تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 زمزمه ها****شفیعی کدکنی (م.سرشک
زمزمه ها


در شب من خنده ی خورشید باش


آفتاب ظلمت تردید باش


ای همای پرفشان در اوج ها


سایه ی عشق منی جاوید باش


ای صبوحی بخش می خواران عشق


در شبان غم صباح عید باش


آسمان آرزوهای مرا


روشنای خنده ی ناهید باش


با خیالت خلوتی آراستم


خود بیا و ساغر امید باش


 محمد رضا شفیعی کدکنی (م.سرشک

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه شانزدهم آذر 1388  |
 باغ میرا ...استاد شفیعی کدکنی

باغ میرا

 

پاییز محزونی که در خون تو می خواند

 

 گامی به تو نزدیک و گامی دور

 

 آرام همراه تو می اید

 

روزی تمام باغ را تسخیر خواهد کرد

 

ای روشن آرای چراغ لالگان در رهگذار باد

 

با من نمی گویی آن آهوان شاد و شنگ تو

 

  سوی کدامین جوکنارانی گریزان اند ؟

 

 آه شب های باران تو وحشتناک

 

 شبهای باران تو بی ساحل

 

 شب های باران تو از تردید و از اندوه لبریز است

 

 من دانم و تنهایی باغی که رستنگاه آوای هزاران بود

 

 وینک خنیاگرش خاموش

 

 و آرایه اش خونابه ی برگان پاییز است

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه چهاردهم آذر 1388  |
 عمر از کف رایگانی می رود..محمد رضا شفیعی کدکنی ..(م.سرشک)
عمر از کف رایگانی می رود

 

کودکی رفت و جوانی می رود

 


این فروغ نازنین بامداد

 


در شبانی جاودانی می رود

 


این سحرگاه بلورین بهار

 


روی در شامی خزانی می رود

 


چون زلال چشمه سار کوه ها

 


از بر چشمت نهانی می رود

 


ما درون هودج شامیم و صبح

 


کاروان زندگانی می رود

 


 محمد رضا شفیعی کدکنی

 

 (م.سرشک)

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه چهاردهم آذر 1388  |
 تو مرو.....از کنار من افسرده تنها تو مرو...استاد شفیعی کدکنی
تو مرو

 


××

 


از کنار من افسرده تنها تو مرو

 

دیگران گر همه رفتند خدا را تو مرو

 

اشک اگر می چکد از دیده تو در دیده بمان

 

موج اگر می رود ای گوهر دریا تو مرو


ای نسیم از بر این شمع مکش دامن ناز


قصه ها مانده من سوخته را با تو مرو


ای قرار دل طوفانی بی ساحل من


بهر آرامش این خاطر شیدا تو مرو


سایه ی بخت منی از سر من پای مکش

 

به تو شاد است دل خسته خدا را تو مرو


ای بهشت نگهت مایه ی الهام سرشک


از کنار من افسرده ی تنها تو مرو

 


××××


محمد رضا شفیعی کدکنی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و دوم آبان 1388  |
 روشن دلان.....محمد رضا شفیعی کدکنی
روشن دلان


×××××


گر چشم بامداد به خورشید روشن است


ما را دل از خیال تو جاوید روشن است


آوارگی ست طالع ما روشنان عشق


وین مدعا ز گردش خورشید روشن است


در این شبی که روزنه ها تیرگی گرفت


ما را هنوز دیده ی امید روشن است


در قلب من دریچه به خورشید ها تویی


وقتی که شب ز روزن ناهید روشن است


فرجام هر چراغی و شمعی ست خامشی


عشق است و بزم عشق که جاوید روشن است


××


محمد رضا شفیعی کدکنی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و دوم آبان 1388  |
 
 
 
بالا