تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 شعری زیبا از حسین منزوی
امشب غم تو در دل دیوانه نگنجد

 

 گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد

 

 تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت

 

 آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد

 

بیرون زده ام تا بدرم پرده ی شب را

 

 کاین نعره ی دیوانه به کاشانه نگنجد

 

 خمخانه بیارید که آن باده که باشد

 

 در خورد خماریم به پیمانه نگنجد

 

 میخانه ی بی سقف و ستون کو که جز آنجا

 

 جای دگر این گریه ی مستانه نگنجد

 

 مجنون چه هنر کرد در آن قصه؟ مرا باش

 

 با طرفه جنونی که به افسانه نگنجد

 

 تا رو به فنایت زدم از حیرت خود پر

 

 سیمرغم و سیمرغ تو در لانه نگنجد

 

 در چشم منت باد تماشا که جز اینجا

 

دیدار تو در هیچ پریخانه نگنجد

 

 دور از تو چنانم که غم غربتم امشب

 

 حتی به غزل های غربیانه نگنجد

 


 حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه یکم شهریور 1387  |
 شعری زیبا از استاد حسین منزوی
ماندم به خماری که شراب تو بجوشد


 پس مست شود در خم و از خود بخروشد

 
 آنگه دو سه پیمانه از آن می که تو داری


 با من به بهایی که تو دانی بفروشد


مستم نتوانست کند غیر تو بگذار


 صد باده به جوش اید و صد بار بکوشد


 وقتی که تو باشی خم و خمخانه تهی نیست


 بایست دعا کرد که سرچشمه نخوشد

 
مستی نبود غایت تأثیر تو باید


 دیوانه شود هر که شراب تو بنوشید


 مستوری و مست تو به یک جامه نگنجد


عریان شود از خویش تو را هر که بپوشد


خاموش پر از نعره ی مستانه ی من ! کو


 از جنس تو گوشی که سروش تو نیوشد ؟


تو ماده ی آماده دوشیدنی اما


 کو شیردلی تا که شراب از تو بدوشد ؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387  |
 شعری از استاد منزوی
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن
 
بود
 
و ماه را زبلندایش به سوی خاک کشیدن
 
بود

پلنگ من -دل مغرورم -جهید و پنجه به
 
خالی زد

که عشق - ماه بلند من - ورای دست
 
رسیدن بود
 
گل شکفته خدا حافظ اگر چه لحظه ی
 
دیدارت

ظهور وسوسه ای در من به نام دیدن و
 
چیدن بود
 
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
 
 
که هردو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن
 
بود
 
اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
 
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به
 
 کام من

فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود
 
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک
 
ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر
 
پریدن بود
 
زنده یاد حسین منزوی
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387  |
 شعری از استاد حسین منزوی
نیاویزد اگر با سلطه ی مردانه ام این زن


غرور دختران را نیز در تو دوست دارم من


تو را با گریه هایت بی بهانه دوست می دارم


که خواهد شست و خواهد بردمان این سیل بنیان کن


من آری گر چه تو چادر ز شب داری به سر اما


قراری با سحر دارم در آن پیشانی روشن


تو را من می شناسم از نیستان ها چو بانگ نی


که اکنون گشته در آوازهای تو طنین افکن


نیستان های یک آواز در صد ها و صدها نی


نیستان های یک جان در هزاران و هزاران تن


غریب من ! قدیم است آشنایی های من با تو


چنان چون قصه ی یعقوب پیر و بوی پیراهن


به خوابت دیده ام ز آن پیش کاین بیداری مشئوم


در اندازد بساطم را از آن گلشن بدین گلخن


همین تنها تو را از سبز و سرخ مسکن مألوف


به خاطر دارم ای رنگین ترین گل های آن گلشن


گل سرخ عزیزم ! مثل تو من نیز می دانم


که از باغ نخستین از وطن سخت است دل کندن


ولی کندم دل و چون تو ز مهر خاکش کندم


چه مهری! ز آسمانش کندن و در خاکش افکندن


دلم کندم ز مهر خاک و افسون های رنگینش


فریب شعر و موسیقی و افیون و شراب و زن


زنی با سوزهای آشنای غربتی دلگیر که از هر جا به سوی


غربت خود می کشد دامن


زنی که غم سبد های بهانه می برد پیشش


که پنهانی برایش پر کند از گریه و شیون


زنی با شعر های همچنان از عشق ناگفته


زنی عاشق ولی با ده زبان خاموش چون سوسن


زنی کز عشق می میرد ولی با حجب می گوید


نشان از عشق درمن نیست می بینید ؟ اینک من


استاد حسين منزوي
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه ششم اردیبهشت 1387  |
 شعری از حسین منزوی
آب آرزو نداشت به غیر ازروان شدن


دریا غمی نداشت مگر آسمان شدن

 
می خواست بال و پر زدن از خویشتن قفس


چندانکه تن رها شدن از خویش و جان شدن


آهن به فکر تیغ شدن بود و برگزید

 
در رنجبونه های زمان امتحان شدن


تاوان آشیانه به دوشی نوشته داشت


همچون نسیم در چمن گل چمان شدن


آنانکه کینه ور به گروه بدی زدند


قصدی نداشتند به جز مهربان شدن


باران من ! گدایی هر قطره ی تو را


باید نخست در صف دریادلان شدن


با خاک آرزوی قدح گشتن است و بس


و آنگه برای جرعه ای از تو دهان شدن


استاد حسين منزوي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 شعری از حسین منزوی
به ديدن آمده بودم دري گشوده نشد


صداي پاي تو ز آنسوي در ، شنوده نشد

 
سرت به بازوي من تكيه اي نداد و سرم


دمي به بالش دامان تو غنوده نشد


لبم به وسوسه ي بوسه دزدي آمده بود


ولي جواهري از گنج تو ربوده نشد


نشد كه با تو برآرم دمي نفس به نفس


هواي خاطرم امروز مشكسوده نشد


به من كه عاشق تصويرهاي باغ و گلم


نماي ناب تماشاي تو نموده نشد


يكي دو فصل گذشت از درو ، ولي چه كنم


كه باز خوشه ي دلتنگيم دروده نشد


چه چيز تازه در اين غربت است ؟ كي ؟ چه زمان


غروب جمعه ي من بي تو پوك و پوده نشد ؟


همين نه دديدنت امروز - روزها طي گشت


كه هر چه خواستم از بوده و نبوده نشد

 
غم نديدن تو شعر تازه ساخت . اگر


به شوق ديدن تو تازه اي سروده نشد





منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم فروردین 1387  |
 شعری از حسین منزوی
ای نسیم عشق ! از آفاق شهابی آمدی


 از کران های بلند آفتابی آمدی


تا کنی مستم ، همه زنبیل ها را کرده پر


 از شمیم آن دو گیسوی شرابی آمدی


سنگفرش از نقره کردند اختران راه تو را


 شب که شد از جاده های ماهتابی آمدی


 نه هوا نه آب - چیزی از هوا چیزی از آب


 تابنک از کهکشانهای سحابی آمدی


بار رویایی سبک سنگین از افیون از شراب


 بستی و تا بستر بیدار خوابی آمدی


 دیری از خود گم شدی در عشق نشناسان و باز


 تا که خود را درغزل هایم بیابی آمدی


 تا غبار از دل فرو شوییم در ایینه ات


همسفر با آسمان و آب آبی آمدی


 در کنارت دم غنیمت باد بنشین لحظه ای


 آه مهمان عزیزی که شتابی آمدی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم فروردین 1387  |
 شعری از حسین منزوی
دیوانگی زین بیشتری ؟ زین بیشتر ، دیوانه جان


 با ما ، سر دیوانگی داری اگر ، دیوانه جان


 در اولین دیدار هم بوی جنون آمد ز تو


 وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان


چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من


 ای آشنا در چشم من با یک نظر دیوانه جان


 گفتیم تا پایان بریم این عشق را با یک سفر


 عشقی که هم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان


 کی داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون


قید سفر دیوانه جان ! قید حضر دیوانه جان


 ما وصل را با واژه هایی تازه معنا می کنیم


 روزی بیامیزیم اگر با یکدیگر دیوانه جان


تا چاربند عقل را ویران کنی اینگونه شو


 دیوانه خود دیوانه دلدیوانه سر دیوانه جان

 
 ای حاصل ضرب جنون در جان جان جان من


 دیوانه در دیوانگی دیوانه در دیوانه جان


 هم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد


 گیرم که عاقل هم شدی زین رهگذر دیوانه جان


 یا عقل را نابود کن یا با جنون خود بمیر


 در عشق هم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم فروردین 1387  |
 شعری از حسین منزوی
برج ویرانم غبار خویش افشان کرده ام


 تا به پرواز ایم از خود جسم را جان کرده ام


 غنچه ی سربسته ی رازم بهارم در پی است


 صد شکفتن گل درون خویش پنهان کرده ام


چون نسیمی در هوای عطر یک نرگس نگاه


 فصل ها مجموعه ی گل را پریشان کرده ام


 کرده ام طی صد بیابان را به شوق یک جنون


 من از این دیوانه بازی ها فراوان کرده ام


 بسته ام بر مردمک ها نقشی از تعلیق را


 تا هزار ایینه را در خویش حیران کرده ام


 حاصلش تکرار من تا بی نهایت بوده است


 این تقابل ها که با ایینه چشمان کرده ام


 من که با پرهیز یوسف صبر ایوبیم نیست


 عذر خواهم را هم آن چک گریبان کرده ام


 چون هوای نوبهاری در خزان خویش هم


 با تو گاهی آفتاب و گاه باران کرده ام


 سوزن عشقی که خار غم بر آرد کو که من


 بارها این درد را اینگونه درمان کرده ام


 از تو تنها نه که از یاد تو هم دل کنده ام


 خانه را از پای بست این بار ویران کرده ام

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم فروردین 1387  |
 شعری از حسین منزوی
عشق ! ای شوکت دیرین فراموش شده !


خوش قد و قامتم ! ای آ تش خاموش شده !



ای ز پا ، بر اثر تیغ فریب افتاده !


نیمه جان ، در شب بیغوله ، غریب افتاده !



آخر این خواب نه ، کابوس ، برای تو که دید ؟


این خط شوم پریشان به جبینت که کشید ؟



ای نگون بیرق خونین تو بر خاک ، ای عشق !

 


تو و خاک ؟ آی براورده ی افلاک ! ای عشق !



حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی
از روز دستبرد به باغ و بهار تو


دارم غنیمت از تو گلی یادگار تو


تقویم را معطل پاییز کرده است


در من مرور باغ همیشه بهار تو


از باغ رد شدی که کشد سر مه تا ابد


بر چشم های میشی نرگس غبار تو


فرهاد کو که کوه به شیرین رهات کند


از یک نگاه کردن شوریده وار تو


کم کم به سنگ سرد سیه می شود بدل


خورشید هم نچرخد اگر در مدار تو


چشمی به تخت و پخت ندارم . مرا بس است


یک صندلی برای نشستن کنار تو
.
.
حسین منزوی
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی
زباغ پيرهنت چون دريچه ها واشد

 

.بهشت گمشده پشت دريچه پيدا شد

 

.رها زسلطه پاييز در بهار اطاق

 

.گلي به نام تو در بازوان من وا شد

 

.به ديدن تو همه ذره هاي من شد چشم

 

.وچشم ها همه سر تا به پا تما شا شد

 

تمام منظره پوشيده از تو شد يعني.

 

جهان بچشم دل من دوباره زيبا شد.

 

زمانه ريخت به جامم هر انچه تلخانه

 

.به نام تو كه در اميختم گوارا شد.

 

فرشته ها تو ومن را بهم نشان دادند

 

.ميان زهره وماه از تو گفتگوها شد

 

.تنت هنوز باندازه اي لطافت داشت

 

.كه گل در اينه از ديدنش شكوفا شد

 

.شتاب خواستنت اينچنين كه مي بالد

 

.بدوري تو مگر ميتوان شكيبا شد؟

 

اميد وار نبودم دوباره از دل تو.

 

كه مهربان بشود با دل من اما شد

 

.دوباره طوطيك شوكراني شعرم.

 

به خند خنده شيرين تو شكر خا شد

 

.قرار نامه وصل من وتو بود انكه

 

. به روي شانه تو با لب من امضا شد

 


حسين منزوي زنجاني

 

نگارش 12 شب توسط عذرا مجيبي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی
چگونه بال زنم تا به ناكجا كه تويي


بلندمي پرم اما ، نه آن هوا كه تويي


تمام طول خط از نقطه ي كه پر شده است


از ابتدا كه تويي تا به انتها كه تويي


ضمير ها بدل اسم اعظم اند همه


از او و ما كه منم تا من و شما كه تويي


تويي جواب سوال قديم بود و نبود


چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا كه تويي


به عشق معني پيچيده داده اي و به زن


قديم تازه و بي مرز بسته تا كه تويي


به رغم خار مغيلان نه مرد نيم رهم


از اين سغر همه پايان آن خوشا كه تويي


جدا از اين من و ما و رها ز چون و چرا


كسي نشسته در آنسوي ماجرا كه تويي


نهادم آينه اي پيش روي آينه ات


جهان پر از تو و من شد پر از خدا كه تويي


تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده اي


نوشته ها كه تويي نانوشته ها كه توي

 

منزوي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی
از زمزمه دلتنگيم، از همهمه بيزاريم


نه طاقت خاموشي، نه ميل سخن داريم


آوار پريشاني‌ست، رو سوي چه بگريزيم؟


هنگامۀ حيراني‌ست، خود را به که بسپاريم؟


تشويش هزار «آيا»، وسواس هزار «اما»،


کوريم و نمي‌بينيم، ورنه همه بيماريم


دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته‌ست


امروز که صف در صف خشکيده و بي‌باريم


دردا که هدر داديم آن ذات گرامي را


تيغيم و نمي‌بريم، ابريم و نمي‌باريم


ما خويش ندانستيم بيداريمان از خواب


گفتند که بيداريد؟ گفتيم که بيداريم.


من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته


اميد رهايي نيست وقتي همه ديواريم



منزوي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی
اي ياد دور دست كه دل مي بري هنوز


چون اتش نهفته به خاكستري هنوز


اي نازنين درخت نخستين گناه من


از ميوه هاي وسوسه بار اوري هنوز


هر چند خط كشيده بر ايينه ات زمان


در چشمم از تمامي خوبان سري هنوز


ان سيبهاي ره به پرهيز بسته را


در سايه سار زلف تو مي پروري هنوز


بالين وبسترم همه از گل بياكني


شب در حريم خوابم اگر بگذري هنوز


وان سفره شبانه نان وشراب را


بر بندهاي خواب تو مي گستري هنوز


سوداي جاودان نخستين وواپسين


عمرم گذشته است وتو هم در سري هنوز


با جرعه اي زبوي تو از خويش مي روم


اه اي شراب كهنه كه در ساغري هنوز


منزوي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی
با هر تو و من ، مایه های ما شدن نیست


هر رود را اهلیت دریا شدن نیست


از قیس مجنون ساختن شرط است اگر نه

 
زن نیست اندیشه ی لیلا شدن نیست


باید سرشت باد جز غارت نباشد


تا سرنوشت باغ جز یغما شدن نیست

 
در هر درخت اینجا صلیبی خفته ، اما


با هر جنین ، جانمایه عیسی شدن نیست


وقتی که رودش زاد و کوهش پرورش داد


طفل هنر را چاره جز نیما شدن نیست


با ریشه ها در خک ،‌ بی چشمی به افلک


این تک ها را حسرت طوبی شدن نیست


ایا چه توفانی است آن بالا که دیگر


با هر که افتاد ، اشتیاق پا شدن نیست


سیب و فریب ؟ آری بده . آدم نصیبش


از سفره ی حوا به جز اغوا شدن نیست

 
وقتی تو رویا روی اینان می نشینی


ایینه ها را چاره جز زیبا شدن نیست


آنجا که انشا از من ، املا از تو باشد


راهی برای شعر جز شیوا شدن نیست


...
استاد حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی
مرا نديده بكيريد و بگذريد از من


كه جز ملال نصيبي نميبريد از من


زمين سوخته ام نا اميد و بي بركت


كه جز مراتع نفرت نمي چريد از من

 
عجب كه راه نفس بسته ايد بر من و باز


در انتظار نفس هاي ديگريد از من


خزان به قيمت جان جار مي زنيد اما


بهار را به پشيزي نمي خريد از من


شما هر آينه ، آيينه ايد و من همه آه


عجيب نيست كز اينسان مكدريد از من


نه در تبري من نيز بيم رسوايي است


به لب مباد كه نامي بياوريد از من


اگر فرو بنشيند ز خون من عطشي


چه جاي واهمه تيغ از شما وريد از من


چه پيك لايق پيغمبري به سوي شماست ؟


شما كه قاصد صد شانه بر سريداز ممن


برايتان چه بگويم زياده بانوي من


شما كه با غم من آشناتريد از من

منزوي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه یازدهم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی
محبوب من ! بعد از تو گیجم بی قرارم خالی ام منگم


بردار بستی از چه خواهد شد چه خواهم کرد آونگم


سازی غریبم من که در هر پرده ام هر زخمه بنوازد


لحن همایون تو می اید برون از ضرب و آهنگم


تو جرأت رو کردن خود را به من بخشیده ای ورنه


ایینه ای پنهان درون خویشتن از وحشت سنگم


صلح است عشق اما اگر پای تو روزی در میان باشد


با چنگ و با دندان برای حفظ تو با هر که می جنگم


حود را به سویت می کشانم گام گام و سنگ سنگ اما


توفان جدا می افکند با یک نهیب از تو به فرسنگم


در اشک و در لبخند و سوک و سور رنگ اصلی ام عشق است


من آسمانم در طلوع و در غروب آبی است پیرنگم


از وقت و روز و فصل عصر و جمعه و پاییز دلتنگند


و بی تو من مانند عصر جمعه ی پاییز دلتنگم



حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه پنجم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی
تا صبحدم به ياد تو شب را قدم زدم


آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم


با آسمان مفاخره كرديم تا سحر


او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم


او با شهاب بر شب تب كرده خط كشيد


من برق چشم ملتهبت را رقم زدم


تا كور سوي اختركان بشكند همه


از نام تو به بام افق ها ،‌ علمزدم


با وامي از نگاه تو خورشيد هاي شب


نظم قديم شام و سحر را به هم زدم


هر نامه را به نام و به عنوان هر كه بود


تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم


تا عشق چون نسيم به خاكسترم وزد


شك از تو وام كردم و در باورم زدم


از شادي ام مپرس كه من نيز در ازل


همراه خواجه قرعه ي قسمت به غم زدم

...
حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه چهارم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی
پیشواز کن شاعر با غزل که یار آمد


بسته بار گل بر گل عشق با قطار آمد


یک دو روز فرصت بود تارسیدن پاییز


که به رغم هر تقویم باز هم بهار آمد


دانه ای که چندین سال پیش از این به دل کشتم


نیش زد سپس بالید عاقبت به بار آمد


یک نفر گرفت از منعشق و شعر را . انگار


سکه های نارایج باز هم به کار آمد


او امید بود امات بیم نیز با او بود


مثل نور با ظلمت ماه شب سوار آمد


تا محاق کی دزدد بار دیگرش ، حالی


آن شهاب سرگردان باز بر مدار آمد


با رضایتی در خور از تسلط تقدیر


گرچه هم شکایت ور هم شکسته وار آمد


او تمام ارزش هاست خود یرای من . با او


باز هم به فصل عشق اصل اعتبار آمد


با زلالی اش سرزد ازکدورتی کهنه


صبح هایم اوست گرچه از غبار آمد



حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه چهارم اسفند 1386  |
 شعری از منزوی
چگونه بال زنم تا به ناكجا كه تويي


بلندمي پرم اما ، نه آن هوا كه تويي


تمام طول خط از نقطه ي كه پر شده است


از ابتدا كه تويي تا به انتها كه تويي


ضمير ها بدل اسم اعظم اند همه


از او و ما كه منم تا من و شما كه تويي


تويي جواب سوال قديم بود و نبود


چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا كه تويي


به عشق معني پيچيده داده اي و به زن


قديم تازه و بي مرز بسته تا كه تويي


به رغم خار مغيلان نه مرد نيم رهم


از اين سغر همه پايان آن خوشا كه تويي

 


جدا از اين من و ما و رها ز چون و چرا

 


كسي نشسته در آنسوي ماجرا كه تويي

 


نهادم آينه اي پيش روي آينه ات

 


جهان پر از تو و من شد پر از خدا كه تويي

 


تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده اي

 


نوشته ها كه تويي نانوشته ها كه تويي


........
منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه چهارم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی
بي شك. كنار خانه هاي شما.

 

جايي براي خمره من نيست.

.

اينسانكه با ادب منظم حتا درستكار

 

.اسناد مالكيت خود را.در چنگ مي فشاريد.

 

 اسناد مالكيت.بر.فرزند.دين.دارايي.

 

اخلاق.زن.واندكي وطن.

 

اما خبر نداريد.كه قامت درشت شما

 

.ديري است.

 

در بين خمره من .وافتاب.ديوار مي كشد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه سوم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی

چی میشه دنیا مارو یه لحظه تنها بذاره

 

چی میشه این قافله مارو تو خواب جا بذاره

 

دلم از اون دلای قدیمیه ازون دلا که میخواد

 

 عاشق که شد پا روی دنیا بذاره دوس دارم

 

 یه دست از اسمون بیاد مادوتارو ببره ازن

 

جا و اون ور ابرا بذاره تو دلت بوسه میخواد

 

من میدونم اما لبت سر هر جمله دلش

 

میخواد یه اما بذاره دوس دارم تا آخر دنیا

 

تماشات بکنم اگه زندگی برام چشم تماشا

 

بذاره بی تو دنیا نمی ارزه تو با من باش و

 

 بذار همه ی دنیا مارو همیشه تنها بذاره

 

حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه سوم اسفند 1386  |
 شعری از منزوی
دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست

آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست

در من طلوع آبی آن چشم روشن

یادآور صبح خیال انگیز دریاست

بیهوده می کوشی که راز عاشقی را

از من بپوشانی که در چشم تو پیداست

ما هردوان خاموش خاموشیم اما

چشمان مارا در خموشی گفتگوهاست

گل کرده باغی از ستاره در نگاهت

آنک چراغانی که در چشم تو برپاست

بگذار دستم راز دستت را بداند

بی هیچ تردیدی که دست عشق با ماست

دیروزمان را در خیالی پوچ کشتیم

امروز هم زین سان ولی آینده ماراست

زنده یاد حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386  |
 شعری از منزوی
دل من ! باز مثل سابق باش


با همان شور و حال عاشق باش


مهر می ورز و دم غنیمت دان


عشق می باز و با دقایق باش


بشکند تا که کاسه ات را عشق


از میان همه تو لایق باش


خواستی عقل هم اگر باشی


عقل سرخ گل شقایق باش


شور گرداب و کشتی سنگین ؟


نه اگر تخته پاره قایق باش


بار پارو و لنگر و سکان


بفکن و دور از این علایق باش


هیچ باد مخالف اینجا نیست


با همه بادها موافق باش



حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوم بهمن 1386  |
 شعری از حسین منزوی
با هر تو و من ، مایه های ما شدن نیست


هر رود را اهلیت دریا شدن نیست


از قیس مجنون ساختن شرط است اگر نه


زن نیست اندیشه ی لیلا شدن نیست


باید سرشت باد جز غارت نباشد


تا سرنوشت باغ جز یغما شدن نیست


در هر درخت اینجا صلیبی خفته ، اما


با هر جنین ، جانمایه عیسی شدن نیست


وقتی که رودش زاد و کوهش پرورش داد


طفل هنر را چاره جز نیما شدن نیست


با ریشه ها در خک ،‌ بی چشمی به افلک


این تک ها را حسرت طوبی شدن نیست


ایا چه توفانی است آن بالا که دیگر


با هر که افتاد ، اشتیاق پا شدن نیست


سیب و فریب ؟ آری بده . آدم نصیبش


از سفره ی حوا به جز اغوا شدن نیست

 
وقتی تو رویا روی اینان می نشینی


ایینه ها را چاره جز زیبا شدن نیست


آنجا که انشا از من ، املا از تو باشد


راهی برای شعر جز شیوا شدن نیست


...
استاد حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام دی 1386  |
 شعری از منزوی
حکمم از زمین رها شدن نبود

 


سرنوشت من خدا شدن نبود

 


از هزار چوب خیزران یکی

 


در قواره ی عصا شدن نبود

 


گیرم استخوان به نیش هم کشید

 


سگ به جوهر هما شدن نبود

 


از چهل در طلسم قصه ام

 


هیچ یک برای واشدن نبود

 


تو در اینه شما شدی ولی

 


با منت توان ما شدن نبود

 


آری آشنا شدن هم از نخست

 


جز به خاطر جدا شدن نبود



حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386  |
 شعری از منزوی
نخفته ايم كه شب بگذرد سحر بزند.

 

كه افتاب چو ققنوس بال وپر بزند.

 

نخفته ايم كه تا صبح شاعرانه ما

 

.زره رسده وهمراه عشق در بزند.

 

نسيم بوي ترا مي برد به همره خود.

 

كه با غرور به گلهاي باغ سر بزند.

 

شب از تب تو ومن سوخت وصلمان ابي

 

.مگر بر اتش تن هاي شعله ور بزند

 

.تمام روز كه دور از توام چه خواهم كرد؟

 

هواي بستر وبالينم ار به سر بزند.

 

چو در كنار مني كفر نعمت است ايدوست

 

.دو ديدده ام مژه برهم دمي اگر بزند.

 

دلاورانه به رزم شبانه مرد انست.

 

كه بر هدف بزند تير وتا به پر بزند

 

.بپوش پنجره را اي برهنه مي ترسم

 

.كه چشم شور ستاره تو را نظر بزند.

 

غزل براي لبت عاشقانه تر گفتم

 

.كه بوسه بر دهنم عاشقانه تر بزند


حسين منزوي

 


نگارش عذرا مجيبي ساعت 11

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386  |
 شعری از منزوی
قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو


این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو


گیرم این باغ ، گلاگل بشکوفد رنگین


به چه کار ایدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟


با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار


من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو


به گل روی تواش در بگشایم ورنه


نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو


گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است


بازهم باز بهارش نشمارم بی تو


با غمت صبر سپردم به قراری که اگر


هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو


بی بهار است مرا شعر بهاری ،‌آری

 
نه همیه نقش گل و مرغ نیارم بی تو


دل تنگم نگذارد که به الهام لبت


غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386  |
 شعری از منزوی
ابری رسید و آسمانم از تو پر شد


بارانی آمد ، آبدانم از تو پر شد


نام تو اول بغض بود و بعد از آن اشک


اول دلم پس دیدگانم از تو پر شد


جان جوان بودی تو و چندان دمیدی


تا قلبت بخت جوانم از تو پر شد


خون نیسیتی تا در تن میرنده گنجی


جانی توو من جاودانم از تو پر شد


چون شیشه می گرداند عشق ، از روز اول


تا روز آخر ، استکانم از تو پر شد


در باغ خواهش های تن روییدی اما


آنقدر بالیدی که جانم از تو پر شد


پیش گل سرخ تو ،‌برگ زرد من کیست ؟


آه ای بهاری که خزانم از تو پر شد


با هر چه و هر کس تو را تکرار کردم


تا فصل فصل داتسانم از تو پر شد


ایینه ها در پیش خورشیدت نشاندم


و آنقدر ماندم تا جهانم از تو پر شد



حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه هفدهم دی 1386  |
 شعر نام از منزوی
نام


نامت از كدام كوكب درشت


روي گونه هاي خيس من چكيد؟

 

نامت از كدام چشم؟

 

عشق را به چشم هاي تو


كه ديد


ونام داد؟نام را به چشم ها


كه وام داد؟


واژه اي نداشتم


تا ترا صدا كنم


اسمان گنگ نيز


واژه اي نداشت


امديم ودر زديم


يك شبح


در برويمان گشود


روبرويم ايستاده بود


ايستاده وپلك هم نزد


خيره شد به خواب هاي من كه در كرانه اش


كركسي غريب


مي گذشت


خواب خالي مرا گرفتو


پهن كرد


روي شهر واسمان سياه شد


گفت تيغ


دشنه


هرچه هست


من قلمتراش كهنه را


دادم وگرفت ناگهان


خون


كه مي جهيد وروي خواب هاي شهر


مي نشست


روي خواب هاي ارغوانيم


كودكي وپيري وجوانيم


دوره كردن تمام زندگاني ام


كه


ناگهان


اسمان


زير خواب هاي من نفس كشيد


وتازه شد


بعد


كوكبي درشت را


به شكل چشم


برگزيدم وگفت


نام عشق را ازو بپرس


حسين منزوي


نگارش ساعت 10 شب

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه شانزدهم دی 1386  |
 شعری از منزوی
ابری رسید و آسمانم از تو پر شد


بارانی آمد ، آبدانم از تو پر شد


نام تو اول بغض بود و بعد از آن اشک


اول دلم پس دیدگانم از تو پر شد


جان جوان بودی تو و چندان دمیدی


تا قلبت بخت جوانم از تو پر شد


خون نیسیتی تا در تن میرنده گنجی


جانی توو من جاودانم از تو پر شد


چون شیشه می گرداند عشق ، از روز اول


تا روز آخر ، استکانم از تو پر شد


در باغ خواهش های تن روییدی اما


آنقدر بالیدی که جانم از تو پر شد


پیش گل سرخ تو ،‌برگ زرد من کیست ؟


آه ای بهاری که خزانم از تو پر شد


با هر چه و هر کس تو را تکرار کردم


تا فصل فصل داتسانم از تو پر شد


ایینه ها در پیش خورشیدت نشاندم


و آنقدر ماندم تا جهانم از تو پر شد



حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه پانزدهم دی 1386  |
 شعری از فروغ
دل من ! باز مثل سابق باش


با همان شور و حال عاشق باش


مهر می ورز و دم غنیمت دان


عشق می باز و با دقایق باش


بشکند تا که کاسه ات را عشق


از میان همه تو لایق باش


خواستی عقل هم اگر باشی


عقل سرخ گل شقایق باش


شور گرداب و کشتی سنگین ؟


نه اگر تخته پاره قایق باش


بار پارو و لنگر و سکان


بفکن و دور از این علایق باش


هیچ باد مخالف اینجا نیست


با همه بادها موافق باش



 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه سیزدهم دی 1386  |
 منزوی
از شب گذشته ام همه بیدار خواب تو


ظلمت شمار سرزدن آفتاب تو


جان تهی به ره نگاهت نهاده ام


تا پر کنم هر اینه جام از شراب تو


گیسوی خود مگیر ز دستم که همچنان


من چنگ التجا زده ام در طناب تو


ای من تو را سپرده عنان ، در سکون نمان


سویی بتاز تا بدوم در رکاب تو


یک بوسه یک نگاه از آن چشم و آن دهان


اینک شراب ناب تو و شعر ناب تو


گر بین دیگران و توپ یش ایدم قیاس


دریای دیگری نه و آری سراب تو


جز عشق نیست خواندم و دیدم هزار بار


واژه به واژه سطر به سطر کتاب تو


اینجاست منزلم که بسی جستم و نبود


آبادی ای از آنسوی چشم خراب تو


منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه دهم دی 1386  |
 منزوی
لبت صريح ترين آيه ي شکوفائي ست


و چشمهايت شعر سياه گويائي ست


چه چيز داري باخويشتن که ديدارت


چو قله هاي مه آلود محو و رويائي ست


چگونه وصف کنم هيئت نجيب ترا


که در کمال ظرافت کمال ِ والا ئي ست


تو از معابد مشرق زمين عظيم تري


کنون شکوه تو و بهت من تماشائي ست


در آسمانه ي در ياي ديدگان تو شرم


شکوهمند تر از مر غکان در يائي ست


شميم وحشي گيسوي کوليت نازم


که خوابناک تر از عطر هاي صحرائي ست


مجال بوسه به لب هاي خويشتن بدهيم


که اين بليغ ترين مبحث شناسائي ست



پناه غربت غمناک دستهائي باش


که دردناک ترين ساقه هاي تنهائي ست


منزوي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه دهم دی 1386  |
 شعری از منزوی
نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم؟


زخمی ام - زخمی سراپا می‌‏شناسیدم؟


با شما طی‌‏کرده‌‏ام راه درازی را


خسته هستم- خسته آیا می‌‏شناسیدم؟


راه ششصد ساله‌‏ای از دفتر(حافظ)


تا غزل‌‏های شماها، می‌‏شناسیدم؟


این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده است


من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم


پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر


اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟


می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را


همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم


اینچنین بیگانه از من رو مگردانید


در مبندیدم


منزوي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه ششم دی 1386  |
 شعری از منزوی
ماندم به خماری که شراب تو بجوشد


پس مست شود در خم و از خود بخروشد


آنگه دو سه پیمانه از آن می که تو داری


با من به بهایی که تو دانی بفروشد


مستم نتوانست کند غیر تو بگذار


صد باده به جوش اید و صد بار بکوشد


وقتی که تو باشی خم و خمخانه تهی نیست


بایست دعا کرد که سرچشمه نخوشد


مستی نبود غایت تأثیر تو باید


دیوانه شود هر که شراب تو بنوشید


مستوری و مست تو به یک جامه نگنجد


عریان شود از خویش تو را هر که بپوشد


خاموش پر از نعره ی مستانه ی من ! کو


از جنس تو گوشی که سروش تو نیوشد ؟


تو ماده ی آماده دوشیدنی اما


کو شیردلی تا که شراب از تو بدوشد ؟


...
حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دوم دی 1386  |
 شعری از منزوی
دور مانده از من ناچار و ناسزاوار

 

 

 


آنسوی پنج خندق -

 

 

 پشت چهار دیوار

 

 

 


ای قصه ی تو و من

 

 

- چون قصه ی شب و روز

 

 

 


پیوسته در پی هم ، اما بدون دیدار

 

 

 


سنگی شده است و با من تندی سوار مانده است

 

 

 


آن روز آخرین وصل ،‌و آن وصل آخرین بار

 

 


بوسیدی و دوباره...

 

 

 بوسیدی و دوباره

 

 


سیری نمی پذیرفت از بوسه روحت انگار

 

 

 


با هر گلوله یک گل در جان من نشاندی

 

 

 


از بوسه تا که بستی چشم مرا ، به رگبار

 

 

 


دانسته بودی انگار ، کان روز و هر چه با اوست

 

 

 


از عمر ما ندارد ،‌دیگر نصیب تکرار

 

 

 


آندم که بوسه دادی چشم مرا ، نگفتم

 

 


چشمم مبوس ای یار ، کاین دوری آورد بار ؟

 

 

منزوي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386  |
 دور باطل شعری از منزوی
باز درياي دلم توفاني است

 

 

.اسمان كسلم باراني است.

 

 

با غم ار زير وزبر شد نه عجب

 

 

.تحفه فصل خزان ويراني است

 

 

.شرح تنهايي من مي پرسي؟

 

 

شرح تنهايي من طولاني است.

 

 

دور باطل زده ام قصه من

 

 

.همه سر گشتگي وحيراني است

 

 

.بعد سر گشتگي وحيراني.

 

 

باز هم حيرت سر گرداني است

 

 

.بوي پيراهن يوسف نرسيد.

 

 

مي وزد باد ولي هجراني است.

 

 

دار وتيشه همه اسودگي اند

 

 

.عشقبازي نه بدان اساني است

 

 

.معني عشق بپرس از مجنون.

 

 

كه همه بي سر وبي ساماني است

 

 

.نسخ وتعليق من از سر مشقي است.

 

 

كه مرا حك شده بر پيشاني است

 

 

.گرد بادم نه نسيم سحري.

 

 

كار من گل نه غبار افشاني است

 

 

.ناي بي همدمم وتا به ابد.

 

 

ناله در حنجره ام زنداني است

 

 

.شب قطب وفلك بي فلقم.

 

 

من هميشه افقم ظلماني است.

 

 


حيسن منزوي نگارش عذرا مجيبي

 

 


ساعت 30/2 بعداز ظهر 21 اذرماه 86

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386  |
 شعری از منزوی
اي لبت ساغر بيجاده من

 

 


بوسه ات ناب ترين باده من

 

 


ادميزاده واين زيبايي؟

 

 


با تو رازي است پريزاده من

 

 


اي هماغوشي تو مايده من

 

 


وي تنت سفره اماده من

 

 


سر به افلاك رساند از عشقت

 


دلك خاكي افتاده من

 


تا ببندم به نمازت قامت

 


بستر وصل تو سجاده من

 


تا بدانجا كه تو هستي برسم

 


از كجا مي گذرد جاده من؟

 


سرورعنايي وازادي را

 


از تو اموخته ازاده من

 


رقم حسن خدا دادي تست

 


هنر طبع خدا داده من

 


تا بتبين جهان پردازم

 


عشق تو فلسفه ساده من

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیستم آذر 1386  |
 خالي خالي خالي خالي خالي
 
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386  |
 شعري از حسين منزوي

ماه من باش و ماه را بگذار.

 

گل من شو گياه را بگذار.

 

ماه من شو ولي هميشه بتاب.

 

قصه ابر وماه را بگذار.

 

با من از داستان عشق بگو.

 

قصه شيخ وشاه را بگذار

 

.اي كه تمكين سرخ با لب تست.

 

ناز چشم سياه را بگذار.

 

طربش را بگير وقسمت كن

 

.اظطراب گناه را بگذار

 

.لطف يك در ميان نبودش به

 

 فترت گاهگاه را بگذار

 

.بهترين نيستم ولي خوبم

 

.دلبرم دلبخواه را بگذار

 

.خود زمين لرزه ايست عشق از وي

 

.طمع تكيه گاه را بگذار.

 

چون كشد باد تيغ تيزش را.

 

سر بگير وكلاه را بگذار.


منزوي نگارش عذرا مجيبي 30/4 عصر دوشنبه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386  |
 رها زسلسله پاییز
رها زسلسله پاييز



زباغ پيرهنت چون دريچه ها واشد

 


بهشت گمشده پشت دريچه پيدا شد

 


رها زسلطه پاييز در بهار اطاق

 


گلي به نام تو در بازوان من وا شد

 


بديدن تو همه ذره هاي من شد چشم

 


وچشم ها همه سر به پا تماشا شد

 


تمام منظره پوشيده از تو شد يعني

 


جهان به چشم دل من دو باره زيبا شد

 


زمانه ريخت به جامم هر انچه تلخانه

 

 

به نام تو كه در اميختم گوارا شد

 

 


فرشته ها تو ومن را به هم نشان دادند

 


ميان زهره وماه از تو گفتگوها شد

 

 


تنت هنوز به اندازه اي لطافت داشت

 


كه گل در اينه از ديدنش شكوفا شد

 


شتاب خواستنت اين چنين كه مي بالد

 


به دوري تو مگر مي توان شكيبا شد؟

 


اميد وار نبودم دوباره از دل تو

 


كه مهربان بشود با دل من اما شد

 


دو باره طوطيك شوكراني شعرم

 


به خنده خندهء شيرين تو شكر خا شد

 


قرار نامه وصل من وتو بود انكه

 


به روي شانه تو با لب من امضا شد

 


ساعت 30/12 جمعه

 


شعر از حسين منزوي

 


نگارش عذرا مجيبي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و پنجم آبان 1386  |
 تمامش شوکران بود
من عشق را انگار يك شب خواب ديدم

 

 


وز رهگذرها داستانش را شنيدم

 

 


كو ان سبكباري؟كه چون پر مي گشودم

 

 


چون كودكان در خواب هايم مي پريدم

 

 


من زخمي از ديروزم وبيزار از امروز

 

 


وزانچه مي نامند فردا نا اميدم

 

 

 


يا جبر بود و يا جهان تاريك انروز

 

 


روزي كه من تقدير خود را بر گزيدم

 

 


شب بود وسردابي .نديدم افتابي

 

 

 

چندانکه تو درتوی ظلمت را دریدم

 

 


شب بو نبود اري تمامش شوكران بود

 

 


گل هاي بسياري كه از هر سوي چيدم

 

 


گفتم بيافروزم چراغي در شب اما

 

 


در زير اب انگار كبريتي كشيدم

 

 


همواره يا دير امدم يا زود يعني

 

 


هر بار بي هنگام شد وقتي رسيدم

 


حسين منزوي نامش گرامي باد

 


نگارش عذرا مجيبي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386  |
 حسین منزوی
خواهم امد به در خانه زيبايي تو.تا بكوبم در ديدار تماشايي

 

 

 

تو.عطشم داند وعشقم كه چه ها خواهم كرد.چون در ايم بسرا

 

 

 

پرده زيبايي تو.شايد اين گرسنه از ذوق بميرد اري.بر سر سفره

 

 

 

رنگين پذيرايي تو.چون نسيم نفس سبز ترينم بوزد.گل من سرخ

 

 

 

ترين باد شكوفايي تو.آي دردست تو از خويش برون خواهم

 

 

 

رفت.باغ در باغ به گل گشت شناسايي تو.اي تو ان مي كه

 

 

زانگور بهشتش كردند.وي همه درد كشان سره سوايي تو.مست

 

 

 

 ومستم كن از انگونه كه در هم شكند.قيد شرم من وزنجير

 

 

شكيبايي تو.اسمان ابي وعشق ابي وشك ابي شد..زير چتر گل

 

 

نيلوفر بودايي تو.كاش يك لحظه شوم كودك وخوابم ببرد.فارغ از

 

 

هر چه بگهواره لالايي تو

 

 


حسين منزوي زنجاني نامش گرامي

 


نگارش عذرا مجيبي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هشتم آبان 1386  |
 تا اوج پر گشودن
 

 من خاكم وتو خورشيد ضوءوضيايم از تست من نايم وتو

 

نايي شورونوايم از تست جون تافتي زروزن عين سحر

 

شدم من اي افتاب روشن من روشنايم از تست هر

 

جست وجويم از تو هر گفت وگويم از تو ان هاي وهويم از

 

 تو وين هوي وهايم از تست بستي به مهرم اسان اسان

 

 چنان كز اينسان صد رشته از نخ جان بر دست وپايم از

 

تست دردم دهي به فصلي درمان كني به وصلي/ماتم

 

كه بر چه اصلي درد ودوايم از تست/از بستر غنودن تا اوج

 

 پر گشودن/از ابتداي بودن تا انتهايم از تست/جز تو

 

هوس ندارم هيچ از تو بس ندارم/من جز تو كس ندارم هر

 

وابم/مهر تو افتابم نشو ونمايم از تست/اي شعر ناب

 

عالم زيبايي مجسم/شاعر تويي ومن هم گر مي سرايم

 

از تست/اي پنجه تو همراز با اين شكسته تر ساز/بشنو

 

كه اين غماواز در پرده هايم از تست/عشق تو پر گشوده

 

 است وزخاطرم زدوده است/پيش از تو هر چه بوده است

 

 من ابتدايم از تست/

 


اقتباس حسين منزوي زنجاني شاعر وغرل سراي


توانا وشوريده زنجاني

 


از مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه ششم آبان 1386  |
 سلام ای عشق
گواراي من اه اي شعر ناب من سلام اي عشق


به جام شوكران من شراب من سلام اي عشق


زمين خاكيم گرد سرت مي گردم وهستم


سلام اي زندگي بخش افتاب من سلام اي عشق


در عرفان زيبايي بروي من تو وا كردي


سلام اي معرفت را فتح باب من سلام اي عشق


دوفصل گمشده پيدا شد اخر با تو زين دفتر


توي اغاز وانجام كتاب