گفت خوانی که چنین الوان است
لایق تحفهی این مهمان است
میکنم شکر که درویش نیم
خجل از ماحضر خویش نیم
گفت و بنشست و بخورد از آن گند
تا بیاموزد از آن مهمان پند
عمر در اوج فلک برده به سر
دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش
حَیَوان را همه فرمانبر خویش
سینهی کبک و تذرو تیهو
تازه و گرم شده طعمهی او
بار ها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلک طاق ظفر
اینک افتاده در این لاشهی گند
باید از زاغ بیاموزد پند
بوی گندش دل و جان تافته بود
حال بیماری دق یافته بود
دلش از وحشت بیزاری ریش
گیج شد بست دمی دیدهی خویش
یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی و مهر
شادی و نصرت و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است
دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زینها نیست
هرچه بود از همه سر خواری بود
وحشت و نفرت و بیماری بود
بال بر هم زد و بر خواست ز جا
گفت ای دوست ببخشای مرا
سالها باش و بر این گند بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالا تر شد
راست با مهر فلک همسر شد
لحظهای بعد بر این چرخ کبود
نقطه ای بود و دگر هیچ نبود
«دکتر پرویز ناتل خانلری
|
+| نوشته شده توسط
عذرا مجیبی در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387
|