تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 شب كه در بستم مست از مي نابش کردم...فرخی یزدی

شب كه در بستم   ومست از مي نابش کردم


  ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم



منزل مردم بيگانه چو شد خانه چشم


آنقدر گريه نمودم كه خرابش كردم



شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع


آتشي در دلش افكند و آبش كردم



غرق خون بود و نمي مرد ز حسرت فرهاد


خواندم افسانه شيرين و به خوابش كردم



زندگي كردن من مردن تدريجي بود


آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم



فرخی یزدی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388  |
 هرجا سخن از جلوه ی آن ماه پری بود.فرخی یزدی
فرخی یزدی



هرجا سخن از جلوه ی آن ماه پری بود

کار من سودا زده دیوانه گری بود

پرواز به مرغان چمن خوش، که در این دام

فریاد من از حسرت بی بال و پری بود

گر این همه وارسته و آزاد نبودم

جون سرو، چرا بهره ی من بی ثمری بود

روزی که ز عشق تو شدم بی خبر از خویش

دیدم که خبر ها همه از بی خبری بود

بی تابش مهر رخت ای ماه دل افروز

یاقوت صفت قسمت ما خون جگری بود

دردا که پرستاری بیمار غم عشق

شب ها، همه بر عهده ی آه سحری بود
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه هجدهم آذر 1387  |
 
 
بالا