تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 سکوت چيست، ؟فروغ نازنین
سکوت چيست،

 

 چيست، اي يگانه ترين يار؟

 


سکوت چيست بجز حرفهاي ناگفته

 


من از گفتن ميمانم، اما زبان گنجشکان

 


زبان زندگي جمله هاي جاري جشن طبيعتست.

 


زبان گنجشکان يعني : بهار. برگ. بهار.

 


زبان گنجشکان يعني : نسيم. عطر. نسيم

 


زبان گنجشکان در کارخانه ميميرد.ا

 


فروغ نازنین

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388  |
 گره××××فردا اگر ز راه نمي آمد...فروغ فرخ زاد
گره


××××


فردا اگر ز راه نمي آمد


من تا ابد كنار تو ميماندم


من تا ابد ترانه عشقم را


در آفتاب عشق تو ميخواندم


در پشت شيشه هاي اتاق تو


آن شب نگاه سرد سياهي داشت


دالان ديدگان تو در ظلمت


گويي به عمق روح تو راهي داشت


لغزيده بود در مه آينه


تصوير ما شكسته و بي آهنگ


موي تو رنگ ساقه گندم بود


موهاي من خميده و قيري رنگ


رازي درون سينه من مي سوخت


مي خواستم كه با تو سخن گويد


اما صدايم از گره كوته بود


در سايه بوته هيچ نميرويد


ز آنجا نگاه خسته من پر زد

 



فروغ نازنین

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و سوم آبان 1388  |
 عصيان بندگي..زنده یاد فروغ فرخ زاد
عصيان بندگي


بر لبانم سايه اي از پرسشي مرموز


در دلم درديست بي آرام و هستي سوز


راز سرگرداني اين روح عاصي را


با تو خواهم در ميان بگذاردن امروز


گر چه از درگاه خود مي رانيم اما


تا من اينجا بنده تو آنجا خدا باشي


سرگذشت تيره من سرگذشتي نيست


كز سرآغاز و سرانجامش جدا باشي


نيمه شب گهواره ها آرام مي جنبند


بي خبر از كوچ دردآلود انسانها


دست مرموزي مرا چون زورقي لرزان


مي كشد پاروزنان در كام طوفانها


خانه هايي بر فرازش اشك اختر ها


وحشت زندان و برق حلقه زنجير


داستانهايي ز لطف ايزد يكتا


سينه سرد زمين و لكه هاي گور


فروغ نازنین

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و سوم آبان 1388  |
 از شعر پتجره.....فروغ
از شعر پتجره

 


××


من از ميان ريشه هاي گياهان گوشتخوار مي آيم


و مغز من هنوز


لبريز از صداي وحشت پروانه ايست که او را


در دفتري به سنجاقي


مصلوب کرده بودند


××××


فروغ نازنین

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و دوم آبان 1388  |
 اي يار، اي يگانه ترين يار....فروغ فرخ زاد

اي يار، اي يگانه ترين يار


چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند.


انگار در مسيري از تجسم پرواز بود که يکروز آن پرنده ها


نمايان شدند


انگار از خطوط سبز تخيل بودند


آن برگ هاي تازه که در شهوت نسيم نفس ميزدند


انگار


آن شعله هاي بنفش که در ذهن پاک پنجره ها ميسوخت


چيزي بجز تصور معصومي از چراغ نبود.

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و دوم آبان 1388  |
 پرنده مردني است.....فروغ فرخ زاده
پرنده مردني است

 


×××

 


دلم گرفته است


دلم گرفته است


به ايوان ميروم و انگشتانم را


بر پوست کشيده ي شب مي کشم


چراغ هاي رابطه تاريکند


چراغ هاي رابطه تاريکند


کسي مرا به آفتاب


معرفي نخواهد کرد


کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخاهد برد


پرواز را بخاطر بسپار


پرنده مردني ست

 

فروغ فرخ زاد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و دوم آبان 1388  |
 بعد از تو.اي هفت سالگي.اي لحظه هاي شگفت عزيمت...فروغ نازنین
بعد از تو


اي هفت سالگي


اي لحظه هاي شگفت عزيمت


بعد از تو هرچه رفت، در انبوهي از جنون و جهالت رفت


بعد از تو پنجره که رابطه اي بود سخت زنده و روشن


ميان ما و پرنده


ميان ما و نسيم


شکست


شکست


شکست


بعد از تو آن عروسک خاکي


که هيچ چيز نمي گفت، هيچ چيز بجز آب، آب، آب


در آب غرق شد.


بعد از تو ما صداي زنجره ها را کشتيم


و بصداي زنگ، که از روي حرف هاي الفبا بر مي خاست


و به صداي سوت کارخانه هاي اسلحه سازي، دل بستيم.


××
فروغ نازنین

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و دوم آبان 1388  |
 پرنده گفت: «چه بویی، چه آفتابی، ..فروغ فرخ زاد

پرنده گفت: «چه بویی، چه آفتابی،

آه بهار آمده است

 من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت.»

 پرنده از لب ایوان پرید،

 مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود پرنده فکر نمی کرد

 پرنده روزنامه نمی خواند

 پرنده قرض نداشت

پرنده آدم ها را نمی شناخت

پرنده روی هوا و بر فراز چراغ های خطر

 در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را دیوانه وار تجربه می کرد

 پرنده، آه، فقط یک پرنده بود...

 

 از : فروغ فرخزاد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388  |
 من با تو کاملم ...زنده یاد فروغ فرخ زاد
من با تو کاملم


من با تو رازی روشن



من با تو نام هستی ام ای دوست


ای یار مهربانی و تنهایی


من با تو روشنان را


فریاد می کنم


از عمق ظلمت شب یلدایی


و کهکشانی اینک در چشم های تو


ای دوست ای یگانه ترین یار


من


با تو کاملم


راز روای رودم


گرم سرودم ای دوست


من راز چشمه ها را میدانم


من راز رودها را می دانم


و راز دریاها را


من در تمام هستی جاری شدم


و راز چشمه ها را با رود باز گفتم


و راز رودها را با دریا


فریاد لاله بودم در قلب سخت سنگ


نجوای رویش بودم در بطن سرد خاک


من سنگ را شکافتم و لاله وش شکفتم


من خاک را دریدم و سرسبز روییدم


گلسنگ را پرنده آوازخوان شدم


و با خیال آب


یک سینه راز گفتم


و در تمام شب


با نای خونین خواندم


من با تو کاملم





زنده یاد فروغ فرخ زاد
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388  |
 من با تو کاملم ...فروغ فرخ زاد
من با تو کاملم


من با تو رازی روشن


من با تو نام هستی ام ای دوست


ای یار مهربانی و تنهایی


من با تو روشنان را


فریاد می کنم


از عمق ظلمت شب یلدایی


و کهکشانی اینک در چشم های تو


ای دوست ای یگانه ترین یار


من


با تو کاملم


راز روای رودم


گرم سرودم ای دوست


من راز چشمه ها را میدانم


من راز رودها را می دانم


و راز دریاها را


من در تمام هستی جاری شدم


و راز چشمه ها را با رود باز گفتم


و راز رودها را با دریا


فریاد لاله بودم در قلب سخت سنگ


نجوای رویش بودم در بطن سرد خاک


من سنگ را شکافتم و لاله وش شکفتم


من خاک را دریدم و سرسبز روییدم


گلسنگ را پرنده آوازخوان شدم


و با خیال آب


یک سینه راز گفتم


و در تمام شب


با نای خونین خواندم


من با تو کاملم

 

 

زنده یاد فروغ فرخ زاد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیستم شهریور 1388  |
 پرنده از لب ایوان پرید، مثل پیامی پرید و رفت...فروغ فرخ زاد
پرنده گفت: چه بوئی ، چه آفتابی ، آه


بهار آمده است


و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت


پرنده از لب ایوان پرید، مثل پیامی پرید و رفت


پرنده کوچک بود


پرنده فکر نمی کرد


پرنده روزنامه نمی خواند


پرنده قرض نداشت


پرنده آدم ها را نمی شناخت


پرنده روی هوا


و بر فراز چراغ های خطر


در ارتفاع بی خبری می پرید


و لحظه های آبی را


دیوانه وار تجربه می کرد


پرنده ، آه ، فقط یک پرنده بود


فروغ فرخزاد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم مرداد 1388  |
 امشب بر آستان جلال تو ...فروغ فرخ زاد
امشب بر آستان جلال تو


آشفته ام ز وسوسه الهام


جانم از این تلاش به تنگ آمد


ای شعر ، ای الهه خون آشام


دیریست کان سروده خدایی را


در گوش من به مهر نمی خوانی


دانم که باز تشنه خون هستی


اما ، بس است این همه قربانی


خوش غافلی که از سر خود خواهی


با بنده هات به قهر چها کردی


چون مهر خویش در دلش افکندی


او را ز هر چه داشت جدا کردی


دردا که تا به روی تو خندیدم


در رنج من نشستی و کوشیدی


اشکم چو رنگ خون شقایق شد


آن را به جام کردی و نوشیدی

 
چون نام خود بپای تو افکندم


افکندیم به دامن دام ننگ


آه ، ای الهه کیست که می کوبد


آینه امید مرا بر سنگ ؟


در عطر بوسه های گناه آلود


رویای آتشین ترا دیدم


همراه با نوای غمی شیرین


در معبد سکوت تو رقصیدم


اما، دریغ و درد که جز حسرت


هرگز نبوده باده به جام من


افسوس ، ای امید خزان دیده


کو تاج پر شکوفه نام من ؟


از من جز این دو دیده اشک آلود


آخر بگو...چه مانده که بستانی ؟


ای شعر ، ای الهه خون آشام


دیگر بس است ، اینهمه قربانی



"فروغ فرخزاد"

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388  |
 ای ستاره ها که بر فراز آسمان...فروغ
ای ستاره ها که بر فراز آسمان


با نگاه خود اشاره گر نشسته اید


ای ستاره ها که از ورای ابرها


بر جهان ما نظاره گر نشسته اید

آری این منم که در دل سکوت شب


نامه های عاشقانه پاره می کنم


ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید


دامن از غمش پر از ستاره میکنم

با دلی که بوئی از وفا نبرده است


جور بیکرانه و بهانه خوشتر است


در کنار این مصاحبان خود پسند


ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من


دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد


ای ستاره ها چه شد که بر لبان او


آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد

جام باده سر نگون و بسرتم تهی


سر نهاده ام بروی نامه های او


سر نهاده ام که در میان این سطور


جستجو کنم نشانی از وفای او

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید


از دو روئی و جفای ساکنان خاک


کاینچنین بقلب آسمان نشان شدید


ای ستاره ها، ستاره های خوب و پاک

من که پشت پا زدم بهر چه هست و نیست


تا که کام او ز عشق خود روا کنم


لعنت خدا بمن اگر بجز جفا


زین سپس بعاشقان باوفا کنم

ای ستاره ها که همچو قطره های اشک


سر بدامن سیاه شب نهاده اید


ای ستاره ها کز آن جهان جاودان


روزنیبسوی این جهان گشاده اید

رفته است و مهرش از دلم نمیرود


ای ستاره ها، چه شد که او مرا نخواست؟


ای ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها


پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟

....


فروغ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388  |
 زندگی...فروغ فرخ زاد
زندگی


آه اي زندگي منم كه هنوز

 
با همه پوچي از تو لبريزم


نه به فكرم كه رشته پاره كنم

 
نه بر آنم كه از تو بگريزم


همه ذرات جسم خاكي من


از تو اي شعر گرم در سوزند

 
آسمانهاي صاف را مانند

 
كه لبالب ز باده ي روزند


با هزاران جوانه ميخواند


بوته نسترن سرود ترا


هر نسيمي كه مي وزد در باغ


مي رساند به او درود ترا


من ترا در تو جستجو كردم


نه در آن خوابهاي رويايي


در دو دست تو سخت كاويدم


پر شدم پر شدم ز زيبايي


پر شدم از ترانه هاي سياه


پر شدم از ترانه هاي سپيد

 
از هزاران شراره هاي نياز


از هزاران جرقه هاي اميد

 
حيف از آن روزها كه من با خشم


به تو چون دشمني نظر كردم


پوچ پنداشتم فريب ترا

 
ز تو ماندم ترا هدر كردم


غافل از آنكه تو به جايي و من

 
همچو آبي روان كه در گذرم


گمشده در غبار شون زوال


ره تاريك مرگ مي سپرم


آه اي زندگي من آينه ام


از تو چشمم پر از نگاه شود

 
ورنه گر مرگ بنگرد در من

 
روي آينه ام سياه شود


عاشقم عاشق ستاره صبح

 
عاشق ابرهاي سرگردان


عاشق روزهاي باراني


عاشق هر چه نام توست بر آن

 
مي مكم با وجود تشنه خويش


خون سوزان لحظه هاي ترا


آنچنان از تو كام ميگيرم


فروغ فرخ زاد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هفدهم اسفند 1387  |
 افسوس شعر فروغ فرخ زاد
 
افسوس

من مرده ام

و شب هنوز هم

گویی ادامه همان شب بیهوده ست

خاموش شد

و پهنه وسیع دو چشمش را

احساس گریه تلخ و کدر کرد

آیا شما که صورتتان را

در سایه نقاب غم انگیز زندگی

مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یأس آور اندیشه میکنید

که زنده های امروزی

چیزی به جز تفاله یک زنده نیستند ؟

گویی که کودکی

در اولین تبسم خود پیر گشته است

و قلب این کتیبه مخدوش

که در خطوط اصلی آن دست برده اند

به اعتبار سنگی خود ، دیگر احساس اعتماد نخواهد کرد

شاید که اعتیاد به بودن

و مصرف مدام مسکن ها

امیال پاک و ساده انسانی را

به ورطه زوال کشانده است

شاید که روح را

به انزوای یک جزیره نامسکون

تبعید کرده اند

شاید که من صدای زنجره را خواب دیده ام

پس این پیادگان که صبورانه

بر نیزه های چوبی خود تکیه داده اند

آن بادپا سوارانند

و این خمیدگان لاغر افیونی

آن عارفان پاک بلند اندیش؟

پس راست است ‚ راست که انسان

دیگر در انتظار ظهوری نیست

و دختران عاشق

با سوزن دراز بر و دری دوزی

چشمان زود باور خود را دریده اند ؟

کنون طنین جیغ کلاغان

در عمق خوابهای سحرگاهی

احساس می شود

آینه ها به هوش می آیند

و شکل های منفرد و تنها

خود را به اولین کشاله بیداری

و به هجوم مخفی کابوسهای شوم

تسلیم میکنند

افسوس من با تمام خاطره هایم

از خون که جز حماسه خونین نمی سرود

و از غرور ‚ غروری که هیچ گاه

خود را چنین حقیر نمی زیست

در انتهای فرصت خود ایستاده ام

و گوش میکنم نه صدایی

و خیره میشوم نه ز یک برگ جنبشی

و نام من که نفس آن همه پاکی بود

دیگر غبار مقبره ها را هم بر هم نمی زند

لرزید

و بر دو سوی خویش فرو ریخت

و دستهای ملتمسش از شکافها

مانند آههای طویلی بسوی من

پیش آمدند

سرد است

و بادها ، خطوط مرا قطع می کنند

آیا در این دیار کسی هست که هنوز

از آشنا شدن به چهره فنا شده خویش

وحشت نداشته باشد ؟

آیا زمان آن نرسیده ست

که این دریچه باز شود باز باز باز

که آسمان ببارد

و مرد بر جنازه مرد خویش

زاری کنان نماز گزارد؟

شاید پرنده بود که نالید

یا باد در میان درختان

یا من که در برابر بن بست قلب خود

چون موجی از تاسف و شرم و درد

بالا می آمدم

و از میان پنجره می دیدم

که آن دو دست ‚ آن دو سرزنش تلخ

و همچنان دراز به سوی دو دست من

در روشنایی سپیده دمی کاذب

تحلیل می روند

و یک صدا که در افق سرد

فریاد زد
 

خداحافظ ...


 
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387  |
 صدا از فروغ فرخ زاد

صدا از فروغ فرخ زاد

در آنجا بر فراز قله كوه
دو پايم خسته از رنج دويدن
به خود گفتم كه در اين اوج ديگر
صدايم را خدا خواهد شنيدن
به سوي ابرهاي تيره پر زد
نگاه روشن اميدوارم
ز دل فرياد كردم كاي خداوند
من او را دوست دارم دوست دارم
صدايم رفت تا اعماق ظلمت
بهم زد خواب شوم اختران را
غبار آلوده و بي تاب كوبيد
در زرين قصر آسمان را
ملائك با هزاران دست كوچك
كلون سخت سنگين را كشيدند
ز طوفان صداي بي شكيبم
به خود لرزيده در ابري خزيدند
ستونها همچو ماران پيچ در پيچ
درختان در مه سبزي شناور
صدايم پيكرش را شستوش داد
ز خاك ره درون حوض كوثر
خدا در خواب رويا بار خود بود
بزير پلكها پنهان نگاهش
صدايم رفت و با اندوه ناليد
ميان پرده هاي خوابگاهش
ولي آن پلكهاي نقره آلود
دريغا تا سحر گه بسته بودند
سبك چون گوش ماهي هاي ساحل
به روي ديده اش بنشسته بودند
صدا صد بار نوميدانه برخاست
كه عاصي گردد و بر وي بتازد
صدا مي خواست تا با پنجه خشم
حرير خواب او را پاره سازد
صدا فرياد مي زد از سر درد
بهم كي ريزد اين خواب طلايي
من اينجا تشنه يك جرعه مهر
تو آنجا خفته بر تخت خدايي
مگر چندان تواند اوج گيرد
صدايي دردمند و محنت آلود
چو صبح تازه از ره باز آمد
صدايم از صدا ديگر تهي بود
ولي اينجا به سوي آسمانهاست
هنوز اين ديده اميدوارم
خدايا صدا را ميشناسي
من او را دوست دارم دوست دارم

فروغ فرخ زاد
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه چهاردهم دی 1387  |
 در برابر خدا...فروغ فرخ زاد
 

در برابر خدا

از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه ای خدا ی قادر بی همتا
یکدم ز گرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی را
شاید درون سینه من بینی
این مایه گناه و تباهی را
دل نیست این دلی که به من دادی
در خون تپیده آه رهایش کن
یا خالی از هوی و هوس دارش
یا پای بند مهر و وفایش کن
تنها تو آگهی و تو می دانی
اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری که ببخشایی
بر روح من صفای نخستین را
آه ای خدا چگونه ترا گویم
کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گویی امید جسم دگر دارم
از دیدگان روشن من بستان
شوق به سوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا و بیاموزش
از برق چشم غیر رمیدن را
عشقی به من بده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
یاری به من بده که در او بینم
یک گوشه از صفای سرشت تو
یک شب ز لوح خاطر من بزدای
تصویر عشق و نقش فریبش را
خواهم به انتقام جفکاری
در عشقش تازه فتح رقیبش را
آه ای خدا که دست توانایت
بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستی را
راضی مشو که بنده ناچیزی
عاصی شود بغیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرشکش را
در پای جام باده فرو بارد
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرابشنو
آه ای خدای قادر بی همتا
فروغ فرخزاد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387  |
 جمعه متروک.از فروغ فرخ زاد .تولدی دیگر
جمعه ی متروک


جمعه ی چون کوچه های کهنه ، غم انگیز


جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار


جمعه ی خمیازه های موذی کشدار


جمعه ی بی انتظار


خانه ی تسلیم


خانه ی خالی


خانه ی دلگیر


خانه ی دربسته بر هجوم جوانی


خانه ی تاریکی و تصور خورشید


خانه ی تنهایی و تفال و تردید


خانه ی پرده ، کتاب ، گنجه ، تصاویر


آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت


زندگی من چو جویبار غریبی


در دل این جمعه های ساکت متروک


در دل این خانه های خالی دلگیر


آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و یکم تیر 1387  |
 شعری از فروغ
آن تيره مردمکها، آه


آن صوفيان سادهء خلوت نشين من


در جذبهء سماع دو چشمانش


از هوش رفته بودند



ديدم که بر سراسر من موج می زند


چون هرم سرخگونهء آتش


چون انعکاس آب


چون ابری از تشنج بارانها


چون آسمانی از نفس فصلهای گرم


تا بی نهايت


تا آنسوی حيات


گسترده بود او



ديدم در وزيدن دستانش


جسمیت وجودم


تحليل می رود


ديدم که قلب او


با آن طنين ساحر سرگردان


پيچيده در تمامی قلب من

ساعت پريد


پرده بهمراه باد رفت


او را فشرده بودم


در هالهء حريق


می خواستم بگويم


اما شگفت را


انبوه سايه گستر مژگانش


چون ريشه های پردهء ابريشم


جاری شدند از بن تاريکی


در امتداد آن کشالهء طولانی طلب


وآن تشنج، آن تشنج مرگ آلود


تا انتهای گمشدهء من



ديدم که می رهم


ديدم که می رهم



ديدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک می خورد


ديدم که حجم آتشينم


آهسته آب شد


و ريخت، ريخت، ريخت


در ماه، ماه به گودی نشسته، ماه منقلب تار



در يکديگر گريسته بوديم


در يکديگر تمام لحظهء بی اعتبار وحدت را


ديوانه وار زيسته بوديم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هشتم خرداد 1387  |
 شعری از فروغ فرخ زاد
ای شب از رویای تو رنگین شده


سینه از عطر تو ام سنگین شده


ای به روی چشم من گسترده خویش


شایدم بخشیده از اندوه پیش


همچو بارانی که شوید جسم خک


هستیم ز آلودگی ها کرده پک


ای تپش های تن سوزان من


آتشی در سایه مژگان من


ای ز گندمزار ها سرشارتر


ای ز زرین شاخه ها پر بارتر


ای در بگشوده بر خورشیدها


در هجوم ظلمت تردید ها


با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست


هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست


ای دلتنگ من و این بار نور ؟


هایهوی زندگی در قعر گور ؟


ای دو چشمانت چمنزاران من


داغ چشمت خورده بر چشمان من


پیش از اینت گر که در خود داشتم


هر کسی را تو نمی انگاشتم


درد تاریکیست درد خواستن


رفتن و بیهوده خود را کاستن


سرنهادن بر سیه دل سینه ها


سینه آلودن به چرک کینه ها


در نوازش ‚ نیش ماران یافتن


زهر در لبخند یاران یافتن


زر نهادن در کف طرارها


گمشدن در پهنه بازارها


آه ای با جان من آمیخته


ای مرا از گور من انگیخته


چون ستاره با دو بال زرنشان


آمده از دوردست آسمان


از تو تنهاییم خاموشی گرفت


پیکرم بوی همآغوشی گرفت


جوی خشک سینه ام را آب تو


بستر رگهایم را سیلاب تو


در جهانی این چنین سرد و سیاه


با قدمهایت قدمهایم براه


ای به زیر پوستم پنهان شده


همچو خون در پوستم جوشان شده


گیسویم را از نوازش سوخته


گونه هام از هرم خواهش سوخته


آه ای بیگانه با پیراهنم


آشنای سبزه زاران تنم


آه ای روشن طلوع بی غروب


آفتاب سرزمین های جنوب


آه آه ای از سحر شاداب تر


از بهاران تازه تر سیراب تر


عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگیست


چلچراغی در سکوت و تیرگیست


عشق چون در سینه ام بیدار شد


از طلب پا تا سرم ایثار شد


این دگر من نیستم ‚ من نیستم


حیف از آن عمری که با من زیستم


ای لبانم بوسه گاه بوسه ات


خیره چشمانم به راه بوسه ات


ای تشنج های لذت در تنم


ای خطوط پیکرت پیراهنم


آه می خواهم که بشکافم ز هم


شادیم یکدم بیالاید به غم


آه می خواهم که برخیزم ز جای


همچو ابری اشک ریزم هایهای


این دل تنگ من و این دود عود ؟


در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟


این فضای خالی و پروازها ؟


این شب خاموش و این آوازها ؟


ای نگاهت لای لایی سحر بار


گاهواره کودکان بی قرار


ای نفسهایت نسیم نیمخواب


شسته از من لرزه های اضطراب

 
خفته در لبخند فرداهای من


رفته تا اعماق دنیا های من


ای مرا با شعور شعر آمیخته


این همه آتش به شعرم ریخته


چون تب عشقم چنین افروختی


لا جرم شعرم به آتش سوختی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387  |
 شعری از فروغ
هرگز آرزو نکرده ام


یک ستاره درسراب آسمان شوم


یا چو روح برگزیدگان


همنشین خامش فرشتگان شوم


هرگز از زمین جدا نبوده ام


با ستاره آشنا نبوده ام


روی خاک ایستاده ام


با تنم که مثل ساقه گیاه


باد و آفتاب و آب را


می مکد که زندگی کند


بارور ز میل


بارور ز درد


روی خاک ایستاده ام


تا ستاره ها ستایشم کنند


تا نسیمها نوازشم کنند


از دریچه ام نگاه میکنم


جز طنین یک ترانه نیستم


جاودانه نیستم


جز طنین یک ترانه جستجو نمیکنم


در فغان لذتی که بکرتر


از سکوت ساده غمیست


آشیانه جستجو نمی کنم


در تنی که شبنمیست


روی زنبق تنم


بر جدار کلبه ام که زندگی ست


با خط سیاه عشق


یادگارها کشیده اند

 
مردمان رهگذر


قلب تیر خورده


شمع واژگون


نقطه های ساکت پریده رنگ


بر حروف در هم جنون


هر لبی که بر لبم رسید


یک ستاره نطفه بست


در شبم که می نشست


روی رود یادگارها


پس چرا ستاره آرزو کنم ؟


این ترانه منست


دلپذیر دلنشین


پیش از این نبوده بیش از این
...

(فروغ فرخزاد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه چهارم اسفند 1386  |
 شعری از فروغ
اندوه تنهایی


... چون نهالی سست میلرزد


روحم از سرمای تنهایی


میخزد در ظلمت قلبم


وحشت دنیای تنهایی


دیگرم گرمی نمی بخشی


عشق ای خورشید یخ بسته

 
سینه ام صحرای نومیدیست


خسته ام ‚ از عشق هم خست

ه ...

فروغ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386  |
 شعری از فروغ
مرگ من روزی فرا خواهد رسید



در بهاری روشن از امواج نور



در زمستانی غبار آلود و دور



یا خزانی خالی از فریاد و شور



مرگ من روزی فرا خواهد رسید

 

روزی از این تلخ و شیرین روزها



روز پوچی همچو روزان دگر



سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها



دیدگانم همچو دالانهای تار



گونه هایم همچو مرمرهای سرد



ناگهان خوابی مرا خواهد ربود



من تهی خواهم شد از فریاد درد



می خزند آرام روی دفترم



دستهایم فارغ از افسون شعر



یاد می آرم که در دستان من



روزگاری شعله میزد خون شعر



خاک میخواند مرا هر دم به خویش



می رسند از ره که در خاکم نهند



آه شاید عاشقانم نیمه شب



گل به روی گور غمناکم نهند



بعد من ناگه به یکسو می روند



پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند



روی کاغذها و دفترهای من



در اتاق کوچکم پا می نهد



بعد من با یاد من بیگانه ای




در بر آینه می ماند به جای



تار مویی نقش دستی شانه ای



می رهم از خویش و میمانم ز خویش



هر چه بر جا مانده ویران می شود

 

روح من چون بادبان قایقی



در افقها دور و پنهان میشود

 

می شتابند از پی هم بی شکیب



روزها و هفته ها و ماهها



چشم تو در انتظار نامه ای



خیره میماند به چشم راهها



لیک دیگر پیکر سرد مرا



می فشارد خاک دامنگیر خاک



بی تو دور از ضربه های قلب تو



قلب من میپوسد آنجا زیر خاک



بعد ها نام مرا باران و باد



نرم میشویند از رخسار سنگ



گور من گمنام می ماند به راه



فارغ از افسانه های نام و ننگ



فروغ فرخزاد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوم بهمن 1386  |
 شعری از فروغ
همه هستي من آيه تاريكيست كه ترا در خود تكرار كنان


به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد


من در اين آيه ترا آه كشيدم آه


من در اين آيه ترا


به درخت و آب و آتش پيوند زدم


زندگي شايد


يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد


زندگي شايد


ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد


زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد


زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي


يا عبور گيج رهگذري باشد


كه كلاه از سر بر ميدارد


و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير


زندگي شايد آن لحظه مسدوديست


كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد


و در اين حسي است


كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت


در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست


دل من


كه به اندازه يك عشقست


به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد


به زوال زيباي گلها در گلدان


به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي


و به آواز قناري ها


كه به اندازه يك پنجره مي خوانند


آه


سهم من اينست


سهم من اينست


سهم من

 
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد


سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست


و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن


سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست


و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد


دستهايت را دوست ميدارم


دستهايم را در باغچه مي كارم


سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم


و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم


تخم خواهند گذاشت


گوشواري به دو گوشم مي آويزم


از دو گيلاس سرخ همزاد


و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم


كوچه اي هست كه در آنجا


پسراني كه به من عاشق بودند هنوز


با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر


به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد


كوچه اي هست كه قلب من آن را


از محله هاي كودكيم دزديده ست


سفر حجمي در خط زمان


و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن


حجمي از تصويري آگاه


كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد


و بدينسانست


كه كسي مي ميرد


و كسي مي ماند


هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد

 

نخواهد كرد


من


پري كوچك غمگيني را


مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد


و دلش را در يك ني لبك چوبين


مي نوازد آرام آرام


پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد


و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و هشتم دی 1386  |
 شعری از فروغ
صدا،صدا، صدا، تنها صدا


صدای میل طویل گیاه به روییدن


صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن


صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک


صدای انعقاد نطفه معنی


و بسط ذهن مشترک عشق


صدا،صدا، صدا، تنها صداست که می ماند



در سرزمین قد کوتاهات

 


معیارهای سنجش

 


همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند

 


چرا توقف کنم؟


من از عناصر چهار گانه اطاعت می کنم

 


و کار تدوین نظامنامه قلبم


کار حکومت محلی کوران نیست



مرا به زوزه دراز توحش


در عضو جنسی حیوان چه کار


مرا به حرکت حقیر کرم در خلا گوشتی چه کار


مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده است


تبار خونی گل ها، می دانید؟



فروغ فرخزاد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386  |
 شعری از فروغ

 

روز اول پیش خود گفتم


دیگرش هرگز نخواهم دید


روز دوم باز میگفتم


لیک با اندوه و با تردید


روز سوم هم گذشت اما


بر سر پیمان خود بودم


ظلمت زندان مرا میکشت


باز زندانبان خود بودم


آن من دیوانه عاصی


در درونم هایهو می کرد


مشت بر دیوارها میکوفت


روزنی را جستجو می کرد


در درونم راه میپیمود


همچو روحی در شبستانی

 
بر درونم سایه می افکند


همچو ابری بر بیابانی


می شنیدم نیمه شب در خواب


هایهای گریه هایش را


در صدایم گوش میکردم


درد سیال صدایش را


شرمگین می خواندمش بر خویش


از چه رو بیهوده گریانی


در میان گریه می نالید


دوستش دارم نمی دانی


بانگ او آن بانگ لرزان بود


کز جهانی دور بر میخاست


لیک درمن تا که می پیچید


مرده ای از گور بر می خاست


مرده ای کز پیکرش می ریخت


عطر شور انگیز شب بوها


قلب من در سینه می لرزید

 
مثل قلب بچه آهو ها


در سیاهی پیش می آمد


جسمش از ذرات ظلمت بود


چون به من نزدیکتر میشد

 
ورطه تاریک لذت بود


می نشستم خسته در بستر


خیره در چشمان رویاها


زورق اندیشه ام آرام


می گذشت از مرز دنیا ها


باز تصویری غبار آلود


زان شب کوچک ‚ شب میعاد


زان اطاق ساکت سرشار


از سعادت های بی بنیاد


در سیاهی دستهای من


می شکفت از حس دستانش


شکل سرگردانی من بود


بوی غم می داد چشمانش


ریشه هامان در سیاهی ها


قلب هامان میوه های نور


یکدیگر را سیر میکردیم


با بهار باغهای دور


می نشستم خسته در بستر


خیره در چشمان رویا ها


زورق اندیشه ام آرام


میگذشت از مرز دنیا ها


روزها رفتند و من دیگر


خود نمیدانم کدامینم


آن مغرور سر سخت مغرورم


یا من مغلوب دیرینم ؟


بگذرم گر از سر پیمان


میکشد این غم دگر بارم


می نشینم شاید او اید


عاقبت روزی به دیدارم

 

فروغ فرخزاد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هجدهم دی 1386  |
 شعری از فروغ
معشوق من


با آن تن برهنه ی بی شرم


بر ساقهای نیرومندش


چون مرگ ایستاد


خط های بی قرار مورب


اندامهای عاصی او را


در طرح استوارش


دنبال میکنند


معشوق من


گویی ز نسل های فراموش گشته است


گویی که تاتاری در انتهای چشمانش


پیوسته در کمین سواریست


گویی که بربری


در برق پر طراوت دندانهایش


مجذوب خون گرم شکاریست


معشوق من


همچون طبیعت


مفهوم ناگزیر صریحی دارد


او با شکست من


قانون صادقانه ی قدرت را


تایید میکند


او وحشیانه آزاد ست


مانند یک غریزه سالم


در عمق یک جزیره نامسکون


او پک میکند


با پاره های خیمه مجنون


از کفش خود غبار خیابان را


معشوق من


همچون خداوندی ‚ در معبد نپال


گویی از ابتدای وجودش


بیگانه بوده است


او


مردیست از قرون گذشته

 
یاد آور اصالت زیبایی


او در فضای خود


چون بوی کودکی


پیوسته خاطرات معصومی را


بیدار میکند


او مثل یک سرود خوش عامیانه است


سرشار از خشونت و عریانی


او با خلوص دوست می دارد


ذرات زندگی را


ذرات خک را


غمهای آدمی را


غمهای پک را


او با خلوص دوست می دارد


یک کوچه باغ دهکده را


یک درخت را


یک ظرف بستنی را


یک بند رخت را


معشوق من


انسان ساده ایست


انسان ساده ای که من او را


در سرزمین شوم عجایب


چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت


در لابلای بوته ی پستانهایم


پنهان نموده ام

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه چهاردهم دی 1386  |
 فروغ
نقش پنهان



آه، ای مردی كه لب های مرا



از شرار بوسه ها سوزانده ئی



هيچ در عمق دو چشم خامشم



راز اين ديوانگی را خوانده ئی



هيچ می دانی كه من در قلب خويش



نقشی از عشق تو پنهان داشتم



هيچ می دانی كز اين عشق نهان



آتشی سوزنده بر جان داشتم





گفته اند آن زن زنی ديوانه است



كز لبانش بوسه آسان می دهد



آری، اما بوسه از لب های تو



بر لبان مرده ام جان می دهد





هرگزم در سر نباشد فكر نام



اين منم كاينسان ترا جويم بكام



خلوتی می خواهم و آغوش تو



خلوتی می خواهم و لب های جام



فرصتی تا بر تو دور از چشم غير



ساغری از باده هستی دهم



بستری می خواهم از گل های سرخ



تا در آن يكشب ترا مستی دهم





آه، ای مردی كه لب های مرا

 



از شرار بوسه ها سوزانده ئی



اين كتابی بی سرانجامست و تو

 



صفحه كوتاهی از آن خوانده ئی

 

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه سیزدهم دی 1386  |
 فروغ
 

همه هستي من آيه تاريكيست كه ترا در خود تكرار كنان


به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد


من در اين آيه ترا آه كشيدم آه


من در اين آيه ترا


به درخت و آب و آتش پيوند زدم


زندگي شايد


يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد


زندگي شايد


ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد


زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد


زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي


يا عبور گيج رهگذري باشد

 


كه كلاه از سر بر ميدارد


و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير


زندگي شايد آن لحظه مسدوديست


كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد


و در اين حسي است


كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

 
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست


دل من


كه به اندازه يك عشقست


به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد


به زوال زيباي گلها در گلدان

 
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي


و به آواز قناري ها


كه به اندازه يك پنجره مي خوانند


آه


سهم من اينست


سهم من اينست


سهم من


آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد


سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست


و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن


سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست


و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد


دستهايت را دوست ميدارم


دستهايم را در باغچه مي كارم


سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم


و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم


تخم خواهند گذاشت


گوشواري به دو گوشم مي آويزم


از دو گيلاس سرخ همزاد


و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم


كوچه اي هست كه در آنجا


پسراني كه به من عاشق بودند هنوز


با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر


به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد


كوچه اي هست كه قلب من آن را


از محله هاي كودكيم دزديده ست


سفر حجمي در خط زمان


و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن


حجمي از تصويري آگاه


كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد


و بدينسانست


كه كسي مي ميرد


و كسي مي ماند


هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد

 

نخواهد كرد


من


پري كوچك غمگيني را


مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد


و دلش را در يك ني لبك چوبين


مي نوازد آرام آرام


پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد


و سحرگاه از يك بوسه ا خواهد آمد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه دهم دی 1386  |
 شعری از فروغ
و این منم


زنی تنها


در آستانه ی فصلی سرد


در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین


و یأس ساده و غمنک آسمان


و ناتوانی این دستهای سیمانی


زمان گذشت


زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت


چهار بار نواخت


امروز روز اول دیماه است


من راز فصل ها را میدانم


و حرف لحظه ها را میفهمم


نجات دهنده در گور خفته است


و خک ‚ خک پذیرنده


اشارتیست به آرامش

 
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت


در کوچه باد می اید


در کوچه باد می اید


و من به جفت گیری گلها می اندیشم


به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون


و این زمان خسته ی مسلول


و مردی از کنار درختان خیس میگذرد


مردی که رشته های آبی رگهایش


مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش


بالا خزیده اند


و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را


تکرار می کنند


ــ سلام


ــ سلام


و من به جفت گیری گلها می اندیشم


در آستانه ی فصلی سرد


در محفل عزای اینه ها


و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ


و این غروب بارور شده از دانش سکوت


چگونه میشود به آن کسی که میرود این سان


صبور


سنگین


سرگردان


فرمان ایست داد


چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست او هیچوقت زنده نبوده

 

ست


در کوچه باد می اید


کلاغهای منفرد انزوا


در باغ های پیر کسالت میچرخند


و نردبام


چه ارتفاع حقیری دارد


آنها تمام ساده لوحی یک قلب را


با خود به قصر قصه ها بردند


و کنون دیگر


دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست


و گیسوان کودکیش را


در آبهای جاری خواهد ریخت


و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است


در زیر پا لگد خواهد کرد ؟


ای یار ای یگانه ترین یار


چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند


انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه دهم دی 1386  |
 شعری برای تو از فروغ


این شعر را برای تو میگویم


در یک غروب تشنهء تابستان


در نیمه های این ره شوم آغاز


در کهنه گور این غم بی پایان


این آخرین ترانه لالائیست


در پای گاهوارهء خواب تو


باشد که بانگ وحشی این فریاد

 
پیچد در آسمان شباب تو




بگذار سایهء من سرگردان


از سایهء تو، دور و جدا باشد


روزی به هم رسیم که گر باشد


کس بین ما،نه غیر خدا باشد


من تکیه داده ام به دری تاریک


پیشانی فشرده ز دردم را


میسایم از امید بر این در باز


انگشتهای نازک و سردم را


آن داغ ننگ خورده که میخندید


بر طعنه های بیهده،من بودم


گفتم: که بانگ هستی خود باشم


اما دریغ و درد که "زن" بودم


چشمان بیگناه تو چون لغزد


بر این کتاب درهم بی آغاز


عصیان ریشه دار زمانها را


بینی شگفته در دل هر آواز


اینجا ستاره ها همه خاموشند


اینجا فرشته ها همه گریانند


اینجا شکوفه های گل مریم


بیقدرتر ز خار بیابانند


اینجا نشسته بر سر هر راهی


دیو دروغ و ننگ و ریاکاری


در آسمان تیره نمیبینم


نوری ز صبح روشن بیداری


بگذار تا دوباره شود لبریز


چشمان من ز دانهء شبنمها


رفتم ز خود که پرده در اندازم


از چهرپاک حضرت مریم ها


بگسسته ام ز ساحل خوشنامی


در سینه ام ستارهء طوفانست


پروازگاه شعلهء خشم من


دردا،فضای تیرهء زندانست


من تکیه داده ام بدری تاریک


پیشانی فشرده ز دردم را


میسایم از امید بر این در باز


انگشتهای نازک و سردم را


با این گروه زاهد ظاهر ساز


دانم که این جدال نه آسانست


شهر من وتو ، طفلک شیرینم


دیریست کاشانه شیطانست




روزی رسد که چشم تو با حسرت


لغزد بر این ترانهء دردآلود


جوئی مرا درون سخنهایم


گوئی بخود که مادر من او بود


فروغ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه چهارم دی 1386  |
 شوق از فروغ



ياد داری كه ز من خنده كنان پرسيدی


چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز؟


چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گويد


اشگ شوقی كه فرو خفته به چشمان نياز



چه ره آورد سفر دارم ای مايه عمر؟


سينه ای سوخته در حسرت يك عشق محال


نگهی گمشده در پرده رؤيائی دور


پيكری ملتهب از خواهش سوزان وصال



چه ره آورد سفر دارم ... ای مايه عمر؟


ديدگانس همه از شوق درون پر آشوب


لب گرمی كه بر آن خفته به امید و نياز


بوسه ای داغتر از بوسه خورشيد جنوب



ای بسا در پی آن هديه كه زيبنده تست


در دل كوچه و بازار شدم سرگردان


عاقبت رفتم و گفتم كه ترا هديه كنم


پيكری را كه در آن شعله كشد شوق نهان



چو در آئينه نگه كردم، ديدم افسوس


جلوه روی مرا هجر تو كاهش بخشيد


دست بر دامن خورشيد زدم تا بر من


عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشيد



حاليا ... اين منم اين آتش جانسوز منم


ای امید دل ديوانه اندوه نواز


بازوان را بگشا تا كه عيانت سازم


چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز


فروغ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دوم دی 1386  |
 دوست داشتن فروغ
از دوست داشتن


امشب از آسمان دیده تو


روی شعرم ستاره میبارد


در سکوت سپید کاغذها


پنجه هایم جرقه میکارد


شعر دیوانه تب آلودم


شرمگین از شیار خواهشها


پیکرش را دوباره می سوزد


عطش جاودان آتشها


آری آغاز دوست داشتن است


گرچه پایان راه ناپیداست


من به پایان دگر نیندیشم


که همین دوست داشتن زیباست


از سیاهی چرا حذر کردن


شب پر از قطره های الماس است


آنچه از شب به جای می ماند


عطر سکر آور گل یاس است


آه بگذار گم شوم در تو


کس نیابد ز من نشانه من


روح سوزان آه مرطوب من


بوزد بر تن ترانه من


آه بگذار زین دریچه باز


خفته در پرنیان رویا ها


با پر روشنی سفر گیرم


بگذرم از حصار دنیاها


دانی از زندگی چه میخواهم


من تو باشم ‚ تو ‚ پای تا سر تو


زندگی گر هزار باره بود


بار دیگر تو بار دیگر تو


آنچه در من نهفته دریاییست


کی توان نهفتنم باشد


با تو زین سهمگین طوفانی


کاش یارای گفتنم باشد


بس که لبریزم از تو می خواهم


بدوم در میان صحراها


سر بکوبم به سنگ کوهستان


تن بکوبم به موج دریا ها


بس که لبریزم از تو می خواهم


چون غباری ز خود فرو ریزم


زیر پای تو سر نهم آرام


به سبک سایه تو آویزم


آری آغاز دوست داشتن است


گرچه پایان راه نا پیداست


من به پایان دگر نیندیشم


که همین دوست داشتن زیباست
.
.
.
فروغ فرخزاد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه یکم دی 1386  |
 شعري از فروغ فرخ زاد
با تو تا خدا

 



آنقدر پنجه هاي احساسم را

 


در خاک تنت فرو ميکنم،

 


تا از آن عشق

 


برويد.نگو نميتوانم،من باران شعرم

 


لبريز رباعي،و با تو تا خدا خواهم آمد..

 



تو يعني گونه هاي غنچه اي را

 


به رسم مهرباني ناز کردن

 


تو يعني کوچه باغ آرزو را

 


به روي گام ياسي باز کردن

 


تو يعني وسعت معصوم دل را

 


به معناي شکفتن هديه دادن

 


تو يعني بوته اي از رازقي را

 


ميان حجم گلداني نهادن

 


تو يعني جستجوي آبي عشق

 


تو يعني فصل پک پونه بودن

 


تو يعني قصه شوق کبوتر

 


تو يعني لذت سبز شکفتن

 


تو يعني با تواضع راز دل را

 


به يک نيلوفر بي کينه گفتن

 


تو يعني وسعتي تا بي نهايت

 


تو يعني نغمه موزون باران

 


تو يعني تا ابد ايينه بودن

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و چهارم آذر 1386  |
 شعر گناه از فروغ
گنه کردم گناهی پر ز لذت

 

 


درآغوشی که گرم و آتشین بود

 

 


گنه کردم میان بازوانی

 

 


که داغ و کینه جوی و آهنین بود

 

 


در آن خلوتگه تاریک و خاموش

 

 


گنه کردم چشم پر ز رازش

 

 


دلم در سینه بی تابانه لرزید

 

 


ز خواهش های چشم پر نیازش

 

 


در آن خلوتگه تاریک و خاموش

 

 


پریشان در کنار او نشستم

 

 


لبش بر روی لبهایم هوس ریخت

 

 


ز اندوه دل دیوانه رستم

 

 


فروخواندم به گوشش قصه عشق

 

 


ترا می خواهم ای جانانه من

 


ترا می خواهم ای آغوش جانبخش

 

 


ترا ای عاشق دیوانه من

 

 


هوس در دیدگانش شعله افروخت

 

 


شراب سرخ در پیمانه رقصید

 

 


تن من در میان بستر نرم

 

 


بروی سینه اش مستانه لرزید

 

 


گنه کردم گناهی پر ز لذت

 

 


کنار پیکری لرزان و مدهوش

 

 


خداوندا چه می دانم چه کردم

 


در آن خلوتگه تاریک و خاموش

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیستم آذر 1386  |
 شعری از فروغ
شب تيره و ره دراز و من حيران

 


فانوس گرفته او به راه من

 


بر شعله بي شکيب فانوسش

 


وحشت زده مي دود نگاه من

 


بر ما چه گذشت؟ کس چه مي داند

 


در بستر سبزه هاي تر دامان

 


گويي که لبش به گردنم آويخت

 


الماس هزار بوسه سوزان

 


بر ما چه گذشت؟ کس چه مي داند

 


من او شدم ... او خروش دريا

 


من بوته وحشي نيازي گرم

 


او زمزمه نسيم صحراها

 


من تشنه ميان بازوان او

 


همچون علفي ز شوق روييدم

 


تا عطر شکوفه هاي لزران را

 


در جام شب شکفته نوشيدم

 


باران ستاره ريخت بر مويم

 


از شاخه تک درخت خاموشي

 


در بستر سبزه هاي تر دامان

 


من ماندم و شعله هاي آغوشي

 


مي ترسم از اين نسيم بي پروا

 


گد با تنم اين چنين دراويزد

 


ترسم که زپيکرم ميان جمع

 


عطر علف فشرده برخيزد

 



فروغ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386  |
 شعری از فروغ
که چشمهایش مانند لانه های خالی سیمرغان بودند

 


و آن چنان که در تحرک رانهایش می رفت

 


گویی بکارت رویای پرشکوه مرا

 


با خود بسوی بستر شب می برد

 


ایا دوباره گیسوانم را

 


در باد شانه خواهم زد ؟

 


ایا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟

 


و شمعدانی ها را

 


در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟

 


ایا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟

 


ایا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟

 


به مادرم گفتم دیگر تمام شد

 


گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

 


باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

 


انسان پوک

 


انسان پوک پر از اعتماد

 


نگاه کن که دندانهایش

 


چگونه وقت جویدن سرود میخواند

 


و چشمهایش

 


چگونه وقت خیره شدن می درند

 


و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد

 


صبور

 


سنگین

 


سرگردان

 


در ساعت چهار در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش

 


مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

 


بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار

 

میکنند

 


ــ سلام

 


ــ سلام

 


ایا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را

 


بوییده ای ؟...

 


زمان گذشت

 


زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد

 


شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد

 


و با زبان سردش

 


ته مانده های روز رفته را به درون میکشید

 


من از کجا می ایم ؟

 


من از کجا می ایم ؟

 


که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟

 


هنوز خک مزارش تازه است

 


مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم ...

 


چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار

 


چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی

 


چه مهربان بودی وقتی که پلک های اینه ها را می بستی

 


و چلچراغها را

 


از ساقه های سیمی می چیدی

 


و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی

 


تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست

 

 
و آن ستاره های مقوایی

 


به گرد لایتناهی می چرخیدند

 


چرا کلان را به صدا گفتند ؟

 


چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند!

 


چرا نوازش را

 


به حجب گیسوان بکرگی بردند ؟

 


نگاه کن که در اینجا

 


چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت

 


و با نگاه نواخت

 


و با نوازش از رمیدن آرمید

 


به تیره های توهم

 


مصلوب گشته است

 


و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو

 


که مثل پنج حرف حقیقت بودند

 


چگونه روی گونه او مانده ست

 


سکوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار ؟

 


سکوت چیست به جز حرفهای نا گفته

 


من از گفتن می مانم اما زبان گنجشکان

 


زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست

 


زبان گنجشکان یعنی : بهار. برگ . بهار

 


زبان گنجشکان یعنی : نسیم .عطر . نسیم

 


زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد

 


این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت

 


به سوی لحظه ی توحید می رود

 


و ساعت همیشگیش را

 


با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند

 


این کیست این کسی که بانگ خروسان را

 


آغاز قلب روز نمی داند

 


آغاز بوی ناشتایی میداند

 


این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد

 


و در میان جامه های عروسی پوسیده ست

 


پس آفتاب سر انجام

 


در یک زمان واحد

 


بر هر دو قطب نا امید نتابید

 


تو از طنین کاشی آبی تهی شدی

 


و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند ...

 


جنازه های خوشبخت

 


جنازه های ملول

 


جنازه های سکت متفکر

 


جنازه های خوش برخورد خوش پوش خوش خورک

 


در ایستگاههای وقت های معین

 


و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت

 


و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی

 


آه

 


چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند

 


و این صدای سوتهای توقف

 

 
در لحظه ای که باید باید باید

 


مردی به زیر چرخهای زمان له شود

 


مردی که از کنار درختان خیس میگذرد

 


من از کجا می ایم؟

 


به مادرم گفتم دیگر تمام شد

 


گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

 


باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

 


سلام ای غرابت تنهایی

 


اتاق را به تو تسلیم میکنم

 


چرا که ابرهای تیره همیشه

 


پیغمبران ایه های تازه تطهیرند

 


و در شهادت یک شمع

 


راز منوری است که آنرا

 


آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خواب میداند

 


ایمان بیاوریم

 


ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

 


ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل

 


به داسهای واژگون شده ی بیکار

 


و دانه های زندانی

 


نگاه کن که چه برفی می بارد ...

 


شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان

 


که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

 


سال دیگر وقتی بهار

 

 


با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود

 


و در تنش فوران میکنند

 


فواره های سبز ساقه های سبکبار

 


شکوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار

 


ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386  |
 ایمان بیاوریم به اغاز فصل سرد

.
.
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...

 

 
و این منم

 


زنی تنها

 


در آستانه ی فصلی سرد

 


در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

 


و یأس ساده و غمنک آسمان

 


و ناتوانی این دستهای سیمانی

 


زمان گذشت

 


زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

 


چهار بار نواخت

 


امروز روز اول دیماه است

 


من راز فصل ها را میدانم

 


و حرف لحظه ها را میفهمم

 


نجات دهنده در گور خفته است

 


و خک ‚ خک پذیرنده

 


اشارتیست به آرامش

 


زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

 


در کوچه باد می اید

 


در کوچه باد می اید

 


و من به جفت گیری گلها می اندیشم

 


به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون

 


و این زمان خسته ی مسلول

 


و مردی از کنار درختان خیس میگذرد



مردی که رشته های آبی رگهایش

 


مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

 

 


بالا خزیده اند

 



و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را

 


تکرار می کنند

 


ــ سلام

 


ــ سلام

 


و من به جفت گیری گلها می اندیشم

 


در آستانه ی فصلی سرد

 


در محفل عزای اینه ها

 


و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

 


و این غروب بارور شده از دانش سکوت

 


چگونه میشود به آن کسی که میرود این سان

 


صبور

 


سنگین

 


سرگردان

 


فرمان ایست داد


 


چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست او هیچوقت زنده نبوده

 

ست

 


در کوچه باد می اید

 


کلاغهای منفرد انزوا

 


در باغ های پیر کسالت میچرخند

 


و نردبام

 


چه ارتفاع حقیری دارد

 


آنها تمام ساده لوحی یک قلب را

 


با خود به قصر قصه ها بردند

 


و کنون دیگر

 


دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست

 


و گیسوان کودکیش را

 


در آبهای جاری خواهد ریخت

 


و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است

 



در زیر پا لگد خواهد کرد ؟


 


ای یار ای یگانه ترین یار

 


چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند

 


انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد


 


انگار از خطوط سبز تخیل بودند

 


آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند

 


انگار

 

 


آن شعله بنفش که در ذهن پکی پنجره ها میسوخت

 

 


چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود

 


در کوچه باد می اید

 


این ابتدای ویرانیست

 


آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد

 


ستاره های عزیز

 


ستاره های مقوایی عزیز

 


وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد

 


دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟

 


ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید

 

بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد

 


من سردم است

 


من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

 


ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟

 


نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد

 


و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند

 


چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟

 


من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم

 


من سردم است و میدانم

 


که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

 


جز چند قطره خون

 


چیزی به جا نخواهد ماند

 


خطوط را رها خواهم کرد

 


و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد

 


و از میان شکلهای هندسی محدود

 


به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

 


من عریانم عریانم عریانم

 


مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم

 


و زخم های من همه از عشق است

 


از عشق عشق عشق

 


من این جزیره سرگردان را

 


از انقلاب اقیانوس

 


و انفجار کوه گذر داده ام

 


و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود

 


که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد

 


سلام ای شب معصوم

 


سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را

 


به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی

 


و در کنار جویبارهای تو ارواح بید ها

 


ارواح مهربان تبرها را می بویند

 


من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می ایم

 


و این جهان به لانه ی ماران مانند است

 


و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

 


که همچنان که ترا می بوسند

 


در ذهن خود طناب دار ترا می بافند

 


سلام ای شب معصوم

 


میان پنجره و دیدن

 


همیشه فاصله ایست

 


چرا نگاه نکردم ؟

 


مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد...

 


چرا نگاه نکردم ؟

 


انگار مادرم گریسته بود آن شب

 


آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

 


آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم

 


آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود

 


و آن کسی که نیمه ی من بود به درون نطفه من بازگشته بود

 


و من دراینه می دیدمش

 


که مثل اینه پکیزه بود و روشن بود

 


و ناگهان صدایم کرد

 


و من عروس خوشه های اقاقی شدم ...

 


انگار مادرم گریسته بود آن شب

 


چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر کشید

 


چرا نگاه نکردم ؟

 


تمام لحظه های سعادت می دانستند

 


که دست های تو ویران خواهد شد

 


و من نگاه نکردم

 


تا آن زمان که پنجره ی ساعت

 


گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت

 


چهار بار نواخت

 


و من به آن زن کوچک

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386  |
 راز حلقه

راز حلقه

 

 


دخترك خنده كنان گفت كه چيست

 


راز اين حلقه زر

 


راز اين حلقه كه انگشت مرا

 


اين چنين تنگ گرفته است به بر

 


راز اين حلقه كه در چهره او

 


اينهمه تابش ورخشندگي است

 


مرد حيران شد وگفت

 


حلقه خوشبختي است حلقه زندگي است

 


همه گفتند مبارك باشد

 


دخترك گفت دريغا كه مرا

 


باز در معني ان شك باشد

 


سال ها رفت وشبي

 


زني افسرده نظر كرد بر ان حلقه زر

 


ديد در نقش فروزنده او

 


روزهايي كه به اميد وفاي شوهر

 


به هدر رفته هدر

 


زن پريشان شد وناليد كه واي

 


واي اين حلقه كه در چهره او

 


باز هم تابش ورخشندگي است

 


حلقه بردگي وبندگي است

 


فروغ نازنين يادش گرامي

 


متاسفانه نشد كامل بنويسم

 


بزرگ زن تاريخ كه عريان بود

 

 

چون روح عريانش

 



نگارش عذرا مجيبي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386  |
 شعری از فروغ فرخ زاد
مي روم خسته و افسرده وزار

 

 


سوي منزگه ويرانه ي خويش

 


به خدا مي برم از شهر شما

 


دل شوريده وديوانه ي خويش



مي برم تا كه در آن نقطه ي دور

 


شستشويش دهم از رنگ نگاه

 


شستشويش دهم از لكه ي عشق

 


زين همه خواهش بي جا تباه

 


مي برم تا ز تو دورش سازم

 


زتو ،اي جلوه ي اميد محال

 


مي برم زنده بگورش سازم

 


تا از اين پس نكند ياد وصال

 


ناله مي لرزد ،مي رقصد اشك

 


آه،بگذار بگريزم من

 


ازتو ، اي چشمه ي جوشان گناه

 


شايد آن به كه بپرهيزم من

 


بخدا غنچه ي شادي بودم

 


دست عشق آمد واز شاخم چيد

 


شعله ي آه شدم ،صد افسوس

 


كه لبم باز بر آن لب نرسيد

 


عاقبت بند سفر پايم بست

 


مي روم ،خنده به لب ، خونين دل

 


مي روم از دل من دست بدار

 


اي اميد عبث بي حاصل

 


فروغ فرخزاد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386  |
 
 
بالا