تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 ای دیر بدست آمده بس زود برفتی...انوری
ای دیر بدست آمده بس زود برفتی


آتش زدی اندر من و چون دود برفتی


چون آرزوی تنگدلان دیر رسیدی


چون دوستی سنگدلان زود برفتی


زان پیش که در باغ وصال تو دل من


از داغ فراق تو بر آسود برفتی


ناگشته من از بند تو آزاد بجستی


نا کرده مرا وصل تو خشنود برفتی


آهنگ به جان من دلسوخته کردی


چون در دل من عشق بیفزود برفتی



انوری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388  |
 جانا بجان رسید ز عشق تو کار ما..انوری

جانا بجان رسید ز عشق تو کار ما


دردا که نیستت خبر از روزگار ما


در کار تو ز دست زمانه غمین شدم


ای چون زمانه بد! نظری کن بکار ما


بر آسمان رسد ز فراق تو شبی


فریاد و ناله های دل زار زار ما


دردا و حسرتا که بجز بار غم نماند


با ما بیادگار از آن روزگار ما


بودیم بر کنار ز تیمار روزگار


تا داشت روزگار ترا در کنار ما


آن شد که غمگسار غم ما تو بوده ای


امروز نیست جز غم تو غمگسار ما


آری باختیار دل انوری نبود


دست قضا ببست در اختیار ما


انوری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388  |
 آن من کو؟ ؛ غزل ؛ انوری

آن من کو؟ ؛ غزل ؛ انوری

ای مردمان بگویید آرام جان من کو؟


راحت فزای هر کس ، محنت رسان من کو؟


نامش همی نیارم بردن به پیش هر کس


گه گه به ناز گویم سرو روان من کو؟


در بوستان شادی هرکس بچیدن گل


آن گل که نشکفیدست در بوستان من کو؟


جانان من سفر کرد ، با او برفت جانم


باز آمدن از ایشان پیداست آن من کو؟


هر کس به خان و مانی دارند مهربانی


من مهربان ندارم نا مهربان من کو؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388  |
 مست از درم درآمد دوش آن مه تمام ..انوری

مست از درم درآمد دوش آن مه تمام

 

دربر گرفته چنگ و به کف برنهاده جام

 


بر روز روشن از شب تیره فکنده بند

 

وز مشک سوده بر گل سوری نهاده دام


آهنگ پست کرده به صوت حزین خویش

 

شکر همی فشانده ز یاقوت لعل‌فام

 


گفتی که لعل ناب و عقیق گداخته است

 

 درجام او ز عکس رخ او شراب خام

 


بنشست بر کنار من و باده نوش کرد

 

 آن ماه سروقامت و آن سروکش خرام


گفت ای کسی که در همه عمر از جفاء چرخ

 

با من شبی به روز نیاورده‌ای به کام

 


اینک من و تو و می لعل و سرود و رود

 

 بی‌زحمت رسول و فرستادن پیام


با چنگ بر کنار بد اندر کنار من

 

 مخمور تا به صبح سفید از نماز شام


در گوشه‌ای که کس نبد آگه ز حال ما

 

زان عشرت به غایت و زان مستی تمام


نه مطرب و نه ساقی و نه یار و نه حریف

 

 او بود و انوری و می لعل والسلام

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هجدهم فروردین 1388  |
 غزلي از انوري

 

اگر نقش رخت بر جان ندارم
به زلف کافرت ایمان ندارم
ز تو یک درد را درمان مبادم
اگر صد درد بی‌درمان ندارم
ز عشقت رازها دارم ولیکن
ز بی‌صبری یکی پنهان ندارم
صبوری را مگر معذور داری
دلی می‌باید و من آن ندارم
مرا گویی ز پیوندم چه داری
چه دارم جز غم هجران ندارم
گر از تو بوسه‌ای خواهم به جانی
تو گویی بوسه‌ی ارزان ندارم
لبت دندانم از جا برکشیدست
چو گویی با لبت دندان ندارم

انوری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نهم دی 1387  |
 
 
بالا