تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 در پي هر گريه ....مشیری

در پي هر گريه

من، بر اين ابري كه اين سان سوگوار

اشك بارد زار زار

دل نمي‌سوزانم اي ياران، كه فردا بي‌گمان

در پي اين گريه مي‌خندد بهار.

 

ارغوان مي‌رقصد، از شوق گل‌افشاني

نسترن مي‌تابد و باغ است نوراني

بيد، سرسبز و چمن، شاداب، مرغان مست مست

گريه كن! اي ابر پربار زمستاني

گريه كن زين بيشتر، تا باغ را فردا بخنداني!

 

گفته بودند از پس هر گريه آخر خنده‌اي‌ست

اين سخن بيهوده نيست

زندگي مجموعه‌اي از اشك و لبخند است

خنده شيرين فروردين

بازتاب گريه پربار اسفند است.

 

اي زمستان! اي بهار

بشنويد از اين دل تا جاودان اميدوار:

گريه امروز ما هم،  ارغوان خنده مي‌آرد به بار

 

زنده یاد فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیستم مرداد 1388  |
 شعری از فریدون مشیری
چرا از مرگ مي ترسيد ؟


چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟


چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟



- مپنداريد بوم نااميدي باز ،


به بام خاطر من مي كند پرواز ،


مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است .


مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است –



مگر مي اين چراغ بزم جان مستي نمي آرد

 ؟
مگر افيون افسون كار


نهال بيخودي را در زمين جان نمي كارد ؟


مگر اين مي پرستي ها و مستي ها


براي يك نفس آسودگي از رنج هستي نيست ؟


مگر دنبال آرامش نمي گرديد ؟


چرا از مرگ مي ترسيد ؟



كجا آرامشي از مرگ خوش تر كس تواند ديد ؟


مي و افيون فريبي تيزبال وتند پروازند


اگر درمان اندوهند ،


خماري جانگزا دارند

.

نمي بخشند جان خسته را آرامش جاويد


خوش آن مستي كه هشياري نمي بيند !



چرا از مرگ مي ترسيد ؟


چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟


بهشت جاودان آنجاست

.
جهان آنجا و جان آنجاست


گران خواب ابد ، در بستر گلبوي مرگ مهربان ، آنجاست !


سكوت جاوداني پاسدار شهر خاموشي ست

.

همه ذرات هستي ، محو در روياي بي رنگ فراموشي ست

.
نه فريادي ، نه آهنگي ، نه آوايي

،
نه ديروزي ، نه امروزي ، نه فردايي

،
زمان در خواب بي فرجام

،
خوش آن خوابي كه بيداري نمي بيند !



سر از بالين اندوه گران خويش برداريد


در اين دوران كه از آزادگي نام و نشاني نيست


در اين دوران كه هرجا " هركه را زر در ترازو

،
زور در بازوست " جهان را دست اين نامردم صد رنگ بسپاريد


كه كام از يكدگر گيرند و خون يكدگر ريزند


درين غوغا فرو مانند و غوغاها برانگيزند .

سر از بالين اندوه گران خويش برداريد

 
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آريد


چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟


چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟


چرا از مرگ مي ترسيد ؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سی و یکم تیر 1387  |
 
 
بالا