تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 شعری از استاد سیاوش کسرایی
به من گفتي که دل دريا کن اي دوست


همه دريا از آن ما کن اي دوست


دلم دريا شد و دادم به دستت


مکش دريا به خون پروا کن اي دوست


مکش دريا به خون پروا کن اي دوست



کنار چشمه اي بوديم در خواب


تو با جامي ربودي ماه از آب


چو نوشيديم از آن جام گوارا


تو نيلوفر شدي من اشک مهتاب


تو نيلوفر شدي من اشک مهتاب



تن بيشه پر از مهتاب امشب


پلنگ کوه ها درخواب امشب


به عاشقي دلي سامون گرفته


دل من در تنم بي تابه امشب


دل من در تنم بي تابه امشب


استاد سياوش كسرايي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387  |
 شعری از سیاوش کسرایی
از نفست زنده شدم


آتش گیرنده شدم


تاب تبم دادی و من


عشق نمیرنده شدم


گفتی و گفتم ز امید


خواندی و خواندم به نوید


نیک نوشتی به دلم


نیک نگارنده شدم


از دل و جان پایه زدم


پایه گرانمایه زدم


سابقه در سایه زدم


طالب اینده شدم


تا پر غم سوختمی


رقص درآموختمی


بال درآوردم و باز


شعله بالنده شدم


مرغ همایون سفرم


پیک و پیام سحرم


با شب و شبکاره همی


سخت ستیزنده شدم


با تو همه شاد شدم


من ز تو آباد شدم


مژده ده داد شدم


زنده و زاینده شدم


ای گل خورشید جبین


خیز درین صبح و ببین


دانه نشاندم به زمین


باغ برآرنده شدم


آه از آن تیشه مرا


کند ز من ریشه مرا


کندم و افروخت مرا


سوخت مرا سوخت مرا


کنده شدم کنده شدم


آتش افکنده شدم


در همه آفاق جهان


دود پرکنده شدم


سیاوش کسرای

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386  |
 شعری از کسرایی
هدیه ای برای خاک


- بر آسمان چه رفته که امشب


تلخست و تیره و تنگست آسمان


یکپارچه سیاه


سنگست آسمان؟



- باران، ستاره باران،


خالیست آسمان.



- با این ستاره باران


باید زمین چراغ فلک باشد


باید زمین ببالد از این باران


باید به کهکشان


شمع بلند پایۀ تک باشد.



- غوغا مکن غریب


آن شمعدان بگیر و فرود آی.



- این جا مزار لاله و سروست؟


- نه


این جا نهال آرزو و عشق


کاشته ام من.


از نردبان خشم فرا رفته


بر آسمان درد


یک افق خون


نگاشته ام من.



آهسته پا بنه


بر کشتزار من


گل های خسته خفته


بیدار می شوند.



در خون طپیدگان


از گریۀ تو، دخترک من


بیمار می شوند.



بگذار تا شهیدان


مستان بزم خون


شب را سحر کنند.


بگذار درد و داغ


از جانشان به خاک نشیند


وین تشنگان شادی و آزادی


از شبنم سپیده، لب خشک تر کنند.



یکدم برآی و پنجره بگشای


وین شهر را ببین:


شهر عروس های جوان بیوه


شهر زنان غمگین در قاب پنجره


شهر هزار مادر آواره


شهر رها شده گهواره.



مردان درون اشک زنان ذوب گشته اند


و حسرتی به وسعت یک شهر


در دیده مانده است.


شهر بلا کشیده


از بیوۀ عبوس، جوانی را


از خویش رانده است.



در زیر طاق این شب دلمرده، نغمه ای


جز تلخ مویه نیست


نه نه دگر درآی دلاویز شب شکاف


آهنگ و زنگ آن جرس راهپویه نیست.



ای دور مانده چه تنهایی


وقتی تمام عاطفه هایت را


یکجا به یک نفس


نابود می کنند


تا می روی خبر بگیری از گل یک شمع


می بینی ای دل غافل


آن شمع های پر گرفته همه دود می کنند.



کشتند.


کشتند تا که عشق


بی یار و یادگار بماند در انتظار.


کشتند تا جدا ز سرانگشت اشتیاق


گل ها بپژمرند به هر شاخ و شاخسار.


کشتند تا که زیبایی سیاه بپوشد.


کشتند تا دروغ را به کرسی بنشانند.


کشتند تا امید بمیرد در این دیار.


کشتند تا که آزادی،


یک نغمه هم ز نی لبک سرخ خود ننوازد.


کشتند تا سرود بگرید به زار زار.


آری بر اینهمه کشتند.


کشتند بیشمار.



هر روز، شلاقها ... شکنجه، پابند و دستبند.


سوز عصب گداز چو طغیان گردباد


در گسترای تن.


تکرار درد و داد


وآنگه گلوله باران



تک نقطه های سربی بی پایان.


پایان،


نه آشنا و نه دیدار


مانده به لب، نگفته چه بسیار.



دیدی


دشمن چه دشمنست؟


- ولی دوست


- بگذار تا خموش بمانم چو آینه


آئین حسن دوست فزودن


عمریست در تصور آئینۀ من است.



اینک


مائیم و سرخ گل ما و چشم تر


با توده های پر


از بلبلان گمشده در پردۀ سحر.


اما به گوش می شنوم من ز عمق باغ


آواز بلبلان بهاران دور را


زین رو دوباره خشت نوین می نهم به خشت


تا بر کنم به چشم تو قصر غرور را.



دردا که باز، خون


ظن خطا به رهروان سپیده را


ز اندیشه های خوابروان پاک می کند


دردا بر آدمی که حقیقت را


بس دیر چهره می گشاید و بس زود


در خاک می کند.



باری،


دریادلان


صیادهای سرخوش مروارید


تا بهر تو ز کام خطر هدیه آورند


در شامگاه سرخ به غرقاب ها زدند رفتند.


دیگر بر این کرانه ز آنان نشانه نیست.


موجی ز ره رسیده ولی دارد این پیام:


" گوهر اگر که بایدت از بحر


راهی جز این تلاش و تک جاودانه نیست.

"

مرغ سپید من


این هرزه پو شکارگران آیا


در تو چه دیده اند که هر بار


قلب نجیبت را


آماج می کنند؟


وآنگه به بیهده در بال سرخ تو


شوق مدام رهایی را


تاراج می کنند.



گفتی،


گفتی و آه کشیدی:


- " کز خلق بیشمار


دارد کسی سپاس اینهمه ایثار؟ "


- بنگر چه طرفه می گذرد کار:


بر خاک " خاوران "،


با آنکه گزمه از پی هم پاس می دهد


دستان ناشناسی هر شب


بر گورهای تازه، گل سرخ می نهد


و داغدیدگان


- ناسازگار مردم پیشین –


در بزم غم، کنون


یارند و غمگسار و هم آوا


به معجزۀ خون.



ما قلب های خود را،


چون سیب های سرخ،


از شاخه می کنیم.


ما قلب هایمان را


چون جام می – به مهر و به سوگند –


بر سنگ می زنیم.


ما رنج می بریم


ما درد می کشیم،


دشمن ببیند، آری


ما گریه می کنیم.


قلب شکاف خوردۀ خود را


چونان


بذری ز خشمدانۀ آتش


بر خاک شخم خورده ز غم، هدیه می کنیم

.

صبحست،


برخیز ای شب آمده غمگین غمگسار


کاین جامۀ سیاه غم آلوده بر دریم


وز خون آفتاب


سهمی به راهتوشه بر زندگان بریم

.

سیاوش کسرایی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه پنجم اسفند 1386  |
 شعری از سیاوش کسرایی
نامزدی


شاپرک وار و سبک جان می پریم


از سر هر لحظه بی بازگشت


پیش رومان بیشه های آرزو


پشت سر شیرین و تلخ سرگذشت


شرم در چشم و حیا برگونه ها


هر دو پنهانی به هم دل می دهیم


پیش می رانیم در بحری غریب


موج غم ها را به ساحل می دهیم


از محبت ما به گرداگرد خویش


پیله زرینه تاری می تنیم


خنده های بی دلیلی می کنیم


حرف های نا به جایی می زنیم


او نگاهم می کند صیاد عشق


من نگاهش می کنم آهوی رام


او ز سویی من ز دیگر سو به شوق

 
هر دو می بافیم تار و پود دام


ای سبکبارام بر این دشت بزرگ


توشه امید در انبان کنید


از نشاط و از جوانی هر چه هست


در بغل در پیرهن پنهان کنید


کاندر این راه بیابان دراز


چشم دارد بر شما غولی سیاه


می رباید بوسه هاتان را ز لب


می کند گل خنده هاتان را تباه


از سر هر لحظه بی بازگشت


شاپرک وار و سبک جان می پریم


ارمغان روزهای دور و دیر

 
عطری از عشق و جوانی می بریم


سياوش كسراي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386  |
 شعری از سیاوش کسرایی
سال ها شد تا که روزی مرغ عشق


نغمه زد برشاخه انگشت من


آشیان آسمان را ترک گفت


لانه ای آراست او در مشت من


دست من پر شد ز مروارید مهر


دست من خالی شد از هر کینه ای


دست من گل داد و برگ آورد و بار


چون بهار دلکش دیرینه ای


سینهاش در دست هایم می تپید


از هراس دامهای سرنوشت


سخت می ترسید از پایان وصل


وز پلیدی های خاطرهای زشت


آه اگر روزی بمیرد عشق ما


وای اگر آتش به یخبندان کشد


خنده امروز ما در شان یاس


اختران اشک در چشمان کشد


من نوازشگر شدم آن بال و پر


من ستایشگر شدم آواز او


خواستم بوییدم و بوسیدمش


با نیازی بیشتر از ناز او


عاشقان هر کس که دارد از شما


مرغ عشقی بر فراز شاخسار


پاسداری بایدش هر روز و شب


چشم ترسی بایدش از روزگار


هر کجا در هر خم این رهگذر


درکمین بدخواه سنگ انداز هست


عشق من پرداشت آه ای عاشقان

 
پربرای جنبش و پرواز هست


در غروب یک زمستان سیاه


مرغک من ز آشیان خود گریخت


دور شد در اشک چشمم محو شد


بعد از او هم سقف این کاشانه ریخت


در بهار پر گل این بوستان


دست من تک ساقه پاییز ماند

 
برگهای خشک عشقی سوخته


بر فراز شاخه ها آویز ماند


گرچه دیگر آٍمان ها تیره است


شب ز دامان افق سر می کشد


باز با پرواز مرغان بهار


آرزویی در دلم پر می کشد


می فریبد دل به افسون ها مرا


می سراید بر من این آواز ها


بال دارد مرغ عشق

 


باز خواهد کرد او پروازها



سیاوش کسرائی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و نهم دی 1386  |
 
 
بالا