تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 ز تو با تو راز گویم به زبان بی‌زبانی...خواجوی کرمانی
ز تو با تو راز گویم به زبان بی‌زبانی


به تو از تو راه جویم به نشان بی‌نشانی


چه شوی ز دیده پنهان که چو روز می‌نماید


رخ همچو آفتابت ز نقاب آسمانی


تو چه معنی لطیفی که مجرد از دلیلی


تو چه آیتی شریفی که منزه از بیانی


ز تو دیده چون بدوزم که تویی چراغ دیده


ز تو کی کنار گیرم که تو در میان جانی


همه پرتو و تو شمعی همه عنصر و تو روحی


همه قطره و تو بحری همه گوهر و تو کانی


چو تو صورتی ندیدم همه مو به مو لطایف


چو تو سورتی نخواندم همه سر به سر معانی


به جنایتم چه بینی به عنایتم نظر کن


که نگه کنند شاهان سوی بندگان جانی


به جز آه و اشک میگون نکشد دل ضعیفم


به سماع ارغنونی و شراب ارغوانی


دل دردمند خواجو به خدنگ غمزه خستن


نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388  |
 ساقیا وقت صبوح آمد بیار آن جام را...خواجوی کرمانی
ساقیا وقت صبوح آمد بیار آن جام را


می پرستانیم در ده باده‌ی گلفام را


زاهدانرا چون ز منظوری نهانی چاره نیست


پس نشاید عیب کردن رند درد آشام را


احتراز از عشق میکردم ولی بیحاصلست


هر که از اول تصور میکند فرجام را


من ببوی دانه‌ی خالش بدام افتاده‌ام


گر چه صید نیکوان دولت شمارد دام را


هر که او را ذره‌یی با ماهرویان مهر نیست


بر چنین عامی فضیلت می‌نهند انعام را


شام را از صبح صادق باز نشناسم ز شوق


چون مهم پرچین کند برصبح صادق شام را


گر بدینسان بر در بتخانه‌ی چین بگذرد


بت‌پرستان پیش رویش بشکنند اصنام را


بر گدایان حکم کشتن هست سلطانرا ولیک


هم بلطف عام او امید باشد عام را


چون به هر معنی که بینی تکیه بر ایام نیست


حیف باشد خواجو ار ضایع کنی ایام را

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388  |
 خوشا وقتی که از بستانسرائی...خواجوی کرمانی
خوشا وقتی که از بستانسرائی


برآید نغمه‌ی دستانسرائی


بده ساقی که صوفی را درین راه


نباشد بی می صافی صفائی


اگر زر می‌زنی در ملک معنی


به از مستی نیابی کیمیائی


سحاب از بی حیائی بین که هر دم


کند با دیده‌ی ما ماجرائی


چه باشد گر ز عشرتگاه سلطان


بدرویشی رسد بانگ نوائی


درین آرامگه چندانکه بینم


نبینم بیریائی بوریائی


و گر خود نافه‌ی مشک تتارست


نیابم اصل او را بی‌خطائی


سریر کیقباد و تاج کسری


نیرزد گرد نعلین گدائی


اگر خواهی که خود را بر سر آری


بباید زد بسختی دست و پائی


درین وادی فرو رفتند بسیار


که نشنیدند آواز درائی


ندارم چشم در دریای اندوه


که گیرد دست خواجو آشنائی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه یکم آبان 1388  |
  خواجوي كرماني...هم چو شمعم به شبستان حرم یاد کنید

هم چو شمعم به شبستان حرم یاد کنید

 
یا چو مرغم به گلستان ارم یـــاد کنید


روز شـــــادی همه کس یاد کند از یــــاران


یاری آنست که ما را شب غم یاد کنید

گر چنانست که از دلشدگان می پرسيــد


گاه گاهی ز من دلشده هــــم یاد کنید

چشم دارم که من خسته ی دلسوخته را


به نم چشـــم گهــــر بار قلم یـاد کنید

هیچ نقصان نرسد در شرف و قدر شـــــما


در چنین محنت و خواری اگرم یاد کنید

چون من از پای فتـــادم نبود هیـــچ غریب


گر من بی سر و پا را به قدم یـــاد کنید

بلبل خسته ی بی بـــــرگ و نوا را آخـــــر


به نسیم گلی از بــــــاغ کرم یـاد کنید

سوخت در بادیه از حسرت آبی خــــواجو


زان جگر سوخته در بیت حرم یاد کنید

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیستم مهر 1388  |
 ما نوای خویش را در بینوائی یافتیم ..خواجوی کرمانی
ما نوای خویش را در بینوائی یافتیم


فخر بر شاهان عالم در گدائی یافتیم


ز آشنا بیگانه گشتیم از جهان و جان غریب


در جوار قرب جانان آشنائی یافتیم


سالها بانگ گدائی بر در دلها زدیم


لاجرم بر پادشاهان پادشائی یافتیم


ای بسا شب کاندرین امید روز آورده‌ایم


تا کنون از صبح وصلش روشنائی یافتیم


ترک دنیی گیر و عقبی زانکه در عین الیقین


زهد و تقوی را خلاف پارسائی یافتیم


چون ازین ظلمت سرای خاکدان بیرون شدیم


هر دو عالم روشن از نور خدائی یافتیم


سالکان راه حق را در بیابان فنا


از چهار و پنج و هفت و شش جدائی یافتیم


از جناب بارگاه مالک ملک وجود


هر زمان توقیع قدر کبریائی یافتیم


کفر و دین یکسان شمر خواجو که در لوح بیان


کافری را برتر از زهد ریائی یافتی

________

خواجوی کرمانی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388  |
 کدام یار که ما را پیام یار آرد ...خواجو
کدام یار که ما را پیام یار آرد

از آن دیار حدیثی بدین دیار آرد


که میرود که ز یاران مهربان خبری

 بدین غریب پریشان دلفگار آرد


بتشنگان بیابان برد بشارت آب

 ببلبلان چمن مژدهی بهار آرد

 
اگر نه لطف نماید نسیم باد صبا

بمرغ زار که بوئی ز مرغزار آرد


خیال روی نگارم اگر نگیرد دست

که طاقت غم هجران آن نگار آرد


بسی تحمل خار جفا بباید کرد

 که تا نهال مودت گلی ببار آرد


ز بهر دفع خمارم که میتواند رفت

 که جرعه ئی می نوشین خوشگوار آرد


بجای سرمه ام از خاک کوی او گردی

 برای روشنی چشم اشکبار آرد

 
سلام و خدمت خواجو بدان دیار برد

 پیام یار سفر کرده سوی یار آرد

 

خواجوی کرمانی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هفتم مرداد 1388  |
 ای پسر دامن اهل قدم از دست مده...خواجوی کرمانی
ای پسر دامن اهل قدم از دست مده

ورت از دست بر آید کرم از دست مده

چون کسی نیست که با او نفسی بتوان برد

برو و همدم خود باش و دم از دست مده

در فنا محو شو و گنج بقا حاصل کن

بگذر از ملک وجود و عدم از دست مده

شادی وصل اگرت دست نخواهد دادن

هجر را باش و سر کوی غم از دست مده

اگر از توبه و سالوس ندامت داری

با ندیمان بسر آر و ندم از دست مده

خرقه از پیرمغان گیر و گرت دست دهد

کنج بتخانه و روی صنم از دست مده

چون یقینی که همه ملکت جم بر بادست

پشت پائی بزن و جام جم از دست مده

یار اگر طالب درد تو بود درمان چیست

از دوا روی بتاب و الم از دست مده

گر چه آن خسرو خوبان ندهد داد کسی

خاک برسر کن و پای علم از دست مده

وگر از پای فتادی و نشد کارت راست

آن سر زلف پر از پیچ و خم از دست مده

چون شدی معتکف کعبه قربت خواجو

در طواف آی و حریم حرم از دست مده
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هفتم تیر 1388  |
 ای ماه شب دریا ای چشمه زیبائی..خواجوی کرمانی
ای ماه شب دریا ای چشمه زیبائی


یک چشمه و صد دریا فری و فریبائی


من زشتم و زندانی اما مه رخشنده


در پرده نه زیبنده است با آنهمه زیبائی


افلاک چراغان کن کآفاق همه چشمند


غوغای شبابست و آشوب تماشائی


سیمای تو روحانی در آینه دریاست


ارزانی دریا باد این آینه سیمائی


زرکوب کواکب راخال رخ دریا کن


بنگار چو میناگر این صفحه مینائی


با چنگ خدایان خیز آشفته و شورانگیز


ای زهره شهر آشوب ای شهره به شیدائی


چنگ ابدیت را بر ساز مسیحا زن


گو در نوسان آید ناقوس کلیسائی


چون خواجه تن تنها با سوز تو دمسازم


ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388  |
 گفتمش از چه دلم بردی و خونم خوردی...خواجوی کرمانی
گفتمش از چه دلم بردی و خونم خوردی

گفت از آنروی که دل دادی و جان نسپردی

گفتمش جان ز غمت دادم و سر بنهادم

گفت خوش باش که اکنون ز کفم جان بردی

گفتمش در شکرت چند بحسرت نگرم

گفت درخویش نگه کن که بچشمش خردی

گفتمش چند کنم ناله و افغان از تو

گفت خاموش که ما را بفغان آوردی

گفتمش همنفسم ناله وآه سحرست

گفت فریاد ز دست تو که بس دم سردی

گفتمش رنگ رخم گشت ز مهر تو چو کاه

گفت بر من بجوی گر تو بحسرت مردی

گفتمش در تو نظر کردم و دل بسپردم

گفت آخر نه مرا دیدی و جان پروردی

گفتمش بلبل بستان جمال تو منم

گفت پیداست که برگرد قفس می‌گردی

گفتمش کز می لعل تو چنین بی‌خبرم

گفت خواجو خبرت هست که مستم کردی
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388  |
 چه خوشست باده خوردن به صبوح در گلستان ..خواجوی کرمانی
چه خوشست باده خوردن به صبوح در گلستان

که خبر دهد ز جنت دم صبح و باد بستان

چو دل قدح بخندد ز شراب ناردانی

دل خسته چون شکیبد ز بتان نار پستان

بسحر که جان فزاید لب یار و جام باده

بنشین و کام جانرا از لب پیاله بستان

چو نمی‌توان رسیدن بخدا ز خودپرستی

بخدا که در ده از می قدحی بمی پرستان

برو ای فقیه و پندم مده اینزمان که مستم

تو که چشم او ندیدی چه دهی صداع مستان

که ز دست او تواند بورع خلاص جستن

که بعشوه چشم مستش بکند هزار دستان

چو سخن نگفت گفتم که چنین که هست پیدا

ز دهان او نصیبی نرسد بتنگدستان

تو جوانی و نترسی ز خدنگ آه پیران

که چو باد بر شکافد سپه هزار دستان

به چمن خرام خواجو دم صبح و ناله می‌کن

که ببوستان خوش آید نفس هزار دستان
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388  |
 خواجوی کرمانی ...ز زلف و روی تو خواهم شبی و مهتابی
خواجوی کرمانی
 

ز زلف و روی تو خواهم شبی و مهتابی

 

که با لب تو حکایت کنم ز هر بابی


خیال روی تو چون جز بخواب نتوان دید

 

شب فراق دریغا اگر بود خوابی


کنونکه تشنه بمردیم و جان بحلق رسید

 

براه بادیه ما را که می‌دهد آبی


هنوز تشنه‌ی آن لعل آبدار توام

 

ز چشمم ار چه ز سر برگذشت سیلابی


اگر چه پیش کسانی خلاف امکانست

 

که تشنه جان بلب آرد میان غرقابی


معینست کزین ورطه جان برون نبرم

 

که نیست بحر غمم را بدیده پایابی


ز شوق نرگس مستت خطیب جامع شهر

 

چو چشم شوخ تو مستست پیش محرابی


رموز حالت مجذوب را چه کشف کند

 

کسی که او متعلق نشد بقلابی


بیا که خون دل از سر گذشت خواجو را

 

مگر بدست کند از لب تو عنابی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام فروردین 1388  |
 کدام یار که ما را پیام یار آرد ...خواجو
کدام یار که ما را پیام یار آرد

 

از آن دیار حدیثی بدین دیار آرد

 
که می‌رود که ز یاران مهربان خبری

 

بدین غریب پریشان دلفگار آرد


بتشنگان بیابان برد بشارت آب

 

ببلبلان چمن مژده‌ی بهار آرد


اگر نه لطف نماید نسیم باد صبا

 

بمرغ زار که بوئی ز مرغزار آرد


خیال روی نگارم اگر نگیرد دست

 

 که طاقت غم هجران آن نگار آرد

 
بسی تحمل خار جفا بباید کرد

 

که تا نهال مودت گلی ببار آرد


ز بهر دفع خمارم که می‌تواند رفت

 

 که جرعه‌ئی می نوشین خوشگوار آرد

 
بجای سرمه‌ام از خاک کوی او گردی

 

برای روشنی چشم اشکبار آرد


سلام و خدمت خواجو بدان دیار برد

 

 پیام یار سفر کرده سوی یار آرد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388  |
 جان هر زنده دلی زنده بجانی دگرست...خواجوی کرمانی

جان هر زنده دلی زنده بجانی دگرست

 

 سخن اهل حقیقت ز زبانی دگرست


خیمه از دایره‌ی کون و مکان بیرون زن

 

 زانکه بالاتر ازین هر دو مکانی دگرست


در چمن هست بسی لاله سیراب ولی

 

 ترک مه روی من از خانه‌ی خانی دگرست


راستی راز لطافت چو روان می‌گردی

 

گوئیا سرو روان تو روانی دگرست


عاشقان را نبود نام و نشانی پیدا

 

زانکه این طایفه را نام و نشانی دگرست


یک زمانم بخدا بخش و ملامت کم گوی

 

 کاین جگر سوخته موقوف زمانی دگرست


تو نه مرد قدح و درد مغانی خواجو

 

خون دل نوش که آن لعل زکانی دگرست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388  |
 دست گیرید و بدستم می گلفام دهید...خواجوی کرمانی

دست گیرید و بدستم می گلفام دهید

 

 باده‌ی پخته بدین سوخته‌ی خام دهید


چون من از جام می و میکده بدنام شدم

 

قدحی می بمن می کش بدنام دهید

 
تا بدوشم ز خرابات به میخانه برند

 

سوی رندان در میکده پیغام دهید

 
گر چه ره در حرم خاص نباشد ما را

 

یک ره ای خاصگیان بار من عام دهید


با شما درد من خسته چو پیوسته دعاست

 

 تا چه کردم که مرا اینهمه دشنام دهید


در چنین وقت که بیگانه کسی حاضر نیست

 

 قدحی باده بدان سرو گلندام دهید


چو از این پسته و بادام ندیدم کامی

 

 کام جان من از آن پسته و بادام دهید


تا دل ریش من آرام بگیرد نفسی

 

 آخرم مژده‌ئی از وصل دلارام دهید


چهره‌ی ازرق خواجو چو ز می خمری شد

 

 جامه از وی بستانید و بدو جام دهید

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388  |
 خواجوی کرمانی...دوش پیری یافتم در گوشه‌ی میخانه‌ئی

دوش پیری یافتم در گوشه‌ی میخانه‌ئی

 

 در کشیده از شراب نیستی پیمانه‌ئی

 


گفت درمستان لایعقل بچشم عقل بین

 

 ور خرد داری مکن انکار هر دیوانه‌ئی

 

 
گر چه ما بنیاد عمر از باده ویران کرده‌ایم

 

کی بود گنجی چو ما در کنج هر ویرانه‌ئی

 


روشنست این کانکه از سودای او در آتشیم

 

 شمع عشقش را کم افتد همچو ما پروانه‌ئی

 

 
دل بدلداری سپارد هر که صاحبدل بود

 

کانکه جانی باشدش نشکیبد از جانانه‌ئی

 


آشنائی را بچشم خویش دیدن مشکلست

 

 زانکه او دیدار ننماید بهر بیگانه‌ئی

 


هر که داند کاندرین ره مقصد کلی یکیست

 

 هر زمانی کعبه‌ئی برسازد از بتخانه‌ئی

 
دل منه بر ملک جم خواجو که شادروان عمر

 

 یا بافسونی می رود بر باد یا افسانه‌ئی

 


حیف باشد چون تو شهبازی که عالم صید تست

 

در چنین دامی شده نخجیر آب و دانه‌ئی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388  |
 چو چشم خفته بگشودی ببستی خواب بیداران...خواجوی کرمانی
چو چشم خفته بگشودی ببستی خواب بیداران

 

 چو تاب طره بنمودی ببردی آب طراران

 


ترا بر اشک چون باران من گر خنده می‌آید

 

 عجب نبود که در بستان بخندد غنچه از باران


چو فرهاد گرفتاران بگوشت می‌رسد هرشب

 

 چه باشد گر رسی روزی بفریاد گرفتاران


طبیب ار بیندت در خواب کز رخ پرده برداری

 

ز شوق چشم رنجورت بمیرد پیش بیماران


الا ای شمع دلسوزان چراغ مجلس افروزان

 

بجبهت ماه مه رویان بطلعت شاه عیاران


بقد سرو سرافرازان برخ صبح سحر خیزان

 

بخط شام سیه روزان بشکر نقل میخواران


ز ما گر خرده‌ئی آمد بزرگی کن و زان بگذر

 

که آن بهتر که بر مستان ببخشایند هشیاران


ز ارباب کرم لطفی و رای آن نمی‌باشد

 

که ذیل عفو می‌پوشند بر جرم گنه کاران


کسی حال شبم داند که چون من روز گرداند

 

 تو خفته مست با شاهد چه دانی حال بیداران


بقول دشمن ار پیچم عنان از دوست بی‌دینم

 

که ترک دوستی کفرست در دین وفاداران


بگو ای پیر فرزانه که شاگردان میخانه

 

برون آرند خواجو را بدوش از کوی خماران

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و دوم فروردین 1388  |
 نه عهد کرده‌ئی آخر که قصد ما نکنی..خواجوی کرمانی
نه عهد کرده‌ئی آخر که قصد ما نکنی

 

 چرا جفا کنی و عهد را وفا نکنی


چو آگهی که نداریم جز لبت کامی

 

 روا بود که ز لب کام ما روا نکنی؟


ز ما نیامده جرمی خدا روا دارد

 

که کینه ورزی و اندیشه از خدا نکنی


من غریب که گشتم ز خویش بیگانه

 

چه حالتست که با خویشم آشنا نکنی

 
مرا چو از همه عالم نظر به جانب تست

 

نظر بسوی من خسته دل چرا نکنی


کنون که کشتی و بر خاک راهم افکندی

 

بود که بر سر خاک چنین رها نکنی

 
ترا که آگهی از حال دردمندان نیست

 

معینست که درد مرا دوا نکنی


اگر چنانکه سر صلح و دوستی داری

 

چرا نیائی و با دوستان صفا نکنی


چو آب دیده ز سر بگذشت خواجو را

 

 چه خیزدار بنشینی و ماجرا نکنی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیستم فروردین 1388  |
 حدیث عشق ز ما یادگار خواهد ماند..خواجوی کرمانی
حدیث عشق ز ما یادگار خواهد ماند

 بنای شوق ز ما استوار خواهد ماند


کنون که کشتی ما در میان موج افتاد

 

 سرشک دیده ز ما برکنار خواهد ماند


اساس عهد مودت که در ازل رفتست

 

 میان ما و شما پایدار خواهد ماند

 
ز چهره هیچ نماند نشان ولی ما را

 

نشان چهره برین رهگذار خواهد ماند

 
ز روزگار جفا نامه‌ئی که عرض افتاد

 

 مدام بر ورق روزگار خواهد ماند

 
شکنج زلف تو تا بیقرار خواهد گشت

 

درازی شب ما برقرار خواهد ماند


چنین که بر سر میدان عشق می‌نگرم

 

 دل پیاده بدست سوار خواهد ماند

 
حدیث زلف و رخ دلکش تو خواهد بود

 

که بر صحیفه‌ی لیل و نهار خواهد ماند

 
فراق نامه‌ی خواجو و شرح قصه‌ی شوق

 

میان زنده‌دلان یادگار خواهد ماند

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه یازدهم فروردین 1388  |
 خواجوی کرمانی..ای خوشه چین سنبل پرچینت سنبله
 ای خوشه چین سنبل پرچینت سنبله

 

 وی بر قمر ز عنبر تر بسته سلسله


وی تیر چشم مست تو پیوسته در کمان

 

 وی آفتاب روی تو طالع ز سنبله

 
بازار لاله بشکن و مقدار گل ببر

 

 برلاله زن گلاله و برگل فکن کله


در ده شراب روشن و در تیره شب مرا

 

 از عکس جام باده برافروز مشعله

 
فصل بهار و موسم نوروز خوش بود

 

 در سر نوای بلبل و در دست بلبله


گل جامه چاک کرده و نرگس فتاده مست

 

وز عندلیب در چمن افتاده غلغله


در وادی فراق چو خواجو قدم زند

 

 از خون دل گیاش بروید ز مرحله

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387  |
 تنم تنها نمی‌خواهد که در کاشانه بنشیند..خواجوی کرمانی
تنم تنها نمی‌خواهد که در کاشانه بنشیند


دلم را دل نمی‌آید که بی جانانه بنشیند


ز دست بنده کی خیزد که با سلطان درآمیزد


که کس با شمع نتواند که بی پروانه بنشیند


دلی کز خرمن شادی نشد یک دانه‌اش حاصل


چنین در دام غم تا کی ببوی دانه بنشیند


اگر پیمان کند صوفی که دست از می فرو شویم


بخلوت کی دهد دستش که بی پیمانه بنشیند


مرا گویند دل برکن بافسون از لب لیلی


ولی کی آتش مجنون بدین افسانه بنشیند.


دلم شد قصر شیرین وین عجب کان خسرو خوبان.


 بدینسان روز و شب تنها در این ویرانه بنشیند.


چو یار آشنا ما را غلام خویش می‌خواند


غریبست این که هر ساعت چنان بیگانه بنشیند


بتی کز عکس رخسارش چراغ جان شود روشن


چه دود دل که برخیزد چو او در خانه بنشیند


خرد داند که گر خواجو رهائی یابد از قیدش

 
چرا دور از پری رویان چنین دیوانه بنشیند 
 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387  |
 درد محبت، درمان ندارد..خواجوی کرمانی
درد محبت، درمان ندارد


راه مودت، پايان ندارد

از جان شيرين ممکن بود صبر


اما ز جانان امکان ندارد

آن را که در جان عشقی نباشد


دل بر کن از وی کو جان ندارد

ذوق فقيران خاقان نيابد


عيش گدايان سلطان ندارد

ای دل ز دلبر پنهان چه داری


دردی که جز او درمان ندارد

بايد که هر کو بيمار باشد


درد از طبيبان پنهان ندارد

در دين خواجو مؤمن نباشد


هر کو به کفرش ايمان ندارد

خواجوی کرمانی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387  |
 همچو شمعم بشبستان حرم یاد کنید..خواجوی کرمانی
همچو شمعم بشبستان حرم یاد کنید


یا چو مرغم بگلستان ارم یاد کنید


روز شادی همه کس یاد کند از یاران


یاری آنست که ما را شب غم یاد کنید


گر چنانست که از دلشدگان می‌پرسید


گاه گاهی ز من دلشده هم یاد کنید


چون شد اقطاع شما تختگه ملک وجود


کی از این کشته شمشیر عدم یاد کنید


چشم دارم که من خسته‌ی دلسوخته را


به نم چشم گهربار قلم یاد کنید


هیچ نقصان نرسد در شرف و قدر شما

 
در چنین محنت و خواری اگرم یاد کنید

 
چون من از پای فتادم نبود هیچ غریب


گر من بی سر و پا را به قدم یاد کنید


در چمن چون قدح لاله عذاران طلبند


جام گیرید و ز عشرتگه جم یاد کنید

 
ور در ایوان سلاطین ره قربت باشد

 
ز مقیمان سر کوی ستم یاد کنید


بلبل خسته‌ی بی برگ و نوا را آخر


بنسیم گلی از باغ کرم یاد کنید

 
سوخت در بادیه از حسرت آبی خواجو


زان جگر سوخته در بیت حرم یاد کنید

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387  |
 رند و دردی کش و مستم چه توان کرد چو هستم...خواجوی کرمانی
رند و دردی کش و مستم چه توان کرد چو هستم


بر من ای اهل نظر عیب مگیرید که مستم

هر شبم چشم تو در خواب نمایند که گویند


نیست از باده شکیبم چکنم باده پرستم

ترک سر گفتم و از پای تو سر بر نگرفتم


در تو پیوستم و از هر دو جهان مهر گسستم

دست شستم ز دل و دیده خونبار ولیکن


نقش رخسار تو از لوح دل و دیده نشستم

گفتی از چشم خوش دلکش من نیستی آگه


بدو چشمت که ز خود نیستم آگاه که هستم

تا دل اندر گره زلف پریشان تو بستم


دست بنهاده ز غم بر دل و جان بر کف دستم

تا قیامت تو مپندار که هشیار توان شد


زین صفت مست می عشق تو کز جام الستم

چشم میگون ترا دیدم و سرمست فتادم


گره زلف تو بگشادم و زنار ببستم

تو اگر مهرگسستی و شکستی دل خواجو


بدرستی که من آن عهد که بستم نشکستم



خواجو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387  |
 تا چند دم از گل زنی ای باد بهاران..خواجوی کرمانی
تا چند دم از گل زنی ای باد بهاران


گل را چه محل پیش رخ لاله عذاران

هر یار که دور از رخ یاران بدهد جان


از دل نرود تا ابدش حسرت یاران

منعم مکن از صحبت احباب که بلبل


تا جان بودش باز نیاید ز بهاران

گر صید بتان شد دل من عیب مگیرید


آهو چه کند در نظر شیر شکاران

در بحر غم از سیل سرشکم نبود غم


کانرا که بود خرقه چه اندیشه ز باران

تا تاج سر از نعل سم رخش تو سازیم


یک راه عنان رنجه کن ای شاه سواران

گر نقش نگارین تو بینند ز حیرت


از دست بیفتد قلم نقش نگاران

از لعل تو دل بر نکنم زانکه بمستی


جز باده نباشد طلب باده گساران

خواجو چکنی ناله که پیش گل صد برگ


باشد بسحر باد هوا بانگ هزاران

خواجوی کرمانی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه دهم اسفند 1387  |
 بیار باده که شب ظلمتست و شاهد نور ..خواجوی کرمانی
بیار باده که شب ظلمتست و شاهد نور


شراب کوثر و مجلس بهشت و ساقی حور


کمینه خادمه‌ی بزمگاه ماست نشاط


کهینه خادم خلوتسرای ماست سرور


معطرست دماغ معاشران ز بخار


معنبرست مشام صبوحیان ز بخور


ببند خادم ایوان در سراچه که ما

 
بدوست مشتغلیم و ز غیر دوست نفور


ز نور عشق برافروز شمع منظر دل


به حکم آنکه مه از مهر می‌پذیرد نور


دلی که همدم مرغان لن ترانی نیست


کجا بگوش وی آید صفیر طایر طور


مرا ز میکده پرهیز کردن اولیتر


که گفته‌اند بپرهیز به شود رنجور


ولی چنین که منم بیخود از شراب الست


بهوش باز نیایم مگر بروز نشور


ز شکر تو مرا صبر به که شیرینی


طبیب منع کند از طبیعت محرور


ولی ز لعل تو صبرم خلاف امکانست


که می پرست نباشد ز جام باده صبور


فروغ چهره‌ات از تاب طره پنداری


که آفتاب شود طالع از شب دیجور


چه دور باشد ارت ذره ئی نباشد مهر


که ماه چارده دایم ز مهر باشد دور


به روی همنفسی خوش بود نظر ور نی

 
ز ناظری چه تمتع که نبودش منظور


ز جام عشق تو خواجو چنین که مست افتاد

 
بروز حشر سر از خاک برکند مخمور

 

خواجوی کرمانی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387  |
 نشان روی تو جستم به هر کجا که رسیدم ..خواجوی کرمانی

نشان روی تو جستم به هر کجا که رسیدم

 

ز مهر در تو نشانی ندیدم و نشنیدم


چه رنجها که نیامد برویم از غم رویت

 

چه جورها که ز دست تو در جهان نکشیدم


هزار نیش جفا از تو نوش کردم و رفتم

 

هزار تیر بلا از تو خوردم و نرمیدم

 
کدام یار جفا کز تو احتمال نکردم

 

 کدام شربت خونابه کز غمت نچشیدم


ترا بدیدم و گفتم که مهر روز فروزی

 

 ولی چه سود که یک ذره مهر از تو ندیدم

 
بجای من تو اگر صد هزار دوست گزیدی

 

 بدوستی که بجای تو دیگری نگزیدم


جهان بروی تو می‌دیدم ار چه همچو جهانت

 

 وفا و مهر ندیدم چو نیک در نگردیدم


بسی تو عهد شکستی که من رضای تو جستم

 

بسی تو مهر بریدی که از تو من نبریدم


از آن زمان که چو خواجو عنان دل بتو دادم

 

بجان رسیدم و هرگز بکام دل نرسیدم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه چهارم بهمن 1387  |
 عارض ترکان نگر در چین جعد مشک فام...خواجوی کرمانی
عارض ترکان نگر در چین جعد مشک فام



تا جمال حور مقصورات بینی فی الخیام



باده پیش آور که هردم باد عنبر بوی صبح



می‌دهد جانرا پیام از روضه‌ی دارالسلام



مشعل خورشید فروزان شمع برگیر ای ندیم



باد شبگیری برآمد باده در ده ای غلام



ماه مطرب گو بزیر و بم در آور ساز را



کافتاب خاوری تشریف داد از راه بام



تا ترا در پیش بت رویان درست آید نماز



جامه‌ی جانرا نمازی کن بب چشم جام



عزت دیر مغان از ساکن مسجد مجوی



کافر مکی چه داند حرمت بیت الحرام



عار باشد در طریق عشق بیم از فخر و عار



ننگ باشد در ره مشتاق ترس از ننگ و نام



من ببوی خال مشکین تو گشتم پای بند



مرغ وحشی از هوای دانه می‌افتد به دام



کام دل خواجو بسانی نمی‌آید بدست

 


رو بنا کامی رضا ده تا رسانندت بکام


خواجوي كرماني

 

ادرس بلاگ اختصاصی  زنده یادرسول مقصودی

 

http://www.rasulmaghsudi.blogfa.com/

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه یکم بهمن 1387  |
 گمان مبر که دلم میل دوستان نکند..خواجوی کرمانی
گمان مبر که دلم میل دوستان نکند

 

 چرا که مرغ چمن ترک بوستان نکند

 
کسی که نقد خرد داد و ملک عشق خرید

 

 اگر ز سود و زیان بگذرد زیان نکند

 
بجان دوست که گنج روان دلی یابد

 

که او مضایقه با دوستان بجان نکند

 
شب رحیل خوشا در عماری آسودن

 

 بشرط آنکه جرس ناله و فغان نکند


چه باشد ار نفسی ساربان در این منزل

 

 قرار گیرد و تعجیل کاروان نکند

 
شهی که باده‌ی روشن کشد بتیره شبان

 

 معینست که اندیشه از شبان نکند

 
چو خامه هر که حدیث دل آورد بزبان

 

 طمع مدار که سر بر سر زبان نکند


زبان شمع جگرسوز از آن برند بگاز

 

که از فسرده دلان راز دل نهان نکند

 
جهان بحال کسی ملتفت شود خواجو

 

که التفات به نیک و بد جهان نکند

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و دوم دی 1387  |
 شعر بسیار زیبا از خواجوی کرمانی
ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را

 

 وین جامه‌ی نیلی ز من بستان و در ده جام را


چون بندگان خاص را امشب به مجلس خوانده‌ئی

 

 در بزم خاصان ره مده عامان کالانعام را


خامی چو من بین سوخته و آتش ز جان افروخته

 

 گر پخته‌ئی خامی مکن وان پخته در ده خام را


در حلقه‌ی دردی کشان بخرام و گیسو برفشان

در حلقه‌ی زنجیر بین شیران خون‌آشام را


چون من برندی زین صفت بدنام شهری گشته‌ام

 

آن جام صافی در دهید این صوفی بدنام را


یک راه در دیر مغان برقع براندازی صنم تا کافران

 

 از بتکده بیرون برند اصنام را


گر در کمندم میکشی شکرانه را

 

جان میدهم کان دل که صید عشق شد

 

 دولت شمارد دام را

خواجوي كرماني

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387  |
 ساقیا وقت صبوح آمد بیار آن جام را از خواجوی کرمانی
ساقیا وقت صبوح آمد بیار آن جام را  

 

 می پرستانیم در ده باده‌ی گلفام را 

 


زاهدانرا چون ز منظوری نهانی چاره نیست 

 

  پس نشاید عیبت کردن رند درد آشام را 

 

 
احتراز از عشق میکردم ولی بیحاصلست

 

   هر که از اول تصور میکند فرجام را 

 

 
من ببوی دانه‌ی خالش بدام افتاده‌ام  

 

 گر چه صید نیکوان دولت شمارد دام را 

 

 
هر که او را ذره‌ئی با ماهرویان مهر نیست 

 

  بر چنین عامی فضیلت می‌نهند انعام را 

 


شام را از صبح صادق باز نشناسم ز شوق  

 

 چون مهم پرچین کند برصبح صادق شام را 

 

 
گر بدینسان بر در بتخانه‌ی چین بگذرد  

 

 بت‌پرستان پیش رویش بشکنند اصنام را 

 

 
بر گدایان حکم کشتن هست سلطانرا ولیک

 

   هم بلطف عام او امید باشد عام را 

 


چون به هر معنی که بینی تکیه بر ایام نیست

 

   حیف باشد خواجو ار ضایع کنی ایام را 


خواجوي كرماني

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387  |
 شعری از خواجوی کرمانی
ای باغبان بگو که ره بوستان کجاست

 


در بوستان گلی چو رخ دوستان کجاست

 


وی دوستان چه باشد اگر آگهی دهید

 


کان سرو گلعذار مرا بوستان کجاست

 

 
تا چند تشنه بر سر آتش توان نشست

 


آن آب روح‌پرور آتش نشان کجاست

 


در دم بجان رسید و طبیبم پدید نیست

 

 
دارو فروش خسته دلانرا دکان کجاست

 


من خفته همچو چشم تو رنجور و در دلت

 

 
روزی گذر نکرد که آن ناتوان کجاست

 


چون ز آب دیده ناقه ما در وحل بماند

 


با ما بگو که مرحله کاروان کجاست

 


از بس دل شکسته که برهم افتاده است

 


پیدا نمی‌شود که ره ساربان کجاست

 


در وادی فراق بجز چشمهای ما

 


روشن بگو که چشمه‌ی آب روان کجاست

 


خواجو ز بحر عشق کران چون توان گرفت


زیرا که کس نگفت که آنرا کران کجاست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و نهم دی 1386  |
 شعری از خواجوی کرمانی
یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرا

 

رخ و زلفت عوض شام و سحر بود مرا

 


یاد باد آنکه ز نظاره‌ی رویت همه شب

 

 در مه چارده تا روز نظر بود مرا

 


یاد باد آنکه ز رخسار تو هر صبحدمی

 

 افق دیده پر از شعله‌ی خور بود مرا

 


یاد باد آنکه ز چشم خوش و لعل لب تو

 

نقل مجلس همه بادام و شکر بود مرا

 


یاد باد آنکه ز روی تو و عکس می ناب

 

 دیده پر شعشعه‌ی شمس و قمر بود مرا

 


یاد باد آنکه گرم زهره‌ی گفتار نبود

 

 آخر از حال تو هر روز خبر بود مرا

 


یاد باد آنکه چو من عزم سفر میکردم ب

 

ر میان دست تو هر لحظه کمر بود مرا

 


یاد باد آنکه برون آمده بودی بوداع

 

وز سر کوی تو آهنگ سفر بود مرا

 


یاد باد آنکه چو خواجو ز لب و دندانت

 

 در دهان شکر و در دیده گهر بود مرا



خواجوی کرمانی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و نهم دی 1386  |
 شعری از خواجوی کرمانی
میرود آب رخ از باده‌ی گلرنگ مرا

 

میزند راه خرد زمزمه‌ی چنگ مرا

 


دلق از رق به می لعل گرو خواهم کرد

 

 که می لعل برون آورد از رنگ مرا

 


من که بر سنگ زدم شیشه‌ی تقوی و ورع

 

محتسب بهر چه بر شیشه زند سنگ مرا

 


مستم از کوی خرابات ببازار برید

 

تا همه خلق ببینند بدین رنگ مرا

 


نام و ننگ ار برود در طلبش باکی نیست

 

 من که بدنام جهانم چه غم از ننگ مرا

 


ای رخت آینه‌ی جان می چون زنگ بیار

 

تا ز آئینه‌ی خاطر ببرد زنگ مرا

 


مطرب آهنگ چنین تیز چه گیری که کند

 

 جان شیرین بلب لعل تو آهنگ مرا

 


نشد از گوش دلم زمزمه‌ی نغمه‌ی چنگ

 

 تا عنان دل شیدا بشد از چنگ مرا

 


چون تو در خاطر خواجو بزدی کوس نزول

 

دو جهان خیمه برون زد ز دل تنگ مرا


خواجوی کرمانی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و نهم دی 1386  |
 
 
بالا