تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 شعری از سیمین بهبهانی
خون بها


مرکبی از توانگری مغرور


آفتی شد به جان طفلی خرد

 
طفل در زیر چرخ سنگینش


جان به جان آفرین خویش سپرد


پدر و مادر فقیرش را


خلق از این ماجرا خبر دادند


آن دو بدبخت روزگار سیاه


شیون و آهو ناله سر دادند


مادر از جانگدازی آن داغ


بر سر نعش طفل رفت از هوش


خشک شد اشک دیدگان پدر


خیره در طفل ماند ،‌ لال و خموش


وان توانگر پیام داد چنین


که : به در شما دوا بخشم


غرق خون شد اگر چه طفل شما


غم چه دارید ؟ خون بها بخشم


ئای از این سفلگان که اندیشند


زر به هر درد بی دواست ،‌ دوا


زر به همراه داغ می بخشند


داغ را زر ، دوا کجاست ، کجا ؟


بار اول ،‌ جواب آن پیغام


بود پیدا که غیر عصیان نیست


لیک معلوم شد ضعیفان را


پنجه با زورمند ، آسان نیست


عاقبت خون بها قبول افتاد


زانکه جز آن چه رفت ، چاره نبود


که به رد عطیه و انعام


طفل را هستی ی دوباره نبود


روزی آن داغدیده مادر را


دوستی بی خبر ز یار و دیار


فارغ از ماجرای محنت دوست


آمد از بهر پرسش و دیدار


نگهی خیره ، هر طرف ،‌ افکند


خانه را با گذشته کرد قیاس


با گلیمی اتاق زینت داشت


روی در بود پرده یی کرباس


در زوایای فقر ، این ثروت


سخت در چشم زن بعید آمد


نگهش زیرکانه می پرسید


کاین تجمل چسان پدید آمد ؟


مادر داغدیده گفتی خواند


که چه پرسش به دیدگان زن است


کرد دیوانه وار ناله و گفت


وای !‌این خون بهای طفل من است

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه چهارم اسفند 1386  |
 شعری از سیمین بهبهانی
عاشق نه چنان باید


کز غم سپر اندازد


در پای تو آن شاید


کز شوق سر اندازد


من مرغک مسکین را


هرگز سر وصلت نیست


در قلّه ی این معنی


سیمرغ پر اندازد


در عشق گمان بستم


کآرامش جان باشد


با عقل بگو اینک


طرحی دگر اندازد


چون خاک، مرا یکسر،


بر باد دهد آخر


این عشق که بر جانم


هر دم شرر اندازد


همچون صدف اندر جان


پرورده امش پنهان


این قطره که بر دامان


مژگان تر اندازد


دل چشمه ی خون گردد،


وز دیده برون گردد


ترسم چو فزون گردد،


کاشانه براندازد


آن قامت و آن بالا


دارد چه حکایت ها


زیباست ولی در پا


دام خطر اندازد


سیمین بهبهانی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و نهم دی 1386  |
 شعری از بهبهانی
آتش دامنگیر


ز شب نیمی گذشت و پرتو ماه


به کنج کلبه ام ناخوانده سر زد


سپیدی بر سیاهی های جانم


ز نو نقشی دگر ، رنگی دگر زد


میان چند نقش دود مانند


یکی زان دیگرانم زنده تر بود

 
رخش ازمستی او راز می گفت

 
دو چشمش از شرر سوزنده تر بود


نگاهش همره صد شکوه می ریخت


شرار کینه بر پیراهن او


ز خشمی آتشین پیچیده می شد


به چنگش گوشه یی از دامن او


خروشی زد که دیدی ؟ شعله بودی

 
به بر بگذشتمت ، در من گرفتی


به سختی خرمنی را گرد کردم


به آسانی در این خرمن گرفتی


تو را دانسته بودم فتنه سازی


ولی از فتنه ات پروا نکردم


کجا تاج گلت بر سر نهادم


اگر خود را چنین رسوا نکردم ؟


بر این گفتار ، چندان تلخی افزود


که نازک خاطرم رنجید و آزرد


دلم پر خون شد و چشمم پر از اشک


غرورم پست شد ، نابود شد ،‌ مرد


نمی دانم ز من پاسخ چه بودش


به اشکی یا به آهی یا نگاهی


همین دانم که او این نکته دریافت


ز جان دردمند بیگناهی


مگو کز شعله ی دیوانه ی تو


مرا دامان چرا باید بسوزد


که گر این شعله خاموشی نگیرد


بسوزد آن چه را باید بسوزد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386  |
 شعری از بهبهانی
کابوس


همچو دودی کز آتشی خیزد


از تن خویشتن جدا گشتم


سر خوش و شادمان از این سودا


که ز بندی گران رها گشتم


نگهی سوی پیکر افکندم


سرد و آرام ، روی بستر بود


از غم چند لحظه پیش هنوز


چهره اش خسته ، دیده اش تر بود


نرم و آرام از شکاف دری


چنگ انداختم به پیکر شب


جان پر موج و نرم من لرزید


در سکوت خیال پرور شب


پر کشیدم و میان تاریکی


سر خوش و بی شکیب و بی آرام


گه در آمیختم به ناله ی جغد


گه به بانگ خروس بی هنگام


همره کاروانیان نسیم


از دل شهر شب گذر کردم


گوشه ی خوابگاه عاشق خود

 
جا گرفتم بر او نظر کردم


عاشق شوخ چشم خود سر من


روی بستر غنوده بود بهناز


فتنه ی چشم او نهان شده بود


زیر مژگان دلفریب دراز


بانگ بر او زدم که : سنگین دل


خفته یی ؟ گور خوابگاه تو باد


دیده بر هم نهاده یی آرام ؟


خک در دیده ی سیاه تو باد


چون سپند از میان بستر جست

 
از سر او پرید خواب گران


دیدگان دریده از بیمش


در پیم شد به هر طرف نگران

 
گفتمش از پی چه می گردی ؟


این منم ! انتقام خونینم


آمدم تا به سان سایه ی مرگ


دست در گردن تو بنشینم


پنجه های اثیری ی سردم


می دود در دو زلف چون شب تو


وین لب مرگزای ناپیدا


می زند داغ مرگ ، بر لب تو


بانگ زد : ای خیال ، ای کابوس


رحم کن ، پوزش مرا بپذیر


گفتمش : رحم برای تو ای بی رحم ؟


هیچ گه ، هیچ گه ، بمیر ،‌ بمیر


دست ا. شمعدان مرمر را


کرد پرتاب سوی گفته ی من


تا مگر بگسلد ز هم بدرد

 
پیکر از نظر نهفته من


خنده کردم ، چنان هراس انگیز


که ز رخ رنگ زندگیش پرید

 
ناله ی دلخراش جانکاهش


موج زد ،‌ بر جگر خراش کشید


پیکرش خسته بر زمین افتاد


در میان خموشی ی شب تار


گوش کردم ، نمی کشید نفس


دل او باز مانده بود از کار


نرم و آرام از شکاف دری


چنگ انداختم به پیکر شب


جان پر موج و نرم من لرزید


در سکوت خیال پرور شب


بازگشتم ،‌ به سوی کلبه ی خویش


کلبه تاریک بود و ماه نبود


خواستم در شوم به پیکر باز


هر چه کردم تلاش ، راه نبود

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386  |
 شعری از بهبهانی
فریاد شکسته

 
گفتم مگر به صبر فراموش من شوی


کی گفتم آفت خرد و خوش من شوی ؟


فریاد را به سینه شکستم که خوشترست


آگه به دردم از لب خاموش من شوی


سوزد تنم در آتش تب ای خیال او


ترسم بسوزمت چو هماغوش من شوی


بنگر به شمع سوخته از شام تا به صبح


تا باخبر ز حال شب دوش من شوی


ای اشک ، نقش عشق وی از جان من بشوی


شاید ز راه لطف ، خطا پوش من شوی


می نوشمت به عشق قسم ای شرنگ غم


کز دست او اگر برسی ،‌نوش من شوی


گر سر نهد به شانه ی من آفتاب من


ای آفتاب ،‌جلوه گر از دوش من شوی


سیمین ز درد کرده فراموش خویش را


اما تو کی شود که فراموش من شوی ؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386  |
 شعری از بهبهانی
 پیمان شکن


هر عهد که با چشم دل انگیز تو بستم


امشب همه را چون سر زلف تو ، شکستم


فریاد زنان ،‌ ناله کنان عربده جویان


زنجیر ز پای دل دیوانه گسستم


جز دل سیهی فتنه گری ، هیچ ندیدم


چندان که به چشمان سیاهت نگرستم

 
دوشیزه ی سرزنده ی عشق و هوسم را


در گور نهفتم به عزایش بنشستم

 


می خوردم و مستی ز حد افزودم و ، آنگاه

 

 
پیمان تو ببریدم و پیمانه شکستم


عشقت ز دل خون شده ام دست نمی شست


من کشتمش امروز بدین عذر که مستم


در پای کشم از سر آشفتگی وخشم


روزی اگر افتد دل سخت تو به دستم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386  |
 شعری از بهبهانی
کلاه نرگس


مباد عمر درین آرزو تباه کنم


که بی رقیب به رویت دمی نگاه کنم


تو دور از منی ای نازنین من ، بگذار


به یاد چشم تو این نامه را سیاه کنم


نیم چو پرتو مهتاب تا نخوانده ،‌شبی


به کنج خوابگهت جست و جوی راه کنم


ز عمر ،‌ صحبت اهل دلی ست حاصل من


درین محاسبه ، حاشا کگه اشتباه کنم


به غیر دوست که نازش به عالمی ارزد


نیاز پیش کسی گر برم ، گناه کنم


خمیده پشت ،‌ چو نگرس ،‌ نمی توانم زیست


درین امید که از تاج زر کلاه کنم


نخفت دیده ی سیمین ز تاب دوری دوست


به صدق دعویش ای شب ! تو را گواه کنم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386  |
 شعری از بهبهانی
ستاره در ساغر


صفحه ی خیالم را نقش آن کمان ابروست


این سر بلکش را کج خیالی از این روست


چشم و روی او با هم سازگار و ، من حیران


کاین سپیدی بخت است آن سیاهی ی جادوست


عقل ، ره نمی جوید در خیال مغشوشم


این کلاف سر در گم یادگار آن گیسوست


چون ستاره در ساغر ، چون شراره در مجمر


برق عشق سوزانش در دو دیده ی دلجوست


همچو گل مرا بینی ،‌ سرخ روی وخندان لب


گرچه هر دمم از غم ، نیش خار در پهلوست


شوخ پر گناهش را ، مست فتنه خواهش را


چشم دل سیاهش را عاشقانه دارم دوست


با خیال آن لبها ، گفته این غزل سیمین


لطف و شور و شیرینی در ترانه اش از اوست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386  |
 شعری از سیمین
شمع جمع


ای نازنین !‌ نگاه روان پرور تو کو ؟


وان خنده ی ز عشق پیام آور تو کو ؟


ای آسمان تیره که اینسان گرفته ای


بنما به من که ماه تو کو ؟ اختر تو کو ؟


ای سایه گستر سر من ،‌ ای همای عشق


از پا فتاده ای ز چه ؟ بال و پر تو کو ؟


ای دل که سوختی به بر جمع ، چون سپند

 
مجمر تو را کجا شد و خکستر تو کو ؟


آخر نه جایگاه سرت بود سینه ام ؟


سر بر کدام سینه نهادی سر تو کو ؟


ناز از چه کرده ای ، چو نیازت به لطف ماست ؟


آخر بگو که یار ز من بهتر تو کو


سودای عشق بود و گذشتیم مان ز جان


اما گذشت این دل سوداگر تو کو ؟


صدها گره فتاده به زلف و به کار من

 
دست گره گشای نوازشگر تو کو ؟


سیمین !‌ درخت عشق شدی پک سوختی


اما کسی نگفت که خکستر تو کو ؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386  |
 شعری از بهبهانی
موریانه ی غم


خنده ی شیرین من ،‌ ریا و فریب است


در دل من موج می زند غم دیرین


چهره ی شادان من ثبات ندارد


داروی تلخم نهان به ظاهر شیرین


اینه ی چشم های خویش بنازم


کز غم من پیش خلق ، راز نگوید


هر چه در او خیره تر نگاه بدوزی


با تو به جز حالت تو باز نگوید


زان همه دردی که پاره کردم دلم را


خاطر کس رابه هیچ روی خبر نیست


غنچه ی نشکفته ام که پای صبا را


بر دل صد چک من توان گذر نیست


آه شما دوستان کوردل من


دیده ی ظاهر شناس خویش ببندید


سر خوشی ی خویشتن ز غیر بجویید


رنجه مرا بیش از این ز خود مپسندید


دست بردارید ، از سرم که در این شهر


کس چون من آشفته و غمین و دژم نیست

 
در دل من این چنین عمیق نکاوید


زانکه دلم را به جز تباهی ی غم نیست

 
من بت چوبین کهنه معبد عشقم

 
جسم مرا موریانه خورد و خراشید


دست ازین پیکر تباه بدارید


قالب پوسیده را به خک مپاشید



 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386  |
 شعری از بهبهانی
آرزو


آه ، ای تیر ای تیر دلدوز


باز در زخم جانی نشستی


آه ، ای خار ای خار جانسوز


باز در دیدگانم شکستی


.ای ، ای گرگ ای گرگ وحشی


چنگ و دندان به جانم فشردی


این جگرگاه بود ،‌ آن جگر بود


این که بشکافتی ، آن که خوردی


آتش ای آتش ای شعله ی مرگ


سوختی ، سوختی پیکرم را


مشت خکستری ماند از من


سوختی باز خکسترم را


ای توانسوز ،‌ درد روانکاه

 


رفت جانم ، ز جانم چه خواهی ؟

 


ناله ام مرد در ناتوانی

 


از تن ناتوانم چه خواهی ؟


غیرت و رشک او آتشم زد


جان پر مهر من کینو جو شد


آرزویش به دل مرد و زین پس


مرگ او در دلم آرزو شد


دیده ی دیده بر دیگرانش


سرد و خاموش و بی نور ، خوشتر


لعل خندیده بر دمشنانش


بسته در تنگی ی گور ، خوشتر

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386  |
 شعری از بهبهانی
اذان

 


در پس آن قله های نیلفام


شد نهان خورشید با آن دلکشی


شام بهت آلود می اید فرود


همره حزن و سکوت و خامشی


راست گویی در افق گسترده اند


مخمل بیدار و خواب آتشی


نقش های مبهمی آمد پدید

 
روز و شب در یکدگر آمیختند

 
آتش انگیزان مرموز سپهر


هر کناری آتشی انگیختند


ابرها چون شعله ها و دودها


سر به هم بردند و در هم ریختند


می رباید آسمان لاله رنگ


بوسه ها از قله ی نیلوفری


زهره همچون دختران عشوه کار


می فروشد نازها بر مشتری


بی خبر از ماجرای آسمان


می کند با دلبری خنیاگری


سروها و کاج های سبزگون


ایستاده در شعاع سرخ رنگ


سبز پوشان کرده بر سر ، گوییا


پرنیانی چادر سرخ قشنگ


سوده ی شنگرف می پاشد سپهر


بر سر کوه و درخت و خک و سنگ


مسجد و آن گنبد میناییش


چون عروسی با حیا سرد و خموش


در کنارش نیلگون گلدسته ها


همچو زیبا دختران ساقدوش


در سکوت احترام انگیز شام


بانگ جان بخش اذان اید به گوش


این صدا پیغام مهر و دوستی است


قاصد آرامش و صلح و صفاست


گوید : ای مردم !‌ به جز او کیست ؟ کیست

 

 


آن که می جویید و پنهان در شماست ؟

 


هرچه خوبی ، هر چه پکی ،‌ هرچه نور

 


اوست

 


آری اوست

 

 
ای او ... خداست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386  |
 شعری از بهبهانی
حریر ابر


دیدم همان فسونگر مژگان سیاه بود


بازش هزار راز نهان در نگاه بود


عشق قدیم و خاطره ی نیمه جان او


در دیده اش چو روشنی ی شامگاه بود


آن سایه ی ملال به مهتاب گون رخش


گفتی حریر ابر به رخسار ماه بود


پرسیدم از گذشته و ، یک دم سکوت کرد


حزنش به مرگ عشق عزیزی گواه بود


از آشتی نبود فروغی بهدیده اش


این آسمان ،‌ دریغ ! ز هر سو سیاه بود


بر دامنش نشستم و ، دورم ز خویش کرد

 
قدرم نگر ، که پست تر از گرد راه بود


از دیده یی فتاد و برون شد ز سینه یی


سیمین دلشکسته مگر اشک و آه بود

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386  |
 شعری از سیمین بهبهانی
جای پا


در پهن دشت خاطر اندوهبار من


برفی به هم فشرده و زیبا نشسته است


برفی که همچو مخمل شفاف شیر فام


بر سنگلاخ وی ، ره دیدار بسته است


آرام و رنگ باخته و بیکران و صاف

 
یعنی نشان ز سردی و بی مهری ی من است


در دورگاه تار و خموش خیال من


این برف سال هاست که گسترده دامن است


چندین فرو نشستگی و گودی ی عمیق


در صافی ی سفید خموشی فزای اوست


می گسترم نگاه اسفبار خود بر او


بر می کشم خروش که : این جای پای اوست

 
ای عشق تازه ، چشم امیدم به سوی توست


این دشت سرد غمزده را آفتاب کن


این برف از من است ،‌ تو این برف را بسوز


این جای پا ازوست ،‌ تو او را خراب کن

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386  |
 شعری از سیمین بهبهانی
عطر پرکنده


بازگو، ای به کنار دگری خفته ی من!


چه کند با غم تو این دل آشفته ی من؟


وه که امروز پرکنده تر از بوی گل است


خاطر جمع تر از غنچه ی نشکفته ی من!


آفتاب ِ نگه ِ‌ گرم تو را می جوید


این دل ِ سردتر از بر ف ِ فروخفته ی من


یاد از آن روز که انگشت تو اشکم بسترد


خاتم دست تو شد گوهر ناسُفته ی من


شاهد آتش عشق تو که گرم است هنوز


شعله هایی ست که سر می کشد از گفته ی من


چه کنم؟ دل به که بندم؟ به کجا روی کنم؟


بازگو، ای به کنار دگری خفته ی من!




سیمین بهبهانی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و سوم دی 1386  |
 
 
بالا