تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 به حریم خلوت خود شبی چه شود نهفته بخوانیَم...هاتف اصفهانی
به حریم خلوت خود شبی چه شود نهفته بخوانیَم


به کنار من بنشینی و به کنار خود بنشانیَم


من اگر چه پیرم و ناتوان تو ز آستان خودت مران‏


که گذشته در غمت ای جوان همه روزگار جوانیَم


منم ای برید و دو چشم تر ز فراق آن مه نوسفر‏


به مراد خود برسی اگر به مراد خود برسانیَم


چو برآرم از ستمش فغان گله سر کنم من خسته جان


برد از شکایت خود زبان به تفقدات زبانیَم


به هزار خنجرم ار عیان زند از دلم رود آن زمان‏


که نوزاد آن مه مهربان به یکی نگاه نهانیَم


ز سموم سرکش این چمن همه سوخت چون بر و برگ من‏


چه طمع به ابر بهاری و چه زیان ز باد خزانیَم


شده‌ام چو هاتف بینوا به بلای هجر تو مبتلا‏


نرسد بلا به تو دلربا گر ازین بلا برهانیَم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سوم آذر 1388  |
 ای گمشده دل کجات جویم / در دام که مبتلات جویم ..هاتف اصفهانی
 

 ای گمشده دل کجات جویم

 

 در دام که مبتلات جویم


دیروز چو آفتاب بودی

 

  امروز چو کیمیات جویم

 
ای مرغ ز آشیان رمیده

 

 در دامگه بلات جویم


ای کشته‌ی غمزه‌ی نکویان

 

 از چشم که خونبهات جویم


ای بیمار ز جان گذشته

 

 کز هر که رسم دوات جویم


گاهی به دوات چاره خواهم

 

 گاهی به دعا شفات جویم


کس چاره‌ی درد تو نداند

 

 درمان مگر از خدات جویم


هاتف پی دل فتاده رفتی

 

 ای هر جایی کجات جویم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388  |
 ای که در جام رقیبان می پیاپی می‌کنی ...هاتف

ای که در جام رقیبان می پیاپی می‌کنی

 

 خون دل در ساغر عشاق تا کی می‌کنی

 


می‌نوازی غیر را هر لحظه از لطف و مرا

 

دم بدم خون در دل از جور پیاپی می‌کنی


راه اگر گم شد نه جرم ناقه از سرگشتگی است

 

بی گناه ای راه پیما ناقه را پی می‌کنی


ناله و افغان من بشنو خدا را تا به کی

 

گوش بر آواز چنگ و ناله‌ی نی می‌کنی


ساقیا صبح است و طرف باغ و هاتف در خمار

 

 گر نه در ساغر کنون می می‌کنی کی می‌کنی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام فروردین 1388  |
 زهی از رخ تو پیدا همه آیت خدایی...هاتف
زهی از رخ تو پیدا همه آیت خدایی


ز جمالت آشکارا همه فر کبریایی


نسپردمی دل آسان به تو روز آشنایی


خبریم بودی آن روز اگر از شب جدایی


نبود به بزمت ای شه ره این گدا همین بس


که به کوچه‌ی تو گاهی بودم ره گدایی


همه جا به بی‌وفایی مثلند خوب رویان


تو میان خوبرویان مثلی به بی‌وفایی


تو درون پرده خلقی به تو مبتلا ندانم


به چه حیله می‌بری دل تو که رخ نمی‌نمایی


شد از آشناییش جان ز تن و کنون که بینم


دل آشنا ندارد خبری ز آشنایی


گرهی اگر چه هرگز نگشوده‌ام طمع بین


که ز زلف یار دارم هوس گره‌گشایی


همه آرزوی هاتف تویی از دو عالم و بس


همه کام او برآید اگر از درش درآیی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه یازدهم فروردین 1388  |
 مپرس ای گل ز من کز گلشن کویت چسان رفتم ...هاتف اصفهانی
مپرس ای گل ز من کز گلشن کویت چسان رفتم

 
چو بلبل زین چمن با ناله و آه و فغان رفتم


نبستم دل به مهر دیگران اما ز کوی تو


ز بس نامهربانی دیدم ای نامهربان رفتم


منم آن بلبل مهجور کز بیداد گلچینان


به دل صد خار خار عشق گل از گلستان رفتم


منم آن قمری نالان که از بس سنگ بیدادم


زدند از هر طرف از باغت ای سرو روان رفتم


به امیدی جوانی صرف عشقت کردم و آخر

 
به پیری ناامید از کویت ای زیبا جوان رفتم


ندیدم زان گل بی‌خار جز مهر و وفا اما


ز باغ از جور گلچین و جفای باغبان رفتم


سخن کوته ز جور آسمان هاتف به ناکامی


ز یاران وطن دل کندم و از اصفهان رفتم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سوم فروردین 1388  |
 قاصد به خاک بر سر کویش فتاده کیست ..هاتف اصفهانی
قاصد به خاک بر سر کویش فتاده کیست


بر خاک آستانه‌ی او سرنهاده کیست

 
چون بر سمند آید و خلقیش در رکاب


همراه او سوار کدام و پیاده کیست


در کوی او عزیز کدام است و کیست خار


در بزم او نشسته که و ایستاده کیست


عزت ز محرمان بر او بیشتر کراست


دارد کسی که حرمت از ایشان زیاده کیست


آن کس که ساغر می نابش دهد کدام


وان کس که می‌ستاند از او جام باده کیست


رندی که باز بسته در عیش بر جهان


تنها به روی او در عشرت گشاده کیست


اغیار سر نهاده فراغت به پای یار


محرومتر ز هاتف از پا فتاده کیست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387  |
 خوش آنکه نشینیم میان گل و لاله ..هاتف

خوش آنکه نشینیم میان گل و لاله
ماه و تو به کف شیشه و در دست پیاله
در طرف چمن ساقی دوران می عشرت
در ساغر گل کرده و پیمانه‌ی لاله
بر سرو و سمن لل تر ریخته باران
بر لاله و گل در و گهر بیخته ژاله
وز شوق رخ و قامت تو پیش گل و سرو
بلبل کند افغان به چمن فاخته ناله
ای دلبر گلچهره که مشاطه‌ی صنعت
بالای گل از سنبل تر بسته کلاله
آهنگ چمن کن که به کف بهر تو دارد
گل ساغر و نرگس قدح و لاله پیاله
عید است و به عیدی چه شود گر به من زار
یک بوسه کنی زان لب جان بخش حواله
گفتی چه بود کار تو هاتف همه‌ی عمر
هر روز دعا گوی توام من همه ساله

 

هاتف

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نهم دی 1387  |
 هاتف
به حریم خلوت خود شبی چه شود نهفته بخوانیَم
به کنار من بنشینی و به کنار خود بنشانیَم
من اگر چه پیرم و ناتوان تو ز آستان خودت مران‏
که گذشته در غمت ای جوان همه روزگار جوانیَم
منم ای برید و دو چشم تر ز فراق آن مه نوسفر‏
به مراد خود برسی اگر به مراد خود برسانیَم
چو برآرم از ستمش فغان گله سر کنم من خسته جان
برد از شکایت خود زبان به تفقدات زبانیَم
به هزار خنجرم ار عیان زند از دلم رود آن زمان‏
که نوزاد آن مه مهربان به یکی نگاه نهانیَم
ز سموم سرکش این چمن همه سوخت چون بر و برگ من‏
چه طمع به ابر بهاری و چه زیان ز باد خزانیَم
شده‌ام چو هاتف بینوا به بلای هجر تو مبتلا‏
نرسد بلا به تو دلربا گر ازین بلا برهانیَم
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هشتم خرداد 1387  |
 
 
بالا