تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 بلبل آهسته به گل گفت شبی...پروین اعتصامی
بلبل آهسته به گل گفت شبی


که مرا از تو تمنائی هست


من به پیوند تو یک رای شدم


گر ترا نیز چنین رائی هست


گفت فردا به گلستان باز آی


تا ببینی چه تماشائی هست


گر که منظور تو زیبائی ماست


هر طرف چهره‌ی زیبائی هست


پا بهرجا که نهی برگ گلی است


همه جا شاهد رعنائی هست


باغبانان همگی بیدارند


چمن و جوی مصفائی هست


قدح از لاله بگیرد نرگس


همه جا ساغر و صهبائی هست


نه ز مرغان چمن گمشده‌ایست


نه ز زاغ و زغن آوائی هست


نه ز گلچین حوادث خبری است


نه به گلشن اثر پائی هست


هیچکس را سر بدخوئی نیست


همه را میل مدارائی هست


گفت رازی که نهان است ببین


اگرت دیده‌ی بینائی هست


هم از امروز سخن باید گفت


که خبر داشت که فردائی هست


پروين اعتصامي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388  |
 گویند عارفان هنر و علم کیمیاست...پروین اعتصامی

گویند عارفان هنر و علم کیمیاست

 وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست

 فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد

همدوش مرغ دولت و همعرصه‌ی هماست

 وقت گذشته را نتوانی خرید باز

مفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست

 گر زنده‌ای و مرده نه‌ای، کار جان گزین

 تن پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست

 تو مردمی و دولت مردم فضیلت است

تنها وظیفه‌ی تو همی نیست خواب و خاست

 زان راه باز گرد که از رهروان تهی است

 زان آدمی بترس که با دیو آشناست

 سالک نخواسته است ز گمگشته رهبری

عاقل نکرده است ز دیوانه بازخواست

چون معدنست علم و در آن روح کارگر

پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست

خوشتر شوی بفضل زلعلی که در زمی است

برتر پری بعلم ز مرغی که در هواست

 گر لاغری تو، جرم شبان تو نیست هیچ

زیرا که وقت خواب تو در موسم چراست

دانی ملخ چه گفت چو سرما و برف دید:

 تا گرم جست و خیز شدم نوبت شتاست

جان را بلند دار که این است برتری

 پستی نه از زمین و بلندی نه از سماست

 اندر سموم طیبت باد بهار نیست

 آن نکهت خوش از نفس خرم صباست

 آن را که دیبه‌ی هنر و علم در بر است

 فرش سرای او چه غم ارزانکه بوریاست

 آزاده کس نگفت ترا، تا که خاطرت گاهی

اسیر آز و گهی بسته‌ی هواست

مزدور دیو و هیمه‌کش او شدیم از آن

کاین سفله تن گرسنه و در فکرت غذاست

 تو دیو بین که پیش رو راه آدمی است

 تو آدمی نگر که چو دستیش رهنماست

بیگانه دزد را بکمین میتوان گرفت

 نتوان رهید ز آفت دزدی که آشناست

بشناس فرق دوست ز دشمن بچشم عقل

مفتون مشو که در پس هر چهره چهره‌هاست

جمشید ساخت جام جهان‌بین از آنسبب

کاگه نبود ازین که جهان جام خودنماست

 

زنده یاد پروین اعتصامی.

 

این شعر در کتابهای درسی

 سال چهارم یا پنجم ابتدائی بود.یاد دوران کودکی وروزهای بی

خبری ...بخیر....بابا نان نداشت.ولی ایمان ومروت ومناعت

طبع  ومردانگی .وسفره بی نان گسترده.ودری گشوده

داشت....چه زود گذشت.

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  |
 شعری زیبا از زنده یاد پروین اعتصامی
گویند عارفان هنر و علم کیمیاست

 

 وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست

 
فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد

 

 همدوش مرغ دولت و همعرصه‌ی هماست


وقت گذشته را نتوانی خرید باز

 

مفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست


گر زنده‌ای و مرده نه‌ای، کار جان گزین

 

 تن پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست


تو مردمی و دولت مردم فضیلت است

 

 تنها وظیفه‌ی تو همی نیست خواب و خاست


زان راه باز گرد که از رهروان تهی است

 

 زان آدمی بترس که با دیو آشناست


سالک نخواسته است ز گمگشته رهبری

 

 عاقل نکرده است ز دیوانه بازخواست


چون معدنست علم و در آن روح کارگر

 

 پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست


خوشتر شوی بفضل زلعلی که در زمی است

 

 برتر پری بعلم ز مرغی که در هواست


گر لاغری تو، جرم شبان تو نیست

 

 هیچ زیرا که وقت خواب تو در موسم چراست


دانی ملخ چه گفت چو سرما و برف دید:

 

تا گرم جست و خیز شدم نوبت شتاست

 
جان را بلند دار که این است برتری

 

پستی نه از زمین و بلندی نه از سماست


اندر سموم طیبت باد بهار نیست

 

 آن نکهت خوش از نفس خرم صباست


آن را که دیبه‌ی هنر و علم در بر است

 

 فرش سرای او چه غم ارزانکه بوریاست


آزاده کس نگفت ترا، تا که خاطرت

 

گاهی اسیر آز و گهی بسته‌ی هواست


مزدور دیو و هیمه‌کش او شدیم از آن

 

 کاین سفله تن گرسنه و در فکرت غذاست

 
تو دیو بین که پیش رو راه آدمی است

 

 تو آدمی نگر که چو دستیش رهنماست

 


بیگانه دزد را بکمین میتوان گرفت

 

 نتوان رهید ز آفت دزدی که آشناست


بشناس فرق دوست ز دشمن بچشم عقل

 

 مفتون مشو که در پس هر چهره چهره‌هاست

 
جمشید ساخت جام جهان‌بین از آنسبب

 

 کاگه نبود ازین که جهان جام خودنماست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و سوم شهریور 1387  |
 
 
بالا