تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 ره میخانه و مسجد کدام است...شیخ عطار
ره میخانه و مسجد کدام است


که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رند است


نه در میخانه کاین خمار خام است

میان مسجد و میخانه راهی است


بجویید ای عزیزان کاین کدام است

به میخانه امامی مست خفته است


نمی‌دانم که آن بت را چه نام است

مرا کعبه خرابات است امروز


حریفم قاضی و ساقی امام است

برو عطار کو خود می‌شناسد


که سرور کیست سرگردان کدام است

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388  |
 بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمی‌دانم ... شیخ عطار نیشابوری
بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمی‌دانم


که شادی در همه عالم ازین خوشتر نمی‌دانم


گر از عشقت برون آیم به ما و من فرو نایم


ولیکن ما و من گفتن به عشقت در نمی‌دانم


ز بس کاندر ره عشق تو از پای آمدم تا سر


چنان بی پا و سرگشتم که پای از سر نمی‌دانم


به هر راهی که دانستم فرو رفتم به بوی تو


کنون عاجز فرو ماندم رهی دیگر نمی‌دانم


به هشیاری می از ساغر جدا کردن توانستم


کنون از غایت مستی می از ساغر نمی‌دانم


به مسجد بتگر از بت باز می‌دانستم و اکنون


درین خمخانه‌ی رندان بت از بتگر نمی‌دانم


چو شد محرم ز یک دریا همه نامی که دانستم


درین دریای بی نامی دو نام‌آور نمی‌دانم


یکی را چون نمی‌دانم سه چون دانم که از مستی


یکی راه و یکی رهرو یکی رهبر نمی‌دانم


کسی کاندر نمکسار اوفتد گم گردد اندر وی


من این دریای پر شور از نمک کمتر نمی‌دانم


دل عطار انگشتی سیه رو بود و این ساعت


ز برق عشق آن دلبر بجز اخگر نمی‌دانم



حضرت عطار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388  |
 دلی کز عشق جانان دردمند است ...عطار
دلی کز عشق جانان دردمند است

همو داند که قدر عشق چند است


دلا گر عاشقی از عشق بگذر

که تا مشغول عشقی عشق بند است


وگر در عشق از عشقت خبر نیست

تو را این عشق عشقی سودمند است


هر آن مستی که بشناسد سر از پای

 ازو دعوی مستی ناپسند است


ز شاخ عشق برخوردار گردی

اگر عشق از بن و بیخت بکند است


سرافرازی مجوی و پست شو پست

که تاج پاک‌بازان تخته بند است

 
چو تو در غایت پستی فتادی

 ز پستی در گذر کارت بلند است


بخند ای زاهد خشک ارنه ای سنگ

چه وقت گریه و چه جای پند است


نگارا روز روز ماست امروز

که در کف باده و در کام قند است


می و معشوق و وصل جاودان هست

 کنون تدبیر ما لختی سپند است


یقین می‌دان که اینجا مذهب عشق

 ورای مذهب هفتاد و اند است


خرابی دیده‌ای در هیچ گلخن

که خود را از خرابات اوفگند است


مرا نزدیک او بر خاک بنشان

که میل من به مشتی مستمند است

 
مرا با عاشقان مست بنشان

چه جای زاهدان پر گزند است


بیا گو یک نفس در حلقه‌ی ما

 کسی کز عشق در حلقش کمند است


حریفی نیست ای عطار امروز

 وگر هست از وجود خود نژند است

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هفدهم مرداد 1388  |
 نگر تا ای دل بیچاره چونی..عطار
نگر تا ای دل بیچاره چونی

چگونه می‌روی سر در نگونی

چگونه می‌کشی صد بحر آتش

چو اندر نفس خود یک قطره خونی

زمانی در تماشای خیالی

زمانی در تمنای جنونی

اگر خواهی که باشی از بزرگان

مباش از خرده‌گیران کنونی

چرا باشی نه کافر نه مسلمان

که تو نه رهروی نه رهنمونی

ز یک یک ذره سوی دوست راه است

ولی ره نیست بهتر از زبونی

زبون عشق شو تا بر کشندت

که هرگاهی که کم گشتی فزونی

خود از رفعت ورای هر دو کونی

چرا هم‌صحبت این نفس دونی

دلا تو چیستی هستی تو یا نه

وگر نه نیستی نه هست چونی

منی یا نه منی عینی تو یا غیر

و یا از هرچه اندیشم برونی

چه می‌گویم تو خود از خود نهانی

که دو انگشت حق را در درونی

تو ای عطار اگر چه دل نداری

ولیکن اهل دل را ذوفنونی


عطار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388  |
 جانا بسوخت جان من از آرزوی تو ...عطار
جانا بسوخت جان من از آرزوی تو

 

دردم ز حد گذشت ز سودای روی تو


چندین حجاب و بنده به ره بر گرفته‌ای

 

تا هیچ خلق پی نبرد راه کوی تو


چون مشک در حجاب شدی در میان جان

 

تا ناقصان عشق نیابند بوی تو


گشتی چو گنج زیر طلسم جهان نهان

 

تا جز تو هیچ‌کس نبرده ره به سوی تو


در غایت علوی تو ارواح پست شد

 

کو دیده‌ای که در نظر آرد علوی تو


در وادی غم تو دل مستمند ما

 

خالی نبود یک نفس از جستجوی تو


بسیار جست و جوی توکردم که عاقبت عمرم

 

رسید و می نرسد گفت و گوی تو


از بس که انتظار تو کردم به روز و شب

 

عطار را بسوخت دل از آرزوی تو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388  |
 جانا دلم ببردی و جانم بسوختی...عطار
جانا دلم ببردی و جانم بسوختی

 

 گفتم بنالم از تو زبانم بسوختی


اول به وصل خویش بسی وعده دادیم

 

واخر چو شمع در غم آنم بسوختی


چون شمع نیم کشته و آورده جان

 

 به لب در انتظار وصل چنانم بسوختی


کس نیست کز خروش منش نیست آگهی

 

آگاه نیستی که چه سانم بسوختی


جانم بسوخت بر من مسکین دلت نسوخت

 

آخر دلت نسوخت که جانم بسوختی


تا پادشا گشتی بر دیده و دلم

 

اینم به باد دادی و آنم بسوختی


گفتم که از غمان تو آهی برآورم

 

آن آه در درون دهانم بسوختی


گفتی که با تو سازم و پیدا شوم تو را

 

پیدا نیامدی و نهانم بسوختی


یکدم بساز با دل عطار و بیش ازین

 

آتش مزن که عقل و روانم بسوختی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388  |
 دوش درآمد ز درم صبحگاه...عطار
دوش درآمد ز درم صبحگاه

حلقه‌ی زلفش زده صف گرد ماه

زلف پریشانش شکن کرده باز

کرده پریشان شکنش صد سپاه

از سر زلفش به دل عاشقان

مژده رسان باد صبا صبحگاه

مست برم آمد و دردیم داد

تا دلم از درد برآورد آه

گفت رخم بین که گر از عشق من

توبه کنی توبه بتر از گناه

گفتمش ای جان چکنم تا مرا

زین می نوشین بدهی گاه گاه

گفت ز خود فانی مطلق بباش

تا برسی زود بدین دستگاه


عطار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388  |
 عشق چیست از خویش بیرون آمدن ..عطار
عشق چیست از خویش بیرون آمدن


غرقه در دریای پر خون آمدن


گر بدین دریا فرو خواهی شدن


نیست هرگز روی بیرون آمدن


ور سر کم کاستی دارای در آی

 
زانکه اینجا نیست افزون آمدن


لازمت باشد اگر عاشق شوی


ترک کردن عقل و مجنون آمدن


از ازل آزاد گشتن وز ابد


محرم سر هم اکنون آمدن


چون توان بودن به صورت بارکش


پس به معنی فوق گردون آمدن


سر بریده راه رفتن چون قلم


پا و سر افکنده چون نون آمدن


سرنگون رفتن درین دریای ژرف


پس نهان چون در مکنون آمدن


چون دهم شرحت همی گم بودگی است


محرم این بحر بیچون آمدن


تا ابد یکرنگ بودن با فنا


نی همی هردم دگرگون آمدن


چیست ای عطار کفر راه عشق


سست دین از همت دون آمدن

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388  |
 ما به عهد حسن تو ترک دل و جان گفته‌ایم ..عطار
ما به عهد حسن تو ترک دل و جان گفته‌ایم

 

با رخ و زلف تو شرح کفر و ایمان گفته‌ایم


یاد زلفت کرده‌ایم و نام زلفت برده‌ایم

 

هم پریشان گشته‌ایم و هم پریشان گفته‌ایم


تا تو جان از بس لطیفی در نیابد کس تو را

 

ما تو را از استعارت در سخن جان گفته‌ایم


همچو من در عشقت ای جان ترک جان‌ها گفته‌اند

 

 تا به جانبازان عالم وصف جانان گفته‌ایم

 
درد عشقت را چو درمانی نمی‌دیدیم ما

 

درد را تسکین دل را عین درمان گفته‌ایم


وصل و هجران با تو و از تو خیال عشق توست

 

 قرب و بعد خویشتن را وصل و هجران گفته‌ایم


چون سر و سامان حجاب راهت آمد در رهت

 

 از سر سر رفته‌ایم و ترک سامان گفته‌ایم


با خیالت چون یکی محرم نمی‌دیدیم ما

 

 داستان عشق خود را تا به پایان گفته‌ایم

 
خویشتن را در میان قبض و بسط و صحو

 

 سکر گه گدا را خوانده‌ایم و گاه سلطان گفته‌ایم


مرد وصلت نیست کس بشنو درین معنی که ما

 

بس دلیل آورده‌ایم و چند برهان گفته‌ایم


گرچه عطاریم ما کاسرار راه عشق تو

 

گاه پیدا کرده‌ایم و گاه پنهان گفته‌ایم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هشتم فروردین 1388  |
 رطل گران ده صبوح زانکه رسیده است صبح ...عطار نیشابوری
رطل گران ده صبوح زانکه رسیده است صبح

 
تا سر شب بشکند تیغ کشیده است صبح


روی نهفته است تیر روی نهاده است مهر


پشت بداده است ماه هین که رسیده است صبح


بر سر زنگی شب همچو کلاه است ماه


بر در قفل سحر همچو کلید است صبح


ای بت بربط‌نواز پرده‌ی مستان بساز


کز رخ هندوی شب پرده دریده است صبح


صبح برآمد زکوه وقت صبوح است خیز


کز جهت غافلان صور دمیده است صبح

 
سوخته گردد شرار کز نفس سوخته


گنبد فیروزه را فرق بریده است صبح


بوی خوش باد صبح مشک دمد گوییا


کز دم آهوی چین مشک مزید است صبح


نی که از آن است صبح مشک فشان کز هوا


نافه‌ی عطار را بوی شنیده است صبح

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387  |
 چون مرا مجروح کردی گر کنی مرهم رواست...عطار
چون مرا مجروح کردی گر کنی مرهم رواست

 

 چون بمردم ز اشتیاقت مرده را ماتم رواست

 
من کیم یک شبنم از دریای بی‌پایان تو

 

گر رسد بویی از آن دریا به یک شبنم رواست


گر رسانی ذره‌ای شادی به جانم بی جگر

 

هم روا باشد چو بر دل بی تو چندین غم رواست

 
چون نیایی در میان حلقه با من چون نگین

 

 حلقه‌ای بر در زن و گر در نیایی هم رواست

 
تا درون عالمم دم با تو نتوانم زدن

 

چون برون آیم ز عالم با توام آن دم رواست


چون در اصل کار عالم هیچکس آن برنتافت

 

 آنچنان دم کی توان گفتن که در عالم رواست


در صفت رو تا بدان دم بوک یکدم پی بری

 

کان دمی پاک است و پاک از صورت آدم رواست


گر سر مویی جنب را تر نشد نامحرم است

 

ظن مبر کاینجا سر یک موی نامحرم رواست


موی چون در می‌نگنجد کرده‌ای سررشته گم

 

گر تو گویی سوزنی با عیسی مریم رواست


اره چون بر فرق خواهد داشت جم پایان کار

 

 گر فرو خواهد فتاد از دست جام جم رواست

 


چون تواند دیو بر تخت سلیمانی نشست

 

 گر سلیمان گم کند در ملک خود خاتم رواست


فقر دارد اصل محکم هرچه دیگر هیچ نیست

 

 گر قدم در فقر چون مردان کنی محکم رواست

 
بیش از زنبیل‌بافی سلیمان نیست ملک

 

هر که این زنبیل بفروشد به چیزی کم رواست

 
مذهب عطار اینجا چیست از خود گم شدن

 

 زانکه اینجا نه جراحت هیچ و نه مرهم رواست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387  |
 کاری است قوی ز خود بریدن ...عطار

 کاری است قوی ز خود بریدن


خود را به فنای محض دیدن

 
مانند قلم زبان بریده


بر لوح فنا به سر دویدن


صد تنگ شکر چشیده هر دم


پس کرده سال از چشیدن


این راز شگرف پی ببردن


وانگاه ز خویش پی بریدن


صد توبه به یک نفس شکستن


صد پرده به یک زمان دریدن

 
در میکده دست بر گشادن


با ساقی روح می کشیدن

 
در پرتو دوست همچو شمعی


در خود به رسیدن و رسیدن


بی خویش شدن ز هستی


خویش در هستی او بیارمیدن

 
هم چون عطار عشق او را


بر هستی خویشتن بر گزیدن

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387  |
 ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش...عطار
ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش


بر در دل روز و شب منتظر یار باش


دلبر تو جاودان بر در دل حاضر است


روزن دل برگشا حاضر و هشيار باش


نيست کس آگه که يار کی بنمايد جمال


ليک تو باری به نقد ساخته ی کار باش


لشگر خواب آورند بر دل و جانت شکست


شب همه شب همدم ديده ی بيدار باش


گر دل و جان تو را دُر بقا آرزوست


دم مزن و در فنا همدم عطار باش

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هجدهم بهمن 1387  |
 بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمی‌دانم ..عطار
بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمی‌دانم

 

که شادی در همه عالم ازین خوشتر نمی‌دانم


گر از عشقت برون آیم به ما و من فرو نایم

 

 ولیکن ما و من گفتن به عشقت در نمی‌دانم


ز بس کاندر ره عشق تو از پای آمدم تا سر

 

چنان بی پا و سرگشتم که پای از سر نمی‌دانم


به هر راهی که دانستم فرو رفتم به بوی تو

 

کنون عاجز فرو ماندم رهی دیگر نمی‌دانم


به هشیاری می از ساغر جدا کردن توانستم

 

کنون از غایت مستی می از ساغر نمی‌دانم


به مسجد بتگر از بت باز می‌دانستم و اکنون

 

 درین خمخانه‌ی رندان بت از بتگر نمی‌دانم


چو شد محرم ز یک دریا همه نامی که دانستم

 

درین دریای بی نامی دو نام‌آور نمی‌دانم


یکی را چون نمی‌دانم سه چون دانم که از مستی

 

 یکی راه و یکی رهرو یکی رهبر نمی‌دانم


کسی کاندر نمکسار اوفتد گم گردد اندر وی

 

 من این دریای پر شور از نمک کمتر نمی‌دانم


دل عطار انگشتی سیه رو بود و این ساعت

 

ز برق عشق آن دلبر بجز اخگر نمی‌دانم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه پانزدهم آذر 1387  |
 شعر زیبای دیگری از عطار
گفتم اندر محنت و خواری مرا

 

چون ببینی نیز نگذاری مرا


بعد از آن معلوم من شد کان حدیث

 

 دست ندهد جز به دشواری مرا


از می عشقت چنان مستم که نیست

 

 تا قیامت روی هشیاری مرا

 
گر به غارت می‌بری دل باک‌نیست

 

 دل تو را باد و جگرخواری مرا


از تو نتوانم که فریاد آورم

 

زآنکه در فریاد می‌ناری مرا


گر بنالم زیر بار عشق تو

 

بار بفزایی به سر باری مرا


گر زمن بیزار گردد هرچه هست

 

 نیست از تو روی بیزاری مرا


از من بیچاره بیزاری مکن

 

چون همی بینی بدین زاری مرا

 


گفته بودی کاخرت یاری دهم

 

 چون بمردم کی دهی یاری مرا

 


پرده بردار و دل من شاد کن

 

 در غم خود تا به کی داری مرا

 


چبود از بهر سگان کوی خویش

 

خاک کوی خویش انگاری مرا


مدتی خون خوردم و راهم نبود

 

 نیست استعداد بیزاری مرا


نی غلط گفتم که دل خاکی شدی

 

 گر نبودی از تو دلداری مرا


مانع خود هم منم در راه خویش

 

تا کی از عطار و عطاری مرا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه ششم آبان 1387  |
 شعری زیبا از عطار نیشابوری
عزیزا هر دو عالم سایه‌ی توست

 بهشت و دوزخ از پیرایه‌ی توست


تویی از روی ذات آئینه‌ی شاه

شه از روی صفاتی آیه‌ی توست


که داند تا تو اندر پرده‌ی غیب

چه چیزی و چه اصلی مایه‌ی توست

 
تو طفلی وانکه در گهواره‌ی تو

 تو را کج می‌کند هم دایه‌ی توست


اگر بالغ شوی ظاهر ببینی

که صد عالم فزون‌تر پایه‌ی توست

 
تو اندر پرده‌ی غیبی و آن چیز

که می‌بینی تو آن خود سایه‌ی توست


برآی از پرده و بیع و شرا کن

که هر دو کون یک سرمایه‌ی توست


تو از عطار بشنو کانچه اصل است

 برون نی از تو و همسایه‌ی توست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه ششم آبان 1387  |
 شعر بسیار لطیف وعرفان ناب از عطار بخونیدوغرق بشید
ما مست شراب جان فزاییم

سرخوش ز می گره گشاییم

در کنج شرابخانه گنجی است

ما طالب گنج کنجهاییم

آنها که هوای می ندارند

زنهار گمان مبر که ماییم

هر جا که صراحیی ز جامی است

گر جان طلبد درآ درآییم

تا حاصل ما ز می درآید

برداشته دست در دعاییم

تا ما گل روی دوست دیدیم

چون بلبل مست می سراییم

ما گوهر نور ذات پاکیم

روشن سخنی است می نماییم

ما صوفی صفه‌ی صفاییم

بی‌خود ز خودیم و از خداییم
عطار
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387  |
 شعری از شیخ عطار نیشابوری

سوختی جانم چه می‌سازی مرا

 

 بر سر افتادم چه می‌تازی مرا


در رهت افتاده‌ام بر بوی آنک

 

 بوک بر گیری و بنوازی مرا


لیک می‌ترسم که هرگز تا ابد

 

 بر نخیزم گر بیندازی مرا


بنده‌ی بیچاره گر می‌بایدت آمدم

 

 تا چاره‌ای سازی مرا


چون شدم پروانه‌ی شمع رخت

 

همچو شمعی چند بگدازی مرا


گرچه با جان نیست بازی درپذیر

 

همچو پروانه به جانبازی مرا


تو تمامی من نمی‌خواهم وجود

 

 وین نمی‌باید به انبازی مرا


سر چو شمعم بازبر یکبارگی

 

 تا کی از ننگ سرافرازی مرا


دوش وصلت نیم شب در خواب خوش

 

کرد هم خلوت به دمسازی مرا


تا که بر هم زد وصالت غمزه‌ای

 

 کرد صبح آغاز غمازی مرا


چو ز تو آواز می‌ندهد فرید تا دهی

 

قرب هم آوازی مرا



شيخ عطار نيشابوري

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387  |
 عطار
گم شدم در خود چنان کز خویش ناپیدا شدم





شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم





سایه ای بودم ز اول بر زمین افتاده خوار





راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم





ز آمدن بس بی نشان و ز شدن بی خبر





گو بیا یک دم برآمد کامدم من یا شدم





نه، مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه ای





در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم





در ره عشقش قدم در نِه، اگر با دانشی





لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم





چون همه تن می بایست بود و کور گشت





این عجایب بین که چون بینای نابینا شدم





خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی





تا کجاست آنجا که من سرگشته دل آنجا شدم





چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان





من ز تأثیر دل او بیدل و شیدا شدم




 
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386  |
 شعري از عطار
گم شدم در خود چنان کز خویش ناپیدا شدم

 



شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم

 



سایه ای بودم ز اول بر زمین افتاده خوار

 



راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم

 



ز آمدن بس بی نشان و ز شدن بی خبر

 



گو بیا یک دم برآمد کامدم من یا شدم

 



نه، مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه ای

 



در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم

 



در ره عشقش قدم در نِه، اگر با دانشی

 



لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم

 



چون همه تن می بایست بود و کور گشت

 



این عجایب بین که چون بینای نابینا شدم

 



خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی

 



تا کجاست آنجا که من سرگشته دل آنجا شدم

 



چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان

 



من ز تأثیر دل او بیدل و شیدا شدم

 


عطار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و چهارم آذر 1386  |
 شعری از عطار

ای هجر تو وصل جاودانی

 



اندوه تو عیش و شادمانی

 



در عشق تو نیم ذره حسرت

 



خوشتر ز وصال جاودانی

 



بی یاد حضور تو زمانی

 



کفرست حدیث زندگانی

 



صد جان و هزار دل نثارت

 



آن لحظه که از درم برانی

 



کار دو جهان من برآید

 



گر یک نفسم به خویش خوانی

 



با خواندن و راندم چه کار است؟

 



خواه این کن خواه آن، تو دانی

 



گر قهر کنی سزای آنم

 



ور لطف کنی سزای آنی

 



صد دل باید به هر زمانم

 



تا تو ببری به دلستانی

 



گر بر فکنی نقاب از روی

 



جبریل شود به جان فشانی

 



کس نتواند جمال تو دید

 



زیرا که ز دیده بس نهانی

 



نه نه، که به جز تو کس نبیند

 



چون جمله تویی بدین عیانی

 



در عشق تو گر بمرد عطار

 



شد زنده دایم از معانی

 



عطار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و چهارم آذر 1386  |
 
 
بالا