تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 رفتن و رفتن و رفتن دل به تنهايي سپردن ....اردلان سرفراز
 رفتن و رفتن و رفتن

 

 دل به تنهايي سپردن

 

رفتن اما نرسيدن لب دريا تشنه مردن

 

 رفتن و رفتن و رفتن حرفيه كه ناتمومه

 

 بغض يك گريه ي تلخه كه يه عمره تو گلومه

 

 واسه من سفر هميشه يه كبوتر سفيده

 

 كه رو سينه ي سفيدش قطره قطره خون چكيده

 

گفتني ها رو بايد گفت مي گم اين حرفو با فرياد

 

مث ابراي مهاجر نمي شم همسفر باد

 

 به سفر من ديگه تن در نميدم

 

 گريه از درد سفر سر نمي دم

 

به سفر من ديگه تن در نميدم

 

گريه از درد سفر سر نمي دم

 

 گم شدن مثل يه سايه ميون غبار كينه

 

 لب بسته پاي خسته قصه ي سفر همينه

 

 

... اردلان سرفراز

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه ششم آذر 1388  |
 روزی دل من که تهی بود و غریب ...اردلان سرفراز
روزی دل من که تهی بود و غریب


از شهر سکوت به دیار تو رسید


در شهر صدا که پر از زمزمه بود


تنها دل من قصه ی مهر تو شنید


چشم تو مرا به شب خاطره برد


در سینه دلم از تو و یاد تو تپید


در سینه ی سردم ، این شهر سکوت

 
دیوار سکوت به صدای تو شکست


شد شهر هیاهو ، این سینه ی من


فریاد دلم به لبانم بنشست

 
خورشید منی ،‌ منم آن بوته ی دشت


من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور


دریای منی ، منم آن قایق خرد


با خود تو مرا می بری تا ساحل دور


کنون تو مرا همه شوری و صدا


کنون تو مرا همه نوری و امید


در باغ دلم بنشین بار دگر


ای پیکر تو ، چو گل یاس سپید




اردلان سرفراز

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و چهارم مهر 1388  |
 
 
بالا