تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 قراری چون ندارد جانم اینجا..اوحدی مراغه ای
قراری چون ندارد جانم اینجا


دل خود را چه می‌رنجانم اینجا؟


سر عاشق کله‌داری نداند


بنه کفشی، که من مهمانم اینجا


مرا گفتی: کز آنجا آگهی چیست؟


چه می‌پرسی، که من حیرانم اینجا


نه او پنهان شد از چشمم، که من نیز


ز چشم مدعی پنهانم اینجا


اگر بتوان حدیثی گوی از آن روی


که من بی‌روی او نتوانم اینجا


نگارینی که سرگرداند از من


نگردانی، که سرگردانم اینجا


مرا با دوست پیمانی قدیمست


بدان پیوند و آن پیمانم اینجا


ز زلفش برد ما غم هست بویی


چنین زنده به بوی آنم اینجا


به درد اوحدی دلشاد گشتم


که آن لب می‌کند درمانم اینجا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388  |
 در گمانی که: به غیر از تو کسی یارم هست؟..اوحدی مراغه ای
در گمانی که: به غیر از تو کسی یارم هست؟


غلطست این، که به غیر از تو نپندارم هست


حیفت آمد که: دمی بی غم هجران باشم


زانکه امید به وصل تو چه بسیارم هست!


آخر، ای باد، که داری خبر از من تو بگوی:


گر شنیدی که بجز فکرت تو کارم هست؟


گر بغیر از کمر طاعت او می‌بندم


بر میان کفر همی بندم و زنارم هست


در نهان چاره‌ی بند غم او می‌سازم


با کسی گر سخنی نیز به ناچارم هست


گفت: بیخت بکنم، گر گل وصلم جویی


بکند بیخ من آن دلبر و اقرارم هست


زر طلب می‌کند آن ماه و ندارم زر، لیک


تن بی‌زور و رخ زرد و دل زارم هست


گرچه از چشم بینداخت مرا یار، هنوز


گوش بر مرحمت و چشم به دیدارم هست


نار آن سینه و سیب زنخ و غنچه‌ی لب


به من آور، که دلم خسته‌ی بیمارم هست


سر آن نیست مرا کز طلبش بنشینم


تا توان قدم و قوت رفتارم هست


اوحدی وار ز دل بار جهان کردم دور


به همین مایه که: پیش در او بارم هست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه یازدهم آبان 1388  |
 به خرابات برید از در این خانه مرا...اوحدی مراغه ای
به خرابات برید از در این خانه مرا

که دگر یاد شراب آمد و پیمانه مرا


دل دیوانه به زنجیر نبستن عجبست

که به زنجیر ببندد دل دیوانه مرا؟

می بیارید و تنم را بنشانید چو شمع

پیش آن شمع و بسوزید چو  پر وانه   مرا

همچو گنجیست درین عالم ویران رخ او

یاد آن گنج دوانید به ویرانه مرا

بر میان از سر زلفش کمری می‌بستم

گر بدو دست رسیدی چو سرشانه مرا

هر که خواهد که به دامم کشد آسان آسان

گو: مپندار بجز خال لبش دانه مرا

سرم از شوق و دل از عشق چنین شیفته شد

تا که شد اوحدی شیفته هم خانه مرا


اوحدی
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هفتم آبان 1388  |
 گرچه صد بارم برانند از برت ....اوحدی مراغه ای
گرچه صد بارم برانند از برت


بر نمی‌دارم سر از خاک درت

 
تا ابد منظور جانی، زانکه دل


در ازل کرد این نظر بر منظرت


زاهد از سر تو ز آن رو غافلست


کو نمی‌بیند به محراب اندرت


هر صباحی تازه گردد جان ما


از نسیم طره‌ی جان پرورت


همچو جان وصل تو ما را در خورست


گر چه جان ما نباشد در خورت


هر چه بود اندر سر کار تو شد


خود به چیزی در نمی‌آید سرت


شیر گیران پلنگ انداز را


کرد عاجز پنجه‌ی زور آورت


بر نگیرد سر ز خط امر تو


هر که شد چون اوحدی فرمان برت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388  |
 همانا با منت یاری همین بود؟ اوحدی مراغه ای

همانا با منت یاری همین بود

فغان و گریه و زاری همین بود

 مرا گفتی که: یاری مهربانم

 زهی! نامهربان، یاری همین بود؟

 به دام من در افتادی و حالی

 برون جستی و پنداری همین بود

 زدی لاف از وفاداری همیشه

 چه میگویی؟وفاداری همین بود؟

به مهرم یاد میکردی ازین پیش

کنون یادم نمی‌اری، همین بود؟

تنم بیمار بود از غم همیشه

دوا کردی و بیماری همین بود؟

به دلداری تو با من عهد کردی

 کنون آن عهد و دلداری همین بود؟

 

 اوحدی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هفدهم مرداد 1388  |
 کسی فرهاد را گفتا: کزین سنگ ...اوحدی مراغه ای
کسی فرهاد را گفتا: کزین سنگ


رها کن دست، گفتش با دل تنگ:

 
ز سنگ بیستون سر چون توان تافت؟


که شیرین را درین تلخی توان یافت


نظر می‌کن بنقش دوستان ژرف


ولیکن دور دار انگشت از حرف


چو اندر دوستی کار تو زرقست


نگویی: از تو تا دشمن چه فرقست؟


چه تلخی‌ها که مهجوران کشیدند!


ز شیرینان بجز تلخی ندیدند


گل بی‌خار ازین منزل، که بینی


که چیدست؟ ای برادر، تا تو چینی؟

 
مراد دل به انبازیست این جا


مپندار این چنین بازیست این جا


اوحدی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388  |
 بیار باده، که ما را به هیچ حال امشب ...اوحدی مراغه ای

بیار باده، که ما را به هیچ حال امشب


برون نمی‌رود آن صورت از خیال امشب


به حکم آنکه ندارم حضور بی‌رخ دوست


مرا نماز حرامست و می حلال امشب


ز باده خوردن اگر منع می‌کنندم خلق


بدین سخن نتوان رفت در جوال امشب


ز عشرت و طرب و باده هیچ باقی نیست


ولی چه سود؟ که دوریم از آن جمال امشب


گرم نه وعده‌ی دیدار باز دادی دل


بلای هجر نمی‌کردم احتمال امشب


هلال، اگر نه چو ابروی یار من بودی


نکردمی نظر مهر در هلال امشب


شینیده‌ای که: بنالند عاشقان بی‌دوست؟


تو نیز عاشقی، ای اوحدی، بنال امشب


اوحدی مراغه‌ای

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388  |
 ای سفر کرده، دلم بی‌تو بفرسود،بیا ...اوحدی مراغه ای
ای سفر کرده، دلم بی‌تو بفرسود،بیا


غمت از خاک درت بیشترم سود، بیا


سود من جمله ز هجر تو زیان خواهد شد


گر زیانست درین آمدن از سود، بیا


مایه‌ی راحت و آسایش دل بودی تو


تا برفتی تو دلم هیچ نیاسود بیا


ز اشتیاق تو در افتاد به جانم آتش


وز فراق تو در آمد به سرم دود، بیا


ریختم در طلبت هر چه دلم داشت، مرو


باختم در هوست هر چه مرا بود، بیا


گر ز بهر دل دشمن نکنی چاره‌ی من


دشمنم بر دل بیچاره ببخشود، بیا


زود برگشتی و دیر آمده بودی به کفم


دیر گشت آمدنت، دیر مکش، زود بیا


کم شود مهر ز دوری دگران را لیکن


کم نشد مهر من از دوری و افزود، بیا


گر بپالودن خون دل من داری میل


اوحدی خون دل از دیده بپالود، بیا



اوحدی مراغه‌ای

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388  |
 کسی که چشمه‌ی چشمش چنین ز گریه بجوشد ...اوحدی مراغه ای
کسی که چشمه‌ی چشمش چنین ز گریه بجوشد

 

چگونه راز دل خود ز چشم خلق بپوشد؟


دلی که این همه آتش درو زنند بنالد

 

تنی که این همه گرمی درو کنند بخوشد


حدیث ماه رخش آن چنان که هست نگویم

 

مرا مجال نماند، ز مشتری، که بجوشد


به کوشش از متصور شود وصال رخ تو

 

به دوستی، که پشیمان شود کسی که نکوشد


ستمگرا، ز غمت گر دلم خروش برآرد

 

عجب مدار، که سنگ از چنین غمی بخروشد

 
ترا به دل ز که جویم؟ گرت به ترک بگویم

 

بدان درم چه ستاند؟ کسی که جان بفروشد

 
مرا نصیحت بسیار می‌کنند، ولیکن

 

 چه سود پند رفیقان؟ چو اوحدی ننیوشد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388  |
 سخت به حالم از تو من، ای مدد حال بیا...اوحدی مراغه ای
سخت به حالم از تو من، ای مدد حال بیا


فال به نام تو زدم، ای تو مرا فال بیا


عهد من از یاد مهل، تا نشوم خوار و خجل


نامه فرستادم و دل، بنگر و در حال بیا


عاشق دیوانه شدم، وز همه بیگانه شدم


بر در می‌خانه شدم، خیز و به دنبال بیا


دور شدی، دیر مکش،بر مچشان زهر و مچش


ای همه شغلی بتو خوش، با همه اشغال بیا


تا به رخت عید کنم، روی به توحید کنم


آخر شعبان چو شدی، اول شوال بیا


پر می و نقلست سرا، با همه پیکار چرا؟


شاهد مجلس، بنشین، زاهد بطال، بیا


می‌روم از دست دگر، واقعه‌ای هست دگر


شد دل من مست دگر، ای تن حمال، بیا


بهمن غم کرد درون، دست به دستان و فسون


رستم جان گشت زبون، ای خرد زال، بیا


عقل بینداخت قلم، شخص هنر ساخت به غم


کفر برانداخت علم، مهدی دجال بیا


این بصر و طرف بهل، وین نظر ژرف بهل


این ورق و حرف بهل، ای سخن لال بیا


روز وصالست مرا، صبح کمالست مرا


غره‌ی سالست مرا، اوحدی، امسال بیا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388  |
 دلا،خوش کرده ای منزل به کوی وصل دلداران..اوحدی مراغه ای
دلا،خوش کرده ای منزل به کوی وصل دلداران

 

 دگر با یادم آوردی قدیمی صحبت یاران


ز خاکت بوی عهد یار می‌یابد دماغ من

 

 زهی!بوی وفاداری، زهی!خاک وفاداران


خوشا آن فرصت و آن عیش و آن ایام و آن دولت

 

که با مطلوب خود بودم علی رغم طلب‌گاران


بمان ،ای ساربان،ما را به درد خویش و خوش بگذر

 

 که بار افتاده همراهی نداند با سبک باران

 


خود ، ای محمل‌نشین، امشب ترا چون خواب می‌آید

 

 که از دوش شتر بگذشت آب چشم بیداران


ز آه سرد و آب چشم خود دایم به فریادم

 

که اندر راه سودای تو این بادست و آن باران


نسیم صبح، اگر پیش طبیب من گذریابی

 

 بگو: آخر گذاری کن، که بدحالند بیماران


اگر یاران مجلس را نصیحت سخت می‌آید

 

من از مستی نمیدانم، چه میگویند هشیاران؟


چنان با آتش عشقت دلم آمیزشی دارد

 

که آتش در نیامیزد چنان با عود عطاران


حدیثم را، که می‌سود ز شیرینی دل مردم بخوان،

 

 ای عاشق و درده صلای انگبین خواران


مجوی، ای اوحدی، بی‌غم وصال او، که پیش از ما

 

 درین سودا به کوی او فرو رفتند بسیاران

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و دوم فروردین 1388  |
 ز حسن تو پیدا شد آیین عشق ..اوحدی مراغه ای
ز حسن تو پیدا شد آیین عشق

 

خرد را لبت کرد تلقین عشق

 


برین رقعه ننهاد شاهی قدم

 

که ماتش نکردی به فرزین عشق

 


ازین بیشه شیری نیامد برون

 

 که او را نکشتی به زوبین عشق

 


ز بهر شکاردل خستگان

 

 بر اسب بلا بسته‌ای زین عشق

 


کسی با خیالت نخسبد دمی

 

که بر وی نخوانند یاسین عشق


برین آستان دعوت هیچ کس

 

 نگردد روا جز به آیین عشق


من آن باد را خاک خواهم شدن

 

که بوی تو می‌آرد از چین عشق

 
تو ای عالم شهر، اگر عاقلی

 

سکونت مجوی از مجانین عشق


گر این خلق هر کس به دینی روند

 

 مباد اوحدی را بجز دین عشق

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه هفدهم فروردین 1388  |
 ز راه دوستی گفتم: دلم را چاره بر باشی ..اوحدی مراغه ای
اوحدی مراغه ای
 
 
ز راه دوستی گفتم: دلم را چاره بر باشی

 

چه دانستم که در کارم ز صد دشمن بتر باشی؟

 


دل سخت تو کی بخشد بر آب چشم بیدارم؟

 

چو آنساعت که من گریم تو در خواب سحر باشی

 
گرم روزی دهی کشتن به زاری، بنده فرمانم

 

به شرط آنکه آنروزم تو نیز اندر نظر باشی


نجویی هرگزم، وآنگه که جویی پیش در باشم

 

ولی روزیکه من جویم ترا، جای دگر باشی


چه دانستم که از حالم نخواهی با خبر بودن؟

 

من این خواری بدان دیدم که میگفتم: مگر باشی


ترا از حال محنت‌های من وقتی خبر باشد

 

که عمری بیدل و صبر و قرار و خواب و خور باشی


فدای خاک پایت گر کنم صد سر به یک ساعت

 

نبندد صورت آنم که با من سر بسر باشی


ترا اندر شبستانش نباشد، اوحدی، باری

 

مگر بر آستان او نشینی، خاک در باشی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388  |
 نه به اندازه‌ی خود یار گزیدی، ای دل..اوحدی مراغه ای

نه به اندازه‌ی خود یار گزیدی، ای دل


تا رسیدی به بلایی که شنیدی، ای دل


سپر ناوک آن غمزه چرا گشتی باز؟


که به زخمی چو کبوتر برمیدی، ای دل


صفت بار بلایی، که کنون بر دل ماست


بارها گفتم و از من نشنیدی، ای دل


بی‌دلی رفتی و خود را بشکستی، ای تن


ترک سر گفتی و پشتم بخمیدی، ای دل


پیرهن چند کنم پاره ز سودای تو من؟


بس کن این پرده که بر من بدریدی، ای دل


هر دم از غصه جهانی بفروشی بر ما


سر خود گیر، که ما را نخریدی، ای دل


گرد این درد مپوی و سخن درد مگوی


گر ز قدش نتوان جست کنار، از لب او


اوحدی در کشد از دست تو دامن روزی


کین فضیحت به سر او تو کشیدی، ای دل

 

اوحدی مراغه ای

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387  |
 سخت به حالم از تو من، ای مدد حال بیا...اوحدی مراغه ای
سخت به حالم از تو من، ای مدد حال بیا


فال به نام تو زدم، ای تو مرا فال بیا


عهد من از یاد مهل، تا نشوم خوار و خجل

 
نامه فرستادم و دل، بنگر و در حال بیا


عاشق دیوانه شدم، وز همه بیگانه شدم


بر در می‌خانه شدم، خیز و به دنبال بیا


دور شدی، دیر مکش،بر مچشان زهر و مچش

 
ای همه شغلی بتو خوش، با همه اشغال بیا


تا به رخت عید کنم، روی به توحید کنم


آخر شعبان چو شدی، اول شوال بیا


پر می و نقلست سرا، با همه پیکار چرا؟


شاهد مجلس، بنشین، زاهد بطال، بیا


می‌روم از دست دگر، واقعه‌ای هست دگر


شد دل من مست دگر، ای تن حمال، بیا


بهمن غم کرد درون، دست به دستان و فسون


رستم جان گشت زبون، ای خرد زال، بیا


عقل بینداخت قلم، شخص هنر ساخت به غم


کفر برانداخت علم، مهدی دجال بیا


این بصر و طرف بهل، وین نظر ژرف بهل


این ورق و حرف بهل، ای سخن لال بیا


روز وصالست مرا، صبح کمالست مرا


غره‌ی سالست مرا، اوحدی، امسال بیا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387  |
 قاصد به خاک بر سر کویش فتاده کیست ...هاتف
قاصد به خاک بر سر کویش فتاده کیست

 
بر خاک آستانه‌ی او سرنهاده کیست

 
چون بر سمند آید و خلقیش در رکاب


همراه او سوار کدام و پیاده کیست


در کوی او عزیز کدام است و کیست خار


در بزم او نشسته که و ایستاده کیست


عزت ز محرمان بر او بیشتر کراست


دارد کسی که حرمت از ایشان زیاده کیست

 
آن کس که ساغر می نابش دهد کدام


وان کس که می‌ستاند از او جام باده کیست


رندی که باز بسته در عیش بر جهان


تنها به روی او در عشرت گشاده کیست


اغیار سر نهاده فراغت به پای یار


محرومتر ز هاتف از پا فتاده کیست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387  |
 مکن از برم جدایی، مرو از کنارم امشب..اوحدی مراغه ای
مکن از برم جدایی، مرو از کنارم امشب

که نمی‌شکیبد از تو دل بی‌قرارم امشب


ز طرب نماند باقی، که مرا تو هم وثاقی

 چو لب تو گشت ساقی نکند خمارم امشب


چه زنی صلای رفتن؟چو نماند پای رفتن

 

 چه کنی هوای رفتن؟ که نمیگذارم امشب


به رخم چو بر گشادی در وعدها که دادی

 

 نه شگفت اگر به شادی نفسی برآرم امشب


چو شدم وصال روزی، به توقعم چه سوزی؟

 

چه شود که بر فروزی دل سوکوارم امشب؟


گل بخت شد شکفته، که شوم چو بخت خفته

 

 که تو داده‌ای نهفته بر خویش بارم امشب


اگر از هزار دستم، بکشند خوار و پستم

 

چو یکی همی پرستم، چه غم از هزارم امشب


دگر آرزو نجویم، پی آرزو نپویم همه از تو شکر گویم

 

، که تویی شکارم امشب


دل اوحدی تو داری، چو نمی‌دهی بیاری

 

 نکنم به ترک زاری، که ز عشق زارم امشب

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه دهم اسفند 1387  |
 خرم آن کس که غم عشق تو در دل دارد..اوحدی
خرم آن کس که غم عشق تو در دل دارد


وز همه ملک جهان مهر تو حاصل دارد

جور و بیداد و جفا کردن و عاشق کشتن


زیبد آنرا که چنین شکل و شمایل دارد

عاشق دلشده را پند خردمند چه سود


رند دیوانه کجا گوش به عاقل دارد

مبتلائیست که امید خلاصش نبود


هرکه بر پای دل از عشق سلاسل دارد

تا دم بازپسین غرقه‌ی دریای غمش


مدعی باشد اگر چشم به ساحل دارد

هرکه خواهد که کند از تو مرادی حاصل


حاصل آنست که اندیشه‌ی باطل دارد

میکشد ساعد سیمین تو ما را و عبید


میل بوسیدن سرپنجه‌ی قاتل دارد



عبید

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هفتم اسفند 1387  |
 زخمی، که بر دل آید ، مرهم نباشد او را...اوحدی مراغه ای
زخمی، که بر دل آید ، مرهم نباشد او را


خامی که دل ندارد این غم نباشد او را

گفتی که: دل بدوده، من جان همی فرستم


زیرا که با چنان رخ دل کم نباشد او را

عیسی مریم از تو گر باز گردد این دم


این مرده زنده کردن دردم نباشد او را

گویند: ازو طلب دار آیین مهربانی


نه نه، طلب ندارم، دانم نباشد او را

از پیش هیچ خوبی هرگز وفا نجستم


زیرا وفا و خوبی باهم نباشد او را

از چشم من خجل شد ابر بهار صد پی


او گر چه بربگرید، این نم نباشد او را

این گریه کاوحدی کرد از درد دوری او


گر بعد ازین بمیرد ماتم نباشد او را



اوحدی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه پنجم اسفند 1387  |
 از آن لب چون به یک بوسه من بیمار خرسندم ...اوحدی مراغه ای
از آن لب چون به یک بوسه من بیمار خرسندم

 

 نخواهم شیشه‌ی نوش و نباید شربت قندم


مگر یزدان به روی من در وصل تو بگشاید

 

 و گرنه من در گیتی به روی خود فرو بندم


نشان مهر ورزیدن همان باشد که: هر ساعت

 

 مرا چون شمع می‌سوزی و من چون گل همی خندم


حدیث محنت فرهاد و کوه بیستون کندن

 

به کار من چه می‌ماند؟ که در عشق تو جان کندم


به دست دیگران مالست و اسبابست و سیم و زر

 

 من مسکین سری دارم که در پای تو افگندم


پسند من نخواهد بود در عقبی بغیر از تو

 

 ازین دنیا و مافیها بجز روی تو نپسندم

 
سگم گفتی و دلشادم بدین تشریفها، لیکن

 

به شرط آنکه از کویت بگویی تا: نرانندم

 
ز روی همچو ماه خود مده کام دلم هرگز

 

اگر با دیگری بینی ز روی مهر پیوندم


نه چشم و سر بپیچیدی، ز من حالم بپرسیدی

 

 اگر گوش تو بشنیدی که: چونت آرزومندم؟

 
نبینی بعد ازین روزی، مرا بی‌عشق دلسوزی

 

 گذشت آن کز پری رویان فراغت بود یک چندم


بیاور نای و چنگ و دف، می‌صافم بنه بر کف

 

نشاید شد برون زین صف، که صوفی می‌دهد پندم


به همراه سفر گویند تا: موقوف ننشیند

 

 که ایشان بار می‌بندد و من در بار و دربندم


مرا گر اوحدی زین پس ملامت کم کند شاید

 

که من تا عاشقم گوش از نصیحت‌ها بیا گندم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه چهارم بهمن 1387  |
 زمانی خاطرم خوش کن به وصل روی گل رنگت...اوحدی مراغه ای
زمانی خاطرم خوش کن به وصل روی گل رنگت

 

 که دل تنگم ز سودای دهان کوچک تنگت

 
از آن چون مهر زر دایم فرو بستست کار من

 

 که مهر زر نمی‌ورزد دل بی‌مهر چون سنگت


اگر سالی نمی‌بینی نشان، هرگز نمی‌پرسی

 

 کجا پرسی نشان من؟ که هست از نام من ننگت


به حسن غمزه و قامت ببردی دل جهانی را

 

فغان از قامت چالاک و آه از غمزه‌ی شنگت!


گناه هر که در عالم، بیامرزد ز بهر تو

 

 اگر پیش خدا آرند فردا بر همین رنگت


مرا از رنگ و دستان تو بوی آن همی آید

 

 که هم دستان زبون گردد ز دستان و ز نیرنگت


مکن پنهان ز چشم من بیاض روز روی خود

 

 که ما را کرد سودایی سواد زلف شبرنگت

 
ترا با اوحدی جنگست و ما را فکر آن در دل

 

 که سر در پایت اندازیم،اگر باشد سر جنگت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه چهارم بهمن 1387  |
 
 
بالا