تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 روزی دل من که تهی بود و غریب ...اردلان سرفراز
روزی دل من که تهی بود و غریب


از شهر سکوت به دیار تو رسید


در شهر صدا که پر از زمزمه بود


تنها دل من قصه ی مهر تو شنید


چشم تو مرا به شب خاطره برد


در سینه دلم از تو و یاد تو تپید


در سینه ی سردم ، این شهر سکوت

 
دیوار سکوت به صدای تو شکست


شد شهر هیاهو ، این سینه ی من


فریاد دلم به لبانم بنشست

 
خورشید منی ،‌ منم آن بوته ی دشت


من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور


دریای منی ، منم آن قایق خرد


با خود تو مرا می بری تا ساحل دور


کنون تو مرا همه شوری و صدا


کنون تو مرا همه نوری و امید


در باغ دلم بنشین بار دگر


ای پیکر تو ، چو گل یاس سپید




اردلان سرفراز

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و چهارم مهر 1388  |
 
 
بالا