تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 تا از خودی خود نبریدند عزیزان....صائب تبریزی
تا از خودی خود نبریدند عزیزان


چون نی به مقامی نرسیدند عزیزان


چون عمر سبکسیر ازین عالم پرشور


رفتند و به دنبال ندیدند عزیزان


دادند به معشوق حقیقی دل و جان را


یوسف به زر قلب خریدند عزیزان


دیدند که در روی زمین نیست پناهی


در کنج دل خویش خزیدند عزیزان


خارست نصیب تو ز گلزار، وگرنه


از خار چه گلهاکه نچیدند عزیزان


فقری که تو امروز به هیچش نستانی


با سلطنت بلخ خریدند عزیزان


درقید فرنگ آن که نیفتاده، چه داند


کز جسم گرانجان چه کشیدند عزیزان


صائب نرسیدند به سر منزل مقصود


تا پای به دامن نکشیدند عزیزان

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیستم آبان 1388  |
 روزگاری شد ز چشم اعتبار افتاده‌ام...صائب تبریزی
روزگاری شد ز چشم اعتبار افتاده‌ام


چون نگاه آشنا از چشم یار افتاده‌ام


دست رغبت کس نمی‌سازد به سوی من دراز


چون گل پژمرده بر روی مزار افتاده‌ام


اختیارم نیست چون گرداب در سرگشتگی


نبض موجم، در تپیدن بیقرار افتاده‌ام


عقده‌ای هرگز نکردم باز از کار کسی


در چمن بیکار چون دست چنار افتاده‌ام


نیستم یک چشم زد ایمن ز آسیب شکست


گوییا آیینه‌ام در زنگبار افتاده‌ام


همچو گوهر گر دلم از سنگ گردد، دور نیست


دور از مژگان ابر نوبهار افتاده‌ام


من که صائب کار یکرو کرده‌ام با کاینات


در میان مردم عالم چه کار افتاده‌ام؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  |
 عاشق سلسله‌ي زلف گرهگيرم من..صائب تبریزی
عاشق سلسله‌ي زلف گرهگيرم من


روزگاري است که ديوانه‌ي زنجيرم من


نکنم چشم به هر نقش سبکسير سياه


محو يک نقش چو آيينه‌ي تصويرم من

 
مرغ بي‌پر به چه اميد قفس را شکند؟


ورنه دلتنگ ازين عالم دلگيرم من


نشود ديده‌ي من باز چو بادام به سنگ


بس که از ديدن اوضاع جهان سيرم من


هست با مردم ديوانه سر و کار مرا


دل همان طفل مزاج است اگر پيرم من


بهر آزادي من شب همه شب مي‌نالد


بس که از بيگنهي بار به زنجيرم من


گر چه صائب شود از من گره عالم باز


عاجز قوت سرپنجه‌ي تقديرم من

.
.
.

صائب تبریزی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سیزدهم مهر 1388  |
 در کدامین چمن ای سرو به بار آمده‌ای؟صائب تبریزی
در کدامین چمن ای سرو به بار آمده‌ای؟


که رباینده‌تر از خواب بهار آمده‌ای


با گل روی عرقناک، که چشمش مرساد!


خانه‌پردازتر از سیل بهار آمده‌ای


چشم بد دور، که چون جام و صراحی ز ازل


در خور بوس و سزاوار کنار آمده‌ای


آنقدر باش که اشکی بدود بر مژگان


گر به دلجویی دلهای فگار آمده‌ای


بارها کاسه‌ی خورشید پر از خون دیدی


تو به این خانه به دریوزه چه کار آمده‌ای؟


نوشداروی امان در گره حنظل نیست


به چه امید به این سبز حصار آمده‌ای؟


تازه کن خاطر ما را به حدیثی صائب


تو که از خامه رگ ابر بهار آمده‌ای

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه دوم مهر 1388  |
 موج شراب و موج آب بقا يكي است..صائب تبریزی
موج شراب و موج آب بقا يكي است


هرچند پرده هاست مخالف، نوا يكي است

خواهي به كعبه روكن و خواهي به سومنات

 
از اختلاف راه چه غم، رهنما يكي است

اين ما و من نتيجـﮥ بيگانگي بود


صد دل به يكدگر چو شود آشنا، يكي است

در چشمِ پاك بين نبوَد رسمِ امتياز


در آفتاب، سايـﮥ شاه و گدا يكي است

بي ساقي و شراب، غم از دل نمي ‏رود


اين درد را طبيب يكي و دوا يكي است

از حرفِ خود به تيغ نگرديم چون قلم


هرچند دل دو نيم بود، حرف ما يكي است


هر جا كه عشق هست، جفا و وفا يكي است


صائب تبریزی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه سوم مرداد 1388  |
 به ساغر نقل کرد از خم، شراب آهسته آهسته...صائب تبریزی

به ساغر نقل کرد از خم، شراب آهسته آهسته


برآمد از پس کوه آفتاب آهسته آهسته


فریب روی آتشناک او خوردم، ندانستم


که خواهد خورد خونم چون کباب آهسته آهسته


ز بس در پرده‌ی افسانه با او حال خود گفتم


گران گشتم به چشمش همچو خواب آهسته آهسته


سرایی را که صاحب نیست، ویرانی است معمارش


دل بی‌عشق، می‌گردد خراب آهسته آهسته


به این خرسندم از نسیان روزافزون پیریها


که از دل می‌برد یاد شباب آهسته آهسته


دلی نگذاشت در من وعده‌های پوچ او صائب


شکست این کشتی از موج سراب آهسته آهسته


صائب تبریزی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نهم خرداد 1388  |
 یارب آشفتگی زلف به دستارش ده..صائب تبریزی
یارب آشفتگی زلف به دستارش ده


چشم بیمار بگیر و دل بیمارش ده


تا به ما خسته دلان بهتر ازین پردازد


دلی از سنگ خدایا به پرستارش ده


چاک چون صبح کن از عشق گریبانش را


سر چو خورشید به هر کوچه و بازارش ده


از تهیدستی حیرت زدگان بی‌خبرست


دستش از کار ببر، راه به گلزارش ده


سرمه‌ی خواب ازان چشم سیه مست بشو


شمع بالین ز دل و دیده‌ی بیدارش ده


تا مگر با خبر از صورت عالم گردد


به کف آیینه‌ای از حیرت دیدارش ده


نیست از سنگ دلم، ورنه دعا می‌کردم


کز نکویان، به خود ای عشق سر و کارش ده


صائب این آن غزل مرشد روم است که گفت


ای خداوند یکی یار جفا کارش ده

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نهم خرداد 1388  |
 ما درد را به ذوق می ناب می‌کشیم ..صائب تبریزی
ما درد را به ذوق می ناب می‌کشیم

 

از آه سر منت مهتاب می‌کشیم


از حیف و میل، پله‌ی میزان ما تهی است

 

از سنگ، ناز گوهر سیراب می‌کشیم


پاکی است شرط صحبت پاکیزه گوهران

 

پیش از پیاله دست و دهن آب می‌کشیم!


بر خاک تشنه جرعه فشانی عبادت است

 

ما باده را به گوشه‌ی محراب می‌کشیم


ترسانده است دولت بیدار، چشم ما

 

از بخت خفته ناز شکر خواب می‌کشیم


صائب به زور گریه‌ی بی‌اختیار،

 

ما در گوش بحر حلقه‌ی گرداب می‌کشیم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام فروردین 1388  |
 ما دستخوش سبحه و زنار نگشتیم ...صائب تبریزی
ما دستخوش سبحه و زنار نگشتیم

 

در حلقه‌ی تقلید گرفتار نگشتیم


خود را به سراپرده‌ی خورشید رساندیم

 

چون شبنم گل، بار به گلزار نگشتیم


در دامن خود پای فشردیم چو مرکز

 

گرد سر هر نقطه چو پرگار نگشتیم

 


چون خشت نهادیم به پای خم می سر

 

 بر دوش کسی همچو سبو بار نگشتیم


ما را به زر قلب خریدند ز اخوان

 

 بر قافله از قیمت کم، بار نگشتیم


چون یوسف تهمت زده، از پاکی دامن

 

 در چشم عزیزان جهان، خوار نگشتیم


صد شکر که با صد دهن شکوه درین بزم

 

 شرمنده‌ی بیتابی اظهار نگشتیم


افسوس که چون نخل خزان دیده درین باغ

 

 دستی نفشاندیم و سبکبار نگشتیم


فریاد که سوهان سبکدست حوادث

 

 شد ساده ز دندانه و هموار نگشتیم


صائب مدد خلق نمودیم به همت

 

 درظاهر اگر مالک دینار نگشتیم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هجدهم فروردین 1388  |
 ز خار زار تعلق کشیده دامان باش...صائب تبریزی
 زخار زار تعلق کشیده دامان باش

 

 به هر چه می‌کشدت دل، ازان گریزان باش

 
قد نهال خم از بار منت ثمرست

 

 ثمر قبول مکن، سرو این گلستان باش


درین دو هفته که چون گل درین گلستانی

 

 گشاده‌روی‌تر از راز می‌پرستان باش


تمیز نیک و بد روزگار کار تو نیست

 

چو چشم آینه در خوب و زشت حیران باش


کدام جامه به از پرده‌پوشی خلق است؟

 

بپوش چشم خود از عیب خلق و عریان باش


درون خانه‌ی خود، هر گدا شهنشاهی است

 

 قدم برون منه از حد خویش، سلطان باش


ز بلبلان خوش‌الحان این چمن صائب

 

 مرید زمزمه‌ی حافظ خوش‌الحان باش

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه هفدهم فروردین 1388  |
 ما کنج دل به روضه‌ی رضوان نمی‌دهیم ...صائب تبریزی
ما کنج دل به روضه‌ی رضوان نمی‌دهیم

 

این گوشه را به ملک سلیمان نمی‌دهیم


خاک مراد ماست دل خاکسار ما

 

 تصدیع آستان بزرگان نمی‌دهیم


بی‌آبرو، حیات ابد زهر قاتل است

 

ما آبرو به چشمه‌ی حیوان نمی‌دهیم


از مفسلی، کفایت ما چون ده خراب

 

 این بس، که باج و خرج به سلطان نمی‌دهیم

 
یوسف به سیم قلب فروشی نه کار ماست

 

 از دست، نقد وقت خود آسان نمی‌دهیم


بی‌پرده عیبهای خود اظهار می‌کنیم

 

فرصت به عیبجویی یاران نمی‌دهیم


باشد سبکتر از همه ایام، درد ما

 

روزی که درد سر به طبیبان نمی‌دهیم


در کاروان ما جرس قال و قیل نیست

 

 راه سخن به هرزه درایان نمی‌دهیم


در بزم اهل حال، لب از حرف بسته‌ایم

 

جام تهی به باده‌پرستان نمی‌دهیم


صائب گهر به سنگ زدن بی‌بصیرتی است

 

عرض سخن به مردم نادان نمی‌دهیم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388  |
 پیش از خزان به خاک فشاندم بهار خویش..صائب تبریزی
پیش از خزان به خاک فشاندم بهار خویش


مردان به دیگری نگذارند کار خویش

چون شیشه‌ی شکسته و تاک بریده‌ام


عاجز به دست گریه‌ی بی‌اختیار خویش

از وقت تنگ، چون گل رعنا درین چمن


یک کاسه کرده‌ایم خزان و بهار خویش

انجم به آفتاب شب تیره را رساند


دارم امیدها به دل داغدار خویش

سنگ تمام در کف اطفال هم نماند


آخر جنون ناقص ما کرد کار خویش !

دایم میانه‌ی دو بلا سیر می‌کند


هر کس شناخته است یمین و یسار خویش

صائب چه فارغ است ز بی‌برگی خزان


مرغی که در قفس گذراند بهار خویش



صائب تبریزی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه دهم اسفند 1387  |
 
 
بالا