تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 مست خراب یابد هر لحظه در خرابات...فخرالدین عراقی
مست خراب یابد هر لحظه در خرابات

 

  گنجی که آن نیابد صد پیر در مناجات

 

 خواهی که راه‌یابی بی‌رنج بر سر گنج

 

 می‌بیز هر سحرگاه خاک در خرابات

 

 یک ذره گرد از آن خاک در چشم جانت افتد

 

 با صدهزار خورشید افتد تو را ملاقات

 

ور عکس جام باده ناگاه بر تو تابد 

 

نز خویش گردی آگه، نز جام، نز شعاعات

 

 در بیخودی و مستی جایی رسی، که آنجا

 

در هم شود عبادات، پی گم کند اشارات

 

 تا گم نگردی از خود گنجی چنین نیابی

 

حالی چنین نیابد گم گشته از ملاقات

 

تا کی کنی به عادت در صومعه عبادت؟

 

 کفر است زهد و طاعت تا نگذری ز میقات

 

تا تو ز خودپرستی وز جست وجو نرستی 

 

می‌دان که می‌پرستی در دیر عزی و لات

 

 در صومعه تو دانی می‌کوش تا توانی

 

 در میکده رها کن از سر فضول و طامات

 

  جان باز در خرابات، تا جرعه‌ای بیابی

 

 مفروش زهد، کانجا کمتر خرند طامات

 

 لب تشنه چند باشی، در ساحل تمنی؟

 

  انداز خویشتن را در بحر بی‌نهایات

 

 تا گم شود نشانت در پای بی‌نشانی

 

 تا در کشد به کامت یک ره نهنگ حالات

 

 چون غرقه شد عراقی یابد حیات باقی

 

 اسرار غیب بیند در عالم شهادات

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و سوم آبان 1388  |
 به یک گره که دو چشمت بر ابروان انداخت ...فخرالدین عراقی
به یک گره که دو چشمت بر ابروان انداخت

 

 هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت

 

 فریب زلف تو با عاشقان چه شعبده ساخت؟

 

 که هر که جان و دلی داشت در میان انداخت

 

 دلم، که در سر زلف تو شد، توان گه گه

 

  ز آفتاب رخت سایه‌ای بر آن انداخت

 

 رخ تو در خور چشم من است، لیک چه سود

 

 که پرده از رخ تو برنمی‌توان انداخت

 

 حلاوت لب تو، دوش، یاد می‌کردم

 

 بسا شکر که در آن لحظه در دهان انداخت

 

 من از وصال تو دل برگرفته بودم، لیک

 

 زبان لطف توام باز در گمان انداخت

 

 قبول تو دگران را به صدر وصل نشاند

 

 دل شکسته‌ی ما را بر آستان انداخت

 

 چه قدر دارد، جانا، دلی؟ توان هردم

 

 بر آستان درت صدهزار جان انداخت

 

 عراقی ار دل و جان آن زمان امید برید

 

که چشم جادوی تو چنین در ابروان انداخت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و سوم آبان 1388  |
 کز زخمه‌ی آن نه فلک اندر تک و تاز است ....عراقی
کز زخمه‌ی آن نه فلک اندر تک و تاز است

 
آورد به یک زخمه، جهان را همه، در رقص

 
خود جان و جهان نغمه‌ی آن پرده‌نواز است


عالم چو صدایی است ازین پرده، که داند


کین راه چه پرده است و درین پرده چه راز است؟


رازی است درین پرده، گر آن را بشناسی


دانی که حقیقت ز چه دربند مجاز است؟


معلوم کنی کز چه سبب خاطر محمود


پیوسته پریشان سر زلف ایاز است؟


محتاج نیاز دل عشاق چرا شد


حسن رخ خوبان، که همه مایه‌ی ناز است؟


عشق است که هر دم به دگر رنگ برآید


ناز است بجایی و یه یک جای نیاز است


در صورت عاشق چو درآید همه سوزاست


در کسوت معشوق چو آید همه ساز است


زان شعله که از روی بتان حسن برافروخت


قسم دل عشاق همه سوز و گداز است


راهی است ره عشق، به غایت خوش و نزدیک


هر ره که جزین است همه دور و دراز است


مستی، که خراب ره عشق است، درین ره


خواب خوش مستیش همه عین نماز است


در صومعه چون راه ندادند مرا دوش


رفتم به در میکده، دیدم که فراز است


از میکده آواز برآمد که: عراقی


در باز تو خود را، که در میکده باز است

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه پانزدهم آبان 1388  |
 نگارا، جسمت از جان آفریدند ...فخرالدین عراقی
نگارا، جسمت از جان آفریدند

 
ز کفر زلفت ایمان آفریدند

 
جمال یوسف مصری شنیدی؟


تو را خوبی دو چندان آفریدند


ز باغ عارضت یک گل بچیدند


بهشت جاودان زان آفریدند


غباری از سر کوی تو برخاست


وزان خاک آب حیوان آفریدند


غمت خون دل صاحبدلان ریخت


وزان خون لعل و مرجان آفریدند


سراپایم فدایت باد و جان هم


که سر تا پات را جان آفریدند


ندانم با تو یک دم چون توان بود؟


که صد دیوت نگهبان آفریدند


دمادم چند نوشم درد دردت؟


مرا خود مست و حیران آفریدند


ز عشق تو عراقی را دمی هست


کزان دم روی انسان آفریدند

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه یازدهم آبان 1388  |
 هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد ...فخرالدین عراقی

هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد

 
باشد که چو روز آید بروی گذرت افتد


زیبد که ز درگاهت نومید نگردد باز


آن کس که به امیدی بر خاک درت افتد

 
آیم به درت افتم، تا جور کنی کمتر


از بخت بدم گویی خود بیشترت افتد


من خاک شوم، جانا، در رهگذرت افتم


آخر به غلط روزی بر من گذرت افتد


گفتم که: بده دادم، بیداد فزون کردی


بد رفت، ندانستم، گفتم: مگرت افتد


در عمر اگر یک دم خواهی که دهی دادم


ناگاه چو وابینی رایی دگرت افتد


کم نال، عراقی، زانک این قصه‌ی درد تو


گر شرح دهی عمری، هم مختصرت افتد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هفتم آبان 1388  |
 هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد ...فخرالدین عراقی
هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد

 
باشد که چو روز آید بروی گذرت افتد


زیبد که ز درگاهت نومید نگردد باز


آن کس که به امیدی بر خاک درت افتد

 
آیم به درت افتم، تا جور کنی کمتر


از بخت بدم گویی خود بیشترت افتد


من خاک شوم، جانا، در رهگذرت افتم


آخر به غلط روزی بر من گذرت افتد

 
گفتم که: بده دادم، بیداد فزون کردی


بد رفت، ندانستم، گفتم: مگرت افتد

 
در عمر اگر یک دم خواهی که دهی دادم


ناگاه چو وابینی رایی دگرت افتد


کم نال، عراقی، زانک این قصه‌ی درد تو


گر شرح دهی عمری، هم مختصرت افتد

 

فخرالدین عراقی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه چهارم آبان 1388  |
 ندیده‌ام رخ خوب تو، روزکی چند است ...فخرالدین عراقی
ندیده‌ام رخ خوب تو، روزکی چند است


بیا، که دیده به دیدارت آرزومند است


به یک نظاره به روی تو دیده خشنود است


به یک کرشمه دل از غمزه‌ی تو خرسند است


فتور غمزده‌ی تو خون من بخواهد ریخت


بدین صفت که در ابرو گره درافکند است


یکی گره بگشای از دو زلف و رخ بنمای

 
که صدهزار چو من دلشده در آن بند است


مبر ز من، که رگ جان من بریده شود


بیا، که با تو مر صدهزار پیوند است


مرا چو از لب شیرین تو نصیبی نیست

 
از آن چه سود که لعل تو سر به سرقند است؟


کسی که همچو عراقی اسیر عشق تو نیست


شب فراق چه داند که تا سحر چند است؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سوم آبان 1388  |
 تا کی کشم جفای تو؟ این نیز بگذرد ..فخراالدین عراقی
تا کی کشم جفای تو؟ این نیز بگذرد


بسیار شد بلای تو، این نیز بگذرد


عمرم گذشت و یک نفسم بیشتر نماند


خوش باش کز جفای تو، این نیز بگذرد


آیی و بگذری به من و باز ننگری


ای جان من فدای تو، این نیز بگذرد

 
هر کس رسید از تو به مقصود و این گدا


محروم از عطای تو، این نیز بگذرد

 
ای دوست، تو مرا همه دشنام می‌دهی


من می‌کنم، دعای تو، این نیز بگذرد


آیم به درگهت، نگذاری که بگذرم


پیرامن سرای تو، این نیز بگذرد


آمدم دلم به کوی تو، نومید بازگشت


نشنید مرحبای تو، این نیز بگذرد


بگذشت آنکه دوست همی داشتی مرا


دیگر شده است رای تو، این نیز بگذرد


تا کی کشد عراقی مسکین جفای تو؟


بگذشت چون جفای تو، این نیز بگذرد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سوم آبان 1388  |
 نخستین باده کاندر جام کردند...فخرالدین عراقی
نخستین باده کاندر جام کردند

 
ز چشم مست ساقی وام کردند

 
چو با خود یافتند اهل طرب را


شراب بیخودی در جام کردند


ز بهر صید دلهای جهانی


کمند زلف خوبان دام کردند


به گیتی هرکجا درد دلی بود


بهم کردند و عشقش نام کردند


جمال خویشتن را جلوه دادند


به یک جلوه دو عالم رام کردند


دلی را تا به دست آرند، هر دم


سر زلفین خود را دام کردند


چو خود کردند راز خویشتن فاش


عراقی را چرا بدنام کردند؟


|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه دوم آبان 1388  |
 در سرم عشق تو سودایی خوش است ...فخرادین عراقی
در سرم عشق تو سودایی خوش است


در دلم شوقت تمنایی خوش است


ناله و فریاد من هر نیم‌شب


بر در وصلت تقاضایی خوش است


تا نپنداری که بی‌روی خوشت


در همه عالم مرا جایی خوش است


با سگان گشتن مرا هر شب به روز


بر سر کویت تماشایی خوش است

 
گرچه می‌کاهد غم تو جان من


یاد رویت راحت افزایی خوش است


در دلم بنگر، که از یاد رخت


بوستان و باغ و صحرایی خوش است


تا عراقی واله‌ی روی تو شد


در میان خلق رسوایی خوش است

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هفدهم مهر 1388  |
 فخرالدین عراقی
آشکارا نهان کنم تا چند؟


دوست می‌دارمت به بانگ بلند

دلم از جان نخست دست بشست


بعد از آن دیده بر رخت افکند

عاشقان تو نیک معذورند


زان که نبود کسی تو را مانند

دیده‌ای کو رخ تو دیده بود


خواه راحت رسان و خواه گزند

ای ملامت کنان مرا در عشق


گوش من نشنود از این سان پند

گرچه من دور مانده‌ام ز برت


با خیال تو کرده‌ام پیوند

آن چنان در دلی که پنداری


ناظرم در تو دایم، ای دلبند

تو کجایی و ما کجا هیهات!


ای عراقی خیال خیره مبند



فخرالدین عراقی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه دهم مهر 1388  |
 غلام حلقه به گوش تو زار باز آمد ...عراقی
غلام حلقه به گوش تو زار باز آمد

 

 خوشی درو بنگر، کز ره دراز آمد


به لطف، کار دل مستمند خسته بساز

 

 که خستگان را لطف تو در کارساز آمد


چه باشد ار بنوازی نیازمندی را؟

 

که با خیال رخت دم به دم به راز آمد


چه کرده‌ام که ز درگاه وصل جان افزا

 

نصیب خسته دلم هجر جانگداز آمد؟


بر آستان درت صدهزار دل دیدم

 

 مگر که خاک سر کوت دلنواز آمد؟


غبار خاک درت بر سر کسی که نشست

 

 ز سروران جهان گشت و سرفراز آمد


به هر طرف که شدم تا که شاد بنشینم

 

 غم تو پیش دل من دو اسبه باز آمد


به روی خرم تو شادمان نشد افسوس!

 

 دل عراقی از آن دم که عشقباز آمد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه یکم شهریور 1388  |
 کجايي ؟ اي ز جان خوشتر ، شبت خوش باد ، من رفتم...عراقی
کجايي ؟ اي ز جان خوشتر ، شبت خوش باد ، من رفتم

 بيا در من خوشي بنگر، شبت خوش باد من رفتم

نگارا، بر سر کويت دلم را هيچ اگر بيني

 ز من دلخسته ياد آور، شبت خوش باد من رفتم

ز من چون مهر بگسستي ، خوشي در خانه بنشستي

 مرا بگذاشتي بر در، شبت خوش باد من رفتم

تو با عيش و طرب خوش باش ، من با ناله و زاري

 مرا کان نيست اين بهتر، شبت خوش باد من رفتم

 مرا چون روزگار بد ز وصل تو جدا افکند

بماندم عاجز و مضطر، شبت خوش باد من رفتم

بماندم واله و حيران ميان خاک و خون غلتان

دو لب خشک و دو ديده تر ، شبت خوش باد من رفتم

منم امروز بيچاره، ز خان و مانم آواره

نه دل در دست و نه دلبر، شبت خوش باد من رفتم

 مرا گويي که: اي عاشق، نه اي وصل مرا لايق

 تو را چون نيستم در خور، شبت خوش باد من رفتم

همي گفتم که: ناگاهي، بميرم در غم عشقت

نکردي گفت من باور، شبت خوش باد من رفتم

 عراقي مي‌سپارد جان و مي‌گويد ز درد دل:

 کجايي ؟ اي ز جان خوشتر ، شبت خوش باد من رفتم

 

 

 عراقي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388  |
 دیده‌ی بختم، دریغا کور شد...عراقی
دیده‌ی بختم، دریغا کور شد

 

 دل نمرده، زنده اندر گور شد

 
دست گیر ای دوست این بخت مرا

 

 تا نبیند دشمنم کو کور شد


بارگاه دل، که بودی جای تو

 

بنگر اکنون جای مار و مور شد


بی‌لب شیرینت عمرم تلخ گشت

 

 شوربختی بین که: عیشم شور شد


دل قوی بودم به امید تو، لیک

 

 دل ندادی، خسته زان بی‌نور شد

 
شور عشقت تا فتاد اندر جهان

 

چون دل من عالمی پر شور شد


عارت آمد از عراقی، لاجرم

 

بی‌تو، مسکین، بی‌نوا و عور شد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388  |
 من مست می عشقم هشیار نخواهم شد فخرالدین عراقی
من مست می عشقم هشیار نخواهم شد

 

 وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد

 
امروز چنان مستم از باده‌ی دوشینه

 

تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد

 
تا هست ز نیک و بد در کیسه‌ی من نقدی

 

 در کوی جوانمردان عیار نخواهم شد

 
آن رفت که می‌رفتم در صومعه هر باری

 

 جز بر در میخانه این بار نخواهم شد

 
از توبه و قرایی بیزار شدم، لیکن

 

از رندی و قلاشی بیزار نخواهم شد

 
از دوست به هر خشمی آزرده نخواهم گشت

 

وز یار به هر زخمی افگار نخواهم شد

 
چون یار من او باشد، بی‌یار نخواهم ماند

 

چون غم خورم او باشد غم‌خوار نخواهم شد


تا دلبرم او باشد دل بر دگری ننهم

 

تا غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد

 
چون ساخته‌ی دردم در حلقه نیارامم

 

 چون سوخته‌ی عشقم در نار نخواهم شد

 
تا هست عراقی را در درگه او باری

 

بر درگه این و آن بسیار نخواهم شد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388  |
 در حسن رخ خوبان پیدا همه او دیدم ...عراقی
در حسن رخ خوبان پیدا همه او دیدم

در چشم نکورویان زیبا همه او دیدم

 
در دیدهی هر عاشق او بود همه لایق

وندر نظر وامق عذرا همه او دیدم


دلدار دل افگاران غمخوار جگرخواران

یاری ده بییاران، هرجا همه او دیدم

 
مطلوب دل در هم او یافتم از عالم

مقصود من پر غم ز اشیا همه او دیدم


دیدم همه پیش و پس، جز دوست ندیدم کس

 او بود، همه او، بس، تنها همه او دیدم


آرام دل غمگین جز دوست کسی مگزین

 فیالجمله همه او بین، زیرا همه او دیدم


دیدم گل بستان ها ، صحرا و بیابان ها

 او بود گلستان ها ، صحرا همه او دیدم


هان! ای دل دیوانه، بخرام به میخانه

کاندر خم و پیمانه پیدا همه او دیدم


در میکده و گلشن، مینوش می روشن

 میبوی گل و سوسن، کاینها همه او دیدم


در میکده ساقی شو، می در کش و باقی شو

جویای عراقی شو، کو را همه او دیدم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هفتم مرداد 1388  |
 خوشا دردي كه درمانش تو باشي..عراقی
 خوشا دردي كه درمانش تو باشي


خوشا راهي كه پايانش تو باشي

خوشا چشمي كه رخسار تو بيند


خوشا مُلكي كه سلطانش تو باشي


خوشا آن دل كه دلدارش تو گردي


خوشا جاني كه جانانش تو باشي

خوشيّ و خرّمي و كامراني


كسي خواهد كه خواهانش تو باشي


چه خوش باشد دل امّيدواري


كه امّيد دل و جانش تو باشي

همه شادي و عشرت باشد، اي دوست

در آن خانه كه مهمانش تو باشي

گل و گلزار خوش آيد كسي را

كه گلزار و گلستانش تو باشي


چه باك آيد ز كس آن را كه او را


نگهدار و نگهبانش تو باشي


عراقي طالب درد است دائم

به بوي آن كه درمانش تو باشي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388  |
 عراقي...به خرابات شدم دوش مرا بار نبود
عراقي


به خرابات شدم دوش مرا بار نبود

می‌زدم نعره و فریاد ز من کس نشنود


یا نبد هیچ کس از باده‌فروشان بیدار

یا خود از هیچ کسی هیچ کسم در نگشود

 
چون که یک نیم ز شب یا کم یا بیش برفت

رندی از غرفه برون کرد سر و رخ بنمود


گفت: خیر است، درین وقت تو دیوانه شدی

نغز پرداختی آخر تو نگویی که چه بود؟


گفتمش: در بگشا، گفت: برو، هرزه مگوی

تا درین وقت ز بهر چو تویی در که گشود؟


این نه مسجد که به هر لحظه درش، بگشایند

تا تو اندر دوی، اندر صف پیش آیی زود


این خرابات مغان است و درو زنده‌دلان

شاهد و شمع و شراب و غزل و رود و سرود


زر و سر را نبود هیچ درین بقعه محل

سودشان جمله زیان است و زیانشان همه سود


سر کوشان عرفات است و سراشان کعبه

عاشقان همچو خلیلند و رقیبان نمرود


ای عراقی، چه زنی حلقه برین در شب و روز؟

زین همه آتش خود هیچ نبینی جز دود

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388  |
 در حسن رخ خوبان پیدا همه او دیدم ...عراقی

در حسن رخ خوبان پیدا همه او دیدم

 

در چشم نکورویان زیبا همه او دیدم


در دیده‌ی هر عاشق او بود همه لایق

 

وندر نظر وامق عذرا همه او دیدم


دلدار دل افگاران غم‌خوار جگرخواران

 

یاری ده بی‌یاران، هرجا همه او دیدم


مطلوب دل در هم او یافتم از عالم مقصود

 

من پر غم ز اشیا همه او دیدم


دیدم همه پیش و پس، جز دوست ندیدم کس

 

او بود، همه او، بس، تنها همه او دیدم


آرام دل غمگین جز دوست کسی مگزین

 

 فی‌الجمله همه او بین، زیرا همه او دیدم


دیدم گل بستان ها ، صحرا و بیابان ها

 

 او بود گلستان ها ، صحرا همه او دیدم


هان! ای دل دیوانه، بخرام به میخانه

 

کاندر خم و پیمانه پیدا همه او دیدم


در میکده و گلشن، می‌نوش می روشن

 

میبوی گل و سوسن، کاینها همه او دیدم


در میکده ساقی شو، می در کش و باقی شو

 

جویای عراقی شو، کو را همه او دیدم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388  |
 عشق سیمرغ است، کورا دام نیست...عراقی
عشق سیمرغ است، کورا دام نیست

 

 در دو عالم زو نشان و نام نیست

 


پی به کوی او همانا کس نبرد

 

 کاندر آن صحرا نشان گام نیست

 


در بهشت وصل جان‌افزای او

 

جز لب او کس رحیق آشام نیست

 


جمله عالم جرعه چین جام اوست

 

گرچه عالم خود برون از جام نیست

 


ناگه ار رخ گر براندازد نقاب

 

 سر به سر عالم شود ناکام، نیست

 
صبح و شامم طره و رخسار اوست

 

گرچه آنجا کوست صبح و شام نیست

 


ای صبا، گر بگذری در کوی او

 

نزد او ما را جزین پیغام نیست:

 


کای دلارامی که جان ما تویی

 

 بی تو ما را یک نفس آرام نیست

 
هرکسی را هست کامی در جهان

 

جز لبت ما را مراد و کام نیست


هر کسی را نام معشوقی که هست

 

می‌برد، معشوق ما را نام نیست


تا لب و چشم تو ما را مست کرد

 

 نقل ما جز شکر و بادام نیست


تا دل ما در سر زلف تو شد

 

کار ما جز با کمند و دام نیست


نیک بختی را که در هر دو جهان

 

 دوستی چون توست دشمن کام نیست


با عراقی دوستی آغاز کن

 

گر چه او در خورد این انعام نیست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388  |
 عراقی..ایندم منم که بیدل و بی‌یار مانده‌ام

ایندم منم که بیدل و بی‌یار مانده‌ام

 

 در محنت و بلا چه گرفتار مانده‌ام؟

 


با اهل مدرسه چو به اقرار نامدم

 

 با اهل مصطبه چه به انکار مانده‌ام؟

 

 
در صومعه چو مرد مناجات نیستم

 

 در میکده ز بهر چه هشیار مانده‌ام؟

 

 
در کعبه چون که نیست مرا جای، لاجرم

 

قلاش وار بر در خمار مانده‌ام

 


ساقی، بیار درد و از این درد یک زمان

 

 بازم رهان، که با غم و تیمار مانده‌ام

 


در کار شو کنون، غم کاری بخور، که من

 

 از کار هر دو عالم بی‌کار مانده‌ام


کاری بکن، که کار عراقی ز دست رفت

 

در کار او ببین که: چه غمخوار مانده‌ام

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388  |
 سر عشقت کس تواند گفت؟ ..عراقی
سر عشقت کس تواند گفت؟نی

 در وصفت کس تواند سفت؟ نی

  
  دیده‌ی هر کس به جاروب مژه

 

خاک درگاهت تواند رفت؟ نی


از گلستان جمال دلگشات 

 

 هیچ بی‌دل را گلی بشکفت؟ نی


آفتابا، در هوایت ذره‌ام

 

آفتاب از ذره رخ بنهفت؟ نی


حلقه بر در می‌زدم، گفتی: درآی

 

 اندر آن بودم که غیرت گفت: نی


آخر این بخت مرا بیداریی

 

هیچ کس را بخت چندین خفت؟ نی


از برای تو عراقی طاق شد

 

 از همه خوبان و با تو جفت نی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و یکم فروردین 1388  |
 مشو، مشو، ز من خسته‌دل جدا ای دوست ..عراقی
مشو، مشو، ز من خسته‌دل جدا ای دوست

 

 مکن، مکن، به کف‌اند هم رها ای دوست


برس، که بی‌تو مرا جان به لب رسید، برس

 

بیا که بر تو فشانم روان، بیا ای دوست


بیا، که بی‌تو مرا برگ زندگانی نیست

 

 بیا، که بی‌تو ندارم سر بقا ای دوست


اگر کسی به جهان در، کسی دگر دارد

 

 من غریب ندارم مگر تو را ای دوست


چه کرده‌ام که مرا مبتلای غم کردی؟

 

چه اوفتاد که گشتی ز من جدا ای دوست؟


کدام دشمن بدگو میان ما افتاد؟

 

که اوفتاد جدایی میان ما ای دوست


بگفت دشمن بدگو ز دوستان مگسل

 

برغم دشمن شاد از درم درآ ای دوست


از آن نفس که جدا گشتی از من بی‌دل

 

 فتاده‌ام به کف محنت و بلا ای دوست


ز دار ضرب توام سکه بر وجود زده

 

مرا بر آتش محنت میازما ای دوست


چو از زیان منت هیچگونه سودی نیست

 

مخواه بیش زیان من گدا ای دوست


ز لطف گرد دل بی‌غمان بسی گشتی

 

دمی به گرد دل پر غمان برآ ای دوست


ز شادی همه عالم شدست بیگانه دلم

 

که با غم تو گشت آشنا ای دوست


ز روی لطف و کرم شاد کن بروی خودم

 

که کرد بار غمت پشت من دوتا ای دوست


ز همرهی عراقی ز راه واماندم ز لطف

 

 بر در خویشم رهی‌نما ای دوست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و یکم فروردین 1388  |
 به دست غم گرفتارم، بیا ای یار، دستم گیر ..عراقی
به دست غم گرفتارم، بیا ای یار، دستم گیر

 

به رنج دل سزاوارم، مرا مگذار، دستم گیر


یکی دل داشتم پر خون، شد آن هم از کفم بیرون

 

 چو کار از دست شد بیرون، بیا ای یار، دستم گیر


ز وصلت تا جدا ماندم همیشه در عنا ماندم

 

 از آن دم کز تو واماندم شدم بیمار، دستم گیر


کنون در حال من بنگر: که عاجز گشتم و مضطر

 

 مرا مگذار و خود مگذر، درین تیمار دستم گیر


به جان آمد دلم، ای جان، ز دست هجر بی‌پایان

 

 ندارم طاقت هجران، به جان، زنهار، دستم گیر


همیشه گرد کوی تو همی گردم به بوی تو

 

ندیدم رنگ روی تو، از آنم زار، دستم گیر


چو کردی حلقه در گوشم، مکن آزاد و مفروشم

 

مکن جانا فراموشم، ز من یاد آر، دستم گیر

 
شنیدی آه و فریادم، ندادی از کرم دادم

 

کنون کز پا درافتادم، مرا بردار، دستم گیر

 
نیابم در جهان یاری، نبینم غیر غم‌خواری

 

ندارم هیچ دلداری، تویی دلدار، دستم گیر


عراقی، چون نه‌ای خرم، گرفتاری به دست غم

 

فغان کن بر درش هر دم، که ای غمخوار، دستم گیر

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هجدهم فروردین 1388  |
 غلام حلقه به گوش تو زار باز آمد...عراقی
غلام حلقه به گوش تو زار باز آمد

 

 خوشی درو بنگر، کز ره دراز آمد


به لطف، کار دل مستمند خسته بساز

 

 که خستگان را لطف تو در کارساز آمد


چه باشد ار بنوازی نیازمندی را؟

 

که با خیال رخت دم به دم به راز آمد


چه کرده‌ام که ز درگاه وصل جان افزا

 

نصیب خسته دلم هجر جانگداز آمد؟

 
بر آستان درت صدهزار دل دیدم

 

مگر که خاک سر کویت دلنواز آمد؟


غبار خاک درت بر سر کسی که نشست

 

ز سروران جهان گشت و سرفراز آمد


به هر طرف که شدم تا که شاد بنشینم

 

 غم تو پیش دل من دو اسبه باز آمد


به روی خرم تو شادمان نشد افسوس!

 

 دل عراقی از آن دم که عشقباز آمد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه هفدهم فروردین 1388  |
 تا کی کشم جفای تو؟ این نیز بگذرد ...عراقی

تا کی کشم جفای تو؟ این نیز بگذرد

 

بسیار شد بلای تو، این نیز بگذرد


عمرم گذشت و یک نفسم بیشتر نماند

 

 خوش باش کز جفای تو، این نیز بگذرد


آیی و بگذری به من و باز ننگری ای جان

 

 من فدای تو، این نیز بگذرد


هر کس رسید از تو به مقصود و این گدا محروم

 

 از عطای تو، این نیز بگذرد

 
ای دوست، تو مرا همه دشنام می‌دهی

 

من می‌کنم، دعای تو، این نیز بگذرد


آیم به درگهت، نگذاری که بگذرم

 

پیرامن سرای تو، این نیز بگذرد


آمدم دلم به کوی تو، نومید بازگشت

 

 نشنید مرحبای تو، این نیز بگذرد


بگذشت آنکه دوست همی داشتی مرا

 

 دیگر شده است رای تو، این نیز بگذرد


تا کی کشد عراقی مسکین جفای تو؟

 

بگذشت چون جفای تو، این نیز بگذرد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه نهم فروردین 1388  |
 بیا بیا، که نسیم بهار می‌گذرد..عراقی
بیا بیا، که نسیم بهار می‌گذرد


بیا، که گل ز رخت شرمسار می‌گذرد

 
بیا، که وقت بهار است و موسم شادی


مدار منتظرم، وقت کار می‌گذرد


ز راه لطف به صحرا خرام یک نفسی


که عیش تازه کنم، چون بهار می‌گذرد

 
نسیم لطف تو از کوی می‌برد هر دم


غمی که بر دل این جان فگار می‌گذرد


ز جام وصل تو ناخورده جرعه‌ای دل من

 
ز بزم عیش تو در سر خمار می‌گذرد


سحرگهی که به کوی دلم گذر کردی


به دیده گفت دلم: کان شکار می‌گذرد

 
چو دیده کرد نظر صدهزار عاشق دید


که نعره می‌زد هر یک که: یار می‌گذرد


به گوش جان عراقی رسید آن زاری


از آن ز کوی تو زار و نزار می‌گذرد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه ششم فروردین 1388  |
 باز مرا در غمت واقعه جانی است..عراقی
باز مرا در غمت واقعه جانی است


در دل زارم نگر، تا به چه حیرانی است

دل که ز جان سیر گشت خون جگر می‌خورد


بر سر خوان غمت باز به مهمانی است

چون دل تنگم نشد شاد به تو یک زمان


باز گذارش به غم، کوبه غم ارزانی است

تا سر زلفین تو کرد پریشان دلم


هیچ نگویی بدو کین چه پریشانی است؟

از دل من خون چکید بر جگرم نم نماند


تا ز غمت دیده‌ام در گهر افشانی است

آه! که در طالعم باز پراکندگی است


بخت بد آخر بگو کین چه پریشانی است

رفت که بودی مرا کار به سامان، دریغ!


نوبت کارم کنون بی سر و سامانی است

صبح وصالم بماند در پس کوه فراق


روز امیدم چو شب تیره و ظلمانی است

وصل چو تو پادشه کی به گدایی رسد؟


جستن وصلت مرا مایه‌ی نادانی است

خیز، دلا، وصل جو، ترک عراقی بگو


دوست مدارش، که او دشمن پنهانی است



عراقی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387  |
 ای یار، مکن، بر من بی‌یار ببخشای..عراقی
ای یار، مکن، بر من بی‌یار ببخشای


جانم به لب آمد ز تو، زنهار ببخشای

در کار من غمزده ای دوست نظر کن


بر جان من دلشده ای یار، ببخشای

زان پیش که از حسرت روی تو بمیرم


بس دور بماندم ز تو بیمار، ببخشای

اینک به امیدی به درت آمده‌ام باز


این بار مکن همچو دگربار، ببخشای

مرغ دل من بی‌پر و بی‌بال بمانده است


در دام فراق تو نگونسار، ببخشای

آن رفت که آمد ز من دلشده کاری


اکنون که فرو مانده‌ام از کار، ببخشای

از کرد عراقی خجل و خوار بماندم


مگذار چنینم خجل و خوار، ببخشای



عراقی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387  |
 شاد کن جان من، که غمگین است..عراقی
شاد کن جان من، که غمگین است


رحم کن بر دلم، که مسکین است

روز اول که دیدمش گفتم:


آنکه روزم سیه کند این است

روی بنمای، تا نظاره کنم


کارزوی من از جهان این است



دل بیچاره را به وصل دمی


شادمان کن، که بی‌تو غمگین است

بی‌رخت دین من همه کفر است


با رخت کفر من همه دین است

گه گهی یاد کن به دشنامم


سخن تلخ از تو شیرین است

دل به تو دادم و ندانستم


که تو را کبر و ناز چندین است



بنوازی و پس بیزاری


آخر، ای دوست این چه آیین است؟

کینه بگذار و دلنوازی کن


که عراقی نه در خور کین است



عراقی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387  |
 نگارا، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشی...عراقی
نگارا، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشی


دلم بی‌تو به جان آمد، بیا، تا جان من باشی

دلم آنگاه خوش گردد که تو دلدار من باشی


مرا جان آن زمان باشد که تو جانان من باشی

به غم زان شاد می‌گردم که تو غم خوار من گردی


از آن با درد می‌سازم که تو درمان من باشی

بسا خون جگر، جانا، که بر خوان غمت خوردم


به بوی آنکه یک باری تو هم مهمان من باشی

منم دایم تو را خواهان، تو و خواهان خود دایم


مرا آن بخت کی باشد که تو خواهان من باشی؟

همه زان خودی، جانا، از آن با کس نپردازی


چه باشد، ای ز جان خوشتر ، که یک دم آن من باشی؟

اگر تو آن من باشی، ازین و آن نیندیشم


ز کفر آخر چرا ترسم، چو تو ایمان من باشی؟

ز دوزخ آنگهی ترسم که جز تو مالکی یابم


بهشت آنگاه خوش باشد که تو رضوان من باشی

فلک پیشم زمین بوسد، چو من خاک درت بوسم


ملک پیشم کمر بندد، چو تو سلطان من باشی

عراقی، بس عجب نبود که اندر من بود حیران


چو خود را بنگری در من، تو هم حیران من باشی



عراقی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه نهم اسفند 1387  |
 غزلی بسیار زیبا از فخرالدین عراقی

 

ای به تو زنده جسم و جان، مونس جان کیستی؟


شیفته‌ی تو انس و جان، انس روان کیستی؟

 
مهر ز من گسسته‌ای، با دگری نشسته‌ای


رنج ز من شکسته‌ای، راحت جان کیستی؟


چون ز من جدا نه‌ای، چیست که آشنا نه‌ای؟

 
یک دم از آن ما نه‌ای، آخر از آن کیستی؟

 
نز تو به من رسد اثر، نه به رخت کنم نظر


از تو دو کون بی‌خبر، پس تو عیان کیستی؟


صید دلم به دام تو، توسن چرخ رام تو


ای دو جهان غلام تو، جان و جهان کیستی؟


یافتمی به روز و شب از لب لعل تو رطب


هیچ ندانم از دو لب شهد فشان کیستی؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نوزدهم بهمن 1387  |
 گر چه دل خون کنی از خاک درت نگریزیم ..عراقی
گر چه دل خون کنی از خاک درت نگریزیم

 

جز تو فریادرسی کو که درو آویزیم؟

 
گذری کن، که مگر با تو دمی بنشینیم

 

نظری کن که خوشی از سر و جان برخیزیم


مشت خاکیم به خون جگر آغشته همه

 

 از چنین خاک درین راه چه گرد انگیزیم؟

 
هم بسوزیم ز تاب رخ تو ناگاهی

 

همچو پروانه ز شمع ارچه بسی پرهیزیم


بیم آن است که در خون جگر غرق شویم

 

بسکه بر خاک درت خون جگر می‌ریزیم


تا دل گمشده را بر سر کویت یابیم

 

همه شب تا به سحر خاک درت می‌بیزیم


نیک و بد زان توایم، با دگریمان مگذار

 

با تو آمیخته‌ایم، با دگری نامیزیم

 
راه ده باز، که نزد تو پناه آوردیم

 

بو که از دست عراقی نفسی بگریزیم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه دهم بهمن 1387  |
 با عشق تو ناز در نگنجد..فخرادین عراقی

با عشق تو ناز در نگنجد

 جز درد و نیاز در نگنجد


با درد تو درد در نیاید

با سوز تو ساز در نگنجد


بیچاره کسی که از در تو

دور افتد و باز در نگنجد

 
با داغ غمت درون سینه

 جز سوز و گداز در نگنجد

 
با عشق حقیقتی به هر حال

 

سودای مجاز در نگنجد

 
در میکده با حریف قلاش

 

 تسبیح و نماز در نگنجد

 
در جلوه‌گه جمال حسنت

 

خوبی ایاز در نگنجد


با یاد لب تو در خیالم

 

اندیشه‌ی گاز در نگنجد

 
آنجا که رود حدیث وصلت

 

 یک محرم راز در نگنجد


وآندم که حدیث زلفت افتد

 

 جز شرح دراز در نگنجد

 
چه ناز کنی عراقی اینجا؟

 

جان باز، که ناز در نگنجد
.
.
.
فخرالدین عراقی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و دوم دی 1387  |
 نگـــارا جسمت از جـــان آفــرید نــد..فخرالدین عراقی
نگـــارا جسمت از جـــان آفــرید نــد


ز کفـــر زلفت ایـــمان آفـــریـــد نــد

جمـــال یوسف مصــری شنیـــــد ی


ترا خــوبی دو چنــــدان آفــریـــدنــد

ز باغ عارضـت یک گـــل بچیدیــــد


بهشت جـــاویــدان ز آن آفــرید نـــد

غباری از سر کـــوه تو بر خـــا ست


وز آن خاک آب حیـــوان آفر یدنــد

غمت خــون دل صاحبدلان ریخـت


وز آن خون لعل مــرجان آ فریدند

سراپایم فدایت باد و جــان هــــــم


که سر تا پایت از جان آ فــر ید ند

ندانم با تو یکــدم چون تــــوان بـود


که صد دیوت نگهبــا ن آ فـــر ید نـد

دمادم چنــد نوشتــــو د رد د رد ات


مــرا خود مست و حیران آ فرید ند



فخرالدین عراقی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و دوم دی 1387  |
 شعری زیبا از فخرالدین عراقی

یک لحظه دیدن رخ جانانم آرزوست


یکدم وصال آن مه خوبانم آرزوست


در خلوتی چنان، که نگنجد کسی در آن

 
یکبار خلوت خوش جانانم آرزوست


من رفته از میانه و او در کنار من


با آن نگار عیش بدینسانم آرزوست

 
جانا، ز آرزوی تو جانم به لب رسید

 
بنمای رخ، که قوت دل و جانم آرزوست


گر بوسه‌ای از آن لب شیرین طلب کنم


طیره مشو، که چشمه‌ی حیوانم آرزوست

 
یک بار بوسه‌ای ز لب تو ربوده‌ام


یک بار دیگر آن شکرستانم آرزوست


ور لحظه‌ای به کوی تو ناگاه بگذرم


عیبم مکن، که روضه‌ی رضوانم آرزوست

 
وز روی آن که رونق خوبان ز روی توست

 
دایم نظاره‌ی رخ خوبانم آرزوست

 
بر بوی آن که بوی تو دارد نسیم گل

 
پیوسته بوی باغ و گلستانم آرزوست


سودای تو خوش است و وصال تو خوشتر است


خوشتر ازین و آن چه بود؟ آنم آرزوست


ایمان و کفر من همه رخسار و زلف توست

 
در بند کفر مانده و ایمانم آرزوست

 
درد دل عراقی و درمان من تویی


از درد بس ملولم و درمانم آرزوست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه دوم دی 1387  |
 غزلی از عراقی..دل من، چون به عشق مایل شد

دل من، چون به عشق مایل شد

عشق در گردنش حمایل شد

 
چون دل و عشق متفق گشتند


دل من عشق گشت و او دل شد

 
گاه بر رست چون نبات از گل


از دلم عشق و گاه نازل شد

 
روی بنمود و دل ببرد و نشست


کار من در فراق مشکل شد


من نمی‌دانم این بلا، دل را


از چه افتاده وز چه حاصل شد؟


ای عراقی، مکن شکایت دل


این بس او را که عشق منزل شد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه دوم دی 1387  |
 وشعر دیگری از عراقی
عراقی بار دیگر توبه بشکست

 

 ز جام عشق شد شیدا و سرمست


پریشان سر زلف بتان شد

 

 خراب چشم خوبان است پیوست


چه خوش باشد خرابی در خرابات

 

 گرفته زلف یار و رفته از دست

 
ز سودای پریرویان عجب نیست

 

 اگر دیوانه‌ای زنجیر بگسست

 


به گرد زلف مهرویان همی گشت

 

 چو ماهی ناگهان افتد در شست

 
به پیرانه سر، دل و دین داد بر باد

 

 ز خود فارغ شد و از جمله وارست


سحرگه از سر سجاده برخاست

 

 به بوی جرعه‌ای زنار بربست


ز بند نام و ننگ آنگه شد آزاد

 

که دل را در سر زلف بتان بست


بیفشاند آستین بر هردو عالم

 

قلندوار در میخانه بنشست


لب ساقی صلای بوسه در داد

 

عراقی توبه‌ی سی‌ساله بشکست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هفتم آبان 1387  |
 شعری زیبا از فخرالدین عراقی
ساقی قدحی شراب در دست

 

 آمد ز شراب خانه سرمست


آن توبه‌ی نادرست ما را

 

 همچون سر زلف خویش بشکست


از مجلسیان خروش برخاست

 

 کان فتنه‌ی روزگار بنشست

 


ماییم کنون و نیم جانی

 

 و آن نیز نهاده بر کف دست

 
آن دل، که ازو خبر نداریم

 

 هم در سر زلف اوست گر هست


دیوانه‌ی روی اوست دایم

 

 آشفته‌ی موی اوست پیوست

 
در سایه‌ی زلف او بیسود

 

 وز نیک و بد زمانه وارست

 


چو دید شعاع روی خوبش

 

 در حال ز سایه رخت بربست


در سایه مجو دل عراقی

 

کان ذره به آفتاب پیوست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هفتم آبان 1387  |
 شعر زیبایی از عراقی
چه خوش باشد که دلدارم تو باشی


ندیم و مونس و یارم تو باشی


دل پر درد را درمان تو سازی


شفای جان بیمارم تو باشی


اگر جمله جهانم خصم گردند


نترسم چون نگهدارم تو باشی


همی نالم چو بلبل در سحرگاه


به بوی آنکه گلزارم تو باشی


چو گوید وصف روی ماه رویی


غرض زان زلف و رخسارم تو باشی


اگر نام تو گویم ور نگویم


مرادم بگفت آنم تو باشی


از آن دل در تو بندد چون عراقی


که می خواهم که دلدارم تو باشی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه یازدهم تیر 1387  |
 شعر زیبایی از عراقی
دلی دارم، چه دل؟ محنت سرایی 

 

               که در وی خوشدلی را نیست جایی 

 

 
دل مسکین چرا غمگین نباشد؟  

 

                 که در عالم نیابد دل‌ربایی 

 

 
تن مهجور چون رنجور نبود؟   

 

                     چه تاب کوه دارد رشته تایی؟ 

 


چگونه غرق خونابه نباشم؟   

 

                     که دستم می‌نگیرد آشنایی 

 

 
بمیرد دل چو دلداری نبیند

 

                          بکاهد جان چون نبود جان فزایی 

 

 
بنالم بلبل‌آسا چون نیابم  

 

                         ز باغ دلبران بوی وفایی 

 


فتادم باز در وادی خون خوار 

 

                      نمی‌بینم رهی را رهنمایی 

 

 
نه دل را در تحیر پای بندی 

 

                        نه جان را جز تمنی دلگشایی

 

 
درین وادی فرو شد کاروان‌ها  

 

                     که کس نشنید آواز درایی 

 


درین ره هر نفس صد خون بریزد    

 

             نیارد خواستن کس خونبهایی 

 

 
دل من چشم می‌دارد کزین ره  

 

                 بیابد بهر چشمش توتیایی 

 

 
روانم نیز در بسته است همت 

 

                  که بگشاید در راحت سرایی 

 

 
تنم هم گوش می‌دارد کزین در   

 

               به گوش جانش آید مرحبایی 

 


تمنا می‌کند مسکین عراقی    

 

                 که دریابد بقا بعد از فنایی 

 
عراقی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه یازدهم تیر 1387  |
 شعر از عراقی
عشق شوری در نهاد ما نهاد

 

جان ما در بوته سودا نهاد

 


گفت و گویی در زبان ما فکند

.

 جست و جویی در درون ما نهاد


از خمستان جرعه ای بر خاک ریخت

 

 جنبشی در آدم و حوا نهاد


دم به دم در هر لباسی رخ نمود

 

 لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد


چون نبود او را معین خانه ای .

 

 هر کجا جا دید رخت آنجا نهاد


حسن را بر دیده خود جلوه داد

 

 منتی بر عاشق شیدا نهاد


یک کرشمه کرد با خود آنچنانک .

 

 فتنه ای در پیر و در برنا نهاد


تا تماشای وصال خود کند

 

 نور خود در دیده ی بینا نهاد


تا کمال علم او ظاهر شود

 

 این همه اسرار در صحرا نهاد


شور و غوغایی بیامد از جهان

 

 حسن او چون دست در یغما نهاد


چون در آن غوغا عراقی را بدید .

 

 نام او سر دفتر غوغا نهاد



فخر الدین عراقی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه یازدهم خرداد 1387  |
 شعری از عراقی
کجایی؟ای ز جان خوشتر ، شبت خوش باد ، من رفتم

بیا در من خوشی بنگر، شبت خوش باد من رفتم


نگارا، بر سر کویت دلم را هیچ اگر بینی


ز من دلخسته یاد آور، شبت خوش باد من رفتم


ز من چون مهر بگسستی، خوشی در خانه بنشستی


مرا بگذاشتی بر در، شبت خوش باد من رفتم


تو با عیش و طرب خوش باش، من با ناله و زاری


مرا کان نیست این بهتر، شبت خوش باد من رفتم


مرا چون روزگار بد ز وصل تو جدا افکند


بماندم عاجز و مضطر، شبت خوش باد من رفتم


بماندم واله و حیران میان خاک و خون غلتان


دو لب خشک و دو دیده تر ، شبت خوش باد من رفتم


منم امروز بیچاره، ز خان و مانم آواره


نه دل در دست و نه دلبر، شبت خوش باد من رفتم


مرا گویی که: ای عاشق، نه ای وصل مرا لایق


تو را چون نیستم در خور، شبت خوش باد من رفتم


همی گفتم که: ناگاهی، بمیرم در غم عشقت


نکردی گفت من باور، شبت خوش باد من رفتم


عراقی می‌سپارد جان و می‌گوید ز درد دل:

 
کجایی؟ای ز جان خوشتر ، شبت خوش باد من رفتم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه نهم فروردین 1387  |
 
 
بالا