تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 ای مرغ سحر حسرت بستان که داری..وحشی بافقی
ای مرغ سحر حسرت بستان که داری


این ناله به اندازه‌ی حرمان که داری


ای خشک لب بادیه این سوز جگر تاب


در آرزوی چشمه‌ی حیوان که داری


ای پای طلب اینهمه خون بسته جراحت


از زخم مغیلان بیابان که داری


پژمرده شد ای زرد گیا برگ امیدت


امید نم از چشمه‌ی حیوان که داری


ای شعله‌ی افروخته این جان پر آتش


تیز از اثر جنبش دامان که داری


ما خود همه دانند که از تیر که نالیم


این ناله تو از تیزی مژگان که داری


وحشی سخنان تو عجب سینه گداز است


این گرمی طبع از تف پنهان که داری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388  |
 دوشم از آغاز شب جا بر در جانانه بود ...وحشی بافقی
دوشم از آغاز شب جا بر در جانانه بود


تا به روزم چشم بر بام و در آن خانه بود


دي كه مي آمد ز جولانگاه شوخي مست ناز


نرگسش بر گوشه دستار خوش تركانه بود

 
بهر آن ناآشنا ميرم كه فرد از همرهان


آنچنان مي شد كه گويا از همه بيگانه بود


آن نصيحتها كه مي كرديم اهل عشق را


اين زمان معلوم ما شد كان همه افسانه بود


قرب تا حاصل نشد دودم ز خرمن برنخاست


اتحاد شمع ، برق خرمن پروانه بود


سوختن با آتش است و عشق با ديوانگي


عشق بر هر دل كه زد آتش چو من ديوانه بود


وحشي از خون خوردن شب دوش نتوانست خاست


كاين مي مرد افكن امشب تا لب پيمانه بود

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هفتم مهر 1388  |
 اي مدعي از طعن تو ما را چه ملال است ...وحشی بافقی
اي مدعي از طعن تو ما را چه ملال است


با رد و قبول تو چه نقص و چه كمال است

 
گيرم كه جهان آتش سوزنده بگيرد


بي آب شود جوهر ياقوت محال است


اينجا سر بازارچه لعل فروشي است


مگشا سرصندوق كه پر سنگ و سفال است


ما را به هما دعوي پرواز بلند است


باري تو چه مرغي و كدامت پر و بال است


ما بلبل خوش لهجه اين باغ چه لافد


سوسن به زبان آوري خويش كه لال است

 
خوش باشد اگر هست كسي را سر پيكار


ناورد گه ما سر ميدان خيال است


خاموش نشين وحشي اگر صاحب حالي


كاينها كه تو گفتي و شنيدي همه قال است

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هفتم مهر 1388  |
 خود رنجم و خود صلح كنم عادتم اين است ....وحشی بافقی

خود رنجم و خود صلح كنم عادتم اين است


يك روز تحمل نكنم طاقتم اين است


بر خنجر الماس نهادم ز تو پهلو


آسوده دلا بين كه ز تو راحتم اين است


جايي كه بود خاك به صد عزت سرمه

 
بي قدرتر از خاك رهم ، عزتم اين است

 
با خاك من آميخته خونابه حسرت


زين آب سرشتند مرا ، طينتم اين است


ميلم همه جايي است كه خواري همه آنجاست


با خصلت ذاتي چه كنم فطرتم اين است


وحشي نرود از در جانان به صد آزار


در اصل چنين آمده ام ، خصلتم اين است

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هفتم مهر 1388  |
 خود رنجم و خود صلح كنم عادتم اين است ..وحشی بافقی

خود رنجم و خود صلح كنم عادتم اين است


يك روز تحمل نكنم طاقتم اين است


بر خنجر الماس نهادم ز تو پهلو


آسوده دلا بين كه ز تو راحتم اين است


جايي كه بود خاك به صد عزت سرمه


بي قدرتر از خاك رهم ، عزتم اين است


با خاك من آميخته خونابه حسرت


زين آب سرشتند مرا ، طينتم اين است


ميلم همه جايي است كه خواري همه آنجاست


با خصلت ذاتي چه كنم فطرتم اين است


وحشي نرود از در جانان به صد آزار


در اصل چنين آمده ام ، خصلتم اين است

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هفتم مهر 1388  |
 ای به خار هجر ما را سفته دل...وحشی بافقی
ای به خار هجر ما را سفته دل


 رحمتی کن بر من آشفته دل


رنگ رویم سربسر کرد آشکار


 سر اندر سالها بنهفته دل


قصه‌ی آتش، که در جان منست


بر زبان آب چشمم گفته دل


بر امید آنکه او را غم خوری


پیش خار غم چو گل بشکفته دل


سینه‌ی ما را، که خلوتگاه تست


 از غبار هر خیالی رفته دل


پیش ازینم هر کسی می‌داد پند


لیک از کس پند ناپذرفته دل


شرح بیداری و شبهای ترا


 اوحدی، زین پس مگو با خفته دل

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388  |
 تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است..وحشی بافقی
تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است


یک منزل از آن بادیه‌ی عشق مجاز است


در عشق اگر بادیه‌ای چند کنی طی


بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است


سد بلعجبی هست همه لازمه عشق


از جمله یکی قصه‌ی محمود و ایاز است


عشق است که سر در قدم ناز نهاده


حسن است که می‌گردد و جویای نیاز است


این زاغ عجب چیست که کبک دریش را


رنگینی منقار ز خون دل باز است


این مهره‌ی مومی که دل ماست چه تابد


با برق جنون کاتش یاقوت گداز است


وحشی تو برون مانده‌ای از سعی کم خویش


ورنه در مقصود به روی همه باز است

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388  |
 چه خوش بودی دلا گر روی او هرگز نمی‌دیدی ...وحشی بافقی

چه خوش بودی دلا گر روی او هرگز نمی‌دیدی

 

جفاهای چنین از خوی او هرگز نمی‌دیدی


سخن‌هایی که در حق تو سر زد از رقیب من

 

 گرت می‌بود دردی سوی او هرگز نمی‌دیدی


بدین بد حالی افکندی مرا ای چشم تر آخر

 

چه بودی گر رخ نیکوی او هرگز نمی‌دیدی


ز اشک ناامیدی کاش ای دل کور می‌گشتی

 

 که زینسان غیر را پهلوی او هرگز نمی‌دیدی


ترا سد کوه محنت کاشکی پیش آمدی وحشی

 

که می‌مردی و راه کوی او هرگز نمی‌دیدی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه پنجم اردیبهشت 1388  |
 الهي سينه اي ده آتش افروز ..وحشی بافقی
الهي سينه اي ده آتش افروز

 

در آن سينه، دلي و آن دل همه سوز



هر آن دل را كه سوزي نيست دل نيست

 

  دل افسرده غير از آب و گل نيست



دلم پر شعله گردان سينه پر دود

 

 زبانم كن به گفتن آتش آلود



كرامت كن دروني درد پرورد

 

 دلي دروي درون درد و برون درد



به سوزي ده كلامم را روايي

 

كز آن گرمي كند آتش گدايي



دلم را داغ عشقي بر جبين نه

 

 زبانم را بيان آتشين ده



سخن كز سوز دل تابي ندارد

 

 چكد گر آب از او آبي ندارد



دلي افسرده دارم سخت بي نور

 

 چراغي زو به غايت روشني دور



بده گرمي دل افسرده ام را

 

فروزان كن چراغ مرده ام را



ندارد راه فكرم روشنايي 

 

ز لطف پرتوي دارم گدايي



اگر لطف تو نبود پرتو انداز

 

 كجا فكر و كجا گنجينه راز



ز گنج راز در هر كنج سينه

 

 نهاده خازن تو صد دفينه



ولي لطف تو گر نبود به صد رنج

 

  پشيزي كس نيابد زان همه گنج



چو در هر كنج صد گنجينه داري

 

 نمي خواهم كه نوميدم گذاري



به راه اين اميد پيچ در پيچ

 

 مرا لطف تو مي بايد دگر هيچ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه چهارم اردیبهشت 1388  |
 وحشی بافقی ....هر چند ناز کردی ، نیازم زیاده شد
وحشی بافقی
 

هر چند ناز کردی ، نیازم زیاده شد

 

دردم فزود و سوز و گدازم زیاده شد

 
هر چند بیش کشت به ناز و کرشمه‌ام

 

رغبت به آن کرشمه و نازم زیاده شد

 
باز آمدی و شعله‌ی شوقم به جان زدی

 

کم گشته بود سوز تو بازم زیاده شد


درد تو کم نشد ز سفر بلکه سد الم

 

از رنج راه دور و درازم زیاده شد


وحشی به فکر چشم غزالی به هر غزل

 

انگیز طبع سحر طرازم زیاده شد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام فروردین 1388  |
 وحشی بافقی ....دلا عزم سفر دارم از آن در گفتم آگه شو
وحشی بافقی
 

دلا عزم سفر دارم از آن در گفتم آگه شو

 

اگر با من رفیقی می‌روم آماده‌ی ره شو


سبک باش ای صباح روز عشرت بس گران خیزی

 

تو هم از حد درازی ای شب اندوه کوته شو


هنوز از شب همان پاس نخست است ای فلک مارا

 

چه شد چون دیگران گو یک شب ما هم سحر گه شو


ز سیمای قصب درماهتاب افتاده جانها را

 

برآی ابر مشکین سایه پوش طلعت مه شو


بهشتی هست نام آن مقام عشق و حیرانی

 

ولی تا عقل هست آنجا نشاید رفت آگه شو


قبول ورد مردم از تک و پوی عبث خیزد

 

نه مردود در کس باش و نه مقبول در گه شو


هوای طبع تشویشات دارد خوش بیا وحشی

 

به اطمینان خاطر گوشه‌ای بنشین مرفه شو

 

اگر با من رفیقی می‌روم آماده‌ی ره شو

 


سبک باش ای صباح روز عشرت بس گران خیزی

 

تو هم از حد درازی ای شب اندوه کوته شو


هنوز از شب همان پاس نخست است ای فلک مارا

 

چه شد چون دیگران گو یک شب ما هم سحر گه شو


ز سیمای قصب درماهتاب افتاده جانها را

 

برآی ابر مشکین سایه پوش طلعت مه شو


بهشتی هست نام آن مقام عشق و حیرانی

 

ولی تا عقل هست آنجا نشاید رفت آگه شو

 
قبول ورد مردم از تک و پوی عبث خیزد

 

نه مردود در کس باش و نه مقبول در گه شو


هوای طبع تشویشات دارد خوش بیا وحشی

 

به اطمینان خاطر گوشه‌ای بنشین مرفه شو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام فروردین 1388  |
 در این فکرم که خواهی ماند با من مهربان یا نه ...وحشی

در این فکرم که خواهی ماند با من مهربان یا نه

 

به من کم می‌کنی لطفی که داری این زمان یا نه


گمان دارند خلقی کز تو خواریها کشم آخر

 

عزیز من یقین خواهد شد آخر این گمان یا نه


سخن باشد بسی کز غیر باید داشت پوشیده

 

نمی‌دانم که شد حرف منت خاطرنشان یا نه


بود هر آستانی را سگی ای من سگ کویت

 

تو می‌خواهی که من باشم سگ این آستان یا نه


نهانی چند حرفی با تو از احوال خود دارم

 

در این اندیشه‌ام کز غیر می‌ماند نهان یا نه


اگر زینسان تماشای جمال او کنی وحشی

 

 تماشا کن که خواهی گشت رسوای جهان یا نه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388  |
 سوز تب فراق تو درمان پذیر نیست...وحشی بافقی

سوز تب فراق تو درمان پذیر نیست

 

 تا زنده‌ام چو شمع ازینم گزیر نیست


هر درد را که می‌نگری هست چاره‌ای

 

درد محبت است که درمان پذیر نیست


هیچ از دل رمیده ما کس نشان نداد

 

پیدا نشد عجب که به دامی اسیر نیست


بر من کمان مکش، که از آن غمزه‌ام هلاک

 

 بازو مساز رنجه که حاجت به تیر نیست


رفتی و از فراق تو از پا درآمدم

 

باز آ که جز تو هیچکسم دستگیر نیست


سهلست اگر گهی گذرد در ضمیر تو

 

وحشی که جز تو هیچکسش در ضمیر نیست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388  |
  وحشی بافقی
روم به جای دگر ، دل دهم به یار دگر

 

 هوای یار دگر دارم و دیار دگر

 

 
به دیگری دهم این دل که خوار کرده‌ی تست

 

 چرا که عاشق تو دارد اعتبار دگر

 


میان ما و تو ناز و نیاز بر طرف است

 

به خود تو نیز بده بعد از این قرار دگر

 


خبر دهید به صیاد ما که ما رفتیم

 

 به فکر صید دگر باشد و شکار دگر


خموش وحشی از انکار عشق او کاین حرف

 

 حکایتیست که گفتی هزار بار دگر

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388  |
 ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم ...وحشی بافقی
ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم

 
امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم


دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند


از گوشه‌ی بامی که پریدیم ، پریدیم


رم دادن صید خود از آغاز غلط بود


حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم


کوی تو که باغ ارم روضه‌ی خلد است

 
انگار که دیدیم ندیدیم، ندیدیم


سد باغ بهار است و صلای گل و گلشن


گر میوه‌ی یک باغ نچیدیم ، نچیدیم


سرتا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل


هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم


وحشی سبب دوری و این قسم سخنها


آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387  |
 الهي سينه اي ده آتش افروز ..وحشی بافقی
الهي سينه اي ده آتش افروز

 در آن سينه، دلي و آن دل همه سوز

هر آن دل را كه سوزي نيست دل نيست

 دل افسرده غير از آب و گل نيست

دلم پر شعله گردان سينه پر دود

 زبانم كن به گفتن آتش آلود

كرامت كن دروني درد پرورد

 دلي دروي درون درد و برون درد

به سوزي ده كلامم را روايي

 كز آن گرمي كند آتش گدايي

دلم را داغ عشقي بر جبين نه

 زبانم را بيان آتشين ده

سخن كز سوز دل تابي ندارد

  چكد گر آب از او آبي ندارد

دلي افسرده دارم سخت بي نور

 چراغي زو به غايت روشني دور

بده گرمي دل افسرده ام را

فروزان كن چراغ مرده ام را

ندارد راه فكرم روشنايي

 ز لطف پرتوي دارم گدايي

اگر لطف تو نبود پرتو انداز

 كجا فكر و كجا گنجينه راز

ز گنج راز در هر كنج سينه

 نهاده خازن تو صد دفينه

ولي لطف تو گر نبود به صد رنج

 پشيزي كس نيابد زان همه گنج

چو در هر كنج صد گنجينه داري

  نمي خواهم كه نوميدم گذاري

به راه اين اميد پيچ در پيچ

 مرا لطف تو مي بايد دگر هيچ


وحشی بافقی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه دهم اسفند 1387  |
 وحشی بافقی
یک همدم و همنفس ندارم

میمیرم و هیچ کس ندارم



گویند بگیر دامن وصل

میخواهم و دسترس ندارم



دارم هوس و نمیدهد دست

آن نیست که این هوس ندارم



گفتی گله ای ز ما نداری

دارم گله از تو، پس ندارم؟



وحشی نروم به خواب راحت

تا تکیه به خار و خس ندارم
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387  |
 به دست اور بتی جان بخش وعیش جاودانی کن...وحشی بافقی
به دست آور بتی جان بخش و عیش جاودانی کن


حیات خضر خواهی فکر آب زندگانی کن


دل مینای می‌باید که باشد صاف با رندان


دگر هرکس که باشد گو چو ساغر سرگرانی کن


به آواز دف و نی خاکبوس دیر می‌گوید

 
بیا خاک در میخانه باش و کامرانی کن


ز رنگ آمیزی دوران مشو غافل ز من بشنو


می رنگین به جام انداز و عارض ارغوانی کن


نصیحت گوش کن جانا که از غم پیر می گردی


صراحی گیر و ساغر خواه و خطی از جوانی کن

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه دوم دی 1387  |
 شعر بسیار زیبایی از وحشی بافقی

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید


داستان غم پنهانی من گوش کنید

 

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید


گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

 

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟


سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟

 

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم


ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

 

عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم


بسته سلسله سلسله مویی بودیم

 

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود


یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

 

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت


سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

 

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت


یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

 

اول آنکس که خریدار شدش من بودم


باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او


داد رسوایی من شهرت زیبایی او

 

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او


شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

 

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد


کی سر برگ من بی سروسامان دارد

 

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر


که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر

 

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر


بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

 

بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود


من بر این هستم و البته چنین خواهد بود

 

پیش او یار نو و یار کهن هردو یکیست


حرمت مدعی و حرمت من هردو یکیست

 

قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو یکیست


نغمه بلبل و غوغای زغن هر دو یکیست

 

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود


زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

 

چون چنین است پی کار دگر باشم به


چند روزی پی دلدار دگر باشم به

 

عندلیب گل رخسار دگر باشم به


مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به

 

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش


سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

 

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست


می توان یافت که بر دل ز منش یاری هست

از من و بندگی من اگر اشعاری هست


بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

 

به وفاداری من نیست در این شهر کسی


بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی

 

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است


راه صد بادیه درد بریدیم بس است

 

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است


اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

 

بعد از این ما و سر کوی دل آرای دگر


با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

 

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود


آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

 

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود


چه گمان غلط است این برود چون نرود

 

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود؟


دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود؟

 

ای پسر چند به کام دگرانت بینم


سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم

 

مایه عیش مدام دگرانت بینم


ساقی مجلس عام دگرانت بینم

 

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند


چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

 

یار این طایفه خانه برانداز مباش


از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

 

می شوی شهره، به این فرقه هم آواز مباش


غافل از لعب حریفان دغل باز مباش

 

به که مشغول به این شغل نسازی خود را


این نه کاری ست مبادا که ببازی خود را

 

در کمین تو بسی عیب شماران هستند


سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند

 

داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند


غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

 

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری


واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

 

گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت


وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

 

شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت


با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

 

حاش لله که وفای تو فراموش کند


سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام تیر 1387  |
 
 
بالا