تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
  ...بهار دلنشین خواننده:استاد بنان باصدای بی نظیرش...شاعر: بیژن ترقی
تا بهاردلنشین آمده سوی چمن

ای بهار آرزو برسرم سایه فکن

 چون نسیم نوبهار برآشیانم کن‌گذر

تا که‌گلباران شودکلبة ویران من

 تا بهار زندگی آمد بیا آرام‌جان

 تا نسیم ازسوی‌گل آمد بیا دامن‌کشان

 چون سپندم برسر آتش نشان

بنشین دمی چون سِرشکم درکنار

 بنشین نشان سوزنهان

 باز آ ببین درحیرتم

بشکن سکوت خلوتم

چون لالة تنها ببین برچهره داغ حسرتم

 ای روی تو آیینه‌ام عشقت غم دیرینه‌ام

 بازآچو گل دراین بهار سر را بنه برسینه‌ام

 بهار دلنشین خواننده:

 بنان شاعر: بیژن ترقی

 آهنگساز: روح‌اله خالقی

 دستگاه: آواز بیات‌اصفهان

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388  |
 به یاد استاد مسلم عشق بیژن ترقی..
چو مجنون گیرم از عاشقان نشانه کعبه دل بشکسته را می برم به خانه کعبه
شکایت می برم از تو بر خدای تو ، زان همه بلای تو ، تا رسد او به دادم
در آن آشفتگی ، با دلی شکسته تر ، گریه ها کنم ، که در اشک خود غرقه گردم
آنجا اگر اشکی دود بر دیده دلداده ای ، سیلی به پا نماید
آنجا اگر آهی کشد افتاده غمدیده ای ، دود از فلک بر آید
در آن مدهوشی من از خدا خواهم تو را عاشق کند عاشق رسوا
چو از عاشقی دیدی بلا رو می کنی آنگه تو بر کعبه دلها

مجنون چو حدیث عشق بشنید اول بگریست پس بخندید
از جای چو مار حلقه برجست در زلف زلف کعبه زد دست
یا رب به خدایی خداییت آنگه به کمال کبریاییت
کز عشق به غایتی رسانم کو ماند اگر چه من نمانم
پرورده عشق شد سرشتم جز عشق مباد سرنوشتم
از چشمه عشق ده مرا نور این سرمه ز چشم من مکن دور
بیش از این جور و جفا و سرکشی حال مسکینان چو می دانی نکن
از چشمه عشق ده مرا نور این سرمه ز چشم من مکن دور
گر چه شده ام چو موی از غم یک موی مباد از سرش کم
از عمر من آن چه هست برجای بستان و به عمر لیلی افزای
گر چه ز شراب عشق مستم عاشق تر از ین کنم که هستم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388  |
 در میان باغ و در طـــــرف چـــــــــمن ..بیژن ترقی
در میان باغ و در طـــــرف چـــــــــمن



بلبلی می گفت با جفت این سخن



مـــــا ز سرمای زمستان رسته ایم



دل به امـــــــــید گلستان بسته ایم



در دهـــــــــان بلبلک بود این سـخن



باشــــــــــــــکی آمد ربودش در دهن



در دهان باش می گفت این سخن



عمر کوته بــــین و امید کــــــهن



بیژن ترقی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388  |
 آوای دل با صدای بانو مرضیه وشعر استاد بیژن ترقی اهنگ استاد پرویز یاحقی
به زماني که محــبت شـــده همچون افسانه

به ديــــــــاري کــه نيـــابي خبـــــري از جانانه

دل رسوا دگــر از مـن چــــه خـــــواهي ديوانه



از آواز دلــــم زمزمه ســاز دلـــم من به فغانم



اي دل چه بگويم وز شررت چه بگويم حيرانم



تو همان شرري که خــرمن جان من بسوزي



تو که با نگهي به جـان مــن شــعله برفروزي



تو کــه از صنــــمي نديــــده اي روي آشنايي



ز چه رو دل من تــــو اينچنين کشـــته وفايي





تا تو همدم شبهاي مني



شبها شاهد تبهاي مني



همچون آتشـــــي



شعله مي کشـي



شمع هر انجمني



اي دل ز تو ما را چه نصيبي بود



گشتم ز تو رسوا چه فريبي بود



غمهاي جهان را تــــــو خريداري



آخر تن ما را چه شکـــــيبي بود



به کجا، به کجا، فرياد اي دل رسوا



به کجا اي دل رسوا



نکني تو چرا پروا



تو چرا پروا



آوای دل

شعر استاد بیژن ترقی

آهنگ استاد پرویز یا حقی

( با صدای بانو مرضیه
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هفتم مهر 1387  |
 شعری بسیار زیبا از بیژن ترقی
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن


ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن

 
چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر


تا که گلباران شود کلبه ویران من



تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان


تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن کشان


چون سپندم بر سر آتش نشان بنشین دمی


چون سرشکم در کنار بنشین نشان سوز نهان

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن


ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن


چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر

 
تا که گلباران شود کلبه ویران من



بازآ ببین در حیرتم


بشکن سکوت خلوتم


چون لالهء تنها ببین


بر چهره داغ حسرتم


ای روی تو آیینه ام


عشقت غم دیرینه ام


بازآ کنون در این بهار


سر را بنه بر سینه ام

 

: بيژن ترقی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه شانزدهم تیر 1387  |
 شعری از بیژن ترقی
به رهی ديدم برگ خزان

پژمرده ز بيداد زمان

كز شاخه جدا بود

چو ز گلشن رو كرده نهان

در رهگذرش باد خزان

چون پيك بلا بود

ای برگِ ستمديده ي پاييزی

آخر تو زگلشن ز چه بگريزی

روزی تو هماغوش گلی بودی

دلداده و مدهوش گلی بودی

ای عاشق ِ شيدا

دلداده ي رسوا

گويمت چرا فسرده ام

در گل نه صفايی باشد نه وفايی

جز ستم زِ وی نبرده ام

خار غمش در دل بنشاندم

در ره او من جان بفشاندم

تا شد نو گلِ گلشن و زيب چمن

رفت آن گل من از دست

با خار و خسی پيوست

من ماندم و صد خار ستم

وين پيكر بی جان

ای تازه گلِ گلشن

پژمرده شوی چون من

هر برگ تو افتد به رهی

پژمرده و لرزان



.::: بيژن ترقي
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386  |
 شعری از بیژن ترقی
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن


ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن

 
چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر


تا که گلباران شود کلبه ویران من



تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان


تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن کشان


چون سپندم بر سر آتش نشان بنشین دمی


چون سرشکم در کنار بنشین نشان سوز نهان

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن


ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن


چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر

 
تا که گلباران شود کلبه ویران من



بازآ ببین در حیرتم


بشکن سکوت خلوتم


چون لالهء تنها ببین


بر چهره داغ حسرتم


ای روی تو آیینه ام


عشقت غم دیرینه ام


بازآ کنون در این بهار


سر را بنه بر سینه ام

 

: بيژن ترقی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه پنجم اسفند 1386  |
 
 
بالا