تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 هذیان دل بخش 44از عذرا مجیبی
چند روزه خیلی بهم ریخته ام علتشم نمیدونم شاید از تابسامانیای جامعه وپیرامونم باشه یک ماه بیشتره نتونستم چیزی بنویسم وقتی می خوام شروع کنم دها سوژه یک دفعه هجوم میارن ومنو از نوشتن باز میدارند ولی امروز خیلی دلم تنگه نمیدونم بطور بی سابقه ای گرچه جمعه ها خیلیا دچار این دلتنگی میشن ولی امروز حال واوضام نا گفتنیه با وجود این سعی می کنم چند صفحه رو سیاه کنم از روزی که خودمو شناختم درخانواده پدریم ومادریم شیر زنانی را دیده ام که فاقد همسر بوده واستین همت بالا زده کودکانشان را بزرگ می کننداون موقع من بچه نمیدونستم اینا چرا تنهان این بچه ها چرا فاقد پدرند همون جوری می پذیرفتیم که نمیتونه دردی باشه فراگیر والان یادم میاد تازه میفهمم چی هول انگیز وهراسناک بوده زندگی اونا وما اصلا خلاء وجودی یک انسانو در زندگیشون حس نمی کردیم سه تا عمه زیبا وبا فرهنگ وومظلوم داشتم دوتا مادر بزرگ ویک خاله که فاقد همسر بودند وما وقتی به پیششون می رفتیم ویا اونا پیش ما دوست داشتیم بیشتر باهاشون باشیم چون قصه های بسیاری بلد بودند واز گفتن اونا لذت میبردم الان یادم می افته با اشکی بی امان دارم می نویسم که بخشی ازون داستان ها واقعیتی تلخ بوده وسینه بسینه منتقل شده وهرکسی به فراخور حالش ازونا تعریف می کنه امروز من غرق شنیدن اهنگی بودم که دوست نازنینی برام فرستاده بودومن غرق دنیای مجازی دوبله شده بودم یک باره زنگ خونه بصدا در اومد من فوری ازون عالم اومدم بیرون ورفتم جواب زنگ درو بدم دیدم یکی از همسایگانه ایشون از من خواستن اجازه بدم بیان کولرم که پارچه اش پاره شده بود وخنک نمی کرد گویا از بیرون مشخص بوده من نمیدونسم کین گویا روبروی خونه ما سکونت دارند با نزاکتی خاص توام با خجالت گفتند خانم این کولر شما که خنک نمی کنه پارچه نداره وشما بیخودی برق واب مصرف می کنید خنکیشو میزنه بیرون اجازه میدین که من بیام اونو ببینم من درو باز کردم واومدن تو ومستقیم رفتن تو حیاط سراغ کولر اونم خیلی بالا قرار داره وخطرناکه باید روی دیوار ایستاد وتنظیمش کرد منم گفتم بله حق با شماست ولی این به معنی این نیست که کسی نبوده اینو عوض کنه من خونه مو عوض کردم وبلا تکلیفم اون جا واین جا کارهایی داره وکسی فرصت دنبال کردن کاراشو نمیکنه همه درگیرند کاری ندارم حول وحوش هیچ چیم نمیخوام بنویسم ایشون با پسر یکی از همسایگانمون رفتن روی دیوار واونو پوشوندن الان خونه خنک شده ومن کلی ازشون قدردانی کردم وگفتم نفس عملتون ارزشمنده واحساس مسولیتتون ایشون گفتن من این سه ماه تابستانو کلی حرص خوردم میومدم خونه درخونه رو باز کنم چشمم به این میفتاد خلاصه درست شد والان حسابی خونه خنک شده ولی من یک باره بخودم اومدم وگفتم خدایا برخلاف دیدگاه های منفی که ما به مردم ایران داریم هنوزم اون رگ مردانگی وانساندوستی وحس درد مردم از بین نرفته وخیلی امیدوار شدم که هنوزم اون خون ایرانی در رگهای انسان ها هستش واما از خلاء نوشتم نمیدونستم که خودمم درسن ۲۵ سالگی بسرنوشت مادر بزرگم وعمه هام وخاله ام دچار میشم وسال بعدشم مادرم درسن پنجاه سالگی به این خیل پیوست وبا منی که سه نفر شده دوباره بر گشته بودم اون موقع مادرمو میدیدم که وقتی نوه ها یا پسراشو میدید هی از خرابی وسایل وسوختن لامپ تعمیرات ساختمان ونا رسایی ها می گفت واون طفلکی ها در حد توانشون چیزیم بیشتر اونو رفع می کردند حال دیر یا زود ولی همیشه مادرم را میدیدم ملتمسانه دست کمک بسوی همه بچه هاش دراز می کنه منم می گفتم مادر جان ولشون کن اخه جهنم که خراب شده ولی الان تازه میفهمم مادرم چه خلاءی داشت وخودمم همینطور همه زنانی که همسراشونو از دست دادند وکودکانی که از اغوش گرم پدر محروم شدند یاد این شعر زیبای سعدی افتادم....................................مرا باشد از درد طفلان خبر......که در خردی از سر برفتم پدر.ووووووو..؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ در زندگی زخمهایی است که چون خوره روح انسان را در انزوا می خورد این دردها را نمیشود بکسی گفت  زنده یاد صادق هدایت. ووو بوف کور
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هفتم شهریور 1387  |
 هذیان دل عذرا مجیبی بخش 43
 

حال وهواي مردم ايران ونيازمندي هاي عمومي ودويدن

ورقابت بي امان ونفس گير شبانه روزی...نه از نظر خوردن

 واشاميدن كه خداي را شكر نيمي از چاقي مفرط رنج مي

برند ودر حال رژيم گرفتند ونيمي ديگر هم در راه جمكران

خوشند خوبند بد نيستد ابزار والات

 خوشبختي را دارند واما طبقه بندي اين داشته ها.

مدرك.موبايل.ماشين.معشوقه.مسكن.مبلمان.مي. ماهواره.

مسافرت به خارج.مدل غربيا زيستن. موندن از اين جا ورانده

شدن از اون جا واما رده بندي نداشته ها. .حرمت.حريم.

هويت . حريت .اخلاق.عشق .عاطفه همدردي.ونجابت

وانسانيت وعشق وقرباني شدن خانواده در اثر اون داشته

ها واين نداشته ها  بگفته حافظ شیرازی.

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد

.وان چه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد..

حال وروز ماست در جاده ها وخارج از کشور وخیابونها دنبال

 خوشبختی می گردیم وخودمونم نمیدونیم خواسته مون

چیه  در صورتیکه در دو قدمی ماست خانواه جایی که کانون

 مهره وبلوغ انسان ورشد وشکوفایی اندیشه ودور هم بودن

 های بی هیچ گونه هزینه  سفره ای گسترده شده که اذین

 بندیش دل هایی است که می طتپند وچشم هایی که

منتظر یک نگاهند درین زمینه نوشتنی زیاد دارم ادامه خواهم

 داد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیستم مرداد 1387  |
 هذیان دل عذرا مجیبی بخش 42 وسلطانیه
بعد از مستقر شدنم در زنجان و خانه پدريم ديگه از ناحيه

 بچه هام نگراني نداشتم هم مادرم بود هم برادرم

ايشون اموزگار بودند وفرهيخته وخيلي متعهد ومنو خيلي

دوست داشت البته دو جانبه بود خوشبختانه هنوزم اون

حرمت ها سر جاي خودش باقيه و ازمحبت عاطفي

وعشق به من وبچه ها هرگز كاسته نشده ودر تربيت

واموزش بچه هام نقش بسزايي دا شته هنوزم

وامدارشم ولي محل كارم سلطانيه بودهمه روزه

مسافتي حدود 50 كيلومتر مي رفتم وبر مي گشتم

وسيله اياب وذهاب خيلي كم بود ناچار بودم تو قهوه

خونه بنشينم وسيله اي از خدا بنده بياد وگاهيم ازون

 نوميد ميشدم دو كيلومتر پياده مي رفتم تا بر جا ده اگر

 ميني بوسي از ابهر ميومد بر مي گشتم واين اسبا ب

 نگراني شديد مادرم مي شد مي ترسيد تو اين رفت

وامد ها اتفاقي برام بيفته گرچه من تنها نبودم 5 تا خانم

بوديم سپاهيان بهداشت وتنظيم خانواده روزا رو براي

ناهار تو درمانگاه اطاقي داشتيم ساعت 12 مي رفتيم

استراحت و3 برمي گشيتيم وساعت 5 در مانگاه تعطيل

مي شد خداي من چه ديسپليني داشت اون موقع دواير

 دولتي وچه حرمتي داشتيم پيش مردم وارباب رجوع

يادش بخير گاهي وقت ها دعوت مي شديم منزل برخي

 افراد سرشناس وچه احترام وحرمتي البته متقابل بود

كارمند وظيفه شناس بود وبا اتيكت واما يكي از روزهاي

 به ياد ماندني باز ديدو حضور فرح پهلوي شهبانوي ايران

ديدارش از زنجان وبخصوص گنبد زيبا وفيروزه اي سلطانيه

 بود كه كارشناسان ايتاليايي در حال مرمت وباز سازي

گنبد بودند وايشون براي باز ديد اومده بودند در راس

 برنامه هاشون ديدار از درمانگاه گنبد بخشداري يك

دبيرستان بخصوص ديدار از اهالي محترم اون شهر در

راس برنامه شون بود باورتون نميشه در طول يك هفته

 جاده خاكي اسفالت شد درمانگاه نقاشي وتعميرات

انجام شد براي پرسنل لباس ها ويونيفرم نو تهيه شد

 وهمه جا را اراسته بودند براي استقبال از ان بانوي

بزرگ تاريخ معماري ايران كه در زمان حيات سياسيش

 كارنامه بس درخشاني از خود بجاي گذاشته اين همه

شاعر نويسنده وديگر هنرمندان كه بي شمارند همه

شكوفا شده بودند وانكار ناپذيره ذوق هنري وميهن

پرستي ونوعدوستي اون زن بزرگ تاريخ سياسي ايران

 بما گفتنمد اماده باشيم براي اسقبال متاسفانه برنامه

باز ديدشون از درمانگاه كنسل شده بود ورفته بودند

زنجان كه ما از ديدارش بي نصيب شديم وچقدر برامون

ثقيل بود ايشون از شهر ما ديدار مي كنند وما در درمانگا

ه منتظرشون هستيم در هر حال همين كه با اهالي

ديدار داشتند واز گنبد وشهر زنجان كه استقبلال بي

نظيري بعمل اورده بودند وايشون در يك اتومبيل روباز به

 ديدار همشهريانم در زنجان رفته بودند وما تشنه لب در

سلطانيه اب در كوزه بود ومن تشنه لبان مي

گشتم..يارمن تو خونه بود ومن گرد جهان مي گشتم

ناگفته نمونه همون موقع شهردار سلطانيه يك زن بود

 شايد باورتون نشه هرچه فكر مي كنم اسمشون دقيقا

يادم نمياد چه زن نازنيني بود هر روز از ساعت 5 دنبال

كارگران شهرداري به اماكن مي رفت واي خودمم برام

رويا شده چه بي پروا ومسولانه اين زن شهردار كه

همسرشون بومي بودند خودشون شمالي عاشقانه

وخالصانه كار مي كرد وشهرو دگرگون كرده بود ورييس

سازمان زنانم بانويي بود دكترا داشت زيباترين خاطراتم از

 سلطانيه واهالي بزرگ ومحترمش ومردم داري ومهمان

نوازيشون با تمام كاستي هاي اون دوره وانسان ها

وكاركناني كه جز خدمت به مردم به چيز ديگيري نمي

انديشيدند ومردم شهري كه نه ريا در كارشون بود نه

دوگانگي فرهنگي وشخصيتي يادشان گرامي وشهرشا

ن اباد وگنبد زيباي فيروزه اي وخشتي زيباي دنيا در

 

سلطانيه هميشه ايستا وبر قرار باشه

 

با سپاس

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیستم مرداد 1387  |
 هذیان دل بخش 40 عذرا مجیبی می خواهم زنده بمانم
 وقتی تنها شد خیلی جوان بود وزنی بود بسیار معاشر جذاب لوند

ودوست داشتنی و تمام شیطنت های جوانی ودخترانه در وجودش

سرشار که به زیبایی او می افزود وقتی ادم اونو می دید یاد فروغ می

افتاد ویا سوزان هوارد در فیلم می خواهم زنده بمانم که اخرش در اطاق

گاز می کشنش حرکاتش لباس پوشیدنش وموهای همیشه اراسته

اش از او زنی جذاب ودوست داشتنی را نمايان مي كرد تیپش وهيكلش بقدري تراشيده بود که کمتر مردی توانایی داشت در مقابل

جذابیت وزیباییش بی تفاوت باشد اون دوچرخه ای داشت که وقتی با

اون طنازی سوارش می شد ودختر کوچولویش را در بغلش داشت

دخترشم زیبا تر از خودش بود زین چرخش سوار می کرد وبا یک رادیو که

اهنگ های درخواستی پخش می کردخیلی اروپایی با یک شلوار جین

تنگ ویک تاپ بی استین براه مي افتاد ومسافت 2 فرسخي روستا را تا

كنار جاده براي خريد طي مي كرد همه به اون تماشا می کردند تنها

زنی بود اون موقع جسارت داشت دوچرخه سواري كند ولی تیپش

خیلی اروپایی بود خیلیا فکر می کردند اون توریست هستش وبرای

دیدن اثار باستانی به ایران اومده زنی بود کاملا می دونست چیکار

میکنه معاشر گرم خنده رو وروابط اجتماعی بسیار قوی داشت حتا زنا از

مصاحبت با اون لذت می بردند ساده بی ریا واراسته به خیلی چیز ها

که خیلیا یکیشم ندارند ودر محل کارش بسیار فعال وبا ارباب رجوع کاملا

صمیمی ومتعهد هرکسی مشکلی داشت به اون مراجعه می کرد

ودرحد توانش کمیم بیشتر به رفع اون مشکلات می پرداخت وقتی ازش

می پرسیدی چقدر فعالی وزیبا اون لبخندی می زد که کاملا دل را می

ربود همیشه مردا دوروبرش می پلكيدند جدی بود همه حساب

دستشون اومده بود خلاصه در قسمت های بعدی بیشتر خواهم نوشت

با صدای گرمی که داشت وتقریبا میتونست صدای اکثر خواننده ها را

عین خودشون بخونه از هر فرصتی برای خوندن وشاد شدن وحتا رقصدن

و شاد کردن اطرافیانش استفاده می کرد حتا تو محل کارم اواز می

خوند با خانما که توی یه اطاق اخرین ساعت های کاری رامی گذروندند

صداش توی سالن می پیچید واقایونم گوش بزنگ میشدند که شایدبی

نصیب نشند وبا زبان مادریش ترکی رو زیباتر می خوند وحزن انگیز

خلاصه خدا همه چیو بهش داده بود جز یک ذره شانس

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هجدهم مرداد 1387  |
 هذیان دل بخش 41وسلطانیه
سلطانيه اي كه شناختم وبا مردمان با فرهنگش يك سال واندي زيستم

گر چه از نظر امكانات رفاهي با سفر اخيرمم تغييرات چشم گيري نديدم

ولي اونطوريكه اهالي او ن شهر تعريف مي كردند ومن بخشي از اون

طرح هاي عمراني را بچشم خودم ديدم در برنامه دولت بود وعميلم مي

كرد شهركي احداث كرده بودند به نام شهرك سلطانيه وتصميم داشتند

شهرو خالي كنند وانتقالشون بدند شهرك وبازسازي كنند گنبد زيباي

خشتي سلطانيه رو كه يكي از زيبا ترين ومرتفع ترين گنبد خشتي

دنياست گرچه اون زمانم واقعا بي توجهي كردند اونجا مي تونست يك

شهر توريستي بسيار زيبايي باشه واز تمام دنيا تور وجهانگرد بپذيره

وهزاران شغل ايجاد كنه ودر امد حاصله از انرا صرف باز سازي ومرمت

گنبد وامكانات رفاهي اون شهر بكنه افسوس وصد افسوس كه هميشه

 دير ميشه شهر شم واقعا زيبا بود وتوريست و باز ديد كننده از اون جا

زياد بود بهمون خاطر وبا جايگاهي كه سلطانيه در تاريخ داره مردمانش

بسيار با فرهنگ بودند وبا كاركنان نهايت همكاري را داشتند وتنگ نظر

نبودند هر تيپ ولباسي وپوششي را بدون تعصب مي پذيرفتند

خودشونم شيك پوش ومتجدد بودند واما درمانگاه شهرك من در

درمانگاهي كه اون جا داير كرده بودند چند روزي كار كرده بودم بعلت

كمبود پزشك وكادر درماني يك پزشك هندي در درمانگاه سلطانيه ساكن

 بود وهفته اي دو روز مي رفتيم درمانگاه شهرك واز بيماران ويزيت بعمل

 ميومد وگاهيم در بخش تنطيم خانواده وتزريقات با همكارامون كار مي

كرديم ويا بصورت مهمان پيش مراقبين بهداشت ميمونديم وچه زيبا بود

 اون فضاي دوستانه وزمين هاي زراعي كه دولت اون جا چاه عميق زده

 بود وتمام امكانات را فراهم كرده بودونهال كاري گسترده كه من الان

يادم نيست اسم اون طرح چي بودواما خود پرسنل در هر دو درمانگاه

چون غير بومي بودند ساكن بودندوسرايدار داشت وهمه نياز هاي اوليه

پرسنل از مركز فرستاده مي شد حياط كه چه عرض كنم يك باغ

وبوستان بسيار وسيع كه در يك گوشه باغ درمانگاه وهمون رديف چندين

 اطاق بسيار تميز ومجهز به امكانات ان زمان ويك دستگاه امبولانس كه

به دو درمانگاه سرويس مي داد البته اون اواخر كه من اون جا بودم از

مركز فرستادند گرنه قبلا نداشتيم تعداد پرسنل از پزشك وخدمه جمعا

10 نفر بوديم كه به تمام روستاهاي اون بخش سرويس ميداديم كادر كم

 امكانات بهينه باز دهي بالاواما مردم اين شهر گر چه تا حدي چهره فقر

 از نداشتن جاده بيمارستان مجهز مدارس استاندارد بچشم مي خورد

ولي مردمانش همه متمول وبا فرهنگ ومناعت طبع داشتند دختران

بسيار زيبا وهمه تقريبا خوانين بودند ولي از تكبر وخود بزرگ بيني وفخر

فروشي خبري نبود واكثرا هم قوم وخويش بودند چند فاميل كه همه از

خوانين اون شهر بودند اون موقع بچه هاشون اكثرا درس خونده وخيليا

ساكن زنجان وتهران بودند وبرو بيايي داشتند چون اطاق خالي توي

درمانگاه نبود ناگزير من بيرون درمانگاه دوتا اطاق اجاره كردم خوب بود

وتميزصاحب خونه بانويي بود با سه تا بچه وبسيار تميز ومنظبط

وهمسرش در طهران كارگر تقريبا خونه دنج وامني بود ولي ما خيلي

مي ترسيديم حياط بزرگ تقريبا تاريك چون برقش هميشه قط مي شد

 وناچار بوديم از فانوس وچراغ نفتي استفاده كنيم واونا عادت داشتند

به محض تاريك شدن هوا مي خوابيدند خوابي عميق وسنگين من و

اقعا غبطه مي خوردم به اون ارامش وما بيدار ميمونديم تا ساعت 9

خداي من بچه ها را به خودم مي چسبوندم از زوزه گرگ گرفته تا س

گان بيشمار كه الانم همه مون ازون صداها مي ترسيم واثر تخريبي

زيادي بر ما گذاشت از نظر رواني پسرم كلاس دوم بود دخترم مدرسه

نمي رفت با خودم مي بردم محل كارم يك شب گرگ اومده بود وتوي

اون خونه كلي گوسنفند داشتند كه همون خانمه تمام كاراشو مي كرد

ومن وحشت زده ديدم اون خانم يك بيل ويك چراغ قوه بدست با بچه

هاش دنبال گرگند وسگ گله شونم بدادشون رسيد وگرگ فرار كرد من

بلا فاصله اطاقارو خالي كردم وبردمشون زنجان اسباب واثاثو وبچه ها رو

دوتا اطاق اون جا فرش كردم ودر زنجان ثبت نامشون كردم وخودم صبح

ميرفتم وعصر بر مي گشتم چون دو شيفته بود وتا ساعت 5 بعد از ظهر

سر كار بوديم وشبا من دير مي رسيدم بخصوص زمستان واي چي بگم

ازون سرما ويخبندان وانتظار در كنار جاده براي اياب وذهاب ادامه داره

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هجدهم مرداد 1387  |
 هذیان دل عذرا مجیبی بخش 41
 دیگه تقریبا جایگاهی برای موندن در تهران نداشتم کرایه خانه ودو فرزند خردسالم دنبال انتقالیم رفتم خیلی سخت پذیرفته میشد مرکز پزشکی رضا پهلوی دیسپلین خاص خودشو داشت  بعد از طی مراحلی بس دشوار ناگزیر شدم طبق قانون نانوشته ای که همیشه در دوایر ایران مرسومه دنبال یک پارتی باشم وخوشبختانه دو انسان فرهیخته وخردمند نهایت کمک را درین زمینه مبذول کردند یکیش پسر عمه ام که واقعا انسان بزرگی است ودیگری دکتر قریب رییس بیمارستان که از دوستان خانوادگی همین پسر عمه ام بود وبرو بیایی داشتند خدمت ایشان رسیدیم در منزل استاد قریب پدر در نیاوران ومتاسفانه بانوی فرهیخته شونو توی لباس مشگی دیدم که تازگی همسرشان دار فانی را وداع کرده بودند ولی با دکتر قریب پسر که رییس بیمارستانم بودند ومادر محترمشون صبحانه را در جوارشان صرف کردیم وبا گشاده رویی پذیرای ما شدند ومنو بدفترشون دعوت کردند وچه خاکی وبزرگ منش بودند مسولین اون زمان نه دبدبه نه کب کبه این حضرات را داشتند ونه تکبر وخودبزرگ بینی نو کیسه های به تخت نشسته امروز را ایشان یک نامه نوشتند وبا ذکر مشکلات خانوادگی من انتقالیم را بدون جانشین پذیرفتند وبسازمان مربوطه ارجاع دادند وبزرگ مردی را انجا یعنی سازمان شاهنشاهی وخدمات اجتماعی زیارت کردم به نام سر کشیک خدای من چقدر انسان وارسته ای بودند بعد از کلی قدر ادنی از زحمات کاریم وپرونده پرسنلیم وموافقت جهت پایان کار مرا بدفتر مدیر عامل سازمان معرفی کردند بانوی محترمی رییس دفترشون بودند اگر اشتباه نکنم خانم رییسی با مطالعه نامه های ارجاعی وتقاضا نامه بهم وقت دادند روز چهار شنبه ساعت ۱۰ تو دفتر مدیر عامل باشم قبل از رسیدن من ایشون حضور داشتند وبلافاصله مرا  پذیرفتند وچه بزرگ منش بودند ان مردان وزنان در بالاترین پست های سازمانی وچه فروتنانه به حرف هایم گوش دادند وبا یک نسکافه وشکلات ازم پذیرایی شد ودر اخر نامه قید کردند با توجه به شرایط نا بسامان زندگیشون در فقدان همسر وسوابق کاریشون که رضایتبخشه انتقالیشون بخاطر فرزندان ومشکلاتشون سریعا بدون جانشین انجام  بشه  وبفرزندانم که همراهم برده بودم یک بسته گز دادند وروی هر دورا بوسه زدند ودستم را فشردند وبا بدرقه تا دم در اطاق از من خدا حافظی کردند ومن با خوشحالی تمام نامه را در دست گرفته وجهت تصفیه حساب به گار گزینی مراجعه کردم وانتقالیم مورد پذیرش قرار گرفت ادامه داره بخش های بعدی توضیح مفصلی خواهم داد. فقط یاد ان بزرگواران هرگز فراموشم نمیشه وتعهدشون در برابر پرسنل سازمانشون یادشان گرامی ومن هنوز اون نامه ها را دارم  بزرگ بودند ووارسته
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه نهم مرداد 1387  |
 هذیان دل از عذرا مجیبی بخش 40
واما اينم از يك جمعه هميشه دلگير گرچه من هميشه در جمعه

 بسر بردم بمعني وسيع كلمه

ديروز خيلي دلم گرفته بود وباراني بودم بدلايلي كه نا گفتني

است وگفتناياشو ميگم هفته گذشته يا بهتر بگم طي اين يك ماه

 اخير كمتر ارامشي سراغم اومد وبيخوابي مستمرتوام با پاكت

هاي سيگار كه پر بود وخالي مي شدومشكل ياهو ونت با

استرس وتلخ كامي

مثل معروفيه كه ميگن هركه خربزه بخوره پاي لرزش مي شينه

ولي من نه خر بزه اي خورده بودم كه پاي لرزش بشينم ونه

سزاوار اون چه كه بر من گذشت خوبيش به همينه كه مي گذره

واي اگر اين نا بسا مانيها موندگار بود انسان يك روزم نمي

تونست دوام بياره ديروز كه دلم باراني بود رفتم وب گردي خوب

اكثرا تو سايت هاي ادبي شعري عرفاني ميرم واقعا غرق مي

 شم ولي ديروز تصادفا سايتي گشودم كه شايد 5 ساعت منو با

خودش برد شعرواهنگ وترانه هاي خاطره انگيز بي نظير من

دوسه شعر كپي كرد م وقتي به خودم اومدم ديدم من يك

سارقم نه اين كه بگم هرگز اين كارو نكردم نه اين چنين نبوده

ونميتونه باشه ولي از سايت هاي مجاز كه همه ميتونن كپي

رايت كنن واين سايتم مجاز بود با خودم گفتم چگونه من ميتونم

دستبرد بزنم به يك مجموعه ادبي هنري كه واقعا اون يگانه

عمرش وكارش وهنرشو واندوخته هاشو عرضه كرده وچقدر از

خواب وخوراكش زده چندين ساعت كار مفيد وذوق هنري بخرج

داده ايا اين بار كج به سر منزل مراد خواهد رسيد؟ بعدش ياد

پيجم افتادم كه نا بخردي درنيمه شبي دلنوشته هاي چركينمو به

 تاراج برده وبه جاي قدر داني چندين مسيج تهديد اميز وفحش

هاي ناموسي نثارم كرده ايا بازم ميشه توي اين محيط نا امن

بخصوص براي زنان موند ودم بر نياورد از اونايي كه رد پاشنو

هنوزم با روش هاي تازه وراه نو دارن ادامه ميدن هر يك ساعت

خلق چندين ايدي به اسم زن ومزين به تصوير يك هنرپيشه ايا ما

 اين جا بايد نوشتارو بشناسيم قلم رو بشناسيم يا عكس رو

افرادي كه دكتر مهندسي را يدك مي كشند با توجه به اطلاع

رساني من ودوستان گلم كه نيازي نميبينم نام ببرم حتا با امضايم

 در تك تك پيج ها ايا بازم من ميتونم روي كسي حساب باز كنم

كه توي ايديم با هكر همكاري مي كرد وهي دوست جديد بپذيرم

 واما عزيزاني دارم كه جايگاه ويژه اي دارند وجاشون محفوظه

 واين هم دل نوشته اي بود شبيه هذ يان دل نارسايي قلمم را

 

ببخشيد با درود فراوان

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387  |
 هذیان دل بخش 39 از عذرا مجیبی
 از لذتی جان گرفته ام که از ان من نیست ..با نامی زیسته ام که از ان من نیست..زنده یاد احمد شاملو همه چیز اولش از منم شروع میشه واین من باید یک تعریفی داشته باشه..خونه من زن من دختر من پسر من وووو.....ولی به ماهیتش که پی ببری هیچ کدومش از ان تو نیست حتا نامی که بعاریه روت گذاشتن وناخواسته با گریه چشم گشودی ومتولد شدی  خوب نوشتارم ازار دهنده است چون وقتی خیام فیلسوف بزرگ ویا دهها اندیشمند  در  جهان  با اونهمه خرد نتونستن راز این معما را حل کنند قلم زدن من توی این عرصه بس عبث می نماید ولی چاره نیست خوب هرکسی باندازه داشته هاش حق زیستن داره واندیشیدن ونوشتن کوه ها با همند وتنهایند انسان یک موجود کاملا بی پناهه ومن اینو هر لحظه دارم لمس می کنم وبا این بی پناهی دارم ادامه می دم به امید کدامین معجزه ؟کدام انگیزه ؟ وبرای کی ؟ وچرا هاشو هنوز نمیدونم وهمون چرا باعث رنجم شده تو در یک اقیانوس رها شدی داری غرق می شی داد می زنی دست وپا می زنی گوشی برای شنیدن چشمی برای دیدن ودستی جهت گرفتن  نیست تو منتظر کدوم ناجی هستی که چنین بی پروا به اب زدی همه  نظاره گرند تا تو توی گردابی که هستی فرو بری تا نفسی تازه کنند وقتی دست همه رو می گرفتی به امید این روزا بود حالا تو انگلی شدی ووبال گردن گاهی فکر می کنم هنوز که سر پام چرا خودمو رها نکنم از منت ها ودست هایی که هرگز نمی خواهند ونیاموخته اند که دست غریقی را بگیرند یک مدت طولانی دلم برای یک پانسیون مختلط همونی که بالزاک خلق کر ده تنگ شده بود ولی در شهر گویا چنان مکانی برای چون منی رها شده  با این خواسته بی مورد نیست ونخواهد بودوقتی بگذشته می نگرم میبینم چقدر نابخرد بودم که دنبال همه می رفتم ومحبت نا خواسته وعشق نطلبیده  وکمک نا بجا ودستگیری وایثار از جان ومالی که نداشتم می کردم نمیدونستم که محبت را باید توی قطره چکون چشوند تا له له بزنند الان میفهمم چقدر جاهل بودم منتظر نمی شدم تا تقاضایی بشه الانم همینطورم وعرضه می کردم واسم اینو گذاشته بودم  روشنفکری ودموکراسی ویا هر کوفت وزهر مار دیگه ویا عشق وعاطفه وانسانیت من همیشه از غافله عقب بودم ما در یک جامعه دیکتاتوری  ومستبدبزرگ شدیم خمیر مایه ما همونه عرضه هر نوع کالایی جز در اون مایه ها بیهوده ویاوه است افراد بی تعهد وبی مسو ولیت که رها ساخته بودند همه چیزوشونو بعد از به بار نشستن  قطره های  قطره چکانیشون به یک اب باریکه تبدیل شده ومحبت ندیده ها انرا رودخانه واقیانوس پهناور میپندارند عین اهن ربا خودشونو می چسبونن وهی گدایی محبت می کنن با  وتازه یک مزه ای می فهمند یا می چشند که بهش میگن محبت وبا تمام در امدشون می خوان اونو بخرن وگدایی کنن منتها با پول راستش با پول گدایی کردنم مزه خاص خودشو داره مگه نه؟ تا بعد
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هجدهم تیر 1387  |
 هذیان دل بخش 39 از عذرا مجیبی
دلبستگی هامو طبقه بندی کردم وچه ارزشمندن  که تو زندگیم همواره بامن بودند وهستند وخواهند بود وخلل پذیر بود هر بنا که می بینی.مگر  بنای محبت که عاری از خلل است ....۱.عشق مادرم گرچه ۳ ساله حضور مادیشو ندارم...۲ شعر که از دل سوخته مادرم اموختم وپلی شد برای دوست داشتن وعشق ورزیدن وشاعرانه زیستن..۳ اشعار دلسوختگان وشوریدگان بزرگ تاریخ وطنم./۴ عشق ورزیدن به انسان ها ولمس درد وناکامیشان۵ همسرم که شاعر گونه امد وشاعرانه زیست وعاشقانه رفت../۶.دخترم وپسرم که واقعا هردو چون خودم معنی عشق ورزیدن را اموختند وچه با شکوهند هر دو./۷ ودوستانی که یا ارتباط کاری داشتم یا بستگانی که باهاشون دوست بودم گرچه خیلی اندک بودند چون فکر نان هرگز مجال نزدیک شدنم را بکسی نداد../۸ دوستانی که د ردنیای مجازی با هاشون از طریق قلم اشنا شدم وبرام ارزشمندند وهمیشه در یادهام خواهند بود ولی یکی ازین دوستان که در اولین ماه های حضورم درین دنیای مجازی با قلمش اشنا شدم وسخت شیفته قلمش شدم وشخصیتش وحتا طرز نوشتار وادب ونزاکت واحساس مشترکی که از نوشته هاش داشتم والبته این حس را اول ایشون کلید زدند ومن اول متوجه عظمتش نشدم وایشون زود رفتند  وهرگز نیومدن توی این محیط ولی اثاری که ازشون بجا مونذه ارزشمندترین یادگاری است برای من وشاید تعدادی که اگر اون چه بودند را دریافته باشند وشایدم هنوز در ارتباط باشند ومن اعتراف می کنم که با حضور اندکشان تنها انسانیست که روحم را تسخیر کرده شاید کسی باورش نشه که این حس بس شگرف فقط با چند مسیج خیلی محترمانه وبدون هیچ گفتمان اغاز شد وبرای هردومون بطور یقین می دونم جاودانه خواهد بود حتا موقع نوشتن یا یاد کردن از ایشون وعظمت نزاکت وبینش عرفانیشون هنوزم با دستان لرزان وطپش قلبم دارم می نویسم ومنتظر نیمه های شبی هستم برای همیشه که از راه نخواهد رسید بزرگش میدارم وعشقش را مقدس دیدم../۹/واما بازم تنها چیزی که با من بود وبا هاش زیستم وادامه خواهم داد همانا شعر وعرفانه گرچه خامم وبیسواد وشاگردم نمیتونم باشم ولی با دنیاشون اشنام وسیر خواهم کرد همیشه چون دانش اموزی که الف با می اموزد خواهم اموخت لذتی که ازین اشعار بخصوص که با صدای دلنشین اساتید موسیقی بزرگ باشه به اوج خواهم رفت ودوستانم را درین دنیای تنهایی وخلوتم ازین حس ودنیا با ارسال اشعارشون سهیم خواهم کرد.تنها ماندگار زندگی بر باد رفته ام همانا دنیای شعروموسیقی است که تا دم مرگم ازشون جدا نخواهم شد.../همه گفتند همه رفتند اما من با یه دنیا ارزو جا موندم

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387  |
 هذیان دل از عذرا مجیی بخش 37
كاش ميدونستم چرا من اينگونه زير ذره بينم از حافظ ومولانا نوشتم دوستي  نوشت درست نيست از اشعار بزرگان عرفان كه بزرگان موسيقي خوندند نوشتم گفت جوانان تحريك مي شند از بدبختي هاي زندگيم نوشتم گفت خيلي سطحي مي نويسي عزيزان من توي اين دنياي به اين گستردگي جهاني كه متنوعه هرکه هرچي بخواد مي تونه دنبالش بره چرا من يك نفرو زير ذره بين خطا وگناه وتحريك گذاشتند اين محيط از دو حال خارج نيست يا خوبه يا بد يا بهشته يا جهنم يا مطهره يا لجنزار همه ماهايي كه به نوعي اين جا حضور داريم بي نصيب ومبرا ازين داشته ها نيستيم ويك جرم بزرگمم كپي است ايا حضرات از خودشون  مطلب مي نويسن دنيا داره روي كپي رايت مي چرخه حالا منهم اگر هراز گاهي خطا مرتكب بشم شعري از بزرگان عارف گلچين كنم ميشم ماشين والانم طبق اخرين نظريه من يك موجود روانيم بايد برم ومداوا بشم باشه من همه اين گناهان كبيره را بر دوش مي گيرم چون اصلا من گناهكار بدنيا اومدم وتنها سرمايه ام دلي است كه اونم بدست دكتر ماندگار سه سال پيش دريده شده ولي عرياني وشوريده حاليم را هرگز از دست نخواهم داد ونوشتن را رها نخواهم كرد ولو بقيمت از دست دادن همان ابروي كذايي كه انتظارش را دارند باشه بازم ممنونم خوبه قلم انچنانيم ندارم كه حسادت ديگران را بر انگيزم نقدم كنند يك بيسواديم كه براي دل خودم مي نويسم همين وبس اما بازم ممنونم وخوشحال که دوستی هست معایبم را بگوید ولی من متاسفانه قابل اصلاح نیستم همین گیاهیم خودرو در لجنزار زندگی

 

واما دنبال این نوشتارم اشعار خیام فیلسوف بزرگ جهانی را  پست می کنم تقدیم به خیلیا که دلشان برایم می طپه

این قـافـله عـمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را کـه شب می گذرد
روزیست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
ابــر از رخ گـلـزار هـمـی شـوید گـرد
بـلـبـل بــه زبـان پـهلوی بـا گـل زرد
فــریـاد هـمی زنـد کــه مـی بـایـد خـورد
گویند بهشت و و حور عین خواهد بود
وآنجا می ناب و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوقه گزیدیم چه باک
آخر نه به عاقبت همین خواهد بود
گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شير و شهد و شکر باشد
پر کــن قـدح بـاده و بـر دستم نِه
نـقدی ز هزار نـسیه بـهتـر باشد
يـاران بموافقت چو دیــدار کـنید
بـاید کــه ز دوست یـاد بسیار کنید
چون باده خوشگوار نوشید به هم
نوبت چو به ما رسد نگون سار کنید
روزی که نهال عمر من کنده شود
و اجــزام یـکـدگر پــراکنده شـود
گر زانکه صراحئی کنند از گل من
حالی که ز بــاده پراکنی زنده شود
آنان که اسیر عقل و تمییز شدند
در حسرت هست و نیست ناچیز شدند
رو باخبرا تو آب انــگور گـُـزین
کان بـی خـبران بغوره میویز شدند
عالم اگر از بهر تو می آرایند
مگر ای بدان که عاقلان نگرايند
بسیار چو تو روند و بسیار آیند
بربای نصيب خويش کت بربايند
ياران موافق همه از دست شدند
در پای اجل يکان یکان پست شدند
بودیم به یک شراب در مجلس عمر
یک دور ز ما پیشترَک مست شدند
یک قطره آب بود و با دريا شد
یک ذره خاک و با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندرين عالم چيست؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه چهارم خرداد 1387  |
 نوشته ای از عذرا مجیبی بخش 35 هذیا ن دل
بعد از توقف تقریبا سه  دوماهه امروز بازم دلم بدجوری می خواد قلم بزنم بازم جمعه بازم تنهایی وغمگینی ودلگیری وتکرار تکرار ها این بار از خود سانسوری می نویسم چرا برای نوشتن باید دروغ نوشت کلمات غیر مانوس بکار برد چرا نباید از زبان شیرین مادری ودوران شیرین کودکی بیراهه رفت واونی را نوشت که دیگران بپسندند چندین بار  رشته کلامم را گسستند وبعنوان این که نظر بدهند مرا از نوشتن باز داشتند من اکنون مراحل سانسور را تقسیم بندی می کنم ۱.چرا باید نتونم از خودم بنویسم قهرمان سازی کنم از روباه وخروس وکلاغ برین عقیده اند که هیچ کس از خودش نمی نویسه از قول یک موجود خیالی  یا حیوانات من می خوام این رسمو بهم بریزم وخودم واون چه که بر من گذشته بنویسم خیلی ساده وبدون رنگ امیزی خوب این دیدگاه منو از نوشتن باز داشته ونوعی سانسوره۲ خودم از اینکه به اطرافیانم بر نخوره واسیب نبینند مثلا پسرم یا دخترم وغیره باید ریا کاری کنم واز گفتن   حقایق خود داری کنم.از لطمه هایی که از اعتیاد همسرم بمن وفرزندانم وارد امده چشم پوشی کنم ۳ از طرز فکر دیگران در مورد زندگیم هول وهراس داشته باشم۴تنهایی چه نوع دردی است وبر من چه گذشته ومی گذرد صرف نظر کنم. از این که من ۶۰ سالمه ولی  همه چه دوست چه اشنا فکر می کنن تیر خلاص را باید زد اماده اند در خاک سپاریم اشگ تمساح بریزند۵ ولی من هنوزم سنی ندارم خیلی شاداب وجوان وپر انرژیم وزیبا می خواهم زنده بمانم وانانی که مرده اند همانا کسانیند که هنوز در سنین جوانی نه احاس دارند نه عاطفه نه نگرش درست بزندگی ونه شوق زیستن انگونه که من از دوران ۱۳ سالگیبا دستان خالی وبدون حمایت یک مرد خودم زیسته ام وتا توانسته ام  اطرافیانم را با شادابیم وخوندن ورقصیدن وساز  زدن نه سازی که الان خیلی متداوله یک ساز محلی که خود اموخته ام وتونستم یک محفل چند صد نفره را به وجد بیارم وشوروحال ایجاد کنم والان نمی خوام ذره ای ازون شوروحالم کاسته بشه چون در وجودم جاری وساریه میدونم از موضوع خارج شدم مهم نیست مهم اینه که نوشتم وخواهم نوشت ولو همه بدشون بیاد  بعدا ادامه خواهم داد
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه سوم خرداد 1387  |
 عذرا مجیبی با شعر منتشرنشده ای از رسول مقصودی
 

اينك بهاري طربناك و گلريز

 

با سبز پروردۀ عطرهايش ، دلاويز

 

و عطر پروردۀ سبزه هايش ، دل انگيز

 

با شبنم آجين گلبرگ هايش، طربخيز

 

باز آي، اي آشناي من اين خوبتر از بهاران

 

اي دستهايت پيام آور فصل شادي

 

اي خنده هايت شكوفاترين غنچۀ باغ هستي

 

باز آ كه خواهم ترا اي ز گلها نكوتر

 

باري به معيار زيبائي فصل گلها بسنجم

 

باز آي ، خواهم زيبائي ات را

 

با عندليب سرودم به آئين بهاري دگرگونه سازم:

 

با ساقه هاي نوازشگر بازوانت ، بلورين

 

و سبزه هاي طرب انگيز انگشهايت ، هنرمند

 

گلخند نازآفرين نگاهت ، نگارين

 

گلبرگ رخسارت از دانه هاي عرق شبنم آجين

 

گلبوسۀ ناز لبهات ، نوشين

 

با آبشار طلاگون زلفت ، دلاويز

 

و ابروانت چو رنگين كمانها

 

و جويبار سخنهات با نرم نرماش ، شيرين

 

و با هواي نفس هاي گرمت، دل انگيز

 

آري بهاري بدينگونه زيبا كه بي شك

 

زيباتر از اين بهاري نباشد.

 

اما مراد از بهاري كه من آفريدم،

 

سوگند پاكي ست از بهر عذراي خوبم:

 

كاي جان شيرين ترا دوست دارم

 

وي باغ رنگين ترا دوست دارم 2مرتبه

 

وي باغ رنگين ترا دوست دارم

 

و ديگرم جز تو ياري نباشد

 

زمستان 1345

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387  |
 عذرامجیبی شعری از رسول مقصودی تقدیم به دوست داران فوتبال

به یاد پیروزی تیم ملی فوتبال ایران در جام آسایی

 

 1968

 

جام پیروزی

 

اهتزاز پرچم مغرورتان بر بام پیروزی

 

جاودان باد ! ای گرامی سرخوشان جام پیروزی

 

مژدگانی را سراندازیم باید بر قدمهاتان

 

ای طنین گامهاتان خوشترین پیغام پیروزی!

 

تابستان 1347
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387  |
 شروعی نو از عذرا مجیبی

تبریک برای شروعی نو

 

با سلام و آرزوی سلامتی برای بانو عذرا مجیبی ،همسر
 
 مهربان و بزرگوار شاعر فقید زنجانی ،رسول
 
مقصودی

امیدوارم این وبلاگ گامی باشد برای شناساندن شاعری
 
 از جنس درد ،که احساس در شعر او تعریف و
 
نمودی تازه یافت و دریغا از این غنچه نو بنیاد .که در
 
 آستانه شکفتن دست سرنوشت امانش نداد

رسول مقصودی در سال 1320 در شهر زنجان چشم به
 
 دنیا گشود و همچون بسیاری از اندیشمندان
 
وهنرمندان معاصر در هاله ای از گمنامی جاده زندگی
 
 راپیمود ،که البته این رسم تاریخ ایران امروز است
 
باری امید است این وبلاگ ،به کمک و همراهی همه
 
 دوستداران شعر و ادب پارسی ،علی الخصوص
 
شعر امروز ،بتوانددر معرفی شخصیت و آثار این
 
 هنرمند فقید گامی فراتر نهاده وادای دینی کرده
 
باشد برآن "عزیز رفته "بر باد و مانده در یاد

اکنون همسر بزرگوار آن شاعر بنا بر این دارد تا با راه
 
اندازی این وبلاگ یاد و خاطره رسول را زنده نگه
 
داشته و با ارئه آثار منتشر نشده رسول مقصودی در
 
 این وبلاگ علاوه بر آشنایی شما عزیزان با این
 
 اشعار ،آثار این هنرمندجدا مانده از قافله شعر امروز
 
 را عرضه نماید

لذا از همه صاحب نظران وعلاقه مندان خواهشمندیم تا
 
 با بررسی این اشعار دیدگاه شان را در رابطه با آثار
 
 این شاعر ارائه کرده تا موجبات دلگرمی همسر
 
بزرگوارش را در پیگیری این اقدام سترگ فراهم آوریم
پیشاپیش از توجهات و ملاطفات شما عزیزان تشکر می
 کنم

بقلم مهندس حسین مجیبی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387  |
 حضور در مه از عذرا مجیبی

 

يادداشت

 

حضور در مه

 

سی و یک سال پيش رسول مقصودي شاعر فقيد

 

 زنجاني زندگي را در تهران بدرود گفت. او متولد

 

 1320 بود و در زمان مرگ 33 سال بيشتر

 

نداشت شاعري كه در حيات اندك ادبي خود چشم

 

اهالي فرهنگ و ادب و هنر را به سوي خود جلب

 

كرد و توانايي خارق العاده او در درك مسائل

 

اجتماعي زمان و قريحۀ سرشار ادبي و مطالعۀ بي

 

 امان متون ادبي و فلسفي از رسول مقصودي

 

شاعري ساخت كه در دو حيطۀ شعر نيمايي و

 

تغزل كلاسيك چست و چابك مي نمود. قرائت

 

اگزيستانساليسم به روايت سارتر زيربناي تفكر او

 

را پي مي ريخت و آثار او را به سمت چپ متعهد

 

 سوق مي داد، اگر چه در حوزۀ غزل به تعبير

 

 درست منوچهر آتشي حافظانه مي سرود و

 

گرايشي به غزل نو نشان نمي داد. شايد اگر زمانه

 

 مهلتي به او مي داد با توجه به توانائي و استعداد

 

 هنري ، دور از ذهن نبود كه به تحولي در سرايش

 

 غزل نيز دست يابد و تجربه هايي زيبا از خود به

 

يادگار بگذارد. از منظر امروز، موضوعات و

 

 شيوۀ رويكرد به مسائل اجتماعي ديگر آنگونه

 

نيست كه در شعرهاي او متجلي است و دگرگوني

 

زمانه مسائل و مباحث جديدي را در حوزۀ تفكر

 

 روشنفكري مطرح كرده است، بنابراين اگر در

 

 شعرهاي او ديدگاه هاي فمينيستي يا رويكردهاي

 

روشنفكري امروز ديده نمي شود بايد در خاطر

 

 داشت كه مسائل مطرح در فضاي انديشۀ آن روز

 

 چه بوده است از اينرو آنچه كه بر جا مانده است و

 

 شايستۀ تأمل مي باشد جوهرۀ هنري و تعهد

 

سرشار از ايمان او نيبت به انسان است، شاعري

 

كه همه لحظات زندگي را با دقائق و ظرائف آن در

 

 شعرهاي خويش بيادگار گذاشت و از رنج جانكاه

 

بشري سخن گفت اين مجموعه يادگار انساني است

 

 كه شايد بيش از همه چيز زندگي را با تمام ابعاد

 

زيبايش دوست مي داشت.

 

اينك همسرش بانو عذرا مُجيبي بهمراه فرزندانش

 

بهزاد و سپيده بامدادان را عطر شعرهاي او مي

 

آغازند و شامگاهان را با ياد عاشقانه هاي او در

 

غزل هايش به پايان مي برند.

مياد و نامش گرامي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387  |
 هذیان دل از عذرا مجیبی بخش 34
۱..سنت ومدرنیته ۲ د موکراسی  و استبداد

وقتی که بچه بودم تو خونه ما نظم وانظباط وحرمت توام با ترس وکمی هم خشونت ودیسیپلین توام با سنین افراد وحرمتشان تا جایی که یادمه بر قرار بود وهر کسی مرزی داشت وجایگاهی قابل حرمت وثابت نیازی بود وساخت وسوخت با ناملایمات سختی ها وتقسیم شادی ها وغم ها با همه حتا همسایگان کم کم بزرگ شدیم وبزرگتر با حفظ شرایط گاهیم مخفی کاری های کوچولوی اون موقع وعبور از خط قرمز هایی که در خونواده وجامعه ارزش والایی داشت وتخطی ازین خط شدیدا  تردشدن از همه جا  پدر حرف اول را تو خونه می زد ومادر همیشه با سکوت وگریه که من نمیدونستم دلیلش چیه ادامه می داد که با خنده اش می خندیدم وبا گریه اش گریه می کردم خوب همین جور من بزرگ می شدم تحولاتی پیرانونم وجامعه پدید میومد که من الان میفهمم چی بود وچی شد وجواب اون چراها را گر چه هرگز ادم نمیدونه ولی بمرور زمان بعضیاشو لمس می کنه  بالاخره بزرگ شدیم وهر که راه خودش را رفت با توجه به روشنفکر بودن بستگان بخصوص خونواده پدریم از جهتی ومادریم از جهتی دیگر بطوری که یکی از عموهام که خدا بیامرزدش مرد بزرگ وشریفی بود روز نامه نگار وسر دبیر روزنامه تجدد ایران بود که از هواداران مرد بزرگ تاریخ ایران دکتر مصدق که یاد ونامش بزرگ وگرامی بادبود وپدرم متعصب بود واز دنباله روهای شادروان فیلسوف بزرگ اسلامی وروشنفکر دینی این سرزمین  راشد که پدرم شب های پنجشنبه سخنرانیشو گوش می داد واز خونواده سلطنتی بدش میومد ورادیو را دو باره میذاشت تو کمد وقفلش می کرد ومنوبرادرام اون اواخرا یواشکی کمدشو باز می کردیم واهنگ های درخواستی را گوش می دادیم وباز میذاشتیم سر جاش همینو میگم پنهان کاری تا این که هرکسی بزرگ شد ودرس خوند ودنبال زندگیش رفت البته با کلی تغییرات اجتماعی که لازمه اون روزهای تاریخ ایران بود تغییراتی نیز در من ایجاد شده بود که بیشتر متاثر از برادر بزرگم بود که اموزگار بود خیلی طولانیش نمی کنم بعدش فهمیدم که اون طرز زندگی را میگن  دیکتاتوری وپدر سالاری وجامعه سنتی با پیدایش روشنفکران تحصیل کرده های ایرانی در غرب بخصوص اروپا نویسندگان بر جسته ای چون صادق هدایت ودها نو اندیش دیگه کم کم جامعه بسمت وسوی همون تجدد رفت گر چه من اینو می نویسم هنوز متولد نشده بودم  تاریخ رو مرور می کنم نه خودم را که جزو پا برهنگان تاریخم وشاید تاریخی ندارم نمیدونم ولی تجدد هر گز باعث از بین رفتن اخلاق تو جامعه نشده بود وزندگی ها وطبقات اجتماعی خیلی بجز اشرافیت وخوانین همه مثل هم بودن وفاصله طبقاتی ناچیز بود یا لا اقل اشراف طوری زندگی می کردن که عریان نبودبا گزینش همسرو که یک نو اندیش بتمام معنی ومتفر وشاعر بود وافکار مارکسیستی داشت وامد وشد های نو اندیشان دیگه بمنزلمون منم که زمینه کمی مطالعه از نویسندگان مختلف بخصوص هدایت غلامحسین ساعدی صادق چوبک واشعار حافظ ومولانا وایرج میرزا ومیرزاده عشقی وشهریار فارسی وترکیش تا حدی تو باغ بودم همسرم کتاب بهم می داد صبح که می خواست بره سر کلاس اخه مدرس بود ومی گفت ظهر که اومدم هر چی ازین کتاب برداشت کردی برام باز گو کن ومن این کارو می کردم وگاهیم نوبتی بخش به بخش می خوندیم خوب من دیگه درگیر بچه ومشکلات خونه شدم ازین فضا تا حدی گرچه حضور داشتم ولی حضور ذهنی کمتر فاصله گرفتم که اگر بودم الان برای خودم ادمی بودم متاسفمکم کم بعد از انتقال بتهران این فضا دیگه کلا وجود خارجی نداشت من بودم ودو کودکم وبیماری واعتیاد همسرم که امانم را برید وشد ان چه که نباید می شد خوب من تازه از یک خونه بسته سنتی به یک محیط مدرن وروشنفکری پا نهاده بودم بی انصافی نشه خونه ما منظور خونه پدریم فضا باز بود کتابایی که من قبلا خوندم مال برادر بزرگم بود که اگر اغراق نکنک باری خودش یک فیلسوفه در زنجان همه می شناسنش وجایگاه خاص خودشو داره که ایشونم مدرس بودن وروشنفکری جنتلمن مثل همسرم اگر غیر این بود اصلا این وصلت حاصل نمی شد ولی خوب اولا دختر محدودیت های خاص خودشو داره وپدر خدا بیارزم ادمی بود کهبین معتمدین زنجان جایگاهش اول بود با سواد وتفسیر قران می کرد گرسنه موند ولی از دین ارتزاق نکرد مومن بو واون خونه محدودیت های خودشو داشت ولی بعد از از دواجم اون دخالتی در نحوه پوشش ما یا این که بسینما بریم ومحافل روشنفکری نداشت در هر حال بازم اون جامعه که حتا رسول روشنفکرم ازادی های خاص خودش را می طلبید بسته بود جامعه باری نبود پس زندگی تا حدی یا در صد بالایی متاثر از خونواده وجامعه هستش که من هر دو دوران را جامعه سنتی و نیمه سنتی می شناسمش تا دیگران چه نظری داشته باشن این دیدگاه منه پس بخش اولش که جامعه سنتی واستبدادی بود تا حدی پردازش شد گر چهزمان می طلبد وژرف نگری که من فاقد هر دو هستم بخش دوم رو میذاریم برای مرحله بعد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387  |
 هذیان دل از عذرا مجیبی بخش 33
امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من زیباترین جامه هایم را بپوشم من درست در همین ساعت از شب که فرداش سیزده بدر بود من ورسول وبرادرش مهدی با حسین منزوی سر سفره داشتیم شام می خوردیم ورسول که همیشه بی ریا ودرویش مسلک بود یک ساغت قبلش بمن گفت عذرا اب  اب گوشت رو زیاد کن حیسن رو نمیذارم بره ومنم واقعا زیادش کردم شامو ۴ تایی خوردیم نوروز ۱۳۴۷ بود ومن ۱۹ ساله بودم واخرین روز های زایمانم بود شام رو خوردیم بعد شام یکی دوساعتی بحث وشعر خوانی رسول وحسین وبگوش نشستن من ومهدی برادر رسول منم بعد از جم وجور کردن بساط شام وچایی دیدم اونا گرم شعرو نقد وتحلیل وبر رسی اشعار هستند گفتم برم اب حوض رو خالی کنم که دیگه فرصت نمی کنم رفتم حوضی را که ماهی  ها ی  قرمز توش شناور بودن با صافی گرفتمشون وابش را خالی کردم  بعد از شستشو دوباره پرش کردم وای چقدر زیبا بود حوض ابی ماهی قرمز هوای بهاری وگفتگوی رسول وحسین منزوی دیگه ساعت داشت نزدیک ۱۲ شب می شد منزوی رفت ومن کم کم درد زایمانم را حس می کردم خدای من  مادر همسرمم فوت کرده بود زنی نبود که شرایطمو بهش بگم خوب از رسول ام خجالت می کشیدم خودمم نمیدونستم چی می شه وچیکار باید بکنم دیگه خویشتن داریمو از دست دادم ورسول رو اروم که با برادرش مهدی تخته نرد بازی می کردن صدا زدم وگفتم من دردم شروع شده طفلک رسول سراسیمه شد وخوب اون موقع تاکسیم  کم بود بخصوص شب ها که تو شهربانی اون موقع کشیک بود وما هم کسی نبود وفرصتی نبود دنبال تاکسی بریم ایا باشه نباشه بنا بر این دوتایی با یک ساک که حاوی لباس نوزاد بود راهی بیمارستان شدیم خوب تنها دوبیمارستان تو زنجان بود ما رفتیم  شفیعیه که فردی به این نام اون جا را وقف کرده بود بمحض رسیدن گفتن این جا همه رفتن تعطیلات عید وکمکی از ما ساخته نیست ومنم داشت دردم شدید تر می شد رسول حسابی اون جا سر وصدا راه انداخت که اگه اتفاقی برای همسرم وفرزندم بیفته این جا را بتعطیلی می کشونم بیهوده بود چون وقتو از دست می دادیم ناگزیر راهی بیمارستان شهناز شدیم خدای من اون جام یک مامای محلی بود خوب رسول حسابی داد وبیداد کرد نا چار شدن برن سراغ رییس بیمارستان دکتری بنام دکتر اویسی رسول گفت ادرس بدین برم خودم بیارمش که زندگی زن وبچه ام در خطره خداییش رسول داشت خودشو هلاک می کرد رفت وخدا شاهده بیچاره دکترو با عجله با لباس خونه اورده بود بیمارستان دکتر تا منو معاینه کرد گفت همین الان این باید بره اطاق زایمان ومنو منتقل کردن ودکتر سریع دست بکار شد وبا تزریق چند امپول وسرم خیلی راحت من اولین زایمانمو انجام دادم درست همین شب ساعت ۳ نیمه شب ۱۳ فروردین ماه ۱۳۴۷ وای خدای من چه نوزادی بسیار درشت وزیبا دکتر تعجب کرده بود  که نوزاد مثل بچه هفت ماهه می موند خلاصه کلی تعریف وتمجید واون خانم هایی که توی بخش زایمان بودن رفتن واز رسول چشم روشنی گرفتن وتبریک گفتن خوب ارزودانه من گل کرد وبهزادش نامیدیم این نامی بود که رسول خودش انتخواب کرد ومی گفت اسم این باید یک چهره تاریخی باشه وبودم استاد بهزاد نقاش بزرگ و نامور ایران وبهزاد را تفسیر می کرد می گغت به یعنی خوب زاد یعنی زاییده شده ونتیجه می گرفت خوب زاییده شده وجدیم می گفت خوب من همون روز از بیمارستان مرخص شدم واومدم منزل مادرم شب گفت اقا رسول شما وبرادرتون برین اون یکی اطاق بخوابین رسول بی برو وبرگرد