تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 شعری از رهی معیری
در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم

 
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم


در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل

 
من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم


اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای


 آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم


 آنرو ستانم جام را آن مایه آرام را


تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم


از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او


تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم


روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم


خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم


غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام


من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم


دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی


چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه ششم اردیبهشت 1387  |
 شعری از رهی معیر
ياد ايامي كه در گلشن فغاني داشتم


در ميان لاله و گل اشياني داشتم


گرد ان شمع طرب مي سوختم پروانه وار


پاي ان سرو روان اشك رواني داشتم


اتشم بر جان ولي از شكوه لب خاموش بود


عشق را از اشك حسرت ترجماني داشتم


چون سرشك از شوق بودم خاك بوس در گهي


چون غبار از شكر سر بر استاني داشتم


در خزان با سرو و نسرينم بهاري تازه بود

 
در زمين با ماه و پروين اسماني داشتم


درد بي عشقي ز جانم برده طاقت ور نه من


داشتم ارام تا ارام جاني داشتم


بلبل طبعم رهي باشد ز تنهايي خموش


نغمه ها بودي مرا تا همزباني داشتم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 شعری از رهی معیری
خلقت زن


کسیم من دردمند ناتوانی


اسیری خسته ای افسرده جانی


تذروی ایان بر باد رفته


به دام افتاده ای از یاد رفته


دلم بیمار و لب خاموش و رخ زرد


همه سوز و همه داغ و همه درد


بود آسان علاج درد بیمار


چو دل بیمار شد مشکل شود کار


نه دمسازی که با وی راز بگویم


نه یاری تا غم دل باز گویم


درین محفل چون من حسرت کشی نیست


بسوز سینه من آتشی نیست


الهی در کمند زن نیفتی


وگر افتی بروز من نیفتی


میان بر بسته چون خونخواره دشمن


دلازاری بآزار دل من


دلم از خوی او دمساز درد است

 
زن بد خو بلای جان مرد است


زنان چون آتشند از تندخویی


زن و آتش ز یک جنسند گویی


نه تنها نامراد آن دل شکن باد


که نفرین خدا بر هر چه زن باد

 
نباشد در مقام حیله و فن

 
کم از نا پارسا زن پارسا زن


زنان در مکر و حیلت گونه گونند

 
زیانند و فریبند و فسونند


چو زن یار کسان شد ما را زوبه

 
چون تر دامن بود گل و خار از او به

 
حذر کن ز آن بت نسرین برودوش


که هر دم با خسی گردد هم آغوش


منه در محفل عشرت چراغی


کزو پروانه ای گیرد سراغی


میفشان دانه در راه تذروی


که ماوا گیرد از سروی به سروی


وفاداری مجوی از زن که بیجاست


کزین بر بط نخیزد نغمه راست


درون کعبه شوق دیر دارد


سری با تو سری با غیر دارد


جهان داور چو گیتی را بنا کرد


پی ایجاد زن اندیشهها کرد


مهیا تا کند اجزای او را


ستاند از لاله و گل رنگ و بو را


ز دریا عمق و از خورشید گرمی

 
ز آهن سختی از گلبرگ نرمی


تکاپو از نسیم و مویه از جوی

 
ز شاخ تر گراییدن به هر سوی


ز اواج خروشان تندخویی


ز روز و شب دورنگی ودورویی


صفا از صبح و شور انگیزی از می


شکر افشانی و شیرینی از ن ی


ز طبع زهره شادی آفرینی


ز پروین شیوه بالا نشینی


ز آتش گرمی و دم سردی از آب


خیال انگیزی از شبهای مهتاب


گرانسنگی ز لعل کوهساری


سبکروحی ز مرغان بهاری


فریب مار و دوراندیشی از مور


طراوت از بهشت و جلوه از حور


ز جادوی فلک تزویر و نیرنگ


تکبر از پلنگ آهنین چنگ


ز گرگ تیز دندان کینه جویی


ز طوطی حرف نا سنجیده گویی


ز باد هرزه پو نا استواری


ز دور آسمان نا پایداری


جهانی را به هم آمیخت ایزد

 
همه در قالب زن ریخت ایزد


ندارد در جهان همتای دیگر


بهدنیا در بود دنیای دیگر


ز طبع زن به غیر از شرر چه خواهی ؟


وزین موجود افسونگر چه خواهی ؟


اگر زن نو گل باغ جهان است


چرا چون خار سرتا پا زبان است ؟


چه بودی گر سراپا گوش بودی


چو گل با صد زبان خاموش بودی


چنین خواندم زمانی درکتابی


ز گفتار حکیم نکته یابی


دو نوبت مرد عشرت ساز گردد


در دولت به رویش باز گردد


یکی آن شب که با گوهر فشانی

 
رباید مهر از گنجی که دانی


دگر روزی که گنجور هوس کیش


به خک اندر نهد گنجینه خویش

شعر از رهي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386  |
 شعری از رهی معیری
در پيش بيدردان چرا فرياد بي حاصل كنم


گر شكوه اي دارم ز دل با يار صاحبدل كنم


در پرده سوزم همچو گل در سينه جوشم همچو مل


من شمع رسوا نيستم تا گريه در محفل كنم


اول كنم انديشه اي تا برگزينم پيشه اي


آخر به يك پيمانه مي انديشه را باطل كنم


آنرو ستانم جام را آن مايه آرام را


تا خويشتن را لحظه اي از خويشتن غافل كنم


از گل شنيدم بوي او مستانه رفتم سوي او


تا چون غبار كوي او در كوي جان منزل كنم


روشنگري افلاكيم چون آفتاب از پاكيم


خاكي نيم تا خويش را سرگرم آب و گل كنم


غرق تمناي توام موجي ز درياي تو ام


من نخل سركش نيستم تا خانه در ساحل كنم


دانم كه آن سرو سهي از دل ندارد آگهي


چند از غم دل چون رهي فرياد بي حاصل كنم


رهی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه چهارم اسفند 1386  |
 شعری از رهی معیری
ز جام ایینه گون پرتو شراب دمید


خیال خواب چه داری ؟ که آفتاب دمید


درون اشک من افتاد نقش اندامش


به خنده گفت : که نیلوفری ز آب دمید


ز جامه گشت پدیدار گوی سینه او


ستاره ای ز گریبان ماهتاب دمید


کشید دانه امید ما سری از خک


که برق خنده زنان از دل سحاب دمید

 
بباد رفت امیدی که داشتم از خلق


فریب بود فروغی که از سراب دمید


غبار تربت ما بوی گل دهد گویی


که جای لاله ازین خک مشک ناب دمید


رهی چو برق شتابنده خنده ای ز دورفت


دمی نماند چو نوری که از شهاب دمید

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه یکم اسفند 1386  |
 شعری از رهی معیری
چو ني بسينه خروشد دلي كه من دارم


بناله گرم بود محفلي كه من دارم


بيا و اشك مرا چاره كن كه همچو حباب


بروي آب بود منزلي كه من دارم


دل من از نگه گرم او نپرهيزد


ز برق سر نكشد حاصلي كه من دارم


بخون نشسته ام از جان ستاني دل خويش


درون سينه بود قاتلي كه مندارم


ز شرم عشق خموشم كجاست گريه شوق ؟


كه با تو شرح دهد مشكلي كه مندارم


رهي چو شمع فروزان گرم بسوزانند


زبان شكوه ندارد دلي كه من دارم


رهی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه یکم اسفند 1386  |
 شعری از رهی
اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام

خارم ولی به سایه ی گل آرمیده ام

با یاد رنگ و بوی تو ای نوبهار عشق

همچون بنفشه سر به گریبان کشیده ام

چون خاک در هوای تو از پا فتاده ام

چون اشک در قفای تو با سر دویده ام

 من جلوه ی شباب ندیدم به عمر خویش

از دیگران حدیث جوانی شنیده ام

از جام عافیت می نابی نخورده ام

وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام

 موی سپید را فلکم رایگان نداد

 این رشته را به نقد جوانی خریده ام

ای سروپای بسته به آزادگی مناز

آزاده من که از همه عالم بریده ام

گر می گریزم از نظر مردمان رهی

عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام

رهی معیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سی ام بهمن 1386  |
 شعری از رهی معیری
خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی


نداری غیر ازین عیبی که میدانی که زیبایی


من از دلبستگی های تو با ایینه دانستم


که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق تر از مایی


بشمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را


تو شمع مجلس افرو.زی تو ماه مجلس آرایی


منم ابر و تویی گلبن که می خندی چو می گریم


تویی مهر و منم اختر که م یمیرم چو می ایی


مراد ما نجویی ورنه رندان هوس جو را


بهار شادی انگیزی حریف باده پیمایی


مه روشن میان اختران پنهان نمی ماند


میان شاخه های گل مشو پنهان که پیدایی


کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو


دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی


مرا گفتی : که از پیر خرد پرسم علاج خود


خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی


من آزرده دل را کس گره از کار نگشاید


مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی


رهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن


که با این ناتوانی ها بترک جان توانایی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوم بهمن 1386  |
 شعری از رهی معیری
لاله رویی بر گل سرخی نگاشت


کز سیه چشمان نگیرم دلبری


از لب من کس نیابد بوسه ای


وز کف من کس ننوشد ساغری


تا نیفتد پایش اندر بند ها


یاد کرد آن تازه گل سوگند ها


ناگهان باد صبا دامن کشان


سوی سرو و لاله شمشاد رفت

 
فارغ از پیمان نگشته نازنین


کز نسیمی برگ گل بر باد رفت


خنده زد گل بر رخ دلبند او

 


کآن چنان بر باد شد سوگند او

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه شانزدهم دی 1386  |
 رهی معیری
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم


در میان لاله و گل آشیانی داشتم


گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار


پای آن سرو روان اشک روانی داشتم


آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود


عشق را از شوق بودم خ اک بوس درگهی


چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم


در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود


در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم


درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من


داشتم آرام تا آرام جانی داشتم


بلبل طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش


نغمه ها بودی مرا تا همزبانی داشتم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه یازدهم دی 1386  |
 شعري از رهي معيري
الا ای آهوی وحشی کجایی

 


مرا با تست چندی آشنایی

 


دوتنها و دو سرگردان دو بی کس

 

 


دد و دامست کمین از پیش و از پس

 


بیا تا حال یکدیگر بدانیم

 

 


مراد هم بجوییم ار توانیم

 

 

 


که می بینم در این دشت مشوش

 

 

 


چراگاهی ندارم خرم و خش

 

 

 


مگر خضر مبارک پی در آید

 

 

 


که این تنها بدان تنها رساند

 

 


 

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه ششم آبان 1386  |
 
 
بالا