تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 از تو اي عشق در اين دل چه شررها دارم...عمادخراسانی

از تو اي عشق در اين دل چه شررها دارم


يادگار از تو چه شبها،چه سحر ها دارم


با تو اي راهزن دل،چه سفر ها دارم


گرچه از خود خبرم نيست،خبرها دارم


تو مرا واله و آشفته و رسوا كردي


تو مراغافل از انديشه فردا كردي


باز هم گرم از اين آتش جانسوز تو ام


سرخوش از آه وغم ودرد شب و روز توام


شكوه بيجاست،مرا كشتي و جانم دادي


آنچه از بخت طمع داشتم، آنم دادي


كاش دائم دل ما از تو بلرزد اي عشق


آن دلي كز تو نلرزد،به چه ارزد اي عشق


عماد خراساني

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و هفتم تیر 1388  |
 غزلی از عماد خراسانی

غزلی از عماد خراسانی

 

باز آهنگ جنون میزنی ای تار امشب


گویمت رازی و در پرده نگهدار امشب


آنچه زان تار سر زلف کشیدم شب و روز


مو به مو جمله کنم پیش تو اظهار امشب


هر کجا می نگرم جلوه کند نقش نگار


کاش یک بوسه دهد زینهمه رخسار امشب


سوزی و ناله بیجا نکنی ای دل زار


خوب با شمع شدی همدل و همکار امشب


ای بسا شب که به روز تو نشستیم ای شمع


کاش سوزیم چو پروانه بیکبار امشب


آتشست این نه سخن بس کن ازین قصه عماد


ورنه سوزد قملت ، دفتر اشعار امشب

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388  |
 گر چه مستيم و خرابيم چو شب هاي دگر...عماد

گر چه مستيم و خرابيم چو شب هاي دگر


باز كن ساقي مجلس سر ميناي دگر


امشبي را كه در انيم غنيمت شمريم


شايد اي جان نرسيديمبه فرداي دگر


مست مستم مشكن قدر خود اي پنجه غم


من به ميخانه ام امشب تو برو جاي دگر


چه به ميخانه چه محراب حرامم باشد


گر به جز عشق توام هست تمناي دگر


تاروم از پي يار دگري مي بايد


جز دل من دلي و جز تو دلاراي دگر


گر بهشتي است رخ تست نگارا كه در ان


ميتوان كرد به هر لحظه تماشاي دگر


از تو زيبا صنم اين قدر جفا زيبا نيست


گيرم اين دل نتوان داد به زيباي دگر


مي فروشان همه دانند عمادا كه بود


عاشقان را حرم و دير و كليساي دگر


عماد خراساني

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387  |
 اهل گردم، دل ديوانه اگر بگذارد...عماد
اهل گردم، دل ديوانه اگر بگذارد


نخورم مي، غم جانانه اگر بگذارد

گوشه ای گيرم و فارق ز شر و شور شوم


حسرت گوشهء ميخانه اگر بگذارد

عهد کردم نشوم همدم پيمان شکنان


هوس گردش پيمانه اگر بگذارد

معتقد گردم و پابند و ز حيرت برهم


حيرت اين همه افسانه اگر بگذارد

شمع می خواست نسوزد کسی از آتش او


ليک پروانهء ديوانه اگر بگذارد

دگر از اهل شدن کار تو بگذشت عماد


چند گويی دل ديوانه اگر بگذارد؟

عماد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه شانزدهم اسفند 1387  |
 شعری از عماد
پيش ما سوختگان، مسجد و ميخانه يكيست

 


حرم و دير يكي، سبحه و پيمانه يكي است




اينهمه جنگ و جدل حاصل كوته‌نظريست

 


گر نظر پاك كني، كعبه و بتخانه يكيست




هر كسي قصه‌ي شوقش به زباني گويد

 


چون نكو مي‌نگرم، حاصل افسانه يكيست




اينهمه قصه ز سوداي گرفتارانست

 


ورنه از روز ازل، دام يكي، دانه يكيست




ره هركس به فسوني زده آن شوخ ار نه

 


گريه‌ي نيمه شب و خنده‌ي مستانه يكيست




گر زمن پرسي از آن لطف كه من مي‌دانم

 


آشنا بر در اين خانه و بيگانه يكيست






هيچ غم نيست كه نسبت به جنونم دادند

 


بهر اين يك دو نفس، عاقل و فرزانه يكيست







عشق آتش بود و خانه خرابي دارد

 


پيش آتش، دل شمع و پر پروانه يكيست







گر به سرحد جنونت ببرد عشق عماد


بي‌وفايي و وفاداري جانانه يكيست

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386  |
 
 
بالا