خوناب خزان ؛ شفیعی کدکنی
شهر خاموش من! آن روح بهارانت کو؟
شور و شیدایی انبوه هزارانت کو؟
میخزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان
نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو؟
کوی و بازار تو ، میدان سپاه دشمن
شیهه اسب و هیاهوی سوارانت کو؟
گرد غم ریخته سرتاسر بام و در تو
تا بشوید ز رخت ، نم نم بارانت کو؟
سوت و کورست شب و میکده ها خاموشند
نعره و عربده باده گسارانت کو؟
چهره ها در هم و دلها همه بیگانه ز هم
روز و پیوند و صفای دل یارانت کو؟
آسمانت ، همه جا ؛ سقف یکی زندان است
روشنای سحر این شب تارانت کو؟
|
+| نوشته شده توسط
عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388
|