تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست...حضرت سعدی
دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست


هر که ما را این نصیحت می‌کند بی‌حاصلست


یار زیبا گر هزارت وحشت از وی در دلست


بامدادان روی او دیدن صباح مقبلست


آن که در چاه زنخدانش دل بیچارگان


چون ملک محبوس در زندان چاه بابلست


پیش از این من دعوی پرهیزگاری کردمی


باز می‌گویم که هر دعوی که کردم باطلست


زهر نزدیک خردمندان اگر چه قاتلست


چون ز دست دوست می‌گیری شفای عاجلست


من قدم بیرون نمی‌یارم نهاد از کوی دوست


دوستان معذور داریدم که پایم در گلست


باش تا دیوانه گویندم همه فرزانگان


ترک جان نتوان گرفتن تا تو گویی عاقلست


آن که می‌گوید نظر در صورت خوبان خطاست


او همین صورت همی‌بیند ز معنی غافلست


ساربان آهسته ران کآرام جان در محملست


چارپایان بار بر پشتند و ما را بر دلست


گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست


همچنانش در میان جان شیرین منزلست


سعدی آسانست با هر کس گرفتن دوستی


لیک چون پیوند شد خو باز کردن مشکلست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه هجدهم آبان 1388  |
 اتفاقم به سر کوی کسی افتادست ...سعدی
اتفاقم به سر کوی کسی افتادست


که در آن کوی چو من کشته بسی افتادست


خبر ما برسانید به مرغان چمن


که هم آواز شما در قفسی افتادست


به دلارام بگو ای نفس باد سحر


کار ما همچو سحر با نفسی افتادست


بند بر پای تحمل چه کند گر نکند


انگبینست که در وی مگسی افتادست


هیچ کس عیب هوس باختن ما نکند


مگر آن کس که به دام هوسی افتادست


سعدیا حال پراکنده گوی آن داند


که همه عمر به چوگان کسی افتادست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه پانزدهم آبان 1388  |
 آن که هلاک من همی خواهد و من سلامتش...سعدی
آن که هلاک من همی خواهد و من سلامتش


هر چه کند به شاهدی، کس نکند ملامتش

باغ تفرج است و بس، ميوه نمی‌دهد به کس


جز به نظر نمی‌رسد سيب درخت قامتش

داروی دل نمی‌کنم، آن که مريض عشق شد


هيچ دوا نياورد باز به استقامتش **

هر که فدا نمی‌کند دنیی و دين و مال و سر


گو غم نيکوان مخور تا نخوری ندامتش **

جنگ نمی‌کنم اگر دست به تيغ می‌برد

بلکه به خون، مطالبت هم نکنم قيامتش **

کاش که در قيامتش بار دگر بديدمی


کانچه گناه او بود، من بکشم غرامتش

هر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دل


گوش مدار سعديا بر خبر سلامتش

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه پانزدهم آبان 1388  |
 من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را...سعدی
من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را

 

 وین دلاویزی و دلبندی نباشد موی را

 

روی اگر پنهان کند سنگین دل سیمین بدن

 

مشک غمازست نتواند نهفتن بوی را

 

ای موافق صورت و معنی که تا چشم منست

 

 از تو زیباتر ندیدم روی و خوشتر خوی را

 

گر به سر می‌گردم از بیچارگی عیبم مکن

 

 چون تو چوگان می‌زنی جرمی نباشد گوی را

 

هر که را وقتی دمی بودست و دردی سوختست

 

 دوست دارد ناله مستان و هایاهوی را

 

ما ملامت را به جان جوییم در بازار عشق

 

 کنج خلوت پارسایان سلامت جوی را

 

بوستان را هیچ دیگر در نمی‌باید به حسن

 

بلکه سروی چون تو می‌باید کنار جوی را

 

ای گل خوش بوی اگر صد قرن بازآید بهار

 

مثل من دیگر نبینی بلبل خوشگوی را

 

سعدیا گر بوسه بر دستش نمی‌یاری نهاد

 

 چاره آن دانم که در پایش بمالی روی را

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه یازدهم آبان 1388  |
 وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را...سعدی
وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را

ساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را

امشب که بزم عارفان از شمع رویت روشنست

آهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز را

دوش ای پسر می خورده‌ای چشمت گواهی می‌دهد

باری حریفی جو که او مستور دارد راز را

روی خوش و آواز خوش دارند هر یک لذتی

بنگر که لذت چون بود محبوب خوش آواز را

چشمان ترک و ابروان جان را به ناوک می‌زنند

یا رب که دادست این کمان آن ترک تیرانداز را

شور غم عشقش چنین حیفست پنهان داشتن

در گوش نی رمزی بگو تا برکشد آواز را

شیراز پرغوغا شدست از فتنه چشم خوشت

ترسم که آشوب خوشت برهم زند شیراز را

من مرغکی پربسته‌ام زان در قفس بنشسته‌ام

گر زان که بشکستی قفس بنمودمی پرواز را

سعدی تو مرغ زیرکی خوبت به دام آورده‌ام

مشکل به دست آرد کسی مانند تو شهباز را
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه ششم آبان 1388  |
 آن که هلاک من همی خواهد و من سلامتش ...سعدی..وصدای ملکوتی استاد شجریان

آن که هلاک من همی خواهد و من سلامتش

هر چه کند به شاهدی، کس نکند ملامتش

باغ تفرج است و بس، ميوه نمی‌دهد به کس

 جز به نظر نمی‌رسد سيب درخت قامتش

داروی دل نمی‌کنم، آن که مريض عشق شد

هيچ دوا نياورد باز به استقامتش

 هر که فدا نمی‌کند دنیی و دين و مال و سر

 گو غم نيکوان مخور تا نخوری ندامتش

  جنگ نمی‌کنم اگر دست به تيغ می‌برد

 بلکه به خون، مطالبت هم نکنم قيامتش

 کاش که در قيامتش بار دگر بديدمی

کانچه گناه او بود، من بکشم غرامتش

 هر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دل

گوش مدار سعديا بر خبر سلامتش

 

 

این سروده بسیار زیبای حضرت سعدی رو. با نوای ملکوتی استاد مسلم عشق وعرفان محمد رضا شجریان باید شنید وخوند وغرق شد  ... تقدیم میکنم بدوستان وهمراهان بزرگوار.      

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه پنجم آبان 1388  |
 بسیار سفر باید تا پخته شود خامی..سعدی
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی


صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی


گر پیر مناجاتست ور رند خراباتی


هر کس قلمی رفته ست بر وی به سرانجامی


فردا که خلایق را دیوان جزا باشد


هر کس عملی دارد من گوش به انعامی


ای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازم


تو عشق گلی داری من عشق گل اندامی


سروی به لب جویی گویند چه خوش باشد


آنان که ندیدستند سروی به لب بامی


روزی تن من بینی قربان سر کویش


وین عید نمیباشد الا به هر ایامی


ای در دل ریش من مهرت چو روان در تن


آخر ز دعاگویی یاد آر به دشنامی


باشد که تو خود روزی از ما خبری پرسی


ور نه که برد هیهات از ما به تو پیغامی


گر چه شب مشتاقان تاریک بود اما


نومید نباید بود از روشنی بامی


سعدی به لب دریا دردانه کجا یابی


در کام نهنگان رو گر میطلبی کامی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه چهارم آبان 1388  |
 همه عمر برندارم سر از این خمار مستی .....سعدی

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تونه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

 دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

 چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

تو چه روی باز کردی ، در ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به

که تحیّتی نویسیّ و هَدِیّتی فرستی

دل دردمند ما را که اسیر تست یارا

به وصال مرهمی نه ، چو به انتظار خستی

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا

 تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

 برو ، ای فقیه دانا ، به خدای بخش ما را

تو و زهد و پارسایی ، من و عاشقی و مستی

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

 که چو قبله ایت باشد ، به از آن که خودپرستی

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد

چه کنند ؟ اگر زبونی نکنند و زیردستی

گلــه از فــــراق یــــاران و جفــای روزگاران

 نه طریق توست سعدی ، کم خویش گیر و رستی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سوم آبان 1388  |
 هشيار کسی بايد کز عشق بپرهيزد...سعدی
هشيار کسی بايد کز عشق بپرهيزد


وين طبع که من دارم با عقل نياميزد

آن کس که دلی دارد آراسته معنی


گر هر دو جهان باشد در پای يکی ريزد

گر سيل عقاب آيد، شوريده نينديشد


ور تير بلا بارد، ديوانه نپرهيزد

آخر نه منم تنها در باديه سودا


عشق لب شيرينت بس شور برانگيزد

بی‌بخت چه فن سازم تا برخورم از وصلت


بی‌مايه زبون باشد هرچند که بستيزد

فضل است اگرم خوانی، عدل است اگرم رانی


قدر تو نداند آن کز زجر تو بگريزد

تا دل به تو پيوستم، راه همه در بستم


جايی که تو بنشينی، بس فتنه که برخيزد

سعدی نظر از رويت کوته نکند هرگز


ور روی بگردانی در دامنت آويزد  

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه یکم آبان 1388  |
 این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست...سعدی
این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست

تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست

دل زنده می‌شود به امید وفای یار

جان رقص می‌کند به سماع کلام دوست

تا نفخ صور بازنیاید به خویشتن

هرک اوفتاد مست محبت ز جام دوست

من بعد از این اگر به دیاری سفر کنم

هیچ ارمغانیی نبرم جز سلام دوست

رنجور عشق به نشود جز به بوی یار

ور رفتنیست جان ندهد جز به نام دوست

وقتی امیر مملکت خویش بودمی

اکنون به اختیار و ارادت غلام دوست

گر دوست را به دیگری از من فراغتست

من دیگری ندارم قایم مقام دوست

بالای بام دوست چو نتوان نهاد پای

هم چاره آن که سر بنهی زیر بام دوست

درویش را که نام برد پیش پادشاه

هیهات از افتقار من و احتشام دوست

گر کام دوست کشتن سعدیست باک نیست

اینم حیات بس که بمیرم به کام دوست
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388  |
 چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست ..سعدی
چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست


که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست


دگر به روی کسم دیده بر نمی‌باشد


خلیل من همه بت‌های آزری بشکست


مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیال


در سرای نشاید بر آشنایان بست


در قفس طلبد هر کجا گرفتاریست


من از کمند تو تا زنده‌ام نخواهم جست


غلام دولت آنم که پای بند یکیست

 
به جانبی متعلق شد از هزار برست


مطیع امر توام گر دلم بخواهی سوخت


اسیر حکم توام گر تنم بخواهی خست


نماز شام قیامت به هوش بازآید

 
کسی که خورده بود می ز بامداد الست


نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول


معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست


اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینی


چه فتنه‌ها که بخیزد میان اهل نشست


برادران و بزرگان نصیحتم مکنید


که اختیار من از دست رفت و تیر از شست


حذر کنید ز باران دیده سعدی


که قطره سیل شود چون به یک دگر پیوست


خوشست نام تو بردن ولی دریغ بود


در این سخن که بخواهند برد دست به دست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و پنجم مهر 1388  |
 عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم ...سعدی
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم


شاکر نعمت و پرورده احسان بودم


چه کند بنده که بر جور تحمل نکند


بار بر گردن و سر بر خط فرمان بودم


خار عشقت نه چنان پای نشاط آبله کرد


که سر سبزه و پروای گلستان بودم


روز هجرانت بدانستم قدر شب وصل


عجب ار قدر نبود آن شب و نادان بودم


گر به عقبی درم از حاصل دنیا پرسند


گویم آن روز که در صحبت جانان بودم


که پسندد که فراموش کنی عهد قدیم


به وصالت که نه مستوجب هجران بودم


خرم آن روز که بازآیی و سعدی گوید

 
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیستم مهر 1388  |
 لاابالی چه کند دفتر دانایی را.... سعدی
لاابالی چه کند دفتر دانایی را


طاقت وعظ نباشد سر سودایی را


آب را قول تو با آتش اگر جمع کند


نتواند که کند عشق و شکیبایی را


دیده را فایده آنست که دلبر بیند

 
ور نبیند چه بود فایده بینایی را


عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست


یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را


همه دانند که من سبزه خط دارم دوست


نه چو دیگر حیوان سبزه صحرایی را


من همان روز دل و صبر به یغما دادم


که مقید شدم آن دلبر یغمایی را


سرو بگذار که قدی و قیامی دارد


گو ببین آمدن و رفتن رعنایی را


گر برانی نرود ور برود بازآید


ناگزیرست مگس دکه حلوایی را


بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس


حد همینست سخندانی و زیبایی را


سعدیا نوبتی امشب دهل صبح نکوفت


یا مگر روز نباشد شب تنهایی را

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هجدهم مهر 1388  |
 معلمت همه شوخی ودلبری آموخت....سعدی
معلمت همه شوخی ودلبری آموخت


جفاونازوعتاب وستمگری آموخت


غلام آن لب ضحاک وچشم فتانم


که کیدوسحربه ضحاک وسامری آموخت


مگردهان توآموخت تنگی ازدل من


وجودمن زمیان تولاغری آموخت


توبت چرابه معلم روی که بتگرچین


به چین زلف توآیدبه بتگری آموخت


هزاربلبل دستان سرای عاشق را


ببایدازتوسخن گفتن دری آموخت


بلای عشق توبنیادزهدوبیخ ور یاء


چنان بکندکه صوفی قلندری آموخت


دگرنه عزم سیاحت کندنه یادوطن


کسی که برسرکویت مجاوری آموخت


من آدمی به چنین خوی وقد وروش


ندیده ام مگراین شیوه ازپری آموخت


برفت رونق بازارآفتاب وقمر


زبس که ره به دکان تومشتری آموخت


همه قبیله ی من عالمان دین بودند


مرامعلم عشق توشاعری آموخت


برآب دیده ی سعدی گرت گذارافتد


تورانخست ببایدشناوری آموخت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هجدهم مهر 1388  |
 آن را که جای نیست همه شهر جای اوست....سعدی
آن را که جای نیست همه شهر جای اوست

 

 درویش هر کجا که شب آید سرای اوست


بی‌خانمان که هیچ ندارد بجز خدای

 

 او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست


مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست

 

چندانکه می‌رود همه ملک خدای اوست


آن کز توانگری و بزرگی و خواجگی بیگانه شد

 

 به هردری  که رسد آشنای اوست


کوتاه دیدگان همه راحت، طلب کنند

 

 عارف بلا، که راحت او در بلای اوست


عاشق که بر مشاهده‌ی دوست دست یافت

 

 در هر چه بعد از آن نگرد اژدهای اوست


بگذار هر چه داری و بگذر که هیچ نیست

 

 این پنج روزه عمر که مرگ از قفای اوست


هر آدمی که کشته‌ی شمشیر عشق شد

 

 گو غم مخور که ملک ابد خونبهای اوست


از دست دوست هر چه ستانی شکر بود

 

 سعدی رضای خود مطلب چون رضای اوست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388  |
 سرمست درآمد از خرابات...سعدی
سرمست درآمد از خرابات

 با عقل خراب در مناجات

 بر خاک فکنده خرقه زهد

 و آتش زده در لباس طامات

دل برده شمع مجلس او

پروانه به شادی و سعادات

جان در ره او به عجز می‌گفت

 کای مالک عرصه کرامات

از خون پیاده‌ای چه خیزد

 ای بر رخ تو هزار شه مات

 حقا و به جانت ار توان کرد

 با تو به هزار جان ملاقات

گر چشم دلم به صبر بودی

جز عشق ندیدمی مهمات

 تا باقی عمر بر چه آید

 بر باد شد آن چه رفت هیهات

صافی چو بشد به دور سعدی

 زین پس من و دردی خرابات

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه چهارم مهر 1388  |
 بر من كه صبوحي زده‌ام خرقه حرامست ...سعدی
بر من كه صبوحي زده‌ام خرقه حرامست

اي مجلسيان راه خرابات كدامست



هر كس به جهان خرميي پيش گرفتند

ما را غمت اي ماه پري چهره تمامست


برخيز كه در سايه سروي بنشينيم

كان جا كه تو بنشيني بر سرو قيامست


دام دل صاحب نظرانت خم گيسوست

وان خال بناگوش مگر دانه دامست


با چون تو حريفي به چنين جاي در اين وقت

گر باده خورم خمر بهشتي نه حرامست


با محتسب شهر بگوييد كه زنهار

در مجلس ما سنگ مينداز كه جامست


غيرت نگرارد كه بگويم كه مرا كشت

تا خلق ندانند كه معشوقه چه نامست


دردا كه بپختيم در اين سوز نهاني

وان را خبر از آتش ما نيست كه خامست


سعدي مبر انديشه كه در كام نهنگان

چون در نظر دوست نشيني همه كامست
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نهم شهریور 1388  |
 خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست....سعدی
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

طاقت ِ بار ِ فراق این همه ایامم نیست


خالی از ذکر ِ تو عضوی چه حکایت باشد

سر ِ مویی به غلط در همه اندامم نیست

میل ِ آن دانه ی خالم نظری بیش نبود

چون بدیدم ره ِ بیرون شدن از دامم نیست

شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن

بامدادت که نبینم طمع ِ شامم نیست

چشم از آن روز که برکردم و رویت دیدم

به همین دیده سر ِ دیدن ِ اقوامم نیست

نازنینا مکن آن جور که کافر نکند

ور جهودی بکنم بهره در اسلامم نیست

گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف

من که در خلوت ِ خاصم خبر از عامم نیست

نه به زرق آمده‌ام تا به ملامت بروم

بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست

به خدا و به سراپای تو کز دوستیت

خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی

به دو چشم ِ تو که چشم از تو به انعامم نیست

سعدیا نامتناسب حیوانی باشد

هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نهم شهریور 1388  |
 تو را نادیدن ما غم نباشد...سعدی
تو را نادیدن ما غم نباشد


که در خیلت به از ما کم نباشد


من از دست تو در عالم نهم روی


ولیکن چون تو در عالم نباشد


من اول روز دانستم که این عهد


که با من می‌کنی محکم نباشد


که دانستم که هرگز سازگاری


پری را با بنی آدم نباشد


من از دست کمانداران ابرو


نمی آرم گذر کردن به هر سو


بهشت است آنکه من دیدم نه رخسار


کمند است آن که وی دارد نه گیسو


بیا تا جان شیرین در تو ریزم


که بخل و دوستی با هم نباشد


نخواهم بی تو یک دم زندگانی


که طیب عیش بی همدم نباشد


شعر از : سعدی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388  |
 نه هر چه جانورند آدمیتی دارند....سعدی
نه هر چه جانورند آدمیتی دارند

 

 بس آدمی که درین ملک نقش دیوارند


سیاه سیم زراندوده چون به بوته برند

 

 خلاف آن به در آید که خلق پندارند

 
کسان به چشم تو بی‌قیمتند و کوچک قدر

 

که پیش اهل بصیرت بزرگ مقدارند


برادران لحد را زبان گفتن نیست

 

 تو گوش باش که با اهل دل به گفتارند

 
که زینهار به کشی و ناز بر سر خاک

 

 مرو که همچو تو در زیر خاک بسیارند


به خواب و لذت و شهوت گذاشتند حیات

 

 کنون که زیر زمین خفته‌اند بیدارند


که التفات کند عذر کاین زمان گویند

 

کجا به خوشه رسد تخم کاین زمان کارند

 
هزار جان گرامی فدای اهل نظر

 

که مال منصب دنیا به هیچ نشمارند

 
کرا نمی‌کند این پنجروزه دولت و ملک

 

که بگذرند و به ابنای دهر بگذارند


طمع مدار ز دنیا سر هوا و هوس

 

که پر شود مگرش خاک بر سر انبارند


دعای بد نکنم بر بدان که مسکینان

 

 به دست خوی بد خویشتن گرفتارند

 
به جان زنده‌دلان سعدیا که ملک وجود

 

 نیرزد آنکه وجودی ز خود بیازارند

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388  |
 من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی...سعدی

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

 عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی .

 دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی .

 ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

 ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی .

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سریست خدایی .

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند

تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی .

 حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان

این توانم که بیایم به محلت به گدایی .

 عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی .

 روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا

در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی .

 گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی .

شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن

تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی .

 سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد

 که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی .

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده

نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه یازدهم مرداد 1388  |
 سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست..سعدی با صدای بی همتای استجاد شجریان
سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست


 هرکه در این حلقه نیست فارق از این ماجراست


 گر برود جان ما در طلب وصل دوست


حیف نباشد که دوست، دوست تر از جان ماست


 مالک ملک وجود ، حاکم رد و قبول


هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست


گر بنوازی به لطف ، ور بگدازی به مهر


 حکم تو بر من روان، زجر تو بر من رواست


 هرکه به جور رقیب یا به جفای حبیب


عهد فرامش کند ، مدعی بی وفاست


 سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست

 
گو همه دشنام گو، کز لب شیرین دعاست


سعدی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سی ام تیر 1388  |
 ای یار ناگزیر که دل در هوای توست...سعدی
ای یار ناگزیر که دل در هوای توست


جان نیز اگر قبول کنی هم برای توست

غوغای عارفان و تمنّّای عاشقان


حرص بهشت نیست که شوق لقای توست

گر تاج می دهی غرض ما قبول تو


ور تیغ می زنی طلب ما رضای توست

گر بنده می نوازی و گر بنده می کشی


زجر و نواخت هرچه کنی رای رای توست

تنها نه من به قید تو درمانده ام اسیر


کز هر طرف شکسته دلی مبتلای توست

قومی هوای نعمت دنیا همی پزند


قومی هوای عقبی و ما را هوای توست

گر ما مقصریم تو بسیار رحمتی


عذری که می رود به امید وفای توست

شاید که در حساب نیاید گناه ما


آن جا که فضل و رحمت بی منتهای توست

سعدی ثنای تو نتواند به شرح گفت


خاموشی از ثنای تو حدّ ثنای توست

سعدی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و ششم تیر 1388  |
 از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشد...سعدی
از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشد

می‌برم جور تو تا وسع و توانم باشد

گر نوازی چه سعادت به از این خواهم یافت

ور کشی زار چه دولت به از آنم باشد

چون مرا عشق تو از هر چه جهان بازاستد

چه غم از سرزنش هر که جهانم باشد

تیغ قهر ار تو زنی قوت روحم گردد

جام زهر ار تو دهی قوت روانم باشد

در قیامت چو سر از خاک لحد بردارم

گرد سودای تو بر دامن جانم باشد

گر تو را خاطر ما نیست خیالت بفرست

تا شبی محرم اسرار نهانم باشد

هر کسی را ز لبت خشک تمنایی هست

من خود این بخت ندارم که زبانم باشد

جان برافشانم اگر سعدی خویشم خوانی

سر این دارم اگر طالع آنم باشد
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هفدهم تیر 1388  |
 آن را که غمی چون غم من نیست چه داند....سعدی
آن را که غمی چون غم من نیست چه داند

کز شوق توام دیده چه شب می‌گذراند

وقتست اگر از پای درآیم که همه عمر

باری نکشیدم که به هجران تو ماند

سوز دل یعقوب ستمدیده ز من پرس

کاندوه دل سوختگان سوخته داند

دیوانه گرش پند دهی کار نبندد

ور بند نهی سلسله در هم گسلاند

ما بی تو به دل برنزدیم آب صبوری

در آتش سوزنده صبوری که تواند

هر گه که بسوزد جگرم دیده بگرید

وین گریه نه آبیست که آتش بنشاند

سلطان خیالت شبی آرام نگیرد

تا بر سر صبر من مسکین ندواند

شیرین ننماید به دهانش شکر وصل

آن را که فلک زهر جدایی نچشاند

گر بار دگر دامن کامی به کف آرم

تا زنده‌ام از چنگ منش کس نرهاند

ترسم که نمانم من از این رنج دریغا

کاندر دل من حسرت روی تو بماند

قاصد رود از پارس به کشتی به خراسان

گر چشم من اندر عقبش سیل براند

فریاد که گر جور فراق تو نویسم

فریاد برآید ز دل هر که بخواند

شرح غم هجران تو هم با تو توان گفت

پیداست که قاصد چه به سمع تو رساند

زنهار که خون می‌چکد از گفته سعدی

هرک این همه نشتر بخورد خون بچکاند
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هفدهم تیر 1388  |
 کاروان می‌رود و بار سفر می‌بندند..سعدی
کاروان می‌رود و بار سفر می‌بندند

تا دگربار که بیند که به ما پیوندند

خیلتاشان جفاکار و محبان ملول

خیمه را همچو دل از صحبت ما برکندند

آن همه عشوه که در پیش نهادند و غرور

عاقبت روز جدایی پس پشت افکندند

طمع از دوست نه این بود و توقع نه چنین

مکن ای دوست که از دوست جفا نپسندند

ما همانیم که بودیم و محبت باقیست

ترک صحبت نکند دل که به مهر آکندند

عیب شیرین دهنان نیست که خون می‌ریزند

جرم صاحب نظرانست که دل می‌بندند

مرض عشق نه دردیست که می‌شاید گفت

با طبیبان که در این باب نه دانشمندند

ساربان رخت منه بر شتر و بار مبند

که در این مرحله بیچاره اسیری چندند

طبع خرسند نمی‌باشد و بس می‌نکند

مهر آنان که به نادیدن ما خرسندند

مجلس یاران بی ناله سعدی خوش نیست

شمع می‌گرید و نظارگیان می‌خندند
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هفدهم تیر 1388  |
 تو را ز حال پریشان ما چه غم دارد...سعدی
تو را ز حال پریشان ما چه غم دارد


اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد


تو را که هر چه مرادست می‌رود از پیش


ز بی مرادی امثال ما چه غم دارد


تو پادشاهی گر چشم پاسبانان همه شب


به خواب درنرود پادشا چه غم دارد


خطاست این که دل دوستان بیازاری


ولیک قاتل عمد از خطا چه غم دارد


امیر خوبان آخر گدای خیل توایم


جواب ده که امیر از گدا چه غم دارد


بکی العذول علی ماجری لا جفانی


رفیق غافل از این ماجرا چه غم دارد


هزار دشمن اگر در قفاست عارف را


چو روی خوب تو دید از قفا چه غم دارد


قضا به تلخی و شیرینی ای پسر رفتست


تو گر ترش بنشینی قضا چه غم دارد


بلای عشق عظیمست لاابالی را


چو دل به مرگ نهاد از بلا چه غم دارد


جفا و هر چه توانی بکن که سعدی را


که ترک خویش گرفت از جفا چه غم دارد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هفتم تیر 1388  |
 مرا خود با تو چیزی در میان هست...سعدی
مرا خود با تو چیزی در میان هست

و گر نه روی زیبا در جهان هست

وجودی دارم از مهرت گدازان

وجودم رفت و مهرت همچنان هست

مبر ظن کز سرم سودای عشقت

رود تا بر زمینم استخوان هست

اگر پیشم نشینی دل نشانی

و گر غایب شوی در دل نشان هست

به گفتن راست ناید شرح حسنت

ولیکن گفت خواهم تا زبان هست

ندانم قامتست آن یا قیامت

که می‌گوید چنین سرو روان هست

توان گفتن به مه مانی ولی ماه

نپندارم چنین شیرین دهان هست

بجز پیشت نخواهم سر نهادن

اگر بالین نباشد آستان هست

برو سعدی که کوی وصل جانان

نه بازاریست کان جا قدر جان هست
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هفتم تیر 1388  |
 حدیث عشق به طومار در نمی‌گنجد..سعدی
حدیث عشق به طومار در نمی‌گنجد


بیان دوست به گفتار در نمی‌گنجد


سماع انس که دیوانگان از آن مستند


به سمع مردم هشیار در نمی‌گنجد


میسرت نشود عاشقی و مستوری


ورع به خانه خمار در نمی‌گنجد


چنان فراخ نشستست یار در دل تنگ


که بیش زحمت اغیار در نمی‌گنجد


تو را چنان که تویی من صفت ندانم کرد


که عرض جامه به بازار در نمی‌گنجد


دگر به صورت هیچ آفریده دل ندهم


که با تو صورت دیوار در نمی‌گنجد


خبر که می‌دهد امشب رقیب مسکین را


که سگ به زاویه غار در نمی‌گنجد


چو گل به بار بود همنشین خار بود


چو در کنار بود خار در نمی‌گنجد


چنان ارادت و شوقست در میان دو دوست


که سعی دشمن خون خوار در نمی‌گنجد


به چشم دل نظرت می‌کنم که دیده سر


ز برق شعله دیدار در نمی‌گنجد


ز دوستان که تو را هست جای سعدی نیست


گدا میان خریدار در نمی‌گنجد
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388  |
 حدیث عشق به طومار در نمی‌گنجد...سعدی
حدیث عشق به طومار در نمی‌گنجد


بیان دوست به گفتار در نمی‌گنجد


سماع انس که دیوانگان از آن مستند


به سمع مردم هشیار در نمی‌گنجد


میسرت نشود عاشقی و مستوری


ورع به خانه خمار در نمی‌گنجد


چنان فراخ نشستست یار در دل تنگ


که بیش زحمت اغیار در نمی‌گنجد


تو را چنان که تویی من صفت ندانم کرد


که عرض جامه به بازار در نمی‌گنجد


دگر به صورت هیچ آفریده دل ندهم


که با تو صورت دیوار در نمی‌گنجد


خبر که می‌دهد امشب رقیب مسکین را


که سگ به زاویه غار در نمی‌گنجد


چو گل به بار بود همنشین خار بود


چو در کنار بود خار در نمی‌گنجد


چنان ارادت و شوقست در میان دو دوست


که سعی دشمن خون خوار در نمی‌گنجد


به چشم دل نظرت می‌کنم که دیده سر


ز برق شعله دیدار در نمی‌گنجد


ز دوستان که تو را هست جای سعدی نیست


گدا میان خریدار در نمی‌گنجد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388  |
 قیمت گل برود چون تو به گلزار آیی..سعدی
قیمت گل برود چون تو به گلزار آیی

و آب شیرین چو تو در خنده و گفتار آیی

این همه جلوه طاووس و خرامیدن او

بار دیگر نکند گر تو به رفتار آیی

چند بار آخرت ای دل به نصیحت گفتم

دیده بردوز نباید که گرفتار آیی

مه چنین خوب نباشد تو مگر خورشیدی

دل چنین سخت نباش تو مگر خارایی

گر تو صد بار بیایی به سر کشته عشق

چشم باشد مترصد که دگربار آیی

سپر از تیغ تو در روی کشیدن نهیست

من خصومت نکنم گر تو به پیکار آیی

کس نماند که به دیدار تو واله نشود

چون تو لعبت ز پس پرده پدیدار آیی

دیگر ای باد حدیث گل و سنبل نکنی

گر بر آن سنبل زلف و گل رخسار آیی

دوست دارم که کست دوست ندارد جز من

حیف باشد که تو در خاطر اغیار آیی

سعدیا دختر انفاس تو بس دل ببرد

به چنین صورت و معنی که تو می‌آرایی
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه چهارم خرداد 1388  |
 ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر...سعدی
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر


به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر


در آفاق گشادست ولیکن بستست


از سر زلف تو در پای دل ما زنجیر


من نظر بازگرفتن نتوانم همه عمر


از من ای خسرو خوبان تو نظر بازمگیر


گر چه در خیل تو بسیار به از ما باشد


ما تو را در همه عالم نشناسیم نظیر


در دلم بود که جان بر تو فشانم روزی


باز در خاطرم آمد که متاعیست حقیر


این حدیث از سر دردیست که من می‌گویم


تا بر آتش ننهی بوی نیاید ز عبیر


گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست


رنگ رخسار خبر می‌دهد از سر ضمیر


عشق پیرانه سر از من عجبت می‌آید


چه جوانی تو که از دست ببردی دل پیر


من از این هر دو کمانخانه ابروی تو چشم


برنگیرم و گرم چشم بدوزند به تیر


عجب از عقل کسانی که مرا پند دهند


برو ای خواجه که عاشق نبود پندپذیر


سعدیا پیکر مطبوع برای نظرست


گر نبینی چه بود فایده چشم بصیر

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388  |
 در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم...سعدی
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم


بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم


به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم


به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم


به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم


نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم


به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم


ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم


حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم


جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم


می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان


مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم


هزار بادیه سهلست با وجود تو رفتن


و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم


سعدی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388  |
 در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست ...سعدی

در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست


زرق نفروشم و زهدی ننمایم کان نیست


ای که منظور ببینی و تأمل نکنی


گر تو را قوت این هست مرا امکان نیست


ترک خوبان خطا عین صوابست ولیک


چه کند بنده که بر نفس خودش فرمان نیست


من دگر میل به صحرا و تماشا نکنم


که گلی همچو رخ تو به همه بستان نیست


ای پری روی ملک صورت زیباسیرت

 
هر که با مثل تو انسش نبود انسان نیست


چشم برکرده بسی خلق که نابینااند


مثل صورت دیوار که در وی جان نیست


درد دل با تو همان به که نگوید درویش


ای برادر که تو را درد دلی پنهان نیست


آن که من در قلم قدرت او حیرانم


هیچ مخلوق ندانم که در او حیران نیست

 
سعدیا عمر گران مایه به پایان آمد

 
همچنان قصه سودای تو را پایان نیست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388  |
 ناچار هر که صاحب روی نکو بود ...سعدی
ناچار هر که صاحب روی نکو بود

 

هر جا که بگذرد همه چشمی در او بود


ای گل تو نیز شوخی بلبل معاف دار

 

کان جا که رنگ و بوی بود گفت و گو بود


نفس آرزو کند که تو لب بر لبش نهی

 

بعد از هزار سال که خاکش سبو بود


پاکیزه روی در همه شهری بود ولیک

 

 نه چون تو پاکدامن و پاکیزه خو بود

 


ای گوی حسن برده ز خوبان روزگار

 

مسکین کسی که در خم چوگان چو گو بود


مویی چنین دریغ نباشد گره زدن بگذار

 

تا کنار و برت مشک بو بود


پندارم آن که با تو ندارد تعلقی نه آدمی

 

که صورتی از سنگ و رو بود

 
من باری از تو بر نتوانم گرفت

 

 چشم گم کرده دل هرآینه در جست و جو بود


بر می‌نیاید از دل تنگم نفس تمام

 

چون ناله کسی که به چاهی فرو بود


سعدی سپاس دار و جفا بین و دم مزن

 

 کز دست نیکوان همه چیزی نکو بود

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه پنجم اردیبهشت 1388  |
 مجلس ما دگر امروز به بستان ماند...سعدی
مجلس ما دگر امروز به بستان ماند

 

 عیش خلوت به تماشای گلستان ماند


می حلالست کسی را که بود خانه بهشت

 

خاصه از دست حریفی که به رضوان ماند

 
خط سبز و لب لعلت به چه ماننده کنی

 

من بگویم به لب چشمه حیوان ماند

 
تا سر زلف پریشان تو محبوب منست

 

روزگارم به سر زلف پریشان ماند

 
چه کند کشته عشقت که نگوید غم دل

 

تو مپندار که خون ریزی و پنهان ماند


هر که چون موم به خورشید رخت نرم نشد

 

 زینهار از دل سختش که به سندان ماند


نادر افتد که یکی دل به وصالت ندهد

 

یا کسی در بلد کفر مسلمان ماند


تو که چون برق بخندی چه غمت دارد از آنک

 

 من چنان زار بگریم که به باران ماند


طعنه بر حیرت سعدی نه به انصاف زدی

 

کس چنین روی نبیند که نه حیران ماند

 
هر که با صورت و بالای تواش انسی نیست

 

حیوانیست که بالاش به انسان ماند

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه پنجم اردیبهشت 1388  |
 از در درآمدي و من از خود به در شدم ....سعدی
از در درآمدي و من از خود به در شدم


گويي کز اين جهان به جهان دگر شدم

گوشم به راه تا که خبر مي دهد ز دوست


صاحب خبر بيامد و من بي خبر شدم

چون شبنم اوفتاده بدم پيش آفتاب


مهرم به جان رسيد و به عيوق بر شدم

گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق


ساکن شود بديدم و مشتاق تر شدم

دستم نداد قوت رفتن به پيش يار


چندي به پاي رفتم و چندي به سر شدم

تا رفتنش ببينم و گفتنش بشنوم


ازپاي تا به سر همه سمع و بصر شدم

من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت


کاول نظر به ديدن او ديده ور شدم

بيزارم از وفاي تو يک روز و يک زمان


مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم

او را خود التفات نبدش به صيد من


من خويشتن اسير کمند نظر شدم

گويند روي سرخ تو سعدي چه زرد کرد


اکسير عشق بر مسم اوفتاد و زر شدم

 

 

بدون اغراق اشعار ناب بزرگان  پهنه شعر وادب وعرفان   را صدای بی نظیر وملکوتی  استاد شعروعرفان وموسیقی محمد رضا شجریان  روحی وحال وهوایی  وشور حالی دگرگونه بخشیده است..... 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388  |
 کدام کس به تو ماند که گویمت که چنویی...سعدی
کدام کس به تو ماند که گویمت که چنویی

 

 ز هر که در نظر آید گذشته‌ای به نکویی


لطیف جوهر و جانی غریب قامت و شکلی

 

 نظیف جامه و جسمی بدیع صورت و خویی


هزار دیده چو پروانه بر جمال تو عاشق

 

 غلام مجلس آنم که شمع مجلس اویی


ندیدم آبی و خاکی بدین لطافت و پاکی

 

 تو آب چشمه حیوان و خاک غالیه بویی


تو را که درد نباشد ز درد ما چه تفاوت

 

 تو حال تشنه ندانی که بر کناره جویی


صبای روضه رضوان ندانمت که چه بادی

 

نسیم وعده جانان ندانمت که چه بویی

 


اگر من از دل یک تو برآورم دم عشقی

 

 عجب مدار که آتش درافتدم به دوتویی

 
به کس مگوی که پایم به سنگ عشق برآمد

 

 که عیب گیرد و گوید چرا به فرق نپویی


دلی دو دست نگیرد دو مهر دل نپذیرد

 

 اگر موافق اویی به ترک خویش بگویی


کنونم آب حیاتی به حلق تشنه فروکن

 

 نه آنگهی که بمیرم به آب دیده بشویی


به اختیار تو سعدی چه التماس برآید

 

 گر او مراد نبخشد تو کیستی که بجویی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام فروردین 1388  |
 چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت ...سعدی
چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت

 

که یک دم از تو نظر بر نمی‌توان انداخت

 
بلای غمزه نامهربان خون خوارت

 

چه خون که در دل یاران مهربان انداخت


ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم

 

 که روزگار حدیث تو در میان انداخت


نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت تو

 

 برست و ولوله در باغ و بوستان انداخت

 
تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهار

 

 که دشمنم ز برای تو در زبان انداخت


به چشم‌های تو کان چشم کز تو برگیرند

 

 دریغ باشد بر ماه آسمان انداخت


همین حکایت روزی به دوستان برسد

 

 که سعدی از پی جانان برفت و جان انداخت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388  |
 چه دل‌ها بردی ای ساقی به ساق فتنه انگیزت..سعدی
چه دل‌ها بردی ای ساقی به ساق فتنه انگیزت


دریغا بوسه چندی بر زنخدان دلاویزت


---
خدنگ غمزه از هر سو نهان انداختن تا کی


سپر انداخت عقل از دست ناوک‌های خون ریزت


---
برآمیزی و بگریزی و بنمایی و بربایی


فغان از قهر لطف اندود و زهر شکرآمیزت


---
لب شیرینت ار شیرین بدیدی در سخن گفتن


بر او شکرانه بودی گر بدادی ملک پرویزت


---
جهان از فتنه و آشوب یک چندی برآسودی


اگر نه روی شهرآشوب و چشم فتنه انگیزت


---
دگر رغبت کجا ماند کسی را سوی هشیاری


چو بیند دست در آغوش مستان سحرخیزت


---
دمادم درکش ای سعدی شراب صرف و دم درکش


که با مستان مجلس درنگیرد زهد و پرهیزت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388  |
 وه كه جدا نمي شود نقش تو از خيال من...سعدی

وه كه جدا نمي شود نقش تو از خيال من



تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من



ناله ي زير و زار من زارترست هر زمان



بس كه به هجر مي دهد عشق تو گوشمال من



نور ستارگان ستد روي چو آفتاب تو



دستنماي خلق شد قامت چون هلال من



پرتو نور روي تو هر نفسي به هر كسي



مي رسد و نمي رسد نوبت اتصال من



خاطر تو به خون من رغبت اگر چنين كند



هم به مراد دل رسد خاطر بد سگال من



برگذري و ننگري باز نگر كه بگذرد



فقر من و غناي تو جور تو احتمال من



چرخ شنيد حال من گفت منال سعديا



كآه تو تيره مي كند آينه ي جمال من





(سعدي)




|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388  |
 سعدی...ما گدايان خيل سلطانيم
ما گدايان خيل سلطانيم


شهربند هوای جانانيم


بنده را نام خويشتن نبود


هر چه ما را لقب دهند آنيم


گر برانند و گر ببخشايند


ره به جای دگر نمیدانيم


چون دلارام میزند شمشير


سر ببازيم و رخ نگردانيم


دوستان در هوای صحبت يار


زر فشانند و ما سر افشانيم


مر خداوند عقل و دانش را


عيب ما گو مکن که نادانيم


هر گلی نو که در جهان آيد


ما به عشقش هزاردستانيم


تنگ چشمان نظر به ميوه کنند


ما تماشاکنان بستانيم


تو به سيمای شخص مینگری


ما در آثار صنع حيرانيم


هر چه گفتيم جز حکايت دوست


در همه عمر از آن پشيمانيم


سعديا بی وجود صحبت يار


همه عالم به هيچ نستانيم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388  |
 سعدی..من آن نیم که دل از مهر دوست بردارم

من آن نیم که دل از مهر دوست بردارم

 

و گر ز کینه دشمن به جان رسد کارم

 


نه روی رفتنم از خاک آستانه دوست

 

نه احتمال نشستن نه پای رفتارم

 


کجا روم که دلم پای بند مهر کسیست

 

 سفر کنید رفیقان که من گرفتارم


نه او به چشم ارادت نظر به جانب ما

 

 نمی‌کند که من از ضعف ناپدیدارم

 


اگر هزار تعنت کنی و طعنه زنی

 

من این طریق محبت ز دست نگذارم

 


مرا به منظر خوبان اگر نباشد میل

 

درست شد به حقیقت که نقش دیوارم

 


در آن قضیه که با ما به صلح باشد دوست

 

اگر جهان همه دشمن شود چه غم دارم

 


به عشق روی تو اقرار می‌کند سعدی

 

همه جهان به درآیند گو به انکارم

 


کجا توانمت انکار دوستی کردن

 

که آب دیده گواهی دهد به اقرارم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388  |
 سعدیتا خبر دارم از او بی‌خبر از خویشتنم ...سعدی
تا خبر دارم از او بی‌خبر از خویشتنم

 

با وجودش ز من آواز نیاید که منم


پیرهن می‌بدرم دم به دم از غایت شوق

 

 که وجودم همه او گشت و من این پیرهنم


ای رقیب این همه سودا مکن و جنگ مجوی

 

 برکنم دیده که من دیده از او برنکنم


خود گرفتم که نگویم که مرا واقعه‌ایست

 

دشمن و دوست بدانند قیاس از سخنم


در همه شهر فراهم ننشست انجمنی

 

که نه من در غمش افسانه آن انجمنم


برشکست از من و از رنج دلم باک نداشت

 

 من نه آنم که توانم که از او برشکنم


گر همین سوز رود با من مسکین در گور

 

خاک اگر بازکنی سوخته یابی کفنم


گر به خون تشنه‌ای اینک من و سر باکی نیست

 

که به فتراک تو به زان که بود بر بدنم


مرد و زن گر به جفا کردن من برخیزند

 

 گر بگردم ز وفای تو نه مردم که زنم


شرط عقلست که مردم بگریزند از تیر من

 

گر از دست تو باشد مژه بر هم نزنم


تا به گفتار درآمد دهن شیرینت

 

بیم آنست که شوری به جهان درفکنم


لب سعدی و دهانت ز کجا تا به کجا

 

این قدر بس که رود نام لبت بر دهنم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و یکم فروردین 1388  |
 چه کسی که هیچ کس را به تو بر نظر نباشد ..سعدی
چه کسی که هیچ کس را به تو بر نظر نباشد

 

 که نه در تو بازماند مگرش بصر نباشد


نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی

 

که ز دوستی بمیریم و تو را خبر نباشد


مکن ار چه می‌توانی که ز خدمتم برانی

 

 نزنند سائلی را که دری دگر نباشد

 
به رهت نشسته بودم که نظر کنی به حالم

 

نکنی که چشم مستت ز خمار برنباشد

 
همه شب در این حدیثم که خنک تنی که دارد

 

 مژه‌ای به خواب و بختی که به خواب درنباشد


چه خوشست مرغ وحشی که جفای کس نبیند

 

 من و مرغ خانگی را بکشند و پر نباشد

 
نه من آن گناه دارم که بترسم از عقوبت

 

نظری که سر نبازی ز سر نظر نباشد


قمری که دوست داری همه روز دل بر آن نه

 

که شبیت خون بریزد که در او قمر نباشد


چه وجود نقش دیوار و چه آدمی که با او

 

 سخنی ز عشق گویند و در او اثر نباشد


شب و روز رفت باید قدم روندگان را

 

چو به مامنی رسیدی دگرت سفر نباشد


عجبست پیش بعضی که ترست شعر سعدی

 

 ورق درخت طوبیست چگونه تر نباشد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیستم فروردین 1388  |
 روزگاریست که سودازده روی توام ..سعدی
روزگاریست که سودازده روی توام

 

خوابگه نیست مگر خاک سر کوی توام

 


به دو چشم تو که شوریده‌تر از بخت منست

 

که به روی تو من آشفته‌تر از موی توام


نقد هر عقل که در کیسه پندارم بود

 

 کمتر از هیچ برآمد به ترازوی توام


همدمی نیست که گوید سخنی پیش منت

 

 محرمی نیست که آرد خبری سوی توام


چشم بر هم نزنم گر تو به تیرم بزنی

 

لیک ترسم که بدوزد نظر از روی توام

 


زین سبب خلق جهانند مرید سخنم

 

که ریاضت کش محراب دو ابروی توام


دست موتم نکند میخ سراپرده عمر

 

گر سعادت بزند خیمه به پهلوی توام


تو مپندار کز این در به ملامت بروم

 

که گرم تیغ زنی بنده بازوی توام


سعدی از پرده عشاق چه خوش می‌گوید

 

ترک من پرده برانداز که هندوی توام

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیستم فروردین 1388  |
 شب فراق كه داند كه تا سحر چندست؟..سعدی
شب فراق كه داند كه تا سحر چندست؟


مگر كسي كه بزندان عشق در بندست


گرفتم از غم دل راه بوستان گيرم!


كدام سرو ببالاي دوست مانندست؟


پيام من كه رساند بيار مهر گسل؟


كه برشكستي و ما را هنوز پيوندست


قسم بجان تو گفتن طريق عزت نيست


بخاكپاي تو کانهم عظيم سوگندست


كه با شكستن پيمان و بر گرفتن دل


هنوز ديده بديدارت آرزومندست


بيا كه بر سر كويت بساط چهره ماست


بجاي خاك كه در زير پايت افكندست


خيال روي تو بيخ اميد بنشاندست


بلاي عشق تو بنياد صبر بركندست


عجب در آنكه تو مجموع و گر قياس كني


بزير هر خم مويت دلي پراكندست


اگر برهنه نباشي كه شخص بنمائي


گمان برند كه پيراهنت گل آكندست


ز دست رفته نه تنها منم درين سودا


چه دستها كه زدست تو بر خداوندست


فراق يار كه پيش تو كاه برگي نيست


بيا و بر دل من بين كه كوه الوندست


ز ضعف، طاقت آهم نماند و ترسم خلق


گمان برند كه سعدي ز دوست خرسندست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388  |
 همی‌زنم نفس سرد بر امید کسی ...سعدی
همی‌زنم نفس سرد بر امید کسی

 

که یاد ناورد از من به سال‌ها نفسی

 


به چشم رحم به رویم نظر همی‌نکند

 

به دست جور و جفا گوشمال داده بسی

 


دلم ببرد و به جان زینهار می‌ندهد

 

کسی به شهر شما این کند به جای کسی

 


به هر چه درنگرم نقش روی او بینم

 

که دیده در همه عالم بدین صفت هوسی


به دست عشق چه شیر سیه چه مورچه‌ای

 

 به دام هجر چه باز سفید چه مگسی

 

 
عجب مدار ز من روی زرد و ناله زار

 

 که کوه کاه شود گر برد جفای خسی

 
بر آستان وصالت نهاده سر سعدی

 

 بر آستین خیالت نبوده دسترسی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه هفدهم فروردین 1388  |
 معلمت همه شوخی و دلبری آموخت..سعدی
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت


جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت


مرا به شــــــــاعری انداخت روزگار آنگه


که چشـــم مســت تو دیدم که ســــاحری آموخت


همه قبیـــــلۀ من عالمـــــــان دین بودند


مرا معلم عشق تو شاعری آموخت


برفت رونق بازار آفتاب و قمر


ز بس که ره به دکان تو مشتری آموخت


من آدمی به چنین شکل و طبع و خوی و روش


ندیده ام، مگر این شیوه ات پری آموخت؟


هــزار بلبل دســــتان سرای عاشــق را


ببــاید از تو ســخن گفتـن دری آموخت


مگر دهــان تو آموخت تنگی از دل من؟


وجـود من ز میـــان تو لاغـری آموخت


بـلای عشـق تو بنیـــاد زهد و بیخ ورع


چـنان بکند که صوفـی قلنــدری آموخت


دگر نه عزم ســــیاحت کند نه یاد وطن


کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت


چنان بگریم ازین پس که مرد نتوانــــــد


در آب دیدۀ ســـعدی شــــناوری آموخت
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه پانزدهم فروردین 1388  |
 نه دسترسی به یار دارم نه طاقت انتظار دارم ..سعدی
نه دسترسی به یار دارم نه طاقت انتظار دارم


هر جور که از تو بر من آید از گردش روزگار دارم


در دل غم تو کنم خزینه گر یک دل و گر هزار دارم


این خسته دلم چو موی باریک از زلف تو یادگار دارم


من کانده تو کشیده باشم اندوه زمانه خوار دارم


در آب دو دیده از تو غرقم و امید لب و کنار دارم


دل بردی و تن زدی همین بود من با تو بسی شمار دارم


دشنام همی‌دهی به سعدی من با دو لب تو کار دارم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه یازدهم فروردین 1388  |
 
 
 
بالا