تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 مهر مادری شعر بسیار زیبایی از ایرج میرزا
داد معشوقه به عاشق پیغام


 که کند مادر تو با من جنگ


هر کجا بیندم از دور کند


  چهره پر چین و جبین پر آژنگ


با نگاه غضب آلوده زند

 
 بر دل نازک من تیر خدنگ


از در خانه مرا طرد کند


 همچو سنگ از دهن قلماسنگ


مادرسنگ دلت تا زنده است


 شهد در کام من و توست شرنگ


نشوم یکدل و یکرنگ تورا


  تا نسازی دل او از خون رنگ


گرتوخواهی به وصالم برسی


 بایداین ساعت و بی خوف و درنگ


روی و سینه تنگش بدری


 دل برون آری از آن سینه تنگ


گرم و خونین به منش بازآری

 
 تابرد زآیینه قلبم زنگ


عاشق بی خبر ناهنجار


 بل نه آن فاسق بی عصمت و ننگ


حرمت مادری از یاد ببرد


 مست از باده و دیوانه ز بنگ


رفت و مادر را افکند به خاک


سینه بدرید و دل آورد به چنگ


قصد سر منزل معشوقه نمود


 دل مادر به کفش چون نارنگ


از قضا خورد دم در به زمین


 واندکی رنجه شد او را آرنگ


آن دل گرم که جان داشت هنوز


 اوفتاد از کف آن بی فرهنگ


از زمین باز چو برخاست نمود


 پی برداشتن دل آهنگ


دید کز آن دل آغشته به خون


آید آهسته برون این آهنگ


آه دست پسرم یافت خراش


 وای پای پسرم خورد به سنگ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه چهارم تیر 1387  |
 شعری از ایرج میرزا
عاشقي محنت بسيار كشيد

 


تا لب دجله به معشوقه رسيد

 


نا شده از گل رويش سيراب

 


كه فلك دسته گلي داد با اب

 


نازنين چشم به شط دوخته بود

 


فارغ از عاشق دلسوخته بود

 

دید از روی شط اید بشتاب

 

 


گفت به به چه گل زيبايي

 


لايق دست چو من رعنايي

 


حيف ازون گل كه برد اب او را

 


كند از منظره ناياب او را

 


ديد در روي شط ايد به شتاب

 


نو گلي چون گل رويش شاداب

 


خواست كازاد كند از بندش

 


اسم گل برد در اب افكندش

 


خوانده بود اين مثل ان مايه ناز

 


كه نكويي كن ودر اب انداز

 


گفت به به چه گل زيباييست

 

 

لایق دست چو من رعنایی است

 


حيف ازون گل كه برد اب او را

 


كند از منظره ناياب او را

 


گفت رو تا كه زهجرم برهي

 


نام بي مهري بر من ننهي

 


مورد نيكي خواصت كردم

 


از غم خويش خلاصت كردم

 



باري ان عاشق بيچاره چو بط

 


دل بدريا زد وافتاد به شط

 


ديد ابيست گوارا ودرشت

 


بنشاط امد ودست از جان شست

 


دست پايي زد وگل را بربود

 


سوي دلدارش پرتاب نمود

 


گفت كاي افت جان سنبل تو

 


ما كه رفتيم بگير اين گل تو

 


بكنش زيب سر اي دلبر من

 


ياد ابي كه گذشت از سر من

 


جز براي دل من بوش مكن

 


عاشق خويش فراموش نكن

 


خود ندانست مگر عاشق ما

 


كه زخوبان نتوان خواست وفا

 


عاشقان گر همه را اب برد

 


خوب رويان همه را خواب برد

 


شاعر سترگ اذربايجاني ايرج ميرزا

 


با صداي گرم ودلنشين هنگامه اخوان

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هشتم آبان 1386  |
 
 
بالا