تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 ساز خاموش از استاد مقصودی

 

من ز خوبان جهان مِهر و وفا مي خواهم

 

 دانم اين نيست، ندانم كه چرا مي خواهم

 

اين همانا مَثَل سنگ و سبو را ماند

 

 او جفا دارد و من مهر و وفا مي خواهم

 

زشت و زيبا چه تفاوت كند از جانب دوست

 

 جمله نيكوست وفا يا كه جفا مي خواهم

 

با رقيب آمده ، بر ديدن بيمار ، حبيب

 

نا طبيب است و مرا بين كه دوا مي خواهم

 

پنجه اي نيست كه با لطف مرا بنوازد

 

 ساز خاموشم و بس شور و نوا مي خواهم

 

گفته بودي ك تو روزي ز غمم خواهي مُرد

 

جان فداي تو، من اين را ز خدا مي خواهم

 

گر بود دادگهي روز قيامت برپا

 

من در آن دادرسي تورا مي خواهم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387  |
 با صفحه سپید شعری زیبا از رسول مقصودی

اي صفحۀ سپيد!


با من تو از تمام كسان مهربانتري


كه سينۀ زلال و سپيدت را


اينگونه بي دريغ گشائي به روي من


تين هيچگونه تشويشي


از بيم جاهلاني كهِ ت پاره مي كنند


بي هيچگونه بدانديشي


مانند موشها كه به ديوارند


اي صفحۀ سپيد!


اكنون كه گفتگوي دلم با تو مي رود


زنهار تا گمان نبري من نيز


مي خواهم اينكه خود را تنها به سايه ام


بشناسم. نه!


هيچم چنين مباد!


من خويش را


هرگز جدا ز خلق نمي دانم.


اي صفحۀ سپيد من! آنك كژدم!


من سينۀ سپيد ترا با نُك قلم


اينك سياه لانۀ كژدم هايي كردم


كه نيش هاي چندش آورشان سوي چشم من


با جنبشي عجيب كج و راست مي شوند

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387  |
 شعر بسیار زیبایی غم ..عشق.. از رسول مقصودی همسر فقیدم

گرچه رامم نشدي هيچ دمي بهتر ازين


ليك خواهم كه شوي باز كمي بهتر ازين


با رقيب آمده اي بر سر بيمار غمت


رنجه فرما به عيادت قدمي بهتر ازين


باغبان را نسزد گريه به پاي گلچين


گر كرم مي كني اي گل ، ستمي بهتر ازين


اهتزازي بكن اي شعلة فانوس نشين


كه به پروانه نزيبد كرمي بهتر ازين


رقم حُسن تو زيبا زده نقاش ازل

 
اين هنرمند كجا زد زقمي بهتر ازين


قبلۀ طاعت ما جز خم ابروي تو نيست


راستي را به جهان نيست خمي بهتر ازين


سرفرازم كه كشم پرچم عشق تو بدوش


كس نيفراشت به عالم علمي بهتر ازين


تا غم عشق، ترا هست، عزيزش مي دار


گر ببايد خوري غم ، چه غمي بهتر ازين

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیستم مرداد 1387  |
 چراغها وفانوسها شعر منتشر نشده اي از رسول مقصودي
 
شب را چراغي مي بايد مهتاب وار



تا كودك پيمودن



از بطن ديدن بزايد



ورنه كسي را از پرتگاه هولناك



اميد گريز گاهي نميتواند بود



تدبير زيستن را چراغي است



واحساس ديدار همرهان را فانوسي است



چراغها خانه را روشن مي كنند



ولي در فضاي پهناور شب



كورسويي بيش ندارند



چراغها پيش پا را روشن مي كنند



بي نثار فروغي به شاهراه گمشده



چرا كه انيشتن



اموزگارانه



مغزها را براي انفجار بارور مي كند



فانوسها روشنتر بودند



ولي دردا



كه تند باد ها



در كشتن انها



شتابي هراسناك دارند



چرا كه هنگامه اي چنان گريز ناك است



كه پدران دلباخته عروسان خويشند



ومادران رقيب دخترانشان



وعشق كالايي است بازاري



كه تنها به سكه زرينش مي توان خريد



چراغها خاموشند



وفانوس ها در رهگذر بادها



تلاشي مذبوحانه دارند



وما را در قعر ظلمت



جز ماندن نا گزير .گريزي نيست



رسول مقصودي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هجدهم خرداد 1387  |
 در پی یاری دیگر شعری از رسول مقصودی
درپي ياري ديگر
 درپي ياري ديگرmagnify

در پي ياري ديگر

 

بعد از اين دست من و دامن ياري ديگر

 

دل سودائي و سوداي نگاري دیگر

 

رنج آوارگي ام بايد ازين يار و ديار

 

تا كه ياري به كف آرم به دياري ديگر

 

زين بهارم «گل زرد» يست حوالت ـ بايد

 

كار دل كرد حوالت به بهاري ديگر

 

« گل بي خار» بجويم، كه بدو دل بندم

 

نشكند تا به دلم بيهده خاري ديگر

 

چند بايد كه خورم غوطه به درياي غمت

 

مي برم زورق خود را به كناري، ديگر

 

روز وصلم همه بگذشت به دشمنكامي

 

باز سوي تو بيايم به چه كاري ديگر

 

در كمينگاه شغالان نبود طعمۀ شير

 

بايد از دشت دگر جُست شكاري ديگر

 

سرگرانم كند اين باده خدايا مد دي!

 

باشدم دردسر از سوي خماري ديگر

 

سوز عشقي كه به دل بود فرو مي ميرد

 

بايد افكند در اين خانه شرار ی ديگر

 

شهسواري كه به جولانگه دل بود گريخت

 

بايد انگيخت غباري ز سواري ديگر

 

اي دل آن به كه مپوئي پس ازين راه وفا

 

بينمت طاقت آزار نداري ديگر

 

تو نه چوپاني آهوروشان ميداني

 

به، كه در كوي بتان پانگذاري ديگر

مرداد 1345

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  |
  در دام شب از رسول مقصودی
 
در دام شب magnify

پیک نوروز می دهد پیغام

که دگر با ره تازه شد ایّام

امد از ره بهار تازه ولی

هیچ ما را نداد تازه پیام

زانکه ما را چو سال رفته هنوز

برنیاید ز دور گیتی، کام

داغ حسرت نگر به دلهامان

لاله منگر گرفته بر کف جام

کانچه ریزد به جام هستی ما

خون د ل هست نی شراب مدام

شب چو دیوی سیاه بالاپوش

سر برآورده از درو از بام

می مکد سوی چشمهامان را

همچو خفاش شوم خون آشام

این هیولای تیره و سنگین

می کند آنچه در خور دشنام

وحشت آنگونه چیره گشت که مرغ

باز نشناخت آشیانه ز دام

کسی روا بود آن سپیدی را

اینچنین هول و تیرگی فرجام

مرگ ، پاداش نامداران شد

ننگ ، بهتر در این زمانه که ، نام

تا کی آخر اسیر شب بودن

کی رسد صبح را زمان سلام

ای به آیین «سپتیمان» برخیز!

برفروز آتشی سپی بر بام

که فرو ریخت کاخ مهرآیین

كه فرو مرد اتش پدرام

بهار 1349

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387  |
 حضور در مه مقدمه ای بر زندگی شادروان رسول مقصودی
يادداشت


حضور در مه


31 سال پيش رسول مقصودي شاعر فقيد زنجاني زندگي را در تهران

بدرود گفت. او متولد 1320 بود و در زمان مرگ 33 سال بيشتر نداشت

شاعري كه در حيات اندك ادبي خود چشم اهالي فرهنگ و ادب و هنر

را به سوي خود جلب كرد و توانايي خارق العاده او در درك مسائل

اجتماعي زمان و قريحۀ سرشار ادبي و مطالعۀ بي امان متون ادبي و

فلسفي از رسول مقصودي شاعري ساخت كه در دو حيطۀ شعر

نيمايي و تغزل كلاسيك چست و چابك مي نمود. قرائت

اگزيستانساليسم به روايت سارتر زيربناي تفكر او را پي مي ريخت و آثار

 او را به سمت چپ متعهد سوق مي داد، اگر چه در حوزۀ غزل به تعبير

 درست منوچهر آتشي حافظانه مي سرود و گرايشي به غزل نو نشان

 نمي داد. شايد اگر زمانه مهلتي به او مي داد با توجه به توانائي و

استعداد هنري ، دور از ذهن نبود كه به تحولي در سرايش غزل نيز

دست يابد و تجربه هايي زيبا از خود به يادگار بگذارد. از منظر امروز،

موضوعات و شيوۀ رويكرد به مسائل اجتماعي ديگر آنگونه نيست كه در

 شعرهاي او متجلي است و دگرگوني زمانه مسائل و مباحث جديدي را

 در حوزۀ تفكر روشنفكري مطرح كرده است، بنابراين اگر در شعرهاي او

 ديدگاه هاي فمينيستي يا رويكردهاي روشنفكري امروز ديده نمي شود

 بايد در خاطر داشت كه مسائل مطرح در فضاي انديشۀ آن روز چه بوده

 است از اينرو آنچه كه بر جا مانده است و شايستۀ تأمل مي باشد

 جوهرۀ هنري و تعهد سرشار از ايمان او نيبت به انسان است، شاعري

 كه همه لحظات زندگي را با دقائق و ظرائف آن در شعرهاي خويش

بيادگار گذاشت و از رنج جانكاه بشري سخن گفت اين مجموعه يادگار

انساني است كه شايد بيش از همه چيز زندگي را با تمام ابعاد زيبايش

 

 دوست مي داشت.

 


اينك همسرش بانو عذرا مُجيبي بهمراه فرزندانش بهزاد و سپيده

 

بامدادان را  باعطر شعرهاي او مي آغازند و شامگاهان را با ياد عاشقانه

 

 هاي او در غزل هايش به پايان مي برند.


ياد و نامش گرامي باد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386  |
 شعری از رسول مقصودی
تو در پياله هستي شراب ناب مني


به ساغر طربم ريز چون شراب مني


طراوت نفس باغ سبز رويايي


نسيم جلگه مخمل نماي خواب مني


هواي تازه وجانبخش بامدادي تو


مرا از اين عجب ايد كه در كتاب مني


تو با نگاه غم انگيز وچشم بيمارت


ملال شعر مني مستي شراب مني


عطش فزايد درمن ترا چو مي نوشم


بسان چشمه نوشي ولي سراب مني

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 برای یگانه ام عذرا شعری عاشقانه از رسول مقصودی
تب داغ

 

 

شب که اندام چون نیلوفر

 

تنگ در بستر من من می پیچد

 

میل اغوش تو چون سکر شراب

 

برهمه پیکر من می پیچد

 

ساقه نازک لبهای ترا

 

بس گل بوسه که می اراید

 

وبر انگیزد لب های مرا

 

هوس بوسه کزو برباید

 

وسر انگشتانم اهسته ونرم

 

به سراشیب تنت می لغزد

 

وتنت زیر نوازشهایم

 

در تب داغ هوس می لرزد

 

دیده بر هم نهی ودستانت

 

بازوانم را می گیرد تنگ

 

وز تپش های دلت می خوانم

 

که مرا نیست دگر جای درنگ

 

همه تن یک لب خواهنده شوی

 

که خوری جرعه ای از جام هوس

 

ومنت مست بدانگونه کنم

 

که لبت خواهد ودل گوید بس

 

وانگه از مستی لبریز وتهی

 

غرق در پوچی ودر بی خویشی

 

سرد وافسرده وخالی زهوس

 

سر فرو هشته ومی اندیشی

 

۳۰/۱۰/۵۰ رسول مقصودی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386  |
 شعر پیشگویی ادامه هذیان دل از عذرا مجیبی

پيشگويي

 

 

 

  بیست سي روز دگر

 

 

 

 من پدر خواهم شد

 

 

 

 و سپس كيف پدر بودن در رگهايم جاري خواهد شد

 

 

 

 و بخود خواهم باليد ك در خلقت انساني سهمي دارم

 

 

 

 كه برانگيخته ام قلبي را به تپيدن در كالبدي

 

 

 

 آنچنان قلبي كه پس از چندين سال «دوست خواهد

 

 

 

 

داشت»

 

 

 

 

مادرش او را با شوق فراوان، لالائي خواهد گفت

 

 

 

 

 و سپس جامۀ دامادي يا تازه عروسي را ـ آرزومندانه

 

 

 

 

 در خيال خود بر قامت فرزند برومندش خواهد پوشاند

 

 

 

 

و اگر آبله و مخملك و حصبه و ديگر نعمت هاًً

 

 

 

 

 که برای کودک ایرانی ارزانی است

 

 

 

 

 داغ او را به دل ما ننهند؛

 

 

 

 

 روزگاري به دبستان خواهد رفت

 

 

 

 

 و به او خواهند آموخت كه     از گهواره تا  گور

 

 

 

 

 غير تحصيل ، پي كاري ديگر نرود!

 

 

 

 

 و خدا را نيز ز خاطر نبرد، چون به هر حال و به هر

 

 

 

 

 لحظه ، خدا،

 

 

 

 

 زاغ سياهش را ، چوب خواهد زد!

 

 

 

 

 و دگر خواهند آموخت

 

 

 

 كه لذيذ است ـ فقط ـ نان و پنير

 

 

 

 و دگر «بابا» نيز ندارد و نخواهد داشت، نه دندان و

 

 

 

 نه نان!

 

 

 

و ازين خزعبلاتً

 

 

 

 

 كه براي  ده پشتش كافي ست، تا بگويند كه دانشمند

 

 

 

 

 است!

 

 

 

 

 ولي كودك من

 

 

 

 

 ظاهراً كودن خواهد بود

 

 

 

 

 و در اثناي دُر افشاني معلوم معلم

 

 

 

 روي ميز تحرير ،

 

 

 

 

 يادگاري  خواهد كَند!

 

 

 

 

 ساختمان مدرسه را شايد

 

 

 

 

 مشتري خواهد شد؛ و به دل خواهد گفت

 

 

 

 

 «كاشكي اينجا خا نه ما مي بود!»

 

 

 

 مستراح مدرسه را هم به چرندياتي چند

 

 

 

 

 مزيّن خواهد كردً

 

 

 

 

 بچه هائي كه پدرشان نه چو «من» بي چيزند،

 

 

 

 در كنارش خواهند نشست،

 

 

 

 

 و  در ايام بدهكاري من

 

 

 

 

 

 بي رحم ترينِ آنها،

 

 

 

 

 به لباس كهنه و فرسودۀ او خواهند خنديد.و پس از

 

 

 

 

 چندين سال

 

 

 

 

 من دگرباره بخود خواهم باليد

 

 

 

 

 راستي كه مرا سهمي در زندگي «انساني» ست،

 

 

 

 

 راستي را كه برانگيخته ام «قلبي» را به تپيدن در

 

 

 

 

 كالبدي

 

 

 

 

 آنچنان قلبي ، كه يقين مي دانم، دوست مي دارد؛

 

 

 

 

 دوست مي دارد انسان ها را

 

 

 

 

 و قناريها را.

 

 

 

 

و پس اندازش را

 

 

 

 

 ـ اندكي گر داشته باشد ـ

 

 

 

 

 صرف مي سازد؛

 

 

 

 

 تا تهي مانند ، قفسها ، ز قناريها

 

 

 

 

 اما ...

 

 

 

 

 با پس  اندازش ، تنها ،

 

 

 

 

 يك يا دو قناري را

 

 

 

 

 مي تواند آزاد كند

 

 

 

 

 و دلش مي گيرد.

 

26/11/46

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام دی 1386  |
 گریه های پنهان مقصودی
 

اي تازه شكوفۀ جواني

 

لبخند بزن دمي به رويم

 

مگذار كه گريه هاي پنهان

 

چنگ آخته بفشرد گلويم

 

بگشاي دهان و خنده سرز ن

 

بر دامن سبزه هاي اندوه

 

مگذار كه بر دلم نشيند

 

سنگيني بارهاي اندوه

 

مگذار خزان نامرادي

 

پژمرد ه كند گل اميدم

 

باز آي كه گويمت يكايك

 

كز جور فلك چه ها كشيدم

 

گشتند جدا همه عزيزان

 

چون برگ ز شاخۀ وجودم

 

و امروز به ياد رفتگانم

 

فرياد غم آيد از سرودم

 

آوارۀ آسمان دردم

 

چون ابر گرفتۀ غم انگيز

 

افسرده و خسته بال و سردم

 

همرنگ غروب هاي پاييز

 

در شام سياه نااميدي

 

ماه رخ تست آرزويم

 

اي تازه شكوفۀ جواني

 

لبخند بزن دمي برويم

 

زمستان 1338
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه پانزدهم دی 1386  |
 ستاره سحر از مقصودی

ستارۀ سحرم روشن و دل انگيزم

 

 

 سرشك شوقم و از چشم شب فروريزم

 

 

براي جستن خورشيد همچو فانوسي

 

 

 سحر ز پنجۀ لرزان شب بياويزم

 

 

چنان به مهر جهانتاب مهر مي ورزم

 

 

 كه بهر ديدن رويش ز جان نپرهيزم

 

 

به هر صباح بياد پيالۀ خورشيد

 

 

 به جام خويش شراب صبوح مي ريزم

 

 

هنرنمائي من بين كه تا تبسم خويش

 

 

 «سپيدي» و «سيهي» را به هم بياميزم

 

 

پاييز 1340
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دوم دی 1386  |
 شوره زار شعری از رسول مقصودی

شوره زار

 

 

ديگر ز باغ سرد ملال آور دلم

 

 

 بي روي تو شكوفۀ شعري نمي دمد

 

 

بي زلف تو غزال گريزندۀ خيال

 

 

 از دشت هاي خاطره ام سخت مي رمد

 

 

در اين كوير تب زدۀ آروزي من

 

 

 يك چشمۀ اميد دريغا كه سرنزد

 

 

بگذشت بس بهار و پرستوي كوچكي 

 

 

 در اين فضاي گرم و تب آلود پر نزد

 

 

دارم اميد آنكه بهاران فرا رسد

 

 

 تا شعر من چو شاخۀ  گل بارور شود

 

 

تا زلف تو چون كمند بپيچد بگردنم

 

 

 تا آهوي خيال من آرامتر شود

 

 

دارم اميد آنكه نسيم نوازشي

 

 

 از تار گيسوي تو نوازد ترانه ها