تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 شعری از خواجوی کرمانی
ای باغبان بگو که ره بوستان کجاست

 


در بوستان گلی چو رخ دوستان کجاست

 


وی دوستان چه باشد اگر آگهی دهید

 


کان سرو گلعذار مرا بوستان کجاست

 

 
تا چند تشنه بر سر آتش توان نشست

 


آن آب روح‌پرور آتش نشان کجاست

 


در دم بجان رسید و طبیبم پدید نیست

 

 
دارو فروش خسته دلانرا دکان کجاست

 


من خفته همچو چشم تو رنجور و در دلت

 

 
روزی گذر نکرد که آن ناتوان کجاست

 


چون ز آب دیده ناقه ما در وحل بماند

 


با ما بگو که مرحله کاروان کجاست

 


از بس دل شکسته که برهم افتاده است

 


پیدا نمی‌شود که ره ساربان کجاست

 


در وادی فراق بجز چشمهای ما

 


روشن بگو که چشمه‌ی آب روان کجاست

 


خواجو ز بحر عشق کران چون توان گرفت


زیرا که کس نگفت که آنرا کران کجاست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و نهم دی 1386  |
 شعری از خواجوی کرمانی
یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرا

 

رخ و زلفت عوض شام و سحر بود مرا

 


یاد باد آنکه ز نظاره‌ی رویت همه شب

 

 در مه چارده تا روز نظر بود مرا

 


یاد باد آنکه ز رخسار تو هر صبحدمی

 

 افق دیده پر از شعله‌ی خور بود مرا

 


یاد باد آنکه ز چشم خوش و لعل لب تو

 

نقل مجلس همه بادام و شکر بود مرا

 


یاد باد آنکه ز روی تو و عکس می ناب

 

 دیده پر شعشعه‌ی شمس و قمر بود مرا

 


یاد باد آنکه گرم زهره‌ی گفتار نبود

 

 آخر از حال تو هر روز خبر بود مرا

 


یاد باد آنکه چو من عزم سفر میکردم ب

 

ر میان دست تو هر لحظه کمر بود مرا

 


یاد باد آنکه برون آمده بودی بوداع

 

وز سر کوی تو آهنگ سفر بود مرا

 


یاد باد آنکه چو خواجو ز لب و دندانت

 

 در دهان شکر و در دیده گهر بود مرا



خواجوی کرمانی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و نهم دی 1386  |
 شعری از خواجوی کرمانی
میرود آب رخ از باده‌ی گلرنگ مرا

 

میزند راه خرد زمزمه‌ی چنگ مرا

 


دلق از رق به می لعل گرو خواهم کرد

 

 که می لعل برون آورد از رنگ مرا

 


من که بر سنگ زدم شیشه‌ی تقوی و ورع

 

محتسب بهر چه بر شیشه زند سنگ مرا

 


مستم از کوی خرابات ببازار برید

 

تا همه خلق ببینند بدین رنگ مرا

 


نام و ننگ ار برود در طلبش باکی نیست

 

 من که بدنام جهانم چه غم از ننگ مرا

 


ای رخت آینه‌ی جان می چون زنگ بیار

 

تا ز آئینه‌ی خاطر ببرد زنگ مرا

 


مطرب آهنگ چنین تیز چه گیری که کند

 

 جان شیرین بلب لعل تو آهنگ مرا

 


نشد از گوش دلم زمزمه‌ی نغمه‌ی چنگ

 

 تا عنان دل شیدا بشد از چنگ مرا

 


چون تو در خاطر خواجو بزدی کوس نزول

 

دو جهان خیمه برون زد ز دل تنگ مرا


خواجوی کرمانی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و نهم دی 1386  |
 
 
بالا