تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 شب را چراغي مي بايد مهتاب وار...شعر از زنده یاد رسول مقصودی
 شب را چراغي مي بايد مهتاب وار

 تا كودك پيمودن از بطن ديدن بزايد

 ورنه كسي را از پرتگاه هولناك اميد

 گريز گاهي نميتواند بود

 تدبير زيستن را چراغي است

 واحساس ديدار همرهان را فانوسي است

 چراغها خانه را روشن مي كنند

 ولي در فضاي پهناور شب

 كورسويي بيش ندارند

 چراغها پيش پا را روشن مي كنند

بي نثار فروغي به شاهراه گمشده

 چرا كه انيشتن اموزگارانه

 مغزها را براي انفجار بارور مي كند

 فانوسها روشنتر بودند ولي دردا

 كه تند باد ها در كشتن انها

 شتابي هراسناك دارند

 چرا كه هنگامه اي چنان گريز ناك است

كه پدران دلباخته عروسان خويشند

 ومادران رقيب دخترانشان

 وعشق كالايي است بازاري

 كه تنها به سكه زرينش مي توان خريد

 چراغها خاموشند وفانوس ها در رهگذر بادها

تلاشي مذبوحانه دارند

 وما را در قعر ظلمت جز ماندن نا گزير

 

 .گريزي نيست



رسول مقصودي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سوم آبان 1388  |
 نمي شود به كسي گفت...رسول مقصودی
نمي شود به كسي گفت

 

اندوه خويش را به خدا گفتم

اما ...

گوش خدا به نالۀ من آشنا نبود

ور زانكه خويش را نفريبم ـ هر آينه ـ

بيگانه اند با من يزدان و اهرمن.

مي خواستم به ماه بگويم حديث درد

نوميدم شكفت به خاطر  كه ماه نيز

درد آشناي من نتواند بود

كه ش گوشي از براي شنيدن نيست

ـ مانند آسمان ـ

ديوانگي ست با مه اگر گويم اين سخن

آه ...

بغضي است در گلوي من اما ...

آن را نمي شود به كسي گفت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و نهم فروردین 1388  |
 تنازع...رسول مقصودی
تنازع


زمانی که به زنجیر کشیده می شود


جگر گوشه صدفها


بگردن روسپیان


ولگد مال می شود


چرم ستوران


به پای ادمیان


ولخته می بندد


خون درماندگان


به چنگال درندگان


چندان بدور نیست


که بشری از تماشاگران


مجسمه ازادی


قبر چوبین مردگان را


به جستجوی زباله


که دریا از کشتار نخستین به یادگار دارد


تا قعر اقیانوس بکاود


لیکن درین ماجرا


انصاف را جای انست


آنک آنک


بنگرید عرق شرم بر جبین ایشمن؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هجدهم فروردین 1388  |
 وای گل سرخ سفیدم کی می آیی..شعر ترانه : محمد نوری
وای گل سرخ سفیدم کی می آیی

 

 بنفشه برگ بیدم کی می آیی


تو گفتی گل در آید من می یایم


وای گل عالم تموم شد کی می یایی

 

جان مریم چشماتو وا کن منو صذا کن


شد هوا سفید، در اومد خورشید

 

وقت اون رسید، که بریم به صحرا

 

وای نازنین مریم


جان مریم چشماتو وا کن منو صدا کن


بشیم روونه، بریم از خونه، شونه به شونه،

 

به یاد اون روزا

 

وای نازنین مریم، وای نازنین مریم، وای نازنین مریم


باز دوباره صبح شد، من هنوز بیدارم


ای کاش می خوابیدم، تو رو خواب می دیدم


خوشه غم، توی دلم، زده جوونه


دونه به دونه، دل نمی دونه، چه کنه با این غم


وای نازنین مریم، وای نازنین مریم، وای نازنین مریم


بیا رسید وقت درو، مال منی از پیشم نرو


بیا سر کارمون بریم، درو کنیم گندما رو


بیا رسید وقت درو، مال منی از پیشم نرو


بیا سر کارمون بریم، درو کنیم گندما رو


بیا بیا نازنین مریم..



آهنگ : کامبیز مژدهی


خواننده : محمد نوری


شعر ترانه : محمد نوری


دوبیتی مقدمه : محلی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه هفدهم فروردین 1388  |
 اشعار زنده یاد رسول مقصودی از دیدگاه دوستان بزرگوار
این نوشتار در مورد شعر روسپی ..مقصودی هستش ودیدگاه  خوانندگان شعریش........................................... عزیزان میتونند با

مراجعه به شعر یاد شده این دیدگاهو باز بینی ومرور کنند ..باسپاس.

 

 

این شعر برای من سر آغازی بود تا با آثار شاعران امروز از جمله نیما -شاملو-اخوان و ...پیوندی عمیق برقرار کنم .زیرا این اثر توانسته خارج از تکلف های دست و پا گیر شعر فارسی که کمتر شاعری توان گریز از آن را دارد بصورت بسیار عریانی جبری که انسان(البته با تاکید ویزه به جایگاه زنان که هماره گذشته از جبر تاریخی و اجتماعی از جبر جنسیتی نیز رنج برده ) در حصار پولادینش گرفتار است بیان داشته و ضرورت پرداختن به رسالتی اینچنینی بر شاعر معاصر ما را آشکار کرده است

 

نظرات دیگر عزیزان بترتیب ارائه خواهد شد...

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه دوم اسفند 1387  |
 نظرات دوستان ونقد اشعار رسول مقصودی
سرکار خانم مجیبی


باسلام و احتـرام ، دیشب مجالی پیداشد تا بلاگ شما را مرور کنم

.
بسیار متعجب و شگفت زده شدم ، چراکه این بلاگ ؛ تقریباً با کلیه

 

 انواع مشابه خود فرق داشت .


تفاوت عمده در آن بود که سرکار در بلاگ یادشده عمدتاً به پاسداشت

 

 یاد و خاطرۀ همسر متوفای خود پرداخته اید

 .
بسیاری از اشعار مرحوم رسول مقصودی را از نظر گذراندم .قریحۀ ذاتی

 

 و ذوق ادبی ایشان قابل توّجه بود .

 


افسوس که دست اجل مجال بالندگی بیشتر را از ایشان میگیرد .

 
یادش گـرامـی باد.


در پایان فـراق یـار از اشعار نغـز سعـدی را به پیشگاهتان تقدیم

 

مینمایم :



غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

 

 به طاقتی که ندارم کدام بار کشم


نه قوتی که توانم کناره جستن از او

 

 نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم


نه دست صبر که در آستین عقل برم

 

نه پای عقل که در دامن قرار کشم


ز دوستان به جفا سیرگشت مردی نیست

 

 جفای دوست زنم گر نه مردوار کشم


چو می‌توان به صبوری کشید جور عدو

 

 چرا صبور نباشم که جور یار کشم


شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل

 

 ضرورتست که درد سر خمار کشم


گلی چو روی تو گر در چمن به دست اید

 

 کمینه دیده سعدیش پیش خار کشم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه دوم اسفند 1387  |
 نقد اثار رسول مقصودی واینهم یک دید ویک نگاه
سرزمینی است که آماده ی ویرانی است ....

و از اینجا باید رفت...

آری رسول رفت و پر گشود

اما چه زود به خاکستر نشست.

سال ۱۳۲۰ که سر آغاز نوینی در تاریخ ایران است رسول مقصودی دیده بر جهان گشود و در اواسط دهه پنجاه شمسی چشم از جهان فرو بست شاید این کوتاه ترین توصیفی باشد که میتوان در ارتباط با هر انسانی بیان داشت  اما آیا این همه داستان است هرگز...

 در معرفی مختصر رسول میتوانم همین را ذکر کنم که او در زبان شعری اش وامدار نیما بود و در شوریدگی و تغزلش وامدار حافظ و در عصیانش که جوهره اصلی آثار اوست وامدار خیام.

رسول بی شک شاعری از جنس درد بود به رغمی که زندگی وآثارش گواه محکمی است بر این مدعا.

شاید بتوان از دیدگاهی دیگرگونه شاعران ایران امروز را از دو حیث زبان وسبک وسیاق ادبی ودیگری محبوبیت عمومی آثارشان بر رسی کرد.بطور نمونه نیما در ابداع زبان وسبک نوی شعر پارسی بدون شک جایگاه والایی دارد اما به لحاظ نفوذ آثارش در  زبان روز مره این سر زمین موفق نبوده است اما در نقطه مقابل او می توان به سهراب اشاره کرد که با زبانی ساده وخارج ازپیچیده گیهای فنی آثارش از اقبال عمومی خوبی بر خوردا ر بوده است.

از نظر نگارنده این سطو ر که اشنایی کاملی با اثار زنده یاد رسول مقصودی دارد(در اثبات این مدعا در یادداشت های بعدی بطور مفصل بحث خواهد شد)می توان به جرات بیان کرد که شعر رسول به لحاظ  هنری از جایگاه والایی بر خوردار بوده اما به ضرورت تقدیری ناخواسته او قفنوس خفته در خاکستری است که هم اینک همسر آن زنده یاد  سر آن دارد که این قفنوس دگر بار پر گشوده وهمانی شود که در خور این شاعر عصیانگروشوریده باشد

 

 

دیدگاه دوستان عزیز ونقد اشعار زنده یاد رسول مقصودی..با سپاس

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه دوم اسفند 1387  |
 بر رسی ونقد شعر رسول مقصودی ودیدگاه دوستان..سپاسگزارم
سلام ودرود فراوان بدوستان وعزیزانی که همواره مشوقم بوده اید..نوشتاری که ملاحضه میشه نظر ودیدگاه دوست فرهیخته ای است که بدون ذکر نامشون   درج شده ..بر رسی اشعار زنده یاد رسول مقصودی از دیدگاه  ان عزیز پیشاپیش ازینکه همراهم بودید سپاسگزارم ...............با هم مرور میکنیم.........عذرا....................

 

 

 

درود بر شما بانوی مهر
از زمانیکه با اشعار زنده یاد رسول مقصودی آشنایی پیدا کردم ، زمان زیادی نگذشته ، با این حال انگاشت بنده این است که سبک و سیاق ایشان در حرفه شاعری به ویژه در زمینه مغازله شعری ، تاثیر پذیر از شاعران کهن ایرانی و به ویژه سعدی و حافظ است. احساس عارفانه ای که از شعر ایشان به انسان دست می دهد برگرفته از روح نظیف و کیفیت آرمان گرایانه شعر حافظ است و وقار شعری ایشان همچون ظرافت و لطافت های شعری حافظ گونه با استعارات بدیع و تشبیهات دلپذیر و دیگر صنایع ادبی مطبوع ، دست آوردی به ارمغان داده است چشم نواز و روح نواز ، با این حال از طراوت و سرسبزی و به عبارتی دیگر بلاغت سعدی گونه که در اشعار زنده یاد مقصودی کاملا معلوم و مشهود است نمیتوان غافل شد . نمونه این بلاغت را می توان در قطعه زیبای شعری ایشان با عنوان " کاخ وصلت یا پذیرایی معشوق دور افتاده از عاشق " و یا در شعر زیبای " نی چوپان " جستجو کرد که شور شعری خاصی ایجاد کرده ، بر دل آدمی سخت شیرین می افتد...............................................................................

 

اما در حوزه شعر کلاسیک نیز میتوان آثار ایشان را به جهت بینش ژرف ایشان بر مسایل اجتماعی ستایش کرد و این دقت نظر را حمل بر عظمت روح و پاکی سیرت و اشتیاق درونی ایشان در تحصیل دنیای آرمانی- انسانی و نیل به بهشت گمشده ای کرد که در آن انسانیت و عواطف بشری با انسان سخن گفته ، هدف متعالی ایشان از سرودن اشعارش را بهتر جلوه گر ساخته ، ارج گران و بهای مضاعف به آثار ایشان بخشیده ، اندیشه پاک و وارستگی ایشان از زوائد ادبی را نمودار ساخته ، انسانی را در ذهن مخاطب ترسیم میکند که برای دل خویش شعر می گفته و نه چون آنانی که برای نیل به آرزوهای آزین خویش کسی را بی جهت بزرگش کرده و ستایشش می گویند. انسانی که از عمق احساس خواسته های بلند درونی خویش را در قالب شعر ریخته ، و به یاری طبع بلند نمونه های شعری زیبایی را از خود به یادگار گذاشته است. با این حال وظیفه میراث داران در نگهداشت آثار نظر گیر ایشان سنگین تر شده ، باشد تا با معرفی اشعار گرانسنگ ایشان گامی در جهت شناساندن این شاعر پارسی برداشته باشند. با این حال افسوس که گاهی اوقات تقدیر من و تو دست ما نیست . مصلحت نیست که گنجینه ارزشمند شعری در دریای ادب و عرفان پارسی نهفته باشد و کسی را از وجود آن وقوف نباشد. یادشان گرامی باد و خاطرشان سبز و جاوید
معاذیر بنده رو پذیرا باشید بانوی گرامی . شناخت این حقیر در باب ایشان ناقص است و زبان نارسای بنده براستی ساز عجز و ناتوانی در وصف ایشان می نوازد
ما هم سعی میکنیم تا از اشعارشان بهره ناب بریم
با سپاس از شما

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه سی ام بهمن 1387  |
 برف..از رسول مقصودی..

برف

لشگر سرما به دشت آسمان

 خيمه اي زد سرد و سنگين و كبود

دامن پهناور اين خيمه را

 تا سيتغ مرز كهساران گشور

پيشتازا ن سپيدش ناگهان

 ريختند از كوه بر پهناي دشت

زين نهيب ناگهاني سوي باغ

 پيك طوفان آگهي داد و گذشت

باغها بهر دفاعي ناگزير

 نيزه هاي سرو را افراختند

همره فرياد طوفان هاي سخت

 سوي سربازان سرما تاختند

لحظه اي تاريك و وحشتخيز شد

 پهنۀ آوردگاه آسمان آسمان

مرغ بي سامان ز بيمش جان سپرد

 زاغ ناليد و پريد از آشيان

ديو شب پشت نقاب تيرگي

 نو عروس روز را دزديد و كشت

رزمگاه باغ شد تاريكتر

 جِيش سرما زد شبیخون درشت

تا كه شد پيروز و از بام سپهر

 خيل جانبازان خود بر خاك ريخت

تار و پود چادر فرسوده اش

 بامدادن كم كمك از هم گسيخت

زاغكي زشت و سياه از دوردست

 بر فراز تلّ  برف آمد فرود

با صداي گنگ خود جستك زنان

 دمبدم مي گفت بر سرما درود

زمستان 1339

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سی ام دی 1387  |
 درود...دوبیتی های زنده یاد رسول مقصودی

درود

سلامي همچو كلها روحپرور

 به تو اي رويت از گلها نكوتر

 درودي چون نسيم بامدادي

 كه گلها را نوازد شانه بر سر

زمستان 1337

 

ماه و بقعه

شبي مهتاب و شهري خفته خاموش 

 غم و شادي ز خاطر ها فراموش

 دو دست بقعه سوي آسمانست

 كه گيرد دختر مه را در آغوش!!

بهار 1343

 

 

 

گريزپا

ستاره باز در گوش شب آويخت

 شراب مه به جام بسترم ريخت

 فضاي خانه روشن شد دريغا

 كه يار از بسترم چون سايه بگريخت

بهار 1343

 

انتظار

 هزاران سبزه روئيد از لب جو

 ز راه دور باز امد پرستو

 گل نرگس دميد و غنچه خنديد

 خداوندا! گل زيباي من كو؟

بهار 1340

 

گل ناز

بهار امسال رنگي تازه داره

 گل نرگس به لب خميازه داره

 گل نازم بيا و ناز كم كن

 كه آخر ناز هم اندازه داره

بهار 1340

 

زودرنج

لبونت پسته، پستونت ترنجه

 سراپا قامتت پرناز و غنجه

 رُخت را برگ گل هرگز نگويم

 كه قلب نازك تو زودرنجه

زمستان 1339

 

 

خوابناك

دو زلفونت چو دريا تاب داره

 رُخت زيبائي مهتاب داره

 بيا خود را در آغوشم رها كن

 كه چشمت رنگ ناز خواب داره

زمستان 1339

 

نوشين

دو پستونت دو ليموي رسيده

 خيال انگيز و نوشين چون سپيده

 گريبان چاك مي سازند عشاق

 مگر چاك گريبانت دريده!!

بهار 1343

 

مرگ آروزها

سپهر امشب مي غم نوش كرده

 ز تاريكي علم بر دوش كرده

 به مرگ آرزوهاي من امشب

 چراغ ماه را خاموش كرده

زمستان 1339

 

حباب

بتا من در هوايت چون حبابم

 كه سرگردان و لرزان روي آبم

 اگر پرسي كه حالم بي تو چونست

 فناي خويشتن باشد جوابم

بهار 1343

 

كوچ

خدايا برگ گلدونها چه زرده!

 همه خانه پر از اندوه و درده

 در و پيكر چرا ماتم گرفته؟

 مگر يارم ازينجا كوچ كرده؟

زمستان 1339

 

رميده

بهار امسال رنگ گل پريده

 نگارم چو ن غزال از من رميده

 خدا را اي نظربازان جوابي!

 نگار نازنينم را كه ديده؟

بهار 1343

 

چشم براه

فضاي خانه چون بختم سياهه است

 چراغم ، نور عشق انگيز ماهه

 تو اي تنها اميد زندگاني ،

 در آغوشم بيا، چشمم براهه

بهار 1340

 

جاي پا

صفايي بود انشب بي نهايت

 كه خواندم قصۀ دل را برايت

 تو رفتي ماه من، اما نرفته

 كنار بيد مجنون جاي پايت

تابستان 1340

 

شبنم

سحرگه گوهري چون اشك ديده

 به روي بستر گل آرميده

 مپنداريد شبنم ـ اشك بلبل

 به دامان لطيف گل چكيده

بهار 1343

 

فرياد حسرت

مرا فرياد حسرت در گلويه

 گلاب اشك رخسارم بشويه

 ز داغت گر من شيدا بميرم

       ز قبرم لاۀ خونين برويه!

بهار 1340

 

دريا

من آن درياي پر جوش و خروشم

 كه زهر خشم هر سيلي بنوشم

 برآيم هر چه كشتي رهسپارست

 سراسر بار غم باشد بدوشم

بهار 1343

 

گرفتاري

به زندان جهان آسايشي نيست

 در اين زندان ندانم نوح چون زيست

 قفس بگشوده، ليكن بال بسته

 همين باشد گرفتاري قفس چيست؟

بهار 1343

 

گل باغ ناز

نگارينم گلي از باغ نازه

 نگاهش موجي از درياي رازه

 ببين چاك گريبانش ـ كه باشد

 دري كه سوي باغ صبح ، بازه

بهار 1348

 

شامگاه

بر سقف افق به ظلمت شام سياه

 آويخته شد چراغ سيمابي ماه

 چشمان ستارگان ، به حسرت وا شد

 گويا كه عروس روز ، افتاده به چاه

زمستان 1339

 

این دوبیتی های زیبا همه از زنده یاد رسول مقصودیه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه نوزدهم دی 1387  |
 دريا رنگ..شعر از زنده یاد رسول مقصودی

دريا رنگ

شعر مي خواهم چو دريا ژرف و عريان و دل انگيز

 جمله  هايش همجو امواج خروشان

 با كلامي چون صدف هاي گهر ريز

 وزن ان ، همچون سرود گرم ملاحان ، هماهنگ

 در كتابي ، همچو شنزار سپيد و نرم ساحل

 

تا شبي مهتاب ، شعرم را بخواند

 اشك هاي آتشين بر دامن گردون دواند

 وين سخن ها با زباني كه ش تو داني با تو راند:

 شاعري ، كوراشبي در پرتو سيمابي من

 در ميان زورقي بر سينۀ امواج دريا

 گفتگويي با تو بوده؛

 شعر ، چون دريا سروده

 يا صدفهايي كه مرواريد اندام تو جويد

 وزن آن شرح ملال انگيز هجران تو گويد

 ساحلش خواهد كه عطر پيكر نرم تو بويد

 موجها با گيسوانت شكوه پرداز جدائي

 

رنگ اين درياي زيبا

 من نمي دانم چه رنگي ست

 من نمي دانم ولي رنگ قشنگي ست

 راستی  رنگش به چشمان تو مانَد تا به دريا

زمستان 1339

 

رسول مقصودی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه نوزدهم دی 1387  |
 طبیب بی هنر...شعر از زنده یاد رسول مقصودی

طبيب بي هنر

باز مي خواند خروس صبجگاهي

 با نواي گرم و جانبخشي كه دارد،

 مي رهاند از هراس و هول گمراهي،

 شبروان خسته  دل را؛

 گويد اينك راه آبادي

 بانگ او لبريز از شادي.

آسمان را دامني آكنده از گوهر

 جاده ها گسترده جون ديباي رومي تا نهانگاه عروس كشور خاور

روستايي پيرزن زير لحافي كهنه و سنگين

 خفته بر روي الاغي لنگ ـ که ش فرسوده پالان ـ

 مي شود ز ان بانگ دلكش كم كمك بيدار،

 اوست بيمار.

 مي برندش با دلي غرق اميد و بيم،

 تا ز خاك بقعۀ شهزاده ابراهيم

 باز جويندش شفا ز آن درد جانفرسا

ظهر فردا،

 جاده مي پيچد چو ماري تا ميان سنگلاخ كوه البرز

آسمان مشتي ز اندوه است و خواهد كوفت بر سر

بر سر ويرانه اي متروك از آثار بقعه

 مي سرايد بوم

 نغمه هايي مرگبار و شوم

 در پناه سايۀ ديوار بقعه

 يپرمردي خسته و محزون نشسته

 ـ با هزاران فكر كفر آلود بر سرـ

 و نگاهي خيره سوي پيكر بيجان همسر

گوركن هم با كلنگ و بيل شومش،

 گرم كار است.

زمستان 1344

 

رسول مقصودی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه پنجم دی 1387  |
 سرود..شعر زنده یاد رسول مقصودی

سرود

زندگي

 عشق

 و مرگ:

 

شادي

 مستي و

 غم،

لف و نشريست مرتّب

 آفرينش را كه سروديست تهي.

 امدن،

 جرعه يي از ساغر هستي نويشيدن،

رفتن

زمستان 1345

 

رسول مقصودی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه پنجم دی 1387  |
 با صفحه سپید..شعر از زنده یاد رسول مقصودی

با صفحۀ سپيد

اي صفحۀ سپيد!

 با من تو از تمام كسان مهربانتري

 كه سينۀ زلال و سپيدت را

 اينگونه بي دريغ گشائي به روي من

  بی هيچگونه تشويشي

 از بيم جاهلاني كهِ ت پاره مي كنند

 بي هيچگونه بدانديشي

 مانند موشها كه به ديوارند

اي صفحۀ سپيد!

 اكنون كه گفتگوي دلم با تو مي رود

 زنهار تا گمان نبري من نيز

 مي خواهم اينكه خود را تنها به سايه ام

 بشناسانم. نه!

 هيچم چنين مباد!

 من خويش را

 هرگز جدا ز خلق نمي دانم.

اي صفحۀ سپيد من! آنك كژدم!

من سينۀ سپيد ترا با نُك قلم

 اينك سياه لانۀ كژدم هايي كردم

 كه نيش هاي چندش آورشان سوي چشم من

 با جنبشي عجيب كج و راست مي شوند.

زمستان 1346

 

رسول مقصودی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه پنجم دی 1387  |
 نمی شود بکسی گفت..شعر زنده یاد رسول

نمي شود به كسي گفت

اندوه خويش را به خدا گفتم

 اما ...

 گوش خدا به نالۀ من آشنا نبود

 ور زانكه خويش را نفريبم ـ هر آينه ـ

 بيگانه اند با من يزدان و اهرمن.

مي خواستم به ماه بگويم حديث درد

 نوميدیم شكفت به خاطر  كه  ماه نيز

 درد آشناي من نتواند بود

 كه ش گوشي از براي شنيدن نيست

 ـ مانند آسمان ـ

 ديوانگي ست با مه اگر گويم اين سخن

 آه ...

 بغضي است در گلوي من اما ...

 آنان را نمي شود به كسي گفت.

زمستان 46

 

رسول مقصودی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه پنجم دی 1387  |
 به کجا باید رفت؟ شعر زنده یاد رسول مقصودی

به كجا بايد رفت؟

گفتني بسيار است

 ليك كس را ياراي سخن گفتن نيست

 جاده تا خانۀ همسايه بسي هموار ست

 ليك كس را هوس رفتن نيست

ظلمت آباديست كه هر كس تنها سايۀ خود را مي بيند

 نفرت آباديست كه هر كس تنها با آيينه

 عشق مي ورزد

كودكان جمله زلالايي مادرها مي ترسند

 و دمي نيز كه پستان به دهن مي گيرند

 بوي دستي بيگانه پره ي بيني آنها را مي آزارد

و زميني كه بر آن گام نهادستي گويي

 كه دهن واخواهد كرد

 و ترا يكباره فرو خواهد بلعيد

و به هنگام گذشتن از كوچه، بازار ، خيابان

 ناشناسي ـ انگار ترا خواهند خواند به نام ـ

 با صدايي آنگونه كه مو راست كند بر اندام

در و ديوار اتاق

 با هزاران ديدۀ نامحرم

 ـ گويئا ـ با تو خيانت مي ورزند

 سقف ـ گ.ئي ـ كه هم اكنون يكباره فرو خواهد ريخت

 آينه ، شمعداني ، تصوير

 ـ گوئيا ـ اكنون از تاقچه خواهند افتاد

راديو پنداري

 جاي اصوات همه نشترهايي پخش خواهد كرد

 و همه نشترها يكسره در مغز تو خواهند خليد

قلم انگار كنون

 دشنه اي خواهد شد 

 و بد انديشانه به قلب تو فرو خواهد رفت

كلمات انگار همه چون كژدم هايي منفور

 نيش خود را از مردمك چشم تو خواهند آويخت

گفتني ها بسيارند

 و ليكن افسوس

 مغزها بيمارند

سرزميني ست كه آمادۀ ويراني است 

 و ازيينجا بايد رفت...

 ولي

 راستي را به كجا؟

 به کجا بايد رفت؟

 آه گور!

 گور اي خانۀ بي تشويش!

 گور اي آبستن بي نوازد!

 گور اي گهوارۀ بي جنبش!

 گور اي سفرۀ بي منّت!

 هان! جوانمردي كن

 يك لقمه جوانمرگي!

 

زمستان 46

 

رسول مقصودی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه پنجم دی 1387  |
 اسمان خالی است.شعر زنده یاد رسول مقصودی

آسمان خالی ست

آسما ن خالي ست اما دستهاي ما

 باز سوي آسمان در اهتزازند.

 و نگه مان خاليِ بي انتهايش را

 باز مي كاود به اميد ندانم خود كدامين در كه مي بيند

 قرنها رفته ست تا فريادهامان نيز

 سخت گمراهند مانند نگه مان، دستهامان

آسمان را گوش، از بهر شنيدن نيست

 و اگر مي بود هم، فريادهاي شاعران «خشت زن» آن گ.ش را كر كرد؛

 ـ قيل وقالي آنچنان كز درد هجران بود ، يا از جور عشق ـ

بيگمان فريادهائي را كه سوي آسمانها رهسپارند،

 بعد ازين ـ همچنانكه پيش ازين ـ ديگر جوابي نيست؛

حتي انعكاسي نيست.

و نگه مان نيز چون فريادهامان سخت گمراه است:

 خود ايا، نگه در خلوت خالي مگر چيزي تواند ديد؟

 ان نگاهي كه نمي بيند؛

 اختناق برگها را در فضاي مرگ زاي شهر

 انهدام زندگي را در صفوف خشك سربازان

 يا نگاهي كه نمي خواند؛

 انحصار مغزها را در  متون درسي معروف از گهواره تا گور

 و نمي گريد؛

انحراف آرزوها را ، هدف ها را ،

 در مسيري كه براي زيستن داريم

 ابتذال عشق را،

 در مغازه هاي روژ لب فروشي

 و نمي بيند گناه «دستها را»

  دستهايي را كه بهر دوستي ها و نوازش ها سزاوارند،

 دستهايي كه نهال هر بدي را از زمين بايد برون آرند.

 «دستهاي آفريننده» دريعا كز پي دريوزه سوي آسمان در اهتزازند.

اين نگه در خلوت خالي مگر چيزي  تواند ديد؟

 خود نگاهي كه نمي بيند

 انفجار قلبها را؛

 انفجار قلبها را در عزاي عشق

 در ماتم بي همزباني

 در عزاي زندگي

 در آرزوي مرگ.

 

پاييز 1346

 

رسول مقصودی

پاييز 1346
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه پنجم دی 1387  |
 چشمه شعر از رسول مقصودی

چشمه

ترا می پذیرم

 به گرمی یک آغوش

 و در بر می گیرمت ، بگونه ای

 که ریشه را زمین

 و پرستو را بهار.

جدائی ما

 «تجزیه» ای را ماند

 که حاصل آن

 «دگرگونی» و

 «احتراق» است

بیا تا چنانت بگرمی ببر گیرم

 که در «جرق؟» هماغوشی

 «در هم بمیریم»

 و «چشمه» ای صاف و روشن پدید آریم

 از «آتش هستی مان»

 پس آنگاه ...

 در خشکسال زمان جاری شویم،

 و نبض رویش را

 در کشتزار گرسنگان

 به جنبش درآریم.

تابستان 1346

 

رسول مقصودی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه پنجم دی 1387  |
 بنگرید شعری از نده یاد رسول مقصودی

بنگرید!

آه بنگرید!

 که چه بی رحمانه می ربایند

 قرص نانی خون آلود را

 از کف معصوم «ژان والژان» ،

 با پنجۀ «قانون»

 و چنگال بیدادگر «عدالت»!

 در گیر و داری که

 «ژاور»

 ـ تنها ـ

 طعمۀ ماهیان «سِن» تواند بود.

تابستان 1346

 

رسول مقصودی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه پنجم دی 1387  |
 ننگ زیستن..شعر از رنده یاد رسول مقصودی

مسکین خر اگر چه بی تمیز است

 چون «بار» همی برد «عزیز» است

 

ننگ زیستن

مرا دیگر

 چنان بسزاتز «امیدی»

 که ننگ زیستن را بیرزد

 در دل سراغی نمی رود

 و با این همه!

 به حماقتی می گریم

 که مرا در «تحمّل» این ننگواره

 بسان درازگوشی

 «مسکینانه»

 «عزیز» می دارد.

تابستان 1346

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه پنجم دی 1387  |
 غزلی در کمال طلب..شعری با شکوه از رسول مقصودی

غزلی در کمال طلب

شیوۀ پذیرائی ،

 در کاخ وصلت، چنین باد ای کاش:

 

«سفره ای به گستردگی ابدیّت

  وطعامی، به طعم پیروزی

 

«وچشمه ای فریبنده تر از سراب

 

ـ آغوشت، بوسه ات و نگاهت ـ

 چون مرا که تنها میهمان این کاخم

 جوعی ست به میزان خلاء

 و ترا که تنها میزبان منی ،

 سخاوتی چندان می باید،

 که بُخل حاتم را برانگیزد.

تابستان 46

 

رسول مقصودی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
 با قناری ها شعر از رسول مقصودی

با قناریها

با قناری ها ستمی دیگر رفت

تا خزان ـ غارت گل ها را ـ به چمن پای نهاد،

ستمی بود قناری ها را ؛ اما ...

با قناری ها ستمی دیگر رفت:

قفس کوچک آنها را از شاخۀ سبز

خواجگان بردند به تالار بزرگی که در و پنجره هایش

پرده های زربفت فرو می پوشید

ـ که مبادا در ماتم گل گریه کنند ـ

و به آنها گفتند:

بخوانید!

 شادمانه بسرائید!

 بستائید !

 کاغذین گلها را بر دیوار،

 چلچراغان را بر سقف،

 و هزاران تندیسۀ گردان را در صحن،

 بستائید!

 بسرائید!

آب و دانه به خوش آوازترین آنها،

افزونتر می دادند.و آن قناری ها که نهانی در ماتم گل  

 در گلو می گرییدند،

 عاقبت گرسنه در کنج قفس جان دادند،

 با قناری ها ستمی دیگر رفت.

 

پاییز 1346

 

رسول مقصودی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
 استدلال شعری دیگر از زنده یاد رسول مقصودی

استدلال

چو جام زرّین در چاهسار مغرب رفت

 و تیرگی به جهان چیره شد، چه باید گفت؟

 ـ به واقعیت شب اعتراف باید کرد.

و یا چو در رگ جنگل به جای جاری سبز ،

 ز نبض سرد زمان ، خون زرد جاری شد؛

 و پاسدارانش پرچم سپید زدند؛

 و صفحۀ چمن از شعر گلّه خالی شد؛

 و خون آب به رگهای رودها یخ بست؛

 و قلب گرم زمین سرد شد ؛ چه می گویی؟؟

 ـ به قاطعیّت پاییز یا حضور زمستان گواه باید بود

 و ناپدیدی کوچه ؟؟

 

ـ اشارتی ست مسلّم به واقعیّت دیوار !

بهمن ماه 1347

 

رسول مقصودی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
 گرهی کورتر از شب..شعر از رسول مقصودی

گرهی کورتر از شب

گرهی در کارست،

 گرهی کورتر از ریشۀ پنهان سیابوتۀ شب ،

ـ متحد باید بود ـ

و چهار انگشت فراهم می آیند

 تا

 «گره از کار فروبستۀ ما بگشایند»

 ولی بنگر !

 به چهار انگشت گشاینده بنگر!

 ـ صورتی زنده ز معنای مجهول گره ـ

 یعنی گرهی دیگر بر روی گره!

متحد باید...

آه

فروردین 1347

 

رسول مقصودی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
 خواهمت شعری دیگر از رسول مقصودی واین عاشقانه ها همه از ان منه

خواهمت

ای نازنین عذرای من خندان و زیبا خواهمت

 وی لالۀ خندان من زیبا چو گلها خواهمت

تنهائیم چون لاله ای معلوم تست ای لاله ور

 تنهائیم را چاره کن ای خوب من تا خواهمت

از دوری روی تو من هر روز وو شب جان می کنم

 پنهان نشو از دیده ام ای جان که پیدا خواهمت

هر جا نشینی همچو گل زیباتری، جانپروری

 هر جا که باشی خوشتری اینجا و آنجا ، خواهمت

تو خود نمی دانی چسان سوزد دلم را دوریت

 دوری مکن دوری مکن نزدیک من آ، خواهمت

تنهائی جانسوز من روشنتر از خورشیدهاست

  زآنروز که من تنهاترم تنهای تنها خواهمت

تو نغمه سر کن روز و شب چون نغمه ات جان می دهد

 ای بلبل گویای من خاموش و گویا ، خواهمت

فروردین 53

 

رسول مقصودی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
 عاشقانه .شعری از زنده یاد رسول مقصودی

عاشقانهً

ای تو به جام وجودم می عاشقانه

 من دوستت دارم ای مستی جاودانه

من دوست می دارمت بیکرانتر ز دریا

 دریای زیبائی ات نازم ای بیکرانه

افسانۀ عشق من با تو زیباترین است

 ای گوش جان را فریباتر از هر فسانه

شبها صمیمی تر از روزهائی ، چه بهتر!

 ای با تو بودن مرا آرزوی شبانه

دنبال تو بایدم گشت کوچه به کوچه

 دیدار تو بایدم جُست خانه به خانه

بی آشیانم ، ولی تار موی تو باقی!

 مرغ دلم را بود بهترین آشیانه

تابستان 1352

 

رسول مقصودی

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
 فصل طرب شعری دیگر از رسول مقصودی

فصل طرب

ای که در باغ نگاهم چو یکی لاله دمیدی

 تو مرا پرتو مهری تو مرا نور امیدی

تو پیام آور عشقی تو پرستوی بهاری

 به شبانگاه سیاهم تو سحرگاه سپیدی

در بیابان تب آلود توانسوز حیاتم

 تو مرا چشمه نوشی تو مرا سایۀ بیدی

در جمنزار خزان دیدۀ بی حاصل عشقم

 خندۀ فصل طرب را تو پیامی، تو نویدی

تا گل خنده زگلدان سرایم بدر آید

 تو چنان باد بهاران سوی این خانه وزیدی

چه نهالی ست که در باغ محبت تو نکِشتی

 یا چه خاریست به گلزار تفاهم که نچیدی

مرغ شادی بنشیند لب بامی که نشستی

 جغد ماتم بسراید ز سرایی که پریدی

روز دیدار توام روز نخست است که آندم

 پرتگه بود و سقوط و من و پایان که رسیدی

و ترا از دل و جان خواسته بودم که به راهم

 آب دشوارتری بود و شنا کردم و دیدی

«دوست می دارم ای جاری جویار درونم»

 این صدای جریانی ست به جانم که شنیدی

تابستان 1348

 

رسول مقصودی

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
 در ژاسخ یک نامه ..از رسول مقصودی

در پاسخ یک نامه

آه از دلم ، آه از تو

آه ای نخستین نامه از تنها امیدم

 هرگز نخستین نامه زینسان من ندیدم

من انتظاری غیر از اینها می کشیدم

 من بوی عشق و مستی از تو می شنیدم

آه از دلم ، از تو ای امید! بدرود

 آه از تو عذرا ، این نخستین نامه ات بود

عذرای من ای لالۀ باغ جوانی! ای یادگار لحظه های شادمانی!

عذرای من! خوبی ولی نامهربانی

 روزی که دل بردی ز من دیگر نه آنی

چندین ستم با چون من دلمرده تا کی؟

آزردن این خاطر آزرده تا کی؟

گر اخگری بودم ، دیگر افسرده ام من

 وز داغ دل، چون لاله ای پژمرده ام من

از جام ماتم بادۀ غم خورده ام من

 جان برادر یا پدر ، من مرده ام من

اینک جهانی بار غم  بر دوش دارم

 دیگرگل شادی به خاطر چون بکارم؟

با اینهمه این دل تمنّای تو  دارد

 چشمم هوای روی زیبای تو دارد

جانم خمار جام لبهای تو دارد

 اینک ، فراقت ، در دلم جای تو دارد

در خانۀ خود جا مده بیگانه ای را

 باز آی و از غم وارهان دیوانه ای را

روزی که دل از من ربودی یاد داری؟

 در پای گل با من غنودی یاد داری؟

آهنگ عشق  از دل سرودی یاد داری؟

 عشق آفرین ، آنسان که بودی یاد داری؟

اکنون چرا با من سر آزار داری؟

 این نیست جانا شیوۀ تیمار داری

 یاد آنکه چون گل در نگاه من دمیدی

 چون مستی می در رگ جانم دویدی

آهو صفت در دشت عشقم آرمیدی

 اکنون چه شد آهوی من کز من رمیدی

جانان من کاینگونه از من می گریزی

 چ.ن حان شیرینی که از تن می کریزی

من غیر «عشق» و «شعر» کالائی ندارم

 سنگین شبی هستم که فردائی ندارم

جغدم که جز ویرانه مأوایی ندارم

 بهر تو هم ، جز دلم ، جائی ندارم

گر می پسندی خانه ات خالی ست ، بازآ

 در خانۀ تو جز غمت ، کس نیست ، بازآ

تابستان 1350

 

رسول مقصودی

 

 

واما پاراگراف را لطفا مطالعه فرمایید

این نامه متاسفانه در اثر حراج  اثاث منزل توسط

ایشون در دسترس نیست گرنه امانت داری حکم میکرد که ضمیمه کنم

واین فراق ودوری را خودشان رقم زده بودندبا مراجعه به نوشتارهای خودم حتما در جریان خواهید بود با سپاس از عزیزانی که همواره منو همراهی وتشویق کردند..عذرا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
 بی پناه شعری دیگر از زنده یاد رسول مقصودی

بی پناه

به شام سیاه و به روز تباهی

 تو تنها پناه من بی پناهی

کویر خزان دیدۀ هستی ام را

  تو خرّم بهاری ، تو نوشین پگاهی

شب هستی من ترا جوید ای مه

 گذر کن بر این تیره شب گاهگاهی

نگاه تو نازم که کس یاد ندارد

 که خورشید زاید ز برق نگاهی

ترا دوست می دارم ای جان شیرین

 بر این گفته زیبای من خود گواهی

امید آنکه ای لاله رخ ره نیابد

 بهار گلت را خزان تباهی

عتاب از تو ای جان روا نیست بر من

 که جز بیگناهی ندارم گناهی

که کارم تباه است گوئی نگوئی

  که بختم سیاه است خواهی نخواهی

کجا چارۀ کار خود را بجویم

 که پیدا نباشد راهی، نه چاهی

بهار 1348

 

رسول مقصودی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
 چشمه نوش..شعر از رسول مقصودی

چشمۀ نوش

تو در پيالۀ هستی شراب ناب منی

به ساغر طریم ریز چون شراب منی

طراوت نفس باغ سبز رویائی

 نسیم جلگۀ مخمل نمای خواب منی

«هوای تازه» و جانبخش «بامداد»ی تو

 مرا از این عجب آید که در کتاب مني

تو با نگاه غم انگیز و چشم بیمارت

 ملال شعر منی،مستی شراب منی

عطش فزایند در من ترا چو می نوشم

 بسان چشمۀ نوشی ، ولی سراب منی

تابستان 47

 

رسول مقصودی

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
 ای خوش ان بخت.شعر از رسول مقصودی

ای خوش آن بخت

ای خوش آن بخت که مستانه در آغوش من افتی

 آتشی باشی و در سینۀ خاموش من افتی

خواهم آنگونه که پروانه در آغوش گل افتد

 من به دامان تو افتم تو در آغوش من افتی

جلوه ای ، ای خم ابروی تو بیت الغزل حسن

 تا که آوازه دراندازی و در گوش من افتی

هم بدانگونه که بار غمم از دوش فکندی

 خواهمت خرمن گل باشی و بر دوش من افتی

گو فراموش کنندم همه کز بخت ننالم

 گر تا یاد من و غم های فراموش من افقی

دیگر از بهر چه کاری بکشم منّت ساغر

 تو همان بادۀ نابی که بجان نوش من افتی

پاییز45

 

رسول مقصودی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
 ترا دوست دارم ..شعری از رسول مقصودی

ترا دوست دارم

اي جان شيرين ترا دوست دارم

 اي باغ رنگين ترا دوست دارم

اي كوكب تابناك اميدم

 اي ماه و پروين ترا دوست دارم

آه اي ندانم چه، اي لاله، اي گل

 اي سرو و نسرين ترا دوست دارم

بالاتر از باده، بالاتر از غم

 چندان و چندين ترا دوست دارم

در عاشقي جاي چون و چرا نيست

 بي آن و بي اين ترا دوست دارم

پاييز 1345

 

رسول مقصودی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
 مایه عمر شعر رسول مقصودی

مايۀ عمر

گفته بودم كه روم در پي ياري ديگر

 دل سپارم به خم زلف نگاري ديگر

دوستان مژده كه من يافتم آن يار عزيز

اينك از بخت ندارم گله باري ديگر

جانم از صيقل عشقش به تجلي ست كنون

بر دلم نيست ز اندوه غباري ديگر

مستِ مست از مي شوقم به نگاهش سوگند

بر ر از شوق ويم، نيست خماري ديگر

از دلم اندُه و غم گو به سلامت بروند

 باشدم با غم و اندوه چكاري ديگر

اين يكي نيك تواند شدنم مایه عمر 

بعد ازين كار ندارم به هزاري ديگر

من برآنم، چو غزال نگهش شير گرفت

 حيف باشد كه رود سوي شكاري ديگر

هاي چوپان ، به نشاطي كه ترا هست به پيش

 بايد از گلۀ غم دست بداري ديگر

23/6/45

 

رسول مقصودی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
 ای همه گویایی من..شعر از رسول مقصودی

اي همه گويائي من!

به کجا مي روي اي مونس تنهائي من؟

خواهي از غصه بميرد دل سودائي من؟

. آشنا جز تو كسي نيست به فرياد دلم

زين سفر بگذرم و رحم آر به تنهائي من

ور ترا ميل تماشاست ازين سير و سفر

كار من بنگر و احوال تماشائي من

عندليبانه بنالم چو به سويم نگري

هان! خموشم مپسند اي همه گويائي من

بي  تو ـ اي گرمي انفاس تو عيسي پرور ـ

ماتم افزايد ازين انجمن آرائي من

نظري بر تو، مرا آينۀ عيب نماست

مرو اي پاكترين منظر بينائي من

چه كنم گر نفشانم سر و جان در پايت

شرمسارم كه همينست توانائي من

ياد داري كه شبي بادۀ نابم دادي؟

هم از ان باده فزوده ست به شيدائي من

خواهم اي همدم جانم كه تو باشي با من

گر چه رفت از برِ من آهوي صحرائي من

مرداد 1345

 

رسول مقصودی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
 سژاه ناز..رسول مقصودی

سپاه ناز

بيا كه جان بلب آمد مرا ز تنهائي

 قرار بود بيائي، چرا نمي آئي؟

هنوز «شهرۀ شهرم به عشق ورزيدن»

 روا مدار كه كارم كشد به رسوائي

ستاره هاي سرشكم گواه اين سخن اند

 كه شام تار مرا ماه مجلس آرائي

مرا ز فتنه گري هاي روزگار اي يار

گَرم تو دست بگيري، چه جاي پروائي؟

كمال جلوه فزايد ترا به ساحت حَسن

گرَم ز آيينه گَرد ملال بزدائي

حباب عمر مرا، آروز همين باشد

 كه با نسيم سحر تاب طرّه بگشايي

حديث «ناوك مژگان» كمال بي هنريست

«سپاه ناز» تو نازم بدين صف آرائي

ز طرّه كاستن ات دلبري بيفزايد

 به شرط آنكه به بي مهري ات نيفزائي

نبوده سرو كه نارنج و گل بيار آرد

چگونه گويمت اي جان كه سرو  بالائي

نمي دهم به سخن هفت گونه آرايش

 چكيدۀ سخن اين يك قلم، كه: زيبائي

به دشت بي رمه چوپان گلّۀ دردم

بسان لاله كه تنها دمد به صحرايي

تابستان 1345

 

رسول مقصودی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
 ماه بهشتی شعری دیگر از رسول مقصودی

ماه بهشتي

ترك شيرازي بهل، ماه بهشتي را نگر

شوخ قفقازي مبين ، زيباي رشتي را نگير

«بيگناهي» پيش او جرمي ست نابخشودني

نازپروردي نگه كن، بي گذشتي را نگر!

«مِهرِ» «فرورديني» اش ديدي، ز طبع طاوسي

در گل من «آذر» «ارديبهشتي» را نگر

«زشت» و «زيبا» مي شود با نيشخند و نوشخند

 مرز ناپيداي زيبائي و زشتي را نگر!

از كدامين دشت يا رب آمد اين آهو نگاه؟

 حال شهرآشوب شد، آهوي دشتي را نگر

سرگذشتي بي سرانجام است كار عشق من

 نامرادي بين و عشق سرگذشتي را نگر

تابستان (مرداد) 1345

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
 درد دارم شعری دیگر از زنده یاد رسول مقصودی

درد دارم

من دلي رنجور  و غم پرورد ارم

 واي بر من با كه گويم درد دارم

مي گدازم از شرار درد يا رب

 با كه گويم من كه آهي سرد دارم

سرخ روي از سيلي دردم ، و گر نه

 روي ، چون برگ خزاني زرد دارم

مزد من از مردمي ، نامردمي شد

 شكوه ها زين مردم نامرد دارم

من به صحراهاي غم  چون گردبادي

 دامن از خاك جنون پر گرد دارم

حال اگر ولگرد كوي دلبرانم

 بيگناهم ، چون  دلي ولگرد دارم

تابستان 1342

 

رسول مقصودی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
 دست من بگیر..شعر زنده یاد رسول مقصودی

دست من بگير

به جرم آنكه چو عهد بتان پياله شكستم

 تو عهد خود مشكن دست من بگير كه مستم

ترا چه غم كه چه پيمانه باد و چه پيمان

 چرا كه عهد شكستي چو من پياله شكستم

چنانم از غم رويت كه گر بيائي و بر من

 گذر كني ، نشناسي من شكسته كه هستم

اگر چه بال و پرم را به سنگ كينه شكستي

 بيا كه باز درِ بر تو نبستم

چو برگ سبز دميدم به شاخ مهر و دريغا

 كه در خزان جدايي به خاك تيره نشستم

اميد عافيت از من به روز حشر چه داري؟

 كه غير ماه رخت قبله اي دگر نپرستم

زمستان 1337

 

رسول مقصودی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
 شوره زار..شعر رسول مقصودی

شوره زار

ديگر ز باغ سرد ملال آور دلم

 بي روي تو شكوفۀ شعري نمي دمد

بي زلف تو غزال گريزندۀ خيال

 از دشت هاي خاطره ام سخت مي رمد

در اين كوير تب زدۀ آروزي من

 يك چشمۀ اميد دريغا كه سرنزد

بگذشت بس بهار و پرستوي كوچكي 

 در اين فضاي گرم و تب آلود پر نزد

دارم اميد آنكه بهاران فرا رسد

 تا شعر من چو شاخۀ  گل بارور شود

تا زلف تو چون كمند بپيچد بگردنم

 تا آهوي خيال من آرامتر شود

دارم اميد آنكه نسيم نوازشي

 از تار گيسوي تو نوازد ترانه ها

تا قطره هاي شوق ز چشمم فرو چكد

 خندد به شوره زار اميدم جوانه ها

اسنفد 1337

 

رسول مقصودی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
 ارزو دارم شعر رسول مقصودی

آرزو دارم

آرزو دارم شبي را كز سپهر

 باز باشد بر زمين درهاي نور

ره سپارم پا به پاي نور ماه

 همچو رؤيا سوي درياهاي نور

آرزو دارم كه باشد عكس ماه

 چون بلم در موج غلتان رهسپار

بشكند در هم چو جامي از بلور

 تا كه لغزد در نشيب آبشار

آرزو  دارم كه رويت همچو ماه

 اوفتد در جام تا نوشم ترا

يا كه باز آئي خرامان در برم

 تا كشم چون ماه در آغوشم ترا

پاييز 1337

 

رسول مقصودی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
 اشک اندوه شغر از زنده یاد رسول مقصودی

اشك اندوه

من آن اشك اواره و دردخيزم

 به رخساره  ابرهاي  غم انگيز

من آن برگ خشكيدۀ زردرويم

 به چنگال باد ستمكار پاييز

من آن تار سستم به ديوار هستي

 تنيده مرا عنكبوت زمانه

وجودم غبار بلا را نشيمن

 تنم پشتۀ درد را آشيانه

من آن چشمۀ روشن آرزويم

 كه ره مي سپارم به درياي شادي

دريغا كه دشت بلا مي كشاند،

 مرا سوي درياچۀ نامرادي

من آن شمع خاموش ويران نشينم

 كه از بزم شب زنده داران بدورم

نه درد آشنائي شود خواستارم

 نه پروانه  اي جان سپارد به نورم

من آن عاشق غم پرست ملولم

 كه از ديده ام اشك اندوه ريزد

از اين رو كه محبوب ديرآشنايم

 چو بوي گل از گل ـ زمن مي گريزد

زمستان 1339

 

رسول مقصودی

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
 خیال انگیز..شعر رسول مقصودی
خيال انگيز


در اين خيال انگيز  شام پرستاره


 چشم ستاره مي كند بر من اشاره


خواهم فريبا نازنيني ماهپاره


 پاي درختي زير گل هاي بهاره


گل گويم و گل بشنوم گل برفشانم


 گل چينم و بر  دامن دلبر فشانم


بشكفته مه در آسمان همچون گل ياس


 پروين بسي رخسان شده مانند الماس


خواهم به زير سايۀ گل هاي گيلاس


 با دلبر گل پيكرم گيلاس، گيلاس


مي، ريزم و مي، نوشم و مستانه نوشم


 مستانه جامي از كف جانانه نوشم


از دور، آيد نالۀ مرغ شباويز


 آگنده باغ از عطر گل هاي دل انگيز


خواهم به روي سبزه زير شاخ گل ريز


 دلدار خود را با هزاران ميل و پرهيز

چون گل گهي بويم ، گهي چون مي بنوشم 


 گلبرگ ها را باد شب ريزد بدوشم


بهار 1340


رسول مقصودی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
 باز هم با تو شعر از رسول مقصودی

باز هم با تو

باز هم با تو سخن مي گويم

 تو كه شادابتر از لالۀ سرخ

 بامدادان ، در باغ ديدۀ من مي رويي

 و شبانگاهان

 با وزش هاي نفسهايم ، گرم

 برگ و گلبرگ وجودت را

 ـ مست از مي شرم ـ

 به سر و سينۀ  من مي ريزي

 پرپر!

 و سحر گاه دگر

 با صفاتر  ز نسيم سحري ،

 دامن آكنده ز عطري گلبوي

 خوشتر از سكر نيستم

بر در كلبۀ من

 باز پا مي نهي آرام، آرام

 و غزال نگهت مي دود آهسته و نرم

 بر چراگاه تب  آلود وجودم

 ـ مست از مي شرم ـ

 و هزارن قطره باران نوازش،

 از سر انگشتانت  بر پيكر من مي بارد

و سراپاي مرا

 اضطرابي شيرين

 اشتياقي مبهم

 التهابي پرشور

 فرا مي گيرد

و سرانگشتانم

 مي نوازد لرزان ابريشم گيسوي ترا

 و به نرمي به سراشيب بلورين بناگوشت مي لغزد

 و مي افتد دزدانه به آن عاج سپيد

و به نرمينۀ آن جام بلور

 با تمنّايي شيرين در برق نگاه

 كه ترا وامي دارد كه بگوئي نه! نه!

 و گل بوسه به لبهايم ريزيف خرمن!

 خرمن!

زمستان 1345

 

رسول مقصودی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سوم دی 1387  |
 بهاری که با تست.شعر رسول مقصودی

بهاري كه با تست

اينك بهاري طربناك و گلريز

 با سبز پروردۀ عطرهايش ، دلاويز

 و عطر پروردۀ سبزه هايش ، دل انگيز

 با شبنم آجين گلبرگ هايش، طربخيز

باز آي، اي آشناي من اين خوبتر از بهاران

 اي دستهايت پيام آور فصل شادي

 اي خنده هايت شكوفاترين غنچۀ باغ هستي

 باز آ كه خواهم ترا اي ز گلها نكوتر

 باري به معيار زيبائي فصل گلها بسنجم

 باز آي ، خواهم زيبائي ات را

 با عندليب سرودم به آئين بهاري دگرگونه سازم:

با ساقه هاي نوازشگر بازوانت ، بلورين

 و سبزه هاي طرب انگيز انگشهايت ، هنرمند

 گلخند نازآفرين نگاهت ، نگارين

 گلبرگ رخسارت از دانه هاي عرق شبنم آجين

 گلبوسۀ ناز لبهات ، نوشين

 با آبشار طلاگون زلفت ، دلاويز

 و ابروانت چو رنگين كمانها

و جويبار سخنهات با نرم نرماش ، شيرين

 و با هواي نفس هاي گرمت، دل انگيز

 آري بهاري بدينگونه زيبا كه بي شك

 زيباتر از اين بهاري نباشد.

 اما مراد از بهاري كه من آفريدم،

 سوگند پاكي ست از بهر عذراي خوبم:

كاي جان شيرين ترا دوست دارم

 وي باغ رنگين ترا دوست دارم

 وي باغ رنگين ترا دوست دارم

 و ديگرم جز تو يادي نباشد

زمستان 1345

 

رسول مقصودی

زمستان 1345

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سوم دی 1387  |
 بهار عشق شعر زنده یاد رسول مقصودی

بهار عشق

خواهم بهار عشق

 اندام سبزگونه و بارآور ترا

 بر خشكسال هستي ام آنگونه گسترد،

 كه برّۀ نظیف سر و دم

 در ارتفاع سبز و چراگاه شعر و شعور

 دور از گزند حملۀ پليد يأس

 بآسودگي چرد.

و آبشار گرم نفسهايت

 ـ ارام و نرم نرم ـ

 از لابلاي زلف طلاگونت

 بر سنگلاخ شانۀ من ريزد

 و در بهار گونۀ تن ها مان

 اواي گرم شبانه بسرهاي بوسه ها

 غوغائي از نشاط برانگيزد

تابستان 1345

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سوم دی 1387  |
 دیگر هیچ شعری از زنده یاد رسول مقصودی

ديگر هيچ

دفترم ديگر كوير خشك را مانَد

 زانكه باراني ز ابري ...

 كو بود آبستن از عشقي ، اميدي

 يا ز دلبندي ، نويدي

 بر فراز اين بيابان غبارآلود بي حاصل،

 ـ بيابان خيال من ـ نمي بارد .

 چشمه هاي شعر ديگر زين غبارآگين نمي رويد،

 همچنانكه ...

 ساقه هاي ايمني از پهندشت زندگي ديگر نمي رويد،

 جاده هاي عاشقي را هيچ پا ديگر نمي پويد،

 جرعه هاي آتشي را هيچ لب از ساغر هستي نمي تابد؛

 همچنانكه ...

 آفتاب مهرباني بر فراز هيچ آبادي نمي تابد،

 ماهتاب شادماني بر رواق هيچ ايواني نمي خندد،

 همچنانكه ...

 هيچ ديگر !

 واي! بُغضي بيكران راه گلو را سخت مي بندد.

تابستان 1345رسول مقصودی
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سوم دی 1387  |
 دريافتني از بهار...زنده یاد رسول مقصودی

 دریافتی از بهار

اينك در آستان بهاريم

 رزمندگان باغ ...

 ـ كه تسليم مرگ را

 بودند در پناه بسي پرچم سفيد ـ

 ... اينك لواي سبزي قدم هاي سرو را ...

 ـ در پاس آن قيام ظفرمند،

 كز ننگ واژه هاي «گريز» و «تسليم» ،

 فرهنگ باغ را

 يكبار، وارهاند ـ

 ... در آغوش مي كشند

اينت نشان فتح!

 گويي بهار را،

 چون آب زندگاني تيغي ست در نيام.

اينك در آستان بهاريم

 اما

 ما را دريغ باد كه در باغ زندگي

 عمريست تا اسير زمستانيم

 و روز و شب

 در كار ما ـ زمستان ـ نيرنگ مي كند

 «در عفو لذتي ست كه در انتقام نيست»،

 از حيله هاي زمستانست؛ در صورتي كه سخت لذيذ است

 انتقام.

زنجيريان بهوش!

 ما را بهار چنين مي دهد پيام

اسفند 46

زنده یاد رسول مقصودی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سوم دی 1387  |
 ترسی است با من شعری از رسول مقصودی

 ترسی است با من

مي ترسم از روزي كه زاغان

 گويند حتي يك قناري هم نبايستي بخواند.

 چونان كه ديگر غوكها از ترس ماران

 شب را به دست ديو خاموشي سپردند؛

 در انتظار آنكه « سر بالا رود آب»!

 يعني مسير رودها تغيير يابد،

  و آبها ديگر به درياها نريزند،

 و آب دريا به سطح دشت هاي تشنه ريزد.

 آيا محال است؟

 شايد نه شايد نيز «بوعطايي» هم بخوانند!  آيا محال است؟

 شايد نه! شايد نيز آري!

 من به هر حال،

 مي ترسم از روزي كه گويند،

 ديگر قناريها نبايستي بخوانند.

 ديگر قناريها نبايستي بمانند.

زمستان 1346
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سوم دی 1387  |
 باز از باران وبهاران..شعر زنده یاد رسول مقصودی

باز از باران و بهاران!

بگمان من سخن از تاریکی

سخن از بی خورشیدی

و درنگ سنگین خزان

سخن از پژمردن گلها در گلدان

باید گفت.

در اتاقی که همه پنجره هایش بسته ست،

و سیه ژرف سکوتش به تهی زار خلأ پیوسته است،

و به یک کوچۀ بن بست گشاید ...

ـ چو نگاه مُرده ـ

... تنها درِ آن ؛

در اتاقی خاموش و فراموش ، از ینسان

سخن از تنهائی انسان

باید گفت.

سخن از شب بودن

در شب بودن،

سخن از در پس آیینه نشستن

ـ در قفس سر بی شب ـ

طوطی وار ،

سخن از «آنچه که گفتند بگویید ، همان را گفتن»

و پذیرفتن ؛

سخن از «بودن» مانند «نبودن»

ـ در کنف سایۀ بی دیوار ـ

سخن از هستی بی چون یکی زین هر دو:

«انسان»

یا

یزدان

باید گفت.

در چنین بیشۀ تاریک که قمری هایش

لانه در شاخۀ آوارگی و دربدری می سازند ،

و درختانش همه از زخم تبر می نالند،

و زمینش ...

ـ که حریمه ریشۀ گل ها و درختان بود ـ

... رشته هایی از آهن و فولاد از همه سو پوشانده ست،

و عروس آرامش در مأمن هر کلبه

ماده ببریست که تنها

روبند عروسی را بر سر دارد، و «هراس»

همچنان خونِ سیال غلیظی با پیوستگی و سنگینی

در رگ های فضایش جاریست؛

باز آیا سخن از باور داشتن «معجزۀ باران» ؟

و شکوفائی گلها از «بهاران» !!

باید گفت؟

اسفند ماه 1347
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه دوم دی 1387  |
 به معصوميت خاموش برادرم ...شعر رسول مقصودی برای یگانه برادر فرهیخته وناکامش...مهدی
به معصوميت خاموش برادرم


فريادي در غالب سكوت

كسي فريادت را نخواهد شنيد


فريادت را هيچ كس نمي خواهد كه بشنود



شبي از شبها

كه پرنده پركنده فريادت در قفس تنگ گلويت به تنگ امده بود


به ياد دارم


كه شوق پريدن داشت


به هواي اشياني كت سراغ مي رفت در گوش رفيقي


اما با كدامين بال؟تو زبان فرياد نداري اصلا


پس بناچار بالهاي فريادي به عاريت از كارو


بر پيكر سنگين پرنده فريادت بستي


ورهايش كردي در بيكران سكوت


اما بر سر ندان چه گناهي كه ترا بود


مهاجميني قدرتمند


به حصار انديشه رفيعت از دروازه نگاه راهي جستند


با خواندن كتابي



واشيانه اميدت را در

 


بسته شد


اه كه چه نوميدانه


به ديوار لانه مسدود


مي زد


ومي زد


پرنده مشتاق


بالش را


منقارش را وپيكرش را


ودردا كه چه با تحسر


به چنگال شاهين خلاء ربوده مي شد


اما به اين زودي روا نبود


روا نبود پرنده


هواي اشيانه را از سر بدر كند


وتو اين بار


لانه در بسته را به تمنا گونه اي در گشودي


من خوابم نمياد بمون كمي با هم صحبت كنيم


ليكن بزودي دريافتي كه پرنده ترا در ان لانه


جايي نتواند بود


چرا كه بالهاي عظيم فريادت


در حوصله باريك ان نمي گنجيد


وپرنده ات مايوسانه پر ريخت


ودر قفس تنگ گلويت اسود


ومن به هنگامي كه نگاه نوميدت را


بسقف كوتاه خانه مان دوخته بودي


فرياد خاموشت را مي شنيدم


كه با خلاء اهنگهايش


سكوت سنگين شب را


صبورانه


مي شكست


وواپسين فرياد سنگينت


سكوتي جاودانه بود


سكوتي جاودانه وخود خواسته


كه طنين خاموشش


در ندامت گوشهامان


جاودانه خواهد پيچيد


1348/22

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه سی ام آبان 1387  |
 
 
 
بالا