تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 حیلت رها کن عاشقا ،حضرت مولانا

حیلت رها کن عاشقا ،

 

دیوانه شو ، دیوانه شو

 


واندر دل آتش  درآ ،

 

 پروانه شو ، پروانه شو


هم خویش را بیگانه کن ،

 

 هم خانه را ویرانه کن


وآن گه بیا با عاشقان ،

 

 هم خانه شو ، هم خانه شو


رو سینه را چون سینه‌ ها ،

 

 هفت آب شوی از کینه ‌ها


وآن گه شراب عشق را ،

 

پیمانه شو ، پیمانه شو


چون جان تو شد در هوا ،

 

 ز افسانه ی شیرین ما


فانی شو  هم چون عاشقان ،

 

 افسانه شو ، افسانه شو

 

حضرت مولانا

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388  |
 در هوايت بی‌قرارم روز و شب... شعر .مولانا.با اجرای بسیار زیب وملکوتی استاد شجریان
در هوايت بی‌قرارم روز و شب


سر ز پايت بر ندارم روز و شب

روز و شب را همچو خود مجنون کنم


روز و شب را کی گذارم روز و شب

جان و دل از عاشقان می‌خواستند


جان و دل را می‌سپارم روز و شب

تا نيابم آنچه در مغز من است


يک زمانی سر نخارم روز و شب

تا که عشقت مطربی آغاز کرد


گاه چنگم، گاه تارم روز و شب

می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود


تا به گردون زير زارم روز و شب

ساقیی کردی بشر را چل صبوح


زان خمیر اندر خمارم روز و شب

ای مهار عاشقان در دست تو


در میان این قطارم روز و شب

می‌کشم مستانه بارت بی‌خبر


همچو اشتر زیر بارم روز و شب


تا بنگشایی به قندت روزه‌ام


تا قیامت روزه‌دارم روز و شب

چون ز خوان فضل روزه بشکنم


عید باشد روزگارم روز و شب


جان روز و جان شب، ای جان تو


انتظارم، انتظارم روز و شب

تا به سالی نیستم موقوف عید


با مه تو عیدوارم روز و شب

زان شبی که وعده کردی روز وصل


روز و شب را می‌شمارم روز و شب

بس که کشت مهر جانم تشنه است


ز ابر دیده اشکبارم روز و شب

شعر مولانا...با صدای ملکوتی اساد شجریان

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه یکم آبان 1388  |
 روزها فکر من اینست و همه شب سخنم...مولانا
روزها فکر من اینست و همه شب سخنم


که چرا غافل از احوال دل خویشتنم


از کجا آمده ام آمدن بحر چه بود؟


به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم


مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا


یا چه بوده ست مراد وی از این ساختنم


جان که از عالم علوی ست، یقین می دانم


رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم


مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک


دوسه روزی قفسی ساخته اند از بدنم


ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست


به هوای سر کویش پرو بالی بزنم


کیست در گوش که او می شنود آوازم؟


یا چه جهان است، نگویی، که منش پیرهنم؟


تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی


یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم


می وصلم بچشان، تا در زندان ابد


از سر عربده مستانه به هم در شکنم


من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم


آنکه آورد مرا باز برد در وطنم


تو مپندار که من شعر به خود می گویم


تا که هوشیارم و بیدار یکی دم نزنم


شمس تبریز، اگر روی به من بنمايي


ولله این قالب مردار به هم درشكنم


مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیستم شهریور 1388  |
 مرا عاشق چنان بايد که هر باری که برخيزد...مولانا
مرا عاشق چنان بايد که هر باری که برخيزد


قيامت های پرآتش ز هر سويی برانگيزد

 
دلی خواهيم چون دوزخ که دوزخ را فروسوزد


دو صد دريا بشوراند ز موج بحر نگريزد


ملک ها را چه منديلی به دست خويش درپيچد


چراغ لايزالی را چو قنديلی درآويزد


چو شيری سوی جنگ آيد دل او چون نهنگ آيد


بجز خود هيچ نگذارد و با خود نيز بستيزد

 
چو هفت صد پرده دل را به نور خود بدراند


ز عرشش اين ندا آيد بناميزد بناميزد


چو او از هفتمين دريا به کوه قاف رو آرد


از آن دريا چه گوهرها کنار خاک در ريزد



مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388  |
 صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمد..مولانا
صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمد

بگذر بدین حوالی که جهان به هم برآمد

به دو چشم نرگسینت به دو لعل شکرینت

به دو زلف عنبرینت که کساد عنبر آمد

به پلنگ عزت تو به نهنگ غیرت تو

به خدنگ غمزه تو که هزار لشکر آمد

به حق دل لطیفی خوش و مقبل و ظریفی

که بر او وظیفه تو ابدا مقرر آمد

که خلیل حق که دستش همه سال بت شکستی

به خیال خانه تو شب و روز بتگر آمد

تو مپرس حال مجنون که ز دست رفت لیلی

تو مپرس حال آزر که خلیل آزر آمد

به جهانیان نماید تن مرده زنده کردن

چو مسیح خوبی تو سوی گور عازر آمد

چه خوش است داغ عشقت که ز داغ عشق هر جان

ز خراج و عشر و سخره ابدا محرر آمد

به سوار روح بنگر منگر به گرد قالب

که غبار از سواری حسن و منور آمد

ز حجاب گل دلا تو به جهان نظاره‌ای کن

که پس گل مشبک دو هزار منظر آمد

دو سه بیت ماند باقی تو بگو که از تو خوشتر

که ز ابر منطق تو دل و سینه اخضر آمد

مولانا
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388  |
 در دل و جان خانه کردی عاقبت..مولانا...با صدای ملکوتی استاد شجریان بزرگ
در دل و جان خانه کردی عاقبت


هر دو را ویرانه کردی عاقبت


امدی کاتش در این عالم زنی


وا نگشتی تا نکردی عاقبت


ای ز عشقت عالمی ویران شده


قصد این ویرانه کردی عاقبت


ای دل مجنون و از مجنون بدتر!


مردی مردانه کردی عاقبت


عشق را بی خویش بردی در حرم


عقل را دیوانه کردی عاقبت


شمع عالم بود عقل چاره گر


شمع را پروانه کردی عاقبت


من تورا مشغول می کردم دلا


یاد ان افسانه کردی عاقبت

 

تصنیف دل مجنون


اواز افشاری


غزل:مولوی


اهنگساز:استاد شجریان

 

با صدای ملکوتی.استاد بزرگ شجریان..

.روح وروانم..  وحیاتم با اثارشون گره خورده...

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388  |
 اي ساكن جان من آخر به كجا رفتي *...مولانا
 اي ساكن جان من آخر به كجا رفتي

 در خانه نهان گشتي يا سوي هوا رفتي


چون عهد دلم ديدي از عهد بگرديدي

  چون مرغ بپريدي اي دوست كجا رفتي


در روح نظر كردي چون روح سفر كردي

* از خلق حذر كردي وز خلق جدا رفتي



رفتي تو بدين زودي تو باد صبا بودي

* ماننده بوي گل با باد صبا رفتي



ني باد صبا بودي ني مرغ هوا بودي

* از نور خدا بودي در نور خدا رفتي


اي خواجه اين خانه چون شمع درين خانه

 * وز ننگ چنين خانه بر سقف سما رفتي


.
مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388  |
 باز آمدم باز آمدم .. از پیش آن یار آمدم .. مولانا
باز آمدم باز آمدم .. از پیش آن یار آمدم ..


در من نگر ..در من نگر .. بهر تو غمخوار آمدم ..


شاد آمدم شاد آمدم .. از جمله آزاد آمدم ..


چندین هزار سال شد تا من به گفتار آمدم ..


آنجا روم آنجا روم .. بالا بُدم بالا روم ..


بازم رهان ..بازم رهان .. کین جا به زنهار آمدم ..


من مرغ لاهوتی بُدم .دیدی که ناسوتی شدم ..


دامش ندیدم ناگهان . در وی گرفتار آمدم ..


من نور پاکم ای پسر . نه مشت خاکم مختصر ..


آخر صدف هم نیستم .. من دُرّ شهوار آمدم ..


ما را به چشم سر مبین .. ما را به چشم سِر ببین ..


آنجا بیا ما را ببین ..کین جا سبکبار آمدم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سی ام تیر 1388  |
 پروانه شو، پروانه شو... مولانا
پروانه شو، پروانه شو


حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو سینه را چون سینه​ها هفت آب شو از کینه​ها
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می​روی مستانه شو مستانه شو
آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو
چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو
تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو
اندیشه​ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو
قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل​های ما
مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو
بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را
کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو
گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را
دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو
گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه
ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو
تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی
تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو
شکرانه دادی عشق را از تحفه​ها و مال​ها
هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو
یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی
یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو
ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
نطق زبان را ترک کن بی​چانه شو بی​چانه شو
مولانا
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388  |
 مهمان توم اي جان زنهار مخسب امشب ..مولانا

مهمان توام اي جان زنهار مخسب امشب

 

  اي جان و دل مهمان زنهار مخسب امشب


روي تو چو بدر آمد امشب شب قدر آمد

 

 اي شاه همه خوبان زنهار مخسب امشب



اي سرو دو صد بستان آرام دل مستان

 

 بردي دل و جان بستان زنهار مخسب امشب



اي باغ خوش خندان بي تو دو جهان زندان

 

 آني تو و صد چندان زنهار مخسب امشب



مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه یازدهم خرداد 1388  |
 سیر نمی‌شوم ز تو ای مه جان فزای من..مولانا
سیر نمی‌شوم ز تو ای مه جان فزای من


جور مکن جفا مکن نیست جفا سزای من


با ستم و جفا خوشم گر چه درون آتشم


چونک تو سایه افکنی بر سرم ای همای من


چونک کند شکرفشان عشق برای سرخوشان


نرخ نبات بشکند چاشنی بلای من


عود دمد ز دود من کور شود حسود من


زفت شود وجود من تنگ شود قبای من


آن نفس این زمین بود چرخ زنان چو آسمان


ذره به ذره رقص در نعره زنان که‌های من


آمد دی خیال تو گفت مرا که غم مخور


گفتم غم نمی‌خورم ای غم تو دوای من


گفت که غم غلام تو هر دو جهان به کام تو


لیک ز هر دو دور شو از جهت لقای من


گفتم چون اجل رسد جان بجهد از این جسد


گر بروم به سوی جان باد شکسته پای من


گفت بلی به گل نگر چون ببرد قضا سرش


خنده زنان سری نهد در قدم قضای من


گفتم اگر ترش شوم از پی رشک می شوم


تا نرسد به چشم بد کر و فر ولای من


گفت که چشم بد بهل کو نخورد جز آب و گل


چشم بدان کجا رسد جانب کبریای من


گفتم روزکی دو سه مانده‌ام در آب و گل


بسته خوفم و رجا تا برسد صلای من


گفت در آب و گل نه‌ای سایه توست این طرف


برد تو را از این جهان صنعت جان ربای من


زینچ بگفت دلبرم عقل پرید از سرم


باقی قصه عقل کل بو نبرد چه جای من

.
.
.
مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هفتم خرداد 1388  |
 به دست هجر تو زارم تو نیز می‌دانی ...مولانا
به دست هجر تو زارم تو نیز می‌دانی

 

طمع به وصل تو دارم، تو نیز می‌دانی


چو در دل آمد عشق تو و قرار گرفت

 

نماند صبر و قرارم، تو نیز می‌دانی


نهفته شد گل، و بلبل پرید از چمنم

 

بدرد خسته‌ی خارم، تو نیز می‌دانی


به ناله باز سپیدم، بسان فاخته شد

 

به کوهسار چو سارم، تو نیز می‌دانی

 
انار بودم خندان، بران عقیق لبت

 

کنون چو شعله‌ی نارم، تو نیز می‌دانی

.
.
.
مولوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388  |
 چمني كه تا قيامت گل او ببار بادا ...مولانا
چمني كه تا قيامت گل او ببار بادا

 

 صنمي كه بر جمالش دو جهان نثار بادا



ز پگاه مير خوبان به شكار مي خرامد

 

  كه به تير غمزه او دل ما شكار بادا


به دو چشم من ز چشمش چه پيامهاست هر دم

 

  كه دو چشمم از پيامش خوش و پرخمار بادا


در زاهدي شكستم به دعا نمود نفرين

 

 كه برو كه روزگارت همه بي قرار بادا



نه قرار ماند و ني دل به دعاي او ز ياري

 

  كه بخون ماست تشنه كه خداش يار بادا


تن ما به ماه ماند كه ز عشق مي گدازد

 

 دل ما چو چنگ زهره كه گسسته تار بادا


بگداز ماه منگر بگسستگي زهره

 

 تو حلاوت غمش بين كه يكش هزار بادا


چه عروسيست در جان كه جهان ز عكس رويش

 

 چو دو دست نوعروسان تر و پرنگار بادا


به عذار جسم منگر كه بپوسد و بريزد

 

 به عذار جان نگركه خوش و خوش عذار بادا


تن تيره همچو زاغي و جهان تن زمستان

 

  كه برغم اين دو ناخوش ابدا بهار بادا



كه قوام اين دو ناخوش به چهار عنصر آمد

 

 كه قوام بندگانت به جز اين چهار بادا


مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388  |
 زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا..مولانا
زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا

چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا

چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید

چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا

زهی ماه زهی ماه زهی با ده همراه

که جان را و جهان را بیا راست خدایا

زهی شور زهی شور که انگیخته عالم

زهی کار زهی بار که آن جا ست خدایا

فرو ریخت فرو ریخت شهنشاه سواران

زهی گرد زهی گرد که برخا ست خدایا

فتا دیم فتا دیم بدان سان که نخیزیم

ندانیم ندانیم چه غوغا ست خدایا

زهرکوی زهرکوی یکی دود دگرگون

دگر بار دگر بار چه سوداست خدایا

نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم

چه بندست چه زنجیر که برپا ست خدایا

چه نقشیست چه نقشیست در این تابه دلها

غریبست غریبست ز بالا ست خدایا

خموشید خموشید که تا فاش نگردید

که اغیار گرفتست چپ و راست خدایا



مولانا
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387  |
 دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد .مولانا
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

 
بزیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد

 
درین بازار عطاران، مرو هر سو چو بی کاران


بدکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

 
ترازو گر نداری پس تُرا، زو ره زند هر کس

 
یکی قلبی بیاراید، تو پنداری که زر دارد


ترا بر در نشاند او بطراری که می آید

 
تو منشین منتظر بر در، که آن خانه دو در دارد


بهر دیگی که می جوشد، میاور کاسه و منشین


که هر دیگی که می جوشد، درون چیزی دگر دارد


نه هر کلکی شکر دارد، نه هر زیری زبر دارد


نه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری گهر دارد


بنال ای بلبل دستان، ازیرا نالهٔ مستان

 
میان صخره و خارا اثر دارد، اثر دارد


به نُه سر گر نمی گُنجی، که اندر چشمهٔ سوزن


اگر رشته نمی گنجد، ازان باشد که سر دارد

 
چراغست این دل بیدار، بزیر دامنش می دار


ازین باد و هوا بگذر، هوایش شور و شر دارد


چو تو از باد بگذشتی، مقیم چشمهٔ گشتی


حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد


چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی


که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم اسفند 1387  |
 باز آمـــــدم باز آمدم از پیش آن یـــار آمـــــدم..مولانا با صدای زیبای هنگامه اخوان
باز آمـــــدم باز آمدم از پیش آن یـــار آمـــــدم

در من نگـــردر من نگر بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم شاد آمدم از جملــــــه آزاد آمـــــــدم

چندین هـــزاران سال شد تا من به گفتار آمــدم

آن جا روم آنجا روم بالا بدم بـــــــــــــالا روم

بازم رهان بازم رهان کاین جا به زنهــار آمـدم

من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شـــــــدم

دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتــــار آمـــــــدم

من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکـــم مختصـر

آخــــر صدف من نیستم من در شهـــوار آمـدم

ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر بیــن

آنجا بیا ما را ببین کان جــــا سبکبـــار آمـــــدم

از چار مادر برترم وز هفت آبا نیـــــز هـــــم

من گــوهر کانی بدم کاین جا به دیــدار آمــــدم

یارم به بازارآمده ست چالاک وهشیارآمده ست

ور نه به بازارم چه کا ر وی را طلبکار آمــدم

ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنـــــی

کانـــدر بیابان فنا جان و دل افگـــــــار آمــــدم


مولوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه نهم اسفند 1387  |
 دیده چون جان می روی اندر میان جان من...مولانا
دیده چون جان می روی اندر میان جان من


سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو


وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم


چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم


ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی‌پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا


سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم


ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو


ای شاخ‌ها آبست تو ای باغ بی‌پایان من

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی


پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها


ای آن پیش از آن‌ها ای آن من ای آن من

منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی


اندیشه‌ام افلاک نی ای وصل تو کیوان من

مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد


در آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من

ای بوی تو در آه من وی آه تو همراه من


بر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران من

جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا


بی‌تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من


ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من



مولوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه ششم اسفند 1387  |
 ای نوش کرده نیش را بی‌خویش کن باخویش را..مولانا
ای نوش کرده نیش را بی‌خویش کن باخویش را

 باخویش کن بی‌خویش را چیزی بده درویش را


تشریف ده عشاق را پرنور کن آفاق را

بر زهر زن تریاق را چیزی بده درویش را


با روی همچون ماه خود با لطف مسکین خواه خود

ما را تو کن همراه خود چیزی بده درویش را


چون جلوه مه می‌کنی وز عشق آگه می‌کنی

با ما چه همره می‌کنی چیزی بده درویش را


درویش را چه بود نشان جان و زبان درفشان

نی دلق صدپاره کشان چیزی بده درویش را


هم آدم و آن دم تویی هم عیسی و مریم تویی

 هم راز و هم محرم تویی چیزی بده درویش را


تلخ از تو شیرین می‌شود کفر از تو چون دین می‌شود

 خار از تو نسرین می‌شود چیزی بده درویش را


جان من و جانان من کفر من و ایمان من

سلطان سلطانان من چیزی بده درویش را


ای تن پرست بوالحزن در تن مپیچ و جان مکن

منگر به تن بنگر به من چیزی بده درویش را


امروز ای شمع آن کنم بر نور تو جولان کنم

بر عشق جان افشان کنم چیزی بده درویش را


امروز گویم چون کنم یک باره دل را خون کنم

 وین کار را یک سون کنم چیزی بده درویش را


تو عیب ما را کیستی تو مار یا ماهیستی

خود را بگو تو چیستی چیزی بده درویش را


جان را درافکن در عدم زیرا نشاید ای صنم

تو محتشم او محتشم چیزی بده درویش را

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه سی ام بهمن 1387  |
 دوش چه خورده ای دلا ؟ فاش بگو نهان مکن..مولانا
دوش چه خورده ای دلا ؟ فاش بگو نهان مکن

 چون خمشان بی گنه روی بر آسمان مکن

باده ی خاص خورده ای جام خلاص خورده ای

بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن

دوش شراب ریختی از برما گریختی

 بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن

کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد

 ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن

هر بن بامداد ما جانب ما کشی سبو

کی تو بدیده روی من ، روی بر این و آن مکن

شیر چشید موسی از مادر خود ناشتا

گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن

باد ه عام از برون باده عارف از درون

بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه سی ام بهمن 1387  |
 مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد..مولوی
مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد

قیامت‌های پرآتش ز هر سویی برانگیزد

دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فروسوزد

دو صد دریا بشوراند ز موج بحر نگریزد

ملک‌ها را چه مندیلی به دست خویش درپیچد

چراغ لایزالی را چو قندیلی درآویزد

چو شیری سوی جنگ آید دل او چون نهنگ آید

بجز خود هیچ نگذارد و با خود نیز بستیزد

چو هفت صد پرده دل را به نور خود بدراند

ز عرشش این ندا آید بنامیزد بنامیزد

چو او از هفتمین دریا به کوه قاف رو آرد

از آن دریا چه گوهرها کنار خاک درریزد

 

مولوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و ششم بهمن 1387  |
 گفتم دل و دين بر سر کارت کردم..مولانا
گفتم دل و دين بر سر کارت کردم



هر چيز که داشتم نثارت کردم



گفتا : تو که باشی که کنی يا نکنی ؟!؟



...آن من بودم که بی قرارت کردم



آن کس که تو را شناخت جان را چه کند ؟



فرزند و عيال و خانمان را چه کند ؟



....ديوانه کنی هر دو جهانش بدهی



ديوانه تو هر دو جهان را چه کند ؟!؟



ای در دل من ميل و تمنا همه تو



واندر سر من مايه سودا همه تو



هر چند به روی کار در مي نگرم



امروز همه توی و فردا همه تو



مولوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387  |
 چندان بگردم گرد دل کز گردش بسیار من مولانا

چندان بگردم گرد دل کز گردش بسیار من
نی تن کشاند بار من نی جان کند پیکار من
چندان طواف کان کنم چندان مصاف جان کنم
تا بگسلد یک بارگی هم پود من هم تار من
گر تو لجوجی سخت سر من هم لجوجم ای پسر
سر می نهد هر شیر نر در صبر پاافشار من
تن چون نگردد گرد جان با مشعل چون آسمان
ای نقطه خوبی و کش در جان چون پرگار من
تا آب باشد پیشوا گردن بود این آسیا
تو بی‌خبر گویی که بس که آرد شد خروار من
او فارغ است از کار تو وز گندم و خروار تو
تا آب هست او می طپد چون چرخ در اسرار من
غلبیرم اندر دست او در دست می گرداندم
غلبیر کردن کار او غلبیر بودن کار من
نی صدق ماند و نی ریا نی آب ماند و نی گیا
وانگه بگفتم هین بیا ای یار گل رخسار من
ای جان جان مست من ای جسته دوش از دست من
مشکن ببین اشکست من خیز ای سپه سالار من
ای جان خوش رفتار من می پیچ پیش یار من
تا گویدت دلدار من ای جان و ای جاندار من
مثل کلابه‌ست این تنم حق می تند چون تن زنم
تا چه گولم می کند او زین کلابه و تار من
پنهان بود تار و کشش پیدا کلابه و گردشش
گوید کلابه کی بود بی‌جذبه این پیکار من
تن چون عصابه جان چو سر کان هست پیچان گرد سر
هر پیچ بر پیچ دگر توتوست چون دستار من
ای شمس تبریزی طری گاهی عصابه گه سری
ترسم که تو پیچی کنی در مغلطه دیدار من

.
.
.
مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه سوم بهمن 1387  |
 آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست ؟دیوان شمس
آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست ؟


وآنکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست ؟


وآنکه سوگند خورم جز به سر او نخورم


وآنکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست

 ؟
وآنکه جانها بسحر نعره زنانند ازو


وآنکه ما را غمش از جای ببُردست کجاست ؟


جانِ جانست وگر جای ندارد چه عجب!


این که جا می طلبد در تن ماهست کجاست ؟


غمزۀ چشم بهانه ست وزان سو هَوَسیست


وآنکه او در پس غمزه ست دلم خَست کجاست ؟


پردۀ روشن دل بست و خیالات نمود


وآنکه در پرده چنین پردۀ دل بست کجاست ؟


عقل تا مست نشد چون و چرا پَست نشد


وآنکه او مست شد از چون و چرا رست کجاست ؟


دیوان شمس

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و دوم دی 1387  |
 مولانا
بنشسته ام من بر درت تا بوك برجوشد وفا

  باشد كه بگشايي دري گويي كه برخيز اندرا


غرقست جانم بر درت در بوي مشك و عنبرت

  اي صد هزاران مرحمت بر روي خوبت دايما


ماييم مست و سرگران فارغ ز كار ديگران

 عالم اگر بر هم رود عشق ترا بادا بقا

عشق تو كف برهم زند صد عالم ديگر كند

  صد قرن نو پيدا شود بيرون ز افلاك و خلا

اي عشق خندان همچو گل وي خوش نظر چون عقل كل

 خورشيد را دركش بجل اي شهسوار هل اتي


امروز ما مهمان تو مست رخ خندان تو

 چون نام رويت مي برم دل مي رود والله ز جا


كو بام غير بام تو كو نام غير نام تو

 كو جام غير جام تو اي ساقي شيرين ادا


گر زنده جاني يابمي من دامنش بر تابمي

 اي كاشكي در خوابمي در خواب بنمودي لقا


اي بر درت خيل و حشم بيرون خرام اي محتشم

 زيرا كه سرمست و خوشم زان چشم مست دلربا

افغان و خون ديده بين صد پيرهن بدريده بين

  خون جگر پيچيده بين بر گردن و روي و قفا


آنكس كه بيند روي تو مجنون نگردد كو به كو

 سنگ و كلوخي باشد او او را چرا خواهم بلا


رنج و بلايي زين بتر كز تو بود جان بي خبر

 اي شاه و سلطان بشر لا تبل نفسا بالعمي


جانها چو سيلابي روان تا ساحل درياي جان

 از آشنايان منقطع با بحر گشته آشنا


سيلي روان اندر وله سيلي دگر گم كرده ره

 الحمدلله گويد آن وين آه و لاحول ولا


اي آفتابي آ مده بر مفلسان ساقي شده

 بر بندگان خود را زده باري كرم باري عطا

گل ديده ناگه مر ترا بدريده جان و جامه را

 وان چنگ زار از چنگ تو افكنده سر پيش از حيا


مقبل ترين و نيك پي در برج زهره كيست ني

 زيرا نهد لب بر لبت تا از تو آ موزد نوا

نيها و خاصه نيشكر بر طمع اين بسته كمر

 رقصان شده در نيستان يعني تعز من تشا


بد بي تو چنگ و ني حزين برد آن كنار و بوسه اين

 دف گفت مي زن بر رخم تا روي من يابد بها

اين جان پاره پاره را خوش پاره پاره مست كن

 تا آنچه دوشش فوت شد آنرا كند اين دم قضا

حيف است اي شاه مهين هشيار كردن اين چنين

  والله نگويم بعد از اين هشيار شرحت اي خدا

يا باده ده حجت مجو يا خود تو برخيز و برو

 يا بنده را با لطف تو شد صوفيانه ماجرا

مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه سیزدهم دی 1387  |
 غزلي از مولوي

 

ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا
که بامداد عنایت خجسته باد مرا
به یاد آر دلا تا چه خواب دیدی دوش
که بامداد سعادت دری گشاد مرا
مگر به خواب بدیدم که مه مرا برداشت
ببرد بر فلک و بر فلک نهاد مرا
فتاده دیدم دل را خراب در راهش
ترانه گویان کاین دم چنین فتاد مرا
میان عشق و دلم پیش کارها بوده‌ست
که اندک اندک آیدهمی به یاد مرا
اگر نمود به ظاهر که عشق زاد ز من
همی‌بدان به حقیقت که عشق زاد مرا
ایا پدید صفاتت نهان چو جان ذاتت
به ذات تو که تویی جملگی مراد مرا
همی‌رسد ز توام بوسه و نمی‌بینم
ز پرده‌های طبیعت که این کی داد مرا
مبر وظیفه رحمت که در فنا افتم
فغان برآورم آن جا که داد داد مرا
به جای بوسه اگر خود مرا رسد دشنام
خوشم که حادثه کردست اوستاد مرا

 

مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نهم دی 1387  |
 شعری از مولانا

جفا از سر گرفتی یاد می‌دار
نکردی آن چه گفتی یاد می‌دار
نگفتی تا قیامت با تو جفتم
کنون با جور جفتی یاد می‌دار
مرا بیدار در شب‌های تاریک
رها کردی و خفتی یاد می‌دار
به گوش خصم می‌گفتی سخن‌ها
مرا دیدی نهفتی یاد می‌دار
نگفتی خار باشم پیش دشمن
چو گل با او شکفتی یاد می‌دار
گرفتم دامنت از من کشیدی
چنین کردی و رفتی یاد می‌دار
همی‌گویم عتابی من به نرمی
تو می‌گویی به زفتی یاد می‌دار
فتادی بارها دستت گرفتم
دگرباره بیفتی یاد می‌دار
.
.
مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نهم دی 1387  |
 جامي به دست داري و چشمان نيم مست..مولانا
جامي به دست داري و چشمان نيم مست

 

  با هاي و هوي نعره مستان خوش آمدي


در چشم من نشيند آن چشم مست تو

 

 اي نور چشم ناصر عكان خوش آمدي



اي شاه شمس مفخر تبريز عقل و جان

 

 روح القدس ترا شده درمان خوش آمدي



اي ماه روي با لب خندان خوش آمدي

 

 مجموع كرده زلف پريشان خوش آمدي


ما را هزار گونه سعادت جمال تست

 

  هرگز مبا دكمال تو نقصان خوش آمدي


هست او هماي دولت و سيمرغ معرفت

 

 پرواز كرده سوي فقيران خوش آمدي


گر تو قدم به حجره درويش خود نهي

 

  جان و دلم فداي تو قربان خوش آمدي



درويش گر قدوم مسافر طلب كند

 

 اكنون تويي مسافر سبحان خوش آمدي


مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیستم آذر 1387  |
 اي آنكه در دلي چه عجب دل گشاستي..مولانا
اي آنكه در دلي چه عجب دل گشاستي

 

  يا در ميان جاني يا جان فزاستي



آميزش و منزهيت در خصومتند 

 

 كي جان ماستي تو عجب يا تو ماستي



گر آني وگر ايني و گر بحر لذتي

 

 جمله حلاوت و طربي بي عطاستي



تو امر مطلقي و بر نارسيدگان

 

  اين است اعتقاد كه خوف و رجاستي


چون يوسفي بحسن و بر اخوان كدورتي

 

  يعقوب را هميشه صفا در صفاستي



مجنون شديم تا كه ز ليلي بري خوريم

 

 اي عشق تو عدويي و هم عقلهاستي


اي عقل من بدي تو و از عشق زر شدي

 

 تو كيميا نه اي علم كيمياستي



اي عشق جبرئيلي در راز گستري

 

 گويي كه وحي او همه انبياستي



آنكس كه عقل باشدش و اين گمان برد

 

  تو از گمان و عقل و تفكر جداستي


هرگز خطا نكرد خدنگ اشارتت

 

 وانگه خطا كند تو غفور خطاستي



گر بادرانه بيني اي خاك خفته چشم

 

 گر باد نيستي چه سبب در هواستي



گرچه بلند گشتي از كبر دور باش

 

 از كبر شرم دار كه از كبرياستي



از دور نار ديدم و نزديك نور بود

 

 گر اژدها نموده اي ما را عصاستي


مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیستم آذر 1387  |
 آن راه زنم آمد توبه شكنم آمد ..مولانا
آن راه زنم آمد توبه شكنم آمد





وان يوسف سيمين بر ناگه به برم آمد





امروز به از دينه اي مونس ديرينه





دي مست بدان بودم كز وي خبرم آمد




آنكس كه همي جستم دي من به چراغ او را





امروز چو تنگ گل بر ره گذرم آمد





دو دست كمر كرد او بگرفت مرا در بر





زان تاج نكورويان نادر كمرم آمد





آن باغ و بهارش بين وان خمر و خمارش بين





وان هضم و گوارش بين چون گلشكرم آمد





از مرگ چرا ترسم كو آب حيات آمد





وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد







امروز سليمانم كانگشتريم دادي





وان تاج ملوكانه بر فرق سرم آمد





از حد چو بشد دردم در عشق سفر كردم







يا رب چه سعادتها كه زين سفرم آمد





وقتست كه مي نوشم تا برق زند هوشم





وقتست كه بر پرم چون بال و پرم آمد





وقتست كه درتابم چون صبح درين عالم





وقتست كه برغرم چون شير نرم آمد




بيتي دو بماند اما بردند مرا جانا





جايي كه جهان آنجا بس مختصرم آمد





شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد





وان سيمبرم آمد وان كان زرم آمد





مستي سرم آمد نور نظرم آمد





چيز دگر ار خواهي چيز دگرم آمد



مولانا
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه یازدهم آذر 1387  |
 شعر بسیار زیبایی از حضرت مولانا
چو در صورت درآيي تو چه خوب و جان فزايي تو

 

 چو صورت را بيندازي همان عشقي همان فردي


بهار دل نه از تري خزان دل نه از خشكي

 

 نه تابستانش از گرمي زمستانش نه از سردي



مبارك آن دمي كايي مرا گويي ز يكتايي

 

 من آن تو توآن من چرا غمگين پر دردي



مرا اي عشق چون شيري نباشد عيب خونريزي

 

 كه گويد شير را هرگز چه شيري تو كه خون خوردي


به هردم گويدت جانهاحلالت بادخون ما

 

 كه خون هر كرا خوردي و راحي ابد كردي



فلك گردان به درگاهت ز عشق فرقت ماهت

 

 همي گردد فلك ترسان كزو ناگاه برگردي


ز ترجيع چهارم تو عجب نبود كه بگريزي

 

 كه شير عشق بس تشنه است و دارد عزم خونريزي


بيا اي عشق سلطان وش دگر بارت چه آوردي

 

 كه بر و بحر از جودت بدزديده جوانمردي



خرامان مست ميآيي قدح در دست ميآيي

 

 كه صافان همه عالم غلام آن يكي دردي


كمينه جام تو دريا كمينه مهره ات جوزا

 

 كمينه پشته ات عنقا كمينه پيشه ات مردي


ز رنجوري چو دل شادم كه تو بيمار پرس آيي

 

 ز صحبت نيك رنجورم كه در صحت بقا بردي



بيا اي عشق بي صورت چه صورتهاي خوش داري

 

  كه من رنگم در آن رنگي كه نه سرخ ست و ني زردي



مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه چهارم آذر 1387  |
 شعر از حضرت مولانا
آنچنان حسن كجا باشد در هر چيني

 

  و آن چنان نرگس مخور خوش خود بيني


هر كه باشد اگرت بيند و اندر خوابي

 

جز يكي عاشقكي بي دلكي مسكيني



مومن و كافر و ترسا اگرت يك نظري

 

چون ببستند بگويند كه آوه ديني



دوزخ ار لطف تواش نيم رخي بنمايد

 

 حكم گردد نبود در پيش از او كيني

 


در دلم كرد خيالت صنما مي ديدم

 

 هر طرف دلبر خوبي ز بتان چيني



مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387
 شعر از حضرت مولانا
زهي دريا زهي بحر حياتي *

 زهي حسن و جمال و فر ذاتي
..........................
ز تو جانم براتي خواست از رنج

* يكي شمعي فرستادش براتي
..........................
ز تندي عشق او آهن چو موم است

* زهي عشق حرون تندحاتي
..........................
وليكن سر عشقش شكرستان

* ز نخلستان و جوهاي فراتي
..........................
شكر لب مه رخان جام بركف

* تو مي گوهر كرا خواهي كه هاتي
..........................
زهر لعل لبت بويي رسيده *

 تو درويشي ز آن عكس نكاتي
..........................
در آن شطرنج اگر بردي تو شاهي

* ولي كو بخت پنهان همچو ماتي
..........................
خداوند شمس الدين درياي جان بخش

* تو شورستان درين دولت حيوتي
..........................
زهي شاهي لطيفي بي نظيري

* كه مجموعست ازو جاني شتابي
..........................
اگر تبريز دارد حبه اي زو

* چه نقصاني بود از گنجهاتي
..........................
مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هفتم آبان 1387  |
 شعری از خضرت مولانا
ای نوش کرده نیش را بی‌خویش کن باخویش را

 

باخویش کن بی‌خویش را چیزی بده درویش را


تشریف ده عشاق را پرنور کن آفاق را

 

بر زهر زن تریاق را چیزی بده درویش را


با روی همچون ماه خود با لطف مسکین خواه

 

 خود ما را تو کن همراه خود چیزی بده درویش را


چون جلوه مه می‌کنی وز عشق آگه می‌کنی

 

با ما چه همره می‌کنی چیزی بده درویش را


درویش را چه بود نشان جان و زبان درفشان

 

نی دلق صدپاره کشان چیزی بده درویش را


هم آدم و آن دم تویی هم عیسی و مریم تویی

 

 هم راز و هم محرم تویی چیزی بده درویش را


تلخ از تو شیرین می‌شود کفر از تو چون دین می‌شود

 

 خار از تو نسرین می‌شود چیزی بده درویش را


جان من و جانان من کفر من و ایمان من

 

 سلطان سلطانان من چیزی بده درویش را


ای تن پرست بوالحزن در تن مپیچ و جان مکن

 

 منگر به تن بنگر به من چیزی بده درویش را


امروز ای شمع آن کنم بر نور تو جولان کنم

 

 بر عشق جان افشان کنم چیزی بده درویش را


امروز گویم چون کنم یک باره دل را خون کنم

 

وین کار را یک سون کنم چیزی بده درویش را


تو عیب ما را کیستی تو مار یا ماهیستی

 

خود را بگو تو چیستی چیزی بده درویش را


جان را درافکن در عدم زیرا نشاید ای صنم

 

 تو محتشم او محتشم چیزی بده درویش را

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه ششم آبان 1387  |
 شعری زیبا از حضرت مولانا
بيا بيا كه شدم در غم تو سودايي


درآ درآ كه بجان آمدم ز تنهايي


عجب عجب كه برون آمدي ز پرسش من


ببين ببين كه چه بي طاقتم ز شيدايي


بده بده كه چه آوردي به تحفه مرا


بنه بنه بنشين تا دمي برآسايي


مرو مرو چه سبب زود زود مي روي


بگو بگو كه چرا دير دير مي آيي


نفس نفس زده ام ناله ها زفرقت تو


زمان زمان شدم بي رخ تو سودايي


مجو مجو پس از اين زينهار راه جفا


مكن مكن كه كشد كارما برسوايي


برو برو كه كژميروي بشيوه گري


بيا بيا كه چه خوش مي خمي برعنايي
.
.
مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه پنجم آبان 1387  |
 شعر زیبایی از حضرت مولانا
بيا بيا كه نيابي چو ما دگر ياري

* چو ما به هر دو جهان خود كجاست دلداري
..........................
بيا بيا و به هر سوي روزگار مبر

* كه نيست نقد ترا پيش غير بازاري
..........................
تو همچو وادي خشكي و ما چو باراني *

 تو همچو شهر خرابي و ما چو معماري
..........................
به غير خدمت ما كه مشارق شاديست

* نديد خلق و نبيند ز شادي آثاري
..........................
هزار صورت جنبان بخواب مي بيني

* چو خواب رفت نبيني ز خلق دياري
..........................
ببند چشم خر و برگشاي چشم خرد

 * كه نفس همچو خر افتاد و حرص افساري
..........................
ز باغ عشق طلب كن عقيده شيرين

* كه طبع سركه فروشست و غوره افشاري
..........................
بيا بجانب دارالشفاي خالق خويش *

 كز آن طبيب ندارد گريز بيماري
..........................
جهان مثال تن بي سرست بي آن شاه

* بپيچ گرد چنان سر مثال دستاري
..........................
اگر سياه نه اي آينه مده از دست *

 كه روح آينه تست و جسم زنگاري
..........................
كجاست تاجر مسعود مشتري طالع

* كه گرمدار منش باشم و خريداري
..........................
بيا و فكرت من كن كه فكرتت دادم

* چو لعل مي خري از كان من بخر باري
..........................
به پاي جانب آنكس برو كه پايت داد

* بدو نگر به دو ديده كه داد ديداري
..........................
دو كف بشادي او زن كه كف ز بحر ويست

* كه نيست شادي او را غمي و تيماري
..........................
تو بي ز گوش شنو بي زبان بگو با او

* كه نيست گفت زبان بي خلاف و آزادي
..........................
مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387  |
 شعری از حضرت مولانا
اگر خمش كنمي راز عشق فهم شدي

* وگرچه خلق همه هندو ترك و كردندي
..........................
ز قيل و قال تو گر خلق بو نبردندي *

 ز حسرت و ز فراقت همه بمردندي
..........................
ز جان خويش اگر بوي تو نيابندي

* چو استخوان دل و جان را به سگ سپردندي
..........................
اگرنه پرتو لطفت برآب مي تابيد *

 بجاي آب همه زهر ناب خوردندي
..........................
اگرنه جرعه آن مي بريختي بر خاك

* ستارگان ز چه روگرد خاك گردندي
..........................
گر آفتاب ازل گرميي نبخشيدي

* تموز و جمله نباتان او فسردندي
..........................
منزهي و در آميختن عجب صفتيست

 * دريغ پرده اسرار در نوردندي
..........................
اگرنه پرده بدي ره روان پنهاني

* ز انبهي همه پاهاي ما فشردندي
..........................
ز پرده ها اگر آن روح قدس بنمودي

* عقول و جان بشر را بدن شمردندي
..........................
گر آن بدي كه تو انديشه كرده اي ز زحير

* بتان و لاله رخان جمله زار و زردندي
..........................
چو صورتي نبدي خوب جز تصور تو

* شرابهاي مروق ز درد دردندي
..........................
مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387  |
 شعر بسیار زیبایی از حضرت مولانا با صدای بی نظیر وملکوتی استاد محمد رضا شجریان

چنان مستم چنان مستم من امشب


که از چنبر برون جستم من امشب


چنان چیزی که در خاطر نیابد


چنانستم چنانستم من امشب


به جان با آسمان عشق رفتم


به صورت گر در این پستم من امشب


گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل


برون رو کز تو وارستم من امشب


بشوی ای عقل دست خویش از من


که در مجنون بپیوستم من امشب


به دستم داد آن یوسف ترنجی


که هر دو دست خود خستم من امشب


چنانم کرد آن ابریق پر می


که چندین خنب بشکستم من امشب


نمی‌دانم کجایم لیک فرخ


مقامی کاندر و هستم من امشب


بیامد بر درم اقبال نازان


ز مستی در بر او بستم من امشب


چو واگشت او پی او می‌دویدم


دمی از پای ننشستم من امشب


چو نحن اقربم معلوم آمد


دگر خود را بنپرستم من امشب


مبند آن زلف شمس الدین تبریز


که چون ماهی در این شستم من امشب

 

حضرت مولانا

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه یکم مهر 1387  |
 شعر زیبایی از مولانا

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا

 

 آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا


بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان

 

دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا


نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را

 

آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا

 
ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان

 

برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا


اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه

 

چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا


رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا

 

 ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا


برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا

 

تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا 



 مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هفدهم شهریور 1387  |
 شعری زیبا از مولانا
صنما چگونه گويم كه تو نور جان مايي

 

* كه چه طاقتست جان را چو تو نور خود نمايي



تو چنان همايي اي جان كه به زير سايه تو

 

* به كف آورند زاغان همه خلقت همايي



كرم تو عذر خواه همه مجرمان عالم

 

* تو امان هر بلايي تو گشاد بندهايي


تويي گوهري كه محوست دو هزار بحر در تو

 

 * تويي بحر بي كرانه ز صفات كبريايي



به وصال مي بنالم كه چه بي وفا قريني

 

* به فراق مي بزارم كه چه يار با وفايي



بگه وصال آن مه چه بود خداي داند

 

* كه گه فراق باري طربست و جانفزايي


دل اگر جنون آرد خردش تويي كه رفتي

 

* رخ تست عذر خواهش به گهي كه رخ گشايي


مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387  |
 شعری از مولانا
آمده ام که سر نهم عشق ترا بسر برم


ور تو بگوئیم که نی, نی شکنم شکر برم


آمده ام چو عقل و جان از همه دیدها نهان

 
تاسوی جان و دیدگان مشعله نظر برم


آمده ام که ره زنم بر سر گنج شه زنم


آمده ام که زر برم , زر نبرم خبر برم


گر شکند دل مرا جان بدهم بدل شکن


گر زسرم کله برد من ز میان کمر برم


اوست نشسته در نظر من بکجا نظر کنم


اوست گرفته شهر دل من بکجا سفر برم


آنکه ز زخم تیر او کوه شکاف میکند


پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم


گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود


تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم


آنکه ز تاب روی او نور صفا بدل کشد


وانکه ز جوی حسن او آب سوی جگر برم


در هوس خیال او همچو خیال گشته ام


وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم


این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور, نمی خوری پیش کس دگر برم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه دهم مرداد 1387  |
 شعری از مولانا
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم///دولت عشق آمد و

 

من دولت

 

پاینده شدم/


دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا///زهره شیر است مرا

 

زهره

 

تابنده شدم/


گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای ///رفتم دیوانه شدم

 

 سلسله

 

 بندنده شدم/


گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای///رفتم و

 

سرمست

 

شدم وز طرب آکنده شدم/


گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای///پیش رخ زنده

 

کنش

 

کشته و افکنده شدم/


گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی///گول شدم

 

هول شدم وز

 

همه برکنده شدم/


گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی///جمع نیم ش

 

مع نیم دود

 

 پراکنده شدم/


گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری///شیخ نیم پیش

 

نیم امر تو

 

را بنده شدم/


گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم///در هوس بال و پ

 

رش بی‌پر و

 

پرکنده شدم/


گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو///زانک من از لطف و کرم

 

سوی تو

 

آینده شدم/


گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن///گفتم آری نکنم ساکن و

 

باشنده شدم/


چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم///چونک زدی بر سر

 

 من پست

 

 و گدازنده شدم/


تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم///اطلس نو بافت دل

 

م دشم

 

ن این ژنده شدم/


صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر///بنده و خربنده بدم

 

شاه و

 

خداونده شدم/


شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو///کمد او در بر من با وی

 

ماننده

 

شدم/


شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم///کز نظر وگردش او

 

نورپذیرنده

 

 شدم/


شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک///کز کرم و بخشش او

 

روشن

 

 بخشنده شدم/


شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق///بر زبر هفت طبق اختر

 

رخشنده شدم/


زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم///یوسف بودم ز کنون

 

یوسف

 

زاینده شدم/


از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر///کز اثر گريه تو

 

گلشن بي

 

 بنده شدم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام تیر 1387  |
 شعری از مولانا
باز آمدم , باز آمدم , از پيش آن يار آمدم


در من نگر , در من نگر , بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم , شاد آمدم , از جمله آزاد آمدم


چندين هزاران سال شد تا من بگفتار آمدم

آنجا روم , آنجا روم , بالا بدم بالا روم


بازم رهان , بازم رهان کاينجا بزنهار آمدم

من مرغ لاهوتی بدم , ديدی که ناسوتی شدم


دامش نديدم ناگهان در وی گرفتار آمدم

من نور پاکم ای پسر , نه مشت خاکم مختصر


آخر صدف من نيستم , من در شهوار آمدم

ما را بچشم سر مبين , ما را بچشم سر ببين


آنجا بيا , ما را ببين کاينجا سبکسار آمدم

از چار مادر برترم وز هفت آبا نيز هم


من گوهر کانی بدم کاينجا بديدار آمدم

يارم به بازار آمدست , چالاک و هشيار آمدست


ورنه ببازارم چه کار ويرا طلب کار آمدم

ای شمس تبريزی , نظر در کل عالم کی کنی


کاندر بيابان فنا جان و دل افکار آمدم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387  |
 شعری زیبا از مولانا
من بیخود و تو بیخود ما را که برد خانه


من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه


در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم


هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه


جانا بخرابات آ تا لذت جان بینی


جانرا چه خوشی باشد بی صحبت جانانه‏


هر گوشه یکی مستی دستی زبر دستی


وان ساقی هر هستی با ساغر شاهانه‏


تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می


زین وقف بهشیاران مسپار یکی دانه‏


ای لولی بربط زن تو مست تری یا من‏


ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه‏


از خانه برون رفتم مستیم بپیش آمد‏


در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه‏


چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد‏


وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه


گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان‏


نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه‏


نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل‏


نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه‏


گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت


گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه


من بی دل و دستارم در خانل خمّارم‏


یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه‏


در حلقۀ لنگانی می باید لنگیدن


این پند ننوشیدی از خواجۀ علیانه


سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی


برخاست فغان آخر از استتن حنانه‏


شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی


اکنون که درافکندی صد فتنۀ فتانه‏

 

مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه هفدهم تیر 1387  |
 شعری از مولانا
درين سرما سر ما داري امروز

 

 دل عيش و تماشا داري امروز



ميفكن نوبت عشرت به فردا

 

 چو آسايش مهيا داري امروز

 


بگستر بر سر ما سايه خود

 

  كه خورشيدانه سيما داري امروز

 


درين خمخانه ما را ميهمان كن

 

 بدان همسايه كانجا داري امروز

 


نقاب از روي سرخ او فرو كش

 

  كه در پرده حميرا داري امروز

 


در اشكن كشتي انديشه ها را

 

 كه كفي همچو دريا داري امروز


سري از عين و شين و قاف برزن

 

 كه صد اسم و مسما داري امروز

 


خمش باش و مدم در ناي منطق

 

 كه مصر و نيشكرها داري امروز


مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هشتم خرداد 1387  |
 شعری از مولانا
آنكس كه ترا دارد از عيش چه كم دارد

 

 وانكس كه ترا بيند اي ماه چه غم دارد


.
از رنگ بلور تو شيرين شده جور تو

 

 هرچند كه جور تو بس تند قدم دارد

 


اي نازش حور از تو وي تابش نور از تو

 

 اي آنك دو صد چون مه شاگرد و حشم دارد

 


ور خود حشمش نبود خورشيد بود تنها

 

 آخر حشم حسنش صد طبل و علم دارد



بس عاشق آشفته آسوده و خوش خفته

 

 در سايه آن زلفي كو حلقه و خم دارد



گفتم به نگار من كز جور مرا مشكن

 

 گفتا به صدف ماني كو در بشكم دارد

 


تا نشكني اي شيدا آن در نشود پيدا

 

 آن در بت من باشد يا شكل بتم دارد



شمس الحق تبريزي بر لوح چو پيدا شد

 

  والله كه بسي منت بر لوح و قلم دارد



مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387  |
 شعری از مولانا
اي كه به هنگام درد راحت جاني مرا

 

 وي كه به تلخي فقر گنج رواني مرا


آنچه نبردست و هم عقل نديدست و فهم

 

 از تو بجانم رسيد قبله ازاني مرا

 


از كرمت من بناز مي نگرم در بقا

 

 كي بفريبد شها دولت فاني مرا



نغمت آنكس كه او مژده تو آورد

 

 گرچه بخوابي بود به ز اغاني مرا



در ركعات نماز هست خيال تو شه

 

 واجب و لازم چنانك سبع مثاني مرا



در گنه كافران رحم و شفاعت تراست

 

 مهتري و سروري سنگ دلاني مرا


گر كرم لايزال عرضه كند ملكها

 

 پيش نهد جمله اي كنز نهاني مرا

 


سجده كنم من ز جان روي نهم من به خاك

 

 گويم ازينها همه عشق فلاني مرا


عمر ابد پيش من هست زمان وصال

 

 زانك نگنجد درو هيچ زماني مرا

 


عمر اوانيست و وصل شربت صافي در آن

 

  بي تو چه كار آيدم رنج اواني مرا

 


بيست هزار آرزو بود مرا پيش از اين

 

 در هوسش خود نماند هيچ اماني مرا



از مدد لطف او ايمن گشتم از آنك

 

 گويد سلطان غيب لست تراني مرا

 


گوهر معني اوست پر شده جان و دلم

 

 اوست اگر گفت نيست ثالث و ثاني مرا



رفت وصالش به روح جسم نكرد التفات

 

  گرچه مجرد ز تن گشت عياني مرا


پير شدم از غمش ليك چو تبريز را

 

 نام بري بازگشت جمله جواني مرا



مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  |
 شعری از مولانا
اي يار ما دلدار ما اي عالم اسرار ما

 

 اي يوسف ديدار ما اي رونق بازار ما



نك بردم امسال ما خوش عاشق آمد پار ما

 

 ما مفلسانيم و تويي صد گنج و صد دينار ما

 


ما كاهلانيم و تويي صد حج و صد پيكار ما

 

 

ما خفتگانيم و تويي صد دولت بيدار ما

 


ما خستگانيم و تويي صد مرهم بيمار ما

 

 ما بس خرابيم و تويي هم از كرم معمار ما



من دوش گفتم عشق را اي خسرو عيار ما

 

 سر در مكش منكر مشو تو برده اي دستار ما

 


واپس جوابم داد او ني از توست اين كار ما

 

 

 چون هرچ گويي وادهد همچون صدا كهسار ما

 


من گفتمش خود ما كهيم و اين صدا گفتار ما

 

 

 زيرا كه كه را اختياري نبود اي مختار ما



مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387  |
 شعری از مولانا
اي يوسف آخر سوي اين يعقوب نابينا بيا

 

 اي عيسي پنهان شده بر طارم مينا بيا



از هجر روزم قير شد دل چون كمان بد تير شد

 

 يعقوب مسكين پير شد اي يوسف برنا بيا



اي موسي عمران كه در سينه چه سيناهاستت

 

  گاوي خدايي مي كند از سينه سينا بيا



رخ زعفران رنگ آمدم خم داده چون چنگ آمدم

 

 در گور تن تنگ آمدم اي جان با پهنا بيا

 


چشم محمد بانمت واشوق گفته در غمت

 

 زان طره اي اندر همت اي سر ارسلنا بيا



خورشيد پيشت چون شفق اي برده از شاهان سبق

 

 اي ديده بينا به حق وي سينه دانا بيا



اي جان تو و جانها چو تن بي جان چه ارزد خود بدن

 

 دل داده ام دير است من تا جان دهم جانا بيا


.
تا برده اي دلرا گرو شد كشت جانم در درو

 

 اول تو اي دردا برو و آخر تو درمانا بيا



اي تو دوا و چاره ام نور دل صد پاره ام

 

 اندر دل بيچاره ام چون غير تو شد لا بيا

 


نشناختم قدر تو من تا چرخ مي گويد ز فن

 

 دي بر دلش تيري بزن دي بر سرش خارا بيا

 


اي قاب قوس مرتبت وان دولت با مكرمت

 

 كس نيست شاها محرمت در قرب او ادني بيا



اي خسرو مه وش بيا اي خوشتر از صد خوش بيا

 

 اي آب و اي آتش بيا اي در و اي دريا بيا

 


مخدوم جانم شمس دين از جاهت اي روح الامين

 

 تبريز چون عرش مكين از مسجد اقصي بيا

 


مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387  |
 شعری از مولانا
در دل و جان خانه كردي عاقبت

 

 هر دو را ديوانه كردي عاقبت


آمدي كاتش درين عالم زني

 

 وا نگشتي تا نكردي عاقبت



اي ز عشقت عالمي ويران شده

 

 قصد اين ويرانه كردي عاقبت



من ترا مشغول مي كردم دلا

 

 ياد آن افسانه كردي عاقبت



عشق را بي خويش بردي در حرم

 

 عقل را بيگانه كردي عاقبت



يا رسول الله ستون صبر را

 

 استن حنانه كردي عاقبت



شمع عالم بود لطف چاره گر

 

 شمع را پروانه كردي عاقبت



يك سرم اين سوست يك سر سوي تو

 

 دو سرم چون شانه كردي عاقبت

 


دانه اي بيچاره بودم زير خاك

 

 دانه را دردانه كردي عاقبت

 


دانه اي را باغ و بستان ساختي

 

  خاك را كاشانه كردي عاقبت



اي دل مجنون و از مجنون بتر

 

 مردي و مردانه كردي عاقبت



كاسه سر از تو پر از تو تهي

 

 كاسه را پيمانه كردي عاقبت

 


جان جانداران سركش را به علم

 

 عاشق جانانه كردي عاقبت



شمس تبريزي كه مر هر ذره را

 

 روشن و فرزانه كردي عاقبت



مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 شعری از مولانا
مگر اين دم سر آن زلف پريشان شده است *

 

 كه چنين مشك تتاري عبرافشان شده است



مگر از چهره او باد صبا پرده ربود

 

 كه هزاران قمر غيب درخشان شده است

 


هست جاني كه ز بوي خوش او شادان نيست

 

 گرچه جان بو نبرد كو ز چه شادان شده است



اي بسا شاد گلي كز دم حق خندانست

 

 ليك هر جان بنداند ز چه خندان شده است

 


آفتاب رخش امروز زهي خوش كه بتافت

 

 كه هزاران دل ازو لعل بدخشان شده است



عاشق آخر ز چه رو تا به ابد دل ننهد

 

 بر كسي كز لطفش تن همگي جان شده است



مگرش دل سحري ديد بدانسان كه ويست

 

 كه از آن ديدنش امروز بدين سان شده است



تا بديدست دل آن حسن پريزاد مرا

 

 شيشه بر دست گرفتست و پري خوان شده است

 


بر درخت تن اگر باد خوشش مي نوزد

 

 

 پس دو صد برگ دو صد شاخ چه لرزان شده است



بهر هر كشته او جان ابد گر نبود

 

 جان سپردن بر عاشق ز چه آسان شده است

 


از حيات و خبرش با خبران بي خبرند

 

 كه حيات و خبرش پرده ايشان شده است


گرنه در ناي دلي مطرب عشقش بدميد

 

  هر سر موي چو سر ناي چه نالان شده است



شمس تبريز ز بام ار نه كلوخ اندازد

 

 سوي دل پس ز چه جانهاش چو دربان شده است



مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 
 
 
بالا