تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 درطواف شمع می گفت این سخن پروانه ای...بهار
درطواف شمع می گفت این سخن پروانه ای


سوختم زین آشنایان ای خوشا بیگانه ای

بلبل ازشوق گل وپروانه ازسودای شمع


هرکسی سوزد بنوعی درغم جانانه ای

گراسیرخال وخطی شد دلم عیبم مکن


مرغ جائی میرود کانجاست آب ودانه ای

تا نفرمائی که بی پروانه ئی درراه عشق


شمع وش پیش توسوزم گردهی پروانه ای

منعمان راخانه آبادان ودل خرم چه باک


گرگدائی جان دهددر گوشۀ ویرا نه ای

کی غم بنیادویران داردآن کش خانه نیست


روخبرگیراین معانی رازصاحب خانه ای

عاقلانش باززنجیری دگربرپا نهند


روزی ار زنجیرازهم بگسلد دیوانه ای

این جنون تنهانه مجنون رامسلم شد بهار


باش کزماهم فتد اندرجهان افسانه ای

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هشتم مهر 1388  |
 آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کرد...ملك الشعرا بهار
آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کرد

 

 خلق را از طره‌ات آشفته‌تر خواهیم کرد


اول از عشق جهانسوزت مدد خواهیم خواست

 

 پس جهانی را ز شوقت پر شرر خواهیم کرد


جان اگر باید، به کویت نقد جان خواهیم یافت

 

 سر اگر باید، به راهت ترک سر خواهیم کرد


هرکسی کام دلی آورده در کویت به دست

 

 ما هم آخر در غمت خاکی به سر خواهیم کرد


تا که ننشیند به دامانت غبار از خاک ما

 

 روی گیتی را ز آب دیده تر خواهیم کرد


یا ز آه نیمشب، یا از دعا، یا از نگاه

 

هرچه باشد در دل سختت اثر خواهیم کرد


لابه‌ها خواهیم کردن تا به ما رحم آوری

 

ور به بی‌رحمی زدی، فکر دگر خواهیم کرد


چون بهار از جان شیرین دست برخواهیم داشت

 

 پس سر کوی تو را پرشور و شر خواهیم کرد

 

ملك الشعرا بهار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388  |
 برو کار می‌کن، مگو چیست کار...محمد تقی بهار
برو کار می‌کن، مگو چیست کار

که سرمایه‌ی جاودانی است کار

نگر تا که دهقان دانا چه گفت

به فرزندگان چون همی خواست خفت

که : « میراث خود را بدارید دوست

که گنجی ز پیشینیان اندر اوست

من آن را ندانستم اندر کجاست

پژوهیدن و یافتن با شماست

چو شد مهر مه، کشتگه برکنید

همه جای آن زیر و بالاکنید

نمانید ناکنده جایی ز باغ

بگیرید از آن گنج هر جا سراغ »

پدر مرد و پوران به امید گنج

به کاویدن دشت بردند رنج

به گاوآهن و بیل کندند زود

هم اینجا، هم آنجا و هرجا که بود

قضا را در آن سال از آن خوب شخم

ز هر تخم برخاست هفتاد تخم

نشد گنج پیدا ولی رنجشان

چنان چون پدر گفت، شد گنجشان

بهار
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه یازدهم اسفند 1387  |
 نرگس غمزه زنش بر سر ناز است هنوز..(ملك الشعرا بهار
نرگس غمزه زنش بر سر ناز است هنوز


طره ي پرشكنش سلسله باز است هنوز


عاشقان را سپه ناز براند از در دوست


بر در دوست مرا روي نياز است هنوز


خاك محمود شد از دست حوادث بر باد


دردلش آتش سوداي اياز است هنوز


هر كسي را سر كوي صنمي شد مقصود


مقصد ساده دلان خاك حجاز است هنوز


گرچه شد عمر من از خط تو كوتاه ولي


دست اميد به زلف تو دراز است هنوز


مسجد حسن تو ازخط شده ويران ليكن


طاق ابروي تو محراب نماز است هنوز


روزي اي گل به چمن چشم گشودي از ناز


چشم نرگس به تماشاي تو باز است هنوز


زين تحسر كه چرا سوخت پر پروانه


شمع دل سوخته در سوز و گداز است هنوز


باز شد شهپر مرغان گرفتار، بهار


بستگي هاست كه در ديده باز است هنوز


(ملك الشعرا بهار
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و دوم دی 1387  |
 نرگس غمزه زنش بر سر ناز است هنوز(ملك الشعرا بهار
نرگس غمزه زنش بر سر ناز است هنوز


طره ي پرشكنش سلسله باز است هنوز


عاشقان را سپه ناز براند از در دوست


بر در دوست مرا روي نياز است هنوز


خاك محمود شد از دست حوادث بر باد


دردلش آتش سوداي اياز است هنوز


هر كسي را سر كوي صنمي شد مقصود

 
مقصد ساده دلان خاك حجاز است هنوز

 
گرچه شد عمر من از خط تو كوتاه ولي

 
دست اميد به زلف تو دراز است هنوز

 
مسجد حسن تو ازخط شده ويران ليكن

 
طاق ابروي تو محراب نماز است هنوز


روزي اي گل به چمن چشم گشودي از ناز


چشم نرگس به تماشاي تو باز است هنوز


زين تحسر كه چرا سوخت پر پروانه

 
شمع دل سوخته در سوز و گداز است هنوز


باز شد شهپر مرغان گرفتار، بهار


بستگي هاست كه در ديده باز است هنوز


(ملك الشعرا بهار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه یازدهم آذر 1387  |
 باد صبا بر گل گذر كن گل گذر كن گل گذر كن..شعر :محمد تقي ملك الشعراي بهار
باد صبا بر گل گذر كن

آهنگ :جهاگير مراد


تنظيم :جواد معروفي

 
دستگاه: همايون

باد صبا بر گل گذر كن گل گذر كن گل گذر كن


از حال گل ما را خبر كن نازنين ما را خبر كن


با مدعي كمتر بنشين نازنين! اي مه جبين


بيچاره عاشق ناله تاكي ناله تا كي


يا دل مده يا ترك سر كن ترك سر كن


شد خونفشان چشم تر من


پر خون دل شد ساغر من


اي يار عزيز 1مطبوع و عزيز


در فصل بهار با ما مستيز!


آخر گذشت آب از سر من ببين چشم تر من


گل چاك غم بر پيرهن زد پيرهن زد پيرهن زد


از غيرت آتش در چمن زد در چمن زد در چمن زد


بلبل چو من شد در چمن دستانسرا بهر وطن


ديدي كه ظالم تيشه اش را آخر به پاي خويشتن زد

 
شد خونفشان چشم تر من


پر خون دل شد ساغر من


اي يار عزيز مطبوع و عزيز


در فصل بهار با ما مستيز!


آخر گذشت آب از سر من ببين چشم تر من

 

محمد تقی بهار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هفتم آذر 1387  |
 شعری از ملک الشعرای بهار

 مرغ سحر ناله سر کن


 داغ مرا تازه تر کن


 ز آه شرر بار، اين قفس را


 برشکن و زير و زبر کن


 بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ


 نغمه آزادي نوع بشر سرا


 وز نفسي عرصه اين خاک توده را


 پر شرر کن، پر شرر کن


 ظلم ظالم، جور صياد


 آشيانم داده بر باد


 اي خدا، اي فلک، اي طبيعت


 شام تاريک ما را سحر کن


 اي خدا، اي فلک، اي طبيعت


 شام تاريک ما را سحر کن


 نو بهار است، گل به بار است


 ابر چشمم ژاله بار است


 اين قفس چون دلم تنگ و تار است


 شعله فکن در قفس اي آه آتشين


 دست طبيعت گل عمر مرا مچين


 جانب عاشق نگه اي تازه گل از اين


 بيشتر کن، بيشتر کن، بيشتر کن


 مرغ بي دل ، شرح هجران


 مختصر مختصر کن

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  |
 شعری از بهار
نو بهار آمد و گل سرزده ، چون عارض یار

 

ای گل تازه ، مبارک به تو این تازه بهار



با نگاری چو گل تازه ، روان شو به چمن

 

 که چمن شد ز گل تازه ، چو رخسار نگار



لاله وش باده به گلزار بزن با دلبر 

 

کز گل و لاله بود چون رخ دلبر گلزار



زلف سنبل ، شده از باد بهاری درهم

 

 چشم نرگس، شده از خواب زمستان بیدار



چمن از لاله ی نو رسته بود، چون رخ دوست

 

 گلبن از غنچه ی سیراب بود ،‌چون لب یار



روز عید آمد و هنگام بهار است امروز

 

 بوسه ده ای گل نورسته، که عید است و بهار



گل و بلبل ، همه در بوس و کنارند ز عشق

 

 گل من ، سر مکش از عاشقی و بوس و کنار



گر دل خلق بود خوش ، که بهار آمد و گل

 

 نو بهار منی ای لاله رخ گل رخسار



خلق گیرند ز هم عیدی اگر موقع عید

 

 جای عیدی، تو به من بوسه ده ای لاله عذار


بهار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386  |
 شعری از بهار
زبــــاغ اى باغبان ماراهمى بـــوى بهــارآيد

کليــــدبــاغ مارا ده که فــــردامان بکـــار آيد

کليد باغ را فــــردا هـزاران خـــــواستار آيد

تـولختى صبرکن چندان که قمرى برچنارآيد

چـو انـدر باغ توبلبل، به ديــــــــدار بهار آيد

تـرا مهمان ناخوانده بروزی صــــــد هـزار آيد

کنون گرگلبنى را پنـــج شش گل درشمارآيد

چنان دانيکه هرکس راهمى زو بوى يار آيد

بهـارامسال پندارى همى خـوش تر زپار آيد

ازاين خوشترشودفـردا که خسروازشکارآيد

بدين شايستگى جشنى بدين بايستگى روزى

ملکرادرجهان هرروزجشـنى باد و نوروزى

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386  |
 بهار

به شب وصلت جانا ديوانه شدم

 


به شمع رويت جانا پروانه شدم



به مه روي تو من جانا حيران و ماتم

 


ز غم عشق تو شد جانا صبر و ثباتم



به حال من نگر دلبر دلبر

 


زار و نزارم جانا زار و نزارم



شيداي توام تاج سرم بيا به سرم


رسواي تو ام چشم ترم بنشين به برم



عاشقم كردي جانا دلم را بردي



به زلف سر كجت دلبر دلبر


گم شده دلم جانا گم شده دلم


به ماه عارضت دلبر دلبر


حل كن مشكلم جانا حل كن مشكلم



به شب وصلت جانا ديوانه شدم


به شمع رويت جانا پروانه شدم


به مه روي تو من جانا حيران و ماتم


ز غم عشق تو شد جانا صبر و ثباتم



به ماه عارضت دلبر دلبر


حل كن مشكلم جانا حل كن مشكلم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هشتم اسفند 1386  |
 شعری از استاد بهار

بــــــهار دلـــکش

 

بــــــهار دلـــکش رســـــيد و دل به جــا نباشد


از آن کــــه دلــــبر دمـــــي به فکـــــر ما نباشد


در اين بـــهار اي صــــنم بيـــا و آشــــتي کــن


که جنــــگ و کــــين با مــــن حزين روا نـباشد


صبحدم بلبل، بر درخت گل، بخنده مي گفت


نازنيـــــنان را، مه جبيـــنان را، وفــــــا نباشـد


اگــــر کـــــه با اين دل حـــزين تو عـهدُ بستي


عزيز مـــــن با رقـــيب مـــن، چـــرا نشستي؟


چرا دلــــــم را عــزيـــز مـــن از کــينه خستي


بيــــا در بــرم از وفـا يک شب، اي مه نخشب


تـــازه کــــن عهـــدي کـــــــه بــــر شکـــستي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هشتم اسفند 1386  |
 
 
بالا