تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 خلوت پسری با مادرش بعدا از بیست ویکسال...عذرا مجیبی
پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.

زن ديگري که همسرم از من ميخواست که با او بيرون بروم مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي و نامنظم به او سر بزنم.

آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم.مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست.

به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم.

او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد...

آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود.

با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نميتوانند براي شنيدن ما وقع امشب منتظر بمانند.

ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گويي همسر رئيس جمهور بود.

پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم.هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند.

من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسيده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.

هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدر حرف زديم که سينما را از دست داديم.

وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.

وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟

من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم.

چند روز بعد مادر م در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم. کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد.

يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود:

نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد که آن شب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم...

در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوييم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388  |
 جمعه .همیشه سنگین ودلگیر....عذرا مجیبی
چند روز ه نت ویاهو قطه سرویس نمیده..بسختی تونستم وارد  بشم... وقتی نمیتونم وارد بلاگ بشم.گویا دارم خفه میشم.  سعی  کردم کمتر بیام نت . بودنش  برام حیاتیه. ...  انسان اگر معتاد نبود ازاد بود ورها ..... زندگی کردن بزرگترین اعتیاد  بشره .... برخی میگن زندگی خیلی زیباست برخی انرا بگونه ای دیگر میبینند.خوش یبنی وزیبا نگری مطلق. همانقدر خطرناک ومضحکه .که تیره  وتار دیدن  وبد بینی  ...... وقتی نت قطه تنهائی تا استخوان میشینه.....  . تو سایتها میچرخم میخونم ومینویسم گاها اهنگ دلپذیری  هم  از خواننده های اصیل ایرانی گوش میدم.اون حس کشنده کمتر  میاد سراغم . دلم میخواست برم کوه.دیدم خیلی هوا  وهوای دلم ابری است .حالم مساعد نیست برگشتم خونه ..بیرون همونقدر دلگیر  و کشنده است. که  خونه.. شایدم بیشتر. دیدن انسانهای بی تفاوت..بیمار.الکی خوش ازار دهنده است... مردگان پر توقع.وحریص.... یاد این اهنگ میفتم.... بازم دلم گرفته گریه ام اختیاری نیست..اخه جز گریه مرا کاری نیست..یه عمره از محبت بی نصیبم ای خدا .من غریبم ای خدا.اخه جز گریه مرا یاری نیست..اگه عشق همینه .اگه زندگی اینه نمیخوام چشمام دنیا رو ببینه.... از لبهای خسته ام خنده گریزونه.راز دل خسته ام هیچ کی نمیدونه..زمزمه میکنم زنده یاد سوسن میخوند....به اونا میگفتن کوچه بازاری.اگر کوچه بازاریا اینقدر با صفان دمشون گرم.روحشون شاد.صد حیف.که دیگه اونا   گرچه با اثارشون تو دلهان وزنده هستند..اما هرگز تکرار نمیشن..همونجوری زسیتند.که  خواستند وبودند ..افزون خواهی .ریا وشیله پیله وخود فریبی ودیگر فریبی نداشتند.هر انچه داشتند رایگان هدیه کردند به اونائی که دوسشون داشتند...

 

 

يک شبي مجنون نمازش را شکست


بي وضو در کوچه ليلا نشست


عشق آن شب مست مستش کرده بود


فارغ از جام الستش کرده بود


سجده اي زد بر لب درگاه او


پُر ز ليلا شد دل پر آه او


گفت يا رب از چه خوارم کرده اي


بر صليب عشق دارم کرده اي


جام ليلا را به دستم داده اي


وندر اين بازي شکستم داده اي


نيشتر عشقش به جانم مي زني


دردم از ليلاست آنم مي زني


خسته ام زين عشق،دل خونم نکن


من که مجنونم تو مجنونم نکن


مرد اين بازيچه ديگر نيستم


اين تو و ليلاي تو... من نيستم


گفت اي ديوانه ليلايت منم


در رگ پنهان و پيدايت منم


سالها با جور ليلا ساختي


من کنارت بودم و نشناختي


عشق ليلا در دلت انداختم


صد قمار عشق يکجا باختم


کردمت آواره صحرا نشد


گفتم عا قل مي شوي اما نشد


سوختم در حسرت يک يا ربت


غير ليلا بر نيامد از لبت


روز و شب او را صدا کردي ولي


ديدم امشب با مني گفتم بلي


مطمئن بودم به من سر مي زني


در حريم خانه ام در مي زني


حال اين ليلا که خوارت کرده بود


درس عشقش بي قرارت کرده بود


مرد راهش باش تا شاهت کنم


صد چو ليلا کشته در راهت کنم

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه پانزدهم آبان 1388  |
 درود دوستان بزرگوار..عذرا مجیبی
با سلام ودرود فراوان وسپاس از حضور

 

 تک تک عزیزان ونظرات زیبا وپر مهرشون.

 

 ازینکه کمتر میتونم به بلاگها سر بزنم معذورم وشرمنده.

 

برخی از دوستان اصرار دارند.از خودم بنویسم.



...خیلی حرفها .. انسان برای گفتن داره

 

 متاسفانه روی هم انباشه شده

 

 ویارای بازگو کردنشان نیست..

 

با این وصف اگر بلاگو خوب ببینید..

 

دلنوشته هائی هست

 

گرچه بازم اونی نیست که .

 

بوده وهست وخواهد بود..  ......

 

         درد ورنج  انسان گسترده تر از اقیانوسه

 

  تکر اری ..گاها مشترک 

 

 وقلم را یارای نوشتن نیست.....

 

با درود فراوان

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 سخنان بزرگان........عذرا مجیبی........بخون تا بیاموزی......

انسان هاي بزرگ دو دل دارند:

 

 دلي که درد مي کشد و پنهان است ،

 

دلي که ميخندد و آشکار است. ------------ --------- ---------

 

هيچ وقت نگو وقت نداري.

 

 به تو همان مقدار زمان داده شده

 

که به هلن کلر ، لئوناردو داوينچي ،

 

توماس جفرسون و آلبرت انيشتين. ------------ --------- ----

 

 هيچ صيادي از جويي حقير

 

 که به گودالي مي ريزد

 

 مرواريد ي صيد نخواهد کرد.

 

(فروغ فرخزاد) ------------ --------- --------- ---------

 

- همه دوست دارند که به بهشت بروند،

 

 ولي کسي دوست ندارد که بميرد -

 

جان لوييس ------------ --------- --

 

 عشق مانند نواختن پيانو است.

 

 ابتدا بايد نواختن را بر اساس قواعد ياد بگيري،

 

 سپس قواعد را فراموش کني و با قلبت بنوازي. ------------ --------- 

 

هيچ چيز ويرانگرتر از اين نيست

 

كه متوجه شويم كسي كه به آن اعتماد داشته ايم

 

 عمري فريبمان داده است. ------------ ---------

 

 دنيا آنقدر وسيع هست

 

که براي همه مخلوقات جايي باشد

 

پس به جاي آنکه جاي کسي را بگيريم

 

تلاش کنيم جاي واقعي خود را بيابيم

 

. ‏(چارلي چاپلين) ‏ ------------ --------- ---

 

 اگر انسانها بدانند.......؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 زنده یاد صادق هدایت.بوف کور...........عذرا مجیبی
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره آهسته روح را در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی به‌وسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تأثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید

صادق هدایت....وبوف کور

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  |
 قصه های مادر بزرگ بخش 4 برگردان از ترکی..عذرا مجیبی
قصه های مادر بزرگ بخش 4 برگردان از ترکی


شاه ملازمان وغلامان  را بحضور طلبید واز انان خواست تا برای فراهم کردت خواسته های ان گوهر یک دانه تدبیری بیاندیشند از تقاقاضایی که تقریبا غیر ممکن مینمود همه حیرت کردند ودست اندر کاران هر چه اندیشدند  را  ه بجایی نبردند  با خود نجوا می کردند..بابا ساختن یک کاخ با عاج فیل وتزیینش با شیر اصلان و اراستنش با سیب های بهشتی تقریبا غیر ممکن مینماید ولی کسی را یارای حرف زدن نبود مگر میشد به خواسه های سلطان نه گفت واز دستوراتش سرپیچی کرد لذا بزرگان از شاه فرصت خواستند تا در غیاب ایشان تدبیری بیاندیشند وسلطان پذیرفت... در کوتاهترین زمان شرفیاب شدند   حاصل بدست  امده از نشست  وخرد جمعی ونظراتشونو    بشاه اعلام کردند... ای سلطان بزرگ که جان ومال وهرانچه داریم از وجود وبرکت ان حضرتست نظرما بر اینه همون ممد سیا یابنده این گوهر  فردی تیز هوش وزیرکی است.. جهت تهیه این خواسته ها پیش قدم شود همانگونه که گوهر را خود یافته .. سلطان  اندکی تامل کرد..دستور داد تا او را به بارگاهش بیاورند .ممد سیا فهمید  دچار درد سر  بزرگی شده و موها راست شد بر اندام  ولرزش تمام وجودش را فرا گرفت . یکی از بزرگان دربار به وی نزدیک شد فرمان شاه را به او دیکته کرد وگفت اوامر سلطان را باید مو به مو اجرا کنی ممدسیا هرچه التماس کرد وخواست ازین امر شانه خالی کنه نتونست اوامر را دریافت ودرمانده تر از پیش خود را در یک اقیانوس متلاطم تنها دید...اندکی تمرکز کرد گفت ای پسر این همانا اندرز ووصیت پدر بود که زیر پا نهادی ضمن مشورتی که با موجود افسانه ای کردقرار شد بازم به پدری که  همه اسرار میدانست پناه ببرد بناگزیر خود را بر تربت پدر رسانده وساعت ها گریه وزاری وحلالیت وعذر خواهی از تمرد وسرپیجی از وصایا ی پدر  کرد... در حالتی که خودرا روی قبر پدر  انداخته بود وخواهش وتنما میکرد گورستان از هق هق گریه های این ره گم کرده بحالش میگریست و استخوانهای پدر  زیرخروارها خاک وسنگ داشت از درد وبیچاره گی وتنهایی تنها پسرش وناله وشیون او خرد میشد درین هنگامه صدایی ازون اعماق بگوشش رسید که ای بینوا پسر حال که درمانده شدی ومستاصل پس این بار بگفته هایم خوب توجه کن واز مسیری که میگم برو ودستورات را با دقت پی بگیر  در اون مسیر  افرادی پیدا خواهند شد که تو را راهنمایی وبکمکت خواهند شتافت ...سفارشات پدر وراز ونیاز ورمز ورموزش را.........................

 

 فردا شب وشب های دگر خواهید شنید... ..........

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دهم آبان 1388  |
 بخش 3 قصه های مادر بزرگ..برگردان از ترکی..عذرا مجیبی
بخش 3 قصه های مادر بزرگ


پادشاه ملازمان وغلامان را مرخص  کرد . وخودش شد وممد سیا و موجود افسانه ای... ازاد از قید وبندهای خود به پا بسته نفس راحتی میکشه ولم میده به پشتی های افسانه ای پر قو... ورو به ممد سیا میکنه ومیگه شما جاتون توی انباریه وسفارش دادم براتون رختخواب ودیگر مایحتاج رو فراهم کنند موجود افسانه ای دیگه فرصتی نمیده پادشاه داد سخن بده .. شروع می کنه به حرف زدن سخنانش زیباست پس خوب گوش بدیم ...میدونید شما باید اول ازون قید وبند ها رها بشید تا من بتونم مثل یک ادم معمولی با شما سخن بگویم شاه از سخنان نیشدار وگستاخی اون. شدیدا نا راحت میشه واعتماد بنفسشو تا حدی از دست میده ناچار خویشتن داری میکنه.. بله راحت باشید منم یک ادم معمولیم .....اولا قصر شما خیلی دلگیره ومن ترجیح میدم برم خونه ممد سیا  دنیاها صفا وارامش داره واما اگر بخوام اینجا بمونم شرایط وتقاضاهای من بی چون وچرا باید پذیرفته بشه ممد سیا که دیگه دل تو دلش نبود هم از شاه میترسید که بلایی سرش بیاره واونو دست جلاد بده هم اینکه گنجی را که با هزاران بدبختی وارزو پیداش کرده از دست بده.. واما تقاضاهای موجود افسانه ای...من خونه ای میخوام  اسکلتش از عاج فیل باشه درودیوارش با شیر اصلان گچکاری بشه وچندین سبد سیب قرمز از بهشت.. شکوه و عظمت اون خونه برازنده ام  باشه از بوی   دلاویزش  مدهوش بشم تا بهترین سازها رو بنوا در بیارم  انچنان مست ومدهوش بشم  زیباترین نواها را که هرگز شما بعنوان یک سلطان نشنیده اید براتون بنوازم .. این قصر با شکوه واون لباس های فاخر  وتاج  وتخت واین سیاه لشگر..   اسارت ونکبت ودر زندان بودن تن وروانرا  بدور افکنید.. رقصی نمایید که از خویشتن خویش بدر ایید.. پادشاه هم چنان  بسخنان این موجود افسانه ای گوش میداد.. واز ناتوانی خود برای اولین بار در برابر یک موجود افسانه ای که سخنانش از شیرینی دل میبرد.. و تلخی وگزندگیش.تا مغزش میخلید   خشم نگاهش را از ممد سیا دریغ نمیکرد وهم چنان به اون خیره شده بود . یک دنیا  سخنان نا گفته که یارای بر لب اوردنش برای سلطان میسر نبود.. پس در سکوت وبهتی عمیق فرورفت...

 

 قسمت های بعدی را با هم میخونیم

شبی دیگر وشب های دگر.برگردان از  ترکی 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دهم آبان 1388  |
 .. قصه های مادر بزرگ ...بخش 2 عذرا مجیبی
.. قصه های مادر بزرگ


حالا که ممد سیا از تنهایی در اومده بود واون موجود افسانه ای هم چنان زیبا مینواخت ونور افشانی میکرد وعقل ودین ازو برده بود نه خواب داشت ونه خوراک همسایه ها کنجکاوانه سرک میکشیدند واز نوا ی ساز غرق در رویا وتفکرات وتوهمات شده بودند با خود میگفتند . این پسر معلومه چیکار میکنه؟ ایا اون گنجی یافته  یک شبه اونو متحول کرده؟ واین حدس وگمان ها وسرک کشیدنها کار خودشو کرد وخبر به پادشاه رسید .... چه نشستی بیا وبنگر یک پسر سیاه سوخته چه بساطی بهم زده وچه زندگی افسانه ای می کنه شاه غلامان فرستادی واو را با خود بردندی ممد سیا بهمراه اون موجود افسانه ای به بارگاه ملوکانه راهی شد یک ان به یاد وصایای پدر افتاد وگفت اگر همون راهو ادامه میدادم هرگز چنین مشکلاتی در مسیر زندگیم رخ نمیداد ..

پادشاه با من درمانده وبی سر وپا چه کار میتونه داشته باشه وترس سراپای وجودشو فرا گرفته بود. در مقابل درباریان وغلامان ایستاده وبسوالات متعدد باید پاسخگو باشد ..اولین سوال .. این بساط چیه ؟از کجا اوردی؟ باید درمورد تمام اسراری که داری وزندگی مخفیانه ات جوابگو باشی؟ تمام وجود ممد سیا بلرزه افتاد کدام زندگی مخفی چه اسراری ؟..وماجرا بگفت وانچه بر وی گذشته شاه دستور داد اونو ازاد کنند و اون یافته اشو که شبیه یک قرصه ماهه ونوایی چون بلبلان شوریده وبهاری سر میده باید در دربار نگهداری بشه .برایش قصر باشکوهی بسازیم وسران مما لک را  دعوت کنیم تا انچه را که ما داریم به نمایش نشینند. وپی به عظمت وبزرگی ما ببرند واما ان موجود افسانه ای لب بسخن گشود وگفت من هرجا ممد سیا باشه اونجا میمونم وبدون اون نه سازی هست ونه اوازی ونه نور افشانی..  ممد سیا مونده وشاه واون موجود افسانه ای...

ادامه ..شبی دیگر وشب های دگر ...

 

با سپاس برگردان از ترکی بفارسی..

 

قسمت دوم..قصه های دوران کودکی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دهم آبان 1388  |
 قصه های مادر بزرگ( بخش یک)..عذرا مجیبی
قصه های مادر بزرگ( بخش یک)..

 

احمد سیا..برگردان از اذری بفارسی

 
یکی بود یکی نبود در روزگاران دور مردی بود اسمش احمد.. وبهش میگفتن احمد سیا .خداوند پسری بهش داد که اسم او را محمد نهادند وبه دنبال اسمش همون لقب پدرم افزوده شد ممد سیا..این مرد که از مال دنیا هیچ نداشت جز یک فرزند.. در بستر بیماری افتاد و اوضاش هی وخیم تر شد پسر را بحضور طلبید وگفت فرزندم من حالم خوب نیست ودارم میمیرم خواستم وصیتی کنم شاید روزی روزگاری بدردت بخوره وازش بهره ببری فرزند که سرا پا گوش ایستاده بود وصایای پدرو شنید وپدر با خاطری اسوده جان به جان افرین تسلیم کرد..چندی از مرگ پدر نگذشته بود که پسر دل بدریا زد وراهی بیابان شد با خود اندیشید چه بهتر من سفارشات  پدرو. در خلاف جهتش عمل نمایم مگر خودش چه گلی بسرش زد که منم دنباله روی ازو کنم یکی از وصایا این بود فرزندم از راه راست هرگز خارج نشو که فواید بسیار داره وتو همواره در ارامش بسر خواهی برد. پسر راه را بریده رفت وبیراهه  گفت تا ببینم اخرش بکجا ختم میشه ..توی تخیلاتش غوطه ور بود وراه بیابانم تمام ناشدنی .صدایی او را ازون حال وهوا بیرون اورد با یک موجود افسانه ای خود را تنها یافت وبرقی ازون بدرخشید . سراسر بیابان را منور کرد ونوایی دلنشین داشت که روحش را جلا میداد هر چه فکر کرد دید ازین موجود نمیشه چشم پوشی کرد ودر بیابان فروهشت . اوضاع مالیشم تعریفی نداشت ودر کلبه ای محقر زندگی میکرد با خود گفت   اگر اینو با خودم ببرم کجا بذارمش ومردم در مورد من چه فکر میکنند. هرچه بود اون زرق وبرق ونوا کار خودش را کرد وممد سیا همراه خودش اونو برد خونه اش وبا خود گفت  در اولین سر پیچی از گفته های پدرم این راهو رفتم.. چه خواهد شد و چه سرنوشتی برایم رقم خواهد خورد؟؟...... باید ادامه بدم.............

 

دنباله داستان فردا شب ....وشب های دگر..

 



 

اولین ترجمه من از یک داستان تخیلی.اذری..بزبان فارسی..از سینه بسینه ها.و قصه های  دوران کودکی.. صد البته که ترکیش بسیار زیباست وطولانی .........................

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دهم آبان 1388  |
 درختان میوه خود را نمی خورند،...عذرا مجیبی
روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت : من پول لازم دارم !
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می خواهی می توانی تمام سیب های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول بدست آوری.


آن وقت پسر تمام سیب های درخت را چید و برای فروش برد. هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش را خرج کرد و به نزد درخت بازگشت و گفت می خواهم یک خانه بسازم ولی پول کافی ندارم که چوب تهیه کنم.
درخت گفت: شاخه های درخت را قطع کن. آنها را ببر و خانه ای بساز.
و آن پسر تمام شاخه های درخت را قطع کرد. آنوقت درخت شاد و خوشحال بود. پسر بعد از چند سال، بدبخت تر از همیشه برگشت و گفت: می دانی؟ من از همسر و خانه ام خسته شده ام و می خواهم از آنها دور شوم، اما وسیله ای برای مسافرت ندارم
درخت گفت: مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی آب بینداز و برو
پسر آن درخت را از ریشه قطع کرد و به مسافرت رفت. اما درخت هنوز خوشحال بود

*******


عیب جامعه این است که همه می خواهند فرد مهمی باشد ولی هیچکس نمی خواهد انسان مفیدی باشد

*******


درختان میوه خود را نمی خورند،
ابرها باران را نمی بلعند،
رودها آب خود را نمی خورند،


*******


یکی بر شاخ وبن می برید؟؟؟؟؟؟؟.............؟؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دهم آبان 1388  |
 لابلای روزنامه ها..بخش 4 ...عذرا مجیبی
لابلای روزنامه ها..بخش 4
 

راستش خیلیا رو دیده بودم تنها تر از من هستند ولی او را تنها تر از همه دیدم من تنهایی را پذیرفتم بنا بدلایلی که دیگه اخرین راهم بود در سنی تنها شدم که هنوز خودمو نشناخته بودم وبا شرایطی که داشتم تنها راه فرا روی  همانا بر خاستن بود وادامه دادن وساختن ولی او نیازی به هیچ یک ازاینا نداشت راه های زیادی پیش رو داشت خودش تن به این وضعیت داد گاهی سرنوشت ناخواسته سراغ ادم میاید گاهی ادم خودش سرنوشتش را رقم می زند وهمین باعث گریز از خود ودیگران میشود او ناگزیر است تا اخرین لحظه دم بر نیاورد وبدیگران چنین بنمایاند که من از زندگیم راضیم ومشکلی ندارم ولی وقتی واقعیت تلخ پیرامونش او را از پا انداخت وفشار مضاعفی وارد شد طاقت فرساست تمام راه ها را بسته میبید دیگر اون کشش یک تنه بگردن گرفتن بار مسولیت سنگین را نمی تواند به انتها برساند این جاست که هر راهی برویش بسته میشود و با تنها داشته اش که همانا سلامتی روحی وجسمیست ود رمعرض خطر .اسیب جدی را حس میکند وناتوانیش را ... ازین جا بحران شروع میشود ودریا طوفانی که نه خود او بلکه عزیزترینش که همانا اطرافیان اوست با خود به قعر می کشونه  و قتی دست رد بسینه ناجی زده خودش را درین اقیانوس متلاطم در گردابی میبیند هولناک ناجیم کاری ازش ساخته نیست هر که سراغش بره بقعر کشیده میشه واو غریقی بیش نیست که دست وپا می زند.. همیشه میدونستم خیلی تنهاست ولی اونروز دیگه از چهره اش معلوم بود  طاقتش تموم شده ولی خویشتن داری وسکوت تلخ او ادمو بیشتر ازار میده و بفکر وامیداره چرا؟ وبخاطر چی؟من اونروز گریستم چون تنهاییش ازتنهایی من سنگین تر وشکننده تر بود دکتر هم چنانکه پسرو تحت مداوا ومشاوره وروانکاوی قرار داده با نزدیکانش بگفتگو می شینه وپرونده هی قطور میشه  مادر تن بمشاوره وگفتمان نمیده دیدنی ها رو فرزندش دیده وشنیده وبا انها زیسته اگر اون تخلیه وسبک تر بشه بار سنگینی از دلش وجسم وروحش برداشته میشه گرچه خود مادرم نیز ناخواسته تن بسکوت داده واگر بازش کنه توسط قانون حاکم بر جامعه نه تنها از بارش کم نمیشه بلکه تمام حقوقشم ازش سلب میشه.... زشترین وهولناکترین منظره ایکه درقوانین غیر انسانی تاریخ بشری وجود داشته وداره همانا جدا کردن فرزند از مادر...................

 

.ادامه داره

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دهم آبان 1388  |
 یاد داشت های روزانه بخش 3 لابلای روزنامه ها ..عذرا مجیبی
 
ادامه این ارتباط را پزشک معالج بعد از اولین ملاقات ومرور پرونده بیمارش تعین می کنه ماهی دو دیدار 6 ساعته چند سوال بیمار اونو کنجکاو میکند که در اولین روزهای مشاوره رد وبدل شده.......یک ... مشکل تون چیه؟؟؟ترس ... از کی واز چی؟ ازهمه چی وهمه کس حتا از شما می ترسم من میترسم می فهمی....تو بهش میگی من به هیچ کسی اعتماد ندارم اصلا من تنهام کسی را ندارم سکوت...؟؟اقای دکتر میشه بمن بگین ازدواج تحمیلی یعنی چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میخوام بدونم فرزند نا خواسته معنیش چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟واروم میگه
فرزند نا خواسته این حرفیست که بارها شنیدم هنوزم نتونستم هضمش کنم وبفهمم همه انسان ها یی که خلق شدن مگر با میل ورغبت یا خواسته خودشون بوده؟ نه نه .هرگز همه نا خواسته وارد این ناکجا اباد شدن ولی کمتر خونه ای این کلمات بزبان میاد ولی من گوشم با این کاملا اشناست ...ازدواج نا خواسته این دیگه چه واژه ای است؟ از کلمات متداوله ..غریبه نیست می شناسمش ولی واقعیت امر گویا چیز دیگری بوده...واما کلمات تحقیر کننده.اشعال.کثافت بیعرضه..وهزاران هزار دیگه واما محبت چیه؟ خوردنیه ؟اشامیدنیه.مزه اش چه جوریه؟ ترش؟ تلخ؟ شیرین..من که نچشیده ام..این واژگان چون کلافی تو سرش می پیچید هنوزم برای دیدار بعدی تردید داشت...وترس اوه ترس اون اولین مشاوره ای که شده بود از دکترشم می ترسید.عدم اعتماد بنفس وتهدید های مکرر اونو بوحشت انداخته بود وهمیشه احساس نا امنی میکرد..اون منو نمیدید حتا مادرموودوست داشتنش سیلی های محکمی بود که بسویم روانه میشد ومن از همون روزایی که خودمو شناختم یعنی از چهار سالگی همه چی یادمه بیچاره مادرم خسته از سر کار میومد جاش اشپزخونه بود وسفره چیدن برای یک گروه دختر وپسری که الان میفهمم تو دانشکده بودن اونا قهقهه میزدن ومن ومادرم فقط تحقیر میشدیم ونظاره می کردیم اینا گذشته های دوری بود که پسر برای دیدار بعدیش چون پرده سینما جلو چشمش نمایان میشد وخواب واسایش را ازو ربوده بود اکنون میخواد..رو در روی پدر بایسته وگفتنی ها رو بگه دکترش حمایتش می کنه ولی اون هنوزم تردید داره ..............وترس هم چنان هست که بود.........................
 
 ادامه داره
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دهم آبان 1388  |
 یاد داشت های روزانه.قسمت دوم ...عذرا میبی
یاد داشت های روزانه.قسمت دوم

هر چه ماشین بسرعتش می افزود واز کانون دورتر میشد ان دو فاصله بیشتری  از هم می گرفتند وسکوت سنگینی حاکم بود نمیشد دم بر اورد مسافتی طولانی طی شد وماشین از سرعتش کاست   نزدیک  رودخانه ای زیبا  با درختان سر بفلک کشیده توقف کرد هردو پیاده شده وبه تنهایی نزدیک رودخانه رفته وبا فاصله ای که هم چنان بود.. نشسته غرق تماشای زیبایی وشکوه وعظمت طبیعت شدند رود بدون کوچکترین توقفی جاری میشد و نفس گرم پرنده ها ورقص موزون بر گها وزمزمه جاری شدن رود.که یک ارکستر مجرب هم نمیتونست چنین موزیک و سمفونی با شکوهی را به معرض نمایش بذاره میشد با انها امیخت یکی شد رقص با شکوهی به پا کردهر دو محسور این گسترده گی وشفافیت زلال اب وزمزمه ان شده بودند پدر در اندیشه بود چه بگوید واین سکوت را درهم شکند فاصله بعد ومسافت نبود فاصله زمان دل وحس وبیگانگی ..  بود کلمه ایکه بتونه این قفل بسته رو وا کنه یافت نمیشد ناگزیر از خود طبیعت کمک گرفت وبا بازی کردن با شن های کنار رودخونه وسنگ های رنگینی که چون الماسی می درخشیدند استارت این کلید رمز دارو زد وسنگی را داخل رودخانه انداخت واین کارو تکرار کردپسریک لحظه خود را یافت وصدایی اونو بسمت خودش کشید در واکنش به چنین سرگرمی زیبای بازی با اب وگل وسنگ بی اراده دستش را برد سنگی برداشت به اب افکند پدر غالب تهی کرده بود از شوق اینکه موفق شده بود یخ های چندین ساله رو با یک حرکت کوچک اب کنه ولی پسر بی اعتناء به حضور پدر این بازی را بصورت خیلی خشن وتند وعصبی ادامه میداد وهی بر سرعت عملش میافزود..هر دو اینقدر این حرکتو تکرار کردند خسته شدند پسر نگاهی به پدر انداخت وپرسید ..این بازی چقدر وقت تو رو گرفت؟ پدر  هیچ  هیچ .. چقدر هزینه اش کردی؟ هیچ..... تو اینم از من دریغ کردی؟؟؟..... پدر خواست اونو در اغوش بگیره پسر بفاصله اش افزود....دیگه اشگم بداد پدر نرسید..................................

 
ادامه داره

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دهم آبان 1388  |
 حمام عمومی .یا زنانه بخش 3 ...عذرا مجیبی
حمام عمومی .یا زنانه بخش 3 وپایان

 

حضور در حمامی گرم وپر از بخار بمدت تقریبا 10 ساعت فرصت زیادی بود که دیدنیها رو دید وافراد تازه واردو برانذاز کرد درون فضای بسته که تنها روشناییش فقط نوری بود که از پنجره هایی شبیه اوروسی که در سرتا سر سقف تعبیه شده بودنمیدونم اصطلاحش چیه بداخل میتابید رنگارنگ وزیبا وبخار حمومم ازون روزنه ها خارج میشدومی تونم بگم شاید اگر بچه ها  را  حساب نمیکردیم حدودا 150 نفر داخل سالن امد وشد داشتند با لنگ ها ولباس زیرای زیبای رنگین ومتنوع وچهره های زیبا لاغر وچاق وخیلی چاقم میشد به و فور دیدمن که در دوران بی خبری وکودکی بودم اما تیز وبا هوش چیزی یادم نیست ولی گویا پسران بالای 7 سال که تا 10 ساله ام گاها میشد توشون یافت ازین صحنه ها لذت میبردن ومیرفتن خونه پدراشون با اونا سربسر میذاشته وفرضا میپرسیده فلانی چاق بود.. چه شکلی بود...وووغیره .. اون موقع معیار خوشبختی ..چاق وچله وسفید بودن  خوشبخت محسوب میشد. الانم فکر میکنم اقایون ما هنوزم تو اون مایه ها بیشتر دوست دارن. گاهی پدران از دیدنیهای حمام زنانه وبر اورد کردن میزان کنجکاویشون دیگه اجازه رفتن با مادر. بحمو مو نمیدادن ازون دوران حموم رفتن صحنه هایی یادم میاد. نمیدونم از نظر پزشکی وعلمی بهداشتی درست بوده یا نادرست .نوزادان را بعد از دهمین روز تولدشون با زائو میاوردن حموم نوزادو دست دلاک میدادن واون دوگوش بچه وباسن وزیر پاهاشو تیغ میزد وخون از همه جای نوزاد سرریز میشد .الان اسمشم یادم نیست  اصطلاحی داشت.معتقد بودن خون کثیف وبیماری زا ازین طریق دفع میشه وکودک کمتر بیمار میشه بنظرم همین حجامت بود اگر درست نوشته باشم. والبته ما هم که 5 یا 6 ساله بودیم بی نصیب نشدیم یه بار یادمه مادرم بما گفت گریه نکنید رفتیم خونه میخوام چای شیرین بهتون بدم ومن ویک خواهر وبرادرم رفتیم زیر اون تیغ وخون جاری شد ودر خونه هم همون قولی که داده بودن ازمون پذیرایی شد من همون موقع ازین کار خیلی بدم میومد وچندشم میشد از دلاک وراستی همه مون ازش میترسیدیم .واسم اون خانم هنوزم یادمه مطهره بود. خونه هم شلوغ میکردیم ما رو ازش میترسوندن وما هم حسابی اونو بعنوان ادمی بی رحم وشایدم جلاد برای ترس قبولش داشتیم. واما از هرچه بگذری از خوردن نمیشه گذشت بعد از چندین ساعت شستشو حالا نوبت ناهار خوردنه نون وپنیر وسبزی وانگور وای خدای من نون چه بویی ومزه ایی داشت تو حموم. بو میکردیم وبا اشتها میخوردیم کاش یک لحظه برمیگشتم به اون دوران بوی نون رو تو حموم حس میکردم هنوزم بینی ام تحریک میشه برای چنین بویی هرگز تکرار شدنی نیست .وازین خوردنیها به کارگرای حمومم میدادیم ولی بساط پولدارها دیدنی بود بهترین میوه ها از باغشون یااز روستا های شهر که این گروهها جزو خوانین بودن میاوردن. ادم مست میشد وگارگرا دورشون حلقه میزدند ومیخوردند.  هرگز ما      با  تماشای اون صحنه ویا حسرت چنین چیزایی را نمی خوردیم .اصلا نیگاهم نمیکردیم.امابا اون سنم فاصله وحشتناک طبقاتی وفقرو حس میکردم.  بعد نون خوردن نوبت اب خوردن بود که از سبو میاوردیم یا خمره بزرگ ابی تصفیه شده بسیار گوارا وخنک وچه چیزا داشتیم والان نداریم واما از خزینه اش که زیباترین قسمت حموم بود بگم . بقدری داغ میشد که ادم میسوخت وخیلیم عمیق بود یک قسمتی بود مثل پاشویه حوض یا سکو مانند که بچه ها رو اونجا میذاشتند وبعد از شستن خودشون وبجا اوردن غسل وازین حرفا میومدن سراغ بچه ها واما انتهای خزینه یک جایی بود که بهش میگفتن تیان وتعریف میکردن که مثل مردابه وگاهی افرادی را بلعیده ادم وحشت میکرد.  اب خزینه بخش اعظمش موهای بانوان بود که گاهی یک مترم بیشتر بود یا دختران وچون موها رو داخل خزینه شونه میکردند  نمیدونید همیشه موها می چسبیدن بدست وپای ادم با بدبختی میشد ازون موها خلاصی یافت..  هرچه بود زیبا ودلنشین بود دهها نفر داخل خزینه میلولیدند ودیدنی بود صورت سرخ وقرمز شدن همه در اثر داغ بودن بیش از حد خزینه... نمیدونم چرا میراث فرهنگی اجازه داد اون گرمابه ها واب انبارها که بسیار تاریخی وبا عظمت بودند همه تخریب بشن اگر الان بود حتما برای لحظه ای برای  تجدید خاطراتم بدیدنشون می رفتم.. زندگی ودوران کودکیمونو مسئولین اونجا بخاک سپردند متاسفم با سپاس از عزیزانی که این نوشته رو دنبال کرند...شاید یک بخشم اضافه کنم..................
 
 
منظور ازین نوشتار هم تجدید خاطرات بود..هم یاد اوری به همه . خیلی ادای مدرن بودن در نیاریم ..خودمونو گم کردیم بگردیم شاید پیدا کنیم. اجداد ما اونگونه زیستند ...همه چی داشتیم..الان خودمو میگم هیچ ندارم حتا هیچ پوچم ندارم...بقول استاد شهریار..ایدوخ تمدنون یالا سوزونه.

 

 

یک حمومی من بسازم
چل ستون . چل پنجره
جانم چل ستون . چل پنجره
کج کلاه خان توش بشینن
با یراق و سلسله
جانم با یراق و سلسله
ای حمومی . ای حمومی
راه حمومت کجاست . جانم راه حمومت کجاست
کیسه مخمل بدوزم . سنگ پاشویت طلاست
جانم سنگ پاشویت طلاست
دل میگه برو برو . نه پس بیا بیا بیا
دل میگه برو برو . نه پس بیا بیا بیا
برو برو که خوب شناختمت
خوب شد به دل نباختمت
برو برو که خوب شناختمت
خوب شد به دل نباختمت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دهم آبان 1388  |
 حمام عمومی ویا بهتر بگم زنانه ودوران کودکی..عذرا مجیبی
حمام عمومی ویا بهتر بگم زنانه بخش 2
 
 با خزینه.. دوران کودکی وبی خبری

اکنون وارد حموم شدیم وباید یک جایی نزدیک خزینه پیدا کنیم  عیالواریم باید دسترسی به اب در اولویت جا گرفتن باشه.. همون ساعت 5 هم که وارد حموم میشدی شلوغ میشد تا ساعت 4 صبح مردونه بود واز 5 زنانه وتا 4 بعد از ظهر در اختیار خانمها بود چقدر گرما تو زمستون می چسبید مادر بیچاره شروع میکرد یک به یک ماها رو حموم میکرد البته بزرگترها ها هم بمادر جهت استحمام کمک می کردند تنها مشکلمون موهای بلند دختران بود که با بدبختی وبا یک شانه چوبی شونه میشد ودر اخر گل مخصوصی بود که در کوهستانهای مخصوص یافت میشد میگفتن گل گلابر شاید اسم یک دهی بود اون گلو توی اب حل میکردیم وبعنوان نرم کننده روی موها وسرمون میریختیم وشونه میزدیم مناظر جالبی میشد دید پولدارا لنگ های سفید می بستن لبه لنگشون توری داشت. ونو عروسا شونه بسر میزدند. وبا لنگ سفید همراهی میشدند وچقدر خوشحال میشدیم عروس میومد حموم . شربت میدادن به همه ومن که تقریبا 4 یا 5 ساله بودم به اون عروسا غبطه میخوردم وفکر میکردم دیگه زندگی وخوشبختی همینه خوش بحالش وهمه غرق تماشاش میشدیم واما دلاک وکارگرای حمومم بیشتر در خدمت پولدارها بودن وچپ وراست بهشون اب میبردن وگارگر ویا دلاک مخصوص ماساژ داشتند ومرتب شربت ومیوه جات بود که از خونه براشون فرستاده میشد البته تعداد مردم عادی بیشتر بود تا خوانین واشراف .... اونا حتا حمامو قرق میکردند واجاره. اون روز دیگه کسی را به حموم راه نمیدادند حموم خزینه داشت که اب همه ازون جا با سطل توسط کارگر حموم با قناعت داده میشد ولی افراد بی پولی چون ما باید خودمون میرفتیم سراغ اب تازه دعوامونم میکردن که چرا اب زیاد مصرف می کنین وخلاصه بعد از چند ساعتی شستشوی اجباری با کیسه کشیدن های محکم که هرچه چرکه 15 روزه بود باید پاک میشد میرفت تا 15 روز دیگه پوستمون کنده میشد وبا پاهای خیس شده نمیدونم چه اصطلاحی بکار ببرم پاها در اثر 10 ساهت موندن تو اب مور مور میشد وبی حس نمیتونستیم راه بریم حالا دیگه باید چیزی میخوردیم تا انرژی میگرفیتم

 

با سپاس

ادامه داره

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نهم آبان 1388  |
 یک حمومی من بسازوم چهل ستون چهل پنجره .....حمام عمومی..ودوران کودکی.عذرا مجیبی
خاطرات حمام های خزینه ای
 
 وبخشی از زندگی زیبای دوران کودکی
 

یک حمومی من بسازوم چهل ستون چهل پنجره

 

جانم چهل ستون چهل پنجره

 

کج کلاخان توش بشینه با یراق وسلسله

 

 جانم با یراق وسلسله

 

دل میگه بیا بیا نه پس میگه برو برو

 

برو برو برو شناختمت

 

خوب شد که دل نباختمت

 

حمام همونی  که  از بچه گی یاد گرفتم گرمابه بعدیشه ایندفعه میخوام بر گردم بکوچه پس کوچه های کودکیم گرچه اون موقع ما از کوچه رفتنم جز دزدکی وگاها محروم بودیم.از دیدگاه مردم کوچه نشینی کار نادرستی بود بخصوص در منزل ما.ولی حموم لطفی داره که خیلی وقته دلم میخواد طرز رفتن واداب ورسومشو بنویسم اولا فاصله طبقاتی اون زمونم وجود داشت . یک عده اشراف وخوانین گل سر سبد افرینش بودند .. هرگز قابل قیاس نبودند با نوکیسه ها وتازه بدوران رسیده های امروزی. در هر صورت فقر جای خود داشت اشرافیت جای خود. مثل سریال اوشین واما از موضوع خارج نشم. فلسفه حموم رفتن هر دوهفته یک بار خوشبختانه خانوادگی حالا میگین چطور؟ الان عرض میکنم. مثل همیشه که پدرها دم به تله نمیدن اون زمانم همینجوری بود. فرقی که داشت حمام عمومی ..ودر سطح شهر بود شاید کمتر از انگشتان یک  دست نه توی اطاق خواب امروزی ..مادر ساعت چهار از خواب برمیخاست وبساطو اماده میکرد یک لگن بزرگ با یک سینی که هردو مسی بودند با یک بقچه بزرگ وپسرا ودخترا که جمعا شش نفر بودیم هفتمی کمی بزرگتر بود راه نمیدادن حموم زنانه یک بغل نان تازه ویک مقدار پنیر ومقداری انگور باید این هفت نفر استحمام میکردند وچرک گیری 15 روزه راه میفتادیم وبسوی حموم روانه میشدیم حموم  در زیر زمین واقع شده بود ودهها پله میخورد اولین چیزی که جلب توجه می کرد یک خمره بزرگ اب با یک لیوان سفالی بزرگ درزیر زمین.. خمره سفالی ابی گوارا وخنک درونش جای گرفته بود که در موقع تشنگی میرفتیم میخوردیم به بقیه هم میاوردیم بعدش در ورودی حمام که سالن بزرگی بود ویک منبر مانندی که چند پله داشت برای استاد یا زن گرمابه دار تعبیه شده بود وبا تفاخر خاصی مینشست وهمه حساب می بردند بعدش وارد سالن بزرگ که میشدی حوضی بسیار بزرگ در وسط سالن قرار داشت ابی رنگ وابی زلال داشت واونم لبه ای داشت وپاشویه وبسیار سرد میشد بعدش کمد مانندی بود که لباسا اون تو جا داده میشد وبدون دروپیکر وچه لباسها که گم نشدند دزدی همچنان بود که هست کمی کمتر با تشریفات خاصی لباسها کنده میشد وبا بستن لنگی وارد خود حمام که پر از بخار بود میشدیم اونجا هم طبقه بندی شده بود شاه نشین که بیشتر خوانین وپولدارا جاشون بود سنگی بود ومرمر پاین تر جای ماها بود اولین حرف یا ایرادی که بمادرم میگرفتن این بود دفعه بعد شوهرتم بیار برای چی پسر ده ساله رو اوردی حموم زنونه ولی مادرم که خیلی مظلوم وساکت بود سکوت میکرد وسرخ میشد وسرشو مینداحت پایین این براش مهم بود بچه هاشو حموم اورده وباید تمیز وترگل ورگل بشوره واما بقیه ماجرا بخوام بنویسم طولانی میشه همین جا انتراکت تا بعد ش خیلی جالبه وخنده داروکمیک وحزین ودرد ناک .. زیبا وبا صفا بسیار فریبنده وخاطره انگیز پس ادامه خواهم داد...با سپاس

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نهم آبان 1388  |
 یاداشت های یک زن روانی....عذرا میبی

صبح با نخستين بوسه اغاز مي شود

انسان با نخستين درد

شاملو

صبح من با يك فنجان چايي وسيگارهاي زنجيره اي اولترا لايت اغازيد.هنوزم ادامه داره ازين دنياي به اصطلاح مجازي دنيايي ساختم براي خودم واز دنياي بزرگان شعروموسيقي دنيايي ديگر...  بتصوير كشيد ه نمیشه  وگفتن اون حس محال وناممکنه ...انچنان بي خودم كه نگو ونپرس ...استاد محمد رضا شجريان با صداي سحر اميزش.. ومرضيه با صداي دلنشين وبي نظيرش ...منو در خودم گم كرده اند خدايا ازت هيچ نمي خام ..همينم زيادي است .خلاصه   دو پاكت سيگار چهار ليوان چايي كمي نان وپنير. ...به این فکرم   انسانها خيلي بي نياز ند.. ........حرص وولع. اگر بگذارد...............چرا  براي همه چيز ولع داريم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟وشبانه روز خود را صرف مهملات  میکنیم.............. دنيامو با قصر شاهي وسراب هاي اين دنيا عوض نمي كنم...... کنج ازادگی وگنج قناعت گنجی است...........که بشمشیر میسر نشود سلطان را..........................

 

 

شعري از حضرت مولانا

چنان مستم چنان مستم من امشب
که از چنبر برون جستم من امشب
چنان چیزی که در خاطر نیابد
چنانستم چنانستم من امشب
به جان با آسمان عشق رفتم
به صورت گر در این پستم من امشب
گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل
برون رو کز تو وارستم من امشب
بشوی ای عقل دست خویش از من
که در مجنون بپیوستم من امشب
به دستم داد آن یوسف ترنجی
که هر دو دست خود خستم من امشب
چنانم کرد آن ابریق پر می
که چندین خنب بشکستم من امشب
نمی‌دانم کجایم لیک فرخ
مقامی کاندر و هستم من امشب
بیامد بر درم اقبال نازان
ز مستی در بر او بستم من امشب
چو واگشت او پی او می‌دویدم
دمی از پای ننشستم من امشب
چو نحن اقربم معلوم آمد
دگر خود را بنپرستم من امشب
مبند آن زلف شمس الدین تبریز
که چون ماهی در این شستم من امشب

 

این سروده زیبا ودلنشین ودنیای شوریده گی  وبی خویشی حضرت مولانا در سرایش این اشعار....با صدای استاد عشق شجریان بزرگ وبی همتا شنیدن داره..................جای همه عاشقان وشیفته گان شعروموسیقی خالی..... 

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نهم آبان 1388  |
 دلنوشته های یک زن روانی...عذرا مجیبی
همیشه قبل از اینکه فکر کنی اتفاق میفتد..واقعیتی تلخ
نمیدونم از کجا شروع کنم وچطوری بنویسم دردهایی را که سنگینی می کنند بر دل گاهی فکر میکنم اعراب زیادم جاهل نبودند که دختراشونو زنده بگور می کردند سالها پیش مطلبی توی روزنامه خوندم که متاسفانه مختصری ازون مقاله یادمه واین قانونی بوده در هندوستان نه مدون ولی رایج که اگر زنی همسرشو از دست میداد بخصوص اگر اون زن جوان بود با همسرش سوزانده میشداولش برام خیلی تکان دهنده بود ولی وقتی مطلبو دنبال کردم دیدم اون زن همسر از دست داده اگر نمی پذیرفت که زنده بگور بشه در جای تاریکی نگهداری میشد وموهاشو می تراشیدند وروزی یک وعده غذا بهش میدادند ودر واقع مرگ تدریجی سراغش میومد واونو ایزوله اش میکردند بعدش متوجه شدم که قطره قطره اب شدن دردناک تر از یک بار سوختنه الان دارم میبینم زنی که فاقد همسره ودر جوانی ناچار به این زندگی تن داده بعد از بزرگ شدن بچه ها بخصوص در ازدواج اونها چقدر این درد محسوس میشه وافرادی جدید وارد زندگی ادم میشند که عدم حضور همسر اونا را گستاخ وخیره سر میکنه وتو از هیچ کس نمیتوانی کمک بگیری به هرکه بگی میگن دخالت نکن تو زندگیشون واما اگر ادم ببینه زندگی فرزندش وسلامتی روان وجسمش در معرض خطره ایا بازم باید سکوت  کنه ؟ از  قدیم گفتن خواهر مادر نمیشه برادر پدر نمیشه ...پسر امام جمعه هم باشه همسر نمیشه.................
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نهم آبان 1388  |
 مجموعه ای از یاداشت های روزانه...عذرا مجیبی
خیلی از دوستان

 

کامنت گذاشتن

 

که چرا چیزی

 

 نمینویسم..

 

ودیگری نوشته بود..

 

تنها کپی کردن هنر نیست

 

.وان دیگری نوشته بود..

 

کی میخوای بمیری؟

 

مطمئن باش چیزی ندارم

 

واگرم بمیرم به تو

 

 میراثم تعلق نخواهد گرفت.

 

مگر اینکه جاتو تنگ کرده باشم.

 

تنگ نظران در دهکده

 

 جهانیم  جا کم دارن

 

  واما من هنوز مردنی

 

 نیستم..

 

تازه شروع زندگیمه

 

خیلی کارا دارم.

 

منتظر نباش خسته میشی

 

 

و۶۰۰۰۰ هزار نفرم منو

 

تشویق به ادامه کرده بودند

 

 ومحترمانه کامنتهای

 

سرشار از مهر

 

 

 ولطف

 

 گذاشته وبازم

 

 مرتب سر میزنند.

 

احدی را نمیشناسم.

 

حرمت قلم وحریم خودم

 

 ودیگران برام حیاتیه.

 

گرچه در یک جهش ناگهانی .

 

نمیدونم خود بلاگفا

 

یا وب گذر.

 

نظرات دوستانو

 

حذف کردند..

 

علتشم بمدیر

 

بلاگفا اطلاع دام .

 

وبگذرمو از کار انداختند 

 

جوابی نگرفتم.

 

هرچه ار دوست رسد

 

نیکوست.

 

سه سال برای

 

خودم نوشتم.

 

دیگریم تهدید کرده بود.

 

از قلمم بترس.

 

همه نوشته هام

 

در معرض عمومه

 

 نه سیاسیم

 

نه مذهبی تند رو.

 

ونه از خطوط قرمز

 

 خارج میشم.

 

بچه هم نیستم.

 

جوانم نیستم.

 

گرچه پی گیری

 

 کردم ومیدونم

 

از چه کانالهائی

 

 این سه چهار کامنت

 

بی نام ونشان

 

 فرستاده شده.

 

تشویق وتهدیدم

 

 کارساز نیست.

 

چیزی ندارم از دست بدم.

 

اون نوشته هامم

 

 از سال ۶۶ هستش

 

تقدیم به همه انانی

 

که میخواستن

 

از خودم بنویسم...

 

 دیدین نوشته هام بیشتر

 

 از ان خودم وبرای خودمه..

 

بدرد خودمم نمیخوره

 

ولی یک کلام

 

خودنمائی دروغ وریا

 

ننوشتم هر انچه نوشتم

 

قطره ای از دریائیست.

 

 

ودیگر هیچ

 

 

ناتوانی قلممو

 

به بزرگواری خودتون

 

 ببخشید.

 

همینم

 

نه کمتر نه بیشتر.

 

 

عذرا مجیبی.

 

۸/۸/۸۸/

 

ساعت ۴ بامداد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نهم آبان 1388  |
 دلنوشته های یک زن روانی..عذرا مجیبی
بعد از توقف دو سه ماهه بازم دلم بدجوری می خواد قلم بزنم ...بازم جمعه بازم تنهایی وغمگینی ودلگیری وتکرار تکرار ها این بار از خود سانسوری می نویسم چرا برای نوشتن باید دروغ نوشت کلمات غیر مانوس بکار برد چرا نباید از زبان شیرین مادری ودوران شیرین کودکی نگفت و بیراهه رفت واونی را نوشت که دیگران بپسندند چندین بار  رشته کلامم را گسستند وبعنوان این که نظر بدهند مرا از نوشتن باز داشتند  اکنون مراحل سانسور را تقسیم بندی می کنم ۱.چرا باید نتونم از خودم بنویسم؟.. قهرمان سازی کنم از روباه وخروس وکلاغ.؟ برین عقیده اند که هیچ کس از خودش نمی نویسه از قول یک موجود خیالی  یا حیوانات؟ من می خوام این رسمو بهم بریز از  خودم واون چه که بر من گذشته . خیلی ساده وبدون رنگ امیزی .. این دیدگاه منو از نوشتن باز داشته ونوعی سانسوره۲. خ از اینکه به اطرافیانم بر نخوره واسیب نبینند مثلا پسرم یا دخترم وغیره باید ریا کاری  واز گفتن   حقایق خود داری کنم.؟از لطمه هایی که از اعتیاد همسرم بمن وفرزندانم واردشده چشم پوشی کنم؟ ۳ از طرز فکر دیگران در مورد زندگیم هول وهراس داشته باشم؟۴تنهایی چه نوع دردی است وبر من چه گذشته ومی گذرد صرف نظر کنم؟. از این که من ۶۰ سالمه ولی   چه دوست چه اشنا فکر می کنن تیر خلاص را باید زد؟ اماده اند در خاک سپاریم اشگ تمساح بریزند؟۵  من هنوزم سنی ندارم خیلی شاداب وجوان وپر انرژیم وزیبا ..می خوام زنده بمونم  وزندگی کنم..انانی که مرده اند همانا کسانیند   در سنین جوانی نه احاس دارند نه عاطفه نه نگرش درست بزندگی ونه شوق زیستن انگونه که من از دوران ۱۳ سالگی با  دستان خالی وبدون حمایت یک مرد خودم زیسته ام وتا توانسته ام  اطرافیانم را با شادابیم وخوندن ورقصیدن وساز  زدن نه سازی که الان خیلی متداوله یک ساز محلی که خود اموخته ام وتونستم یک محفل چند صد نفره را به وجد بیارم وشوروحال ایجاد کنم الانم نمی خوام ذره ای ازون شوروحالم کاسته بشه. چون در وجودم جاری وساریه .... از موضوع خارج شدم مهم نیست ...مهم اینه که نوشتم وخواهم نوشت ولو همه بدشون بیاد .........  ادامه خواهم داد
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نهم آبان 1388  |
 دلنوشته های یک زن روانی..عذرا مجیبی
امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من.زیباترین جامه هایم را بپوشم من.با شوق بی حد باغچه هامونو صفا دادم.امشب تا میشد گل توی گلدونه جا دام من.بعدا از جدائیها.ان بیوفائیها فردا تو میائی......... درست در همین ساعت از شب که فرداش سیزده بدر بود من ورسول وبرادرش مهدی با  یکی از شعرای بنام سر سفره داشتیم شام می خوردیم ورسول  همیشه بی ریا ودرویش مسلک  ورک  یک ساغت قبلش بمن گفت عذرا اب  اب گوشت رو زیاد کن حیسن رو نمیذارم بره ومنم واقعا اتفاقا اینکارو کرده بودم شامو ۴ تایی خوردیم نوروز ۱۳۴۷  واخرین روز های زایمانم شام رو خوردیم بعد شام یکی دوساعتی بحث وشعر خوانی رسول وحسین وبگوش نشستن من ومهدی برادر رسول منم بعد از جم وجور کردن بساط شام وچایی دیدم اونا گرم شعرو نقد وتحلیل وبر رسی اشعار هستند گفتم برم اب حوض رو خالی کنم که دیگه فرصت نمی کنم رفتم حوضی را که ماهی  ها ی  قرمز توش شناور بودن با صافی گرفتمشون وابش را خالی کردم  بعد از شستشو دوباره پرش کردم وای چقدر زیبا بود حوض ابی ماهی قرمز هوای بهاری وگفتگوی رسول وحسین  دیگه ساعت داشت نزدیک ۱۲ شب می شد   منزوی رفت کم کم درد زایمانم را حس می کردم خدای من  مادر همسرمم فوت کرده بود زنی نبود که شرایطمو بهش بگم خوب از رسول ام خجالت می کشیدم خودمم نمیدونستم چی می شه وچیکار باید بکنم دیگه خویشتن داریمو از دست دادم ورسول رو اروم که با برادرش مهدی تخته نرد بازی می کردن صدا زدم وگفتم من دردم شروع شده طفلک رسول سراسیمه شد  اون موقع تاکسیم  کم بود بخصوص شب ها که تو شهربانی کشیک بود وما هم کسی نبود وفرصتی نبود دنبال تاکسی بریم ایا باشه. نباشه. بنا بر این دوتایی با یک ساک که حاوی لباس نوزاد بود راهی بیمارستان شدیم  تنها دوبیمارستان تو  شهر  بود م رفتیم  شفیعیه  فردی به این نام اون جا را وقف کرده..هنوزم دایره  ... بمحض رسیدن گفتن این جا همه رفتن تعطیلات عید وکمکی از ما ساخته نیست  داشت دردم شدید تر می شد رسول حسابی اون جا سر وصدا راه انداخت که اگه اتفاقی برای همسرم وفرزندم بیفته این جا را بتعطیلی می کشونم بیهوده بود چون وقتو از دست می دادیم ناگزیر راهی بیمارستان شهناز شدیم خدای من اون جام یک مامای محلی بود  رسول حسابی داد وبیداد کرد نا چار شدن برن سراغ رییس بیمارستان دکتری بنام دکتر اویسی رسول گفت ادرس بدین برم خودم بیارمش که زندگی زن وبچه ام در خطره خداییش رسول داشت خودشو هلاک می کرد رفت وخدا شاهده بیچاره دکترو با عجله با لباس خونه اورده بود بیمارستان.. دکتر تا منو معاینه کرد گفت همین الان این باید بره اطاق زایمان ومنو منتقل کردن ودکتر سریع دست بکار شد وبا تزریق چند امپول وسرم خیلی راحت من اولین زایمانمو انجام دادم درست همین  ساعت ۳ نیمه شب ۱۳ فروردین ۴۷  چه نوزادی بسیار درشت وزیبا .دکتر تعجب کرده بود   نوزاد مثل بچه هفت ماهه می موند.. خلاصه کلی تعریف وتمجید واون خانم هایی که توی بخش زایمان بودن رفتن واز رسول چشم روشنی  ونعام گرفتن وتبریک گفتن ... ارزودانه من گل کرد وبهزادش نامیدیم این نامی بود که رسول خودش انتخواب کرد ومی گفت اسم این باید یک چهره تاریخی باشه وبودم استاد بهزاد نقاش بزرگ و نامور ایران وبهزاد را تفسیر می کرد می گغت به یعنی خوب زاد یعنی زاییده شده ونتیجه می گرفت خوب زاییده شده وجدیم می گفت. همون روز از بیمارستان مرخص شدم واومدم منزل مادرم شب گفت اقا رسول شما وبرادرتون برین اون یکی اطاق بخوابین رسول بی برو وبرگرد گفت نه خانم من هرگز این کارو نمی کنم نیومده منو از زنم جدا می کنین مادرم داشت شاخ در می اورد می گفت وای وای چه روزگاری شده ما چهل روز شوهرمونو نمی دیدیم اولین شب زایمان نمیره تنها بخوابه  زندگی ما کلا فرق می کرد با ادمهای معمولی رسول روشنفکر وعاشق  منم دوست نداشتم از رسول جدا بشم وبهزاد چه نوزاد اروم وبی سر وصدایی بود ورسولی که این بچه را در حد پرستش دوست داشت . از بابت این دوست داشتن زیاد در عذاب بودم  می خواست صداش دربیاد می گفت شیرش بده زود باش این بچه گرسنه شه خودشو هلاک می کرد ما زندگی جدیدی را شروع کردیم ... این بخش زیباترین بخش زندگیم بود داشتن یک فرزند بسیار زیبا وسالم که رسولم عاشقش بود   این روز بزرگ را به فرزند برومندم تبریک میگم که سرتاسر ایران براش جشن می گیرند دوستانی که از ناملایمات زندگیم متاثر شده بودین شادیم را با شما تقسیم می کنم همانگونه که شریک ناملایماتم  بودیم...............................

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نهم آبان 1388  |
 دلنوشته های یک زن روانی..عذرا مجیبی

  اعتياد همون چيزي كه همسرم كه شاعر ومتفكر وفرهيخته بود مثل همه يا شايد بيشتر شعرا الوده شد ومن ودو كودكم را به اميد خدا رها كرد وپر كشيد من تازه 25 سالم بود بچه هام 5 ساله و3 ساله بودن من ميتونم خيلي چيزا را بنويسم وچون كادر درمانيم بودم بيمارستان معتادينم چيزايي را ديدم كسي هرگز نشنيده ونديده ولي بگم اعتياد يك شاعر با معتاداي امروزي متفاوت وقابل مقايسه نيست ولي فرقي نداره هر نوعش چه با كلاس چه بي كلاس اخرش لطمه بزرگيه كه زن وفرزند اولين قربانيانشن ميدوني اولين باره من راجع به اين اعتياد همسرم نوشتم ولي باور نميكني هنوزم هرجا راجع به اعتياد مطلب مي خونم گريه مي كنم نميدونين چقدر سخته من در شكوفاترين دوران زندگيم وكودكانم در نيازمندترين گروه سني به محبت واغوش پدر از همه چي محروم شديم نازنين پست خوبي گذاشتي كاش بشه ازين سوختن ها پيشگيري كرد چون من خودم وبچه هام سوختيم همسرم خلاص شد ولي من هنوزم اون محروميت ها را يدك مي كشم این مطلبی بود که در یک پست راجع با اعتیاد گذاشته بودند ومنم چون این اتش زندگیم را وهمسرم رابه اتش کشید نتونستم بی تفاوت باشم ونظر مختصری درون زمینه دادم حیفم اومد برای عبرت هم که شده باشه راجع به این معضل بزرگ قرن بخصوص در کشورهای جهان سومی مخصوصا ایران از نظر شرایط جغرافیایی وواقع شدنش در مسیر کشت وحمل این مواد خانمانسوزواقع شده سکوت کنم . خدا کنه مسولین واقعا این درد رو جدی بگیرن اصلا کسی تا خودش توی این جهنم نباشه نبینه نمیتونه تصور کنه که اعتیاد چیه خود معتاد تموم شده اون به اخر خط رسیده ولی ایا کسی بعد از مرگ اون معتاد یک زندگی را که اسیب جدی وشدید دیده ازین جریان پیگیری کردن ببینن بکچا می کشه در سرنوشت بچه هاش زنش چه تاثیری میذاره بنظر من حتا پزشکان معالجشونم مثل همسران این خونواده ها ندونن چه اتفاقاتی درون اون خونه واون محیط پیش میاد که من بنا ندارم اینو بازش کنم من که خود خودم سوختم می سوزم خواهم سوخت هیچ کسی هم جز عاملین اصلی توزیع کننده این مواد درین قضیه مقصر نیستند ودولت هم در رده دوم قرار داره یا اگر دولت دلسوزی باشه شاید صد در صد مقصر باشه چون این مواد نباید این گونه سهل در اختیار باشه من هم با یک معتاد زیستم وبرای نتیجه گیری کامل بعدا در یک دوره ترک اعتیاد ۶ ماهه که خودمم کادر درمانیم شرکت کردم ونتیجه صفر بود از تعداد بیماران تحت پوشش اون مرکز که تخمین زده می شد ۱۰۰۰۰ هزار نفر باشه از بستری تا سر پایی با قرص وشربت  مخصوص بگفته اماری که خودمونم اون جا حضور داشتیم حتا یک مورد ترک اعتیاد نداشتیم پس اینم جوابگو نیست فقط پیش گیری از توزیع این مواد در سطح جامعه وایجاد مکان های تفریحی بسیار سالم  وایجاد شغل در جامعه وبالا بردن سطح اگاهی جون ها وخونواده ها ازین بلای بزرگ میشه  نمی  کنه ولی میفته وخونواده قربانیان اینا را لمس میکنن چون با هاش زندگی کرده ومی کنن به امید ان روزی که این مصیبت بزرگ واین افت  ریشه کن بشه تا بعد .........

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نهم آبان 1388  |
 دلنوشته های یک زن روانی...عذرا مجیبی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم.زندگی مثل قماره واز نوعی  هتش که همه می بازند برنده ای نداره  همیشه با خودم فکر میکنم  چرا من؟ خوب پس من نه کی مگه قراره همه مثل هم باشنبه سرنوشتم اعتقادی ندارم هرکسی خودش مسول باری است که بدوشش گرفته . گاهیم ادم بگردنش میافته وبقول شاملو از لذتی جان گرفته ام که از ان من نیست .یک زندگی را براش رقم می زنن  همین تونستم ازون حالتش بیام بیرون  همه چیزو ساختم با تلاش وعلاقه وعشق عشقی که حاصل دو رخوت بود وشایدم دو غفلت..  در اون سن وسالکه هنوز خودتو نشناختی انسانی را ناخواسته وارد این بی راهه می کنی ..زندگی یه بیراهه است هرکه بگم راه داره دروغ گفته  راهی نمیبینم همه جا بن بسته همه جا تاریکیه  چه گناهی کرده بودم  وارد این ناکجا اباد شدم زندگی کردن من مردن تدریجی بود ..هرچه جان کند دلم عمر حسابش کردم.. میگم هذیان می نویسم کسی باورش نمیشه..اونم مهم نیست.  خودمم نمیدونم برای کی وچی وچرا باید بنویسم مگه یه ادم کله پوکی مثل من چیزی یا حرفی برای گفتن داره  باشه از پراکنده نویسی خوشم میاد من اینم یک ره گم کرده گمراه  جز در بی راهه وویرانه ماوایی نداره ... دلم می خواد اواز می خوندم الان با یک دایره   تو کوچه ها یک نوازنده وخواننده دور گرد میشدم... هر انچه  دلم می خواست برای مردم ودلم می خوندم...... اخه  دلم خیلی غم داره غم های دیرینه  هرگز کسی را نیافتم باهاش حرف بزنم ....واونا رو دوست دارم فریاد بزنم وبا صدای خواننده های مختلف بخونمش خوندن زیباست ادم دلش خالی... وراه بغضش وا میشه خدایا چطوری میتونم فریاد بزنم من که هنوز زبانم بنده وپام زنجیره ودستام بسته است وبال وپر ندارم وصدام در گلوم حبسه...  قفس همه جا قفسه انسان اصلا تو قفسه.. نمیدونم  یک مرغم  بی لانه همیشه تنها ویکه.. بوتیماری در کنج خرابه وتمام...........................
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 دلنوشته های یک زن روانی.................عذرا مجیبی
 نه نویسنده ام نه می خوام شاهکار ادبی بنویسم  با کلمات راحتر وروانتر بازی میکنم  اولش تصمیم نداشتم همه قسمت های نوشته ام بهم پیوسته بشه مثل سریالهای بی محتوای تلویزیونی   ..  گویا چاره ای نیست حرف هایی که بر دل سنگینی می کنند را باید نوشت   یک خونواده ۴ نفره هستیم.... همسرم اموزگار من در یک فروشگاه پوشاک کار می کنم دو فرزند زیبایم پسر۴ ساله دخترم۲سال وچند ماهه توی دوتا اطاق اجاره ای  تو خیابون انبار نفت نزدیکیای راه اهن زندگی میکنیم خونه مثل خونه قمر خانمه ده  تاخونواده ساکنن  خونه فاقد  هر نوع رفاهه وکاملا کلنگی مهم نیست مهم اینه که ما دوتا با عشق شروع کردیم دوتا فرزندم زندگیمونو تلطیف کردند وشیرین  ساعت های کاریمونو شیفتی تنظیم کردیم  یکیمون پیش بچه ها باشیم  متاسفانه شوهرم گاهی در می رفت ودرغیاب من سری به میخانه وخمارخانه می زد همسایه نازنینی داشتم قبلا هم اشاره کردم هوای بچه هامو داشت وضع مالیمون تعریفی نداشت گاهی کمکی از سوی برادرم می شد چشمگیر نبود درامد ماهانه دونفرمون ماهی ۸۰۰ تومان می شد  اجاره خونه ام داشتیم این جا دیگه  ناگزیرم واقعیت ها را عریان بنویسم اعتیاد این بلای خانمانسوز نه بشکل امروزیش مفتضح بلکه توی محافل روشنفکری اون زمون داشت بیداد می کرد تا این جاشم ما همه چیزمونو فروخته بودیم و زندگی خیلی مختصری داشتیم دیگه کارم ساعتش طولانی بود با گرفتاری همسرم بدردم نمی خورد باید یک فکر اساسی می کردم خدایا می خوام داد بزنم من اون موقع ۲۴ سالم بود یا ۲۳ چیکار باید می کردم دیگه تقریبا توی این شهر تنها شده بودم تنها تکیه گاه وعشقم گرفتار خودش شده بود من با بچه ها بدون حمایت از ناحیه کسی .. بستگانم  شهرستان  بودن وهمسرم طفلک عزیزانشو از دست داده بود واین دل سوخته گی ودوی که از اشعارش بلند میشه حاصل همون نا بسامانیهای خونوادگی  واجتماعیست... بدبختانه یا خوشبختانه عشق  بسو ی سردی و فراموشی می رود  انصافا اینو نمی تونم بگم  رسول عاشق بودعاشق  بچه ها وهدفش وزنش  وانسانها اون گرفتار شده بود  ..... مبارزات سیاسی را دوست داشت وفعال بود با ولع شعر میگفت ومیخوند وتو شب های شعر فرهنگسر ای جنوب شهر.. با دوستان شاعرش اکثراتا دیر وقت بیرون از خونه .. بچه ها رو می خوابوندم نه تلفنی بود نه کسی فقط اشک می ریختنم ویا کمی مطالعه می کردم البته چون خیلی جوان بودم   نمیدونستم چه سرنوشتی  رو اعتیاد در زندگی انسان  رقم   می  زنه .... نمی خوام غم نامه بنویسم ولی برای باز کردن این غده سرطانی ناچارم چرکشو بیرون بریزم وبه مسولینی که مثل نقل ونبات انواع فراورده های مخدر را که در همسایگیمون تولید میشه صرفا برای جونای ایرانی بسته بندی می کنن این ماده اتش زا چیزی نیست که با یک دوجین پلیس وچهارتا مقاله ودوتا امار غیر واقعی علاج بشه من هنوزم اسیب های مخدر در جانم زبانه میکشه  در سلامت روح وروان خودم وبچه هام تاثیر منفی گذاشته. از ۲۶ سالگی   زیر بار مسولیت وبچه داری کمرم بشکنه  و تک و  تنها این راه پر مخاطره وپیجها و گردنه های پر فراز ونشیبو   برم وخانواده ونزدیکانم  ازین مواد خانمانسوز   اسیب جدی دیدند نمی تونم ادامه بدم ناراحت وغمگین نشید از خوندنش .نوشتم که هذیان دله................. اینها   را مردم باورشون نمیشه.... فکر میکنن هذیانه..   اصلا زندگی هذیانه من چی میدونم تازه شروع تراژدیه......مگه این نوشته ها خوندنیه یک مشت هذیانه؟ دارم خفه میشم.................عشقی که مادرم  برایگان در وجودم نهادینه کرده برای . درمان زخمهایم کافیست.؟...........................................
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 دلنوشته های یک زن روانی..عذرا مجیبی
متاسفانه انسان همیشه غمش بیشتر از شادیشه بخصوص بعضی ها وباز گو کردن این غصه ها وسر خوردگی های زندگی ومشکلاتش  هم برای خو اننده نمیتونه خیلی  دل نشین باشه هم برای اونی که می نویسه  نمی خواد با غم ها وناراحتی های زندگیش غمی مضاعف بر دیگران  منتقل کنه ولی گریزی نیست انسان است وهزاران معضلات بر میگردم به ادامه اون هذیان های بخش قبل ساعت کاریم چون طولانی بود کارم رو عوض کرد م ورفتم تو قسمت بهداشت ودرمان در یک بیمارستان  این کارم  مشکلات خاص خودشو داشت راضی بود م وبیمارستان امکاناتی داشت که تا حدی تو زندگیم تاثیر مثبت داشت طی یک دوره  علمی اموزشی فشرده پرستاری ما که تعدادمون ۱۷ نفر بود قبول واستخدام رسمی شدیم وتا حدی    بهتر از شغل قبلی  ام بود من بیشتر شب کاری گرفتم  ساعاتی که بچه ها خوابن  بیرون باشم وروزا پیششون خوشبختانه هرماه ۱۵ تا کشیک داشتم واین بمن فرصت میداد که بیشتر در کنار خانواده باشم .گاهیم دخترمو با خودم می بردم محل کارم کمی اسوده تر میشدم  پسرم   ۲ سال بزرگتر بودوبا پدرش ارتباطش عالی بود  روزها وشب ها می گذشت وماهم هی مشکلاتمون بیشتر وعلاج ناپذیر تر ترجیح میدم این بخش از زندگیمو خیلی خلاصه بنویسم تا بیشتر روی مسایل بعدی تمرکز کنم واما بد نیست کمیم به نیمه پر لیوان اشاره کنم واونم روش زندگیم بود که تقریبا با همه اطرافیانم فرق داشت همسر شاعر با احساس وفرهیخته که واقعا عشقش نسبت به من وبچه هام اسمانی بود وبی حد وبرنامه های شب های شعر ومناظرات که کماکان ادامه داشت  از کالاهای فرهنگی که همیشه در سبد خونوارمون بود کتابخونه با شکوه  وبی نظیر  چندین روزنامه هفته نامه  ماهنامه شعری ادبی فلسفی تاریخی وهنری ودرکنار اون ها دیدن اکثر فیلم های خوب سینماهای معتبر وروشنفکری تهران وتاتر وهرنوع انجمن شعری ادبی گرچه من تقریبا محدود شده بودم ولی اونایی که در دسترسم بود بی بهره نبودم  بچه ها هم کم کم بزرگ می شدن دخترم ۳ ساله پسرم ۵ ساله دیگه ازون تنهایی در اومده بودم بچه ها دوستان کوچولویم بودند که منو امیدوار به ادامه راه دشوارم می کردن در هر حال همسرم مشکل پیدا کرد وبا بستری شدن تو چند بیمارستان نتونستن اونو کمکش کنن  خودشم همکاری نکرد ومتاسفانه می خوام دیگه خیلی طولانیش نکنم روزی که من عصر بیمارستان بودم وپسرو وهمسرم خونه بودن   خانم صاحبخونه مون زنگ زد که حال همسرتون خوب نیست من خودمو به منزل رسوندم وفوری ایشونو به بیمارستان منتقل کردیم دوشب بودن ولی متاسفانه دیگه کار از کار گذشته بود وهمسرم در سال ۵۳ که بچه هام بترتیب ۵ سال ونیم وسه سال ونیم  بودن در بهترین دورانی که باید تازه زندگیمو شروع میکردم...  با کوله باری غم واندوه ومشکلات تنها  موندم  یاد ونامش گرامی روحش شاد متاسفم که همه تلخ بود ومن دیگه یارای نوشتنم نیست تا بعد............................... یاد داری که شبی باده نابم دادی؟ هم از ان باده فزودست بشیدائی من................ 

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 دلنوشته های یک زن روانی...عذرا مجیبی
از سال ۴۸  بطور جدی زندگی ما در تهران شروع شد واین بسیار برام دشوار بود  با این بچه ها وبا این درگیری های زندگی یک تنه توی این شهر بی در وپیکر چه کنم مدتی رو توخونه موندم ولی مشکلات مالی پیش روم بمن اجازه اینو نمیداد بی تفاوت باشم پس برخاستم وسراغ روزنامه ها رفتم جهت کاریابی طبق معمول کارها همیشه بر وفق مراد نیست بر حسب نیاز است لذا من رفتم توی یک فروشگاه پوشاک استخدام شدم که هنوزم اون مکان گرچه دیگه فعال نیست ولی در لاله زار نو وکوچه برلن اون موقع  برام خاطره انگیزه گرچه بندرت اونجاها سر بزنم ...ووو شرایط کاریم از ۹ صبح تا ۱ ظهر واز ۴ عصر تا ۸ شب بود مدیر خوبی داشت خدا خفظش کنه هرجاست ایشون اصفهانی بودن وبسیار جدی تو کار تا حدیم به حقوق پرسنل پایبند بودند ومن ماهی ۴۵۰ تومان حقوق می گرفتم حقوق همسرمم در همین حدود بود عصر همسرم با بچه ها میومد دنبالم یادش بخیر اون زیبایی پارک شهر که خیلی خاطرات تلخ وشیرین دارم ازون پارک وپاتوق همه نوع قشری بود ومحیطش ناسالم نبود چون امروز درختان کهنسال با حال وهوایی  شاعرانه اون جا همیشه عدسی وخوراک لوبیا وچای دارچین برقرار بود وخداییش تمیز وبهداشتی یک چیزی می خوردیم ومی رفتیم خونه واما فضای خونه رو بگم که بی نظیر بود یک خونه کاملا قدیمی وسنتی زیبا ولی مخروبه عین خونه قمر خانم ده تا اطاق داشت از هر اطاقش یک بیوگرافی میشه تهیه کرد که حال وهوای بابا گوریو بالزاک رو داشته باشه عین اون پانسیون با اون مدیر ش که حکایت ها داشت وبزیبایی رمان صد چندان میفزود شخصیت اون بانو...نزدیک اطاق ما یک زن وشوهر بودن همدانی ودوتا بچه داشتند... زندگی ما با دیگر ساکنان اون خونه   متفاوت بود.. شوهرم شاعر وتحصیل کرده وبا حشرونشری که ایشون در محافل ادبی داشتند وامد وشدی که توی اون کلبه درویشی  میشد بیشتر رویایی ورمانتیکش می کرد خیلی از دوستانی که دستی در ادبیات وشعر داشتند به منزل ما  میومدند..چه زیبا بود اون روزهایی که انسان ها  از ته دل ودرونی  وساده وبی تکلف  بدیدار هم میرفتن  میومدن واز دل حرف میزدن.. نه چون امروز که امد وشدی نیست   اگرم  هست .صدای دلخراش موبایل با اون جوک های بی مزه ومضحک  تهوع اوره یا صدای بلند تلویزیون وماهواره با چرندیات وسریالهای حال بهم زن.......... وحرفی  برای گفتن نیست...یک مشت بیمارانی که هنوزم منتظر معجزه اند ....یاد اون روزا بخیر که پذیرایی یک چایی بود وتنها دل واحساس وانسانیت عشق وعاطفه  وبی پیرایه گی  حرف اول را میزد. نه این تکنولوژی که جز بیهودگیاش چیزی بهمون نرسیده  همه چیزمان را ازمون گرفته .......حتا ازادی ونفس کشیدن واندیشیدن وخانواده  را............... 
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 دلنوشته های یک زن روانی...عذرا مجیبی
اشنایی با رسول  پاییز ۴۵ ونامزدی .ازدواج  فروردین ۴۶ وتولد اولین فرزند فروردین ۴۷  اول بهمن ۴۸ صاحب فرزند دومم شدم که دختری زیباست   حال دیگه من ورسول خو  نه کوچکی داشتیم با دو کودک زیبا وغمهای بزرگی که وجود داشت وهی بزرگتر میشد  سال  ۴۸ تغییرات اساسی تو زندگی ما به وجود اومد بطوریکه همسرمو بخاطر فعالیت های سیاسیش در اثر یک سخنرانی از دبیرستان به یک دبستان دور افتاده تبعید کردند و رسول که گرفتاری های دیگری نیز داشت که قبلا اشاره کردم تقریبا جو ومحیط بسته شهر زنجان  را که قفسی  دربسته وتنگ بود نتونست تحمل کنه  ودورنمایی نداشت وبا تنگ نظریای ادمایی که فقط نوک بینی اشونو میبینن نمیشد دیگه توی اون شهر زندگی کرد  تقاضای انتقال دادند به تهران وسریعا موافقت شد ودر ضمن تحصیل وداننشگاهم رها کردند ومن   درسن بیست ویک سالگی با داشتن دختر ی ۷ ماهه وپسری ۲ ساله با کوله باری غم ودوکودک زیبا ومعصوم  ورسول که معلم بود ود رمنطقه ۱۳ تهران دریک دبستان دوباره شروع به تدریس کرد  ودامنه فعالیت مطبوعاتی وانجمن های شعری وشب هایی که با حسین منزوی ودیگر شعرایی که نیازی به ذکر نامشان نیست توی همون کافه نادری مرکز ثقل اندیشمندان ایران پاتوق کرده بودن وبیشتر اشعارشون بعد از اون نوعی گلایه ورنجش خاطری بود که از زنجان داشت نه در بین مردم بلکه دربین متحجرینی که همیشه چون دیوار تاریک جلو رشد ونمو  سبزه ها .  وشکوفایی  گلها  را می گیرند ...وتا اونها  رابه خار وخاشاک تبدیل نکنن دست بردار نیستن این بخش از زندگیمون فراز ونشیب های فراوانی داره که خواهم نوشت.... رسول دوتا اطاق اجاره کرد با یکی از دوستان زنجانی که ایشون شرکت نفت کار می کردن طبقه پایینش ما مستقر شدیم  وتازه تنهاییای من منی که جز خونه ومدرسه جایی را نمی شناختم شروع شد ونگرانیهای دوری از خونواده غربت ودوکودکی زبانمو بلد نبودن ودلاشون خیلی کوچیک  بود هنوز کامل حرف نمیزد.....   کمی با هم حرف بزنیم..... مستاجری وخونه بدوشی وشب زنده داری های رسول خارج از منزل با دوستان درمناظرات شبانه وبحث وچپ بازی های رایج همیشه گی بخصوص اون موقع که حال وهوای خودش رو داشت گرچه من خیلی اون دنیای مبارزاتی وگفتمان وبحث های تند رو دوست داشتم ولی دیگه با دوکودک قد ونیم قد هرگز نتونستم تو محافل ادبی هنری وشعری حضور پیدا کنم....
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 دلنوشته های یک زن روانی...عذرا مجیبی
  شب شعر ی که در استان زنجان  سال  ۱۳۴۷ برگزار شد بترتیب شاعر شوریده وتوانمند زنده یاد منوچهر اتشی.. زنده یاد عمران صلاحی طنز پرداز بزرگ معاصر..  زنده یاد حسین منزوی عارف وغزل سرای بزرگ زنجانی ... زنده یاد رسول مقصودی شاعر وغزل سرای زنجانی گرداننده ومحور اصلی اون شب های شعر  برگزار گننده مراسم  انجمن شعر استان..امفی تاتر دبیرستان امیر کبیر که رسول یکی از اساتید اون دبیرستان..  سالن  مملو بود از مدعوین فرهیخته استان.. من به صراحت می تونم بگم انچنان شب شعری باشکوه در استان زنجان نه بر گزار شده نه شاید بشه فکر کنین ۴ شاعر وعارف چه غوغایی بر پا کردن خدا می دونه تا دیر وقت هیچ کس تکون نمی خوردنوبتی شعر خوندن  ونقد کردن وتشویق وکف زدن های ممتد حاضرین شوروحالی ایجاد شده بود که مسولین ترسیدن وبه رسول که یک شعر سیاسی خوند تذکر دادن... شعرو  عکسی که اون شب گرفته شده    در بخشهای بعدی از دست خط ها وتصاویر استفاده خواهم کرد... دیگه اون جا رسول با اعتماد به نفس کامل از شعرش ونظریه اش دفاع کردویک چیز جالب که فراموشش کردم حضورم در کنار رسول بود که توجه همگان را بر انگیخته بود وشعریم که خوند یک غزل عاشقانه برای من سروده بود ودو شعر سیاسی ولی کل اشعاری که اونشب خونده شد وبرنامه هاش متاسفانه من نه نواری ونه از عکس های متنوعش ندارم جز دوسه عکس با عمران ومنوچهر اتشی ورسول که سه تایی انداختن ودر وب لاگ ۳۶۰ در اولین پست هام عکس ها وجود دارن  شب بسیار زیبا وعارفانه ای  بود چه زیبا بود اون شب شعر درکنار رسول  دیگه اون شب ها کمتر برام پیش اومد وتکرار نشد..........................
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 دلنوشته های یک زن روانی ..عذرا مجیبی
بازم جمعه است ودلم چون همیشه گرفته واسمان دلم بازم بارانی است .. ساعت ۲ ظهره هنوز زنگ تلفنم به صدا در نیومده  کسی ازین فراموش شده خبری نگرفته یاد اون اهنگ میفتم داره از ابر سیا خون می چکه..جمعه ها خون جای بارون می چکه.جمعه همیشه دلگیره بخصوص تهران جمعه خیلی سنگینه ومن بعد از اینهمه مدت هنوزم نوعی غربت وبیگانگی حس میکنم تو اپارتمانت بمیری کسی نمی فهمه جالبه که یاد شعری از زنده یاد شهریار افتادم بورودا بیر شیر داردا غالیپ باغریر..مروت سیز انسان لاری چاغریر .... غربت تلخ اون مرد بزرگ شعر وادب پارسی را عمیق تنفس میکنم  غربت انسانی نه مسافت وبعد.که بیگانگیها  ادمو خرد می کنه یادش گرامی نامش بزرگ.... بگذریم....اینهم گذراست.خوبیش به همینه  که میگذره.اگر موندگار بود انسان.........................................؟؟؟؟؟ 
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 دلنوشته های یک زن روانی...عذرا مجیبی
این بخش صرفا اختصاص داره به حضور دو شاعر ویک طنز پرداز   فرهیخته وادیب ..تو شهر زنجان وبرگزاری شب های شعر وپرسش وپاسخ .میزبان اگر اشتباه نکنم زنده یاد استاد حسین منزوی ..متاسفانه هیچ نت برداری یا نواری ازون مراسم دست من نرسید.برخی از سایت های اساتیدم گشتم ولی هیچ نیافتم شاید استاد وحیدی درین زمینه اطلاعات ارزشمندی داشته باشند یا  فرهیختگان دیگر که درون مراسم حضور داشتند انچه بنده بنگارش در میارم.صرفا مشاهداتمه ... سالن اجتماعات. امفی تاتر دبیرستان امیرکبیر  رسولم  دبیر اون دبیرستان بود مدعوین  تعدادی  از  اموزگاران وفرهیختگان استان ...سکونت مهمانان  گرانقدر  و همراها نشون  منز ل یکی  از  بستگان منزوی واما نقش من بعنوان همسر رسول همون تنهایی وبچه داری در خونه... دو روز اول که خصوصی بود وخاصان حضور داشتند من تنها بودم .روزبعد ش پسرم رو زدم زیر بغلم رفتم خونه منزوی پدر وسراغ رسول رو گرفتم خانمش گفت خونه خواهرم اینا هستن تو هم برو منم از خدا خواسته رفتم وچه زیبا بود اون شب در خونه پسر خاله حسین حضور بزرگانی چون منوچهر  اتشی  عمران صلاحی  محمد منزوی  حسین منزوی  رسول  وخیلیای دیگه که من حضور ذهن ندارم رسول از دیدنم خوشحال شد وپسرم رو اتشی وصلاحی در اغوش گرفتند   زیبا ودوست داشتنی  بود چون رسول.. هوش از سر همه پرید یا عقل از سرشون ...خداییش من بچه هام زیبان چون همسرم وبی نظیرن ..وخدرا شکر میکنم که به من همه چیزو یک جا داده ولی اگر اون تلخیم نبود تو زندگیم ... خلاصه چه شبی بود وچه فرخنده شبی البته بهشون حق دادم به من نگن چون در اطاق های دربسته وپرسروصدا ودود وحشتناک دهها سیگاری که روشن خاموش می شد جای خانو اده  نبود.. ولی من رفتم وهنوزم اون شب برام رویایی است....  برگشتنی رسولم   با من اومد خونه تا فردا که شب شعر داشتن..... .........................
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 دلنوشته های یک زن روانی...عذرا مجیبی
تا این جاشم همون جوری پراکنده واشفته نوشتم .کلا ادم شسته رفته ای نیستم نمیشه منو در قالبی گذاشت ورنگ ولعاب زد وزندونی متن وحاشیه ولغات وقالب های از پیش ساخته کردوبمصداق این شعر.....خشت اول چون نهد معمار کج ...تا ثریا می رود دیوار کج ... منم ازون اولش خمیره ام همینه ونمیشه کاریش کرد. خوب بریم سر اصل مطلب  گفتم  صاحب فرزندی شدم  واون یک سالش بود وما هنوزم همون برنامه هامونو داشتیم .. شعرخوانی ومجالس و محافل دوستانه که بحث  ومجادله وتفسیر وتعبیر ومناظرات تند وتیز واتشین اوضاع سیاسیم نا جور   بود.. ورسول تو دانشگاه تبریز  درس میخوند  اون شهرم همیشه ابستن حوادثه.. وچپ گراها تو همه جا بحث وبخشنامه وشب نامه پخش می کردن لذا خونه ما هم سر این نوع مطالب جر وبحث می شد وگاهی بقدری تند و    عصبی   می شدن که نوشته هاشونو پاره می کردن  وداد می زدن    منم با پسرم توی اطاق دیگه به کارهای روزمره می رسیدم وگاهیم که شام می موندن پس از خوردن شام وخوابیدن پسرم سر کرسی می نشستیم وبه شعر خوانی  مناظرات گوش میدادم گرچه هیچ چیزی از قیل وقال واختلافات گفتکوهاشون  وفلسفه شون حالیم نشد... بیشتر اوقات نمایشنامه های شادروان ساعدی را نوبتی می خوندیم ونقدمی کردن وانقدر زیبا وهیجان انگیز بو..  گاهیم صحنه ارایی می کردن ومثلاچوب بدست های ورزیل رو یک شب خودشون چند نفره اجرا کردند.. وچه زیبا بوداونشب ها ...  اون خونه کوچیک ما همه دور کرسی می نشستیم واز هر دری سخن می راندیم....................................
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 دلنوشته های یک زن روانی..عذرا مجیبی
با توجه به مشکلاتی که برامون پیش اومد ولی اون باعث نشد که ما از دوست داشتن وعشق وشورحال شاعرا  نه  وشب های شعر وگرد هم ایی های هفتگی در منزل ما یا دوستان محروم بشیم به یک مطلب زیبا اشاره می کنم که عارفانه ورمانتیکه ...رسول پیش کسوت بود تو شعر نو وکلا کهن نیمائی.چهار پاره.دوبیتی یادمه حسین اولین غزل هاشو میاورد با رسول باز بینی می کردن از همون اولین اشعاری که ازش خوندیم ورسول وبرادرم در جریانش بودن برادرم  گفت حسین یک شاعر توانا وبزرگی میشه اون با کلمات خوب بازی می کنه وغزل هاش خیلی عمیق وزیباست تا این که یک شب رسول اومد خونه وگفت عذرا فردا دعوت داریم خونه اقای منزوی همه اموزگاران می خوان بیان   فامیلاشونم همه هستند.. اولین شعر حسین رو می خوان امروز پنجشنبه از رادیو سراسری با صدای خودش پخش کنن خدای من چه روز زیبایی بود اکثر اونایی که اونروز بودن بخصوص ا ز بستگان منزوی ورسول الان نیستند... وجالب این که خانم منزوی گفته بود برای مهمونای حسین می خوام کوفته تبریزی درست کنم  وبپزم یک خونه زیبا داشتن  که بزرگ بود ودرختان زیادی داشت وهمون جا زیر اون درختا سفره پهن شد واولین شعر حسینو از رادیو شنیدیم متاسفانه الان حضور ذهن ندارم کدوم شعرش بود همه  بستگان ودوستان خانم منزوی رسول ومن  از شوق اشک می ریختیم منم خیلی جوان بودم ۱۸ ساله بودم یا ۱۹   زار زار می گریستم خدا بیامرز منزوی  پدر   .به رسول می گفت  حسین شاگرد تو هستش . واقعا هم حسین تو کلاس رسول  بود اگر چیزی از قلم بیفته  ویا جابجا بشه متاسفم  فقط تو ذهنمه نه نواری نه یاد داشتی صرفا از حافظه ام کمک میگیرم وتایپ میکنم حسین تو کلاس رسول محصلش بود  رسول ۶ سال از حسین بزرگتر بود اون روز چقدر به ما خوش گذشت خدا میدونه شروع کردیم به خوردن ناهار با صدای سحر امیز حسین وگوینده شاید اذر   پژوهش بود یا فخری نیکزاد یادشون بخیر وما لذت بردیم ازون ناهار ومحفل روشنفکری وشعرخوانی با حضور شوریدگان وفرهیختگان زنجان یادشان گرامی چه زیبا بود اون روز رسول ومنزوی پدر ودیگر اساتید دبستان هنر وخانواده محترم استاد منزوی  روحشان شاد ونامشان پر اوازه  وباز ماندگان طول عمر وشکوفائی...  بعد از صرف ناهار شروع کردن به بازی های دسته جمعی پاسور  ودبرنا وتفریحات سالم بگو بخنداز عمران صلاحی خدا بیامرز کلی طنز خوندن که هم خنده دار وهم گزنده وتلخ بود چون عمران وحسین توی جوادیه با عموی حسین که اونم شاعر بود زندگی می کردند نه همیشه که اکثرا با هم بودن عمران تو نوشته هاشم  کلی یاد کرده ازون روزا در هر حال اون روزم روزی بود که دیگه تکرار نشد..............................ان روزها رفتند 
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 دلنوشته های یک زن روانی...عذرا مجیبی
چه نهالی که نشاندم من وبی بر گردید....نمی خواستم شیرینی های عاشقانه ام را با تلخی های زندگی بیامیزم ولی چون دوست دارم همه چیز رو برای خودم صادقانه بنویسم واین درد بزرگیه نمی تونستم تو حاشیه قرارش بدم . تمام زندگیم از همون اولین روزهای ازدواجم با این ماده نفرت انگیز واتش سوز به تلخی گرایید لذا همه چیزو همون جور که هست می گم  سهم من این است میگن همه چی باهم نمیشه راست میگن ولی نمیگن یک چیز ممکنه همه  چیزو نابود کنه خدای من  مخفی استفاده می کرد... بعداز اون حادثه تلخ عریان شد اولش هرکه به ما می گفت ما مخفیش می کردیم ولی دیگه نمیشد دروغ گفت ونادیده گرفت  پسرم بود ومن وتنهایی وشب بیداری ونگرانی وترس خدایا رسول کجاست ؟چه بلایی سرش اومده؟ از اونطرفم من از یک خونواده پرجمعیت اومدم خونه شوهرم. هرگز شبی تنها نبوده ام از ۲۰ سالگی من تنها ئیم شروع شد... وبازم من  حامله شدم خدای من پسرم یک سالش نشد  ه     بااین بحران با این اوضاع واحوال به هر حال .. اخر شبا که رسول خونه می اومد ومن طبق معمول بیدار بودم با یک شعر زیبا همه اون تلخیا وتنهایئام از یادم می رفت........................زندگی کردن من مردن تدریجی بود.............هرچه جان کند دلم عمر حسابش کردم............. 
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 دلنوشته های یک زن روانی..عذرا مجیبی
با تولد اولین بچه مون کلی تغییرات تو رندگیمون ایجادشده بود ما شده بودیم ۴ نفر  بر ادر رسول هم پیش ما بود  ایشون دانشجو بودن وبا رسول در دانشگاه تبریز درس می خوندن رسول  متاهل وشاغل بود هفته ای دو روز کلاس داشت . برادرشون خوابگاه داشت وهر دوهفته میومد خونه واما از کسانی که من پر رنگ تر می نویسم  این افراد نقش حیاتی تو زندگی ما داشتندایشون که اسمش مهدی بود جزو نوابغین استان زنجان بود دوران دبیرستان تسلط کامل به ادبیات وزبان انگلیسی داشت طوریکه زنجان که دو تا هتل بیشتر نداشت .میرفتن هتل سپید وبا تورسیت ها گپ میزد وترجمه میکرد.وگاها میاوردشون خونه.یک زن وشوهر امریکائی  بخونه مون دعوت کرده بود اسمش بیلیز بود با همسرش .. تو ذهنم نیست اسمشون چی بود .خیلی خوب فارسی حرف میزدن.با من خانمه خیلی زود صمیمی شد واز دسته گلی که روی میز بود خوشش اومد ومن تقدیمش کردم..  جوان بسیار با شخصیت خوش تیپ باسواد وجنتلمنی بود  متاسفانه ایشون دچار بیماری افسردگی. وبعد شیزوفرینی شدید شدن بطوریکه یک روز من ورسول شب بود هنوز بیداربودیم پسرم که ۷ ماهش بود خواب بود دیدیم زنگ در بصدا در اومد وقتی در را گشودیم دیدیم مهدی با گریه بسیار شدید خودشو انداخت بغل رسول وهای های گریست ورسول وقتی حالات اونو دید با توجه به این که دیوانه وار او را دوست داشت بدون توجه به این که من تنهام سریع گفت باید بریم تهران وایشونو یک روان پزشک ببینن اونایی که مهدی رو می شناختن میدونن من از یک نخبه دارم حرف می زنم واین دو برادر شبانه بتهران رفتن وایشونو در بیمارستان چهرازی بستری کرده بودن ودکترش ۲۰ جلسه براش شوک الکتریکی تجویز کرده بود که باید بستری وتحت نظر  می شد  وهمین شروع یک بحران بسیار جدی در زندگی من ورسول شد اون هرچه دارو می گرفت حالش بهتر نمی شد دیگه کم کم دانشگاه نمی رفت وبیشتر تو  خونه پیش من بودوهمین باعث  ترک تحصیلی و  رها کردن دانشگاه هر دوشد مهدی معصوم وزیبا هرگز به ما چیزی نگفت ایا کسی را دوست داشته ایا عاشق بوده ولی مشکل اساسیش بعداز فوت مادر ویک سری مشکلاتی بود که برای رسول پیش اومده بود که بعدا مفصل خواهم نوشت ومهدی را این مشکل از پا انداخت داروهای اعصاب با دوز بسیار بالا دکتر بهش داده بود واون این داروها را مصرف می کرد شب تا دیر وقت بیدار بود بعدش می خوابید تا ظهر رسول میومد بیدارش می کرد یک شب همین جوری نشسته بودیم دیدیم مهدی اومد تا رسید پسرمو بغل کرد من کرسی گذاشته بودم وهر سه تا مون با بچه ام سر کرسی می خوابیدیم نه من که کرسی در تمام خونه ها بود چون وسیله دیگر گرما زایی نداشتیم وسر همون کرسی یکی دودست  رسول ومهدی ومن تخته نرد بازی کردیم شام خوردیم شب نشینی کردیم اخرشب ایشون گفتن من می خوام برم توی زیر زمین بخوابم چون خوابم نمیاد میخوام مطالعه کنم خوب جاشو اون جا انداختیم وبا یک چراغ علاالدین اون جا را گرم کردیم ایشون رفتن توی اون اتاق که خیلی جای دنج وتا حدی زمستونا گرم می شد ومن ورسولم خوابیدیم طبق معمول که دیر از خواب بیدار می شد منم اروم کارامو انجام می دادم که بیدارش نکنم رسول ظهر از مدرسه اومد اون موقع رسول در بهترین دبیرستان زنجان امیرکبیر دبیر ادبیات بود تا درو باز کرد از من پرسید عذرا مهدی خوابه گفتم من که تا خودشون نیان تو اطاقشون نمیرم نه هنوز نیومدن رسول سرا سیمه گفت عذرا نکنه مهدی مرده باشه من گفتم این چه حرفیه تو می زنی ورسول هراسان به    سمت اطاقش دوید وهرچه در زد او در را باز نکرد وقتی شیشه در را شکوند با جسم درهم تنیده او مواجه شدیم بله او داروهای اعصابشو یک جا خورده بود ودر خواب عمیق پرواز کرده بود من بی هوش شدم رسول داد زد ومن نفهمیدم چی شد یک باره دیدم که منو که خیس عرق بودم ویک سطل اب تو صورتم پاشیده بودند به خود امدم وهمین یک زنگ خطری بود تو زندگیمون همه خونواده من شوکه شده بودن   چونکه مهدی با برادرام دوستی عمیق داشت وهم کلاسی بودن واز همه مهمتر مهدی نازنین تر از رسول هم بود ولی رفت ....... زندگی یک تراژدی است واین دومین نفر بود از عزیزان همسرم که در مدت خیلی کوتاه یک سال ونیم از دست داد  ومن تازه ۱۹ سال ۳ ماهم بود هنوز ۲۰ سالمم نشده بود که زندگی چهره زشت مرگ را در ابعاد گسترده وتلخ بمن نشون می داد دیگر رسول تنها شده بود دیگه نه حضور من نه فرزندم نتونست از زخمی که اون خورده بودوعمیق بود یک رسول دیگه بسازه البته قبل از فوت مهدی رسول مشکل بزرگتری داشت که همه شعرای ما اون مشکل رو داشتن وجالبه که اون جزو پرستیژ شعرا محسوب می شد وروشنفکران نه همه ولی خیلیاشون وهمین باعث درماندگی مهدی شد یگانه برادرش که تکیه گاهش بود ومایه مباهاتش دچار اعتیاد شده بود حال من موندم وعشق سوزان وفززند خرد سالم با کوله باری اندوه غم وبحران....می دونستم بخوام دنبالش رو ادامه بدم خیلی زود اون عشق وزندگی عاشقانه ام  تبدیل به یک معضل خواهد شد هر که بخونه متوجه میشه بعضی زندگیای عاشقانه وشیرین چه زود وووووو؟اه بغضی راه گلویم را سخت میفشارد سخت..................... 
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 دلنوشته های یک زن روانی...عذرا مجیبی

پيشگويي

 بیست سي روز ديگر

 من پدر خواهم شد

 و سپس كيف پدر بودن در رگهايم جاري خواهد شد

 و بخود خواهم باليد ك در خلقت انساني سهمي دارم

 كه برانگيخته ام قلبي را به تپيدن در كالبدي

 آنچنان قلبي كه پس از چندين سال «دوست خواهد داشت»

مادرش او را با شوق فراوان، لالائي خواهد گفت

 و سپس جامۀ دامادي يا تازه عروسي را ـ آرزومندانه

 در خيال خود بر قامت فرزند برومندش خواهد پوشاند

و اگر آبله و مخملك و حصبه و ديگر نعمت هاًً

که برای کودک ایرانی ارزانی است

 داغ او را به دل ما ننهند؛

 روزگاري به دبستان خواهد رفت

 و به او خواهند آموخت كه     از گهواره تا كور

 غير تحصيل ، پي كاري ديگر نرود!

 و خدا را نيز ز خاطر نبرد، چون به هر حال و به هر لحظه ، خدا،

 زاغ سياهش را ، چوب خواهد زد!

 و دگر خواهد آموخت

 كه لذيذ است ـ فقط ـ نان و پنير

 و دگر «بابا» نيز ندارد و نخواهد داشت، نه دندان و

 نه نان!

و ازين خزعبلاتً

 كه براي د ه پشتش كافي ست، تا بگويند كه دانشمند است!

 ولي كودك من

 ظاهراً كودن خواهد بود

 و در اثناي دُر افشاني معلوم معلم

 روي ميز تحرير ،

 يادگاري  خواهد كَند!

 ساختمان مدرسه را شايد

 مشتري خواهد شد؛ و به دل خواهد گفت

 «كاشكي اينجا خانۀ ما مي بود!»

 مستراح مدرسه را هم به چرندياتي چند

 مزيّن خواهد كردً

 بچه هائي كه پدرشان نه چو «من» بي چيزند،

 در كنارش خواهند نشست،

 و  در ايام بدهكاري من

 بي رحم ترينِ آنها،

 به لباس كهنه و فرسودۀ او خواهد خنديد.و پس از چندين سال

 من دگرباره بخود خواهم باليد

 راستي كه مرا سهمي در زندگي «انساني» ست،

 راستي را كه برانگيخته ام «قلبي» را به تپيدن در كالبدي

 آنچنان قلبي ، كه يقين مي دانم، دوست مي دارد؛

 دوست مي دارد انسان ها را

 و قناريها را.

و پس اندازش را

 ـ اندكي گر داشته باشد ـ

 صرف مي سازد؛

 تا تهي مانند ، قفسها ، ز قناريها

 اما ...

 با پس  اندازش ، تنها ،

 يك يا دو قناري را

 مي تواند آزاد كند

 و دلش مي گيرد.

26/11/46

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 دلنوشته های یک زن روانی..عذرا مجیبی
صاحبخونه به ما گفتش خونه رو تخلیه کنین منم چون اجاره نشینی ندیده بودم خودمو باخته بودم خیلی برام سنگین بود .ادم هایی که می تونستن بیان وتو محافل شعر وعرفان ومناظرات باشن حالا مارو ازخونه جواب کردن وما رفتیم پیش مادر  همسرم گرچه ایشونم خیلی مایل نبودن ما رو بپذیرن  می گفتن رسول رفیق بازه...   یک اطاق طبقه دوم خونه داشتن اون جا را دادن به ما خدای من چقدر اون جا سرد بود یک کرسی با بدبختی جورکردیم کمیم ذغال ومنقل ودوسه تا پتو اینور اونور کرسی انداختیم. پاهامون گرم می شد بخار دهنمون یخ می بست زنجان واون سرمای ۳۰ درجه همیشه گیش. ناگفته نمونه که منم داشتم بچه دار میشدم اولین بچه وکم کم روزهای مادر شدنم فرا می رسید  اخرین روزهای سال ۴۶ متاسفانه ماد رهمسرم بیمار شد وبعلت ابتلا به سرطان مری قبل از بدنیا امدن اولین نوه اش به خدا پیوست .وچه غمگین بود     بچه پسرش رو ندید.. رسول و  برادر  بسیار فرهیخته اش مهدی  تنها مترجم زبان وادبیات انگلیسی استان  قبل از وارد شدن بدانشگاه غیر قابل تصوره ایشون از ۱۵ ۱۶ سالگی تسلط کامل بزبان وفلسفه  وورزش وبدن سازی واز طرفداران  جدی زیگموند فروید بود...   راجع به ایشونم خواهم نوشت در هر حال مادر رفت ...ان شیر زن بمیرد ؟..هرگز نمیرد انکه دلش زنده شد به عشق .رسول ضربه بزرگی خورددوماه بعداز فوت ایشون در فروردین ۱۳۴۷ روز سیزده بدر خداوند یک پسر بسیار زیبا بمن ورسول بخشید که هنوزم برام گرامی وارزشمند وچون پدر نابغه ونخبه است پیش از تولد فرزندم شعری سروده که فکر کنم به جا باشه بعد از این قسمت اونو بخونین تا ادامه بدم .... اسم شعر هست پیشگویی... ودنباله همین نوشته مینویسم که خواننده پریشانی افکار وبلا تکلیفی بهش دست نده پس با هم می خونیم........
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 دلنوشته های یک زن روانی.....عذرا مجیبی
من ورسول زندگی جدید رو شروع کردیم از مسافرت که برگشتیم یکراست رفتیم تو خونه کوچیک خودمون . دوتا اطاق اجاره ای بود بایک زیلو وجزیی وسایل زند  گی .  یک میز ناهار خوری ۶ نفره با ۶ تا صندلی رنگش ابی اسما  نی رنگ مورد علاقه من. رنگی که رویا هام ودریا واسمانم همون رنگه  اونا رو رسول خریده بود .تقریبا ۵ فروردین ۴۶ ما تو خونه خودمون مستقر شدیم. دوستان رسول وهمکاراشون شادروان منزوی هم پدر هم پسر هر دوبودن. خیلی از اموزگاران فرهیخته اموزش وپروش بدیدن ما اومدن وبا چشم روشنیایی که برامون اورده بودن تقریبا کمی ما رو وزندگیمونو روبراه کردن .نه زیاد خیلی جزیی ما  دو پرنده اشیانه خود را ساختیم واز همونجا  یک زندگی پرماجرا وشاعرانه وووووو؟؟؟ کلید خورد .... زندگی شد من ویک سلسله ناکامی ها  چند ماهی ما توی اون خونه اجاره ای زندگی کردیم ولی بخاطر شب های شعر  جلسات روشنفکری که همه شب با تعداد زیادی از روشنفکران اون مدرسه وبرخی از بستگان ودوستان مشترک برادرم ورسول ادامه داشت ورفت وامدهای زیاد ما رو جواب کردن از خونه به یک زوج اجاره داه بودن . خونه ما محفل روشنفکری شده بود با بحث  های داغ او  ن روزها راجع به فلسفه سارتر ولنین  وشعر نو بخصوص بزرگانی چون نیما شاملو فروغ  ونمایشنامه های غلامحسین ساعد   ی  وبوف کور صادق هدایت وکتاب های صمد بهرنگی جلال ال احمد ودهها مقالات دیگر. رسول جانانه از بنیان گزاران شعر نو دفاع می کرد واین گفتمان ها تبدیل به یک سری مناظرات مفصل شبانه می شد صداها بلندتر میشد منم راستش خیلی از این گفتگوها که بیشتر فلسفی بودن سر در نمی اوردم و خیلیم خسته می شدم  خانم فقط من بودم .. همه اقایون بودند زندگی رو  تازه شروع کرده بودم دوست داشتم بیشتر با شوهرم تنها باشم .تا یک خونه شلوغ  وتقریبا یک پاتوق روشنفکری با وجود این ازین فضای شعری عرفانی وهیجانزا خوشم میومد گاهی وقتا شام هم برقرار بود ورسول درویش مسلک پیش دوستاش به من می گفت عذرا جون ما بحثمون ادامه داره اب اب گوشت رو زیاد کن وچه زیبا بود ان شب های شعر وشورو حال عاشقانه در کنار رسول....... سفره ای گسترده.دری گشوده.انسانهای بی ادعا ومتواضع وبی نیاز ومتعهد به اخلاق وحریم انسانها.واز همه مهمتر چشمهائی که خوب میدید.گوشهائی که خوب میشنید.زندگی دربطن جامعه وخانواده..نه در دورها وسرابی که منتهی بگرداب ومرداب خواهد شد جریان داشت... یاد اون روزها واون انسانهای بی شیله پیله.با دلهی بزرگ ودریائی.با دریا رفتن  وچلوس رفتن هفته گی .  دل دریا نمیشه دریا سرچشمه اش همون دلی عاشق وچشمهای درویشه وبی نیاز .نه حریص .برای فرو بلعیدن هر  انچه... در دسترسه....فغان که ساغر زرین بی نیازی را....گرسنه چشمی ما کاسه گدائی کرد..... صائب تبریزی........................................
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 دلنوشته های یک زن روانی..عذرا مجیبی
ما کم کم باید می رفتیم دنبال زندگی خودمون نزدیک عید بودوهمه دنبال کارهای عید خرید ونظافت وکارهای متفرقه بودن من ورسول تصمیم گرفتیم که یه خونه اجاره کنیم واین کارو کردیم هرگز هردوی ما مستاجر بودن را    توشهر ی چون زنجان ندیده بودیم برامون تازگی داشت شایدم نوعی زیبا بود چون زندگی متفاوتی بود با همه فرق می کرد زندگی با یک شاعر ویژگیها وشرایط خاص خودشو داشتت  من نخواستم عروسی بگیریم دو علت مهم  داشت یک این که من اصلا دوست نداشتم روی صندلی بشینم ودیگران منو تماشا کنن دومیشم دلایل مالی هر دو خونواده بودتصمیم گرفتیم بریم سفر کجا تبریز چرا تبریز چون تبریز رسول دوستان زیادی داشت وبعلت تعلق خاطر شدیدش به استاد شهریار وصمد بهرنگی ودیگر اندیشمندان ومتفکران اون دیار رفتیم تبریز خوب تطعطیلات عید .توام با سرمای شدید ونبودن امکان مالی. که  جای بهتر یا هتل مستقر بشیم نداشتیم .. با توجه به این که شناسنامه هم همرام نبرده بودیم ناچار توی یک مسافرخانه درجه ۴ با یک چراغ نفتی  که اون جا را هم تازه داشتن تعمیرات انجام می دادن درضمن برادرم هم همراه ما بود سه نفر بودیم .در هر حال شب را  سر کردیم. برای فرداش برنامه ریزی اول دیدن استاد شهریار اولین روز یا شاید روز دوم فروردین بود سال ۱۳۳۴۶دل تو دلم نبود .. با اشعار ترکی وفارسیش پا گرفته بودم......بخصوص عاشقانه هاش ..مگه میشه استاد بزرگ غزل رو به این سادگی دید  از جاییکه رسول تبریز پیش فرهیختگان پایگاه داشت توسط یکی از دوستانش خدمت استاد رفتیم الان یادم نیست خونه شهریار کجای تبریز بود ولی یادمه یک خونه درویشی وخشتی با یک پنجره بسمت کوچه که استاد را در انتخاب افرادی که اجازه حضور دارن یا نه یاری می کرد.. خدای من هنوزم نمیتونم اون لحظه های زیبا ی زندگیم رو فراموش کنم زندگی درکنار انسانی .. گرچه ناگزیریم مسافرخونه درجه ۴ بخوابیم ...ولی می تونیم بزرگانی چون شهریار را از نزدیک ببینم دقیقا یادمه استاد از بالا واز اون پنجره وقتی ما چند نفر رو دیدن در را برویمان گشودند خدای من یک خونه پراز صفا وعرفان وشعروسادگی ایشون لباس سفید منزل برتن داشتند با موهای کاملا سفید وبسیار  عارفانه وشوریده ...  و چند ساعتی را در جوارشون بودیم وایشون اشعار رسول را که ارادتی وافر به حافظ وشهریار داشت را چند تاشونو خوندن وایشونو تشویق کردن که ادامه بده واما وقت خدا حافظی استاد قطعه شعری به من دادند به نام پیام نوروز وچه زیبا بود اون شعر با دستخط استاد عشق .. این جملات نوشته شده بود با دستخط زیبا تقدیم به زن وشوهر جوانی که برای گذراندن شروع زندگیشون تبریز اومدن وزیرشم امضاء کرده بودن من اون شعرو داشتم تا این که در یک جا بجایی منزل  رسول یک سری مدارک گم کرد... نامه ها واشعاری بود که به مناسبت هایی هدیه گرفته بودیم واونروز ما سعادت داشتیم که همسر نازنین ودختر نازنین استاد را که از ما پذیرایی کردند ببینیم واین دیدار در فروردین سال ۱۳۴۶ بود بعدشم هرچه گشتم اون شعرو در دیوان اشعارشون ندیدم نمیدونم شایدم باشه من دقت نکردم در هر حال من ورسول شروع یک زندگی مشترک را این گونه اغاز کردیم  همیشه می گفتم خدایا به من همسری بده که روشنفکر وازادیخواه باشه وشاعرانه زندگی کنیم..  علاوه بر این خواسته هام که خدا محققش کرد ..چیزهای دیگه ایم بود که لازمه بنویسم عشق پاک وعارفانه  وعاشقانه رسول نسبت به من صداقت ودرستی رفتار اخلاق وکردار... فرهیخته  گی. زیبا وخوش تیپ وخوش پوش وخوش برخورد.................. که دیگه چون او نبود.یا دیگه نگشتم چون بسرچشمه رسیده بودم.یا گشتم نیافتم... وبسیار صفات اراسته دیگر که بعدا خواهم نوشت .............
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 دلنوشته های یک زن روانی...عذرا مجیبی

 حالا که کمی از مشخصات شهرمون  نوشتم بهتر میتونم دوران نامزدیمونو کجاها می رفتیم  را توضیح بدم  هفته ای یک بار می رفتیم سینما. بهترین فیلم های مورد علاقه من  فیلم های پارتیزانی بخصوص  جنگ جهانی دوم بود که سینما با بچه های گروه های سیاسی پر می شدبا هیجان از شوروی دفاع واز الما ن نازی انتقاد می کردن منم از سیاست خیلی بارم نبود  وقتی عشق باشه سیاست جایی نداره.....  از شجاعت وچریک بازی خوشم میومد فیلم های هندیم رو بورس بود می رفتیم وعین روضه خوانی زار زار می گریستیم یک انتراکتم اون وسطا بود که حتما یک ساندویچ  داخل سالن میاوردن برای فروش می خریدیم بابسته های  تخمه افتاب گردون  جزو کلاس سینما رفتن محسوب می شد... البته ناگفته نمونه بنده جسارت این که تنها با نامزدم برم بیرون رو نداشتم خصوصا شب ها خواهر کوچیکم را بعنوان نگهبان با ما می فرستادن .. اون طفلکیم خجالت می کشید ولی از سینما خوشش میومد یک صحنه تعریف کنم بخندین یک بار یک فیلمی رفتیم فروزان بازی کرده بود فیلم عاشقانه بود  ما دودلداده حسابی جو گیر شده بودیم کیپ بهم چسبیده بودیم ودستامون تو دست یکدیگه بود  وسرمون رو   رو شونه هم گذاشته بودیم عالم بی خویشی ....بعدها خواهرم می خندید وتعریف می کرد که شما این قدر غرق هم شدین که منو فراموش کردین گویا یک پسری مزاحمت ایجاد می کرده واون طفلک روش نمی شده به ما بگه  میدیده در عالم  هپروتیم  دلش نمیومده دنیای مارا بهم بریزه. واقعا صادقانه همه چیزو عریان می نویسم  معتقدم واقعیتیه ...برام مهم نیست دیگران چه جوری فکر کنن نوشتن برای اونه که من خودمو تخلیه کنم حد اقل بخودم دروغ نگم.......... این  جریانات ونامزد بازی ها نه خیلی .لی گاها  ادامه داشت ...  می رفتیم بیرون تو کافه برای صرف بستنی یا خامه ای یا اب میوه مخصوصا اب انار می خوردیم با نمک ...بعدش پارک. ما اولین زوجی بودیم که جسارت داشتیم توی اون مناطق ممنوعه بریم از جمله پارک سینما کافه قنادی ساندویجی حالا فکر میکنین من مال عهد بوقم  همه جا همین جور بود جز تهران که کمی فرق داشت عصر ها که برای گردش می رفتیم بیرون دیگه خونه پرس وجو نمیکردن..  رسول رو شناختن چقدر انسان شریف ومتعهد وبا اتیکت هستش... ببینیند ما زنا خودمونو اصلا جزو  ادما نمیدونیم طرف مقابل تا این جا فقط ستایش وتعریف وتمجید شده .. از لب وخال لب وقد سرو وداشته های رسول گفتیم .......دوستان منم برو بیایی داشتم تو خوشگلی سر بودم دختر روشنفکری بودم خونواده سرشناسی داشتم پدرم برادرام خونواده مادریم پدریم از فرهیختگان ومعتمدین اون شهر بودن شهر من   خداییش هنوزم از نظر فرهنگی وداشتن نخبگان از شهرهای مطرح کشوره اکثر ریاضی دانان وریاضی خوانان.... وحتا ادبیات وشعر جایگاه ویژه داشته وداره  من دیگه خیلی سرتونو درد نمیارم.... در قسمت های بعدی راجع به عید وعروسی ونحوه برنامه های زندگیم سخن خواهم گفت در ضمن عزیزان من اسم نوشته هامو گذاشتم هذیان دل یانوشته های پراکنده فقط می خوام بنویسم همین ...هیچ ادعائی ندارم....کم بضاعتی وجسارتم را که قلم بدست گرفتم.به حساب نا پخته گی وخامیم بذارین..................

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 دلنوشته های یک زن روانی..عذرا مجیبی.
بهتره کمی هم راجع به شهرمون  وامکانات تفریحیش در اون زمان بپردازم اون موقع شهر ستان بود هنوز استان نشده بود. دو سالن سینما داشت سرپوشیده..  دوتا باغ بزرگی بود بدون سقف وپوشش که یکیش  اسمش باغ صفا  بود .. خیلی خوش منظره وخوش اب وهوا  ورمانتیک  شبهای تابستون ادم از سرما میلرزید.عین یک ییلاق ...  متجددا سالن این ۴ سینما را پر می کردن شهر ما   انصافا انسانهای خوش فکر با سواد وفرهیخته زیاد داشت وداره  .. ازین فضاهای تفریحی فرهنگی استفاه بهینه می کردند فیلم های خوبی که در تهران مثلا تو سینما کاپری اون موقع بهمن الان  اکران  میشد..این فیلم های خوب رو  همشهریا سریع می دیدن علتشم نزدیکی  به تهران وتبریز.... یک منطقه حساس وحیاتی  داره ...چند تا پارک داشتیم که جدید بودن وهر روز عصر همه میومدن پارک البته مثل الان عمومی نبود قشر خاصی میومدن وقدم می زدن واهنگهای زیبای اون موقع وخواننده های اصیلی چون حمیرا هایده مهستی وپیش کسوتان مرضیه دلکش الاهه واز اقایون عارف ومنوچهر وویگن اهنگاشونو از بلند گوی پارک  پخش می کردن که به دل که نه....   به روح و روان وتن وجان می نشست ....وگاهیم یک بستنی ویا لوبیال گرم وتخمه وبقول صمد بهرنگی نازنین سیگار زر جزو  پرستیژ چوخ بختیاریها بود ... ما هم جزوشون بودیم. نمیدونم اونم ابعادش چقدر گسترده بود تا اون حدی که خودمون درون فضا غوطه ور بودیم رو می سنجم. سینما رفتن کار هرکس نبود باید خیلی ادم جان بکفی بودی که بتونی دست زن وبچه را بگیری بسینما ببری ..گرچه مرد م فهمیده کاری نداشتن ولی خوب نگاه ها سنگین بود دوستی داشتیم می گفت ایران از اروپا یک قرن عقبه . شهر ما  از تهران  ۵۰ سال .منطقه ای که ما زندگی می کنیم ازهر دو ۵۰ سال عقب تر ه... البته  هرگز بشهرم کم لطفی نمیکنم هنوزم یک زنجانی اصیلم ولی شرایط ومقتضیات دوران بچه گی وجوانی مو میگم که هنوزم تو ذهنمه ..وچند تا جدیدا کافه ورستوران زده بودن که بیشتر کارکنان دولت می رفتن  اون جا ها وچندین غذا خوری لوکس هم با چندین ساند ویجی   دایر شده بود ..  طیف خاصی ازون استفاده می کردن یعنی قشر تحصیل کرده سه تا دبیرستان داشتیم به نام های صدر جهان پهلوی امیر کبیر پسرانه ...نور جهان وازرم دوتا دخترونه ..برای این که بتونم بنوشتنم ادامه بدم.. لازمه اش معرفی شهرم  زادگاهمه تا حدی از نظر بعد ومساحت وفرهنگ واماکن تفریحی ومردم  وفرهنگشون.....   انسانهای  بسیار متدین وفروتن  وروشنفکران واقعی داره  ... تقریبا همه جا همین فضا  بوده وهست ..ببخشین خسته تون کردم  شناخت خودمو گفتم با دریافت ذهنیم  اون موقع بچه ونوجوان وجوان بودم ....اگر ایراداتی باشه خواننده ها حمل بر بی تجربه گیم کنند.جهلم....دیگر هیچ....
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 دلنوشته های یک زن روانی..گزارشی.از یک تباهی که زندگیش نامیدم.عذرا مجیبی
واما بعد از اتمام اون شعر خوانی ومراسم من باید سریع می رفتم خونه تا هوا تاریک نشده بود گرنه پدرم هرگز اجاز  ه  نمی دادبازم با رسول برم بیرون از  خونه.. این قسمتش خیلی رمانتیک وزیباست که وقت برگشتن نزدیک غروب افتا ب بود کم کم تاریکی شب میومد که جاشو با روشنایی روز عوض کنه. قرص خورشید برنگ سرخ اون دورا مثل یک گدازه سوزان  دیده می شد. کوچه ما خلوت بود همین طوری که اسمان را نگاه می کردیم یک باره دستان رسول رو  دیدم که با دستم گره خورده واولین بار بود که گرمای وجودش رو حس کردم .وسراپا شوق شدم وبه خود بالیدم که من هم می توانم دوست بدارم.. وبه یک نفر تکیه کنم ولی بقدری این صحنه کوتاه بود که زود از هم خداحافظی کردیم ومنو دم در خونه گذاشت ورفت او رفت من رفتم من رفتم او رفت نمیدونم ولی یک حسی در وجودم جا گذاشت ورفت ...در هر حال اون حالت زیبایی بود  پدرم خوشبختانه چیزی نگفت وبرادرم ازشون خواست که دیگه برای  من ورسول محدودیت ایجاد نکنن.. پدرم انسانی شریف ومتدین بود وهمه می شناختنش ...با بچه هایی که بنا بگفته پدرم متجدد وامروزی بودن و بخصوص برادرم که الان رسول هم اضافه شد خوب جو خونه ما خیلی عوض شد... دیگه رسول هر روز عصر از مدرسه میومد خونه ما با پدرم وبرادرام  که یکی با رسول همکار بود ودوتای دیگه تو دبیرستان درس می خوندن  کاملا  با همه اشنا ودوست وصمیمی شده بود او خیلی روابط عمومیش قوی .... ومحفل ارا بود. شیرین سخن می گفت وزیبا شعر می خواند. پدرم خیلی دوسش داشت می گفت این جوان سنش کمه ولی بینش وافکارش  خیلی  شکوهمنده.. وباز  خوب روز ها از پی هم می گذشت وما هی عاشق تر می شدیم دیگه تقریبا جدایی ما نا ممکن می نمود. ولی خونه ها مرز داشتن شام که خورده می شد بچه ها می خوابیدن وبزرگتر ها کمی شب نشینی داشتن ..بخصو ص خونه ما....دارای دیسپلین خاصی بود.. نامزدی ما همون شب های یلدا وزمستون که شب های  بلند ی  بودند با شعر حیدر بابای شهریار وشعر پریای شاملو.. که توی کرسی چیک وچیک تخمه می شکستیم وبارون می اومد صداش تو ناودون می اومد. بی بی جون قصه می گفت حر فای سر بسته می گفت....یا حیدر بابا مرد اوغول لار دوغ گنان..نامردلرین بورون لارین او گنان...دره لرده قوردلاری دوت  بوغ گنان..قوی قویونلار ا ین یاشین اوتلاسین قویونلارین قویروقلاری   قاتلاسین .... یک قسمتش که خیلی زیباست داشت یادم می رفت این بود که  یک شب رسول شعر فریدون مشیری رو برا  م می خوند البته پدرم می رفت وما رو با برادرام برای شعر خانی اینا ملاحظه می کرد که راحت باشیم  تنها میذاشت ...این شعر فریدون مشیری.....همه می پرسند ..چیست در زمزمه مبهم اب ؟..چیست در همهمه دلکش برگ؟....چیست در بازی این ابر سپید؟... وووو...که تو چندین ساعت مات ومبهوت به ان می نگری..نه به ابر .نه به اب .نه به این ابی ارام بلند...نه به این خلوت خاموش کبوتر ها ..من به این جمله نمی اندیشم به تو می اندیشم....این جا که می رسید دور وبر یک نیگا می انداخت یک چشمک بمن می زد منظورش شعرو برای من میخونه وگاهیم میگفت من حسودیم میشه به مشیری این شعر خیلی به روحیه من نزدیکه کاش من می سرودم وبه تو تقدیم می کردم.. واما بگم از اشعار وسروده هاش که هر عصر از مدرسه می اومد یک شعر زیبا برام سروده بود که تقدیم می کرد وهی تو قلبم جا باز می کرد  وهی  سروده هاش  عاشقانه تر می شد.. خوب رسول ۲۶ ساله عذرای ۱۸ ساله ...........................................................................
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 دلنوشته های یک زن روانی..گزارشی..از مردگی..کی زیستم؟ که زندگی بناممش..عذرا مجیبی
 راجع به اولین باری که با رسول می رفتیم   نامزد بازی حرف می زنم  قرار بود بریم مراسم روز مادر وشب شعری که برگزار کننده اش رسول بود شاید..مجری که خودش بود ... خدای من نمیتونین تصور کنین ..  یک دختر  تقریبا محدود از ارتباطات اجتماعی اولین باریه که وارد چنین محیط های گسترده وانسانهای متفاوت   ميشيه  اونم در سن ۱۸ سالگی چقدر باید بخود ت فشار بیار ي.. واعتماد بنفستو  حفظ کني ..در جایی که برگزار کننده اون مراسم نامزدت باشه وتو حتا یک ساعت با اون حرف نزده باشی ..که بپرسم اقای محترم   ا ونجا  جا که منو میبری   محیطش چطوریه ؟کیا هستن ؟ برنامه چیه؟من  تنها ئی  روم نمیشه  توی این جمع باشم.... خودشون باید برنامه ها را مدیریت می کردن در هر حال تجربه جالبی بود اتفاقا همه فقط به من زل زده بودن وتماشام می کردن که این نامزد رسوله بهم دیگه نشون میدادن ...اکثرا  فرهنگی بودن بخصوص خانم ها که نظریم به رسول داشتن... حالا منو چپ چپ مي پاييدن وبا اون ايماها واشاره ها ..خوب همه ميدونن اون دنياي زنانه چطوريه ...جز من كه بدبختانه يا خوشبختانه ازون دنياي كوچيك ومسخره زنا هرگز خوشم نمياد ووارد دنياشون نشدم ونميشم سو تفاهم نشه ..............واقعيتي انكار ناپذيره كه بزرگاني چون هدايت خيلي مطالب راجع به اين دنيا واين ديدگاه نوشتن حال بگذر  يم .. اون روز من واقعا بهم فشار اومد از نظر روحي ناگزير خواستم با خودم صادق باشم وهمه چيز رو انگونه كه بود وديدم بنويسم ولي بهترين قسمت اين مراسم اولا حضور نامزدم بود با خوندن اشعاري از شاملوي بزرگ.. وفروغ نازنين ..ومنوچهر اتشي... واخرشم از خودشون .. ني چوپان را كه يكي از بهترين سروده هاشونه خوندن..  بسيار مورد استقبال مدعوين قرار گرفتن ......قسمت بعديش برنامه اي بود با ويلون استاد اذر سينا كه الان يكي از اساتيد بزرگ كشورند ..ساز ايشان با صداي گر  م   وزيباي بانويي كه بعدا افتخار اشنايي با ايشونو پيدا كردم شهين سمندر پور كه دختر شايسته سال   هم شده بود ن  اين اهنگ زيبا ي ياحقي  را با صداي زيبا وسحر اميز  مهستی  را ...كه توسط هنرمندان زنجاني اجرا شد وچه بي نظير وچه زيبا وچه با شكوه اجرا كردند... خدا حفظشون كنه هردوشونو ودیگرانی که یا  اطلاع ازشون ندارم..ویا..نمیدونم...  من بعد ا  جز در مراسم معدود ديگه استاد  اذر سینا رو نديدم ..گويا ايشون مدرس بودن تبريز استاد موسيقي كه الان يكي از چهره هاي ارزشمند هنري كشورمون هستند... ياد هر دوشون واون گروه را هر جا هستند گرامي مي دارم ..من هنوزم با شنيدن صداي  مهستی  كه واقعا با تمام وجودش مي خونه.. با اون لرزش هاي بي نظير صداش در وجودم زلزله ايجاد مي كنه .. واون روز تاريخي رو فراموش كه هرگز  وعمرا ...همين الانم كه راجع به اون بخش از زندگيم دارم مي نويسم تمام وجودم سرشار از عشق وشور وحاله نسبت به همه نعمت هايي كه داشتم در زندگيم گرچه توام با تهي دستي ومشكلات ديگه بود ولي الان ديگه ندارمشون.. نه الان كه در اولين روزهاي جونيم از دستم رفتن نمي خواستم عجولانه اينگونه جهش وپيش برم تو نوشتن ولي نميتونم من بزرگترين مشكلم همين حسه كه هرگز نتونستم مهارش كنم بگذريم تا نوشته هاي بعدی ...  واما عزيزاني كه لطف ميكنين اين سرگذشت رو مي خونين وخيلي از  دوستانم بارها ازم خواستن بنويسم من بازم عذر مي خوام... تو اولين نوشته ومقدمه هم نوشتم من هرگز جسارت نمي كنم نويسنده نيستم ايرادات واشكالات منو وخطاهاي خام بودن قلم منو با ديد بزرگ خودتون وبزرگ منشي تون ببخشين ...من مي نويسم چون هستم ...چون مي انديشم ...ومهمتر من به قلم وافكارم حرمت مي ذارم وبراي دل خودم مي نويسم ...عزيزان بر من خرده نگيرن من هيچ ادعايي ندارم....تكيه بر جاي بزرگان نتوان زد بگزاف...مگر اسباب بزرگي همه اماده كني ........................................
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 دلنوشته های یک زن روانی..اینها صرفا گزارشه ومرور وباز خوانی....همین.عذرا مجیبی
صحبت هایی که اونروز بعد از  نامزدی ما شده بود جالب وخوندنیه خونواده داماد اعلام کرده بودن مهریه ۱۵۰۰۰ هزار تومان بعدش برادرم وپدرم گفته بودن نه مهر خواهرش ۳۰۰۰ تومانه ایشون دوبرابرم که حساب کنین میشه ۶۰۰۰ هزار وسر این جر وبحث می کردن رسول می گفته نه اون ..منظورش من بودم برام ارزشمندتره ..پدر وبرادرم میگفته  نه ما قصد فروش نداریم ...اینم چون مرسومه گرنه بازم زیر بارش نمی رفتیم وحرفای منزوی جالب بوده می گفته من به این سن وسال رسیدم ...همه جا دوتا خونواده راجع به زیادی مهر دخترشون  چونه می زنن اینجا  اولین جاست که خونواده عروس درگیر ه مهریه رو بیا رن پایین ومی خندید... می گفت خوب اینم از روشنفکری دو طرفه بخصوص  رسول وبرادرم جواد که هردو تابلو روشنگری وکمالات بودن وجنتلمن ومدرن وماحصل این دوتفکر مدرن حاصلش من از اب در اومدم از اون جا رانده واز این جا مانده.... قربانی سنت و تجدد.  یا بقولی مدرنیته .  بهر حال این مراسمم برگزار شد عقدی خونده شد وما رسما نامزد شدیم شهر ما  نسبتا کوچک بود همه بهم دیگه خبر می دادن رسول وعذرا نامزد شدن اون چه که بگوشم می رسید ...این بود وای فرزند اینا چی می شه هردو زیبان  خداییش منم کم نداشتم ...  بهم می خوردیم .. این جاست که دوران هجر وفراق ودوری واجازه ندادن به ما که همدیگرو ببینیم.. بخصوص از ناحیه دامادامون   بین ما فاصله  انداخت   تا این که  یه روز رسول اومد وگفتش روز مادره ومن برنامه شعر خوانی دارم ..دبیرستان ویک دعوتنامه بمن داد دم در ورفت گفت فردا میام دنبالت..  گفتم به من اجازه نمیدن رسول گفت نگران نباش  وقتی دعوتنامه رو به پدرم نشون دادم که ازش اجازه بگیرم.. با تندی نامه را از دستم گرفت وگفت ببین این جا نوشته رسول مقصودی وبانو متوجهی ........تو هنوز دوشیزه ای بانو نیستی پس بنابراین تو نمیتونی بری ونامه را بست گذاشت لای کتاب.. منم اروم رفتم توی حیاطمون زدم زیر گریه انچنان اشک می ریختم که یک دفعه داداشم اومد دید گفت چی شده ؟گفتم قضیه اینه دست منو گرفت برد پیش پدرم گفت ازتون خواهش می کنم اجازه بدین اینا با هم معاشرت کنن تا همدیگرو بشناسن این زن رسوله شما ادم روشنغکری هستین رسول هم برای خودش توی همه جا پایگاه داره پدرم اروم نامه رو داد بمن وگفت تو میتونی بری... واز اون روز تقریبا محدودیت ها کم شد وما همه روز همدیگرو می دیدیم اولین نامزدی بودیم توی شهرمون   می رفتیم سینما پارک... وکافه ..تازه دوسه تا کافه باز شده بود وبقول صمد بهرنگی نازنین... روشنفکرها وکارکنان دولت زندگی چوخ بختیاری دارن ماهی یک بار سینما می رن سیگار فیلتردار زر می کشن... ووو ما هم یک چنین زندگی را داشتیم پایه ریزی می کردیم تا بعد.....................
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 دلنوشته های یک زن روانی....عذرا مجیبی
 همسرم  ومادر گرامیشون ومدیر مدرسه شادروان محمد منزوی با خانمش  که قرار بود بیان برای ادامه مراسم  در واقع بله برون ..   روز موعود فرا رسید واومدن خونه ما حتا خواهرامم نمیدونستن که من قراره نامزد بشم فقط همون تعداد از بچه ها که خونه بودن می دونستن گرچه اونام دنبال بازیشون بودن  وجز این تعداد معدود که شامل پدر ومادرم  وبرادرم بودند وهمراهان رسول که جمعا می شدیم ۸نفر یک جعبه شیرینی ویک حلقه نامزدی خدای من حلقه نامزدی منو خانم منزوی ورسول را اقای منزوی دستمون کردند  هنوزم یادمه چقدر شاعرانه و ساده وبی ریا این مراسم برگزار شد یک مبارک گفتن وصرف شیرینی وچایی میوه بعدشم به من گفتن از اطاق برم بیرون ..منم  دیگه با نگاه های زیرکانه رسول که دزدکی بود میخکوب شده بودم .در هر حال باید می رفتم چون با یک اشاره چشم فهمیدم که رفتنیم .حالا انچنان خجالت میکشیدم که داشتم اب می  شدم. بیچاره رسول هم چهار زانو پیش  پدرم که خدا بیامرز ...ابهتی داشت ودر حضور مدیرشون نشسته خیس عرق  شده بود ..وای یک دفعه یادم افتاد چه لباس برازنده ای تنش بود کت وشلوار زیتونی با کراوات وسنجاق کراوات  قرمز وپراهن لیموئی.نمیدونین چقدر زیبا بود وجنتلمن با اون لباس با اون حجب وشرم حضور ..که همه داشتند والان ندارند ..متاسفانه طبق صحبت هایی که شده بود قرار بر اینبود عقد شرعی انجام بشه ونامزد بمونیم تا عید ما تقریبا اخرای شهریور ۴۵ نامزد شدیم ودوران نامزدی ما چقدر زیبا بود بعدا  توضیح می دم............... گذشت انزمان که انسان گذشت.....؟سوالاتی از همه...................... حتا از افرینش.........
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 دلنوشته های یک زن روانی...عذرا مجیبی
  جز دوسه روز اول که جو گیر شده بودم .. دیگه به موضوع  واون شب شعرو باغ فکر نمی کردم ..وحتا تو ذهنمم خطور نمی کرد راجع به ازدواج فکرکنم . دو ازدواج خواهرام که ازم بزرگتر بودن دورنمای  جالبی نداشتن. چند روزی گذشت تا یک روز عصر  برادرم از مدرسه برگشت منو صدا کرد واروم یک نامه رو بهم داد وگفت نظرتو بگو ومن خیلی خجالت کشیدم ..گرچه نمیدونستم اون نامه از ناحیه کی ودر ارتباط با چیه. کمی حالیم بود نامه را با خونسردی گزفتم ودر یک گوشه دنج شروع کردم بخوندنش.......اینجوری شروع شده بود....تقدیم به جان شیرینم  عذرا اگر بپذیرد من هنوز اون دست خط ونامه رو دارم...وشعری به نام مایه عمر من شعرو خوندم واون درخواست رو دیدم راستش اون اول خیلی برام گیرایی وجذابیت  نداشت .. برای چندمین باری که شعرو خوندم دیگه منقلب شدم واونو  لابلای سینه ام مخفی کردم برادرم  با اون دوست بود وخیلی بهم نزدیک بودن .وصمیمی ولی خونه ما اصلا جز پدرم وبرادرام مردی حتا از بستگان نزدیک امد وشد نداشت همه اینطوری بودن.. ما بیشتر ومحدودتر ...  به داداشم گفته بود من میام زنگ خونه تونو می زنم عذرا بیاد میفهمم که جواب مثبته نیاد خوب متاسف میشم.... گرچه اومد ومنم نرفتم در بگشایم یار اگر حلقه بدر کوفت البته جوابش نکردم .ایشون به پدرم معرفی شدن پدر گفتن با خونواده تون بیاین در خدمتیم.. وای من که قایم شده بودم . بعدا داداشم اومد منو برد تو طفلکی...  خیلی خجالتی بود سرشو انداخته بود پایین عرق می ریخت اخرین ماه تابستون بود.. خلاصه دلبری کردیم ودل را از را ه بدر بردیم ...البته ایشونم صیاد خوبی بودن که در اولین دیدار تور انداختن وطعمه رو شکار کردن..چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را ...قرار بر این شد که ایشون با مادر وخونواده بیان   پدرش در جوانی فوت شده بود.. بنابر این مادر گرامیشون گفته بودن ما دوسه روز دیگه با مدیر مدرسه شون شادروان محمد منزوی به خواستگاری خواهیم اومد تا بعد ........................... برای دلم نوشتم دوستیم لطف کرد خوند.خدمتشون عرض کنم من نه یک نویسنده ام..ونه هیچ چیز دیگر..گزارشی از دورها ویادها...........همین گناهم بس.........
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 دلنوشته های یک زن روانی...عذرا مجیبی
ان شب دو ماه بود مرا مایه نشاط...ماهی بروی سبزه وماهی در اسمان بله اون شب خیلی زیبا و رویایی شروع شد. افتاب کم کم غروب می کرد هرگز اون شب فراموشم نمیشه صحرا .غروب .مهتاب رودخونه درخت و چشمه واسمان ابی........... از یاد من نمی رود ان شب که عکس ماه..می خورد غوطه در دل امواج جویبار..با تاریکی شب سه تا چراغ زنبوری روشن کردن واتیش خیلی گسترده ای از درختان خشک باغ  باور کردنی نبود ... خدای من ۳۰ نفر در سه چادر بهم چسشبیده کمی اونورتر از چادر در گرمای دلچسب اتش وشعله زیبا وهوس الود اتیش. شب.. وشعر. شاعر .....شعر از  زنده یاد احمد شاملو  گرچه اون موقع شکوفائی  استاد شاملو بود... تکلمه شعر  شعر پریای شاملو.. مجسم کنید چه تابلویی میشه ترسیم کرد صدای دلنشینی   که هنوزم طنین اندازه و  در تب وتابم...پریای نازنین .چه تونه زار می زنین . توی این صحرای دور.توی این تنگ غروب.نمی ترسین پریا. نمیاین تو شهر ما.شهر ما صداش میاد..ودر لحظه هایی که همه  سرمست از شعر واز خواننده شعر شده بودن نیم نگاهی ویک چشمک زدنی هم  به من ... فکر کنم چند نفر متوجه شده بودن ومن شرمناک وسرخ شده بو.دم سرمو انداختم زیر ولی دل رو بد جوری برده بودم وشکاو بدام انداخته بودم ناگفته نمونه منم جنس بنجلی نبودما خیلیا ارزوی یک نیم نگاهی از ما جزو رویاهاشون بود ولی منم دلو باختم اما هرگز فکر نمی کردم که این دیدار به ازدواج منجر شود بعدا توضیح خواهم داد که .....؟ .......................................
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 دلنوشته های یک زن روانی...عذرا مجیبی
 این قسمت رو صرفا اختصاص میدم به اولین برخورد واشناییم با  همسرم وبرادرم همکار بودن  هر دو معلم... مدرسه مدیرش شادروان  محمد منزوی  بود .. قرار گذاشته بودن با همه همکاراشون خونوادگی برن صحرا چادر ببرن وشب بمونن.... شب شعر برگزار کنن.. برادرم اومد خونه به من گفت ما فردا می ریم باغ شب شعرم داریم تو هم بیا با هم بریم .من گفتم مادر وپدر نمی ذارن من بیام .گفت اونش با من بخصوص که شبم بمونم  گفت تو تنها نیستی منم هستم . همکارابا خا نواده شون میان... منو بگی باورم نمی شد برای اولین بار تو جمعی باشم که مختلطه ودختر وپسر وزن ومرد اونم تو صحرا وتازه چادر  بزنن من هنوز ندیده بودم چطوری چادر می  زنن.. وشب شعر حسابی ذهنمو در گیر کرده بود .. داشتم از خوشحالی پرواز می کردم شب  کی تموم می شه؟ وفردا کی میاد؟ ...هنوزم اون طپش ها رو حس میکنم .  تا اون موقع هنوز  فردی که قرار بود ببینمش ندیده بودم البته من بعدا اینا رو فهمیدم ...چند تا از اشعارشو دزدکی تو دفترچه خاطرات برادرم خونده بودم وکمی با روحیه اش اشنا بودم خیلی کم وتازه نمیدونستم  ایشونم هستن یا نه.......... فردا فرا رسید و رفتیم باغ .. خدای من ۳۰ نفر بودیم ۱۰ نفر مجرد بودن دختر وپسر ولی کی جرات داشت در حضور بزرگان سرشو بالا کنه کسی رو ببینه خلاصه مردا شروع کردن به زدن چادر اوردن چوب ودایر کردن بساط اتیش وبزم وخانم ها تدارک شام وچایی وازین حرفا من یک دفعه یک جوان بسیار زیبا وجنتلمن وقد بلندی رو دیدم که حواسش به منه سرمو انداختم پایین وداغ شدم دیدم بهش می گن  ... استاد  تازه فهمیدم  ودریالیم افتاد .. همه چیز اماده شد به من گفتن برین اب خوردن از سر چشمه بیارین ... چشمه  ورود ودرختان ومناظر زببا وبی نظیر .. .این اهنگ یادم افتاد.جلوه این دشت ودمن غم زدلم میبره.زبسکه خوش منظره بهشت جان پروره.. میدمد بدل نور زندگی.جلوه میکند شور زندگی.........رفتم اب بیارم سرمو بلند کردم دیدم پشت درختا یک سایه است وقتی توجه کردم دیدم حدای من   خودشه.. تنم لرزید پارچ اب از دستم افتاد....ایشون با من خیلی فاصله داشتن ولی این شعرو  همون دیدار اول برام سروده بودن....بردی زچشمه اب وفکندی در اتشم که بعدا ادامه شو خواهم نوشت ............
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 دلنوشته های یا زن روانی.عذرا مجیبی
امروز جمعه است ۸ ابان ۸۸   باز   تنهام ..خدایا چقدر باید تنها باشم میگن تنهایی از ان خداست.. پس خدا چرا منو تنها گذاشت نمیدونم همیشه دوست دارم یک جورایی بتونم بنویسم حال اشفته پراکنده خارج از موضوع نمیدونم در هر حال بر می گردم به نوشته های قبلی   پس از دریافت مدرک تحصیلی ششم ابتدایی ... معادل شاید فوق لیسانس الان باشه از رفتن بدبیرستان محروم شدم ... چند ماه شناسنامه ام بزرگ بود باید می رفتم شبانه .با بدبختی روزانه را پشت سر گذاشتم جرات داشتم بری م شبانه. اونم.. دختر. طناب دارش اماده می شد حد اقل در شهر  ما .. ناگزیر   هنرم لازمه  زندگی بود....کلاس خیاطی رفتم ویک دیپلمم اون جا گرفتیم..  شانس ما خوب بود به محض در یافت دیپلم خیاطی بختم باز شدو.بقول قدیمیا  با دوست برادرم اشنا شدم   معلم بود جنتلمن شیک پوش خوشگل خوش تیپ خوش هیکل با شخصیت با معلو مات ....دل رو باختیم   وبا دل ربایی دل را ربودم .. این اتفاق شروع یک عشق ماجراجویانه بود ومن در قسمت بعدی اولین برخوردمو  واشنائیمو . خواهم نوشت که خودش حکایتی است شیرین ولذت بخش..................................
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 دلنوشته های یک زن روانی ....عذرا مجیبی
شوروحال کودکی بر نگردد دریغا.مستی بهار کودکی بر نگردد دریغا.دختر شیطون بود مثل همه دخترا کمی هم بیشتر . کارا ش  همه پسرونه بود  همبازیش  دو برادر ش بودن .بیشتر بازیا یا همه شون  پسرونه بود و همه جا با شدت وسماجت با اونا بازی میکرد از درختای خونه بالا می رفت با صدای بلند اواز می خوندمادر ش  می گفت تو خیلی شیطونی وصداتو مردا می شنون کسی سراغت نمیاد باد میکنی می مونی خونه  داد میزد....از شوهر بدم میاد بهتر نیان عالی میشه من دوست دارم ازاد باشم نه در قفس  دوتا خواهرام شوهر کرد ن چه گلی بسر تو یا خودشون زدن .شوهر یکی بد نبود ماهی یک بار با خودش میاورد خونه مادر پدرش..  یکیش اونم نمیاورد اجازه هم نداشت بیاد یا خانوادش برن..  زندان اون  را دوست نداشت .. پرنده سبک بالیبود ........تو کوچه با دخترا وپسر ا همبازی بود... دوسه بارم پدر   ومادرم کتکش  زدند.. سمج تر ازون  بود  با کتک از میدون در بر ه .مدرسه می رفت توی کوچه چادرو تا می کرد.. میذاشت توی کیفش  .. تو محله تنها دختری بود می رفت مدرسه.. البته شهر ما هم عقب مونده بود گرنه همه دخترای فامیل تو تهران مدرسه و حتا دانشگاه رفتن .......................................................................

از مدرسه میومد همه  تماشا  ش می کردن .  مدرسه تا پایان دوره ابتدایی بود مدرک ششم دیگه خیلی معتبر بود کارنامه می دادن وجشن فارغ التحصیلی میگرفتن تو مدرسه.. خونه ها که ازین خبرا نبود تازه هر روز شلوغ کاری می کرد مادرمیگفت برو الان میام به مدیرتون میگم  التماس میکرد.. نه اشتباه کردم وتوبه.. چه توبه ای توبه گرگ مرگه..  اتیش پاره ای  بود. تمام پسرای کوچه از ش حساب میبردن   ودوسش  داشتن  دوبارم  به  پسری  نامه نوشت..  اول اون نامه داده بوده ... .  می گفتن ما دختر مونو  نمیذاریم بره مدرسه برای پسرا نامه می نویسه ...اینو خوب جا انداخته بودن همه می ترسیدن دختراشونو مدرسه بذارن  با دیدگاهشون بدختر مدرسه ایها  بد متصبانه بود   در هر  یک مدرک گرف.......

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 اورک سوزلری..اورکدن چخار.اورگه اوتورار..عذرا میجبی
اوزوم ترکم  .. ترکی یازابیلمرم .باشارام اوخویام یازما

 

 بیلمرم .جوخداندی ایسدرم  ترکی دانشیم  یازیم.

 

بوگون   چوخ ترکی شعرلر یادما دوشدی

 

تصمیم تودوم اولاری یازام ..

 

اوشاخلخدان بو ترانه لرینن بومیشم..

 

اورکلردن بولاری اورگمشم.

 

غلط یازسام.مهم دیور. باشارمرام

 

 امان اوچی ویرما منی.من بو داغین مارالیام

 

یارالیام یارالیام.درد الیندن یارالیام

 

بوداغلاردا مارال گزر.تلرینی دارار گزر

 

من یارا نیلمشم.یارمندن کنار گزر

 

بوداغی اشماغ اولماز.نارنجی باشماغ اولماز

 

بیر قوری سوزدن اوتور.یارا ساواشماق اولماز

 

 .....عزیزیم باغد دارا..

 

اچ زلفون باغدا دار ا...

 

بلبلی گلدن اوتور...

 

چکدلر باغدا دارا.....

 

عزیزیمه گوللر..

 

باغدا گوله گوللر...

 

ایگدین یوخسولونی...

 

دیندرلر گوللر....

 

نارنجا باخ نارنجا تلو..

 

درمرم سارالنجا تلو..

 

کباب اولدی اورگیم  تلو....

 

سندن جواب آ لنجا تلو .....

 

بو بیاتلارین قشنگ اهنگلری وار.

 

 اما حیف باشا.رمرام.اوز سسمنن اوخویام.

 

چوخ گوچکدلر.اورکدن چخیپ اورگه اوتورولار.....

 

اوجا دغلار باشندا جیران یول ایلر..

 

اورگون باشندا اوچی کول ایلر..

 

سوگل سوگلسونه جان قربان ایلر....

 

اغاج اولایدیم..یولدا دورایدیم...

 

سن گلن یولا سایه سالایدیم.....

 

داغلار باشی دوماندی گنه دوماندی یار گنه دوماندی...

 

ایرلغین اولمدن منه یاماندی یار منه یاماندی...

 

سویله نه دور بو ادالار بوعشوه بو ناز..

 

گدر ای قیز بوگوزلیک سنده قالماز..

 

یالقزام یالقیز.گل گوزل ای قیز..

 

گل منی محنته اودا سالان وفاسیز..

 

سوله نه دور بو ادالار بوعشوه بو ناز

 

 گیدر بیر گون بو گوزکیک سنه ده قالماز..

 

قلبیم سنین اسیرین.کونلوم سنیدور یار.کونوم سنیدور.

 

انصاف ایله خوش سوزله منی گل دیندیر یار.منی گل دیندیر...

 

سویله نه دور بو ادالار بوعشوه بو ناز..

 

 

گدر ای قیز بوگوزلیک سنده قالماز..

 

آمان اوچی ویرما منی.من بو داغین مارالیام

 

یارالیام یارالیام درد النن یارالیام

 

بوداغلاردا مارال گزر.تلرینی دارار گزر

 

من یارما نیلمشم..یاریم مندن کنار گزر

 

 بولار چوخ چوخ دولار .اما یورولودم.

 

چتندی یازماغی..بولاری.اوزم اخومشام یازمشام.

 

فقط الان پراکنده .یازدیم.

 

دوغوردان ترکی یازماخ چتندی......

 

 

ساغ اولون..بودا انا دیلم

 

 

بو اولین ترکی یازماغمدی..

 

بلکه اورگنیم..ساق اولاسیز

 

 

شهریار حیدر باباسندا دیر

 

بوردا بیر شیر داردا غالپ باغرر

 

مروت سیز انسان  لاری چاغریر

 

الان دوشوندیم که نقرتن او عاشق شوریده

 

 غربته  تک غالمشدی او بیوک انسان

 

تک اولسایمش .وای بیزیم حالمیزا 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و چهارم مهر 1388  |
 
 
 
بالا