تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 از کوچه باغ های نشابور...سفر بخیر..استاد شفیعی کدکنی
از کوچه باغ های نشابور



سفر به خیر



به کجا چنین شتابان ؟


گون از نسیم پرسید


دل من گرفته زینجا


هوس سفر نداری


ز غبار این بیابان ؟


همه آرزویم اما


چه کنم که بسته پایم


به کجا چنین شتابان ؟


به هر آن کجا که باشد

 

 به جز این سرا سرایم

 


سفرت به خیر !‌ اما تو و دوستی خدا را


چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی


به شکوفه ها به باران


برسان سلام ما را!



شفیعی کدکنی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 کاش سوی تو دمی رخصت پروازم بود..استاد شفیعی کدکنی
کاش سوی تو دمی رخصت پروازم بود

 

  تا به سوی تو پرم بال و پری بازم بود


یاد آن روز که از همت بیدار جنون

 

 زین قفس تا سر کویت پر پروازم بود

 


دیگر اکنون چه کنم زمزمه در پرده عشق

 

 دور از آن مرغ بهشتی که هماوازم بود


همچو طوطی به قفس با که سخن ساز کنم

 

دور از آن آینه رخسار که همرازم بود

 


خواستم عشق تو پنهان کنم و راه نداشت

 

 پیش این اشک زبان بسته که غمازم بود


رفتی و بی تو ندارد غزلم گرمی و شور

 

  که نگاهت مدد طبع سخن سازم بود


 

استاد شفیعی کدکنی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388  |
 آن را که در هوای تو یک دم شکیب نیست .....شفیعی کدکنی
آن را كه در هواي تو يك دم شكيب نيست


با نامه ايش گر بنوازي غريب نيست


امشب خيالت از تو به ما با صفاتر است


چون دست او به گردن و دست


رقيب نيست


اشك همين صفاي تو دارد ولي چه سود


آينه ي تمام نماي حبيب نيست


فرياد ها كه چون ني ام از دست روزگار


صد ناله هست و از لب جانان نصيب نيست


سيلاب كوه و دره و هامون يكي كند


در آستان عشق فراز و نشيب نيست


آن برق را كه مي گذرد سرخوش از افق


پرواي آشيانه ي اين عندليب نيست

 

 

شفیعی کدکنی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388  |
 سبوی حافظه سرشار .. استاد شفیعی کدکنی
سبوی حافظه سرشار

 
و باز ریزش بارانکی ست روشن بار

 
درین بلاغت سبز


حضور روشن ایجاز قطره بر لب برگ


و بالهای نسیم از نثار باران تر


سبوی خاطره لبریز می رسم از راه


به هر چه می بینم


در امتداد جوی و درخت


دوباره ساغری از واژه


می دهم سرشار

 

استاد شفیعی کدکنی

 

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیستم مهر 1388  |
 دوش از همه شب ها شب جان‌کاه تری بود ..شفیعی کدکنی
دوش از همه شب ها شب جان‌کاه تری بود

فریاد ازین شب چه شب بی سحری بود

دور از تو من سوخته تب داشتم ای گل

وز شور تو در سینه شرار دگری بود

هر سو به تمنای تو تا صبح نگاهم

چون مرغک طوفان زده‌ی در به دری بود

چون باد سحرگاه گذشتی و ندیدی

در راه تو از بوی گل آشفته تری بود

افسوس که پیش تو ندارد هنرم قدر

ای کاش به جای هنرم سیم و زری بود


"شفیعی کدکنی
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388  |
 خوناب خزان ؛ شفیعی کدکنی

خوناب خزان ؛ شفیعی کدکنی

شهر خاموش من! آن روح بهارانت کو؟


شور و شیدایی انبوه هزارانت کو؟


میخزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان


نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو؟


کوی و بازار تو ، میدان سپاه دشمن


شیهه اسب و هیاهوی سوارانت کو؟


گرد غم ریخته سرتاسر بام و در تو


تا بشوید ز رخت ، نم نم بارانت کو؟


سوت و کورست شب و میکده ها خاموشند


نعره و عربده باده گسارانت کو؟


چهره ها در هم و دلها همه بیگانه ز هم


روز و پیوند و صفای دل یارانت کو؟


آسمانت ، همه جا ؛ سقف یکی زندان است


روشنای سحر این شب تارانت کو؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388  |
 
 
بالا