تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 امشب غم تو در دل دیوانه نگنجد ...استاد حسین منزوی
امشب غم تو در دل دیوانه نگنجد

 

 گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد

 

 تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت

 

 آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد

 

بیرون زده ام تا بدرم پرده ی شب را

 

 کاین نعره ی دیوانه به کاشانه نگنجد

 

 خمخانه بیارید که آن باده که باشد

 

 در خورد خماریم به پیمانه نگنجد

 

 میخانه ی بی سقف و ستون کو که جز آنجا

 

 جای دگر این گریه ی مستانه نگنجد

 

 مجنون چه هنر کرد در آن قصه؟ مرا باش

 

 با طرفه جنونی که به افسانه نگنجد

 

 تا رو به فنایت زدم از حیرت خود پر

 

 سیمرغم و سیمرغ تو در لانه نگنجد

 

 در چشم منت باد تماشا که جز اینجا

 

دیدار تو در هیچ پریخانه نگنجد

 

 دور از تو چنانم که غم غربتم امشب

 

 حتی به غزل های غربیانه نگنجد

 

 

زنده یاد استاد حسین منزوی 

 

 

 

تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت

 

 آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد

 

 

 

بیرون زده ام تا بدرم پرده ی شب را

 

 کاین نعره ی دیوانه به کاشانه نگنجد

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 امشب ستاره های مرا آب برده است ...استاد حسین منزوی

امشب ستاره های مرا آب برده است

 
خورشید واره های مرا ،‌خواب خورده است


نام شهاب های شهید شبانه را


آفاق مه گرفته هم از یاد برده است


از آسمان بپرس که جز چاه و گردباد

 
از چالش زمین چه به خاطر سپرده است


دیگر به داد گمشدگان کس نمی رسد


آن سبز جاودانه هم انگار مرده است


ماه جبین شکسته ی در خون نشسته را


از چارچوب منظره دستی سترده است


عشق - آتشی که در دلمان شعله می کشید

 
از سورت هزار زمستان فسرده است


ای آسمان که سایه ی ابر سیاه تو


چون پنجه ای بزرگ گلویم فشرده است


باری به روی دوش زمین تو نیستم


من اطلسم که بار جهانم به گرده است
.
.
.
حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه پنجم آبان 1388  |
 آنگونه مست بودم...زنده یاد استاد حسین منزوی

آنگونه مست بودم


که از تمام دنیا


تنها


دلم


هوای تو را


کرده بود . . .


میگفتم این عجیب است


اینقدر ناگهانی دل بستن


از من که بی تعارف دیریست


زین خیل ورشکسته کسی را


در خور دل نهادن


پیدا نکرده ام...

از : زنده یاد حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه یکم مهر 1388  |
 خوشم به بند تو ، صیدت رها ز دام مکن ...استاد حسین منزوی زنجانی
خوشم به بند تو ، صیدت رها ز دام مکن

 
رهین لطف کمند توام ، رهام مکن


تو را قسم به حریم شکیب و حرمت صبر

 
که با شتاب خود این عشق را حرام مکن


سر ستاره مبر زیر پای ظلمت شب

 
چراغ صاعقه را برخی ظلام مکن


به کینه می گسلد از امیدمان رگ و پی


تو را که گفت این تیغ در نیام مکن ؟


تو را که گفت که مگشا دریچه بر رخ گل ؟


تو را که گفت به رنگین کمان سلام مکن ؟


به غیر مهر مخواه از سرشت ویژه ی خویش


از آفتاب به جز آفتاب وام مکن


مجال عیش به قدر دمی و بازدمی است


به غیر عشق از این فرصت اغتنام مکن

 
هنوز مانده که یاس من و تو غنچه کند


تو را که گفت که این باغ را تمام مکن ؟
.
.
.
 غزل ...  استادحسین منزوی زنجانی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388  |
 بسر افکنده مرا سايه ای از تنهائی .... زنده یاداستاد حسین منزوی
بسر افکنده مرا سايه ای از تنهائی


چتر نيلوفر اين باغچه بودائی


بين تنهائی و من راز بزرگی ست بزرگ .

 
هم از آنگونه که دربين تو زيبائی


بارَش از غيرو خودی هر چه سبکتر؛ خوشتر


تا به ساحل برسد رهسپُر ِ در يائی


آفتابا توو آن کهنه درنگت در روز


من شهابم من و اين شيوه ی شب پيمائی


بو سه ای داد ی و تا بوسه ی ديگر مستم


کس شرابی نچشيداست بدين گيرائی


تا تو برگردی و از نو غزلی بنويسم


می گذارم که قلم پر شود از شيدائی




راز بزرگ تنهائی ( زنده یاد استادحسین منزوی) زنجانی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388  |
 در بهار این کوچه.چه قدر گم شده باشم و.پیدا نشده باشم خوب است؟حسین منزوی
در بهار این کوچه

چقدر گم شده باشم.

وپیدا نشده باشم خوب است؟


در پاییز این خیابان


چه قدر نتوانسته باشم


آوازهایم را از باد پس بگیرم


خوب است؟


وچه قدر شعر هایم را


در این خانه


- همین خانه –


پای همین خرمالوها


چال کرده باشم خوب است؟


به گمانم


می شد فقیرترین باغ ها را


دو بار و هر بار هفت پاییز


با آنان


چراغانی کرد


وبیش از این و


خیلی بیش از این و


شاید


آنقدر خیلی بیش از این


که می شد جرات کرد و با آن


به اجرای دیگری از لبخند تو


اندیشید



حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه نهم تیر 1388  |
 عطش به سوی تو آورده ام ، هزار کویر...حسین منزوی
عطش به سوی تو آورده ام ، هزار کویر


هزار چشمه ی من ! هدیه مرا بپذیر

مرا نبرده پریدی ، شکسته باد آن دست


که سنگ زد به پر و بال مرغکان اسیر



الامعبر بیدار خوابی دل من !


منم پس از تو و این خواب های بی تعبیر



من و تو هر دو به زندان خویش و ، تا هستیم


خمیده گردن مان زیر بار این زنجیر



به فرض اگر که کنم چاره مرگ را ، دانم


که نیست تا به قیامت غم تو چاره پذیر

***

هنوز با منی آن لحظه ای که می گفتی :


" تو بسته ی من و ، ما هر دو بسته ی تقدیر "



کدام آینه جز دیدگان عاشق من


تو را چنان که تویی ، می نماید ، ای تصویر !



دلی نه جزء دل من لایق محبت توست


ستاره ی تو کجا ، وان کرانه های حقیر ؟

همین نه دیر رسیدم به تو که صدها بار


ز ره رسیده ام اما همیشه با تاخیر



پس از تو شاعر تو ، دیگر آن توانش نیست


که باز با غم عشقی دگر شود درگیر



حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هفدهم خرداد 1388  |
 بارید صدای تو و گل کرد ترنم ...زنده یاد حسین منزوی
بارید صدای تو و گل کرد ترنم


انبوه و درخشنده چنان خوشه ی انجم


تعبیر زمینی هم اگر خواسته باشی


چون خوشه ی انجم نه که چون خوشه ی گندم


عشق از دل تردید بر آمد به تجلا


چون دست تیقن ز گریبان توهم


خورشید شدی سر زدی از خویش که من باز


روشن شوم از ظلمت و پیدا شوم از گم

 
آرامش مرداب به دریا نبرازد


زین بیشترم دم بده آری به تلاطم


شوقی که سخن با تو بگویم ،‌ گذرم داد


موسای کلیمانه ز لکنت به تکلم


بسم الهت ای دوست بر آن غنچه که خنداند


صد باغ گل از من به یکی نیمه تبسم


شعر آمد و بارید به همراه صدایت


الهام به شکل غزلی یافت تجسم


دادم بده ای یار ! از آن پیش که شعرم


با پیرهن کاغذی اید به تظلم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388  |
 حسین منزوی
من هرگز اسمان را


زیبا ندیده بودم


ازینسان


چشم تو اسمان را


قابی گرفته است


یا انکه اسمان


ایینه دار چشم تو گشته است


حتا


زان پیشتر که چشمی در من

 
شعر سیاه گویایی باشد


چشمی


طلوع ابی دریا بود


شاید همیشه هر سفر جست وجوی من


انگیزه اش سراغ تو بوده است


وان اتش که اینهمه سال


می سوخت پشت مه


یک شعله از چراغ تو بوده است


چشمت به رنگ عشق


روزی که رنگ لبخند نارنجی است


رنگ ملال خاکستری


ورنگ عشق ابی


نیلوفری که چیده ام از چشمت


چتری بزرگتر شده باشد


شاید


تا عشق


در سایه اش به ناز بیاساید


حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388  |
 حسين منزوي..اي دريغ از يك شكوفه! نوبهاران را چه شد؟
حسين منزوي


اي دريغ از يك شكوفه! نوبهاران را چه شد؟


حسرتا از يك جوانه! شاخساران را چه شد؟


صد هزاران گل به خاك افتاد و بانگي برنخاست


«عندليبان را» چه پيش آمد؟ هزاران را چه شد؟


ماه خونين است در آيينه‌هاي آبشان


چشمه‌ساران را چه رفت و جويباران را چه شد؟


اسب‌ها پي كرده و مردان به خون غلتيده‌اند


حافظا تا چند مي‌پرسي سواران را چه شد؟


در شكاف هر درختي جابه‌جا خون لخته بست


بيد بن‌ها را چه پيش آمد چناران را چه شد؟


آه بر خاك شهيدان خونشان خوشيد و ماند


خون چرا با خون نشويد ابر؟‌ باران را چه شد؟


ديگر از نسل وضوي عشق با خون كردگان


مرد ميداني نزايد، ‌روزگاران را چه شد؟


شب شبيخون زد به صبح ما و گر چونين نبود


حاصل بي‌خوابي ما شب شماران را چه شد؟


ظلم از حد بر ظلمت، آن كشيده نيزه‌ها


- از شعاع آفتاب- آن شب شكاران را چه شد؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و نهم فروردین 1388  |
 آهاي خبر دار! .مستي يا هوشيار؟ حسین منزوی
آهاي خبر دار!


خوابي يا بيدار؟


خاله يادگار!

تو شب سيا


تو شب تاريك

 
از چپ و از راست


از دور و نزديك


يه نفر داره


جار مي زنه، جار


آهاي غمي كه


مثل يه بختك

 
رو سينه ي من


شده اي آوار

 
از گلوي من


دستاتو، ور دار

توي كوچه ها


يه نسيم رفته


پي ولگردي


توي باغچه ها


پاييز اومده


پي نامردي


توي آسمون


ماه و دق مي ده

 
درد بيدردي


خاله يادگار!


نمي آيي بريم


شهرو بگرديم


قدم به قدم؟


نمي آي بريم


چراغ ور داريم


پرسه بزنيم


دنبال آدم؟


كوچه هاي شهر


پر ولگرده


دل پر درده


شب پر مرد و


پر نامرده


همه پا دارن


همه دس دارن


اما بعضيا

 
دور خودشون


يه قفس دارن


بعضياشون م


توي دستشون


يه جرس دارن

 
آره خاله جون!


خاله خبر دار!


باغ داريم تا باغ


يكي غرق گل


يكي پر خار


مرد داريم تا مرد

 
يكي سر كار


يكي سر بار


يكي سر دار

آهاي خبر دار


خاله يادگار!


تو ميخونه ها


ديگه كي مسته؟


ديگه كي هوشيار؟

 
تو ويرونه ها


ديگه كي مرده؟


كي شده مردار؟


تو افسونه ها


ديگه كي ديوه؟


ديگه كي ديوار؟

ديگه خبر دار


خاله يادگار!


مي خوان بين ما


ديوار بزنن


ميله بكارن

 
خندق بكنن

 
تو رو ببرن


اونور بازار


من و بيارن

 
اينور بازار


از من و توها


بازار شلوغه


تا ما با هميم


ديوار دروغه


بارون نزنه


آبت نبره


من دارم مي يام


خوابت نبره

خبر خبر دار


خاله يادگار!


من به ياد تو


بيدار مي مونم


تو به ياد كي


بيدار مي موني؟

 

منبع:

منزوي، حسين، از خاموشي ها و فراموشي ها، انتشارات

 

مهديس،

 

 زنجان، 1381، صص114- 11

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هشتم فروردین 1388  |
 سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است..منزوی
سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است


که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است



تمام روز ، اگر بی تفاوتم ؛ اما


شبم قرین شکنجه ، دچار بیداری است



رها کن آنچه شنیدی و دیده ای ، هر چیز


به جز من و تو و عشق من و تو ، تکراری است



مرا ببخش ! بدی کرده ام به تو، گاهی


کمال عشق ، جنون است ودیگرآزاری است



مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست


ببخش اگر نفسم ، سرد و زرد و زنگاری است



بهشت من ! به نسیم تبسمی دریاب


جهان- جهنم ما را- ، که غرق بیزاری است



حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیستم اسفند 1387  |
 به شب سلام که بی تو ، رفیق راه من است..حسین منزوی
به شب سلام که بی تو ، رفیق راه من است


سیاه چادرش امشب ، پناه گاه من است

به شب که آینهء غربت مکدّرِ من


به شب که نیمهء تنهاییِ سیاه من است

همین نه من به پناه شبانه در زده ام


که وقت حادثه ، شب نیز در پناه من است !

نه بیم سنگ فنایش به دل ، نه تیر بلا


پرنده ای که قُرق را شکسته ، آه من است

رسید هر کس و برقی به خرمنم زد و رفت


هر آن چه مانده ز خاکسترم ، گواه من است

در این کشاکش توفانیِ بهار و خزان


گلی که می شکند ، عشق بی گناه من است

چرا نمی دری این پرده را شب ! ای شب من ؟


که در مُحاق تو دیری است تا که ماه من است



حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387  |
 آن نه عشق است که بتوان برغمخوارش برد...حسین منزوی
آن نه عشق است که بتوان برغمخوارش برد


یا توان طبل زنان بر سر بازارش برد

عشق می خواهم از آنسان که رهایی باشد


هم از آن عشق که منصور ، سردارش برد

عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت


نه که گویند خسی بود که جوبارش برد

دلت ایثار کن آنسان که حقی با حقدار


نه که کالاش کنی ، گویی طرارش برد

شوکتی بود در این شیوه شیرین روزی


عشق بازاری ما رونق بازارش برد

***

عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ


که به عمری نتوان دست در آثارش برد

***

مرد میدانی اگر باشد از این جوهر ناب


کاری از پیش رود کارستان ک " آرش " برد



حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه دهم اسفند 1387  |
 خوشم به بند تو ، صيدت رها ز دام مكن...منزوی

خوشم به بند تو ، صيدت رها ز دام مكن


رهين لطف كمند توام ، رهام مكن


تو را قسم به حريم شكيب و حرمت صبر


كه با شتاب خود اين عشق را حرام مكن


سر ستاره مبر زير پاي ظلمت شب


چراغ صاعقه را برخي ظلام مكن


به كينه مي گسلد از اميدمان رگ و پي


تو را كه گفت اين تيغ در نيام مكن ؟


تو را كه گفت كه مگشا دريچه بر رخ گل ؟


تو را كه گفت به رنگين كمان سلام مكن ؟


به غير مهر مخواه از سرشت ويژه ي خويش


از آفتاب به جز آفتاب وام مكن


مجال عيش به قدر دمي و بازدمي است


به غير عشق از اين فرصت اغتنام مكن


هنوز مانده كه ياس من و تو غنچه كند


تو را كه گفت كه اين باغ را تمام مكن ؟



حسين منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه پنجم اسفند 1387  |
 من نیستم این که اینجاست این من که تنهاست...منزوی
من نیستم این که اینجاست این من که تنهاست


من بی تو هیچم تو هرجا که باشی من انجاست


این جا سراغ تو را از که باید بگیرم؟


این جا که بیگانگی عادت اشناهاست


وقتی که برگردم از فصل تنهایی خود


دیدار تو برگ زرین فصل تماشاست


روزی که ما می شویم از تفاهم من و تو


ان روز زیباترین روز روزان دنیاست


ما می توانیم از خاک باران بسازیم


تا معجز برتر عشق در چنته ی ماست


حس می کنم زندگی با همه زشتی خود


وقتی تو هستی کنار من ای دوست ! زیباست


ناپاکی خاک با پاکی ات بر نتابد


تا اب ابی ست پاکیزگی اصل دریاست


شعر من ارزانی ات باد امشب که یادت


پیشانی دفترم را به نام تو اراست


حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه سی ام بهمن 1387  |
 در خود خروش ها دارم، چون چاه، اگر چه خاموشم...حسین منزوی
در خود خروش ها دارم، چون چاه، اگر چه خاموشم


می جوشم از درون هر چند با هیچکس نمی جوشم


گیرم به طعنه ام خوانند: « ساز شکسته! » می دانند،


هر چند خامشم اما، آتشفشان خاموشم


فردا به خون خورشیدم، عشق از غبار خواهم شست


امروز اگر چه زخمش را، هم با غبار می پوشم


در پیشگاه فرمانش، دستی نهاده ام بر چشم


تا عشق حلقه ای کرده است، با شکل رنج در گوشم


این داستان که از خون گُل بیرون دمد، خوش است، اما


خوشتر که سر برون آرد، خون از گُل سیاووشم


من با طنین خود بخشی از خاطرات تاریخم


بگذار تا کند تقویم از یاد خود فراموشم


مرگ از شکوه استغنا با من چگونه برتابد؟


با من که شوکرانم را با دست خویش می نوشم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387  |
 تو خواهي آمد و آواز با تو خواهد بود..حسین منزوی
 
حسین منزوی

تو خواهي آمد و آواز با تو خواهد بود

پرنده و پر و پرواز با تو خواهد بود

تو خواهي آمد و چونان كه پيش از اين بوده ‌ست

كليد قفل فلق باز با تو خواهد بود

خلاصه كرده به هر غمزه‌اي هزار غزل

هنر به شيوة ايجاز با تو خواهد بود

طلوع كن كه چنان آفتابگردانها

مرا دو چشم نظر باز با تو خواهد بود

چه جاي من؟ كه براي فريب يوسف نيز

نگاه‌ِ وسوسه‌پرداز با تو خواهد بود

در آرزوست دلم راز اسم اعظم را

تو خواهي آمد و آن راز با تو خواهد بود

براي دادن‌ِ عمر‌ِ دوباره‌اي به دلم

تو خواهي آمد و اعجاز با تو خواهد بود
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیستم بهمن 1387  |
 ریشه در خون دلم برده درختی که من است ..منزوی
ریشه در خون دلم برده درختی که من است


من که صد زخمم از این دست و تبرها به تن است


ای غریبان سفر کرده ! کدامین غربت


بدتر از غربت مردان وطن دروطن است ؟


چاه دیگر نه همان محرم اسرار علی


چاه مرگی است که پنهان به ره تهمتن است


این نه آب است روان پای درختان دیگر


جو به جو خون شهیدان چمن در چمن است


و آنچه در جنگل از اطلال و دمن می بینی


مدفن آنهمه جان بر کف خونین کفن است


بی نیازند ز غسل و کفن .اینان را غسل

 
همه از خون و کفن ها همه از پیرهن است
.
.
.
منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیستم بهمن 1387  |
 من هرگز اسمان رازیبا ندیده بودم ازینسان...حسین منزوی
من هرگز اسمان را


زیبا ندیده بودم


ازینسان


چشم تو اسمان را


قابی گرفته است


یا انکه اسمان


ایینه دار چشم تو گشته است


حتا


زان پیشتر که چشمی در من


شعر سیاه گویایی باشد


چشمی


طلوع ابی دریا بود


شاید همیشه هر سفر جست وجوی من


انگیزه اش سراغ تو بوده است


وان اتش که اینهمه سال


می سوخت پشت مه


یک شعله از چراغ تو بوده است


چشمت به رنگ عشق


روزی که رنگ لبخند نارنجی است


رنگ ملال خاکستری


ورنگ عشق ابی


نیلوفری که چیده ام از چشمت


چتری بزرگتر شده باشد


شاید


تا عشق


در سایه اش به ناز بیاساید


حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387  |
 دوباره عشق دوباره هوا دوباره نفس..حسین منزوی
دوباره عشق دوباره هوا دوباره نفس


دوباره عشق دوباره هوی دوباره هوس


دوباره ختم زمستان دوباره فتح بهار


دوباره باغ من و فصل تو نسیم نفس


دوباره باد بهاری - همان نه گرم و نه سرد

 
دوباره آن وزش میخوش آن نسیم ملس


دوباره مزمزه ای از شراب کهنه ی عشق


دوباره جامی از آن تند تلخواره ی گس


دوباره همسفری با تو تا حوالی وصل

 
دوباره طنطنه ی کاروان طنین جرس

 
نگویمت که بیامیز با من اما ‏ ، آه


بعید تر منشین از حدود زمزمه رس

 
که با تو حرف نگفته بسی به دل دارم


که یا بسامدش این عمرها نیاید بس


کبوترم به تکاپوی شاخه ای زیتون

 
قیاس من نه به سیمرغ می رسد نه مگس


برای یاختن آن به راه آزادی است


اگر نکوفته ام سر به میله های قفس


.
.
حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387  |
 من شراب از شما نمی خواهم ...حسین منزوی
من شراب از شما نمی خواهم


شهد ناب از شما نمی خواهم

 

ساقی شوکران من مشوید


شکراب از شما نمی خواهم

 

به سرابم ره گمان نزنید

 
سر آب از شما نمی خواهم

 

زشت و زیبای چهره ام ، خوش باد

 
من نقاب از شما نمی خواهم

 

 ای ز اسبم فکنده ، نا اصلان


همرکاب از شما نمی خواهم

 

 من نپرسیدم از شما چیزی

 
پس جواب از شما نمی خواهم

 

جان بیدار من نیاشوبید

 
جای خواب از شما نمی خواهم

 

شعله را در چراغ من نکشید

 
آفتاب از شما نمی خواهم

 

زنده یاد حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه چهارم بهمن 1387  |
 شعری بسیار زیبا از استاد حسین منزوی..دیدار
دیدار

با تب و تاب اولین دیدار


خواهم آمد به دیدنت ای یار !



من شبم-آن شب زمستانی-


تو همان صبح نو بهارانی



همه تو از شکفتگی گلشن


همه دلتنگی خزان ها ، من



مژده ای سوی من فرست مرا


بالی از خواستن فرست مرا



تا به سوی تو پرکشان آیم


گم کنم خویش و بی نشان آیم



خویش را گم کنم ، تو را جویم


بی زبان گردم و تو را گویم



گر بپرسی نام ؟ گویم : تو !


کیستم وز کجام ؟ گویم : تو !



خواهم آمد به تو قسم خورده


بر دلم نام تو رقم خورده



یارگویان و آستین افشان


عرق شرم از جبین افشان



که چرا پیش از این چنین نشدم !


مستحیل تو پیش از این نشدم !



یار ! ای یار ! ای عزیزترین !


ای تو را حسن ، کمترین تزیین



نوعش از خواب مهربان حریر


جنسش از آب و گلشن تحریر



ای دو چشم سیاهت از الماس


خط کشیده مرا به هر احساس



روی هر کس تویی که می بینم


بوی هر گل تویی که می چینم



هر صدا جز تو نیست ، جمله تویی


هر چه او بود نیست ، جمله تویی



ای تو تسلیم و ای تو هشیارم


ای تو خواب من و تو بیدارم



ای تو شعر من و سرودن من


علت بودن و نبودن من



ای تو آغاز و ای تو انجامم


من همه پوست و تو بادامم



ای چراغ هدایتم !! ای یار !


ای تمام حکایتم ، ای یار !



حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387  |
 بهار زندگی شعری از استاد حسین منزوی
بهار زندگي...


در بهار زندگي رفتي سفر تو بي خبر

اي مانده بر كاشانه ام جاي تو خالي

نازنين دردانه ام نشكن دل ديوانه ام

اي در خزان خانه ام جاي تو خالي

من كه خود يار توام از جان خريدار توام

اي نازنين از من چه خواهي؟

بر تو من رو كرده ام با عشق تو خو كرده ام

ديگر جز اين از من چه خواهي؟

بي تو آهنگ محبت در فضاي خانه ي من مرده آری

ناز دلبر

قاب عكس پر غباري پيش چشمم از تو دارم یادگاري

ناز دلبر

اي دو چشمت آسمان آرزوهاي محالم

پر نگيرم تا غم تو مي زند سنگي به بالم

اي گشوده بي خبر همچون پرستو بال و پر

تانا كجا كردی سفر آخر كجايي؟

انتظار من مگر هرگز نمي آيد به سر

كي سوي من اي همسفر پر مي گشايي؟

بهترين تصوير عمرم عکس ناز نازنيني از نخستين ديدن توست

خوشترين آهنگ عمرم يادگاري دلنشين اولين خنديدن توست

كاش بيايي از سفر تا من به عشق با تو بودن پر درآرم

ناز دلبر

كاش تو باشي پشت در تا من به شوق در گشودن پر درآرم

ناز دلبر

اي دو چشمت آسمان آرزوهاي محالم

پر نگيرم تا غم تو مي زند سنگي به بالم

اي گشوده بي خبر همچون پرستو بال و پر

تانا كجا كردی سفر آخر كجايي؟



.::: حسين منزوي
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دهم شهریور 1387  |
 شعری زیبا از حسین منزوی
امشب غم تو در دل دیوانه نگنجد

 

 گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد

 

 تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت

 

 آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد

 

بیرون زده ام تا بدرم پرده ی شب را

 

 کاین نعره ی دیوانه به کاشانه نگنجد

 

 خمخانه بیارید که آن باده که باشد

 

 در خورد خماریم به پیمانه نگنجد

 

 میخانه ی بی سقف و ستون کو که جز آنجا

 

 جای دگر این گریه ی مستانه نگنجد

 

 مجنون چه هنر کرد در آن قصه؟ مرا باش

 

 با طرفه جنونی که به افسانه نگنجد

 

 تا رو به فنایت زدم از حیرت خود پر

 

 سیمرغم و سیمرغ تو در لانه نگنجد

 

 در چشم منت باد تماشا که جز اینجا

 

دیدار تو در هیچ پریخانه نگنجد

 

 دور از تو چنانم که غم غربتم امشب

 

 حتی به غزل های غربیانه نگنجد

 


 حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه یکم شهریور 1387  |
 شعری زیبا از استاد حسین منزوی
ماندم به خماری که شراب تو بجوشد


 پس مست شود در خم و از خود بخروشد

 
 آنگه دو سه پیمانه از آن می که تو داری


 با من به بهایی که تو دانی بفروشد


مستم نتوانست کند غیر تو بگذار


 صد باده به جوش اید و صد بار بکوشد


 وقتی که تو باشی خم و خمخانه تهی نیست


 بایست دعا کرد که سرچشمه نخوشد

 
مستی نبود غایت تأثیر تو باید


 دیوانه شود هر که شراب تو بنوشید


 مستوری و مست تو به یک جامه نگنجد


عریان شود از خویش تو را هر که بپوشد


خاموش پر از نعره ی مستانه ی من ! کو


 از جنس تو گوشی که سروش تو نیوشد ؟


تو ماده ی آماده دوشیدنی اما


 کو شیردلی تا که شراب از تو بدوشد ؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387  |
 شعری از استاد منزوی
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن
 
بود
 
و ماه را زبلندایش به سوی خاک کشیدن
 
بود

پلنگ من -دل مغرورم -جهید و پنجه به
 
خالی زد

که عشق - ماه بلند من - ورای دست
 
رسیدن بود
 
گل شکفته خدا حافظ اگر چه لحظه ی
 
دیدارت

ظهور وسوسه ای در من به نام دیدن و
 
چیدن بود
 
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
 
 
که هردو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن
 
بود
 
اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
 
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به
 
 کام من

فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود
 
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک
 
ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر
 
پریدن بود
 
زنده یاد حسین منزوی
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387  |
 شعری از استاد حسین منزوی
نیاویزد اگر با سلطه ی مردانه ام این زن


غرور دختران را نیز در تو دوست دارم من


تو را با گریه هایت بی بهانه دوست می دارم


که خواهد شست و خواهد بردمان این سیل بنیان کن


من آری گر چه تو چادر ز شب داری به سر اما


قراری با سحر دارم در آن پیشانی روشن


تو را من می شناسم از نیستان ها چو بانگ نی


که اکنون گشته در آوازهای تو طنین افکن


نیستان های یک آواز در صد ها و صدها نی


نیستان های یک جان در هزاران و هزاران تن


غریب من ! قدیم است آشنایی های من با تو


چنان چون قصه ی یعقوب پیر و بوی پیراهن


به خوابت دیده ام ز آن پیش کاین بیداری مشئوم


در اندازد بساطم را از آن گلشن بدین گلخن


همین تنها تو را از سبز و سرخ مسکن مألوف


به خاطر دارم ای رنگین ترین گل های آن گلشن


گل سرخ عزیزم ! مثل تو من نیز می دانم


که از باغ نخستین از وطن سخت است دل کندن


ولی کندم دل و چون تو ز مهر خاکش کندم


چه مهری! ز آسمانش کندن و در خاکش افکندن


دلم کندم ز مهر خاک و افسون های رنگینش


فریب شعر و موسیقی و افیون و شراب و زن


زنی با سوزهای آشنای غربتی دلگیر که از هر جا به سوی


غربت خود می کشد دامن


زنی که غم سبد های بهانه می برد پیشش


که پنهانی برایش پر کند از گریه و شیون


زنی با شعر های همچنان از عشق ناگفته


زنی عاشق ولی با ده زبان خاموش چون سوسن


زنی کز عشق می میرد ولی با حجب می گوید


نشان از عشق درمن نیست می بینید ؟ اینک من


استاد حسين منزوي
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه ششم اردیبهشت 1387  |
 شعری از حسین منزوی
آب آرزو نداشت به غیر ازروان شدن


دریا غمی نداشت مگر آسمان شدن

 
می خواست بال و پر زدن از خویشتن قفس


چندانکه تن رها شدن از خویش و جان شدن


آهن به فکر تیغ شدن بود و برگزید

 
در رنجبونه های زمان امتحان شدن


تاوان آشیانه به دوشی نوشته داشت


همچون نسیم در چمن گل چمان شدن


آنانکه کینه ور به گروه بدی زدند


قصدی نداشتند به جز مهربان شدن


باران من ! گدایی هر قطره ی تو را


باید نخست در صف دریادلان شدن


با خاک آرزوی قدح گشتن است و بس


و آنگه برای جرعه ای از تو دهان شدن


استاد حسين منزوي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 شعری از حسین منزوی
به ديدن آمده بودم دري گشوده نشد


صداي پاي تو ز آنسوي در ، شنوده نشد

 
سرت به بازوي من تكيه اي نداد و سرم


دمي به بالش دامان تو غنوده نشد


لبم به وسوسه ي بوسه دزدي آمده بود


ولي جواهري از گنج تو ربوده نشد


نشد كه با تو برآرم دمي نفس به نفس


هواي خاطرم امروز مشكسوده نشد


به من كه عاشق تصويرهاي باغ و گلم


نماي ناب تماشاي تو نموده نشد


يكي دو فصل گذشت از درو ، ولي چه كنم


كه باز خوشه ي دلتنگيم دروده نشد


چه چيز تازه در اين غربت است ؟ كي ؟ چه زمان


غروب جمعه ي من بي تو پوك و پوده نشد ؟


همين نه دديدنت امروز - روزها طي گشت


كه هر چه خواستم از بوده و نبوده نشد

 
غم نديدن تو شعر تازه ساخت . اگر


به شوق ديدن تو تازه اي سروده نشد





منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم فروردین 1387  |
 شعری از حسین منزوی
ای نسیم عشق ! از آفاق شهابی آمدی


 از کران های بلند آفتابی آمدی


تا کنی مستم ، همه زنبیل ها را کرده پر


 از شمیم آن دو گیسوی شرابی آمدی


سنگفرش از نقره کردند اختران راه تو را


 شب که شد از جاده های ماهتابی آمدی


 نه هوا نه آب - چیزی از هوا چیزی از آب


 تابنک از کهکشانهای سحابی آمدی


بار رویایی سبک سنگین از افیون از شراب


 بستی و تا بستر بیدار خوابی آمدی


 دیری از خود گم شدی در عشق نشناسان و باز


 تا که خود را درغزل هایم بیابی آمدی


 تا غبار از دل فرو شوییم در ایینه ات


همسفر با آسمان و آب آبی آمدی


 در کنارت دم غنیمت باد بنشین لحظه ای


 آه مهمان عزیزی که شتابی آمدی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم فروردین 1387  |
 شعری از حسین منزوی
دیوانگی زین بیشتری ؟ زین بیشتر ، دیوانه جان


 با ما ، سر دیوانگی داری اگر ، دیوانه جان


 در اولین دیدار هم بوی جنون آمد ز تو


 وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان


چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من


 ای آشنا در چشم من با یک نظر دیوانه جان


 گفتیم تا پایان بریم این عشق را با یک سفر


 عشقی که هم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان


 کی داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون


قید سفر دیوانه جان ! قید حضر دیوانه جان


 ما وصل را با واژه هایی تازه معنا می کنیم


 روزی بیامیزیم اگر با یکدیگر دیوانه جان


تا چاربند عقل را ویران کنی اینگونه شو


 دیوانه خود دیوانه دلدیوانه سر دیوانه جان

 
 ای حاصل ضرب جنون در جان جان جان من


 دیوانه در دیوانگی دیوانه در دیوانه جان


 هم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد


 گیرم که عاقل هم شدی زین رهگذر دیوانه جان


 یا عقل را نابود کن یا با جنون خود بمیر


 در عشق هم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم فروردین 1387  |
 شعری از حسین منزوی
برج ویرانم غبار خویش افشان کرده ام


 تا به پرواز ایم از خود جسم را جان کرده ام


 غنچه ی سربسته ی رازم بهارم در پی است


 صد شکفتن گل درون خویش پنهان کرده ام


چون نسیمی در هوای عطر یک نرگس نگاه


 فصل ها مجموعه ی گل را پریشان کرده ام


 کرده ام طی صد بیابان را به شوق یک جنون


 من از این دیوانه بازی ها فراوان کرده ام


 بسته ام بر مردمک ها نقشی از تعلیق را


 تا هزار ایینه را در خویش حیران کرده ام


 حاصلش تکرار من تا بی نهایت بوده است


 این تقابل ها که با ایینه چشمان کرده ام


 من که با پرهیز یوسف صبر ایوبیم نیست


 عذر خواهم را هم آن چک گریبان کرده ام


 چون هوای نوبهاری در خزان خویش هم


 با تو گاهی آفتاب و گاه باران کرده ام


 سوزن عشقی که خار غم بر آرد کو که من


 بارها این درد را اینگونه درمان کرده ام


 از تو تنها نه که از یاد تو هم دل کنده ام


 خانه را از پای بست این بار ویران کرده ام

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم فروردین 1387  |
 شعری از حسین منزوی
عشق ! ای شوکت دیرین فراموش شده !


خوش قد و قامتم ! ای آ تش خاموش شده !



ای ز پا ، بر اثر تیغ فریب افتاده !


نیمه جان ، در شب بیغوله ، غریب افتاده !



آخر این خواب نه ، کابوس ، برای تو که دید ؟


این خط شوم پریشان به جبینت که کشید ؟



ای نگون بیرق خونین تو بر خاک ، ای عشق !

 


تو و خاک ؟ آی براورده ی افلاک ! ای عشق !



حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی
از روز دستبرد به باغ و بهار تو


دارم غنیمت از تو گلی یادگار تو


تقویم را معطل پاییز کرده است


در من مرور باغ همیشه بهار تو


از باغ رد شدی که کشد سر مه تا ابد


بر چشم های میشی نرگس غبار تو


فرهاد کو که کوه به شیرین رهات کند


از یک نگاه کردن شوریده وار تو


کم کم به سنگ سرد سیه می شود بدل


خورشید هم نچرخد اگر در مدار تو


چشمی به تخت و پخت ندارم . مرا بس است


یک صندلی برای نشستن کنار تو
.
.
حسین منزوی
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی
زباغ پيرهنت چون دريچه ها واشد

 

.بهشت گمشده پشت دريچه پيدا شد

 

.رها زسلطه پاييز در بهار اطاق

 

.گلي به نام تو در بازوان من وا شد

 

.به ديدن تو همه ذره هاي من شد چشم

 

.وچشم ها همه سر تا به پا تما شا شد

 

تمام منظره پوشيده از تو شد يعني.

 

جهان بچشم دل من دوباره زيبا شد.

 

زمانه ريخت به جامم هر انچه تلخانه

 

.به نام تو كه در اميختم گوارا شد.

 

فرشته ها تو ومن را بهم نشان دادند

 

.ميان زهره وماه از تو گفتگوها شد

 

.تنت هنوز باندازه اي لطافت داشت

 

.كه گل در اينه از ديدنش شكوفا شد

 

.شتاب خواستنت اينچنين كه مي بالد

 

.بدوري تو مگر ميتوان شكيبا شد؟

 

اميد وار نبودم دوباره از دل تو.

 

كه مهربان بشود با دل من اما شد

 

.دوباره طوطيك شوكراني شعرم.

 

به خند خنده شيرين تو شكر خا شد

 

.قرار نامه وصل من وتو بود انكه

 

. به روي شانه تو با لب من امضا شد

 


حسين منزوي زنجاني

 

نگارش 12 شب توسط عذرا مجيبي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی
چگونه بال زنم تا به ناكجا كه تويي


بلندمي پرم اما ، نه آن هوا كه تويي


تمام طول خط از نقطه ي كه پر شده است


از ابتدا كه تويي تا به انتها كه تويي


ضمير ها بدل اسم اعظم اند همه


از او و ما كه منم تا من و شما كه تويي


تويي جواب سوال قديم بود و نبود


چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا كه تويي


به عشق معني پيچيده داده اي و به زن


قديم تازه و بي مرز بسته تا كه تويي


به رغم خار مغيلان نه مرد نيم رهم


از اين سغر همه پايان آن خوشا كه تويي


جدا از اين من و ما و رها ز چون و چرا


كسي نشسته در آنسوي ماجرا كه تويي


نهادم آينه اي پيش روي آينه ات


جهان پر از تو و من شد پر از خدا كه تويي


تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده اي


نوشته ها كه تويي نانوشته ها كه توي

 

منزوي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی
از زمزمه دلتنگيم، از همهمه بيزاريم


نه طاقت خاموشي، نه ميل سخن داريم


آوار پريشاني‌ست، رو سوي چه بگريزيم؟


هنگامۀ حيراني‌ست، خود را به که بسپاريم؟


تشويش هزار «آيا»، وسواس هزار «اما»،


کوريم و نمي‌بينيم، ورنه همه بيماريم


دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته‌ست


امروز که صف در صف خشکيده و بي‌باريم


دردا که هدر داديم آن ذات گرامي را


تيغيم و نمي‌بريم، ابريم و نمي‌باريم


ما خويش ندانستيم بيداريمان از خواب


گفتند که بيداريد؟ گفتيم که بيداريم.


من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته


اميد رهايي نيست وقتي همه ديواريم



منزوي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی
اي ياد دور دست كه دل مي بري هنوز


چون اتش نهفته به خاكستري هنوز


اي نازنين درخت نخستين گناه من


از ميوه هاي وسوسه بار اوري هنوز


هر چند خط كشيده بر ايينه ات زمان


در چشمم از تمامي خوبان سري هنوز


ان سيبهاي ره به پرهيز بسته را


در سايه سار زلف تو مي پروري هنوز


بالين وبسترم همه از گل بياكني


شب در حريم خوابم اگر بگذري هنوز


وان سفره شبانه نان وشراب را


بر بندهاي خواب تو مي گستري هنوز


سوداي جاودان نخستين وواپسين


عمرم گذشته است وتو هم در سري هنوز


با جرعه اي زبوي تو از خويش مي روم


اه اي شراب كهنه كه در ساغري هنوز


منزوي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی
با هر تو و من ، مایه های ما شدن نیست


هر رود را اهلیت دریا شدن نیست


از قیس مجنون ساختن شرط است اگر نه

 
زن نیست اندیشه ی لیلا شدن نیست


باید سرشت باد جز غارت نباشد


تا سرنوشت باغ جز یغما شدن نیست

 
در هر درخت اینجا صلیبی خفته ، اما


با هر جنین ، جانمایه عیسی شدن نیست


وقتی که رودش زاد و کوهش پرورش داد


طفل هنر را چاره جز نیما شدن نیست


با ریشه ها در خک ،‌ بی چشمی به افلک


این تک ها را حسرت طوبی شدن نیست


ایا چه توفانی است آن بالا که دیگر


با هر که افتاد ، اشتیاق پا شدن نیست


سیب و فریب ؟ آری بده . آدم نصیبش


از سفره ی حوا به جز اغوا شدن نیست

 
وقتی تو رویا روی اینان می نشینی


ایینه ها را چاره جز زیبا شدن نیست


آنجا که انشا از من ، املا از تو باشد


راهی برای شعر جز شیوا شدن نیست


...
استاد حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی
مرا نديده بكيريد و بگذريد از من


كه جز ملال نصيبي نميبريد از من


زمين سوخته ام نا اميد و بي بركت


كه جز مراتع نفرت نمي چريد از من

 
عجب كه راه نفس بسته ايد بر من و باز


در انتظار نفس هاي ديگريد از من


خزان به قيمت جان جار مي زنيد اما


بهار را به پشيزي نمي خريد از من


شما هر آينه ، آيينه ايد و من همه آه


عجيب نيست كز اينسان مكدريد از من


نه در تبري من نيز بيم رسوايي است


به لب مباد كه نامي بياوريد از من


اگر فرو بنشيند ز خون من عطشي


چه جاي واهمه تيغ از شما وريد از من


چه پيك لايق پيغمبري به سوي شماست ؟


شما كه قاصد صد شانه بر سريداز ممن


برايتان چه بگويم زياده بانوي من


شما كه با غم من آشناتريد از من

منزوي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه یازدهم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی
محبوب من ! بعد از تو گیجم بی قرارم خالی ام منگم


بردار بستی از چه خواهد شد چه خواهم کرد آونگم


سازی غریبم من که در هر پرده ام هر زخمه بنوازد


لحن همایون تو می اید برون از ضرب و آهنگم


تو جرأت رو کردن خود را به من بخشیده ای ورنه


ایینه ای پنهان درون خویشتن از وحشت سنگم


صلح است عشق اما اگر پای تو روزی در میان باشد


با چنگ و با دندان برای حفظ تو با هر که می جنگم


حود را به سویت می کشانم گام گام و سنگ سنگ اما


توفان جدا می افکند با یک نهیب از تو به فرسنگم


در اشک و در لبخند و سوک و سور رنگ اصلی ام عشق است


من آسمانم در طلوع و در غروب آبی است پیرنگم


از وقت و روز و فصل عصر و جمعه و پاییز دلتنگند


و بی تو من مانند عصر جمعه ی پاییز دلتنگم



حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه پنجم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی
تا صبحدم به ياد تو شب را قدم زدم


آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم


با آسمان مفاخره كرديم تا سحر


او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم


او با شهاب بر شب تب كرده خط كشيد


من برق چشم ملتهبت را رقم زدم


تا كور سوي اختركان بشكند همه


از نام تو به بام افق ها ،‌ علمزدم


با وامي از نگاه تو خورشيد هاي شب


نظم قديم شام و سحر را به هم زدم


هر نامه را به نام و به عنوان هر كه بود


تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم


تا عشق چون نسيم به خاكسترم وزد


شك از تو وام كردم و در باورم زدم


از شادي ام مپرس كه من نيز در ازل


همراه خواجه قرعه ي قسمت به غم زدم

...
حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه چهارم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی
پیشواز کن شاعر با غزل که یار آمد


بسته بار گل بر گل عشق با قطار آمد


یک دو روز فرصت بود تارسیدن پاییز


که به رغم هر تقویم باز هم بهار آمد


دانه ای که چندین سال پیش از این به دل کشتم


نیش زد سپس بالید عاقبت به بار آمد


یک نفر گرفت از منعشق و شعر را . انگار


سکه های نارایج باز هم به کار آمد


او امید بود امات بیم نیز با او بود


مثل نور با ظلمت ماه شب سوار آمد


تا محاق کی دزدد بار دیگرش ، حالی


آن شهاب سرگردان باز بر مدار آمد


با رضایتی در خور از تسلط تقدیر


گرچه هم شکایت ور هم شکسته وار آمد


او تمام ارزش هاست خود یرای من . با او


باز هم به فصل عشق اصل اعتبار آمد


با زلالی اش سرزد ازکدورتی کهنه


صبح هایم اوست گرچه از غبار آمد



حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه چهارم اسفند 1386  |
 شعری از منزوی
چگونه بال زنم تا به ناكجا كه تويي


بلندمي پرم اما ، نه آن هوا كه تويي


تمام طول خط از نقطه ي كه پر شده است


از ابتدا كه تويي تا به انتها كه تويي


ضمير ها بدل اسم اعظم اند همه


از او و ما كه منم تا من و شما كه تويي


تويي جواب سوال قديم بود و نبود


چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا كه تويي


به عشق معني پيچيده داده اي و به زن


قديم تازه و بي مرز بسته تا كه تويي


به رغم خار مغيلان نه مرد نيم رهم


از اين سغر همه پايان آن خوشا كه تويي

 


جدا از اين من و ما و رها ز چون و چرا

 


كسي نشسته در آنسوي ماجرا كه تويي

 


نهادم آينه اي پيش روي آينه ات

 


جهان پر از تو و من شد پر از خدا كه تويي

 


تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده اي

 


نوشته ها كه تويي نانوشته ها كه تويي


........
منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه چهارم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی
بي شك. كنار خانه هاي شما.

 

جايي براي خمره من نيست.

.

اينسانكه با ادب منظم حتا درستكار

 

.اسناد مالكيت خود را.در چنگ مي فشاريد.

 

 اسناد مالكيت.بر.فرزند.دين.دارايي.

 

اخلاق.زن.واندكي وطن.

 

اما خبر نداريد.كه قامت درشت شما

 

.ديري است.

 

در بين خمره من .وافتاب.ديوار مي كشد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه سوم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی

چی میشه دنیا مارو یه لحظه تنها بذاره

 

چی میشه این قافله مارو تو خواب جا بذاره

 

دلم از اون دلای قدیمیه ازون دلا که میخواد

 

 عاشق که شد پا روی دنیا بذاره دوس دارم

 

 یه دست از اسمون بیاد مادوتارو ببره ازن

 

جا و اون ور ابرا بذاره تو دلت بوسه میخواد

 

من میدونم اما لبت سر هر جمله دلش

 

میخواد یه اما بذاره دوس دارم تا آخر دنیا

 

تماشات بکنم اگه زندگی برام چشم تماشا

 

بذاره بی تو دنیا نمی ارزه تو با من باش و

 

 بذار همه ی دنیا مارو همیشه تنها بذاره

 

حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه سوم اسفند 1386  |
 شعری از منزوی
دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست

آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست

در من طلوع آبی آن چشم روشن

یادآور صبح خیال انگیز دریاست

بیهوده می کوشی که راز عاشقی را

از من بپوشانی که در چشم تو پیداست

ما هردوان خاموش خاموشیم اما

چشمان مارا در خموشی گفتگوهاست

گل کرده باغی از ستاره در نگاهت

آنک چراغانی که در چشم تو برپاست

بگذار دستم راز دستت را بداند

بی هیچ تردیدی که دست عشق با ماست

دیروزمان را در خیالی پوچ کشتیم

امروز هم زین سان ولی آینده ماراست

زنده یاد حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386  |
 شعری از منزوی
دل من ! باز مثل سابق باش


با همان شور و حال عاشق باش


مهر می ورز و دم غنیمت دان


عشق می باز و با دقایق باش


بشکند تا که کاسه ات را عشق


از میان همه تو لایق باش


خواستی عقل هم اگر باشی


عقل سرخ گل شقایق باش


شور گرداب و کشتی سنگین ؟


نه اگر تخته پاره قایق باش


بار پارو و لنگر و سکان


بفکن و دور از این علایق باش


هیچ باد مخالف اینجا نیست


با همه بادها موافق باش



حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوم بهمن 1386  |
 شعری از حسین منزوی
با هر تو و من ، مایه های ما شدن نیست


هر رود را اهلیت دریا شدن نیست


از قیس مجنون ساختن شرط است اگر نه


زن نیست اندیشه ی لیلا شدن نیست


باید سرشت باد جز غارت نباشد


تا سرنوشت باغ جز یغما شدن نیست


در هر درخت اینجا صلیبی خفته ، اما


با هر جنین ، جانمایه عیسی شدن نیست


وقتی که رودش زاد و کوهش پرورش داد


طفل هنر را چاره جز نیما شدن نیست


با ریشه ها در خک ،‌ بی چشمی به افلک


این تک ها را حسرت طوبی شدن نیست


ایا چه توفانی است آن بالا که دیگر


با هر که افتاد ، اشتیاق پا شدن نیست


سیب و فریب ؟ آری بده . آدم نصیبش


از سفره ی حوا به جز اغوا شدن نیست

 
وقتی تو رویا روی اینان می نشینی


ایینه ها را چاره جز زیبا شدن نیست


آنجا که انشا از من ، املا از تو باشد


راهی برای شعر جز شیوا شدن نیست


...
استاد حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام دی 1386  |
 
 
 
بالا