تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 امشب ای ماه بدرد دل من تسکینی. استاد شهریار

امشب ای ماه بدرد دل من تسکینی


آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی


کاهش جان تومن دارم و من میدانم


که تواز دوری خورشید چها میبینی


توهم ای بادیه پیمای محبت چون من


سر راحت ننهادی بسر بالینی


هر شب ازحسرت ماهی من ویکدامن اشک


تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی


همه در چشمهء مهتاب غم از دل شویند


امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی


من مگر طالع خود در تو توانم دیدن


که توام آینهء بخت غبار آگینی


باغبان خار ندامت بجگر می شکند


برو ای گل که سزاوار همان گلچینی


نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید


که کند شکوه زهجران لب شیرینی


توچنین خانه کن ودلشکن ای بادخزان


گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی


کی بر این کلبهء طوفانزده سر خواهی زد


ای پرستو که پیام آور فروردینی


شهریارا اگر آئین محبت باشد


جاودان زی که بدنیای بهشت آئینی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه یازدهم آبان 1388  |
 به مرگ چاره نجستم که در جهان مانم ..شهریار
به مرگ چاره نجستم که در جهان مانم


به عشق زنده شدم تا که جاودان مانم


چو مردم از تن و جان وارهاندم از زندان


به عشق زنده شوم جاودان به جان مانم


به مرگ زنده شدن هم حکایتی است عجیب


اگر غلط نکنم خود به جاودان مانم


در آشیانه‌ی طوبا نماندم از سرناز


نه خاکیم که به زندان خاک‌دان مانم


ز جویبار محبت چشیدم آب حیات


که چون همیشه بهار ایمن از خزان مانم

 
چه سال‌ها که خزیدم به کنج تنهایی


که گنج باشم و بی‌نام و بی‌نشان مانم


دریچه‌های شبستان به مهر و مه بستم


بدان امید که از چشم بد نهان مانم


به امن خلوت من تاخت شهرت و نگذاشت


که از رفیق زیانکار در امان مانم


به شمع صبحدم شهریار و قرآنش


کزین ترانه به مرغان صبح‌خوان مانم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 چند بارد غم دنیا به تن تنهایی..زنده یاد استاد شهریار
چند بارد غم دنیا به تن تنهایی


وای بر من تن تنها و غم دنیایی


تیرباران فلک فرصت آنم ندهد


که چو تیر از جگر ریش برآرم وایی


لاله ئی را که بر او داغ دورنگی پیداست


حیف از ناله معصوم هزارآوایی


آخرم رام نشد چشم غزالی وحشی


گر چه انگیختم از هر غزلی غوغایی


من همان شاهد شیرازم و نتوانی یافت


در همه شهر به شیرینی من شیدایی


تا نه از گریه شدم کور بیا ورنه چه سود


از چراغی که بگیرند به نابینایی


همه در خاطرم از شاهد رؤیائی خویش


بگذرد خاطره با دلکشی رؤیایی


گاه بر دورنمای افق از گوشه ابر


با طلوع ملکی جلوه دهد سیمایی


انعکاسی است بر آن گردش چشم آبی


از جمال و عظمت چون افق دریایی


دست با دوست در آغوش نه حد من و تست


منم و حسرت بوسیدن خاک پایی


شهریارا چه غم از غربت دنیای تن است


گر برای دل خود ساخته ای دنیایی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه یازدهم مهر 1388  |
 گاهی گر از ملال محبت برانمت...زنده یاد استاد محمد حسین شهریار
گاهی گر از ملال محبت برانمت

دوری چنان مکن که به شیون بخوانمت


چون آه من به راه کدورت مرو که اشک

پیک شفاعتی است که از پی دوانمت

سرو بلند من که به دادم نمی رسی

دستم اگر رسد به خدا می رسانمت

پیوند جان جدا شدنی نیست ماه من

تنی نیستی که جان دهم و وارهانمت

دست نوازشی به سر و گوش من بکش

سازی شدم که شور و نوایی بخوانمت

چوپان دشت عشقم و نای غزل به لب

دارم غزال چشم سیه می چرانمت

لبخند کن معاوضه با جان شهریار

تا من به شوق این دهم و آن ستانمت



از استاد محمد حسین : شهریار
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388  |
 نوشتم این غزل نغزباسواددودیده ... زنده یاداستاد محمد حسین شهریار
نوشتم این غزل نغزباسواددودیده

 
که بلکه رام غزل گردی ای غزال رمیده


سیاهی شب هجر و امیدصبح سعادت


سپید کرد مرادیده،تا دمید سپیده


ندیده خیرجوانی،غم تو کردمراپیر


بروکه پیر شوی ای جوان خیرندیده


به اشگ شوق رساندم ترابه این قد واکنون


به دیگران رسدت میوه،ای نهال رسیده


زماه شرح ملال توپرسم ای مه بی مهر


شبی که ماه نمایدملول ورنگ پریده


بهارمن،توهم از بلبلی حکایت من پرس


که از خزان گلش خارهابه دیده خلیده


به گردباد هم ازمن گرفته آتش شوقی


که خاک غم بسر افشان،به کوه و دشت دویده


هوای پیرهن چاک آن پری است که مارا


کشد به حلقه دیوانگان جامه دریده


فلک به موی سپید و تن تکیده مراخواست


که دوک و پنبه برازدبه زال پشت خمیده


خبرزداغ دل شهریار میشوی اما


درآن زمان که زخاکش هزارلاله دمیده

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم مرداد 1388  |
 دوش در خواب من آن لاله عذار آمده بود..شهریار
دوش در خواب من آن لاله عذار آمده بود


شاهد عشق و شبابم به کنار آمده بود


در کهن گلشن طوفانزده خاطر من


چمن پرسمن تازه بهار آمده بود


سوسنستان که هم آهنگ صبا می رقصید


غرق بوی گل و غوغای هزار آمده بود


آسمان همره سنتور سکوت ابدی


با منش خنده خورشید نثار آمده بود


تیشه کوهکن افسانه شیرین میخواند


هم در آن دامنه خسرو به شکار آمده بود


عشق در آینه چشم و دلم چون خورشید


می درخشید بدان مژده که یار آمده بود


سروناز من شیدا که نیامد در بر


دیدمش خرم و سرسبز به بار آمده بود


خواستم چنگ به دامان زنمش بار دگر


نا گه آن گنج روان راهگذار آمده بود


لابه ها کردمش از دور و ثمر هیچ نداشت


آهوی وحشی من پا به فرار آمده بود


چشم بگشودم و دیدم ز پس صبح شباب


روز پیری به لباس شب تار آمده بود


مرده بودم من و این خاطره عشق و شباب


روح من بود و پریشان به مزار آمده بود


آوخ این عمر فسونکار بجز حسرت نیست


کس ندانست در اینجا به چه کار آمده بود


شهریار این ورق از عمر چو درمی پیچید


چون شکج خم زلفت به فشار آمده بود

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388  |
 ز دریچه های چشمم نظری به ماه داری..شهریار
ز دریچه های چشمم نظری به ماه داری


چه بلند بختی ای دل که به دوست راه داری


به شب سیاه عاشق چکند پری که شمعی است


تو فروغ ماه من شو که فروغ ماه داری


بگشای روی زیبا ز گناه آن میندیش


به خدا که کافرم من تو اگر گناه داری


من از آن سیاه دارم به غم تو روز روشن


که تو ماهی و تعلق به شب سیاه داری


تو اگر به هر نگاهی ببری هزارها دل


نرسد بدان نگارا که دلی نگاهداری


دگران روند تنها به مثل به قاضی اما


تو اگر به حسن دعوی بکنی گواه داری


به چمن گلی که خواهد به تو ماند از وجاهت


تو اگر بخواهی ای گل کمش از گیاه داری


به سر تو شهریارا گذرد قیامت و باز


چه قیامتست حالی که تو گاه گاه داری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388  |
 سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه؟ استاد شهریار
سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه

زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه

درس این زندگی از بهر ندانستن ماست

این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه

خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هر روز

دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه

آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز

بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه

دور سر هلهله و هاله شاهین اجل

ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه

کشتی ای را که پی غرق شدن ساخته اند

هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه

بدتر از خواستن این لطمه نتوانستن

هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه

ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست

کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه

گر رهایی است برای همه خواهید از غرق

ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چه

ما که در خانه ایمان خدا ننشستیم

کفر ابلیس به کرسی بنشانیم که چه

مرگ یک بار مثل دیدم و شیون یک بار

این قدر پای تعلل بکشانیم که چه

شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند

ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هجدهم فروردین 1388  |
 جواني حسرتا با من وداع جاوداني کرد..شهریار
جواني حسرتا با من وداع جاوداني کرد


وداع جاوداني حسرتا با من جواني کرد

بهار زندگاني طي شد و کرد آفت ايام


به من کاري که با سرو و سمن باد خزاني کرد

قضاي آسماني بود مشتاقي و مهجوري


چه تدبيري توانم با قضاي آسماني کرد

شراب ارغواني چاره‌ي رخسار زردم نيست


بنازم سيلي گردون که چهرم ارغواني کرد

هنوز از آبشار ديده دامان رشک دريا بود


که ما را سينه‌ي آتشفشان آتشفشاني کرد

چه بود ار باز مي‌گشتي به روز من توانائي


که خود ديدي چها با روزگارم ناتواني کرد

جواني کردن اي دل شيوه‌ي جانانه بود اما


جواني هم پي جانان شد و با ما جواني کرد

جواني خود مرا تنها اميد زندگاني بود


دگر من با چه اميدي توانم زندگاني کرد

جوانان در بهار عمر ياد از شهريار آريد


که عمري در گلستان جواني نغمه خواني کرد



شهريار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387  |
 به اختیار گرو برد چشم یار از من...استاد شهریار
به اختیار گرو برد چشم یار از من

 


که دور از او ببرد گریه اختیار از من



به روز حشر اگر اختیار با ما بود


بهشت و هر چه در او از شما و یار از من

سیه‌تر از سر زلف تو روزگار من است


دگر چه خواهد از این بیش روزگار از من

به تلخکامی از آن دلخوشم که می‌ماند


بسی فسانه‌ی شیرین به یادگار از من

در انتظار تو بنشستم و سرآمد عمر


دگر چه داری از این بیش انتظار از من

به اختیار نمی‌باختم به خالش دل


که برده بود حریف اول اختیار از من

گذشت کار من و یار، شهریارا لیک


در این میان غزلی ماند شاهکار از من



شهریار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387  |
 حیدر بابایه سلام گزیده ای از اشعارش..استاد شهریار

بير اوچئيديم بو چيرپينان يئلينن

باغلاشئيديم داغدان آشان سئلينن

آغلاشئيديم اوزاق دوْشَن ائلينن

بير گؤرئيديم آيريليغى کيم سالدى

اؤلکه ميزده کيم قيريلدى ، کيم قالدى

 

بير سوْروشون بو قارقينميش فلکدن

نه ايستيوْر بو قوردوغى کلکدن ؟

دينه گئچيرت اولدوزلارى الکدن

قوْى تؤکوْلسوْن ، بو يئر اوْزى داغيلسين

بو شيطانليق قورقوسى بير ييغيلسين

 

 

 حیدر باباگؤيلر بوْتوْن دوماندى

گونلريميز بير-بيريندن ياماندى

بير-بيروْزدن آيريلمايون ، آماندى

ياخشيليغى اليميزدن آليبلار

ياخشى بيزى يامان گوْنه ساليبلار

 
 

 

حيدربابا ، گوْل غنچه سى خنداندى

آمما حئيف ، اوْرک غذاسى قاندى

زندگانليق بير قارانليق زينداندى

بو زيندانين دربچه سين آچان يوْخ

بو دارليقدان بيرقورتولوب ، قاچان يوْخ

 

بير چيخئيديم دام قيه نين داشينا

بير باخئيديم گئچميشينه ، ياشينا

بير گورئيديم نه لر گلميش باشينا

منده اْونون قارلاريلان آغلارديم

قيش دوْندوران اوْرکلرى داغلارديم

 

حيدربابا ، قارلى داغلار آشاندا

گئجه کروان يوْلون آزيب ، چاشاندا

من هارداسام ، تهراندا يا کاشاندا

اوزاقلاردان گؤزوم سئچر اوْنلارى

خيال گليب ، آشيب ، گئچر اوْنلارى

 

منيم آتام سفره لى بير کيشييدى

ائل اليندن توتماق اوْنون ايشييدى

گؤزللرين آخره قالميشييدى

اوْننان سوْرا دؤنرگه لر دؤنوْبلر

محبّتين چيراخلارى سؤنوْبلر

 

 

بير اوچئيديم بو چيرپينان يئلينن

باغلاشئيديم داغدان آشان سئلينن

آغلاشئيديم اوزاق دوْشَن ائلينن

بير گؤرئيديم آيريليغى کيم سالدى

اؤلکه ميزده کيم قيريلدى ، کيم قالدى

 

حيدربابا ، ايلديريملار شاخاندا

سئللر ، سولار ، شاققيلدييوب آخاندا

قيزلار اوْنا صف باغلييوب باخاندا

سلام اولسون شوْکتوْزه ، ائلوزه !

منيم دا بير آديم گلسين ديلوزه

 

 

 

حئيدر بابا دونيا يالان دونيادير


سوليئماندان نوحدان قالان دونيادير


هر کيمسه يه هر نه وئريب آليبدير


افلاطوندان بير قورو آد قاليبدير

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه پنجم اسفند 1387  |
 نيما غم دل گو كه غريبانه بگرييم.شهریار
نيما غم دل گو كه غريبانه بگرييم


سرپيش هم آريم و دو ديوانه بگرييم

من از دل اين غار و تو از قله آن قاف


از دل به هم افتيم و به جانانه بگرييم

دوديست در اين خانه كه كوريم ز ديدن


چشمي به كف آريم و به اين خانه بگرييم

آخر نه چراغيم كه خنديم به ايوان


شمعيم كه در گوشه كاشانه بگرييم

من نيز چو تو شاعر افسانه خويشم


بازآ به هم اي شاعر افسانه بگرييم

از جوش و خروش خم وخمخانه خبر نيست


باجوش وخروش خم وخمخانه بگرييم

با وحشت ديوانه بخنديم و نهاني


در فاجعه حكمت فرزانه بگرييم

با چشم صدف خيز كه بر گردن ايام


خرمهره ببينيم و به دردانه بگرييم

بلبل كه نبوديم بخوانيم به گلزار


جغدي شده شبگير و به ويرانه بگرييم

پروانه نبوديم در اين مشعله باري


شمعي شده در ماتم پروانه بگرييم

بيگانه كند در غم ما خنده ولي ما


با چشم خودي در غم بيگانه بگرييم

بگذار به هذيان تو طفلانه بگرييم


ما هم به تب طفل طبيبانه بگرييم

 

استاد شهریار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387  |
 زنده یاد استاد محمد حسین شهریار
 
غزل آواز :شهريار

گوينده :فخري نيکزاد

مايه:دشتي

تا کي در انتظار گذاري به زاريم

باز آي بعد از اين همه چشم انتظاريم

ديشب به ياد زلف تو در پرده هاي ساز

جانسوز بود شرح سيه روزگاريم

بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود

ديشب که ساز داشت سر سازگاريم

شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد

چشمي نماند شاهد شب زنده داريم

شرمم کشد که بي تو نفس مي کشم هنوز

تا زنده ام بس است همين شرمساريم

 

استاد شهریار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387  |
 شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست ...استاد محمد حسین شهریار
شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست


روز ستاره تا سحر تیره به آه کردنست

 
متن خبر که یک قلم بی‌تو سیاه شد جهان


حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنست


چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رونهیم

 
اینهم از آب و آینه خواهش ماه کردنست

 
نو گل نازنین من تا تو نگاه می‌کنی


لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست

 
ماه عباد تست و من با لب روزه دار ازین


قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردنست


لیک چراغ ذوق هم این همه کشته داشتن


چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردنست


غفلت کائنات را جنبش سایه‌ها همه

 
سجده به کاخ کبریا خواه نخواه کردنست

 
از غم خود بپرس کو با دل ما چه می‌کند

 
این هم اگر چه شکوه‌ی شحنه به شاه کردنست


عهد تو (سایه) و (صبا) گو بشکن که راه من


رو به حریم کعبه‌ی ?لطف آله? کردنست

 
گاه به گاه پرسشی کن که زکوة زندگی

 
پرسش حال دوستان گاه به گاه کردنست


بوسه‌ی تو به کام من کوه نورد تشنه را

 
کوزه‌ی آب زندگی توشه راه کردنست

 
خود برسان به شهریار ایکه درین محیط غم


بی‌تو نفس کشیدنم عمر تباه کردنست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387  |
 به مرگ چاره نجستم که در جهان مانم ...استاد محمد حسین شهریار
به مرگ چاره نجستم که در جهان مانم


به عشق زنده شدم تا که جاودان مانم

 
چو مردم از تن و جان وارهاندم از زندان


به عشق زنده شوم جاودان به جان مانم


به مرگ زنده شدن هم حکایتی است عجیب


اگر غلط نکنم خود به جاودان مانم


در آشیانه‌ی طوبا نماندم از سرناز


نه خاکیم که به زندان خاک‌دان مانم


ز جویبار محبت چشیدم آب حیات

 
که چون همیشه بهار ایمن از خزان مانم

 
چه سال‌ها که خزیدم به کنج تنهایی

 
که گنج باشم و بی‌نام و بی‌نشان مانم


دریچه‌های شبستان به مهر و مه بستم


بدان امید که از چشم بد نهان مانم


به امن خلوت من تاخت شهرت و نگذاشت


که از رفیق زیانکار در امان مانم


به شمع صبحدم شهریار و قرآنش

 
کزین ترانه به مرغان صبح‌خوان مانم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387  |
 باز امشب ای ستاره تابان نیامدی..استاد محمد حسین شهریار
باز امشب ای ستاره تابان نیامدی

 

  باز ای سپیده شب هجران نیامدی


شمعم شکفته بود که خندد به روی تو

 

 افسوس ای شکوفه خندان نیامدی



با ما سر چه داشتی ای تیره شب

 

  چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی



صبرم ندیده ای که چه زوری شکسته ایست

 

  ای تخته ام سپرده به توفان نیامدی



نشناختی فغان دل رهگذر که دوش

 

ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی



در طبع شهریار خزان شد بهار عشق

 

 زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387  |
 استاد شهریار...مایه‌ی حسن ندارم که به بازار من آئی
مایه‌ی حسن ندارم که به بازار من آئی


جان فروش سر راهم که خریدار من آئی

 
ای غزالی که گرفتار کمند تو شدم باش

 
تا به دام غزل افتی و گرفتار من آئی

 
گلشن طبع من آراسته از لاله و نسرین

 
همه در حسرتم ای گل که به گلزار من آئی

 
سپر صلح و صفا دارم وشمشیر محبت

 
با تو آن پنجه نبینم که به پیکار من آئی

 
صید را شرط نباشد همه در دام کشیدن

 
به کمند تو فتادم که نگهدار من آئی


نسخه‌ی شعر تر آرم به شفاخانه‌ی لعلت


که به یک خنده دوای دل بیمار من آئی

 
روز روشن به خود از عشق تو کردم چو شب تار


به امیدی که تو هم شمع شب تار من آئی


گفتمش نیشکر شعر از آن پرورم از اشک

 
که تو ای طوطی خوش لهجه شکر خوار من آئی


گفت اگر لب بگشایم تو بدان طبع گهربار


شهریارا خجل از لعل شکربار من آئی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه هفتم بهمن 1387  |
 باز کن نغمه جانسوزی از آن ساز امشب..استاد شهریار
باز کن نغمه جانسوزی از آن ساز امشب


تا کنی عقده اشک از دل من باز امشب


ساز در دست تو سوز دل من می گوید


من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب


مرغ دل در قفس سینه من می نالد


بلبل ساز ترا دیده هم آواز امشب


زیر هر پرده ساز تو هزاران راز است


بیم آنست که از پرده فتد راز امشب


گرد شمع رخت ای شوخ من سوخته جان


پر چو پروانه کنم باز به پرواز امشب


گلبن نازی و در پای تو با دست نیاز


می کنم دامن مقصود پر از ناز امشب


کرد شوق چمن وصل تو ای مایه ناز


بلبل طبع مرا قافیه پرداز امشب


شهریار آمده با کوکبه گوهر اشک


به گدائی تو ای شاهد طناز امشب
.
.
.
"شهریار
"

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و هفتم دی 1387  |
 گر من از عشق غزالی غزلی ساخته ام...استاد شهریار
گر من از عشق غزالی غزلی ساخته ام


شیوه تازه ای از مبتذلی ساخته ام


گر چو چشمش به سپیدی زده ام نقش سیاه


چون نگاهش غزل بی بدلی ساخته ام


شکوه در مذهب درویش حرامست ولی


با چه یاران دغا و دغلی ساخته ام


ادب از بی ادب آموز که لقمان گوید


از عمل سوخته عکس العملی ساخته ام


می چرانم به غزل چشم غزالان وطن


مرتعی سبز به دامان تلی ساخته ام


شهریار از سخن خلق نیابم خللی


که بنای سخن بی خللی ساخته ام


شهریار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و سوم دی 1387  |
 این همه جلوه و در پرده نهانی گل من ...استاد شهریار
این همه جلوه و در پرده نهانی گل من


وین همه پرده و از جلوه عیانی گل من


آن تجلی که به عشق است و جلالست و جمال


و آن ندانیم که خود چیست تو آنی گل من

 
از صلای ازلی تا به سکوت ابدی


یک دهن وصف تو هر دل به زبانی گل من

 
اشک من نامه نویس است وبجز قاصد راه


نیست در کوی توام نامه رسانی گل من

 
گاه به مهر عروسان بهاری مه من

 
گاه با قهر عبوسان خزانی گل من


همره همهمه‌ی گله و همپای سکوت


همدم زمزمه‌ی نای شبانی گل من


دم خورشید و نم ابری و با قوس قزح


شهسواری و به رنگینه کمانی گل من


گه همه آشتی و گه همه جنگی شه من


گه به خونم خط و گه خط امانی گل من


سر سوداگریت با سر سودایی ماست


وه که سرمایه هر سود و زیانی گل من


طرح و تصویر مکانی و به رنگ‌آمیزی


طرفه پیچیده به طومار زمانی گل من


شهریار این همه کوشد به بیان تو ولی


چه به از عمق سکوت تو بیانی گل من

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و دوم دی 1387  |
 گلچین که آمد ای گل من در چمن نباشم ..استاد شهریار
گلچین که آمد ای گل من در چمن نباشم


آخر نه باغبانم؟ شرط است من نباشم


ناچار چون نهد سر بر دامن گلم خار


چاکم بود گریبان گر در کفن نباشم


عهدی که رشته‌ی آن با اشک تاب دادی


زلف تو خود بگوید من دل شکن نباشم


اکنون که شمع جمعی دودم به سر رود به


تا چشم رشک و غیرت در انجمن نباشم


بی‌چون تو همزبانی من در وطن غریبم


گر باید این غریبی گو در وطن نباشم


با عشق زادم ای دل با عشق میرم ای جان


من بیش از این اسیر زندان تن نباشم


بیژن به چاه دیو و چشم منیژه گریان


گر غیرتم نجوشد پس تهمتن نباشم


بیگانه بود یار و بگرفت خوی اغیار


من نیز شهریاراجز خویشتن نباشم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه یازدهم آذر 1387  |
 آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس ..شهریار
آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس


آن‌چنان سوخم از آتش هجران که مپرس


گله‌ئی کردم و از یک گله بیگانه شدی


آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس


مسند مصر ترا ای مه کنعان که مرا


ناله‌هائی است در این کلبه‌ی احزان که مپرس


سرونازا گرم اینگونه کشی پای از سر


منت آنگونه شوم دست به دامان که مپرس


گوهر عشق که دریا همه ساحل بنمود

 
آخرم داد چنان تخته به طوفان که مپرس


عقل خوش گفت چو در پوست نمیگنجیدم


که دلی بشکند آن پسته‌ی خندان که مپرس


بوسه بر لعل لبت باد حلال خط سبز


که پلی بسته به سر چشمه‌ی حیوان که مپرس


این که پرواز گرفته است همای شوقم


به هواداری سرویست خرامان که مپرس


دفتر عشق که سر خط همه شوق است وامید


آیتی خواندمش از یاس به پایان که مپرس


شهریارا دل از این سلسله مویان برگیر


که چنانم من از این جمع پریشان که مپرس

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه یازدهم آذر 1387  |
 شعر زیبای دیگری از استاد شهریار
ای صبا با توچه گفتند که خاموش شدی


چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی


تو که آتشکده‌ی عشق و محبت بودی


چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی


به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را


که خود از رقت آن بیخود و بی‌هوش شدی


تو به صد نغمه، زبان بودی و دلها همه گوش


چه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی


خلق را گر چه وفا نیست و لیکن گل من


نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی


تا ابد خاطر ما خونی و رنگین از تست


تو هم آمیخته با خون سیاوش شدی

 
ناز می‌کرد به پیراهن نازک تن تو


نازنینا چه خبر شد که کفن پوش شدی


چنگی معبد گردون شوی ای رشگ ملک


که به ناهید فلک همسر و همدوش شدی


شمع شبهای سیه بودی و لبخند زنان


با نسیم دم اسحار هم آغوش شدی


شب مگر حور بهشتیت، به بالین آمد


که تواش شیفته‌ی زلف و بناگوش شدی


باز در خواب شب دوش ترا می‌دیدم


وای بر من که توام خواب شب دوش شدی


ای مزاری که صبا خفته به زیر سنگت


به چه گنجینه‌ی اسرار که سرپوش شدی


ای سرشگ اینهمه لبریز شدن آن تو نیت


آتشی بود در این سینه که در جوش شدی


شهریارا به جگر نیش زند تشنگیم


که چرا دور از آن چشمه پرنوش شدی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه پنجم آبان 1387  |
 شعر از استاد محمد حسین شهریار
در دیاری که در او نیست کسی یار کسی


کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی


هر کس آزار من زار پسندید ولی


نپسندید دل زار من آزار کسی


آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد


هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی


سودش این بس که بهیچش بفروشند چو من


هر که با قیمت جان بود خریدار کسی


سود بازار محبت همه آه سرد است


تا نکوشید پی‌گرمی بازار کسی


غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید


کس مبادا چو من زار گرفتار کسی


تا شدم خوار تو رشگم به عزیزان آید


بارالها که عزیزی نشود خوار کسی


آن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از او


به هوس هر دو سه روزیست هوادار کسی


گر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گل


شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی

 
شهریارا سر من زیر پی کاخ ستم


به که بر سر فتدم سایه‌ی دیوار کسی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه پنجم آبان 1387  |
 واینهم شعر زیبای دیگری از استاد شهریار
نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت


که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت

 
تحمل گفتی و من هم که کردم سال‌ها اما


چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت


چو بلبل نغمه‌خوانم تا تو چون گل پاکدامانی

 
حذر از خار دامنگیر کن دستم به دامانت


تمنای وصالم نیست عشق من بگیر از من


به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت


امید خسته‌ام تا چند گیرد با اجل کشتی


بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت


چه شبهائی که چون سایه خزیدم پای قصر تو

 
به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت


دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست


امان ای سنگدل از درد و اندوه فراوانت


به شعرت شهریارا بیدلان تا عشق میورزند


نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه پنجم آبان 1387  |
 شعر از استاد محمد حسین شهریار
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی


آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

 
کاهش جان تو من دارم و من می‌دانم


که تو از دوری خورشید چها می‌بینی


تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من


سر راحت ننهادی به سر بالینی


هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک


تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی


همه در چشمه‌ی مهتاب غم از دل شویند


امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی


من مگر طالع خود در تو توانم دیدن


که توام آینه‌ی بخت غبار آگینی


باغبان خار ندامت به جگر می‌شکند


برو ای گل که سزاوار همان گلچینی


نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید

 
که کند شکوه ز هجران لب شیرینی

 
تو چنین خانه‌کن و دلشکن ای باد خزان


گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی


کی بر این کلبه‌ی طوفان‌زده سر خواهی زد


ای پرستو که پیام‌آور فروردینی


شهریارا گر آئین محبت باشد


جاودان زی که به دنیای بهشت آئینی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه پنجم آبان 1387  |
 شعر زیبایی از استاد محمد حسین شهریار
يار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم


تو شدی مادر و من با همه پيری پسرم


تو جگر گوشه هم از شير بريدی و هنوز


من بيچاره همان عاشق خونين جگرم


پدرت گوهر خود تا به زر و سيم فروخت


پدر عشق بسوزد ، كه در آمد پدرم


عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر


عجبا هيچ نيارزيد كه بی سيم و زرم


هنرم كاش گره بند زر و سيم بود


كه به بازار تو كاری نگشود از هنرم


سيزده را همه عالم بدر امروز از شهر


من خود آن سيزده ام كز همه عالم بدرم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و هفتم مهر 1387  |
 شعری از استاد شهریار
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

 


بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا


نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی


سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا


عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست


من که یک امروز مهمان توام فردا چرا


نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم


دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا


وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار


اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا


شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود


ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا


ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت


اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا


آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند


در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا


در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین


خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا


شهریارا بی‌جیب خود نمی‌کردی سفر


این سفر راه قیامت میروی تنها چر

 

استاد محمد حسین شهریارا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه نهم خرداد 1387  |
 شعری از استاد شهریار
گاهی گر از ملال محبت برانمت


دوری چنان مکن که به شیون برانمت


چون آه من به راه کدورت مرو که اشک


پیک شفاعتی است که از پی دوانمت


تو گوهر سرشکی و دردانه‌ی صفا


مژگان فشانمت که به دامن نشانمت


سرو بلند من که به دادم نمی‌رسی


دستم اگر رسد به خدا می‌رسانمت


پیوند جان جدا شدنی نیست ماه من


تن نیستی که جان دهم و وارهانمت


ماتم سرای عشق به آتش چه می‌کشی


فردا به خاک سوختگان می‌کشانمت


تو ترک آبخورد محبت نمی‌کنی


اینقدر بی‌حقوق هم ای دل ندانمت


ای غنچه‌ی گلی که لب از خنده بسته‌ای


بازآ که چون صبا به دمی بشکفانمت


یک شب به رغم صبح به زندان من بتاب


تا من به رغم شمع سر و جان فشانمت


چوپان دشت عشقم و نای غزل به لب


دارم غزال چشم سیه می‌چرانمت


لبخند کن معاوضه با جان شهریار


تا من به شوق این دهم و آن ستانمت

استاد محمد حسین شهریار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه سوم خرداد 1387  |
 شعری از استاد شهریار
زندگی شد من و یک سلسله ناکامیها


مستم از ساغر خون جگر آشامیها


بسکه با شاهد ناکامیم الفتها رفت


شادکامم دگر از الفت ناکامیها


بخت برگشته‌ی ما خیره سری آغازید


تا چه بازد دگرم تیره سرانجامیها


دیر جوشی تو در بوته‌ی هجرانم سوخت


ساختم اینهمه تا وارهم از نامیها


تا که نامی شدم از نام نبردم سودی


گر نمردم من و این گوشه‌ی ناکامیها


نشود رام سر زلف دل‌آرامم دل


ای دل از کف ندهی دامن آرامیها


باده پیمودن و راز از خط ساقی خواندن


خرم از عیش نشابورم و خیامیها


شهریارا ورق از اشک ندامت میشوی


تا که نامت نبرد در افق نامیها

استاد محمد حسین شهریار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه سوم خرداد 1387  |
 شعری از استاد شهریار
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم


عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم


با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود


بیچاره من که ساخته از آب و آتشم


دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز


صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم


پروانه را شکایتی از جور شمع نیست


عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم


خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست


شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم


باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار


جز در هوای زلف تو دارد مشوشم


سروی شدم به دولت آزادگی که سر


با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم


دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان


لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم


هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب


ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم


لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی


تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم


ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار


این کار تست من همه جور تو می‌کشم

استاد محمد حسین شهریار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه سوم خرداد 1387  |
 شعری از شهریار
بیداد رفت لاله ی بر باد رفته را

یارب خزان چه بود بهار شکفته را

هر لاله ای که از دل این خاکدان دمید

نو کرد داغ ماتم یاران رفته را

جز در صفای اشک دلم وا نمی شود

 باران به دامن است هوای گرفته را

وای ای مه دو هفته چه جای محاق بود

 آخر محاق نیست که ماه دو هفته را

برخیز لاله ٬ بند گلوبند خود بتاب

آورده ام بدیده گهر های سفته را

ای کاش ناله های چو من بلبلی

حزین بیدار کردی آن گل در خاک خفته را

گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست

 تب موم سازد آهن و پولاد تفته را

گردون برات خوشدلی کس نخوانده است

 اینجا همیشه رد و نکول است سفته را

 این گوژپشت ٬ تیر قدان راست تر زند

چندین کمین نکرده کمانهای چفته را

یا رب چها به سینه ی این خاکدان دراست

کس نیست واقف این همه راز نهفته را

راه عدم نرفت کس از رهروان خاک

چون رفت خواهی این همه راه نرفته را

لب دوخت هر که را که بدو راز گفت

دهر تا باز نشنود ز کس این راز گفته را

 لعلی نسفت کلک در افشان شهریار

در رشته چون کشم در و لعل نسفته را

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه یازدهم اسفند 1386  |
 شعر ای وای مادرم از شهریار
ای وای مادرم

آهسته باز از بغل پله ها گذشت


در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود


امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه


او مرده است و باز پرستار حال ماست


در زندگیّ ما همه جا وول می خورد


هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست


در ختم خویش هم به سر کار خویش بود


بیچاره مادرم



هر روز می گذشت از این زیر پله ها


آهسته تا بهم نزند خواب ما


امروز هم گذشت


در باز و بسته شد


با پشت خم از این بغل کوچه می رود


چادر نماز فلفلی انداخته به سر


کفش چروک خورده و جوراب وصله دار


او فکر بچه هاست


هر جا شده هویج هم امروز می خرد


بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها



کفگیر بی صدا


دارد برای ناخوش خود آش می پزد



او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت


اقوامش آمدند پی سر سلامتی


یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود


بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند


لطف شما زیاد


اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:


این حرف ها برای تو مادر نمی شود.



پس این که بود؟


دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید


لیوان آب از بغل من زد کنار،


در نصفه های شب.


یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب


نزدیکهای صبح


او باز زیر پای من نشسته بود


آهسته با خدا،


راز و نیاز داشت


نه، او نمرده است.



او پنج سال کرد پرستاری مریض


در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد


اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ


تنها مریضخانه، به امّید دیگران


یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.



در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود


پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد


صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه


طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین


دریاچه هم به حال من از دور می گریست


تنها طواف دور ضریح و یکی نماز


یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید


مادر به خاک رفت.


...
این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور


یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او


اما خلاص می شود از سرنوشت من


مادر بخواب، خوش


منزل مبارکت.



آینده بود و قصه ی بی مادریّ من


نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ


من می دویدم از وسط قبرها برون


او بود و سر به ناله برآورده از مغاک


خود را به ضعف از پی من باز می کشید


دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه


خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع


ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه


باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش


چشمان نیمه باز:


از من جدا مشو.


می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود


انگار جیوه در دل من آب می کنند


پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم


خاموش و خوفناک همه می گریختند


می گشت آسمان که بکوبد به مغز من


دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه


وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد


یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان


می آمد و به مغز من آهسته می خلید:


تنها شدی پسر.



باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی


دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض


پیراهن پلید مرا باز شسته بود


انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:


بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟


تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر


می خواستم به خنده درآیم به اشتباه


اما خیال بود


ای وای مادر

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 شعری از شهریار
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران


رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران


ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی


تو بمان و دگران وای بحال دگران


می روم تا که به صاحبنظری باز رسم


محرم ما نبود دیدة کوته نظران


دلِ چون آینة اهل صفا می شکنند


که ز خود بی خبرند این زخدا بی خبران


سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن


کاین بود عاقبت کار جهان گذران


شهریارا غم آوراگی و در بدری


شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه چهارم اسفند 1386  |
 شعری از استاد شهریار
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم


عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم


با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود

 


بیچاره من که ساخته از آب و آتشم


دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز


صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم


پروانه را شکایتی از جور شمع نیست


عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

 
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست


شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم


باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار


جز در هوای زلف تو دارد مشوشم


سروی شدم به دولت آزادگی که سر


با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم


دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان


لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم

 
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب


ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم


لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی


تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم


ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار


این کار تست من همه جور تو می‌کشم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام دی 1386  |
 شعری از شهریار
سال ها تجربه وانهمه دنيا گشتن


بمن اموخت همين يكه وتنها گشتن


بلكه روزي به تو تنها رسم از تنهايي


چند بيهوده بدور همه دنيا گشتن


در دل وديده بدنبال تو گردم شب وروز


تا بسر خواهدم اين گنبد مينا گشتن


دل بدريا زده ام بر لب درياي غمت


قطره اي خوردن از ان خواهم ودريا گشتن


اي سر زلف تو بر باد ده نافه چين


اهوان را نسزد اينهمه صحرا گشتن


همه اميخته با حيرت وروياي مني


گو چه ميحواهي ازين حيرت ورويا گشتن


منهم اي گوهر گمگشته ازين گمراهان


گم شدن خواهم ودر كوي تو پيدا گشتن


افق چشم وسيه مشق شبان يلداسست


همه چون زلف تو در نقش چليپا گشتن


فيض روحالقدسم بخش وحفاظ مريم


بلكه ما نيز توانيم مسيحا گشتن


انچنان صيرفيم ساز كه نقد همه را


بتوان از سره ونا سره بينا گشتن


چند پنهان شدن از ديده پري رخسارا


وز سويداي دل وسينه هويدا گشتن


من بدين نكته رسيدم كه بهشت موعود


هست در حسن تو مشغول تماشا گشتن


نقش من عاشقي ودر خط وخال رخ تست


همه چون زلف تو اشفتن وشيدا گشتن


قاف عزلت تو به من دادي واقليم بقا


تا توانستم ازين قاعده عنقا گشتن


شهريارا دگر ايين سخنداني چيست؟


لفظ بگذاشتن ودر پي معنا گشتن

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه سیزدهم دی 1386  |
 قاف عزلت از شهریار
سال ها تجربه وانهمه دنيا گشتن

 

 


بمن اموخت همين يكه وتنها گشتن

 

 


بلكه روزي به تو تنها رسم از تنهايي

 

 


چند بيهوده بدور همه دنيا گشتن

 

 


در دل وديده بدنبال تو گردم شب وروز

 

 


تا بسر خواهدم اين گنبد مينا گشتن

 

 


دل بدريا زده ام بر لب درياي غمت

 

 


قطره اي خوردن از ان خواهم ودريا گشتن

 

 


اي سر زلف تو بر باد ده نافه چين

 

 


اهوان را نسزد اينهمه صحرا گشتن

 

 


همه اميخته با حيرت وروياي مني

 

 


گو چه ميحواهي ازين حيرت ورويا گشتن

 

 


منهم اي گوهر گمگشته ازين گمراهان

 

 


گم شدن خواهم ودر كوي تو پيدا گشتن

 

 


افق چشم وسيه مشق شبان يلداسست

 

 


همه چون زلف تو در نقش چليپا گشتن

 

 


فيض روحالقدسم بخش وحفاظ مريم

 

 


بلكه ما نيز توانيم مسيحا گشتن

 

 


انچنان صيرفيم ساز كه نقد همه را

 

 


بتوان از سره ونا سره بينا گشتن

 

 


چند پنهان شدن از ديده پري رخسارا

 

 


وز سويداي دل وسينه هويدا گشتن

 

 


من بدين نكته رسيدم كه بهشت موعود

 

 


هست در حسن تو مشغول تماشا گشتن

 

 


نقش من عاشقي ودر خط وخال رخ تست

 

 


همه چون زلف تو اشفتن وشيدا گشتن

 

 


قاف عزلت تو به من دادي واقليم بقا

 

 


تا توانستم ازين قاعده عنقا گشتن

 

 


شهريارا دگر ايين سخنداني چيست؟

 

 


لفظ بگذاشتن ودر پي معنا گشتن

 

 


نگارش عذرا مجيبي ساعت

 


6 بعداز ظهر سه شنبه

 


تاريخ 20 اذر ماه انگيزه

 


وبلاگ در مورد شاعر شوريده

 


شهريار بزرگ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیستم آذر 1386  |
 
 
بالا