تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 شعری از فریدون مشیری
تاج از فرق فلک برداشتن


جاودان آن تاج بر سر داشتن


روز در انواع نعمتها و ناز


شب بتی چون ماه در بر داشتن


صبح از بام جهان چون آفتاب


روی گیتی را منور داشتن


شامگه همچو ماه رویا آفرین


ناز بر افلاک و اختر داشتن


چون صبا در مزرع سبز فلک


بال در بال کبوتر داشتن


حشمت و جاه سلیمان یافتن

 
شوکت و فر سکندر داشتن


تا ابد در اوج قدرت زیستن


ملک هستی را مسخر داشتن


بر تو ارزانی که ما را خوشتر است

 


لذت یک لحظه مادر داشتن

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه یکم بهمن 1386  |
 شعری از مشیری
با تو گفتم :


"حذر از عشق؟


ندانم!


سفر از پيش تو؟‌


هرگز نتوانم!


روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد


چون كبوتر لب بام تو نشستم،


تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"


باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم


تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم


حذر از عشق ندانم


سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام دی 1386  |
 شعری از مشیری
 همين غمكده، اي مرغك تنها قفس است

 

گر تو آزاد نباشي همه دنيا قفس است

 

 تا پر و بال تو و راه تماشا بسته است

 

 هر كجا هست، زمين تا به ثريا قفس است

 

تا كه نادان به جهان حكمروايي دارد

 

همه جا در نظر مردم دانا قفس است مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام دی 1386  |
 شعری از مشیری
من نمی دانم


- و همین درد مرا سخت می آزارد -


که چرا انسان ، این دانا


این پیغمبر


در تکاپوهایش :


- چیزی از معجزه آن سو تر -


ره نبرده ست به اعجاز محبت ،


چه دلیلی دارد ؟



چه دلیلی دارد


که هنوز


مهربانی را نشناخته است ؟


و نمی داند در یک لبخند ،


چه شگفتی هایی پنهان است !



من بر آنم که در این دریا


خوب بودن - به خدا - سهل ترین کارست


و نمی دانم


که چرا انسان

،
تا این حد ،


با خوبی


بیگانه است

.
و همین درد مرا سخت می آزارد !



فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و نهم دی 1386  |
 شعری از مشیری
گفت دانایی که: گرگی خیره سر،


هست پنهان در نهاد هر بشر!



لاجرم جاری است پیکاری سترگ


روز و شب، مابین این انسان و گرگ



زور بازو چاره ی این گرگ نیست

 


صاحب اندیشه داند چاره چیست




ای بسا انسان رنجور پریش


سخت پیچیده گلوی گرگ خویش


وی بسا زور آفرین مرد دلیر

 


هست در چنگال گرگ خود اسیر


هر که گرگش را در اندازد به خاک

 


رفته رفته می شود انسان پاک




وآن که با گرگش مدارا می کند

 


خلق و خوی گرگ پیدا می کند


در جوانی جان گرگت را بگیر!

 


وای اگر این گرگ گردد با تو پیر


روز پیری، گر که باشی هم چو شیر


ناتوانی در مصاف گرگ پیر




مردمان گر یکدگر را می درند

 


گرگ هاشان رهنما و رهبرند



اینکه انسان هست این سان دردمند


گرگ ها فرمانروایی می کنند



وآن ستمکاران که با هم محرم اند

 


گرگ هاشان آشنایان هم اند



گرگ ها همراه و انسان ها غریب

 


با که باید گفت این حال عجیب؟.

..

فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386  |
 شعری از مشیری
از صدای سخن عشق


زمان نمی گذرد عمر ره نمیسپرد


صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است


نه شب هست و نه جمعه


نه پار و پیرار است


جوان و پیر کدام است زود و دیر کدام است


اگر هنوز جوان مانده ای به آن معناست


که عشق را به زوایای جان صلا زده ای


ملال پیری اگر میکشد تو را پیداست


که زیر سیلی تکرار


دست و پا زده ای


زمان نمی گذرد


صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است


خوشا به حال کسی

 


که لحظه لحظه اش از بانگ عشق سرشار است





فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386  |
 شعری از مشیری
موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي خورد !



از دل تيره امواج بلند آوا،

كه غريقي را در خويش فرو مي برد،

و غريوش را با مشت فرو مي كشت،

نعره اي خسته و خونين ، بشريت را،

به كمك مي طلبيد :

- « آي آدمها ...

آي آدمها ... »

ما شنيديم و به ياري نشتابيديم !

به خيالي كه قضا،

به گماني كه قدر، بر سر آن خسته ، گذاري بكند !

« دستي از غيب برون آيد و كاري بكند »

هيچ يك حتي از جاي نجنبيديم !

آستين ها را بالا نزديم

دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتيم،

تا از آن مهلكه - شايد - برهانيمش،

به كناري برسانيمش ! ...



موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي ريخت .

با غريوي،

كه به خواموشي مي پيوست .

با غريقي كه در آن ورطه، به كف ها، به هوا

چنگ مي زد، مي آويخت ...



ما نمي دانستيم

اين كه در چنبر گرداب، گرفتار شده است ،

اين نگونبخت كه اينگونه نگونسار شده است ،

اين منم،

اين تو،

آن همسايه،

آن انسان!

اين مائيم !

ما،

همان جمع پراكنده،

همان تنها،

آن تنها هائيم !



همه خاموش نشستيم و تماشا كرديم .

آن صدا، اما خاموش نشد .

- « ... آي آدم ها ... »

« آي آدم ها ... »

آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد ،

آن صدا، در همه جا دائم، در پرواز است !

تا به دنيا دلي از هول ستم مي لرزد،

خاطري آشفته ست،

ديده اي گريان است،

هر كجا دست نياز بشري هست دراز؛

آن صدا در همه آفاق طنين انداز ست .



آه، اگر با دل وجان، گوش كنيم،

آه اگر وسوسه نان را، يك لحظه فراموش كنيم،

« آي آدم ها » را

در همه جا مي شنويم .



در پي آن همه خون، كه بر اين خاك چكيد،

ننگ مان باد اين جان !

شرم مان باد اين نان !

ما نشستيم و تماشا كرديم !



در شب تار جهان

در گذركاهي، تا اين حد ظلماني و توفاني !

در دل اين همه آشوب و پريشاني

اين از پاي فرو مي افتد،

اين كه بردار نگونسار شده ست،

اين كه با مرگ درافتاده است،

اين هزاران وهزاران كه فرو افتادند؛

اين منم،

اين تو،

آن همسايه !

آن انسان،

اين مائيم .

ما،

همان جمع پراكنده، همان تنها،

آن تنها هائيم !

اينهمه موج بلا در همه جا مي بينيم،

« آي آدم ها » را مي شنويم،

نيك مي دانيم،

دستي از غيب نخواهد آمد

هيچ يك حتي يكبار نمي گوئيم

با ستمكاري ناداني، اينگونه مدارا نكنيم

آستين ها را بالا بزنيم

دست در دست هم از پهنه آفاق برانيمش

مهرباني را،

دانائي را،

بر بلنداي جهان،

بنشانيمش ... !



- « آي آدم ها ... !

موج مي آيد ... »

******** زنده یاد
فریدون مشیری
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و سوم دی 1386  |
 مشیری
شكوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرود


سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود


به پرستو ، به گل ، به سبزه درود


ما عاشقان نور و بهار و پرنده‌ايم


شب، بوسه می‌فرستيم


مهتاب نازنين را


با صبح می‌ستاييم


مهر گل‌آفرين را


من دل به زيبايی به‌خوبی می‌سپارم، دينم اين است


من مهربانی را ستايش می‌كنم، آيينم اين است


انسان و باران و چمن را می‌ستايم


انسان و باران و چمن را می‌سرايم


فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه دهم دی 1386  |
 شعر معراج از مشیری
گفت انجا چشمه خورشيد هاست

 


اسمانها روشن از نور خداست

 


موج اقيانوس جوشان فضاست

 


باز من گفتم كه بالاتر كجاست

 


؟گفت بالاتر جهاني ديگر است

 


عالمي كز عالم خاكي جداست

 


پهن دشت اسمان بي انتهاست

 


باز گفتم كه بالاتر كجاست؟

 


گفت بالاتر از انجا راه نيست

 


زانكه انجا بارگاه كبرياست

 


اخرين معراج ما عرش خداست

 


باز من گفتم كه بالاتر كجاست؟

 


لحظه اي در ديدگانم خيره شد

 


گفت اين انديشه ها بس نا رساست

 


گفتمش از چشم شاعر كن نگاه

 


تا نپنداري كه گفتاري خطاست

 


دور تر از چشمه خورشيد ها

 


برتر از اين عالم بي انتها

 


بازهم بالاتر از عرش خدا

 


عرصه پرواز مرغ فكر ماست.

 


زنده ياد فريدون مشيري شاعر شوريده معاصر


نگارش عذرا مجيبي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386  |
 شعری از مشیری
همه می پرسند :

 


چیست در زمزمۀ مبهم آب ؟

 


چیست در همهمۀ دلکش برگ ؟

 


چیست در بازی آن ابر سپید ،

 


روی این آبی آرام بلند ،

 


که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال

 



چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟

 


چیست در کوشش بی حاصل موج ؟

 


چیست در خندۀ جام ؟

 


که تو چندین ساعت

 


مات و مبهوت به آن می نگری ؟! »

 



- نه به ابر ،

 


نه به آب ،

 


نه به برگ

 


نه به این آبی آرام بلند

 

 ،
نه به این خلوت خاموش کبوترها

 

،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

 


من به این جمله نمی اندیشم .

 



من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر

 


رقص عطر گل یخ را با باد

 


نفس پاک شقایق را در سینۀ کوه

 


صحبت چلچله ها را با صبح

 


نبض پایندۀ هستی را در گندم زار

 


گردش رنگ و طراوت را در گونۀ گل

 


همه را می شنوم

 


می بینم

 


من به این جمله نمی اندیشم !

 



به تو می اندیشم

 


ای سراپا همه خوبی ،

 


تک و تنها به تو می اندیشم .

 



همه وقت

 


همه جا

 


من به هر حال که باشم به تو می اندیشم .

 


تو بدان این را ، تنها تو بدان

 


تو بیا

 


تو بمان با من ، تنها تو بمان

 


جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

 


من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند .

 


اینک این من که به پای تو درافتادم باز

 


ریسمانی کن از آن موی دراز ،

 


تو بگیر ،

 


تو ببند !

 



تو بخواه

 


پاسخ چلچله ها را ، تو بگو

 


قصۀ ابر هوا را ، تو بخوان

 


تو بمان با من ، تنها تو بمان

 



در رگ ساغر هستی تو بجوش

 


من همین یک نفس از جرعۀ جانم با قی ست

 


آخرین جرعۀ این جام تهی را تو بنوش

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم آذر 1386  |
 شعری از مشیری
تو ، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت .

 


من همه ، محو تماشای نگاهت.

 


آسمان صاف و شب آرام

 

 

بخنت خندان و زمان رام

 


خوشه ماه فروریخته در آب

 


شاخه ها دست برآورده به مهتاب

 


شب و صحرا و گل و سنگ

 


همه دل داده به آواز شباهنگ

 


یادم آید ، تو به من گفتی :

 


" از این عشق حذر کن!

 


لحظه ای چند بر این آب نظر کن.

 


آب ، آیینه عشق گذران است،

 


تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

 


باش فردا، که دلت با دگران است!

 


تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن!"

 


با تو گفتم : "حذر از عشق !؟-ندانم

 


سفر از پیش تو؟هرگز نتوانم، نتوانم!

 


روز اول که دل من به تمنای تو پرزد،

 


چون کبوتر ، لب بام تو نشستم

 


 توبه من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم..."

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیستم آذر 1386  |
 شعری از مشیری
 

 

دور از نشاط هستی و غوغای زندگی

 

 


دل با سکوت و خلوت غم خو گرفته بود

 

 


آمد سکوت سرد و گرانبار را شکست

 

 


آمد صفای خلوت اندوه را ربود

 

 


آمد به این امید که در گور سرد دل

 

 


شاید ز عشق رفته بیابد نشانه ای

 


او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتیاق

 


من بودم و سکوت و غم و جاودانه ای

 

 


آمد مگر که باز در این ظلمت ملال

 

 


روشن کند به نور محبت چراغ من

 

 


باشد که من دوباره بگیرم سراغ شعر

 

 


زان بیشتر که مرگ بگیرد سراغ من

 

 


گفتم مگر صفای نخستین نگاه را

 

 


در دیدگان غمزده اش جستجو کنم

 

 


وین نیمه جان سوخته از اشتیاق را

 

 


خاکستر از حرارت آغوش او کنم

 

 


چشمان من به دیده او خیره مانده بود

 

 


رخشید یاد عشق کهن در نگاه ما

 

 


آهی از آن صفای خدایی زبان دل

 

 


اشکی از آن نگاه نخستین گواه ما

 

 


ناگاه عشق مرده سر از سینه برکشید

 

 


آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم

 

 


آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت

 

 


آهی کشید از سر حسرت که : این منم

 

 


باز آن لهیب شوق و همان شور و التهاب

 

 


باز آن سرود مهر و محبت ولی چه سود

 

 


ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت

 

 


من دیگر آن نبوده ام و او دیگر او نبود

 

 

فريدون مشيري

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نوزدهم آذر 1386  |
 شعری از مشیری
جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت

 


سر را به تازیانه او خم نمی کنم

 


افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم

 


زاری بر این سراچه ماتم نمی کنم

 



با تازیانه های گرانبار جانگداز

 


پندارد آن روح مرا رام کرده است

 


جان سختی ام نگر،که فریبم نداده است

 


این بندگی، که زندگی اش نام کرده است

 



بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی

 


جز زهر غم نریخت شرابی به جام من

 


گر من به تنگنای ملال آور حیات

 


آسوده یک نفس زده باشم حرام من!

 



تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب

 


می پوشم از کرشمه هستی نگاه را

 


هر صبح و شام چهره نهان می کنم به اشک

 


تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را

 



ای سرنوشت،از تو کجا می توان گریخت؟

 


من راه آشیان خود از یاد برده ام

 


یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن

 


با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!

 



ای سرنوشت، مرد نبردت منم بیا

 


زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز

 


شادم از این شکنجه،خدا را،مکن دریغ

 


روح مرا در آتش بیداد خود بسوز!

 



ای سرنوشت!هستی من در نبرد توست

 


بر من ببخش زندگی جاودانه را!

 


منشین که دست مرگ ز بندم رها کند

 


محکم بزن به شانه من تازیانه را!

 

شعری
فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نوزدهم آذر 1386  |
 شباهنگ از مشیری
 

شباهنگ

 

باور نداشتم که گل آرزوی من

 

 


با دست نازنین تو بر خاک اوفتد

 


با این همه هنوز به جان می پرستمت

 

 


یا الله اگر که عشق چنین پاک اوفتد

 


می بینمت هنوز به دیدار واپسین

 

 


گریان درآمدی که : فریدون خدا نخواست

 


غافل که من به جز تو خدایی نداشتم

 


اما دریغ و درد نگفتی چرا نخواست

 


بیچاره دل خطای تو در چشم او نکوست

 


گوید به من : هر آنچه که او کرد خوب کرد

 


فردای ما نیامد و خورشید آرزو

 


تنها سپیده ای زد و ‌آنگه غروب کرد

 


بر گور عشق خویش شباهننگ ماتمم

 


دانی چرا نوای عزا سر نمی کنم

 

 


تو صحبت محبت من باورت نبود

 


من ترک دوستی ز تو باور نمی کنم

 


پاداش آن صفای خدایی که در تو بود

 


این واپسین ترانه ترا یادگار باد

 


ماند به سینه ام غم تو یادگار تو

 


هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد

 


دیگر ز پا افتاده ام ای ساقی اجل

 


لب تشنه ام بریز به کامم شراب را

 


ای آخرین پناه من آغوش باز کن

 


تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را

 

فريدون مشيري

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هفدهم آذر 1386  |
 مشیری
باور نداشتم که گل آرزوی من

 


با دست نازنین تو بر خاک اوفتد

 


با این همه هنوز به جان می پرستمت

 


یا الله اگر که عشق چنین پاک اوفتد

 


می بینمت هنوز به دیدار واپسین

 


گریان درآمدی که : فریدون خدا نخواست

 

 
غافل که من به جز تو خدایی نداشتم

 


اما دریغ و درد نگفتی چرا نخواست

 


بیچاره دل خطای تو در چشم او نکوست

 

 
گوید به من : هر آنچه که او کرد خوب کرد

 


فردای ما نیامد و خورشید آرزو

 


تنها سپیده ای زد و ‌آنگه غروب کرد

 


بر گور عشق خویش شباهننگ ماتمم

 


دانی چرا نوای عزا سر نمی کنم

 


تو صحبت محبت من باورت نبود

 


من ترک دوستی ز تو باور نمی کنم

 


پاداش آن صفای خدایی که در تو بود

 


این واپسین ترانه ترا یادگار باد

 


ماند به سینه ام غم تو یادگار تو

 


هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد

 


دیگر ز پا افتاده ام ای ساقی اجل

 


لب تشنه ام بریز به کامم شراب را

 


ای آخرین پناه من آغوش باز کن

 


تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را

 


فريدون مشيري

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هفدهم آذر 1386  |
 درون معبد هستی.مشیری
درون معبد هستی

 


بشر در گوشه محراب خواهش های جان افروز

 


نشسته در پس خوشه سجاده صد نقش حسرتهای

 

 

هستی سوز

 

 


به دستش خوشه پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ

 

 


نگاهی می کند سوی خدا از آرزو لبریز

 

 

 


به زاری از ته دل یک دلم میخواست میگوید

 

 

 


شب و روزش دریغ رفته و ایکاش اینده است

 

 

 


من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است

 

 

 

 


زمین و آسمانم نورباران است

 

 

 


کبوترهای رنگین بال خواهش ها

 

 


بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند

 

 


صفای معبد هستی تماشایی است

 

 

 


ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه میریزد

 

 

 


جهان در خواب

 

 

 


تنها من در این معبد در این محراب

 

 


دلم میخواست بند از پای جانم باز می کردند

 

 

 

 


که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم

 

 

 


از آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتم

 

 

 


در آن درگاه درد خویش را فریاد میکردم

 

 

 


که کاخ صد ستون کبریا لرزد

 

 

 


مگر یک شب ازین شبها ی بی فرجام

 

 

 


ز یک فریاد بی هنگام

 

 

 


به روی پرنیان آسمانها خواب در چشم خدا لرزد

 

 

 


دلم میخواست دنیا رنگ دیگر بود

 

 

 


خدا با بنده هایش مهربان تر بود

 

 


ازین بیچاره مردم یاد می فرمود

 

 


دلم میخواست زنجیری گران از بارگاه خویش می آویخت

 

 


که مظلومان خدا را پای آن زنجیر

 

 


ز درد خویشتن آگاه می کردند

 

 


چه شیرین است وقتی بیگناهی داد خود را از خدای

 

 

خویش می گیرد

 

 

 


چه شیرین است اما من

 

 

 


دلم میخواست اهل زور و زر ناگاه

 

 

 


ز هر سو راه مردمرا نمی بستند و زنجیر خدا را برنمی

 

 

 

چیدند

 

 


دلم میخواست دنیا خانه مهر و محبت بود

 

 


دلم میخواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند

 

 


طمع در مال یکدیگر نمی بستند

 

 


مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند

 

 


ازین خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردند

 

 


چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردند

 

 


چه شیریناست وقتی سینه ها از مهرآکنده است

 

 


چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر

 

 

 

تابنده است

 

 

 


چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است

 

 


دلم میخواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می

 

 

کردند

 

 

 


در این دنیای بی آغاز و بی پایان

 

 


در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمیماند

 

 


خدا زین تلخکامی های بی هنگام بس میکرد

 

 


نمی گویم پرستوی زمان را در قفس میکرد

 

 


نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد

 

 


همین ده روز هستی را امان می داد

 

 


دلش را ناله تلخ سیه روزان تکان میداد

 

 


دلم میخواست عشقم را نمی کشتند

 

 


صفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود میدیدند

 

 


چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند

 

 


گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند

 

 


به باد نامرادی ها نمی دادند

 

 

 


به صد یاری نمی خواندند

 

 

 


به صد خواری نمی راندند

 

 

 


چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند

 

 

 

 
دلم میخواست یک بار دگر او را کنار خویشتن می دیدم

 

 


به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم

 

 


دلم یک بار دیگر همچو دیدار نخستین پیش پایش دست

 

 

و پا میزد

 

 


شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو میکرد

 

 


غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد

 

 


دلم میخواست دست عشق چون روز نخستین هستی

 

 

ام را زیر و رو

 

 

 

میکرد

 

 


دلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریخت

 

 

 


پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک میماندند

 

 


بهاری جاودان آغوش وا میکرد

 

 


جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا میکرد

 

 

 


بهشت عشق می خندید

 

 

 


به روی آسمان آبی آرام

 

 

 


پرستو های مهر و دوستی پرواز میکردند

 

 


به روی بامها ناقوس آزادی صدا میکرد

 

 

 


مگو این ‌آرزو خام است

 

 


مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است

 

 


اگر این کهکشان از هم نمی پاشد

 

 


وگر این آسمان در هم نمیریزد

 

 


بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

 

 


به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

 



فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه دهم آذر 1386  |
 شعری از فریدون مشیری
اي بر سر بالينم افسانه سرا دريا

 


افسانه عمري تو باري به سر آ دريا

 


اي اشك شباهنگت آيينه صد اندوه

 


اي ناله شبگيرت آهنگ عزا دريا

 


با كوكبه خورشيد در پاي تو ميميرم

 


بر دار به بالينم دستي به دعا دريا

 


امواج تو نعشم را افكنده در اين ساحل

 


دريا ب مرا درياب مرا دريا

 


زان گمشدگان آخر با من سخني سر كن

 


تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دريا

 


چون من همه آشوبي در فتنه اين طوفان

 


اي هستي ما يكسر آشوب و بلا دريا

 


با زمزمه باران در پيش تو ميگريم

 


چون چنگ هزار آوا پر شور و نوا دريا

 


تنهايي و تاريكي آغاز كدورتهاست

 


خوش وقت سحر خيزان وان صبح و صفا دريا

 


بردار و ببر دريا اي پيكر بي جان را

 


در سينه گردابي بسپار و بيا دريا

 


تو مادر بي خوابي من كودك بي آرام

 


لالايي خود سر كن از بهر خدا دريا

 


دور از خس و خاكم كن موجي زن و پاكم كن

 


وين قصه مگو با كس كي بود و كجا دريا

 



فريدون مشيری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه دوم آذر 1386  |
 مشیری

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

 


همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

 


شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

 


شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

 


در نهانخانه جانم ، گل یاد تو ، درخشید

 


باغ صد خاطره خندید ،

 


عطر صد خاطره پیچید:

 


یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

 


پرگشودیم در آن خلوت دل خواسته گشتیم

 


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

 



تو ، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت .

 


من همه ، محو تماشای نگاهت.

 



آسمان صاف و شب آرام

 


بخنت خندان و زمان رام

 


خوشه ماه فروریخته در آب

 

 


شاخه ها دست برآورده به مهتاب

 


شب و صحرا و گل و سنگ

 

 


همه دل داده به آواز شباهنگ

 



یادم آید ، تو به من گفتی :

 


" از این عشق حذر کن!

 


لحظه ای چند بر این آب نظر کن.

 


آب ، آیینه عشق گذران است،

 

 
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

 


باش فردا، که دلت با دگران است!

 


تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن!"



با تو گفتم : "حذر از عشق !؟-ندانم

 


سفر از پیش تو؟هرگز نتوانم، نتوانم!

 



روز اول که دل من به تمنای تو پرزد،

 


چون کبوتر ، لب بام تو نشستم

 


تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم..."

 



باز گفتم که : "تو صیادی و من آهوی دشتم

 


تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

 

 


حذر از عشق ندانم، نتوانم!"

 



اشکی از شاخه فروریخت

 


مرغ شب، ناله تلخی زد و بگریخت..

.

اشک در چشم تو لرزید ،

 


ماه بر عشق تو خندید!



یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

 


پای در دامن اندوه کشیدم.

 


نگسستم، نرمیدم.

 



رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم ،

 


نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

 


نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...

 



بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!




فریدون مشیری

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هشتم آبان 1386  |
 مشیری
ترا من زهر شيرين خوانم اي عشق

 


كه نامي خوشتر از اينت ندانم

 


وگر هر لحظه جاني تازه گيري

 


بغير از زهر شيرينت نخوانم

 


تو زهري زهر گرم سينه سوزي

 


تو شيريني كه شور هستي از تست

 


شراب جام خورشيدي كه جان را

 


نشاط از تو غم از تو مستي از تست

 


به اساني مرا از من ربودي

 

 


درون كوره غم ازمودي

 


دلت اخر بسرگردانيم سوخت

 


نگاهم را بزيبايي گشودي

 


بسي گفتند دل از عشق بر گير

 


كه نيرنگ است وافسون است وجادوست

 


ولي ما دل باو بستيم وديديم

 


كه اين زهر است اما نوشداروست

 


چه غم دارم كه اين زهر تب الود

 


تنم را در جدايي ميگدازد

 


از ان شادم كه در هنگامه درد

 


غمي شيرين دلم را مي نوازد

 


اگر مرگم به نامردي نگيرد

 


مرا مهر تو در دل جاوداني است

 


وگر عمرم به ناكامي گرايد

 


ترا دارم كه مرگم زندگاني است

 


از شاعر شوريه فريدون مشيري

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هشتم آبان 1386  |
 مشیری

اي شب به پاس صحبت ديرين خداي را

 


با او بگو حكايت شب زنده داريم

 


با او بگو چه مي كشم از درد اشتياق

 


شايد وفا كند بشتابد بياريم

 


اي دل بنال چنان بنال كه ان ماه نازنين

 


اگه شود زرنج من وععشق پاك من

 


با او بگو كه مهر تو از دل نمي رود

 


هرچند بسته مرگ كمر بر هلاك من

 


اي شعر من بگو كه جدايي چه مي كند

 


كاري بكن كه در دل سنگش اثر كني

 


اي چنگ غم كه اط تو بجز ناله بر نخاست

 


راهي بزن كه ناله ازين بيشتر كني

 


اي اسمان به سوز دل من گواه باش

 


كز دست غم بكوه وبيابان گريختم

 


داري خبر كه شب همه شب دور از ان نگاه

 


مانند شمع سوختم واشك ريختم

 


اي روشان عالم بالا ستاره ها

 


رحمي به حال عاشق خونين جگر كنيد

 


يا جان من زمن بستانيد بي درنگ

 


يا پا فرا نهيد وخدا را خبر كنيد

 


اري مگر خدا به دل اندازدش كه من

 


زين اه وناله راه بجايي نميربرم

 


جز ناله هاي تلخ نريزد زساز من

 


از حال دل اگر سخني بر لب اورم

 


اخر اگر پرستش او شد گناه من


عذر گناه من همه چشمان مست اوست

 


تنها نه عشق وزندگي وارزوي من

 


او هستي من است كه اينده دست اوست

 


عمري مرا به مهر ووفا ازموده است

 


داند من ان نيم كه كنم رو بهر دري

 


اونيز مايل است به عهدي وفا كند

 


اما اگر بدهد عمر ديگري

 


از شاعر گرانقدر فريدون مشيري نامش جاودانه باد

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هشتم آبان 1386  |
 شعری از مشیری
Ozra Mojibi

ستاره گم شد وخورشید سر زد

 


پرستویی ببام خونه پر زد

 


در ان صبحم صفای ارزویی

 


شب اندیشه را رنگ سحر زد

 


پرستو باشم واز دام این خاک

 


گشایم پر بسوی بام افلاک

 


زچشم انداز بی پایان گردون

 


در اویزم بدنیایی طربناک

 


پرستو باشم واز بام هستی

 


بخوانم نغمه های شوق ومستی

 


سرودی سر کنم با خاطری شاد

 


سرود عشق وازادی پرستی

 


پرستو باشم از بامی ببامی

 


صفای صبح را گویم سلامی

 


بهاران را برم هر جا نویدی

 


جوانان را دهم هر سو پیامی

 


تو هم روزی اگر پرسی زحالم

 


لب بامت زحال دل بنالم

 


وگر پروا کنم بر من نگیری

 


که می ترسم زنی سنگی بپایم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هشتم آبان 1386  |
 پرکن پیاله را مشیری
پر کن پیاله را

 

 


کاین آب آتشین

 

 


دیریست ره به حال خرابم نمی برد

 


×
این جام ها-که در پی هم میشود تهی -

 

؛
دریای آتش است که ریزم به کام خویش

 


گرداب می رباید و،خوابم نمی برد!؛

 


×
من ،با سمند سرکش و جادوییِ شراب

 

 


تا بیکران عالم پندار رفته ام

 

 


تا دشت پر ستارهٌ اندبشه های گرم

 


تامرز ناشناختهٌ مرگ و زندگی

 


تا کوچه باغ خاطره های گریز پا

 

 


تا شهر یادها...؛

 

 


دیگر شراب هم

 


جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!

 


×
هان ای عقاب عشق!؛

 

 


از اوج قله های مه آلود دوردست

 

 


پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

 

 


آنجا بِبَر مرا که شرابم نمی برد!؛

 


×
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!؛

 


×
در راه زندگی

 

 


با این که ناله می کشم از دل که ؛آب...آب...!؛

 

 


دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!؛

 


×
پر کن پیاله را...؛

 



فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه ششم آبان 1386  |
 شعری از مشیری

ستاره گم شد وخورشيد سر زد


پرستويي به بام خانه پر زد


در ان صبحم صفاي ارزويي


شب انديشه را رنگ سحر زد


پرستو باشم واز دام اين خاك


گشايم پر بسوي بام افلاك


زچشم انداز بي پايان گردون


در اويزم بدنيايي طربناك


پرستو باشم واز بام هستي


بخوانم نغمه هاي شوق ومستي


سرودي سر كنم با خاطري شاد


سرود عشق وازادي پرستي


پرستو باشم از بامي به بامي


صفاي صبح را گويم سلامي


بهاران را برم هر جا نويدي

 

جوانان را دهم هر سو پيامي


تو هم روزي اگر پرسي زحالم


لب بامت زحال دل بنالم


وگر پروا كنم بر من نگيري


كه مي ترسم زني زنگي بپايم


مشيري عارف وشوريده ياد ونامش


گرامي باد


نگارش عذرا مجيبي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیستم مهر 1386  |
 شعری از فریدون مشیری

نيمه شب بود و غمي تازه نفس

ره خوابم زد و ماندم بيدار

ريخت از پرتو لرزنده شمع

سايه دشته گلي بر ديوار


همه گل بود ولي روح نداشت

سايه اي مضطرب و لرزان بود

چهره اي سرد و غم انگيز و سياه

گوئيا مرده سرگردان بود


شمع خاموش شد از تندي باد

اثر از سايه به ديوار نماند

كس نپرسيد : كجا رفت ؟ كه بود ؟

كه دمي چند در اينجا گذراند !


اين منم خسته در اين كلبه تنگ

جسم درمانده ام از روح جداست

من اگر سايه خويشم ، يارب

روح آواره من كيست ، كجاست ؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386  |
 
 
بالا