بعد از مستقر شدنم در زنجان و خانه پدريم ديگه از ناحيه
بچه هام نگراني نداشتم هم مادرم بود هم برادرم
ايشون اموزگار بودند وفرهيخته وخيلي متعهد ومنو خيلي
دوست داشت البته دو جانبه بود خوشبختانه هنوزم اون
حرمت ها سر جاي خودش باقيه و ازمحبت عاطفي
وعشق به من وبچه ها هرگز كاسته نشده ودر تربيت
واموزش بچه هام نقش بسزايي دا شته هنوزم
وامدارشم ولي محل كارم سلطانيه بودهمه روزه
مسافتي حدود 50 كيلومتر مي رفتم وبر مي گشتم
وسيله اياب وذهاب خيلي كم بود ناچار بودم تو قهوه
خونه بنشينم وسيله اي از خدا بنده بياد وگاهيم ازون
نوميد ميشدم دو كيلومتر پياده مي رفتم تا بر جا ده اگر
ميني بوسي از ابهر ميومد بر مي گشتم واين اسبا ب
نگراني شديد مادرم مي شد مي ترسيد تو اين رفت
وامد ها اتفاقي برام بيفته گرچه من تنها نبودم 5 تا خانم
بوديم سپاهيان بهداشت وتنظيم خانواده روزا رو براي
ناهار تو درمانگاه اطاقي داشتيم ساعت 12 مي رفتيم
استراحت و3 برمي گشيتيم وساعت 5 در مانگاه تعطيل
مي شد خداي من چه ديسپليني داشت اون موقع دواير
دولتي وچه حرمتي داشتيم پيش مردم وارباب رجوع
يادش بخير گاهي وقت ها دعوت مي شديم منزل برخي
افراد سرشناس وچه احترام وحرمتي البته متقابل بود
كارمند وظيفه شناس بود وبا اتيكت واما يكي از روزهاي
به ياد ماندني باز ديدو حضور فرح پهلوي شهبانوي ايران
ديدارش از زنجان وبخصوص گنبد زيبا وفيروزه اي سلطانيه
بود كه كارشناسان ايتاليايي در حال مرمت وباز سازي
گنبد بودند وايشون براي باز ديد اومده بودند در راس
برنامه هاشون ديدار از درمانگاه گنبد بخشداري يك
دبيرستان بخصوص ديدار از اهالي محترم اون شهر در
راس برنامه شون بود باورتون نميشه در طول يك هفته
جاده خاكي اسفالت شد درمانگاه نقاشي وتعميرات
انجام شد براي پرسنل لباس ها ويونيفرم نو تهيه شد
وهمه جا را اراسته بودند براي استقبال از ان بانوي
بزرگ تاريخ معماري ايران كه در زمان حيات سياسيش
كارنامه بس درخشاني از خود بجاي گذاشته اين همه
شاعر نويسنده وديگر هنرمندان كه بي شمارند همه
شكوفا شده بودند وانكار ناپذيره ذوق هنري وميهن
پرستي ونوعدوستي اون زن بزرگ تاريخ سياسي ايران
بما گفتنمد اماده باشيم براي اسقبال متاسفانه برنامه
باز ديدشون از درمانگاه كنسل شده بود ورفته بودند
زنجان كه ما از ديدارش بي نصيب شديم وچقدر برامون
ثقيل بود ايشون از شهر ما ديدار مي كنند وما در درمانگا
ه منتظرشون هستيم در هر حال همين كه با اهالي
ديدار داشتند واز گنبد وشهر زنجان كه استقبلال بي
نظيري بعمل اورده بودند وايشون در يك اتومبيل روباز به
ديدار همشهريانم در زنجان رفته بودند وما تشنه لب در
سلطانيه اب در كوزه بود ومن تشنه لبان مي
گشتم..يارمن تو خونه بود ومن گرد جهان مي گشتم
ناگفته نمونه همون موقع شهردار سلطانيه يك زن بود
شايد باورتون نشه هرچه فكر مي كنم اسمشون دقيقا
يادم نمياد چه زن نازنيني بود هر روز از ساعت 5 دنبال
كارگران شهرداري به اماكن مي رفت واي خودمم برام
رويا شده چه بي پروا ومسولانه اين زن شهردار كه
همسرشون بومي بودند خودشون شمالي عاشقانه
وخالصانه كار مي كرد وشهرو دگرگون كرده بود ورييس
سازمان زنانم بانويي بود دكترا داشت زيباترين خاطراتم از
سلطانيه واهالي بزرگ ومحترمش ومردم داري ومهمان
نوازيشون با تمام كاستي هاي اون دوره وانسان ها
وكاركناني كه جز خدمت به مردم به چيز ديگيري نمي
انديشيدند ومردم شهري كه نه ريا در كارشون بود نه
دوگانگي فرهنگي وشخصيتي يادشان گرامي وشهرشا
ن اباد وگنبد زيباي فيروزه اي وخشتي زيباي دنيا در
سلطانيه هميشه ايستا وبر قرار باشه
با سپاس