تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 خطابه ی تدفین........زنده یاد استاد احمد شاملو
خطابه ی تدفین



غافلان همسازند

 


تنها طوفان کودکان ناهمگون

 

 

می زاید

 


همساز سایه سانانَند

 

 

مُحتاط در مرزهای آفتاب

 


در هیأت زندگان مردگانند

 

 

 وینان دل به دریا افکنانند

 


به پای دارنده ی آتشها

 

 

زندگانی دوشادوش مرگ

 


پیشاپیش مرگ هماره

 

 

از آن سپس که با مرگ

 


و همواره بدان نام که زیسته

 

 

بودند

 


که تباهی از درگاه بلند

 

 

خاطرشان

 


شرمسار و سرافکنده

 

 

 می گذرد

 


کاشفان چشمه

 

 

کاشفان فروتن شوکران

 


جویندگان شادی

 

در مِجری آتشفشانها

 


شعبده بازان لبخند

 

 در شبکلاه درد

 


با جاپایی ژرف تر از شادی

 


در گذرگاه پرندگان

 

 

در برابر تُندر می ایستند

 


خانه را روشن میکنند !

 

 

و می میرند




زنده یاد

 

 الف بامداد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388  |
 اگر عشق نیست ...اگر عشق نیست..زنده یاد استاد شاملو
اگر عشق نیست

 

هرگز هیچ آدمیزاده را تاب سفری اینچن نیست! "

 

 چنین گفتی با لبانی که مدام پنداری

 

نام گلی تکرار می کنند

 

 و از آن هنگام که سفر را لنگر بر گرفتیم

 

اینک کلام تو بود از لبانی که

 

تکرار بهار و باغ است ...

 

 و کلام تو در جان من نشست

 

 و من آ ن را حرف به حرف باز گفتم

 

کلماتی که عطر دهان تو را داشت ...

 

 احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه پانزدهم آبان 1388  |
 از ......رنجی خسته ام که از آن من نیست...زنده یاد استاد احمد شاملو

از ......رنجی خسته ام که از آن من نیست

 

.........بر خاکی نشسته ام..............که از آن من نیست...

 

با نامی زیسته ام ..که از آن من نیست..............

 

از دردی گریسته ام .....که از آن من نیست.......................

 

از لذتی جان گرفته ام .....که از آن من نیست................

 

به ....مرگی جان می سپارم ....که از آن من نیست......................

 

الف بامداد

 

 

 

تنگ غروب است

 


و دلتنگی

 


بسان حزن گویای حیاط مدرسه ای تعطیل

 


روح را

 


به سوی غربت مجهولی می خواند

 


و هزاران کلام ناگفته

 

 
در هجوم یادها

 


به یک آه ... بدل می شود

 


تا شمع گونه

 


از فراز خویش

 


فرود اید

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  |
 دوشیزگانِِِِِ ِتگرگ در کناره...زنده یاد استاد شاملو
دوشیزگانِِِِِ ِتگرگ در کناره

 


در کارِِِ ِگردآوردن نمک اند



آنان از آن سان خمیده پشت

 

 قادر به روءیت دریا نیستند



زورقی با بادبان سپید از پهنهء دریا

 

به جانب ایشان اشارتی میکند



دوشیزگان او را نمی بینند
.
.
.
وزورق از اندوه به تیرگی


 


درمی نشیند


.
.
شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  |
 اگر عشق نیست ...زنده یاد استاد شاملو
اگر عشق نیست

 

هرگز هیچ آدمیزاده را

 

 تاب سفری اینچن نیست! "

 

 چنین گفتی با لبانی که مدام

 

پنداری نام گلی تکرار می کنند

 

 و از آن هنگام که سفر را لنگر بر گرفتیم

 

 اینک کلام تو بود از لبانی

 

که تکرار بهار و باغ است ...

 

و کلام تو در جان من نشست

 

 و من آ ن را حرف به حرف باز گفتم

 

کلماتی که عطر دهان تو را داشت ...

 

احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  |
 رقصان می گذرم از آستانه اجبار - شادمانه و شاکر..زنده یاد استاد احمد شاملو
رقصان می گذرم از آستانه اجبار -

 

 شادمانه و شاکر



از بيرون به درون آمدم



از منظر به نظاره ، به ناظر



انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود



توان دوست داشتن ودوست داشته شدن



توان شنفتن



توان ديدن و گفتن



توان اندهگين و شادمان شدن



توان خنديدن به وسعت دل



توان گريستن از سويدای جان



توان گردن به غرور بر افراشتن

 

 در ارتفاع شکوهناک فروتنی



توان جليل به دوش بردن بار امانت



و توان غمناک تحمل تنهايی



تنهايی



تنهايی



تنهايی عريان



انسان بودن دشواری وظيفه است ...



فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود



اما يگانه بود و



هيچ کم نداشت



به جان منت پذيرم و حق گذارم



چنين گفت بامداد خسته... ?



شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  |
 من با دهان حیرت گفتم :...زنده یاد احمد شاملو
من با دهان حیرت گفتم :


ای یاوه


یاوه


یاوه


خلائق !



مستید و منگ ؟


یا به تظاهر


تزویر می کنید ؟



از شب هنوز مانده دو دانگی



ور تائبید و پاک و مسلمان


نماز را


از چاوشان نیامده بانگی !



شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه پنجم مهر 1388  |
 افسوس !...زنده یاد احمد شاملو
افسوس !


آفتاب


مفهوم بی دریغ عدالت بود و


آنان به عدل شیفته بودند و


اکنون


با آفتاب گونه ئی


آنان را


این گونه


دل


فریفته بودند !

.
.
.

شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه پنجم مهر 1388  |
 اندکی بدی در نهاد تو.. زنده یاد احمد شاملو
اندکی بدی در نهاد تو


اندکی بدی در نهاد من


اندکی بدی در نهاد ما ...

و لعنت جاودانه بر تبار انسان فرود می آید.



آبریزی کوچک به هر سراچه


هرچند که خلوتگاه عشقی باشد


شهر را


از برای آنکه به گنداب درنشیند


کفایت است.



شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه سوم مهر 1388  |
 دستهای گرم تو...زنده یاد احمد شاملو
دستهای گرم تو


کودکان توامان آغوش خویش


سخن ها می توانم گفت


غم نان اگر بگذارد.


نغمه در نغمه درافکنده


ای مسیح مادر، ای خورشید!


از مهربانی بی دریغ جانت


با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد


غم نان اگر بگذارد.
***
رنگ ها در رنگ ها دویده،


ای مسیح مادر ، ای خورشید!


از مهربانی بی دریغ جانت


با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها می توانم کرد


غم نان اگر بگذارد.
***
چشمه ساری در دل و


آبشاری در کف،


آفتابی در نگاه و


فرشته ای در پیراهن


از انسانی که توئی


قصه ها می توانم کرد


غم نان اگر بگذارد.

احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه دوم مهر 1388  |
 من باهارم تو زمین من زمینم تو درخت من درختم تو باهار ....شاملو

من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي كنه
ميون جنگلا تاقم مي كنه.

تو بزرگي مث ِ شب.
اگه مهتاب باشه يا نه
تو بزرگي مث ِ شب.
خود ِ مهتابي تو اصلاً، خود ِ مهتابي تو.
تازه ، وقتي بره مهتاب و هنوز
شب ِ تنها
بايد
راه ِ  دوري رو بره تا دم  ِ دروازه ي روز
مث ِ شب گود و بزرگي
مث ِ شب.

تازه ، روزم كه بياد تو تميزي مث ِ شبنم
مث ِ صبح.
تو مث ِ مخمل ِ ابري
مث ِ بوي علفي
مث ِ اون ململ ِ مه نازكي :
اون ململ ِ مه
كه رو عطر ِ علفا ، مثل ِ بلاتكليفي
هاج و واج مونده مردد
ميون موندن و رفتن
ميون ِ مرگ و حيات.
مث ِ برفايي تو.
تازه آبم كه بشن برفا و عريون بشه كوه
مث ِ اون قله ي مغرور و بلندي
كه به ابراي ِ سياهي و به باداي ِ بدي مي خندي ...

من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي كنه
ميون جنگلا تاقم مي كنه.

" احمد شاملو "

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه سی و یکم مرداد 1388  |
 چه بی تابانه می خواهمت...زنده یاد احمد شاملو
چه بی تابانه می خواهمت


ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!


چه بی تابانه تو را طلب می کنم!


بر پشت سمندی


گویی، نو زین


که قرارش نیست


و فاصله


تجربه ئی بیهوده ست


بوی پیرهنت


این جا، واکنون...


کوه ها در فاصله


سردند


دست، در کوچه و بستر


حضور مانوس دست تو را می جوید


و به راه اندیشیدن


یاس را، رج می زند


بی نجوای انگشتانت


فقط...


و جهان از هر سلامی خالی است


احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388  |
 من فکر می کنم...هرگز نبوده قلب من..زنده یاد احمد شاملیو
من فکر می کنم

 

هرگز نبوده قلب من


این گونه ، گرم و سرخ:


احساس می کنم


در بدترین دقایق این شام مرگزای


چندین هزار چشمه ی خورشید


در دلم، می جوشد از یقین


احساس می کنم


در هر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس


چندین هزار جنگل شاداب


ناگهان ، می روید از زمین


آه ای یقین گمشده ، ای ماهی گریز


در برکه های آینه لغزیده تو به تو!


من آبگیر صافیم، اینک ! به سحر عشق


از برکه های آینه راهی به من بجو


من فکر می کنم


هرگز نبوده دست من


این سان بزرگ و شاد:


احساس می کنم


در چشم من


به آبشر اشک سرخگون


خورشید بی غروب سرودی کشد نفس


احساس می کنم ،در هر رگم


به هر تپش قلب من، کنون


بیدار باش قافله ای می زند جرس


آمد شبی برهنه ام از در


چو روح آب


در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه


گیسوی خیس او خزه بو ، چون خزه به هم


من بانگ بر کشیدم از آستان یاس:


آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم!


احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم مرداد 1388  |
 هرگز از مرگ نه هراسیده ام...زنده یاد استاد احمد شاملو
هرگز از مرگ نه هراسیده ام


اگر چه دستانش، از ابتذال ، شکننده تر بود


هراس من- باری- همه از مردن در سرزمینی است


که مزد گورکن


از آزادی آدمی


افزون تر باشد


جستن، یافتن ، و آنگاه


به اختیار بر گزیدن


و از خویشتن خویش


باروئی افکندن


اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد


حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم


احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیستم مرداد 1388  |
 آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم...زنده یاد احمد شاملو
آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم


خنياگر ِ غم‌گيني‌ست


که آوازش را از دست داده است.



ای کاش عشق را


زبان ِ سخن بود


هزار کاکُلي شاد

در چشمان ِ توست


هزار قناری خاموش


در گلوی من.



عشق را


ای کاش زبان ِ سخن بود


آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم


دل ِ اندُه‌گين ِ شبي‌ست


که مهتاب‌اش را مي‌جويد.



ای کاش عشق را


زبان ِ سخن بود



هزار آفتاب ِ خندان در خرام ِ توست


هزار ستاره‌ی گريان


در تمنای من.



عشق را


ای کاش زبان ِ سخن بود

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388  |
 بیتوته کوتاهی است جهان در فاصله گناه و دوزخ...شاملو
بیتوته کوتاهی است جهان در فاصله گناه و دوزخ


پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم

 

 پیش از آنکه پرده فرو افتد


پیش از پژمردن آخرین گل ِسرخ

 

بر آنم که زندگی کنم


بر آنم که عشق بورزم


برآنم که باشم


در این جهان ِ ظلمانی


در این روزگار سر شار از فجایع


در این دنیای پر از کینه


نزد کسانی که نیاز مند ِ منند


کسانی که نیاز مند ایشانم


کسانی که ستایش انگیزند تا


شگفتی کنم


باز شناسم


که می توانم باشم

 

که می خواهم باشم؛

 

تا روزها بی ثمر نماند..

 

ساعتها جان یابد.. لحظه ها گرانبار شود


هنگامی که می خندم


هنگامی که  می  گریم


هنگامی که لب فرو میبندم


در سفرم به سوی خود

 

به سوی تو به سوی خدا


که راهی است نا شناخته پر خار

 

 نا هموار!راهی که باری در آن گام

 

می گذارم


که قدم نهاده ام و سر ِ بازگشت ندارم


بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را


بی آنکه شنیده باشم خروش رود ها را


بی آنکه به شگفت در آیم از زیبایی حیات


اکنون مرگ می تواند فراز آید


اکنون می توانم به راه افتم


اکنون می توانم بگویم که زندگی کرده ام


شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیستم فروردین 1388  |
 بهار خاموش..بر آن فانوس كش دستي نيفروخت..زنده یاد احمد شاملو
بهار خاموش
.
.
.

.
بر آن دوكي كه بر رف بي صدا ماند


بر آن آئينة زنگار بسته


بر آن گهواره كش دستي نجنباند


بر آن حلقه كه كس بر در نكوبيد


بر آن در كش كسي نگشود ديگر


بر آن پله كه بر جا مانده خاموش


كسش ننهاده ديري پاي بر سر


بهار منتظر بي مصرف افتاد!


به هر بامي درنگي كرد و بگذشت


به هر كوئي صدائي كرد و ایستاد


ولي نامد جواب از قريه، نز دشت.


نه دود از كومه ئي برخاست در ده


نه چوپاني به صحرا دم به ني داد


نه گل روئيد، نه زنبور پر زد


نه مرغ كدخدا برداشت فرياد.


به صد اميد آمد، رفت نوميد


بهار آري بر او نگشود كس در.


درين ويران به رويش كس نخنديد


كسي تاجي ز گل ننهاد بر سر.


كسي از كومه سر بيرون نياورد


نه مرغ از لانه، نه دود از اجاقي.


هوا با ضربه هاي دف نجنبيد


گل خودروي بر نامد ز باغي.


نه آدم ها، نه گاوآهن، نه اسبان


نه زن، نه بچه . . . ده خاموش، خاموش.


نه كبكنجير مي خواند به دره


نه بر پسته شكوفه مي زند جوش.


به هيچ ارابه ئي اسبي نبستند


سرود پتك آهنگر نيامد


كسي خيشي نبرد از ده به مزرع


سگ گله به عوعو در نيامد.


كسي پيدا نشد غمناك و خوشحال


كه پا بر جادة خلوت گذارد


كسي پيدا نشد در مقدم سال


كه شادان يا غمين آهي برآرد.


غروب روز اول ليك، تنها


درين خلوتگه غوكان مفلوك


به ياد آن حكايت ها كه رفته ست


ز عمق بركه يك دم ناله زد غوك . . .


بهار آمد، نبود اما حياتي


درين ويرانسراي محنت آور


بهار آمد، دريغا از نشاطي


كه شمع افروزد و بگشايدش در!
.
.
.
ا.شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387  |
 روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد...شاملو
روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد


و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی كه كمترین سرود


بوسه است


و هر انسان


برای هر انسان


برادری ست


روزی كه دیگر درهای خانه شان را نمی بندند


قفل افسانه ایست


و قلب


برای زندگی بس است

روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است


تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی


روزی كه آهنگ هر حرف، زندگی ست


تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جستجوی قافیه نبرم


روزی كه هر حرف ترانه ایست


تا كمترین سرود بوسه باشد

روزی كه تو بیایی، برای همیشه بیایی


و مهربانی با زیبایی یكسان شود


روزی كه ما دوباره برای كبوترهایمان دانه بریزیم ...

و من آنروز را انتظار می كشم


حتی روزی


كه دیگر


نباشم ...

احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه چهارم اسفند 1387  |
 مرثیه..احمد شاملو
به جست و جوی تو


بر درگاه ِ کوه میگریم،


در آستانه دریا و علف.

به جستجوی تو


در معبر بادها می گریم


در چار راه فصول،


در چار چوب شکسته پنجره ئی


که آسمان ابر آلوده را


قابی کهنه می گیرد.


. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصویر تو


این دفتر خالی


تاچند


تا چند


ورق خواهد زد؟


***
جریان باد را پذیرفتن


و عشق را


که خواهر مرگ است.-



و جاودانگی


رازش را


با تو درمیان نهاد.

پس به هیئت گنجی در آمدی:


بایسته وآزانگیز


گنجی از آن دست


که تملک خاک را و دیاران را


از این سان


دلپذیر کرده است!


***
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد


- متبرک باد نام تو -

و ما همچنان


دوره می کنیم


شب را و روز را


هنوز را...

 

با شرمنده گی از بی توجهیم ..   خردمندی که متن کاملو ارسال

 

 نمودند بی نهایت سپاسگزارم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387  |
 چه بگویم؟ سخنی نیست ..شاملو
چه بگویم؟ سخنی نیست

می وزد از سر امید، نسیمی؛
لیک تا زمزمه ای ساز کند
در همه خلوت صحرا
به رهش
نارونی نیست
چه بگویم؟ سخنی نیست
***
پشت درهای فرو بسته
شب از دشنه دشمنی پر
به کنج اندیشی
خاموش
نشسته ست
بام ها
زیرفشار شب
کج،
کوچه
از آمدو رفت شب بد چشم سمج
خسته ست
***
چه بگویم ؟ سخنی نیست

در همه خلوت این شهر،آوا
جز زموشی که دراند کفنی
نیست
وندر این ظلمت جا
جزسیا نوحه شو مرده زنی
نیست

ورنسیمی جنبد
به رهش نجوا را
نارونی نیست
چه بگویم؟
سخنی نیست...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هجدهم دی 1387  |
 احمد شاملو..مرثیه..برای فروغ وپروازش
احمد شاملو

مرثیه

به جستجوی تو
به درگاه کوه می گریم،
در آستانه دریا و علف.
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم،
در چهر راه فصول،
در چهارچوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.

نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد
ـ متبرک باد نام تو! ـ
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را.....
ه
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه پانزدهم دی 1387  |
 احمد شاملو - عشق عمومی - مجموعه ی هوای تازه
احمد شاملو - عشق عمومی - مجموعه ی هوای تازه

اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم
مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده

من ریشه های ترا دریافته ام
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان و
در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین ِ سرود ها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین ِ زندگان بوده اند

دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می گویم

بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من
ریشه های ترا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست

احمد شاملو
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه دوازدهم دی 1387  |
 لوح گور..نه در رفتن حرکت بود..نه درماندن سکونی. شاملو
لوح گور


نه در رفتن حرکت بود


شاخه ها را از ریشه جدایی نبود


و باد سخن چین


با برگ ها رازی چنان نگفت


که بشاید.

دوشیزه عشق من


مادری بیگانه است


و ستاره پر شتاب


در گذرگاهی مایوس


بر مداری جاودانه می گردد.

.
.
احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نهم آذر 1387  |
 مرا تو بی سببی نیستی به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟ زنده یاد احمد شاملو
مرا


تو


بي سببي


نيستي.


به راستي


صلت كدام قصيده اي


اي غزل؟


ستاره باران جواب كدام سلامي


به آفتاب


از دريچه تاريك؟


كلام از نگاه تو شكل مي بندد.


خوشا نظر بازيا كه تو آغاز مي كني!


***
پس پشت مردمكان


فرياد كدم زنداني است


كه آزادي را


به لبان بر آماسيده


گل سرخي پرتاب مي كند؟-


ورنه


اين ستاره بازي


حاشا


چيزي بدهكار آفتاب نيست.



نگاه از صداي تو ايمن مي شود.


چه مؤمنانه نام مرا آواز مي كني!


***
و دلت


كبوتر آشتي ست،


در خون تپيده


به بام تلخ.



با اين همه


چه بالا


چه بلند


پرواز مي كني





محاق


به


نو كردن ماه


بر بام شدم


با عقيق و سبزه و آينه.


داسي سرد بر آسمان گذشت


كه پرواز كبوتر ممنوع است.



صنوبرها به نجوا چيزي گفتند


و گزمگان به هياهوي شمشير در پرندگان نهادند.


ماه


بر نيامد



در آميختن

 


مجال


بي رحمانه اندك بود و


واقعه


سخت


نامنتظر.

از بهار


حظ ّ تماشائي نچشيدم،


كه قفس


باغ را پژمرده مي كند.


***
از آفتاب و نفس


چنان بريده خواهم شد


كه لب از بوسه نا سيراب.



برهنه


بگو برهنه به خاكم كنند


سرا پا برهنه


بدان گونه كه عشق را نماز مي بريم،-


كه بي شايبه حجابي


با خاك


عاشقانه


در آميختن مي خواهم


احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دوازدهم آبان 1387  |
 احمد شاملو - عشق عمومی - مجموعه ی هوای تازه
احمد شاملو - عشق عمومی - مجموعه ی هوای تازه

اشک رازی ست


لبخند رازی ست


عشق رازی ست


اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی


نغمه نیستم که بخوانی


صدا نیستم که بشنوی

 
یا چیزی چنان که ببینی


یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم


مرا فریاد کن



درخت با جنگل سخن می گوید

 
علف با صحرا


ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم


نامت را به من بگو


دستت را به من بده


حرفت را به من بگو


قلبت را به من بده

من ریشه های ترا دریافته ام


با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام


و دست هایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته ام


برای خاطر زندگان و


در گورستان تاریک با تو خوانده ام


زیباترین ِ سرود ها را


زیرا که مردگان این سال


عاشق ترین ِ زندگان بوده اند

دستت را به من بده


دست های تو با من آشناست


ای دیریافته با تو سخن می گویم

بسان ابر که با توفان


بسان علف که با صحرا


بسان باران که با دریا


بسان پرنده که با بهار


بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من


ریشه های ترا دریافته ام


زیرا که صدای من


با صدای تو آشناست

احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه یازدهم آبان 1387  |
 شعری زیبا از شاملو
ما نوشتیم و گریستیم


ما خنده کنان به رقص بر خاستیم


ما نعره زنان از سر جان گذشتیم ...



کسی را پروای ما نبود.


در دور دست مردی را به دار آویختند :


کسی به تماشا سر برنداشت



ما نشستیم و گریستیم


ما با فریادی


از قالب خود بر آمدیم


شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه یکم آبان 1387  |
 نازلی ....وارتان....از شاملو
نازلی

نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت


در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر


دست از گمان بدار!


با مرگ نحس پنجه میفکن!


بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...


نازلی سخن نگفت


سر افراز


دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت...

 

نازلی! سخن بگو!


مرغ سکوت جوجه ی مرگی فجیع را


در آشیانه به بیضه نشسته است!



نازلی سخن نگفت؛


چو خورشید


از تیره گی درآمد در خون نشست ورفت...



نازلی سخن نگفت


نازلی ستاره بود


یک دم در این ظلام درخشید و جست و رفت...

 

نازلی سخن نگفت


نازلی بنفشه بود


گل داد و


مژده داد: ((زمستان شکست!))

 
و رفت...

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هفدهم شهریور 1387  |
 قصه های ننه دریای احمد شاملو
يکي بود يکي نبود.


جز خدا هيچ‌چي نبود


زير ِ اين تاق ِ کبود،


 

نه ستاره

 

 

 
 
 
 نه سرود.


 
 

عموصحرا، تُپُلي


با دو تا لُپ ِ گُلي


پا و دست‌اِش کوچولو


ريش و روح‌اِش دوقلو


چپق‌اِش خالي و سرد


دلک‌اِش درياي ِ درد

،
دَر ِ باغو بسّه بود


دَم ِ باغ نشسّه بود:

 


«ــ عموصحرا! پسرات کو؟»


 

«ــ لب ِ دريان پسرام.

 

 
دختراي ِ ننه‌دريارو خاطرخوان پسرام.


طفليا، تنگ ِ غلاغ‌پر، پاکشون


خسته و مرده، ميان


از سر ِ مزرعه‌شون.


تن ِشون خسّه‌ي ِ کار


دل ِشون مُرده‌ي ِ زار


دسّاشون پينه‌تَرَک


لباساشون نمدک


پاهاشون لُخت و پتي


کج‌کلاشون نمدي،


مي‌شينن با دل ِ تنگ


لب ِ دريا سر ِ سنگ.


 

 

طفليا شب تا سحر گريه‌کنون


خوابو از چشم ِ به‌دردوخته‌شون پس مي‌رونن


توي ِ درياي ِ نمور


مي‌ريزن اشکاي ِ شور

 

 


مي‌خونن ــ آخ که چه دل‌دوز و چه دل‌سوز مي‌خونن! ــ:


 

 

«ــ دختراي ِ ننه‌دريا! کومه‌مون سرد و سياس


چش ِ اميد ِمون اول به خدا، بعد به شماس.


 

 

کوره‌ها سرد شدن


سبزه‌ها زرد شدن


خنده‌ها درد شدن.


 

 

از سر ِ تپه، شبا


شيهه‌ي ِ اسباي ِ گاري نمياد،


از دل ِ بيشه، غروب


چهچه ِ سار و قناري نمياد،


 

 

ديگه از شهر ِ سرود


تک‌سواري نمياد.


 

 

ديگه مهتاب نمياد


کرم ِ شب‌تاب نمياد.


برکت از کومه رفت


رستم از شانومه رفت:


تو هوا وقتي که برق مي‌جّه و بارون مي‌کنه


کمون ِ رنگه‌به‌رنگ‌اِش ديگه بيرون نمياد،


رو زمين وقتي که ديب دنيارو پُرخون مي‌کنه


سوار ِ رخش ِ قشنگ‌اِش ديگه ميدون نمياد.

 


شبا شب نيس ديگه، يخ‌دون ِ غمه


عنکبوتاي ِ سيا شب تو هوا تار مي‌تنه.


 

 

ديگه شب مرواري‌دوزون نمي‌شه


آسمون مثل ِ قديم شب‌ها چراغون نمي‌شه.


 

 

غصه‌ي ِ کوچيک ِ سردي مث ِ اشک ــ


جاي ِ هر ستاره سوسو مي‌زنه،


سر ِ هر شاخه‌ي ِ خشک


از سحر تا دل ِ شب جغده که هوهو مي‌زنه.


 

 

دلا از غصه سياس


آخه پس خونه‌ي ِ خورشيد کجاس؟


 

 

قفله؟ وازش مي‌کنيم!


قهره؟ نازش مي‌کنيم!


مي‌کِشيم منت ِشو


مي‌خريم همت ِشو!


 

 

مگه زوره؟ به خدا هيچ‌کي به تاريکي‌ي ِ شب تن نمي‌ده


موش ِ کورم که مي‌گن دشمن ِ نوره، به تيغ ِ تاريکي گردن

 

نمي‌ده!


 

 

دختراي ِ ننه‌دريا! رو زمين عشق نموند


خيلي وخ پيش باروبنديل ِشو بست خونه تکوند

 


ديگه دل مثل ِ قديم عاشق و شيدا نمي‌شه


تو کتابم ديگه اون‌جور چيزا پيدا نمي‌شه.

 


دنيا زندون شده: نه عشق، نه اميد، نه شور،


برهوتي شده دنيا که تا چِش کار مي‌کنه مُرده‌س و گور.

 


نه اميدي ــ چه اميدي؟ به‌خدا حيف ِ اميد! ـ

ـ
نه چراغي ــ چه چراغي؟ چيز ِ خوبي مي‌شه ديد؟ ــ


نه سلامي ــ چه سلامي؟ همه خون‌تشنه‌ي ِ هم! ـ

ـ
نه نشاطي ــ چه نشاطي؟ مگه راه‌اِش مي‌ده غم؟ ــ:

 


داش آکل، مرد ِ لوتي،


ته خندق تو قوتي!


توي ِ باغ ِ بي‌بي‌جون


جم‌جمک، بلگ ِ خزون!

 


ديگه دِه مثل ِ قديم نيس که از آب دُر مي‌گرفت


 

باغاش انگار باهارا از شکوفه گُر مي‌گرفت:

 

آب به چشمه! حالا رعيت سر ِ آب خون‌مي‌کنه


واسه چار چيکه‌ي ِ آب، چل‌تارو بي‌جون مي‌کنه

.
نعشا مي‌گندن و مي‌پوسن و شالي مي‌سوزه


پاي ِ دار، قاتل ِ بي‌چاره همون‌جور تو هوا چِش مي‌دوزه

 


ــ «چي مي‌جوره تو هوا؟


رفته تو فکر ِ خدا؟...»

 


ــ «نه برادر! تو نخ ِ ابره که بارون بزنه


شالي از خشکي درآد، پوک ِ نشا دون بزنه:


اگه بارون بزنه!


آخ! اگه بارون بزنه!».

 


دخترايِ ننه‌دريا! دل ِمون سرد و سياس


چِش ِ اميدمون اول به خدا بعد به شماس.

 


اَزَتون پوست ِ پيازي نمي‌خايم


خود ِتون بس ِمونين، بقچه‌جاهازي نمي‌خايم.

 


چادر ِ يزدي و پاچين نداريم


زير ِ پامون حصيره، قالي‌چه و قارچين نداريم.

 


بذارين برکت ِ جادوي ِ شما


دِه ِ ويرونه‌رو آباد کنه


شب‌نم ِ موي ِ شما


جيگر ِ تشنه‌مونو شاد کنه


شادي از بوي ِ شما مَس شه همين‌جا بمونه


غم، بره گريه‌کنون، خونه‌ي ِ غم جابمونه...»

 


 


پسراي ِ عموصحرا، لب ِ درياي ِ کبود


زير ِ ابر و مه و دود


شبو از راز ِ سيا پُرمي‌کنن

،
توي ِ درياي ِ نمور


مي‌ريزن اشکاي ِ شور


کاسه‌ي ِ دريارو پُردُر مي‌کنن.

 


دختراي ِ ننه‌دريا، تَه ِ آب


مي‌شينن مست و خراب.

 


نيمه‌عُريون تن ِشون


خزه‌ها پيرهن ِشون


تن ِشون هُرم ِ سراب


خنده‌شون غُل‌غُل ِ آب


لب ِشون تُنگ ِ نمک


وصل ِشون خنده‌ي ِ شک


دل ِشون درياي ِ خون،


پاي ِ ديفار ِ خزه


مي‌خ��نن ضجه‌کنون:

 


«ــ پسراي ِ عموصحرا لب ِ تون کاسه‌نبات


صدتا هجرون واسه يه وصل ِ شما خمس و زکات!


دريا از اشک ِ شما شور شد و رفت


بخت ِمون از دَم ِ در دور شد و رفت

.
راز ِ عشقو سر ِ صحرا نريزين


اشک ِتون شوره، تو دريا نريزين!


اگه آب شور بشه، دريا به زمين دَس نمي‌ده


ننه‌دريام ديگه مارو به شما پس نمي‌ده.


ديگه اون‌وخ تا قيامت دل ِ ما گنج ِ غمه


اگه تا عمر داريم گريه کنيم، باز کمه

.
پرده زنبوري‌ي ِ دريا مي‌شه بُرج ِ غم ِمون


عشق ِتون دق مي‌شه، تا حشر مي‌شه هم‌دَم ِمون!»

 


 


مگه ديفار ِ خزه موش نداره؟


مگه موش گوش نداره؟ ــ

 


موش ِ ديفار، ننه‌دريا رو خبردار مي‌کنه:


ننه‌دريا، کج و کوج


بددل و لوس و لجوج،


جادو در کار مي‌کنه.

ــ
تا صداشون نرسه


لب ِ درياي ِ خزه،


از لج‌اِش، غيه‌کشون ابرارو بيدار مي‌کنه:

 


اسباي ِ ابر ِ سيا


تو هوا شيهه‌کشون

،
بشکه‌ي ِ خالي‌ي ِ رعد


روي ِ بوم ِ آسمون.


آسمون، غرومب‌غرومب

!
طبل ِ آتيش، دودودومب!


نعره‌ي ِ موج ِ بلا


مي‌ره تا عرش ِ خدا;


صخره‌ها از خوشي فرياد مي‌زنن.


دخترا از دل ِ آب داد مي‌زنن:

 


«ــ پسراي ِ عموصحرا!


دل ِ ما پيش ِ شماس.


نکنه فکر کنين


حقه زير ِ سر ِ ماس:


ننه‌درياي ِ حسود


کرده اين آتش و دود!»

 



پسرا، حيف! که جز نعره و دل‌ريسه‌ي ِ باد


هيچ صداي ِ ديگه‌ئي


به گوشاشون نمياد!

ــ
غم ِشون سنگ ِ صبور


کج‌کلاشون نمدک


نگاشون خسته و دور


دل ِشون غصه‌تَرَک،


تو سياهي، سوت و کور


گوش مي‌دن به موج ِ سرد


مي‌ريزن اشکاي ِ شور


توي ِ درياي ِ نمور...

 


 


جُم جُمَک برق ِ بلا


طبل ِ آتيش تو هوا!


خيزخيزک موج ِ عبوس


تا دَم ِ عرش ِ خدا!


نه ستاره نه سرود


لب ِ درياي ِ حسود،


زير ِ اين تاق ِ کبود


جز خدا هيچ‌چي نبود


جز خدا هيچ‌چي نبود

زنده ياد احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه نهم تیر 1387  |
 شعری از شاملو
چراغي به دستم، چراغي در برابرم:

من به جنگ سياهي مي روم.



گهواره هاي خستگي

از كشاكش رفت و آمدها

باز ايستاده اند،

و خورشيدي از اعماق

كهكشان هاي خاكستر شده را

روشن مي كند.

***

فريادهاي عاصي آذرخش -

هنگامي كه تگرگ

در بطن بي قرار ابر

نطفه مي بندد.

و درد خاموش وار تاك -

هنگامي كه غوره خرد

در انتهاي شاخسار طولاني پيچ پيچ جوانه مي زند.

فرياد من همه گريز از درد بود

چرا كه من، در وحشت انگيز ترين شبها، آفتاب را به دعائي

نوميدوار طلب مي كرده ام.

***

تو از خورشيد ها آمده اي، از سپيده دم ها آمده اي

تو از آينه ها و ابريشم ها آمده اي.

***

در خلئي كه نه خدا بود و نه آتش

نگاه و اعتماد ترا به دعائي نوميدوار طلب كرده بودم.

جرياني جدي

در فاصله دو مرگ

در تهي ميان دو تنهائي -

[ نگاه و اعتماد تو، بدينگونه است!]

***

شادي تو بي رحم است و بزرگوار،

نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است



من برمي خيزم!



چراغي در دست

چراغي در دلم.

زنگار روحم را صيقل مي زنم

آينه ئي برابر آينه ات مي گذارم

تا از تو

ابديتي بسازم
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هفتم فروردین 1387  |
 شعری از احمد شاملو
شبانه



به گوهر ِ مراد





کوچه‌ها باريکن




دُکّونا




بسته‌س،


خونه‌ها تاريکن




تاقا




شيکسته‌س،



از صدا




افتاده




تار و کمونچه


مُرده مي‌برن




کوچه به




کوچه.






نگا کن!




مُرده‌ها




به مُرده




نمي‌رن،


حتا به




شمع ِ جون‌سپرده




نمي‌رن،



شکل ِ




فانوسي‌ين




که اگه خاموشه


واسه نَف‌نيس




هَنو




يه عالم نف توشه.






جماعت!




من ديگه




حوصله




ندارم


به «خوب»




اميد و




از «بد» گله




ندارم.



گرچه از




ديگرون




فاصله




ندارم،


کاري با




کار ِ اين




قافله




ندارم!






کوچه‌ها




باريکن




دُکّونا




بسته‌س،


خونه‌ها




تاريکن




تاقا




شيکسته‌س،



از صدا




افتاده




تار و




کمونچه


مُرده




مي‌برن




کوچه به




کوچه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386  |
 شعری از شاملو

من باهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار

ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه

میون جنگلا تاقم میکنه


تو بزرگی مث شب

اگه مهتاب باشه یا نه

تو بزرگی

مث شب


خود مهتابی تو اصلا ، خود مهتابی تو .

تازه وقتی بره مهتاب

و هنوز


شب تنها

باید

راه دوری رو بره تا دم دروازه ی روز ـــ


مث شب گود و بزرگی

مث شب


تازه روزم که بیاد

تو تمیزی

مث شبنم

مث صبح

تو مث مخمل ابری

مث بوی علفی

مث اون ململ مه نازکی

اون ململ مه

که رو عطر علفا ، مثل بلاتکلیفی

هاج و واج مونده مردد

میون موندن و رفتن

میون مرگ و حیات .


مث برفایی تو

تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه

مث اون قله ی مغرور و بلندی

که به ابرای سیاهی و به بالای بدی می خندی ...


من باهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار

ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه

میون جنگلا تاقم میکنه




"شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386
 شعری از شاملو
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
 
به جویبار که در من جاری بود
 
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
 
به رشد دردنک سپیدارهای باغ که با من
 
از فصل های خشک گذر می کردند
 
به دسته های کلاغان
 
که عطر مزرعه های شبانه را
 
برای من به هدیه می آوردند
 
به مادرم که در اینه زندگی  می کرد
 
و شکل پیری من بود
 
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
 
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد 
 
می ایم می ایم می ایم
 
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خک
 
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
 
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
 
می ایم می ایم می ایم
 
و آستانه پر از عشق می شود
 
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
 
و دختری که هنوز آنجا
 
در آستانه پرعشق
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیستم بهمن 1386  |
 شعری از شاملو
سحرگاهان



سحر شیری رنگی ِ نام بزرگ



در تجلی بود.



با مریمی که می شکفت گفتم «شوق دیدار خدایت هست»؟



بی که به پاسخ آوائی بر آورد



خسته گی باز زادن را



به خوابی سنگین



فروشد



همچنان



که تجلی ساحرانه نام بزرگ؛



و شک



بر شانه های خمیده ام



جای نشین ِ سنگینی ِ توانمند



بالی شد



که دیگر بارش



به پرواز



احساس نیازی



نبود



احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوم بهمن 1386  |
 شعری از شاملو
از رنجی خسته ام که از آن من نیست

بر خا کی نشسته ام که از آن من نیست

با نامی زیسته ام که از آن من نیست

از دردی گریسته ام که از آن من نیست

از لذتی جان گرفته ام که از آن من نیست

به مرگی جان می سپارم

که از آن من نیست
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386  |
 شعری از شاملو
در فراسوي مرزهاي تنت تو را دوست مي دارم


آينه ها و شب پره هاي مشتاق را به من بده


روشني وشراب را , آسمان بلند وکمان گشادهء پل


پرنده ها و قوس و قزح را به من بده


و راه آخرين را درپرده اي که مي زني مکررکن !


در فراسوي مرزهاي تنم تو را دوست مي دارم


در آن دور دست بعيد که رسالت اندامها پايان مي پذيرد


و شعله و شور تپش ها و خواهش ها به تمامي فرو مي نشيند


و هر معنا قالب لفظ را وا مي گذارد


چنان چون روحي که جسد را در پايان سفر


تا به هجوم کرکس هاي پايانش وا نهد ...


در فراسوي عشق تو را دوست مي دارم


در فراسوي پرده و رنگ


در فراسوي پيکرهايمان ... با من وعده ديداري بده



احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386  |
 شعری از شاملو
من باهارم تو زمین



من زمینم تو درخت



من درختم تو باهار



ناز انگشتای بارون تو



باغم می کنه



میون جنگلا تاقم میکنه





تو بزرگی مث شب



اگه مهتاب باشه یا نه



تو بزرگی مث شب



خود مهتابی تو اصلا

 



خود مهتابی تو





مث شب گودو بزرگی



مث شب



تازه روزم که بیاد



تو تمیزی مث شبنم



مث صبح





مث برفایی تو



تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه



مث اون قله ی مغرور بلندی



که به ابرای سیاهی وبه بادای بدی می خندی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386
 شعر احمد شاملو
چه بگویم سخنی نیست

 

 درهمه خلوت این شهر آوا

 

جرز موشی که دراند کفنی نیست

 

 وندر این ظلمت جا

 

 

 جز سیاه نوحه ی شو مرده زنی َنیست

 

 

 ور نسیمی جنبد به ره اش نجوا را

 

 

نارونی نیست چه بگویم ؟

 

 

 سخنی نیست.

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386  |
 شعری از شاملو
بيابان را، سراسر، مه فرا گرفته است

 


چراغ قريه پنهان است

 


موجي گرم در خون بيابان است

 


بيابان، خسته

 


لب بسته

 


نفس بشكسته

 


در هذيان گرم عرق مي ريزدش آهسته

 


از هر بند

 



بيابان را سراسر مه گرفته است مي گويد به خود عابر

 


سگان قريه خاموشند

 


در شولاي مه پنهان، به خانه مي رسم گل كو نمي داند

 

 

 مرا ناگاه

 


در درگاه مي بيند به چشمش قطره

 


اشكي بر لبش لبخند، خواهد گفت:

 


بيابان را سراسر مه گرفته است... با خود فكر مي كردم

 

 

كه مه، گر

 


همچنان تا صبح مي پائيد مردان جسور از

 


خفيه گاه خود به ديدار عزيزان باز مي گشتند

 



بيابان را

 


سراسر

 


مه گرفته است

 


چراغ قريه پنهانست، موجي گرم در خون بيابان است

 


بيابان، خسته لب بسته نفس بشكسته در هذيان گرم

 

مه عرق مي

 

 

ريزدش

 

 


آهسته از هر بند...




شعر "مه" از دفتر شعر "هوای تازه""احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386  |
 شعري از شاملو
من آن مفهوم مجــّرد را جسته ام.



پای در پای آفتابی بی مصرف

 

 


که پیمانه می کنم

 

 


با پیمانه روزهای خویش که به چوبین کاسه ی جذامیان

 

 

 

 

 ماننده است.

 


من آن مفهوم مجــّرد را می جویم.

 


پیمانه ها به چهل رسید و آن برگشت.

 


افسانه های سرگردانیت

 


- ای قلب در به در! -

 


به پایان خویش نزدیک میشود.

 



بیهوده مرگ

 


به تهدید

 


چشم می دراند.

 


ما به حقیقت ساعت ها

 


شهادت نداده ایم

 


جز به گونه این رنجها

 


که از عشق های رنگین آدمیان

 


به نصیب برده ایم

 


چونان خاطره ئی هر یک

 


در میان نهاده

 


از نیش خنجری

 


با درختی.

 


با این همه از یاد مبر

 


که ما

 


- من وتو -

 


انسان را

 


رعایت کرده ایم.

 



درباران وبه شب

 


به زیر دو گوش ما

 


در فاصله ئی کوتاه از بسترهای عفاف ما

 


روسبیان

 


به اعلام حضور خویش

 


آهنگ های قدیمی را

 


با سوت

 


میزنند.

 


(در برابر کدامین حادثه

 


ایا

 


انسان را

 


دیده ای

 


با عرق شرم

 


بر جبینش؟)

 


آنگاه که خوشتراش ترین تن ها را به سکه سیمی

 


توان خرید،

 


مرا

 


- دریغا دریغ -

 


هنگامی که به کیمیای عشق

 


احساس نیاز

 


می افتد

 


همه آن دم است .

 


همه آن دم است .

 



قلبم را در مجری ِ کهنه ئی

 


پنهان می کنم

 


در اتاقی که دریچه ئیش

 


نیست.

 


از مهتابی

 


به کوچه تاریک

 


خم می شوم

 


وبه جای همه نومیدان

 


میگریم.

 



آه

 


من

 


حرام شده ام!

 


با این همه - ای قلب در به در!-

 


از یاد مبر

 


که ما

 


- من وتو -

 


عشق را رعایت کرده ایم،

 


از یاد مبر

 


که ما

 


- من و تو -

 


انسان را

 


رعایت کرده ایم،

 


خود اگر شاهکار خدابود

 


یا نبود

 

احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و سوم دی 1386  |
 شعری از شاملو
در اين جا چار زندان است



به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در

 

 هر

 



حجره چندين مرد در زنجير ...





از اين زنجيريان، يك تن، زنش را در تب تاريك بهتاني به

 

ضرب

 



دشنه ئي كشته است

.



از اين مردان، يكي، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان

 

 خود

 



را، بر سر برزن، به خون نان فروش

 



سخت دندان گرد آغشته است

.



از اينان، چند كس، در خلوت يك روز باران ريز، بر راه ربا

 

 

خواري



نشسته اند

 



كساني، در سكوت كوچه، از ديوار كوتاهي به روي بام

 

 

 جسته اند



كساني، نيم شب، در گورهاي تازه، دندان طلاي مردگان

 

 

را



شكسته اند.



من اما هيچ كس را در شبي تاريك و توفاني نكشته ام



من اما راه بر مردي ربا خواري نبسته ام



من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجسته ام .





در اين جا چار زندان است



به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در

 

 هر



حجره چندين مرد در زنجير ...





در اين زنجيريان هستند مرداني كه مردار زنان را دوست

 

مي دارند

.

در اين زنجيريان هستند مردني كه در رويايشان هر شب

 

 

 زني در



وحشت مرگ از جگر بر مي كشد فرياد .





من اما در زنان چيزي نمي يابم - گر آن همزاد را روزي

 

 

نيابم ناگهان،

 

 

خاموش -

 



من اما در دل كهسار روياهاي خود، جز انعكاس سرد

 

 آهنگ صبور



اين علف هاي بياباني كه ميرويند و مي پوسند

 



و مي خشكند و مي ريزند، با چيز ندارم گوش .


 


مرا اگر خود نبود اين بند، شايد بامدادي همچو يادي دور

 

 و لغزان،



مي گذشتم از تراز خاك سرد پست ...





جرم اين است !



جرم اين است

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و دوم دی 1386  |
 شعری از شاملو نازنین
روزگار غريبي ست،نازنين


************


دهانت را مي بويند

 

 

 مبادا گفته باشي، كه

 

 

دوستت ميدارم

 


دهانت را مي بويند

 

روزگار غريبي ست، نازنين

 


و عشق را

 

 

كنار تيرك راه بند

 

 

تازيانه ميزنند

 

 


عشق را در پستوي خانه، نهان بايد كرد

 

 


درين بن بست كج و پيچ سرما

 

 

 

آتش را

 

 

 به سوخت با ر

 

 


سرود و شعر

 

 

فروزان ميدارند

 

 


به اند يشيد ن خطر مكن

 

 

 روزگار غريبي ست، نازنينان كه بر در مي كوبد

 

 

شبا هنگام

 

 به كشتن چراغ آمده است

 


نور را در پستوي خانه، نهان بايد كرد.

 

 

آنك قصابا ن اند

 

 

 بر گذرگاه ها مستقر

 

 

با كنده و ساطوري خون آلود

 


روزگار غريبي ست، نازنين

 


و تبسم را ، بر لبها

 

جراحي مي كنند

 

 

 و ترانه را، بر دهان

 

 

 شوق

 

 


را در پستوي خانه نهان بايد كرد

 


كباب قناري

 

بر آتش سوسن و ياس

 

روزگار غريبي ست نازنين

 


ابليس ،پيروز ست

 

سور عزاي مارا،بر سفره نشسته است.

 


خدارا در پستوي خانه، نهان بايد كرد

 


(زنده يا د، احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و یکم دی 1386  |
 ایدا در اینه از شاملو

 

لبانت



به ظرافت شعر



شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند



كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد



تا به صورت انسان درآيد.





و گونه هايت



با دو شيار مّورب



كه غرور ترا هدايت مي كنند و



سرنوشت مرا



كه شب را تحمل كرده ام



بي آن كه به انتظار صبح



مسلح بوده باشم،



و بكارتي سر بلند را



از رو سبيخانه هاي داد و ستد



سر به مهر باز آورده م.





هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست



كه من به زندگي نشستم!





و چشمانت راز آتش است.



و عشقت پيروزي آدمي ست



هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد.



و آغوشت



اندك جائي براي زيستن



اندك جائي براي مردن



و گريز از شهر



كه به هزار انگشت



به وقاحت



پاكي آسمان را متهم مي كند.



كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود



و انسان با نخستين درد.



در من زنداني ستمگري بود



كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد

-

ومن با نخستين نگاه تو آغاز شدم



طوفان ها



در رقص عظيم تو



به شكوهمندي



ني لبكي مي نوازند،



و ترانه رگ هايت



آفتاب هميشه را طالع مي كند.



بگذار چنان از خواب بر آيم



كه كوچه هاي شهر



حضور مرا دريابند.



دستانت آشتي است



ودوستاني كه ياري مي دهند

 

تا دشمني



از ياد برده شود



پيشانيت آيينه اي بلند است



تابناك وبلند،



كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند



تا به زيبايي خويش دست يابند.



دو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي خوانند.



تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد



تا عطش



آب ها را گوارا تر كند؟



تا آ يينه پديدار آئي



عمري دراز در آ نگريستم



من بركه ها ودريا ها را گريستم



اي پري وار درقالب آدمي



كه پيكرت جزدر خلواره ناراستي نمي سوزد!ــ



حضورت بهشتي است



كه گريز از جهنم را توجيه مي كند،



دريائي كه مرا در خود غرق مي كند



تا از همه گناهان ودروغ



شسته شوم.



وسپيده دم با دستهايت بيدارمي شود.

*****

لحظه ها را دریاب

 


چشم فردا کور است

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه شانزدهم دی 1386  |
 شعری از شاملو
برف نو برف نو


 


برف نو! برف نو! سلام! سلام!

 


بنشين! خوش نشسته اي بر بام

 




پاكي آوردي اي اميد سپيد!

 


همه آلودگي ست اين ايام




راه شومي ست مي­زند مطرب

 


تلخ واري­ست مي چكد بر جام




اشك واري ست مي كشد لبخند

 


ننگ واري ست مي­تراشد نام




شنبه چون جمعه ...، پار چون پيرار...

 


نقش همرنگ مي زند رسام




مرغ شادي به دامگاه آمد

 


به زمانی که بر گسيخته دام




ره به هموار جاي دشت افتاد

 


اي دريغا كه برنيايد گام

 




تشنه آنجا به خواب مرگ نشست

 


کآتش از آب می کند پيغام




كام ما حاصل از آن زمان آمد

 


كه طمع بر گرفته ايم از كام...




خام سوزيم ، الغرض ، بدرود !

 


تو فرود آي برف تازه! سلام!



 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه سیزدهم دی 1386  |
 شاملو
در تو مي بينم


و در تو در مي يابم


همه يافته ها و نيافته هايم را


وقتي نيست من از تو هست مي گيرد


بسان ققنوسي مي شوم که سوختن را زايشي دوباره مي داند


مکرر دست هايت زيب دفتر شعرم شد


هق هق شانه هايت بغض هاي فروخفته گلويم


شعرم ديگر آهنگ شعر ندارد


وقتي مرواريد اشکهايت خاره دلم را مي نوازند


ديگر هيچ خنياگري در بي وزني اشعارم زمزمه نمي کند


و هيچ رامشگري در رقص قلمم کولي پاهايش را در رج زمين نقش نمي

 

 زند

 


گيتارم نت هايش را گم کرده است


هر مضراب پتکي است


دستهايت را روايتي کردم


براي خواندن تمامي مزامير زميني


و تو مائده اي آسماني شدي

 


براي تماميت زمينيم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه دهم دی 1386  |
 تو کجایی؟شاملو
تو کجایی؟



در گستره‌ی بی‌مرز این جهان



تو کجایی؟





- من در دوردست‌ترین جای جهان ایستاده‌ام؛



کنار تو.





*



- تو کجایی؟



در گستره‌ی ناپاک این جهان





- من در پاک‌ترین مقام جهان ایستاده‌ام؛



بر سبزه‌شور این رود بزرگ که می‌سراید



برای تو

 


شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه ششم دی 1386  |
 از نفرتی لبریز شعری از شاملو
ما نوشتيم وگريستيم


ما خنده كنان به رقص بر خاستيم


ما نعره زنان از سر جان گذشتيم


كس را پرواي ما نبود


در دور دست مردي را بدار اويختند


كسي به تماشا سر بر نداشت


ما نشستيم وگريستيم


ما با فريادي


از قالب خود بر امديم


زنده ياد احمد شاملو


 


 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه یکم دی 1386  |
 شعری از سعدی
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا


گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را


باری به چشم احسان در حال ما نظر کن


کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را


سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت


حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را


من بی تو زندگانی خود را نمی‌پسندم


کسایشی نباشد بی دوستان بقا را


چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد


آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را


حال نیازمندی در وصف می‌نیاید


آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را


بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت


دیگر چه برگ باشد درویش بی‌نوا را


یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت


چندان که بازبیند دیدار آشنا را


نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان


وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را


ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی


تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را


سعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختی


پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه یکم دی 1386  |
 شعری از شاملو
دوستش مي دارم

 


چرا كه مي شناسمش،

 


به دو ستي و يگانگي.

 


- شهر

 


همه بيگانگي و عداوت است.-

 


هنگامي كه دستان مهربانش را به دست مي گيرم

 


تنهائي غم انگيزش را در مي يابم.

 


اندوهش غروبي دلگير است

 


در غربت و تنهايي.

 


همچنان كه شاديش

 


طلوع همه آفتاب هاست

 


و صبحانه

 


و نان گرم،

 


و پنجره ئي

 


كه صبحگاهان

 


به هواي پاك

 


گشوده مي شود،

 


وطراوت شمعداني ها

 


در پاشويه حوض.

 


***
چشمه ئي،

 


پروانه ئي، وگلي كوچك

 


از شادي

 


سر شارش مي كند

 


و ياس معصو مانه

 


از اندوهي

 


گران بارش:

 


اين كه بامداد او، ديري است

 


تا شعري نسروده است.

 



چندان كه بگويم

 


«ـ امشب شعري خواهم نوشت»

 


با لباني متبسم به خوابي آرام فرو ميرود

 


چنان چون سنگي

 

 


كه به درياچه ئي

 


و بودا

 

 


كه به نيروانا.

 



و در اين هنگام

 


دختركي خردسال را ماند

 


كه عروسك محبوبش را

 


تنگ در آغوش گرفته باشد.

 


اگر بگويم كه سعادت

 


حادثه ئي است بر اساس اشتباهي؛

 


اندوه سرا پايش رادر بر مي گيرد

 


چنان چون درياچه ئي

 


كه سنگي را

 


ونيروانا

 


كه بودا را.

 



چرا كه سعادت را.

 


جز در قلمرو عشق باز نشناخته است

 


عشقي كه

 


به جز تفاهمي آشكار

 


نيست.

 


بر چهره زندگاني من

 


كه بر آن

 


هر شيار

 


از اندوهي جانكاه حكايتي مي كند

 


آيدا!

 


لبخند آمرزشي است.

 


نخست

 


دير زماني در او نگريستم

 


چندان كه،چون نظري از وي باز گرفتم

 


درپيرامون من

 


همه چيزي

 


به هيات او در آمده بود.

 


آنگاه دانستم كه مراديگر

 


از او گزير نيست.

 



احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
 
 
بالا