یادداشت های پراکنده
 آن نه عشق است که بتوان برغمخوارش برد ..استاد منزوی
آن نه عشق است که بتوان برغمخوارش برد


یا توان طبل‌زنان بر سر بازارش برد


عشق می‌خواهم از آن‌سان که رهایی باشد


هم از آن عشق که منصور، سر دارش برد


عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت


نه که گویند خسی بود که جوبارش برد


دلت ایثار کن آن‌سان که حقی با حقدار


نه که کالاش کنی، گویی طرارش برد


شوکتی بود در این شیوه شیرین روزی


عشق بازاری ما رونق بازارش برد .


عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ


که به عمری نتوان دست در آثارش برد .


مرد میدانی اگر باشد از این جوهر ناب


کاری از پیش رود کارستان ک «آرش» برد



استاد منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هجدهم آذر 1388  |
 
 
بالا