تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 اندرآ ای جان که در پای تو جان خواهم فشاند ...خاقانی
اندرآ ای جان که در پای تو جان خواهم فشاند

 

دستیاری کن که دستی بر جهان خواهم فشاند

 
پای خاکی کن در آکز چشم خونین هر نفس

 

گوهر اندر خاک پایت رایگان خواهم فشاند


گر چو چنگم دربر آیی زلف در دامن کشان

 
از مژه یک دامنت لعل روان خواهم فشاند


چهره‌ی من جام و چشم من صراحی کن که من

 
چون صراحی بر سر جام تو جان خواهم فشاند


رخ ترش داری که خوبم شکر شیرین کنی


چون ترش باشی به تو شیرین روان خواهم فشاند

 
بس کن از سرکه فشاندن زان لب میگون که من

 
دل بر آن میگون لب سرکه فشان خواهم فشاند

 
دوستان خواهند کز عشق تو دامن درکشم


من برآنم کاستین بر دوستان خواهم فشاند

 
بر سر خاک اوفتان خیزان ز جور آسمان


از تظلم خاک هم بر آسمان خواهم فشاند


اهل گفتم هست چون دیدم که خاقانی نیافت


عذر خواهان خاک توبه بر دهان خواهم فشاند

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه شانزدهم مرداد 1388  |
 تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست...خاقانی
تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست

 

نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست


گوئی اندر کشور ما بر نمی‌خیزد وفا

 

یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست


خون به خون می‌شوی کز راحت نشانی مانده نیست

 

خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست


از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک

 

 هرگز از کاشانه‌ی کرکس همائی برنخاست


باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون

 

از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست


وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر

 

کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست


کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو

 

 از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست


درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را

 

کاندر او تا اوست خصل بی‌دغائی برنخاست


میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان

 

کز جهان تاریک‌تر زندان سرائی برنخاست


از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک

 

هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست

 
از کس و ناکس ببر خاقانی آسا کز جهان

 

هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه پنجم اردیبهشت 1388  |
 ای راحت جان‌ها به تو، آرام جان کیستی ...خاقانی
ای راحت جان‌ها به تو، آرام جان کیستی

 

 دل در هوس جان می‌دهد، تو دلستان کیستی


ای گلبن نادیده دی اصل تو چه وصل تو

 

کی با بوی مشک و رنگ می از گلستان کیستی


از از بتان دلخواه تو، در حسن شاهنشاه تو

 

 ما را بگو ای ماه تو، کز آسمان کیستی


بگشا صدف یعنی دهن بفشان گهر یعنی سخن

 

پنهان مکن یعنی ز من تا عشق‌دان کیستی


چون زیر هر مویی جدا یک شهر جان داری نوا

 

خامی بود گفتن تو را جانا که جان کیستی


با مایی و ما را نه‌ای، جانی از آن پیدا نه‌ای

 

 دانم کز آن ما نه‌ای، برگو از آن کیستی


خاقانی از تیمار تو حیران شد اندر کار تو

 

ای جان او غم‌خوار تو، تو غم‌نشان کیستی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388  |
 ز خاک کوی تو هر خار سوسنی است مرا ...خاقانی
ز خاک کوی تو هر خار سوسنی است مرا

 

به زیر زلف تو هر موی مسکنی است مرا


برای آنکه ز غیر تو چشم بردوزم

 

به جای هر مژه بر چشم سوزنی است مرا


ز بسکه بر سر کوی تو اشک ریخته‌ام

 

ز لعل در بر هر سنگ دامنی است مرا


فلک موافقت من کبود درپوشید

 

چو دید کز تو بهر لحظه شیونی است مرا


از آن زمان که ز تو لاف دوستی زده‌ام

 

بهر کجا که رفیقی است دشمنی است مرا


هر آنکه آب من از دیده زیر کاه تو دید

 

یقین شناخت که بر باد خرمنی است مرا


به دام عشق تو درمانده‌ام چو خاقانی

 

 اگر نه بام فلک خوش نشیمنی است مرا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388  |
 خوش خوش خرامان می‌روی، ای شاه خوبان تا کجا؟ ..خاقانی
خوش خوش خرامان می‌روی، ای شاه خوبان تا کجا؟

 

شمعی و پنهان می‌روی پروانه جویان تا کجا؟


ز انصاف خو واکرده‌ای، ظلم آشکارا کرده‌ای

 

خونریز دل‌ها کرده‌ای، خون کرده پنهان تا کجا؟


غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته

 

صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟


بر دل چو آتش می‌روی تیز آمدی کش می‌روی

 

 درجوی جان خوش می‌روی ای آب حیوان تا کجا؟


طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده

 

بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟


دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب

 

 تو شمع پیکر نیم‌شب دل دزدی اینسان تا کجا؟


هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی

 

نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟


گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را

 

حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟

 
خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو

 

 ای گوشه‌ی دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیستم فروردین 1388  |
 چو عمر رفته" از حضرت خاقانی
چو عمر رفته تو کس را به هیچ کار نیایی

 

چو عمر نامده هم اعتماد را به نشایی


عزیز بودی چون عمر و همچو عمر برفتی

 

چو عمر رفته ز دستم نداند آنکه کی آیی

 
مرا چو عمر جوانی فریب دادی رفتی

 

 تو همچو عمر جوانی، برو نه اهل وفایی


دلم تو را و جهان را وداع کرد به عمری

 

که او به ترک سزا بود و تو به هجر سزایی


چو عمر نفس‌پرستان که بر محال گذشت

 

 آن برفتی از سر غفلت نپرسمت که کجایی

 
تو را به سلسله‌ی صبر خواستم که ببندم

 

ولی تو شیفته چون عمر بیش بند نپایی

 


ز دست عمر سبک پای سرگران به تو نالم

 

که عمر من ز تو آموخت این گریخته پایی


تو هم‌چو روزی بسیار نارسیده بهی

 

 ز آن که عمر کاهی اگرچه نشاط دل بفزایی

 
مرا ز تو همه عمر است ماتم همه روزه

 

که هم‌چو عید به سالی دوبار روی نمایی


چو عمر رفته به محنت که غم فزاید

 

یادش به یاد نارمت ایرا که یادگار بلایی


چو روز فرقت یاران که نشمرند ز عمرش

 

ز عمر نشمرم آن ساعتی که پیش من آیی


ز خوان وصل تو کردم خلال و دست بشستم

 

به آب دیده ز عشقت که زهر عمر گزایی


مرا به سال مزن طعنه گر کهن شده سروم

 

 که تو به تازگی عمر هم‌چو گل به نوایی


تویی که نقب زنی در سرای عمر و به آخر

 

نه نقد وقت بری کیسه‌ی حیات ربایی


چنان که از دیت خون بود حیات دوباره

 

دوباره عمر شمارم که یابم از تو جدایی

 
من از غم تو و از عمر سیر گشتم ازیرا

 

چو غم نتیجه‌ی عمری چو عمر دام بلایی

 
به عمرم از تو چه اندوختم جزین زر چهره

 

به زر مرا چه فریبی که کیمیای جفایی

 
برو که تشنه‌ی دیرینه‌ای به خون من آری

 

نپرسم از تو که چون عمر زود سیر چرایی


تنم ببندی و کارم به عمرها نگشایی

 

که کم عیاری اگرچه چو عمر بیش بهایی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه یازدهم فروردین 1388  |
 گرنه عشق او قضای آسمانستی مرا..خاقانی
گرنه عشق او قضای آسمانستی مرا

 

 از بلای عشق او روزی امانستی مرا


گر مرا روزی ز وصلش بر زمین پای آمدی

 

 کی همه شب دست از او بر آسمانستی مرا


گرنه زلف پرده سوز او گشادی راز من

 

 زیر این پرده که هستم کس چه دانستی مرا


بر یقینم کز فراق او به جان ایمن نیم

 

 وین نبودی گر به وصل او گمانستی مرا


آفت جان است و آنگه در میان جان مقیم

 

 گرنه در جان اوستی کی باک جانستی مرا


مرقد خاقانی از فرقد نهادی بخت من

 

گر به کوی او محل پاسبانستی مرا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه نهم فروردین 1388  |
 ای برقرار خوبی، با تو قرار من چه...خاقانی
ای برقرار خوبی، با تو قرار من چه


از سکه گشت کارم، تدبیر کار من چه


زرین رخم ز عشقت بی‌آب و سنگ مانده


بر سنگ تو ندانم آب و عیار من چه


بر بوی وصل تا کی درد سر فراقت

 
آن می هنوز در خم چندین خمار من چه


دادم به باد عمری در انتظار روزی


این روز بی‌مرادی در انتظار من چه


دیدم به طالع خود عشق آمد اختیارم


این داغ ناامیدی بر اختیار من چه


زنهار تا نگویی کاین غم به صبر بنشان


گر صبر غم نشاندی پس زینهار من چه


گوئی به هیچ عهدی یک آشنا نبوده است

 
این قحط آشنایان در روزگار من چه


خاقانیا چه گویی آید به دست یاری

 
چون یار نیست ممکن سوداش یار من چه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387  |
 
 
بالا