تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 شعری از استاد شهریار
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

 


بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا


نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی


سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا


عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست


من که یک امروز مهمان توام فردا چرا


نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم


دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا


وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار


اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا


شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود


ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا


ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت


اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا


آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند


در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا


در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین


خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا


شهریارا بی‌جیب خود نمی‌کردی سفر


این سفر راه قیامت میروی تنها چر

 

استاد محمد حسین شهریارا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه نهم خرداد 1387  |
 شعری از استاد شهریار
گاهی گر از ملال محبت برانمت


دوری چنان مکن که به شیون برانمت


چون آه من به راه کدورت مرو که اشک


پیک شفاعتی است که از پی دوانمت


تو گوهر سرشکی و دردانه‌ی صفا


مژگان فشانمت که به دامن نشانمت


سرو بلند من که به دادم نمی‌رسی


دستم اگر رسد به خدا می‌رسانمت


پیوند جان جدا شدنی نیست ماه من


تن نیستی که جان دهم و وارهانمت


ماتم سرای عشق به آتش چه می‌کشی


فردا به خاک سوختگان می‌کشانمت


تو ترک آبخورد محبت نمی‌کنی


اینقدر بی‌حقوق هم ای دل ندانمت


ای غنچه‌ی گلی که لب از خنده بسته‌ای


بازآ که چون صبا به دمی بشکفانمت


یک شب به رغم صبح به زندان من بتاب


تا من به رغم شمع سر و جان فشانمت


چوپان دشت عشقم و نای غزل به لب


دارم غزال چشم سیه می‌چرانمت


لبخند کن معاوضه با جان شهریار


تا من به شوق این دهم و آن ستانمت

استاد محمد حسین شهریار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه سوم خرداد 1387  |
 شعری از استاد شهریار
زندگی شد من و یک سلسله ناکامیها


مستم از ساغر خون جگر آشامیها


بسکه با شاهد ناکامیم الفتها رفت


شادکامم دگر از الفت ناکامیها


بخت برگشته‌ی ما خیره سری آغازید


تا چه بازد دگرم تیره سرانجامیها


دیر جوشی تو در بوته‌ی هجرانم سوخت


ساختم اینهمه تا وارهم از نامیها


تا که نامی شدم از نام نبردم سودی


گر نمردم من و این گوشه‌ی ناکامیها


نشود رام سر زلف دل‌آرامم دل


ای دل از کف ندهی دامن آرامیها


باده پیمودن و راز از خط ساقی خواندن


خرم از عیش نشابورم و خیامیها


شهریارا ورق از اشک ندامت میشوی


تا که نامت نبرد در افق نامیها

استاد محمد حسین شهریار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه سوم خرداد 1387  |
 شعری از استاد شهریار
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم


عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم


با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود


بیچاره من که ساخته از آب و آتشم


دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز


صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم


پروانه را شکایتی از جور شمع نیست


عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم


خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست


شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم


باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار


جز در هوای زلف تو دارد مشوشم


سروی شدم به دولت آزادگی که سر


با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم


دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان


لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم


هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب


ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم


لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی


تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم


ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار


این کار تست من همه جور تو می‌کشم

استاد محمد حسین شهریار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه سوم خرداد 1387  |
 شعری از شهریار
بیداد رفت لاله ی بر باد رفته را

یارب خزان چه بود بهار شکفته را

هر لاله ای که از دل این خاکدان دمید

نو کرد داغ ماتم یاران رفته را

جز در صفای اشک دلم وا نمی شود

 باران به دامن است هوای گرفته را

وای ای مه دو هفته چه جای محاق بود

 آخر محاق نیست که ماه دو هفته را

برخیز لاله ٬ بند گلوبند خود بتاب

آورده ام بدیده گهر های سفته را

ای کاش ناله های چو من بلبلی

حزین بیدار کردی آن گل در خاک خفته را

گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست

 تب موم سازد آهن و پولاد تفته را

گردون برات خوشدلی کس نخوانده است

 اینجا همیشه رد و نکول است سفته را

 این گوژپشت ٬ تیر قدان راست تر زند

چندین کمین نکرده کمانهای چفته را

یا رب چها به سینه ی این خاکدان دراست

کس نیست واقف این همه راز نهفته را

راه عدم نرفت کس از رهروان خاک

چون رفت خواهی این همه راه نرفته را

لب دوخت هر که را که بدو راز گفت

دهر تا باز نشنود ز کس این راز گفته را

 لعلی نسفت کلک در افشان شهریار

در رشته چون کشم در و لعل نسفته را

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه یازدهم اسفند 1386  |
 شعر ای وای مادرم از شهریار
ای وای مادرم

آهسته باز از بغل پله ها گذشت


در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود


امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه


او مرده است و باز پرستار حال ماست


در زندگیّ ما همه جا وول می خورد


هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست


در ختم خویش هم به سر کار خویش بود


بیچاره مادرم



هر روز می گذشت از این زیر پله ها


آهسته تا بهم نزند خواب ما


امروز هم گذشت


در باز و بسته شد


با پشت خم از این بغل کوچه می رود


چادر نماز فلفلی انداخته به سر


کفش چروک خورده و جوراب وصله دار


او فکر بچه هاست


هر جا شده هویج هم امروز می خرد


بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها



کفگیر بی صدا


دارد برای ناخوش خود آش می پزد



او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت


اقوامش آمدند پی سر سلامتی


یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود


بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند


لطف شما زیاد


اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:


این حرف ها برای تو مادر نمی شود.



پس این که بود؟


دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید


لیوان آب از بغل من زد کنار،


در نصفه های شب.


یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب


نزدیکهای صبح


او باز زیر پای من نشسته بود


آهسته با خدا،


راز و نیاز داشت


نه، او نمرده است.



او پنج سال کرد پرستاری مریض


در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد


اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ


تنها مریضخانه، به امّید دیگران


یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.



در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود


پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد


صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه


طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین


دریاچه هم به حال من از دور می گریست


تنها طواف دور ضریح و یکی نماز


یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید


مادر به خاک رفت.


...
این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور


یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او


اما خلاص می شود از سرنوشت من


مادر بخواب، خوش


منزل مبارکت.



آینده بود و قصه ی بی مادریّ من


نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ


من می دویدم از وسط قبرها برون


او بود و سر به ناله برآورده از مغاک


خود را به ضعف از پی من باز می کشید


دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه


خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع


ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه


باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش


چشمان نیمه باز:


از من جدا مشو.


می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود


انگار جیوه در دل من آب می کنند


پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم


خاموش و خوفناک همه می گریختند


می گشت آسمان که بکوبد به مغز من


دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه


وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد


یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان


می آمد و به مغز من آهسته می خلید:


تنها شدی پسر.



باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی


دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض


پیراهن پلید مرا باز شسته بود


انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:


بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟


تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر


می خواستم به خنده درآیم به اشتباه


اما خیال بود


ای وای مادر

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 شعری از شهریار
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران


رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران


ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی


تو بمان و دگران وای بحال دگران


می روم تا که به صاحبنظری باز رسم


محرم ما نبود دیدة کوته نظران


دلِ چون آینة اهل صفا می شکنند


که ز خود بی خبرند این زخدا بی خبران


سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن


کاین بود عاقبت کار جهان گذران


شهریارا غم آوراگی و در بدری


شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه چهارم اسفند 1386  |
 شعری از استاد شهریار
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم


عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم


با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود

 


بیچاره من که ساخته از آب و آتشم


دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز


صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم


پروانه را شکایتی از جور شمع نیست


عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

 
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست


شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم


باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار


جز در هوای زلف تو دارد مشوشم


سروی شدم به دولت آزادگی که سر


با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم


دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان


لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم

 
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب


ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم


لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی


تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم


ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار


این کار تست من همه جور تو می‌کشم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام دی 1386  |
 شعری از شهریار
سال ها تجربه وانهمه دنيا گشتن


بمن اموخت همين يكه وتنها گشتن


بلكه روزي به تو تنها رسم از تنهايي


چند بيهوده بدور همه دنيا گشتن


در دل وديده بدنبال تو گردم شب وروز


تا بسر خواهدم اين گنبد مينا گشتن


دل بدريا زده ام بر لب درياي غمت


قطره اي خوردن از ان خواهم ودريا گشتن


اي سر زلف تو بر باد ده نافه چين


اهوان را نسزد اينهمه صحرا گشتن


همه اميخته با حيرت وروياي مني


گو چه ميحواهي ازين حيرت ورويا گشتن


منهم اي گوهر گمگشته ازين گمراهان


گم شدن خواهم ودر كوي تو پيدا گشتن


افق چشم وسيه مشق شبان يلداسست


همه چون زلف تو در نقش چليپا گشتن


فيض روحالقدسم بخش وحفاظ مريم


بلكه ما نيز توانيم مسيحا گشتن


انچنان صيرفيم ساز كه نقد همه را


بتوان از سره ونا سره بينا گشتن


چند پنهان شدن از ديده پري رخسارا


وز سويداي دل وسينه هويدا گشتن


من بدين نكته رسيدم كه بهشت موعود


هست در حسن تو مشغول تماشا گشتن


نقش من عاشقي ودر خط وخال رخ تست


همه چون زلف تو اشفتن وشيدا گشتن


قاف عزلت تو به من دادي واقليم بقا


تا توانستم ازين قاعده عنقا گشتن


شهريارا دگر ايين سخنداني چيست؟


لفظ بگذاشتن ودر پي معنا گشتن

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه سیزدهم دی 1386  |
 قاف عزلت از شهریار
سال ها تجربه وانهمه دنيا گشتن

 

 


بمن اموخت همين يكه وتنها گشتن

 

 


بلكه روزي به تو تنها رسم از تنهايي

 

 


چند بيهوده بدور همه دنيا گشتن

 

 


در دل وديده بدنبال تو گردم شب وروز

 

 


تا بسر خواهدم اين گنبد مينا گشتن

 

 


دل بدريا زده ام بر لب درياي غمت

 

 


قطره اي خوردن از ان خواهم ودريا گشتن

 

 


اي سر زلف تو بر باد ده نافه چين

 

 


اهوان را نسزد اينهمه صحرا گشتن

 

 


همه اميخته با حيرت وروياي مني

 

 


گو چه ميحواهي ازين حيرت ورويا گشتن

 

 


منهم اي گوهر گمگشته ازين گمراهان

 

 


گم شدن خواهم ودر كوي تو پيدا گشتن

 

 


افق چشم وسيه مشق شبان يلداسست

 

 


همه چون زلف تو در نقش چليپا گشتن

 

 


فيض روحالقدسم بخش وحفاظ مريم

 

 


بلكه ما نيز توانيم مسيحا گشتن

 

 


انچنان صيرفيم ساز كه نقد همه را

 

 


بتوان از سره ونا سره بينا گشتن

 

 


چند پنهان شدن از ديده پري رخسارا

 

 


وز سويداي دل وسينه هويدا گشتن

 

 


من بدين نكته رسيدم كه بهشت موعود

 

 


هست در حسن تو مشغول تماشا گشتن

 

 


نقش من عاشقي ودر خط وخال رخ تست

 

 


همه چون زلف تو اشفتن وشيدا گشتن

 

 


قاف عزلت تو به من دادي واقليم بقا

 

 


تا توانستم ازين قاعده عنقا گشتن

 

 


شهريارا دگر ايين سخنداني چيست؟

 

 


لفظ بگذاشتن ودر پي معنا گشتن

 

 


نگارش عذرا مجيبي ساعت

 


6 بعداز ظهر سه شنبه

 


تاريخ 20 اذر ماه انگيزه

 


وبلاگ در مورد شاعر شوريده

 


شهريار بزرگ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیستم آذر 1386  |
 
 
بالا