تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 چو آفتاب در ای از درم شراب بنوش...زنده یاد فریدون مشیری
چو آفتاب در ای از درم شراب بنوش


شراب شبنم جان را چو آفتاب بنوش


چراغ میکده دیوان حافظ است بیا


شبی به خلوت رندان و شعر ناب بنوش


زمانه جام گلاب ترا گل آب کند


بیا شراب بیامیز و با گلاب بنوش


چو گل به چشمه خورشید رو کن ای دریا


نه تلخ کاسه وارونه حباب بنوش


به گریه گفتمش از بوسه ای دریغ مدار


به خنده گفت که این باده را به خواب بنوش


مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388  |
 بوي باران، بوي سبزه، بوي خاک .....زنده یاد فریدون مشیری
بوي باران، بوي سبزه، بوي خاک

شاخه‌هاي شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبي و ابر سپيد

 برگهاي سبز بيد

عطر نرگس، رقص باد

 نغمه شوق پرستوهاي شاد

 خلوت گرم کبوترهاي مست

نرم نرمک مي رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها

 خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به حال غنچه‌هاي نيمه‌باز

خوش به حال دختر ميخک

 که مي خندد به ناز

 خوش به حال جام لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب

اي دل من گرچه در اين روزگار

 جامه رنگين نمي‌ پوشي بکام

باده رنگين نمي ‌بيني به جام

نقل و سبزه در ميان

 سفره نيست جامت از آن مي

 که مي ‌بايد تهي است

 اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

 اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار

گر نکوبي شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش مي‌شود هفتاد رنگ

 

 شعر از استاد

 

فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه هجدهم آبان 1388  |
 درکوچه باغ عشق ...زنده یاد فریدون مشیری
درکوچه باغ عشق

 


میرفت وباصدای حزینش

 


می خواند



گاهی گرازملال محبت برانمت

 


دوری چنان مکن که به شیون بخوانمت

 



پیوندجان جداشدنی نیست ماه من

 



تن نیستی که جان دهم و وارهانمت




مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  |
  نگه سرد من به گرمی خورشید...زنده یاد فریدون مشیری
بر نگه سرد من به گرمی خورشید

 

 می نگرد هر زمان دو چشم سیاهت

 


تشنه این چشمه ام،چه سود خدا را

 


شبنم جان مرا،نه تاب نگاهت

 


جز گل خشکید ه ای و برق نگاهی

 


از تو در این گوشه یادگار ندارم

 


زان شب غمگین ،که از کنار تو رفتم

 


یک نفس از دست غم قرار ندارم

 


ای گل زیبا،بهای هستی من بود

 


گر گل خشکیده ای زکوی تو بردم

 


گوشه تنها چه اشکها که فشاندم

 


وان گل خشکیده را به سینه فشردم


.
.
.
مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  |
 آن گل خشکیده،شرح حال دلم بود...زنده یاد فریدون مشیری
واما


.
آن گل خشکیده،شرح حال دلم بود

 


از دل پردرد خویش با تو چه گویم؟



جز به تو از سوز عشق با که بنالم

 


جز زتو درمان درد از که بجویم؟



من دگر آن نیستم به خویش مخوانم

 


من گل خشکیده ام به هیچ نیرزم



عشق فریبم دهد که مهر ببندم

 

مرگ نهیبم زند که عشق نورزم!



پای امید دلم اگرچه شکسته است

 

 دست تمنای جان همیشه دراز است



تا نفسی میکشم زسینه پردرد

 

چشم خدابین من به روی تو باز است.
.
.
.
.
.

مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  |
 از دل افروز ترین روز جهان،...زنده یاد فریدون مشیری
از دل افروز ترین روز جهان،

خاطره ای با من هست.

به شما ارزانی :



سحری بود و هنوز،

گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .

گل یاس،

عشق در جان هوا ریخته بود .

من به دیدار سحر می رفتم

نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .

***

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : (( های !

بسرای ای دل شیدا، بسرای .

این دل افروزترین روز جهان را بنگر !

تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای !



آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،

روح درجسم جهان ریخته اند،

شور و شوق تو برانگیخته اند،

تو هم ای مرغك تنها، بسرای !



همه درهای رهائی بسته ست،

تا گشائی به نسیم سخنی، پنجرها را، بسرای !

بسرای ... ))



من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !

***

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ های گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها می شد باز .



غنچه ها می رسد باز،

باغ های گل سرخ،

باغ های گل سرخ،

یك گل سرخ درشت از دل دریا برخاست !


چون گل افشانی لبخند تو،

در لحظه شیرین شكفتن !

خورشید !

چه فروغی به جهان می بخشید !

چه شكوهی ... !

همه عالم به تماشا برخاست !



من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم !

***

دو كبوتر در اوج،

بال در بال گذر می كردند .



دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند .

مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...



چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه ای می پرورد،

- هدیه ای می آورد -

برگ هایش كم كم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

ـ « ... یافتم ! یافتم ! آن نكته كه می خواستمش !

با شكوفائی خورشید و ،

گل افشانی لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبی و مهر،

خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام :

(( دوستت دارم )) را

من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !

***

این گل سرخ من است !

دامنی پر كن ازین گل كه دهی هدیه به خلق،

كه بری خانه دشمن !

كه فشانی بر دوست !

راز خوشبختی هر كس به پراكندن اوست !



در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشید،

روح خواهد بخشید . »



تو هم، ای خوب من ! این نكته به تكرار بگو !

این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،

نه به یك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسیار بگو !



فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دهم آبان 1388  |
 شبی که پرشده بودم زغصه های غریب ....زنده یاد فریدون مشیری
شبی که پرشده بودم زغصه های غریب


به بال جان سفری تا گذشته ها کردم


چراغ دیده برافروختم به شعله اشک


دل گداخته را جام جان نما کردم

 
هزار پله فرا رفتم از حصار زمان


هزار پنجره بر عمر رفته وا کردم


به شهر خاطره ها چون مسافران غریب


گرفتم از همه کس دامن و رها کردم


هزار آرزوی ناشکفته سوخته را


دوباره یافتم و شرح ماجرا کردم


هزار یاد گریزنده در سیاهی را


دویدم از پی و افتادم و صدا کردم


هزار بار عزیزان رفته را از دور


سلام و بوسه فرستادم و صفا کردم


چه های های غریبانه که سردادم


چه ناله ها که ز جان وجگر جدا کردم


یکی از آن همه یاران رفته بازنگشت


گره به باد زدم قصه با هوا کردم


طنین گمشده ای بود در هیاهوی باد

 
به دست من نرسیده آنچه دست و پا کردم


دریغ از آنهمه گلهای پرپر فریاد

 
که گوشواره گوش کر قضا کردم


همین نصیبم ازین رهگذر که در همه حال


ترا که جان مرا سوختی دعا کردم


فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هجدهم مهر 1388  |
 بر نگه سرد من به گرمی خورشید ...زنده یاد فریدون مشیری
بر نگه سرد من به گرمی خورشید

 

می نگرد هر زمان دو چشم سیاهت


تشنه این چشمه ام،چه سود خدا را


شبنم جان مرا،نه تاب نگاهت


جز گل خشکید ه ای و برق نگاهی


از تو در این گوشه یادگار ندارم


زان شب غمگین ،که از کنار تو رفتم


یک نفس از دست غم قرار ندارم


ای گل زیبا،بهای هستی من بود


گر گل خشکیده ای زکوی تو بردم


گوشه تنها چه اشکها که فشاندم


وان گل خشکیده را به سینه فشردم
.
.
.
مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388  |
 جانی شکسته دارم از دوستی گریزان..زنده یاد فریدون مشیری
جانی شکسته دارم از دوستی گریزان


در باورم نگنجد بیداد از عزیزان

آه آن امید ها کو ؟ چون صبح نو شکفته


تا حال من ببینند در شام برگریزان

از جور دوست هرچند ، از پا فتادگانیم


ما را از این گذرگاه ، ای عشق بر مخیزان

.
.
.

فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه چهاردهم مهر 1388  |
 شبی که پرشده بودم زغصه های غریب .....زنده یاد فریدون مشیری
شبی که پرشده بودم زغصه های غریب

 
به بال جان سفری تا گذشته ها کردم


چراغ دیده برافروختم به شعله اشک


دل گداخته را جام جان نما کردم


هزار پله فرا رفتم از حصار زمان


هزار پنجره بر عمر رفته وا کردم


به شهر خاطره ها چون مسافران غریب

 
گرفتم از همه کس دامن و رها کردم


هزار آرزوی ناشکفته سوخته را


دوباره یافتم و شرح ماجرا کردم


هزار یاد گریزنده در سیاهی را


دویدم از پی و افتادم و صدا کردم


هزار بار عزیزان رفته را از دور


سلام و بوسه فرستادم و صفا کردم


چه های های غریبانه که سردادم


چه ناله ها که ز جان وجگر جدا کردم


یکی از آن همه یاران رفته بازنگشت


گره به باد زدم قصه با هوا کردم


طنین گمشده ای بود در هیاهوی باد

 
به دست من نرسیده آنچه دست و پا کردم


دریغ از آنهمه گلهای پرپر فریاد


که گوشواره گوش کر قضا کردم


همین نصیبم ازین رهگذر که در همه حال


ترا که جان مرا سوختی دعا کردم


فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388  |
 دو شاخه نرگست ای یار دلبند ...زنده یاد فریدون مشیری
دو شاخه نرگست ای یار دلبند

 
چه خوش عطری درین ایوان پراکند


اگر صد گونه غم داری چو نرگس


به روی زندگی لبخند لبخند


گل نارنج و تنگ آب و ماهی

 
صفای آسمان صبحگاهی


بیا تا عیدی از حافظ بگیریم


که از او می ستانی هر چه خواهی


سحر دیدم درخت ارغوانی


کشیده سر به بام خسته جانی


بهارت خوش که فکر دیگرانی


سری از بوی گلها مست داری


کتاب و ساغری در دست داری

 
دلی را هم اگر خشنود کردی


به گیتی هرچه شادی هست داری


چمن دلکش زمین خرم هوا تر


نشستن پای گندم زار خوشتر


امید تازه را دریاب و دریاب


غم دیرینه را بگذار و بگذر


فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388  |
 « دوستت دارم »...زنده یاد فریدون مشیری
« دوستت دارم »


،را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام


دامنی پر کن از این گل که دهی


،هدیه به خلق


،که بری خانه دشمن


که فشانی برِ دوست


راز خوشبختی هرکس به پراکندن اوست
.
.
.
« فریدن مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388  |
 بگذار سر به سينه من ، تا که بشنوی ...اشتباه نکنم این سروده از زنده یاد فریدون مشیریست
بگذار سر به سينه من ، تا که بشنوی ،


آهنگ اشتياق دلی دردمند را.


شايد که بيش ازين نپسندی به کار عشق ،


آزار اين رميده سر در کمند را.


بگذار سر به سينه من ، تا بگويمت :


اندوه چيست ، عشق کدام است .غم کجاست ؟


بگذار تا بگويمت : اين مرغ خسته جان ،


عمری است در هوای تو از آشيان جداست .


دلتنگم آنچنان که : اگر ببينمت به کام ،


خواهم که بنالم به دامنت


شايد که جاودانه بمانی کنار من ،


ای نازنين – که هيچ وفا نيست با منت –


تو ، آسمان آبی آرام و روشنی ،


من ، چون کبوتری که پرم در هوای تو


يک شب ستاره های ترا دانه چين کنم !


با اشک شرم خويش بريزم به پای تو ،


بگذار تا ببوسمت . ای نوشخند صبح ،


بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب ،


بيمار خنده های تو ام ، بيشتر بخند !


خورشيد آرزوی منی ، گرم تر بتاب

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیستم شهریور 1388  |
 بوي محبوبه شب ...زنده یاد فریدون مشیری

بوي محبوبه شب

 ماه تابيد و چو ديد آن همه خاموش مرا

 نرم باز آمد و بگرفت درآغوش مرا

 گفت: -خاموش درين جا چه نشستي؟ -

گفتم بوي محبوبه ي شب مي برد از هوش مرا

 بوي محبوبه ي شب ، بوي جنون پرور عشق

 وه، چه جادوست که از هوش برد بوش مرا

بوي محبوبه ي شب ، نغمه ي چنگي ست لطيف

که ز افلاک کند زمزمه در گوش مرا

بوي محبوبه ي شب همچو شرابي گيراست

 مست و شيدا کند اين جام پراز نوش مرا

  بوي محبوبه ي شب جلوه ي جادويي اوست

آن که کرده ست به يکباره فراموش مرا

 

فريدون مشيري

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه پنجم شهریور 1388  |
 برگهای زرد ... شعرزنده یاد فریدون مشیری

برگهای زرد

 
روی راهی از ازل کشیده تا ابد

 
مثل چشم های منتظر نگاه میکنند


در نگاهشان چگونه بنگرم


چگونه ننگرم ؟


از میانشان چگونه بگذرم


چگونه نگذرم ؟


بسته راه چاره ام


از درون اینه


چهره های شکسته خسته

 


بانگ می زند که

 
وقت رفتن است


چهره ای شکسته خسته


از برون جواب می دهد


نوبت من است؟


من در انتظار یک شایاره ام


حرفهای خویش را


از تمام مردم جهان نهفته ام


با درخت و چاه و چشمه هم نگفته ام


مثل قصه شنیده آه


نشنود کسی دوباره ام


ای که بعد من درون گاهواره ات


سالهای سال


می روی به سوی مهر


می روی به سوی ماه


یک درنگ


یک نگاه


روی راهی از ازل کشیده تا ابد

 
در میان برگهای زرد


می تپد به یاد تو هنوز


قلب پاره پاره ام


مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهارم شهریور 1388  |
 چه جای ماه...زنده یاد فریدون مشیری
چه جای ماه


که حتی شعاع فانوسی


درین سیاهی جاوید کور سو نزند


به جز طنین قدم های عابران ملول

 

صدای پای کسی


سکوت مرتعش شهر را نمی شکند


به هیچ کوی و گذر


صدای خنده ی مستانه ای نمی پیچد


کجا رها کنم این بار غم که بر دوش است؟


چراغ میکده ی آفتاب خاموش است!

 


فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه سی و یکم مرداد 1388  |
 تو تنها دری هستی،ای همزبان قدیمی...زنده یاد مشیری
تو تنها دری هستی،ای همزبان قدیمی


که در زندگی بر رخم باز بوده ست.


تو بودی و لبخند مهر تو ،گر روشنایی


به رویم نگاهی گشوده ست.


مرا با درخت و پرنده، نسیم و ستاره،


تو پیوند دادی.


تو شوق رهایی، به این جان افتاده در بند، دادی.


تو آ غوش همواره بازی


بر این دست همواره بسته


تو نیروی پرواز و آواز من ،بر فرازی


ز من نا گسسته.


تو دروازه ی مهر و ماهی!


تو مانند چشمی،که دارد به راهی نگاهی.


تو همچون دهانی ،که گاهی


رساند به من مژده ی دلبخواهی.


تو افسانه گو،با دل تنگ من ،از جهانی


من از باده ی صبح و شام تو مستم


من اینک، کنار تو،در انتظارم


چراغ امیدی فرا راه دارم.


گر آن مژده ای همزبان قدیمی

 
به من در رسانی


به جان تو، جان می دهم ،مژدگانی


فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه سی و یکم مرداد 1388  |
 مرثيه‌هاي غروب..با ياد مهدي اخوان ثالث....زنده یاد فریدون مشیری..از اشعار جاودانی ان استاد
مرثيه‌هاي غروب

با ياد مهدي اخوان ثالث


افق مي‌گفت: - « آن افسانه‌گو
-«آن افسانه گوي شهر سنگستان،
به دنبال « كبوترهاي جادوي بشارت‌گو»
سفر كرده‌ست
شفق مي‌گفت:
«من مي‌ديدمش، تنها، تكيده، ناتوان، دلتنگ،
ملول از روزگاراني كه در اين شهر سر كرده‌ست.»
سپيدار كهن پرسيد: -
«به فريادش رسيد آيا،«حريق و سيل يا آوار»؟»
صنوبر گفت: -
«توفاني گران‌تر زان‌چه او مي‌خواست،
پيرامون او برخاست
كه كوبيدش به صد ديوار و پيچيدش به هم طومار!»
سپاه زاغ‌ها از دور پيدا شد
سكوتي سهمگين بر گفتگوها حكم‌فرما شد.
پس از چندي، پر و بالي به هم زد مرغ حق،
آرام و غمگين خواند:
-«دريغ از آن سخن سالار كه جان فرسود،
از بس گفت تنها
درد دل با غار... !»
توانم گفت او قرباني غم‌هاي مردم شد
صداي مرغ حق در هاي و هوي شوم زاغاني كه،
همچون ابر،
رخسار افق را تيره مي‌كردند، كم‌كم محوشد، گم شد!
گل سرخ شفق پژمرد،
گوهرهاي رنگين افق را تيرگي‌ها برد
صداي مرغ حق، بار دگر چون آخرين آهي كه از چاهي برون آيد
(چه جاي چاه، از ژرفاي نوميدي) چنين برخاست:
-«مگر اسفندياري، رستمي، از خاك برخيزد
كه اين دل‌مرده شهر مردمانش سنگ را
زان خواب جاوديي برانگيزد.»
پس از آن، شب فرو افتاد و با شب
پرده سنگين تاريكي، فراموشي
پس از آن، روزها، شب‌ها گذر كردند
سراسر بهت و خاموشي
پس از آن، سال‌هاي خون دل نوشي
هنوز اما، شباهنگام
شباهنگان گواهانند
كه آوايي حزين از جاي جاي شهر سنگستان
بسان جويباري جاودان جاري‌ست...
مگر همواره بهرامان ورجاوند، مي‌نالند،
سر درغار
«كجايي اي حريق، اي سيل، اي آوار!»

 

 سراینده زنده یاد استاد فریدون مشیری.

.شعری جاودانه...جاودانه ها ..جاودانه اند

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388  |
 گفت روزي به من خداي بزرگ ...زنده یاد استاد عشق فریدون مشیری

گفت روزي به من خداي بزرگ

 نشدي از جهان من خشنود!

 اين همه لطف و نعمتي كه مراست

چهره‌ات را به خنده‌اي نگشود!

 اين هوا، اين شكوفه، اين خورشيد

 عشق، اين گوهر جهان وجود

 اين بشر، اين ستاره، اين آهو

اين شب و ماه و آسمان كبود!

 اين همه ديدي و نياوردي

همچو شيطان، سري به سجده فرود!

در همه عمر جز ملامت من

گوش من از تو صحبتي نشنود!

 وين زمان هم در آستانه مرگ

بي‌شكايت نمي‌كني بدرود!

گفتم: آري درست فرمودي

كه درست است هرچه حق فرمود

خوش سرايي‌ست اين جهان،

 ليكن جان آزادگان در آن فرسود

جاي اين‌ها كه بر شمردي، كاش

 در جهان ذره‌اي عدالت بود.

 

 

 عدالت.زنده یاد مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388  |
 زنده یاد فریدون مشیری

این درخت بارور که سالهاست

 

 

بی هوا و نور مانده است

 

 

 بازوان هر طرف گشوده اش

 

 

از نوازش پرندگان مهربان وزنوای دلپذیرشان

 

 

 دورمانده است

 

 آه اینک از نسیم تازه تبسمی ناگهان جوانه میکند

 

 از میان این جوانه ها جان او چو مرغکی

 

 

ترانه خوان سر برون ز آشیانه

 

 

 میکند

 

در چنین فضای دلپذیر

 

 

دل هوای شعر عاشقانه می کند

 

 

 مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388  |
 به سنگ ساحل مغرب شكست زورق مهر،...مشیری
به سنگ ساحل مغرب شكست زورق مهر،

پرندگان هراسان، به پرس و جورفتند .

هزار نيزه زرين به قلب آب شكست .

فضاي دريا يكسره به خون و شعله نشست .

به ماهيان خبر غرق آفتاب رسيد .

نفس زنان به تماشاي حال او رفتند !

ز ره درآمد باد،

به هم بر آمد موج،

درون دريا آشفت ناگهان، گفتي

هزاران اسب سپيد از هزار سوي افق،

رها شدند و چو باد از هزار سو رفتند !

***

نه تخته پاره زرين، كه جان شيرين بود؛

در آن هياهوي هول آفرين رها بر آب !

هزار روح پريشان به هر تلاطم موج،

بر آمدند و به گرداب فرو رفتند !

***

لهيب سرخ به جنگل گرفت و جاري شد .

نواگران چمن از نوا فرو ماندند .

شب آفرينان بر شهر سايه افكندند .

سحر پرستان، فرياد در گلو، رفتند !

*****
مشیری
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388  |
 زنده یاد فریدون مشیری
چه غم كه در دل اين برج‌هاي سيماني

 

ز باغ و باغچه دورم، در اين اتاق صبور

 

همين درخت پر از برگ سبز تازه و نغز

 

كه قاب پنجره‌ام را تمام پوشانده است

 

به چشم من باغي است.

 

وگر هزار درخت

 

بر آن بيفزايند

 

جمال پنجرة من نمي‌كند تغيير

 

كه بسته راز تسلاي من به صحبت پير

 

-« چو قسمت ازلي بي حضور  ما كردند

 

گر اندكي نه به وفق رضاست  خرده مگير»

 

باغ در پنجره

 

فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388  |
 از نگاه یاران به یاران ندا می رسد..زنده یاد فریدون مشیری
از نگاه یاران به یاران ندا می رسد



دوره ی رهایی رهایی فرا می رسد



این شب پریشان پریشان سحر می شود



روز نو گُل افشان گل افشان به ما می رسد



بخت آن ندارم که یارم کند یاد من



حال من که گوید که گوید به صیاد من



گرچه شد به نیزار گرفتار به بیداد او



عاقبت رسد عشق رسد عشق به فریاد من



از نگاه یاران به یاران ندا می رسد



دوره ی رهایی رهایی فرا می رسد



ساقیا کجایی کجایی که در آتشم



وز غمش ندانی چه ها می کشم



ساقی از در و بام در و بام بلا می رسد



بر دلم از این عشق از این عشق چه ها می رسد



از نگاه یاران به یاران ندا می رسد



دوره ی رهایی، رهایی فرا می رسد



فریدون مشیری

 

با صدای زیبا وبی نظیر استاد تعریف

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388  |
 (فریدون مشیری)
با تب تنهایی جانکاه خویش٬

زیر باران می سپارم راه خویش.


سیل غم در سینه غوغا می کند٬

قطره‌ی دل میل دریا می کند٬


قطره‌ی تنها کجا٬ دریا کجا٬

دور ماندم از رفیقان تا کجا!


همدلی کو تا شوم همراه او٬

سر نهم هر‌جا که خاطر‌خواه او!


شاید از این تیرگی‌ها بگذریم.

ره به‌سوی روشنایی‌ها بریم.


می‌روم٬ شاید کسی پیدا شود.

بی تو کی این قطره‌دل٬ دریا شود؟

(فریدون مشیری
)
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388  |
 بر نگه سرد من به گرمی خورشید ...زنده یاد فریدون مشیری
بر نگه سرد من به گرمی خورشید


می نگرد هر زمان دو چشم سیاهت


تشنه این چشمه ام چه سود خدا را

 
شبنم مرا نه تاب نگاهت


جز گل خشکیده ای و برق نگاهی


از تو در این گوشه یادگار ندارم


زان شب غمگین که از کنار تو رفتم


یک نفس از دست غم قرار ندارم


ای گل زیبا بهای هستی من بود

 
گر گل خشکیده ای ز کوی تو بردم


گوشه تنها چه اشک ها فشاندم


وان گل خشکیده را به سینه فشردم


آن گل خشکیده شرح حال دلم بود


از دل پر درد خویش با تو چه گویم


جز به تو درمان درد از که بجویم


من دگر آن نسیتم به خویش مخوانم


من گل خشکیده ام به هیچ نیرزم

 
عشق فریبم دهد که مهر ببندم


مرگ نهیبم زند که عشق نورزم


پای امید دلم اگر چه شکسته است


دست تمنای جان همیشه دراز است


تا نفسی می کشم ز سینه پر درد


چشم خدا بین من به روی تو باز است

*****************************
فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388  |
 باز کن پنجره ها را که نسیم ...مشیری
باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست

باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت

برگ ها پژمردند

تشنگی با جگر خاک چه کرد

هیچ یادت هست

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد

با سرو سینه گلهای سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد

هیچ یادت هست

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی

تو چرا اینهمه دلتنگ شدی

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

بـــــــــــاور کـــن ....!!!

.
.
.
فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387  |
 شعر از استاد فریدون مشیری
دریا ، - صبور و سنگین –


می خواند و می نوشت :


« ... من خواب نیستم !


خاموش اگر نشستم ،


مرداب نیستم !


روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم ؛


روشن شود که آتشم و آب نیستم ! »



فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نوزدهم بهمن 1387  |
 شمع نیم مرده ...استاد فریدون مشیری

شمع نیم مرده

 
چون بوم بر خرابه دنیا نشسته ایم


اهل زمانه را به تماشا نشسته ایم


بر این سرای ماتم و در این دیار رنج


بیخود امید بسته و بیجا نشسته ایم

 
ما را غم خزان و نشاط بهار نیست


آسوده همچو خار به صحرا نشسته ایم


گر دست ما ز دامن مقصد کوته است

 
از پا فتاده ایم نه از پا نشسته ایم


تا هیچ منتظر نگذاریم مرگ را


ما رخت خویش بسته مهیا نشسته ایم


یکدم ز موج حادثه ایمن نبوده ایم


چون ساحلیم و بر لب دریا نشسته ایم


از عمر جز ملال ندیدم و همچنان

 
چشم امید بسته به فردا نشسته ایم


آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر


چون شمع نیم مرده چه زیبا نشسته ایم


ای گل بر این نوای غم انگیز ما ببخش


کز عالمی بریده و تنها نشسته ایم

 
تا همچو ماهتاب بیایی به بام قصر


مانند سایه در دل شب ها نشسته ایم


تا با هزار ناز کنی یک نظر به ما


ما یکدل و هزار تمنا نشسته ایم


چون مرغ پر شکسته فریدون به کنج غم


سر زیر پر کشیده و شکیبا نشسته ایم


.
.
.
فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه دهم بهمن 1387  |
 درون معبد هستی..بشردر گوشه محراب خواهشهای جان افروز..زنده یاد فریدون مشیری
درون معبد هستی

 بشر در گوشه محراب  خواهشهای  جان افروز

نشسته در پی سجاده صد نقش حسرتهای هستی سوز

بدستش خوشه پر باد تسبیح تمنا های رنگارنگ

نگاهی میکند سوی خدا از ارزو لبریز

بزاری از ته دل یک دلم میخواست میگوید

شب و روزش دریغ رفته و ایکاش اینده است

من امشب هفت شهر ارزوهایم چراغانی است

زمین و اسمانم نور باران است

کبوتر های رنگین بال خواهشها

بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند

صفای معبد هستی تما شاییست

زهر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه میریزند

جهان در خواب

تنها من در این معبد در این محراب

دلم می خواست بند از پای و جانم باز میکردند

که من تا روی بام ابر ها پر واز میکردم

از انجا با کمند کهکشان تا استانه عرش میرفتم

از ان در گاه درد خویش را فریاد میکردم

که کاخ صد ستون کبریا لرزد

مگر یکشب از این شبهای بی فرجام

زیک فریاد بی هنگام

بروی پرنیان اسمانها خواب در چشم خدا لرزد

دلم میخواست دنیا رنگ دیگر بود

خدا با بنده هایش مهربانتر بود

از این بیچاره مردم یاد می فرمود

دلم می خواست زنجیری گران از بارگاه خویش میاویخت

که مظلومانه خدا را پای ان زنجیر

ز درد خویشتن اگاه میکردند

چه شیرین است اما من

دلم می خواست اهل زر و زور ناگاه

ز هر سو راه را بر مردم نمی بستند و زنجیر خدا را بر نمی چیدند

دلم میخواست مردم در همه احوال با هم اشتی بودند

طمع در مال یکدیگر نمی کردند

کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند

مراد خویش را در نا مرادیهای یکدیگر نمی جستند

از این خون ریختن ها فتنه ها پر هیز میکردند

چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر اکنده است

چه شیرین است وقتی دوستی در اسمان دهر تابنده است

چه شیرین است وقتی زندگی خالی زنیرنگ است

دلم می خواست دست مرگ را از دامن امید کوتاه میکردند

در این دنیا ی بی اغاز و بی پایان

در این صحرا که جز گرد وغبار از ما نمی ماند

خدا زین تلخ کامیهای بی هنگام بس میکرد

نمیگویم بهر کس عیش ونو ش را یگان میداد

همین ده روز هستی را امان می داد

دلش را ناله تلخ سیه روزان تکان میداد

دلم میخواست عشقم را نمی کشتند

صفای ارزویم را که چون خورشید تابان بود میدیدند

چنین از شاخسار هستیم اسان نمی چیدند

گل عشقی شاداب را پر پر نمی کردند

فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه یکم دی 1387  |
 شعری از فریدون مشیری
تاج از فرق فلک برداشتن


جاودان آن تاج بر سر داشتن


روز در انواع نعمتها و ناز


شب بتی چون ماه در بر داشتن


صبح از بام جهان چون آفتاب


روی گیتی را منور داشتن


شامگه همچو ماه رویا آفرین


ناز بر افلاک و اختر داشتن


چون صبا در مزرع سبز فلک


بال در بال کبوتر داشتن


حشمت و جاه سلیمان یافتن

 
شوکت و فر سکندر داشتن


تا ابد در اوج قدرت زیستن


ملک هستی را مسخر داشتن


بر تو ارزانی که ما را خوشتر است

 


لذت یک لحظه مادر داشتن

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه یکم بهمن 1386  |
 شعری از مشیری
با تو گفتم :


"حذر از عشق؟


ندانم!


سفر از پيش تو؟‌


هرگز نتوانم!


روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد


چون كبوتر لب بام تو نشستم،


تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"


باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم


تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم


حذر از عشق ندانم


سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام دی 1386  |
 شعری از مشیری
 همين غمكده، اي مرغك تنها قفس است

 

گر تو آزاد نباشي همه دنيا قفس است

 

 تا پر و بال تو و راه تماشا بسته است

 

 هر كجا هست، زمين تا به ثريا قفس است

 

تا كه نادان به جهان حكمروايي دارد

 

همه جا در نظر مردم دانا قفس است مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام دی 1386  |
 شعری از مشیری
من نمی دانم


- و همین درد مرا سخت می آزارد -


که چرا انسان ، این دانا


این پیغمبر


در تکاپوهایش :


- چیزی از معجزه آن سو تر -


ره نبرده ست به اعجاز محبت ،


چه دلیلی دارد ؟



چه دلیلی دارد


که هنوز


مهربانی را نشناخته است ؟


و نمی داند در یک لبخند ،


چه شگفتی هایی پنهان است !



من بر آنم که در این دریا


خوب بودن - به خدا - سهل ترین کارست


و نمی دانم


که چرا انسان

،
تا این حد ،


با خوبی


بیگانه است

.
و همین درد مرا سخت می آزارد !



فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و نهم دی 1386  |
 شعری از مشیری
گفت دانایی که: گرگی خیره سر،


هست پنهان در نهاد هر بشر!



لاجرم جاری است پیکاری سترگ


روز و شب، مابین این انسان و گرگ



زور بازو چاره ی این گرگ نیست

 


صاحب اندیشه داند چاره چیست




ای بسا انسان رنجور پریش


سخت پیچیده گلوی گرگ خویش


وی بسا زور آفرین مرد دلیر

 


هست در چنگال گرگ خود اسیر


هر که گرگش را در اندازد به خاک

 


رفته رفته می شود انسان پاک




وآن که با گرگش مدارا می کند

 


خلق و خوی گرگ پیدا می کند


در جوانی جان گرگت را بگیر!

 


وای اگر این گرگ گردد با تو پیر


روز پیری، گر که باشی هم چو شیر


ناتوانی در مصاف گرگ پیر




مردمان گر یکدگر را می درند

 


گرگ هاشان رهنما و رهبرند



اینکه انسان هست این سان دردمند


گرگ ها فرمانروایی می کنند



وآن ستمکاران که با هم محرم اند

 


گرگ هاشان آشنایان هم اند



گرگ ها همراه و انسان ها غریب

 


با که باید گفت این حال عجیب؟.

..

فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386  |
 شعری از مشیری
از صدای سخن عشق


زمان نمی گذرد عمر ره نمیسپرد


صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است


نه شب هست و نه جمعه


نه پار و پیرار است


جوان و پیر کدام است زود و دیر کدام است


اگر هنوز جوان مانده ای به آن معناست


که عشق را به زوایای جان صلا زده ای


ملال پیری اگر میکشد تو را پیداست


که زیر سیلی تکرار


دست و پا زده ای


زمان نمی گذرد


صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است


خوشا به حال کسی

 


که لحظه لحظه اش از بانگ عشق سرشار است





فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386  |
 شعری از مشیری
موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي خورد !



از دل تيره امواج بلند آوا،

كه غريقي را در خويش فرو مي برد،

و غريوش را با مشت فرو مي كشت،

نعره اي خسته و خونين ، بشريت را،

به كمك مي طلبيد :

- « آي آدمها ...

آي آدمها ... »

ما شنيديم و به ياري نشتابيديم !

به خيالي كه قضا،

به گماني كه قدر، بر سر آن خسته ، گذاري بكند !

« دستي از غيب برون آيد و كاري بكند »

هيچ يك حتي از جاي نجنبيديم !

آستين ها را بالا نزديم

دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتيم،

تا از آن مهلكه - شايد - برهانيمش،

به كناري برسانيمش ! ...



موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي ريخت .

با غريوي،

كه به خواموشي مي پيوست .

با غريقي كه در آن ورطه، به كف ها، به هوا

چنگ مي زد، مي آويخت ...



ما نمي دانستيم

اين كه در چنبر گرداب، گرفتار شده است ،

اين نگونبخت كه اينگونه نگونسار شده است ،

اين منم،

اين تو،

آن همسايه،

آن انسان!

اين مائيم !

ما،

همان جمع پراكنده،

همان تنها،

آن تنها هائيم !



همه خاموش نشستيم و تماشا كرديم .

آن صدا، اما خاموش نشد .

- « ... آي آدم ها ... »

« آي آدم ها ... »

آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد ،

آن صدا، در همه جا دائم، در پرواز است !

تا به دنيا دلي از هول ستم مي لرزد،

خاطري آشفته ست،

ديده اي گريان است،

هر كجا دست نياز بشري هست دراز؛

آن صدا در همه آفاق طنين انداز ست .



آه، اگر با دل وجان، گوش كنيم،

آه اگر وسوسه نان را، يك لحظه فراموش كنيم،

« آي آدم ها » را

در همه جا مي شنويم .



در پي آن همه خون، كه بر اين خاك چكيد،

ننگ مان باد اين جان !

شرم مان باد اين نان !

ما نشستيم و تماشا كرديم !



در شب تار جهان

در گذركاهي، تا اين حد ظلماني و توفاني !

در دل اين همه آشوب و پريشاني

اين از پاي فرو مي افتد،

اين كه بردار نگونسار شده ست،

اين كه با مرگ درافتاده است،

اين هزاران وهزاران كه فرو افتادند؛

اين منم،

اين تو،

آن همسايه !

آن انسان،

اين مائيم .

ما،

همان جمع پراكنده، همان تنها،

آن تنها هائيم !

اينهمه موج بلا در همه جا مي بينيم،

« آي آدم ها » را مي شنويم،

نيك مي دانيم،

دستي از غيب نخواهد آمد

هيچ يك حتي يكبار نمي گوئيم

با ستمكاري ناداني، اينگونه مدارا نكنيم

آستين ها را بالا بزنيم

دست در دست هم از پهنه آفاق برانيمش

مهرباني را،

دانائي را،

بر بلنداي جهان،

بنشانيمش ... !



- « آي آدم ها ... !

موج مي آيد ... »

******** زنده یاد
فریدون مشیری
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و سوم دی 1386  |
 مشیری
شكوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرود


سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود


به پرستو ، به گل ، به سبزه درود


ما عاشقان نور و بهار و پرنده‌ايم


شب، بوسه می‌فرستيم


مهتاب نازنين را


با صبح می‌ستاييم


مهر گل‌آفرين را


من دل به زيبايی به‌خوبی می‌سپارم، دينم اين است


من مهربانی را ستايش می‌كنم، آيينم اين است


انسان و باران و چمن را می‌ستايم


انسان و باران و چمن را می‌سرايم


فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه دهم دی 1386  |
 شعر معراج از مشیری
گفت انجا چشمه خورشيد هاست

 


اسمانها روشن از نور خداست

 


موج اقيانوس جوشان فضاست

 


باز من گفتم كه بالاتر كجاست

 


؟گفت بالاتر جهاني ديگر است

 


عالمي كز عالم خاكي جداست

 


پهن دشت اسمان بي انتهاست

 


باز گفتم كه بالاتر كجاست؟

 


گفت بالاتر از انجا راه نيست

 


زانكه انجا بارگاه كبرياست

 


اخرين معراج ما عرش خداست

 


باز من گفتم كه بالاتر كجاست؟

 


لحظه اي در ديدگانم خيره شد

 


گفت اين انديشه ها بس نا رساست

 


گفتمش از چشم شاعر كن نگاه

 


تا نپنداري كه گفتاري خطاست

 


دور تر از چشمه خورشيد ها

 


برتر از اين عالم بي انتها

 


بازهم بالاتر از عرش خدا

 


عرصه پرواز مرغ فكر ماست.

 


زنده ياد فريدون مشيري شاعر شوريده معاصر


نگارش عذرا مجيبي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386  |
 شعری از مشیری
همه می پرسند :

 


چیست در زمزمۀ مبهم آب ؟

 


چیست در همهمۀ دلکش برگ ؟

 


چیست در بازی آن ابر سپید ،

 


روی این آبی آرام بلند ،

 


که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال

 



چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟

 


چیست در کوشش بی حاصل موج ؟

 


چیست در خندۀ جام ؟

 


که تو چندین ساعت

 


مات و مبهوت به آن می نگری ؟! »

 



- نه به ابر ،

 


نه به آب ،

 


نه به برگ

 


نه به این آبی آرام بلند

 

 ،
نه به این خلوت خاموش کبوترها

 

،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

 


من به این جمله نمی اندیشم .

 



من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر

 


رقص عطر گل یخ را با باد

 


نفس پاک شقایق را در سینۀ کوه

 


صحبت چلچله ها را با صبح

 


نبض پایندۀ هستی را در گندم زار

 


گردش رنگ و طراوت را در گونۀ گل

 


همه را می شنوم

 


می بینم

 


من به این جمله نمی اندیشم !

 



به تو می اندیشم

 


ای سراپا همه خوبی ،

 


تک و تنها به تو می اندیشم .

 



همه وقت

 


همه جا

 


من به هر حال که باشم به تو می اندیشم .

 


تو بدان این را ، تنها تو بدان

 


تو بیا

 


تو بمان با من ، تنها تو بمان

 


جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

 


من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند .

 


اینک این من که به پای تو درافتادم باز

 


ریسمانی کن از آن موی دراز ،

 


تو بگیر ،

 


تو ببند !

 



تو بخواه

 


پاسخ چلچله ها را ، تو بگو

 


قصۀ ابر هوا را ، تو بخوان

 


تو بمان با من ، تنها تو بمان

 



در رگ ساغر هستی تو بجوش

 


من همین یک نفس از جرعۀ جانم با قی ست

 


آخرین جرعۀ این جام تهی را تو بنوش

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم آذر 1386  |
 شعری از مشیری
تو ، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت .

 


من همه ، محو تماشای نگاهت.

 


آسمان صاف و شب آرام

 

 

بخنت خندان و زمان رام

 


خوشه ماه فروریخته در آب

 


شاخه ها دست برآورده به مهتاب

 


شب و صحرا و گل و سنگ

 


همه دل داده به آواز شباهنگ

 


یادم آید ، تو به من گفتی :

 


" از این عشق حذر کن!

 


لحظه ای چند بر این آب نظر کن.

 


آب ، آیینه عشق گذران است،

 


تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

 


باش فردا، که دلت با دگران است!

 


تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن!"

 


با تو گفتم : "حذر از عشق !؟-ندانم

 


سفر از پیش تو؟هرگز نتوانم، نتوانم!

 


روز اول که دل من به تمنای تو پرزد،

 


چون کبوتر ، لب بام تو نشستم

 


 توبه من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم..."

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیستم آذر 1386  |
 شعری از مشیری
 

 

دور از نشاط هستی و غوغای زندگی

 

 


دل با سکوت و خلوت غم خو گرفته بود

 

 


آمد سکوت سرد و گرانبار را شکست

 

 


آمد صفای خلوت اندوه را ربود

 

 


آمد به این امید که در گور سرد دل

 

 


شاید ز عشق رفته بیابد نشانه ای

 


او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتیاق

 


من بودم و سکوت و غم و جاودانه ای

 

 


آمد مگر که باز در این ظلمت ملال

 

 


روشن کند به نور محبت چراغ من

 

 


باشد که من دوباره بگیرم سراغ شعر

 

 


زان بیشتر که مرگ بگیرد سراغ من

 

 


گفتم مگر صفای نخستین نگاه را

 

 


در دیدگان غمزده اش جستجو کنم

 

 


وین نیمه جان سوخته از اشتیاق را

 

 


خاکستر از حرارت آغوش او کنم

 

 


چشمان من به دیده او خیره مانده بود

 

 


رخشید یاد عشق کهن در نگاه ما

 

 


آهی از آن صفای خدایی زبان دل

 

 


اشکی از آن نگاه نخستین گواه ما

 

 


ناگاه عشق مرده سر از سینه برکشید

 

 


آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم

 

 


آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت

 

 


آهی کشید از سر حسرت که : این منم

 

 


باز آن لهیب شوق و همان شور و التهاب

 

 


باز آن سرود مهر و محبت ولی چه سود

 

 


ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت

 

 


من دیگر آن نبوده ام و او دیگر او نبود

 

 

فريدون مشيري

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نوزدهم آذر 1386  |
 شعری از مشیری
جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت

 


سر را به تازیانه او خم نمی کنم

 


افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم

 


زاری بر این سراچه ماتم نمی کنم

 



با تازیانه های گرانبار جانگداز

 


پندارد آن روح مرا رام کرده است

 


جان سختی ام نگر،که فریبم نداده است

 


این بندگی، که زندگی اش نام کرده است

 



بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی

 


جز زهر غم نریخت شرابی به جام من

 


گر من به تنگنای ملال آور حیات

 


آسوده یک نفس زده باشم حرام من!

 



تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب

 


می پوشم از کرشمه هستی نگاه را

 


هر صبح و شام چهره نهان می کنم به اشک

 


تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را

 



ای سرنوشت،از تو کجا می توان گریخت؟

 


من راه آشیان خود از یاد برده ام

 


یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن

 


با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!

 



ای سرنوشت، مرد نبردت منم بیا

 


زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز

 


شادم از این شکنجه،خدا را،مکن دریغ

 


روح مرا در آتش بیداد خود بسوز!

 



ای سرنوشت!هستی من در نبرد توست

 


بر من ببخش زندگی جاودانه را!

 


منشین که دست مرگ ز بندم رها کند

 


محکم بزن به شانه من تازیانه را!

 

شعری
فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نوزدهم آذر 1386  |
 شباهنگ از مشیری
 

شباهنگ

 

باور نداشتم که گل آرزوی من

 

 


با دست نازنین تو بر خاک اوفتد

 


با این همه هنوز به جان می پرستمت

 

 


یا الله اگر که عشق چنین پاک اوفتد

 


می بینمت هنوز به دیدار واپسین

 

 


گریان درآمدی که : فریدون خدا نخواست

 


غافل که من به جز تو خدایی نداشتم

 


اما دریغ و درد نگفتی چرا نخواست

 


بیچاره دل خطای تو در چشم او نکوست

 


گوید به من : هر آنچه که او کرد خوب کرد

 


فردای ما نیامد و خورشید آرزو

 


تنها سپیده ای زد و ‌آنگه غروب کرد

 


بر گور عشق خویش شباهننگ ماتمم

 


دانی چرا نوای عزا سر نمی کنم

 

 


تو صحبت محبت من باورت نبود

 


من ترک دوستی ز تو باور نمی کنم

 


پاداش آن صفای خدایی که در تو بود

 


این واپسین ترانه ترا یادگار باد

 


ماند به سینه ام غم تو یادگار تو

 


هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد

 


دیگر ز پا افتاده ام ای ساقی اجل

 


لب تشنه ام بریز به کامم شراب را

 


ای آخرین پناه من آغوش باز کن

 


تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را

 

فريدون مشيري

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هفدهم آذر 1386  |
 مشیری
باور نداشتم که گل آرزوی من

 


با دست نازنین تو بر خاک اوفتد

 


با این همه هنوز به جان می پرستمت

 


یا الله اگر که عشق چنین پاک اوفتد

 


می بینمت هنوز به دیدار واپسین

 


گریان درآمدی که : فریدون خدا نخواست

 

 
غافل که من به جز تو خدایی نداشتم

 


اما دریغ و درد نگفتی چرا نخواست

 


بیچاره دل خطای تو در چشم او نکوست

 

 
گوید به من : هر آنچه که او کرد خوب کرد

 


فردای ما نیامد و خورشید آرزو

 


تنها سپیده ای زد و ‌آنگه غروب کرد

 


بر گور عشق خویش شباهننگ ماتمم

 


دانی چرا نوای عزا سر نمی کنم

 


تو صحبت محبت من باورت نبود

 


من ترک دوستی ز تو باور نمی کنم

 


پاداش آن صفای خدایی که در تو بود

 


این واپسین ترانه ترا یادگار باد

 


ماند به سینه ام غم تو یادگار تو

 


هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد

 


دیگر ز پا افتاده ام ای ساقی اجل

 


لب تشنه ام بریز به کامم شراب را

 


ای آخرین پناه من آغوش باز کن

 


تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را

 


فريدون مشيري

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هفدهم آذر 1386  |
 درون معبد هستی.مشیری
درون معبد هستی

 


بشر در گوشه محراب خواهش های جان افروز

 


نشسته در پس خوشه سجاده صد نقش حسرتهای

 

 

هستی سوز

 

 


به دستش خوشه پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ

 

 


نگاهی می کند سوی خدا از آرزو لبریز

 

 

 


به زاری از ته دل یک دلم میخواست میگوید

 

 

 


شب و روزش دریغ رفته و ایکاش اینده است

 

 

 


من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است

 

 

 

 


زمین و آسمانم نورباران است

 

 

 


کبوترهای رنگین بال خواهش ها

 

 


بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند

 

 


صفای معبد هستی تماشایی است

 

 

 


ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه میریزد

 

 

 


جهان در خواب

 

 

 


تنها من در این معبد در این محراب

 

 


دلم میخواست بند از پای جانم باز می کردند

 

 

 

 


که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم

 

 

 


از آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتم

 

 

 


در آن درگاه درد خویش را فریاد میکردم

 

 

 


که کاخ صد ستون کبریا لرزد

 

 

 


مگر یک شب ازین شبها ی بی فرجام

 

 

 


ز یک فریاد بی هنگام

 

 

 


به روی پرنیان آسمانها خواب در چشم خدا لرزد

 

 

 


دلم میخواست دنیا رنگ دیگر بود

 

 

 


خدا با بنده هایش مهربان تر بود

 

 


ازین بیچاره مردم یاد می فرمود

 

 


دلم میخواست زنجیری گران از بارگاه خویش می آویخت

 

 


که مظلومان خدا را پای آن زنجیر

 

 


ز درد خویشتن آگاه می کردند

 

 


چه شیرین است وقتی بیگناهی داد خود را از خدای

 

 

خویش می گیرد

 

 

 


چه شیرین است اما من

 

 

 


دلم میخواست اهل زور و زر ناگاه

 

 

 


ز هر سو راه مردمرا نمی بستند و زنجیر خدا را برنمی

 

 

 

چیدند

 

 


دلم میخواست دنیا خانه مهر و محبت بود

 

 


دلم میخواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند

 

 


طمع در مال یکدیگر نمی بستند

 

 


مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند

 

 


ازین خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردند

 

 


چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردند

 

 


چه شیریناست وقتی سینه ها از مهرآکنده است

 

 


چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر

 

 

 

تابنده است

 

 

 


چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است

 

 


دلم میخواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می

 

 

کردند

 

 

 


در این دنیای بی آغاز و بی پایان

 

 


در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمیماند

 

 


خدا زین تلخکامی های بی هنگام بس میکرد

 

 


نمی گویم پرستوی زمان را در قفس میکرد

 

 


نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد

 

 


همین ده روز هستی را امان می داد

 

 


دلش را ناله تلخ سیه روزان تکان میداد

 

 


دلم میخواست عشقم را نمی کشتند

 

 


صفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود میدیدند

 

 


چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند

 

 


گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند

 

 


به باد نامرادی ها نمی دادند

 

 

 


به صد یاری نمی خواندند

 

 

 


به صد خواری نمی راندند

 

 

 


چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند

 

 

 

 
دلم میخواست یک بار دگر او را کنار خویشتن می دیدم

 

 


به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم

 

 


دلم یک بار دیگر همچو دیدار نخستین پیش پایش دست

 

 

و پا میزد

 

 


شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو میکرد

 

 


غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد

 

 


دلم میخواست دست عشق چون روز نخستین هستی

 

 

ام را زیر و رو

 

 

 

میکرد

 

 


دلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریخت

 

 

 


پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک میماندند

 

 


بهاری جاودان آغوش وا میکرد

 

 


جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا میکرد

 

 

 


بهشت عشق می خندید

 

 

 


به روی آسمان آبی آرام

 

 

 


پرستو های مهر و دوستی پرواز میکردند

 

 


به روی بامها ناقوس آزادی صدا میکرد

 

 

 


مگو این ‌آرزو خام است

 

 


مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است

 

 


اگر این کهکشان از هم نمی پاشد

 

 


وگر این آسمان در هم نمیریزد

 

 


بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

 

 


به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

 



فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه دهم آذر 1386  |
 شعری از فریدون مشیری
اي بر سر بالينم افسانه سرا دريا

 


افسانه عمري تو باري به سر آ دريا

 


اي اشك شباهنگت آيينه صد اندوه

 


اي ناله شبگيرت آهنگ عزا دريا

 


با كوكبه خورشيد در پاي تو ميميرم

 


بر دار به بالينم دستي به دعا دريا

 


امواج تو نعشم را افكنده در اين ساحل

 


دريا ب مرا درياب مرا دريا

 


زان گمشدگان آخر با من سخني سر كن

 


تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دريا

 


چون من همه آشوبي در فتنه اين طوفان

 


اي هستي ما يكسر آشوب و بلا دريا

 


با زمزمه باران در پيش تو ميگريم

 


چون چنگ هزار آوا پر شور و نوا دريا

 


تنهايي و تاريكي آغاز كدورتهاست

 


خوش وقت سحر خيزان وان صبح و صفا دريا

 


بردار و ببر دريا اي پيكر بي جان را

 


در سينه گردابي بسپار و بيا دريا

 


تو مادر بي خوابي من كودك بي آرام

 


لالايي خود سر كن از بهر خدا دريا

 


دور از خس و خاكم كن موجي زن و پاكم كن

 


وين قصه مگو با كس كي بود و كجا دريا

 



فريدون مشيری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه دوم آذر 1386  |
 مشیری

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

 


همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

 


شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

 


شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

 


در نهانخانه جانم ، گل یاد تو ، درخشید

 


باغ صد خاطره خندید ،

 


عطر صد خاطره پیچید:

 


یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

 


پرگشودیم در آن خلوت دل خواسته گشتیم

 


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

 



تو ، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت .

 


من همه ، محو تماشای نگاهت.

 



آسمان صاف و شب آرام

 


بخنت خندان و زمان رام

 


خوشه ماه فروریخته در آب

 

 


شاخه ها دست برآورده به مهتاب

 


شب و صحرا و گل و سنگ

 

 


همه دل داده به آواز شباهنگ

 



یادم آید ، تو به من گفتی :

 


" از این عشق حذر کن!

 


لحظه ای چند بر این آب نظر کن.

 


آب ، آیینه عشق گذران است،

 

 
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

 


باش فردا، که دلت با دگران است!

 


تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن!"



با تو گفتم : "حذر از عشق !؟-ندانم

 


سفر از پیش تو؟هرگز نتوانم، نتوانم!

 



روز اول که دل من به تمنای تو پرزد،

 


چون کبوتر ، لب بام تو نشستم

 


تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم..."

 



باز گفتم که : "تو صیادی و من آهوی دشتم

 


تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

 

 


حذر از عشق ندانم، نتوانم!"

 



اشکی از شاخه فروریخت

 


مرغ شب، ناله تلخی زد و بگریخت..

.

اشک در چشم تو لرزید ،

 


ماه بر عشق تو خندید!



یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

 


پای در دامن اندوه کشیدم.

 


نگسستم، نرمیدم.

 



رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم ،

 


نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

 


نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...

 



بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!




فریدون مشیری

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هشتم آبان 1386  |
 مشیری
ترا من زهر شيرين خوانم اي عشق

 


كه نامي خوشتر از اينت ندانم

 


وگر هر لحظه جاني تازه گيري

 


بغير از زهر شيرينت نخوانم

 


تو زهري زهر گرم سينه سوزي

 


تو شيريني كه شور هستي از تست

 


شراب جام خورشيدي كه جان را

 


نشاط از تو غم از تو مستي از تست

 


به اساني مرا از من ربودي

 

 


درون كوره غم ازمودي

 


دلت اخر بسرگردانيم سوخت

 


نگاهم را بزيبايي گشودي

 


بسي گفتند دل از عشق بر گير

 


كه نيرنگ است وافسون است وجادوست

 


ولي ما دل باو بستيم وديديم

 


كه اين زهر است اما نوشداروست

 


چه غم دارم كه اين زهر تب الود

 


تنم را در جدايي ميگدازد

 


از ان شادم كه در هنگامه درد

 


غمي شيرين دلم را مي نوازد

 


اگر مرگم به نامردي نگيرد

 


مرا مهر تو در دل جاوداني است

 


وگر عمرم به ناكامي گرايد

 


ترا دارم كه مرگم زندگاني است

 


از شاعر شوريه فريدون مشيري

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هشتم آبان 1386  |
 مشیری

اي شب به پاس صحبت ديرين خداي را

 


با او بگو حكايت شب زنده داريم

 


با او بگو چه مي كشم از درد اشتياق

 


شايد وفا كند بشتابد بياريم

 


اي دل بنال چنان بنال كه ان ماه نازنين

 


اگه شود زرنج من وععشق پاك من

 


با او بگو كه مهر تو از دل نمي رود

 


هرچند بسته مرگ كمر بر هلاك من

 


اي شعر من بگو كه جدايي چه مي كند

 


كاري بكن كه در دل سنگش اثر كني

 


اي چنگ غم كه اط تو بجز ناله بر نخاست

 


راهي بزن كه ناله ازين بيشتر كني

 


اي اسمان به سوز دل من گواه باش

 


كز دست غم بكوه وبيابان گريختم

 


داري خبر كه شب همه شب دور از ان نگاه

 


مانند شمع سوختم واشك ريختم

 


اي روشان عالم بالا ستاره ها

 


رحمي به حال عاشق خونين جگر كنيد

 


يا جان من زمن بستانيد بي درنگ

 


يا پا فرا نهيد وخدا را خبر كنيد

 


اري مگر خدا به دل اندازدش كه من

 


زين اه وناله راه بجايي نميربرم

 


جز ناله هاي تلخ نريزد زساز من

 


از حال دل اگر سخني بر لب اورم

 


اخر اگر پرستش او شد گناه من


عذر گناه من همه چشمان مست اوست

 


تنها نه عشق وزندگي وارزوي من

 


او هستي من است كه اينده دست اوست

 


عمري مرا به مهر ووفا ازموده است

 


داند من ان نيم كه كنم رو بهر دري

 


اونيز مايل است به عهدي وفا كند

 


اما اگر بدهد عمر ديگري

 


از شاعر گرانقدر فريدون مشيري نامش جاودانه باد

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هشتم آبان 1386  |
 شعری از مشیری
Ozra Mojibi

ستاره گم شد وخورشید سر زد

 


پرستویی ببام خونه پر زد

 


در ان صبحم صفای ارزویی

 


شب اندیشه را رنگ سحر زد

 


پرستو باشم واز دام این خاک

 


گشایم پر بسوی بام افلاک

 


زچشم انداز بی پایان گردون

 


در اویزم بدنیایی طربناک

 


پرستو باشم واز بام هستی

 


بخوانم نغمه های شوق ومستی

 


سرودی سر کنم با خاطری شاد

 


سرود عشق وازادی پرستی

 


پرستو باشم از بامی ببامی

 


صفای صبح را گویم سلامی

 


بهاران را برم هر جا نویدی

 


جوانان را دهم هر سو پیامی

 


تو هم روزی اگر پرسی زحالم

 


لب بامت زحال دل بنالم

 


وگر پروا کنم بر من نگیری

 


که می ترسم زنی سنگی بپایم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هشتم آبان 1386  |
 
 
 
بالا