تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 شعری از مولانا
آمده ام که سر نهم عشق ترا بسر برم


ور تو بگوئیم که نی, نی شکنم شکر برم


آمده ام چو عقل و جان از همه دیدها نهان

 
تاسوی جان و دیدگان مشعله نظر برم


آمده ام که ره زنم بر سر گنج شه زنم


آمده ام که زر برم , زر نبرم خبر برم


گر شکند دل مرا جان بدهم بدل شکن


گر زسرم کله برد من ز میان کمر برم


اوست نشسته در نظر من بکجا نظر کنم


اوست گرفته شهر دل من بکجا سفر برم


آنکه ز زخم تیر او کوه شکاف میکند


پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم


گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود


تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم


آنکه ز تاب روی او نور صفا بدل کشد


وانکه ز جوی حسن او آب سوی جگر برم


در هوس خیال او همچو خیال گشته ام


وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم


این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور, نمی خوری پیش کس دگر برم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه دهم مرداد 1387  |
 شعری از مولانا
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم///دولت عشق آمد و

 

من دولت

 

پاینده شدم/


دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا///زهره شیر است مرا

 

زهره

 

تابنده شدم/


گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای ///رفتم دیوانه شدم

 

 سلسله

 

 بندنده شدم/


گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای///رفتم و

 

سرمست

 

شدم وز طرب آکنده شدم/


گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای///پیش رخ زنده

 

کنش

 

کشته و افکنده شدم/


گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی///گول شدم

 

هول شدم وز

 

همه برکنده شدم/


گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی///جمع نیم ش

 

مع نیم دود

 

 پراکنده شدم/


گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری///شیخ نیم پیش

 

نیم امر تو

 

را بنده شدم/


گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم///در هوس بال و پ

 

رش بی‌پر و

 

پرکنده شدم/


گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو///زانک من از لطف و کرم

 

سوی تو

 

آینده شدم/


گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن///گفتم آری نکنم ساکن و

 

باشنده شدم/


چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم///چونک زدی بر سر

 

 من پست

 

 و گدازنده شدم/


تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم///اطلس نو بافت دل

 

م دشم

 

ن این ژنده شدم/


صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر///بنده و خربنده بدم

 

شاه و

 

خداونده شدم/


شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو///کمد او در بر من با وی

 

ماننده

 

شدم/


شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم///کز نظر وگردش او

 

نورپذیرنده

 

 شدم/


شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک///کز کرم و بخشش او

 

روشن

 

 بخشنده شدم/


شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق///بر زبر هفت طبق اختر

 

رخشنده شدم/


زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم///یوسف بودم ز کنون

 

یوسف

 

زاینده شدم/


از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر///کز اثر گريه تو

 

گلشن بي

 

 بنده شدم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام تیر 1387  |
 شعری از مولانا
باز آمدم , باز آمدم , از پيش آن يار آمدم


در من نگر , در من نگر , بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم , شاد آمدم , از جمله آزاد آمدم


چندين هزاران سال شد تا من بگفتار آمدم

آنجا روم , آنجا روم , بالا بدم بالا روم


بازم رهان , بازم رهان کاينجا بزنهار آمدم

من مرغ لاهوتی بدم , ديدی که ناسوتی شدم


دامش نديدم ناگهان در وی گرفتار آمدم

من نور پاکم ای پسر , نه مشت خاکم مختصر


آخر صدف من نيستم , من در شهوار آمدم

ما را بچشم سر مبين , ما را بچشم سر ببين


آنجا بيا , ما را ببين کاينجا سبکسار آمدم

از چار مادر برترم وز هفت آبا نيز هم


من گوهر کانی بدم کاينجا بديدار آمدم

يارم به بازار آمدست , چالاک و هشيار آمدست


ورنه ببازارم چه کار ويرا طلب کار آمدم

ای شمس تبريزی , نظر در کل عالم کی کنی


کاندر بيابان فنا جان و دل افکار آمدم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387  |
 شعری زیبا از مولانا
من بیخود و تو بیخود ما را که برد خانه


من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه


در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم


هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه


جانا بخرابات آ تا لذت جان بینی


جانرا چه خوشی باشد بی صحبت جانانه‏


هر گوشه یکی مستی دستی زبر دستی


وان ساقی هر هستی با ساغر شاهانه‏


تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می


زین وقف بهشیاران مسپار یکی دانه‏


ای لولی بربط زن تو مست تری یا من‏


ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه‏


از خانه برون رفتم مستیم بپیش آمد‏


در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه‏


چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد‏


وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه


گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان‏


نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه‏


نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل‏


نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه‏


گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت


گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه


من بی دل و دستارم در خانل خمّارم‏


یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه‏


در حلقۀ لنگانی می باید لنگیدن


این پند ننوشیدی از خواجۀ علیانه


سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی


برخاست فغان آخر از استتن حنانه‏


شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی


اکنون که درافکندی صد فتنۀ فتانه‏

 

مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه هفدهم تیر 1387  |
 شعری از مولانا
درين سرما سر ما داري امروز

 

 دل عيش و تماشا داري امروز



ميفكن نوبت عشرت به فردا

 

 چو آسايش مهيا داري امروز

 


بگستر بر سر ما سايه خود

 

  كه خورشيدانه سيما داري امروز

 


درين خمخانه ما را ميهمان كن

 

 بدان همسايه كانجا داري امروز

 


نقاب از روي سرخ او فرو كش

 

  كه در پرده حميرا داري امروز

 


در اشكن كشتي انديشه ها را

 

 كه كفي همچو دريا داري امروز


سري از عين و شين و قاف برزن

 

 كه صد اسم و مسما داري امروز

 


خمش باش و مدم در ناي منطق

 

 كه مصر و نيشكرها داري امروز


مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هشتم خرداد 1387  |
 شعری از مولانا
آنكس كه ترا دارد از عيش چه كم دارد

 

 وانكس كه ترا بيند اي ماه چه غم دارد


.
از رنگ بلور تو شيرين شده جور تو

 

 هرچند كه جور تو بس تند قدم دارد

 


اي نازش حور از تو وي تابش نور از تو

 

 اي آنك دو صد چون مه شاگرد و حشم دارد

 


ور خود حشمش نبود خورشيد بود تنها

 

 آخر حشم حسنش صد طبل و علم دارد



بس عاشق آشفته آسوده و خوش خفته

 

 در سايه آن زلفي كو حلقه و خم دارد



گفتم به نگار من كز جور مرا مشكن

 

 گفتا به صدف ماني كو در بشكم دارد

 


تا نشكني اي شيدا آن در نشود پيدا

 

 آن در بت من باشد يا شكل بتم دارد



شمس الحق تبريزي بر لوح چو پيدا شد

 

  والله كه بسي منت بر لوح و قلم دارد



مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387  |
 شعری از مولانا
اي كه به هنگام درد راحت جاني مرا

 

 وي كه به تلخي فقر گنج رواني مرا


آنچه نبردست و هم عقل نديدست و فهم

 

 از تو بجانم رسيد قبله ازاني مرا

 


از كرمت من بناز مي نگرم در بقا

 

 كي بفريبد شها دولت فاني مرا



نغمت آنكس كه او مژده تو آورد

 

 گرچه بخوابي بود به ز اغاني مرا



در ركعات نماز هست خيال تو شه

 

 واجب و لازم چنانك سبع مثاني مرا



در گنه كافران رحم و شفاعت تراست

 

 مهتري و سروري سنگ دلاني مرا


گر كرم لايزال عرضه كند ملكها

 

 پيش نهد جمله اي كنز نهاني مرا

 


سجده كنم من ز جان روي نهم من به خاك

 

 گويم ازينها همه عشق فلاني مرا


عمر ابد پيش من هست زمان وصال

 

 زانك نگنجد درو هيچ زماني مرا

 


عمر اوانيست و وصل شربت صافي در آن

 

  بي تو چه كار آيدم رنج اواني مرا

 


بيست هزار آرزو بود مرا پيش از اين

 

 در هوسش خود نماند هيچ اماني مرا



از مدد لطف او ايمن گشتم از آنك

 

 گويد سلطان غيب لست تراني مرا

 


گوهر معني اوست پر شده جان و دلم

 

 اوست اگر گفت نيست ثالث و ثاني مرا



رفت وصالش به روح جسم نكرد التفات

 

  گرچه مجرد ز تن گشت عياني مرا


پير شدم از غمش ليك چو تبريز را

 

 نام بري بازگشت جمله جواني مرا



مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  |
 شعری از مولانا
اي يار ما دلدار ما اي عالم اسرار ما

 

 اي يوسف ديدار ما اي رونق بازار ما



نك بردم امسال ما خوش عاشق آمد پار ما

 

 ما مفلسانيم و تويي صد گنج و صد دينار ما

 


ما كاهلانيم و تويي صد حج و صد پيكار ما

 

 

ما خفتگانيم و تويي صد دولت بيدار ما

 


ما خستگانيم و تويي صد مرهم بيمار ما

 

 ما بس خرابيم و تويي هم از كرم معمار ما



من دوش گفتم عشق را اي خسرو عيار ما

 

 سر در مكش منكر مشو تو برده اي دستار ما

 


واپس جوابم داد او ني از توست اين كار ما

 

 

 چون هرچ گويي وادهد همچون صدا كهسار ما

 


من گفتمش خود ما كهيم و اين صدا گفتار ما

 

 

 زيرا كه كه را اختياري نبود اي مختار ما



مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387  |
 شعری از مولانا
اي يوسف آخر سوي اين يعقوب نابينا بيا

 

 اي عيسي پنهان شده بر طارم مينا بيا



از هجر روزم قير شد دل چون كمان بد تير شد

 

 يعقوب مسكين پير شد اي يوسف برنا بيا



اي موسي عمران كه در سينه چه سيناهاستت

 

  گاوي خدايي مي كند از سينه سينا بيا



رخ زعفران رنگ آمدم خم داده چون چنگ آمدم

 

 در گور تن تنگ آمدم اي جان با پهنا بيا

 


چشم محمد بانمت واشوق گفته در غمت

 

 زان طره اي اندر همت اي سر ارسلنا بيا



خورشيد پيشت چون شفق اي برده از شاهان سبق

 

 اي ديده بينا به حق وي سينه دانا بيا



اي جان تو و جانها چو تن بي جان چه ارزد خود بدن

 

 دل داده ام دير است من تا جان دهم جانا بيا


.
تا برده اي دلرا گرو شد كشت جانم در درو

 

 اول تو اي دردا برو و آخر تو درمانا بيا



اي تو دوا و چاره ام نور دل صد پاره ام

 

 اندر دل بيچاره ام چون غير تو شد لا بيا

 


نشناختم قدر تو من تا چرخ مي گويد ز فن

 

 دي بر دلش تيري بزن دي بر سرش خارا بيا

 


اي قاب قوس مرتبت وان دولت با مكرمت

 

 كس نيست شاها محرمت در قرب او ادني بيا



اي خسرو مه وش بيا اي خوشتر از صد خوش بيا

 

 اي آب و اي آتش بيا اي در و اي دريا بيا

 


مخدوم جانم شمس دين از جاهت اي روح الامين

 

 تبريز چون عرش مكين از مسجد اقصي بيا

 


مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387  |
 شعری از مولانا
در دل و جان خانه كردي عاقبت

 

 هر دو را ديوانه كردي عاقبت


آمدي كاتش درين عالم زني

 

 وا نگشتي تا نكردي عاقبت



اي ز عشقت عالمي ويران شده

 

 قصد اين ويرانه كردي عاقبت



من ترا مشغول مي كردم دلا

 

 ياد آن افسانه كردي عاقبت



عشق را بي خويش بردي در حرم

 

 عقل را بيگانه كردي عاقبت



يا رسول الله ستون صبر را

 

 استن حنانه كردي عاقبت



شمع عالم بود لطف چاره گر

 

 شمع را پروانه كردي عاقبت



يك سرم اين سوست يك سر سوي تو

 

 دو سرم چون شانه كردي عاقبت

 


دانه اي بيچاره بودم زير خاك

 

 دانه را دردانه كردي عاقبت

 


دانه اي را باغ و بستان ساختي

 

  خاك را كاشانه كردي عاقبت



اي دل مجنون و از مجنون بتر

 

 مردي و مردانه كردي عاقبت



كاسه سر از تو پر از تو تهي

 

 كاسه را پيمانه كردي عاقبت

 


جان جانداران سركش را به علم

 

 عاشق جانانه كردي عاقبت



شمس تبريزي كه مر هر ذره را

 

 روشن و فرزانه كردي عاقبت



مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 شعری از مولانا
مگر اين دم سر آن زلف پريشان شده است *

 

 كه چنين مشك تتاري عبرافشان شده است



مگر از چهره او باد صبا پرده ربود

 

 كه هزاران قمر غيب درخشان شده است

 


هست جاني كه ز بوي خوش او شادان نيست

 

 گرچه جان بو نبرد كو ز چه شادان شده است



اي بسا شاد گلي كز دم حق خندانست

 

 ليك هر جان بنداند ز چه خندان شده است

 


آفتاب رخش امروز زهي خوش كه بتافت

 

 كه هزاران دل ازو لعل بدخشان شده است



عاشق آخر ز چه رو تا به ابد دل ننهد

 

 بر كسي كز لطفش تن همگي جان شده است



مگرش دل سحري ديد بدانسان كه ويست

 

 كه از آن ديدنش امروز بدين سان شده است



تا بديدست دل آن حسن پريزاد مرا

 

 شيشه بر دست گرفتست و پري خوان شده است

 


بر درخت تن اگر باد خوشش مي نوزد

 

 

 پس دو صد برگ دو صد شاخ چه لرزان شده است



بهر هر كشته او جان ابد گر نبود

 

 جان سپردن بر عاشق ز چه آسان شده است

 


از حيات و خبرش با خبران بي خبرند

 

 كه حيات و خبرش پرده ايشان شده است


گرنه در ناي دلي مطرب عشقش بدميد

 

  هر سر موي چو سر ناي چه نالان شده است



شمس تبريز ز بام ار نه كلوخ اندازد

 

 سوي دل پس ز چه جانهاش چو دربان شده است



مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 شعری از مولانا
عجب سروي عجب ماهي عجب ياقوت مرجاني

 

 عجب عقلي عجب عشقي عجب جسمي عجب جاني



عجب لطف بهاري توعجب ميرشكاري تو

 

 درآن غمزه چه داري تو بزيرلب چه مي خواني



عجب حلواي قندي تو اميري بي گزندي تو

 

 عجب ماهي بلندي تو كه گردون را بگرداني



عجب تر از عجايب ها خبير از جمله غايب ها

 

 امان اندر نوايب ها به تدبير واداداني


زحد بيرون به شيريني چو عقل كل به ره بيني

 

  ز بي خشمي و بي كيني به غفران خدا ماني

 


زهي حسن خدايانه چراغ وشمع هرخانه *

 

 زهي استاد فرزانه زهي خورشيد رباني



زهي پربخش اين لنگان زهي شادي دلتنگان

 

  همه شاهان وسرهنگان غلام اند و تو سلطاني


به هر چيزي كه آسيبي كني آن چيز جان گردد

 

 چنان گردد كه از عشقش بخيزد صد پريشاني



يكي نيمي جهان خندان يكي نيمي جهان گريان

 

  ازيرا شهد پيوندي ازيرا زهر هجراني



دهان عشق مي خندد دوچشم عقل مي گريد

 

 كه حلوا سخت شيرينست و حلوائيش پنهاني


مروح كن دل و جانرا دل تنگ و پريشان را

 

 گلستان ساز زندان را برين ارواح زنداني



تويي ماهي منم جانان به لشكرگاه زيبايي

 

 كه سلطان سلاطيني وخوبان راتوطغرايي



بدين مفتاح كاوردم گشاده ترنشد مخزن

 

 كليد ديگرش سازم به ترجيعش كنم روشن


..
مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه سی و یکم فروردین 1387  |
 شعری از مولوی
نازار دلي را كه تو جانش باشي


معشوقه پيدا و نهانش باشي


زان مي ترسم كه از دل آزردن تو


دل خون شود و تو در ميانش باشي


داني كه به ديدار تو چونم تشنه


هر لحظه كه بينمت فزونم تشنه


من تشنه آن دو چشم مخمور توام


عالم همه زين سبب به خونم تشنه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 شعری از مولوی
بوي باغ و گلستان آيد همي

 

 بوي يار مهربان آيد همي

 


.
از نثار جوهر يارم مرا

 

 آب دريا تا ميان آيد همي


با خيال گلستانش خار زار

 

نرمتر از پرنيان آيد همي



از چنين نجار يعني عشق او

 

 نردبان آسمان آيد همي


جوع كلبم را ز مطبخهاي جان

 

 لحظه لحظه بوي نان آيد همي



زان در و ديوارهاي كوي دوست

 

 عاشقان را بوي جان آيد همي



يك وفا مي آر و مي بر صد هزار

 

 اينچنين را آنچنان آيد همي



هر كه ميرد پيش حسن روي دوست *

 

 نا بمرده در جنان آيد همي


كاروان غيب مي آيد به عين

 

 ليك ازين زشتان نهان آيد همي


نغز رويان سوي زشتان كي روند

 

 بلبل اندر گلبنان آيد همي


پهلوي نرگس برويد ياسمين

 

 گل به غنچه خوش دهان آيد همي



اين همه رمزست و مقصود اين بود

 

* كان جهان اندر جهان آيد همي



همچو روغن در ميان جان شير

 

* لامكان اندر مكان آيد همي

 


همچو عقل اندر ميان خون و پوست

 

  بي نشان اندر نشان آيد همي



وز وراي عقل عشق خوبرو

 

 مي بكف دامن كشان آيد همي


وز وراي عشق آنكش شرح نيست *

 

 جز همين گفتن كه آن آيد همي



بيش از اين شرحش توان كردن و ليك

 

 از سوي غيرت سنان آيد همي


تن زنم زيرا ز حرف مشكلش *

 

 هر كسي را صد گمان آيد همي

مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه نهم فروردین 1387  |
 شعری از مولانا
به دلم چه آذر آمد چو خيال تو درآمد *

 

 دو جهان بهم برآمد تو چنين شكر چرايي



تو در آن دو رخ چه داري كه فكندي از عياري

 

 دو هزار بي قراري تو چنين شكر چرايي



چو بدان لطيف خنده همه را بكرده بنده

 

 ز دم تو مرده زنده تو چنين شكر چرايي


چو صفات حسن ايزد عرقت به بحر ريزد

 

  دو هزار موج خيزد تو چنين شكر چرايي



چو دو زلف تست طوقم ز شراب تست شوقم

 

 بنگر كه در چه ذوقم تو چنين شكر چرايي



ز گلت سمن فنا شد همه مكر و فن فنا شد

 

 من و صد چو من فنا شد تو چنين شكر چرايي


چه جمال جانفزايي كه ميان جان مايي

 

  تو به جان چه مي نمايي تو چنين شكر چرايي



چو بدان تو راه يابي چو هزار مه بتابي

 

 تو چه آتش و چه آبي تو چنين شكر چرايي


غم عشق تو پياده شده قلعه ها گشاده

 

 به سپاه نور ساده تو چنين شكر چرايي



همه زنگ را شكسته شده دست جمله بسته

 

 شه چين بس خجسته تو چنين شكر چرايي



تو چراغ طور سينا تو هزار بحر و مينا

 

 به جز از تو جان مبينا تو چنين شكر چرايي



مولان

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هفتم فروردین 1387  |
 شعری از مولوی
همه چون ذره روزن ز غمت گشته هوايي

 

 همه دردي كش و شادان كه تو در خانه مايي



همه ذرات پريشان همه كاليوه و شادان

 

 همه دستك زن و گويان كه تو خورشيد لقايي



همه در بخت شكفته همه با لطف تو خفته

 

  همه در وصل بگفته كه خدايا تو كجايي

 


همه همخوابه رحمت همه پرورده نعمت

 

 همه شه زاده دولت شده در دلق گدايي



چو من اين وصل بديدم همه آفاق دويدم

 

 طلبيدم نشنيدم كه چه بد نام جدايي


بجز از باطن عاشق بود آن باطل عاشق

 

 كه وراي دل عاشق همه فعلست و دغايي



تو بر آن وصل خدايي تو بر آن روح بقايي

 

 مده از جهل گوايي هله تا ژاژ نخايي



مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه ششم فروردین 1387  |
 شعری از مولوی

جان جهان دوش کجا بوده اي


ني غلطم در دل ما بوده اي


آه که من دوش چه سان بوده ام


آه که تو دوش که را بوده اي


رشک برم کاش قبا بودمي


چون که در آغوش قبا بوده اي


زهره ندارم که بگويم ترا


بي من بيچاره کجا بوده اي


آينه اي رنگ تو عکس کسيست


تو ز همه رنگ جدا بوده اي


رنگ رخ خوب تو آخر گواست


در حرم در حرم


در حرم لطف خدا بوده اي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386  |
 شعری از مولانا
در خانه خود يافتم از شاه نشاني

 

 انگشتري لعل و كمر خاصه كاني


دوش آمده بودست و مرا خواب ببرده

 

 آن شاه دلارامم و آن محرم جاني



بشكسته دو صد كاسه و كوزه شه من دوش

 

 از عربده مستانه بدان شيوه كه داني



گويي كه گزيدست ز مستي رخ من بر

 

 كز شاه رخ من بر كاريست نهاني



امروز درين خانه همي بوي نگارست

 

 زين بوي به هر گوشه نگاريست عياني


خون در تن من باده صرفست ازين بوي

 

 هر موي ز من هندوي مستست شباني

گوشي بنه و نعره مستانه شنو تو

 

 از قامت چون چنگ من الحان اغاني


هم آتش و هم باده و خرگاه چو نقدست

 

 پيران طريقت بپذيرند جواني


در آينه شمس حق و دين شه تبريز

 

 هم صورت كل شهره و هم بحر معاني


مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386  |
 شعری از مولوی
محتسب، مستی به ره دیدو گریبانش گرفت

 

  مست گفت: ای دوست، این پیراهن است،

 

 افسار نیست


گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می روی

 

 گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست


گفت: می بایدتو را تا خانه قاضی بریم

 

 گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست


گفت: نزدیگ است والی را سرای، آنجا شویم

 

 گفت: والی از کجا در خانه خمار نیست؟


گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب

 

 گفت: مسجد خوابگاه مردم بد کار نیست


گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

 

 گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست


گفت: از بهر غرامت، جامه ات بیرون کنم

 

 گفت: پوسیده ست، جز نقشی ز پود و تار نیست


گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

 

 گفت: در سر عقل باید ، بی کلاهی عار نیست


گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی

 

 گفت: ای بیهوده گو، حرف کم و بسیار نیست


گفت: باید حد زنند هشیار مردم، مست را

 

 گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386  |
 شعری از مولوی
تو نه چناني كه منم من نه چنانم كه تويي

 

 تو نه بر آني كه منم من نه برآنم كه تويي



من همه در حكم توام تو همه در خون مني

 

 گر مه و خورشيد شوم من كم از آنم كه تويي


با همه اي رشك پري چون سوي من بر گذري

 

 باش چنين تيز مران تا كه بدانم كه تويي



دوش گذشتي ز درم بوي نبردم ز تو من

 

 كرد خبر گوش مرا جان و روانم كه تويي


چون همه جان رويد و دل همچو گياه خاك درت

 

 جان و دلي را چه محل اي دل و جانم كه تويي



اي نظرت ناظر ما اي چو خرد حاضر ما

 

 ليك مرا زهره كجا تا به جهانم كه تويي


چون تو مرا گوش كشان بردي از آنجا كه منم

 

 بر سر آن منظره ها هم بنشانم كه تويي



مستم و تو مست ز من سهو و خطا جست ز من

 

 من نرسم ليك بدان هم تو رسانم كه تويي


زين همه خاموش كنم صبر و صبر نوش كنم

 

 عذر گناهي كه كنون گفت زبانم كه تويي



مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386  |
 شعری از مولوی
در دل و جان خانه کردی عاقبت


هر دو را ویرانه کردی عاقبت


امدی کاتش در این عالم زنی


وا نگشتی تا نکردی عاقبت


ای ز عشقت عالمی ویران شده


قصد این ویرانه کردی عاقبت


ای دل مجنون و از مجنون بدتر!


مردی مردانه کردی عاقبت


عشق را بی خویش بردی در حرم


عقل را دیوانه کردی عاقبت


شمع عالم بود عقل چاره گر


شمع را پروانه کردی عاقبت


من تورا مشغول می کردم دلا


یاد ان افسانه کردی عاقبت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هشتم اسفند 1386  |
 شعری از مولوی
صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد


بنگر بسوی دردی که ز کس دوا ندارد


ز صبا همی شنیدم خبری که می پریدم


ز غمت کنون دل من خبر از صبا ندارد


ز فلک فتاد تشتم به محیط غرقه گشتم


به درون بحر جز تو دلم اشنا ندارد


همه عمر ایچنینم نبوداست شاد و خرم


به حق جفای یاری که به کس وفا ندارد


برویم مست امشب به وثاق ان شکر لب


که به جان کم گریزم چو کسی قبا ندارد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هشتم اسفند 1386  |
  شمس تبریزی ومولوی
من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه


من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه



در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم


هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه



جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی


جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جانانه



هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی


و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه



تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می


زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه



ای لولی بربط زن تو مستتری یا من

 


ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه



از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد


در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه



چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد


وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه



گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان


نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه



نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل


نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه



گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت


گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه



من بی‌دل و دستارم در خانه خمارم

 


یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه



در حلقه لنگانی می‌باید لنگیدن

 


این پند ننوشیدی از خواجه علیانه



سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی

 


برخاست فغان آخر از استن حنانه



شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی

 


اکنون که درافکندی صد فتنه فتانه

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه چهارم اسفند 1386  |
 شعری از مولوی
آمده ام که سر نهم عشق ترا بسر برم


ور تو بگوئیم که نی, نی شکنم شکر برم


آمده ام چو عقل و جان از همه دیدها نهان


تاسوی جان و دیدگان مشعله نظر برم


آمده ام که ره زنم بر سر گنج شه زنم


آمده ام که زر برم , زر نبرم خبر برم


گر شکند دل مرا جان بدهم بدلشکن


گر زسرم کله برد من ز میان کمر برم


اوست نشسته در نظر من بکجا نظر کنم


اوست گرفته شهر دل من بکجا سفر برم


آنکه ز زخم تیر او کوه شکاف میکند


پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم


گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود


تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم


آنکه ز تاب روی او نور صفا بدل کشد


وانکه ز جوی حسن او آب سوی جگر برم


در هوس خیال او همچو خیال گشته ام


وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم


این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من


گفت بخور, نمی خوری پیش کس دگر برم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386  |
 شعری از مولوی
بگفتم عذر با دلبر كه بيگه بود و ترسيدم

 

 جوابم داد كاي زيرك بگاهت نيز هم ديدم


.
بگفتم اي پسنديده چو ديدي گير ناديده

 

 بگفت او ناپسندت را به لطف خود پسنديدم


بگفتم گرچه شد تقصير دل هرگز نگرديدست

 

 بگفت آنرا هم از من دان كه من از دل نگرديدم



بگفتم هجر خونم خورد بشنو آه مهجوران

 

 بگفت آن دام لطف ماست كندر پات پيچيدم



چو يوسف كابن يامين را به مكر از دشمنان بستد

 

 ترا هم متهم كردند و من پيمانه دزديدم



بگفتم روز بيگاهست و بس ره دور گفتا رو

 

 به من بنگر به ره منگر كه من ره را نور ديدم


بگاه و بيگه عالم چه باشد پيش اين قدرت

 

* كه من اسرار پنهان را برين اسباب نبريدم


اگر عقل خلايق را همه بر همدگر بندي

 

 نيابد سر لطف ما مگر آن جان كه بگزيدم


..
مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه دوازدهم بهمن 1386  |
 شعری از مولوی
چنان مستم چنان مستم من امروز

 كه از چنبر برون جستم من امروز



چنان چيزي كه در خاطر نيايد

 چنانستم چنانستم من امروز


بجان با آسمان عشق رفتم

 به صورت گر درين پستم من امروز


گرفتم گوش عقل و گفتم اي عقل

 برون رو كز تو وارستم من امروز



بشوي اي عقل دست خويش از من

 كه در مجنون بپيوستم من امروز



به دستم داد آن يوسف ترنجي

 كه هر دو دست خود خستم من امروز



چنانم كرد آن ابريق پر مي

 كه چندين خنب بشكستم من امروز



نمي دانم كجايم ليك فرخ

 مقامي كندرو هستم من امروز



بيامد بر درم اقبال نازان

 ز مستي در برو بستم من امروز


چو واگشت او پي او مي دويدم

 

 دمي از پاي ننشستم من امروز


چو نحن اقربم معلوم آمد

 

 دگر خود را بنپرستم من امروز


مبند آن زلف شمس الدين تبريز

 كچون ماهي درين شستم من امروز

مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه دهم بهمن 1386  |
 شعری از مولوی
عاشقان بر درت از اشك چو باران كارند

 

 خوش بهر قطره در صد گوهر جان بردارند



همه از كار از آن روي معطل شده اند

 

 چو از آن سر نگري موي به مو در كارند

 


گرچه بي دست و دهانند درختان چمن

 

 

 ليك سرسبز و فزاينده و دردي خوارند

 



صدهزارند و ليكن همه يك نور شوند

 

 

 شمعها يك صفتند ار به عدد بسيارند

 



نورهاشان بهم اندر شده بي حد و قياس

 

  چون برآيد مه تو جمله به تو بسپارند

 


چشمهاشان همه وامانده در بحر محيط

 

 

* لب فرو بسته از آن موج كه در سر دارند

 


اي بسا جان سليمان نهان همچو پري

 

 

* كه به لشكر گهشان مور نمي آزارند

 


هست اندر پس دل واقف ازين جاسوسي

 

 

 كو بگويد همه اسرار گرش بفشارند

 

 


بي كليديست كچون حلقه ز در بيرونند

 

 

 

  ورنه هر جزو از آن نقده كل انبارند

 


اين بدن تخت شه و چار طبايع پايش

 

 

 تاجداران فلك تخت به تو نگذارند

 


.
شمس تبريز اگر تاج بقا مي بخشد *

 

 

 دل و جان را تو بشارت ده اگر بيدارند

 


مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوم بهمن 1386  |
 شعری از مولانا
دل من راي تو دارد سر سوداي تو دارد

 

 

 رخ فرسوده زردم غم صفراي تو دارد

 


سر من مست جمالت دل من دام خيالت

 

 

 گهر ديده نثار كف درياي تو دارد

 



ز تو هر هديه كه بردم به خيال تو سپردم

 

 

 كه خيال شكرينت فر و سيماي تو دارد

 



غلطم گرچه خيالت به خيالات نماند

 

 

 همه خوبي و ملاحت ز عطاهاي تو دارد

 



گل صد برگ به پيش تو فرو ريخت ز خجلت

 

 

 كه گمان برد كه او هم رخ رعناي تو دارد

 



سر خود پيش فكنده چو گنه كار تو عرعر

 

 

 كه خطا كرد و گمان برد كه بالاي تو دارد

 


جگر و جان عزيزان چو رخ زهره فروزان

 

 

* همه چون ماه گدازان كه تمناي تو دارد

 


دل من تابه حلوا ز بر آتش سودا

 

 

 اگر از شعله بسوزد نه كه حلواي تو دارد

 



هله چون دوست به دستي همه جا جاي نشستي

 

 

* خنك آن بي خبري كو خبر از جاي تو دارد

 


اگرم در نگشايي ز ره بام درآيم

 

 

 كه زهي جان لطيفي كه تماشاي تو دارد

 


به دو صد بام برآيم به دو صد دام درآيم

 

 

 چكنم آهوي جانم سر صحراي تو دارد

 



خمش اي عاشق مجنون بمگو شعر و بخور خون

 

 

* كه جهان ذره به ذره غم غوغاي تو دارد

 



سوي تبريز شو اي دل بر شمس الحق مفضل

 

 

 چو خيالش به تو آيد كه تقاضاي تو دارد



مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوم بهمن 1386  |
 شعری از مولوی
اول نظر ارچه سرسري بود

 

  سرمايه و اصل دلبري بود

 


گر عشق وبال و كافري بود

 

 

 آخر نه به روي آن پري بود



زان رنگ تو گشته ايم بي رنگ

 

 

زان سوي خرد هزار فرسنگ



گر روم گزيد جان اگر زنگ

 

 آخر نه به روي آن پري بود



ور مست شد اين دل و نشان گفت

 

 آخر نه به روي آن پري بود



رو كرده به چتر پادشاهي

 

 وز نور مشارقش سپاهي



گر ياوه شد او ز شاه راهي

 

 آخر نه به روي آن پري بود

 


همچون مه بي پري پريدن

 

 

 چون سايه به رو و سر دويدن

 



چون سرو ز بادها خميدن

 

 آخر نه به روي آن پري بود

 


زان مه كه نواخت مشتري را

 

 جان داد بتان آزري را

 


گر سهو فتاد سامري را

 

 آخر نه به روي آن پري بود

 


گر هجده هزار عالم اي جان

 

 پر گشت ز قال و قالم اي جان

 


گر حالم وگر محالم اي جان

 

 آخر نه به روي آن پري بود


چون ماه نزار گشته شاديم

 

 كندر پي آفتاب راديم

 


ور هم به خسوف درفتاديم

 

 آخر نه به روي آن پري بود



ناموس شكسته ايم و مستيم

 

 صد توبه و عهد را شكستيم

 


ور دست و ترنج را بخستيم 

 

 

آخر نه به روي آن پري بود

 


زان جام شراب ارغواني

 

 

 زان چشمه آب زندگاني

 


.
گر داد فضوليي نشاني

 

 

  آخر نه به روي آن پري بود

 



فصلي به جز اين چهار فصلش

 

 

 ني فصل ربيع و اصل اصلش

 



گر لاف زديم ما ز وصلش

 

 

 آخر نه به روي آن پري بود

 



خاموش كه گفتني نتان گفت

 

 

 رازش بايد ز راه جان گفت



مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه یکم بهمن 1386  |
 شعری از مولوی
كسي كز غمزه اي صد عقل بندد

 

 

 گر او بر ما نخندد پس كه خندد

 


اگر تسخر كند بر چرخ و خورشيد

 

 

 بود انصاف و انصاف آن پسندد

 


دلا مي جوش همچون موج دريا

 

 

  كه گر دريا بيارامد بگندد

 



چو خورشيدي و از خود پاك گشتي

 

 

 ز تو چنگ اجل جز غم نرندد

 



شكر شيريني گفتن رها كن

 

 

 وليكن كان قندي چون نقندد


..
مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام دی 1386  |
 شعری از مولوی
آن راه زنم آمد توبه شكنم آمد

 

 

 وان يوسف سيمين بر ناگه به برم آمد

 



امروز به از دينه اي مونس ديرينه

 

 

 دي مست بدان بودم كز وي خبرم آمد

 


آنكس كه همي جستم دي من به چراغ او را

 

 

 امروز چو تنگ گل بر ره گذرم آمد

 



دو دست كمر كرد او بگرفت مرا در بر

 

 

 زان تاج نكورويان نادر كمرم آمد

 



آن باغ و بهارش بين وان خمر و خمارش بين

 

 

  وان هضم و گوارش بين چون گلشكرم آمد

 



از مرگ چرا ترسم كو آب حيات آمد

 

 

  وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد

 


 


امروز سليمانم كانگشتريم دادي

 

 

  وان تاج ملوكانه بر فرق سرم آمد

 



از حد چو بشد دردم در عشق سفر كردم

 

 

 

 يا رب چه سعادتها كه زين سفرم آمد


 


وقتست كه مي نوشم تا برق زند هوشم

 

 

 وقتست كه بر پرم چون بال و پرم آمد

 



وقتست كه درتابم چون صبح درين عالم

 

 

 وقتست كه برغرم چون شير نرم آمد

 


بيتي دو بماند اما بردند مرا جانا

 

 

  جايي كه جهان آنجا بس مختصرم آمد

 



شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد

 

 

 وان سيمبرم آمد وان كان زرم آمد

 



مستي سرم آمد نور نظرم آمد

 

 

 چيز دگر ار خواهي چيز دگرم آمد



مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام دی 1386  |
 شعری از مولوی
بميريد بميريد به پيش شه زيبا

 

 

 بر شاه چو مرديد همه شاه و شهيريد

 



بميريد بميريد و زين ابر براييد

 

 

 چو زين ابر برآييد همه بدر منيريد

 



خموشيد خموشيد خموشي دم مرگست

 

 

 هم از زندگيست اينك ز خاموش نفيريد

 



بميريد بميريد درين عشق بميريد

 

 

 درين عشق چو مرديد همه روح پذيريد

 



بميريد بميريد و زين مرگ مترسيد

 

 

 كزين خاك براييد سماوات بگيريد

 


بميريد بميريد و زين نفس ببريد

 

 

 كه اين نفس چو بندست و شما همچو اسيريد

 


يكي تيشه بگيريد پي حفره زندان

 

 

 چو زندان بشكستيد همه شاه و اميريد



مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام دی 1386  |
 شعری از مولوی
چو شب شد جملگان در خواب رفتند

 

 همه چون ماهيان در آب رفتند

 



دو چشم عاشقان بيدار تا روز

 

 

 همه شب سوي آن محراب رفتند

 


.
چو ايشان را حريف از اندرونست

 

 

 چه غم دارند اگر اصحاب رفتند

 


.
همه در غصه و در تاب و عشاق

 

 

 به سوي طره پرتاب رفتند

 


همه اندر غم اسباب و ايشان

 

 

 قلنداروار بي اسباب رفتند

 



كي يابد گرد ايشان را كه ايشان

 

 

 چو برق و باد سخت اشتاب رفتند

 

 



تو چون دلوي بر بن دولاب مي گرد

 

 

 كه ايشان برتر از دولاب رفتند

 


ببين آنها كه بند سيم بودند

 

 

 درون خاك چون سيماب رفتند

 



ببين آنها كه سيمين بر گزيدند

 

 

 بروي سرخ چون عناب رفتند

 


مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام دی 1386  |
 شعری از مولوی
در شهر شما يكي نگاريست

 

 كز وي دل و عقل بي قراريست

 



هر نفسي را ازو نصيبيست

 

 

 هر باغي را ازو بهاريست

 


در هر كويي ازو فغانيست

 

 

 در هر راهي ازو غباريست

 


در هر گوشي ازو سماعيست

 

  هر چشم ازو در اعتباريست

 


در كار شويد اي حريفان

 

 كاينجا ما را عظيم كاريست

 


پنهان ياري به گوش من گفت

 

 كاينجا پنهان لطيف ياريست

 



او بد كه باين طريق مي گفت

 

 

 كز تعبيهاش دل نزاريست

 



او بود رسول خويش و مرسل

 

 

 كان لهجه از آن شهر ياريست

 


نوحست و امان غرقگانست

 

 روحست و نهان و آشكاريست



گرد ترشان مگرد زين پس

 

 چون پهلوي تو شكر نثاريست

 


گرد شكران طبع كم گرد

 

  كان شهوت نيز برگذاريست

 


اينجا شكريست بي نهايت

 

 

 اينجا سر وقت پايداريست

 


خاموش كن اي دل و مپندار

 

 

 كو را حديست يا كناريست



مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام دی 1386  |
 شعری از مولوی
ايمان بر كفر تو اي شاه چه كس باشد

 

 

 سيمرغ فلك پيما پيش تو مگس باشد

 



آب حيوان ايمان خاك سيهي كفران

 

 

 بر آتش تو هر دو ماننده خس باشد

 


جان را صفت ايمان شد وين جان به نفس جان شد

 

 

 دل غرقه عمان شد چه جاي نفس باشد

 



شب كفر و چراغ ايمان خورشيد چو شد رخشان

 

 

 با كفر بگفت ايمان رفتيم كه بس باشد

 


ايمان فرسي دين را مر نفس چو فرزين را

 

 

  وان شاه نوآيين را چه جاي فرس باشد

 



ايمان گودت پيش آ وان كفر گود پس رو

 

 

 چون شمع تنت جان شد ني پيش و ني پس باشد

 

 



شمس الحق تبريزي راني تو چنان بالا

 

 

 تا جز من پا برجا خود دست مرس باشد

 


مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و هشتم دی 1386  |
 شعری از مولوی
گفتم دل و دين بر سر کارت کردم



هر چيز که داشتم نثارت کردم



گفتا : تو که باشی که کنی يا نکنی ؟!؟



...آن من بودم که بی قرارت کردم



آن کس که تو را شناخت جان را چه کند ؟



فرزند و عيال و خانمان را چه کند ؟



....ديوانه کنی هر دو جهانش بدهی



ديوانه تو هر دو جهان را چه کند ؟!؟



ای در دل من ميل و تمنا همه تو



واندر سر من مايه سودا همه تو



هر چند به روی کار در مي نگرم



امروز همه توی و فردا همه تو



مولوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386  |
 شعری از مولوی
امروز جمال تو سيماي دگر دارد

 

 امروز لب نوشت حلواي دگر دارد

 



امروز گل لعلت از شاخ دگر رستست

 

 

 امروز قد سروت بالاي دگر دارد

 



امروز خود آن ماهت در چرخ نمي گنجد

 

 

 وان سكه چون چرخت پهناي دگر دارد

 



امروز نمي دانم فتنه ز چه پهلو خاست 

 

 

دانم كه ازو عالم غوغاي دگر دارد

 


آن آهوي شيرافكن پيداست در آن چشمش *

 

 

 كو از دو جهان بيرون صحراي دگر دارد

 



رفت اين دل سودايي گم شد دل و هم سودا *

 

 

 كو برتر ازين سودا سوداي دگر دارد

 



گر پا نبود عاشق با پر ازل پرد

 

 

* ور سر نبود عاشق سرهاي دگر دارد

 


درياي دو چشم او را مي جست و تهي مي شد

 

 

* آگاه نبد كان در درياي دگر دارد

 

 



امروز دلم عشقست فرداي دلم معشوق *

 

 

 امروز دلم در دل فرداي دگر دارد

 

 


گر شاه صلاح الدين پنهانست عجب نبود

 

 

* كز غيرت حق هر دم لالاي دگر دارد

 



در عشق دو عالم را من زير و زبر كردم

 

 

 اينجاش چه مي جستي كو جاي دگر دارد

 


مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386  |
 شعری از مولوی
چه بويست اين چه بويست اين مگر آن يار مي آيد

 

 مگر آن يار گل رخسار از آن گلزار مي آيد

 



شبي يا پرده عودي و يا مشك عبر سودي

 

 

* و يا يوسف بدين زودي ازان بازار مي آيد

 


چه نورست اين چه تابست اين چه ماه و آفتابست اين

 

 

 مگر آن يار خلوت جو ز كوه و غار مي آيد

 


سبوي مي چه مي جويي دهانش را چه مي بويي

 

 

 تو پنداري كه او چون تو ازين خمار مي آيد

 


مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386  |
 شعری از مولوی

خاك آنكس شو كه آب زندگانش روشنست

 

 

 نيم ناني در رسد تا نيم جاني در تنست

 



گفتمش آخر پي يك وصل چندين هجر چيست

 

 

 گفت آري من قصابم گرد ران با گردنست

 


دي تماشا رفته بودم جانب صحراي دل

 

 

 آن نگنجد در نظر چه جاي پيدا كردنست

 


چشم مست يار گويان هر زمان با چشم من

 

 

 در دو عالم مي نگنجد آنچ در چشم منست

 



رو فزون شو از دو عالم تا بريزم بر سرت

 

 

آنچ دلرا جان جان و ديدگان را ديدنست

 


ذره ذره عاشقانه پهلوي معشوق خويش

 

 

 مي زند پهلو كه وقت عقد و كابين كردنست

 



اندر آن پيوند كردن آب و آتش يك شدست