تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 عاشق مشوید اگر توانید..سنائی

عاشق مشوید اگر توانید


تا در غم عاشقی نمانید


این عشق به اختیار نبود


دانم که همین قدر بدانید


هرگز مبرید نام عاشق


تا دفتر عشق بر نخوانید


آب رخ عاشقان مریزید


تا آب ز چشم خود نرانید


معشوقه وفا به کس نجوید


هر چند ز دیده خون چکانید


اینست رضای او که اکنون


بر روی زمین یکی نمانید


اینست سخن که گفته آمد


گر نیست درست بر مخوانید


بسیار جفا کشید آخر


او را به مراد او رسانید


اینست نصیحت سنایی


عاشق مشوید اگر توانید

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388  |
 سنایی...جام می پر کن که بی جام میم انجام نیست

سنایی

 

  جام می پر کن که بی جام میم انجام نیست

 

تا به کام او شوم این کار جز ناکام نیست


ساقیا ساغر دمادم کن مگر مستی کنم

 

زان که در هجر دلارامم مرا آرام نیست


ای پسر دی رفت و فردا خود ندانم چون بود

 

عاشقی ورزیم و زین به در جهان خودکام نیست


دام دارد چشم ما دامی نهاده بر نهیم

 

کیست کو هم بسته و پا بسته‌ی این دام نیست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام فروردین 1388  |
 تا بدیدم زلف عنبرسای تو ...سنائی
تا بدیدم زلف عنبرسای تو

 

وان خجسته طلعت زیبای تو


جان‌و دل نزدت فرستادم نخست

 

 آمدم بی‌جان و دل در وای تو


بی دل و بی‌جان ندارد قیمتی

 

بنگر این بی‌قیمت اندر جای تو


آستین پر خون و دیده پر سرشگ

 

چشم خیره در رخ زیبای تو


مشک و عنبر بارد اندر کل کون

 

چون فشانی زلفک رعنای تو


من نیارم دید در باغ طرب

 

سرو از رشک قد و بالای تو


من نیارم دیدن اندر تیره شب

 

 مه ز رشک روی روح افزای تو


چون برون آیم ز زندان فراق

 

تا نیارندم خط و طغرای تو


پس بجویم من ترا و عاقبت

 

کشته گردم آخر اندر پای تو



سنائی 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه چهاردهم فروردین 1388  |
 خیز تا بر یاد عشق خوبرویان می‌زنیم..سنائی
خیز تا بر یاد عشق خوبرویان می‌زنیم


پس ز راه دیده باغ دوستی را پی زنیم

از نوای ناله‌ی نی گوشها را پر کنیم


وز فروغ آتش می چهره‌ها را خوی زنیم

چون درین مجلس به یاد نی برآید کارها


ما زمانی بیت خوانیم و زمانی نی زنیم

زحمت ما چون ز ما می پاره‌ای کم می‌کند


خرقه بفروشیم و خود را بر صراحی می‌زنیم

چنگ در دلبر زنیم آن دم که از خود غایبیم


پس نیم اکنون چو غایب چنگ در وی کی زنیم

از برای بی نشانی یک فروغ از آه دل


در بهار و در خزان و در تموز و دی زنیم

دفتر ملک دو عالم را فرو شوییم پاک


هر چه آن ما را نشانست آتش اندر وی زنیم



سنایی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه دهم اسفند 1387  |
 ملكا ذكر تو گويم كه تو پاكي و خدايي...سنائی
ملكا ذكر تو گويم كه تو پاكي و خدايي


نروم جز بهمان ره كه توام راهنمايي

همه درگاه تو جويم همه از فضل تو پويم


همه توحيد تو گويم كه بنوحيد سزايي

تو حكيمي تو عظيمي تو كريمي تو رحيمي


تو برازنده فضلي و سزاوار ثنايي

بري از رنج و گدازي بري از درد و نيازي


بري از بيم و اميدي بري از چون و چرائي

نتوان وصف تو گفتن كه تو در فهم نگنجي


نتوان شبه تو جستن كه تو در وهم نيائي

همه عزّي و جلاللي همه علمي و يقيني


همه نوري و سروري همه جودي و سخائي

لب و دندان سنائي همه توحيد تو گويد


مگر از آتش دوزخ بودش روي رهايي



سنائي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هشتم اسفند 1387  |
 
 
بالا