غروب پاييز من آن غروب غم انگيز و سرد پاييزم كه خون سرخ به رگهاي آسمان ريزم چو باد تيرۀ شب مي وزد به جانب روز من از گذرگه گردون چو گرد برخيزم وجود من همه رنگين ز خون خورشيد است كه وقت مرگ وي از دامنش بياويزم سياه روزي من بين و تیره بختي من كه جز به ديو سيه روزي شب نيا ویزم و لحظه اي پس از اين آسمان سيه پوشد به سوگواري نابودي غم انگيزم
با درود فراوان به دوستان بزرگواری که منو همراهی کردند تا از گلستان وبوستان واقیانوس متلاطم شعر وادب وعرفان وموسیقی که سفره ایست بگستردگی ابدیت وبی منت ورایگان وبروی جهانیان گشوده شده .وگل چینی است از اشعار بزرگان این پهنه وبخش عظیمی ازین اشعارو دوستان گرانمایه کامنت فرستادند درین مجموعه گرد اوردم وتقدیم علاقمندان نمو دم ..ومن نیازمند وبی بضاعت از دانش وخرد تنها تماشاگر وعلاقمند این دریای متلاطمم..کاش قطره ای بودم ودیگر هیچ.....عاجزانه از خردمندان وصاحبان اصلی این گنجینه ها طلب بخشش دارم برای هرنوع کاستی وبی مایه گی ..... با سپاس
|+| نوشته شده توسط
عذرا مجیبی در دوشنبه دوم شهریور 1388
|