تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 ستاره دور شعر نادر نادر ژور
ستاره ی دور
تصویر ها در اینه ها نعره می کشند
ما را از چارچوب طلایی رها کنید
ما در جهان خویشتن آزاد بوده ایم
دیوارهای کور کهن ناله می کنند
ما را چرا به خاک اسارت نشانده اید ؟
ما خشت ها به خامی خود شاد بوده ایم
تک تک ستارگان ، همه با چشم های در
دامان باد را به تضرع گرفته اند
کای باد !‌ ما ز روز ازل این نبوده ایم
ما اشک هایی از پی فریاد بوده ایم
غافل ، که باد نیز عنان شکیب خویش
دیریست کز نهیب غم از دست داده است
گوید که ما به گوش جهان ، باد بوده ایم
من باد نیستم
اما همیشه تشنه ی فریاد بوده ام
دیوار نیستم
اما اسیر پنجهی بیداد بوده ام
نقشی درون اینه ی سرد نیستم
زیرا هر آنچه هستم بی درد نیستم
اینان به ناله ، آتش درد نهفته را
خاموش می کنند و فراموش می کنند
اما من آن ستاره ی دورم که آبها
خونابه های چشم مرا نوش می کنند


.
.
نادر پور
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هفتم دی 1387  |
 در هرچه هست ونیست شعر نائر نادر ژور
در هرچه هست و نیست
در مرگ عاشقانه ی نیلوفران صبح
در رقص صوفیانه ی اشباح و سایه ها
در گریه های سرخ شفق بر غروب زرد
در کوهپایه ها
در زیر لاجورد غم انگیز آسمان
در چهره ی زمان
در چشمه سار گرم و کف آلود آفتاب
در قطره های آب
در سایه های بیشه ی انبوه دوردست
در آبشار مست
در آفتاب گرم و گدازان ریگزار
در پرده ی غبار
در گیسوان نرم و پریشان بادها
در بامدادها
در سرزمین گمشده ای بی نشان و نام
در مرز و بوم دور و پریوار یادها
درنوشخند روز
در زهرخند جام
در خالهای سرخ و کبود ستارگان
در موج پرنیان
در چهره ی سراب
در اشک ها که می چکد از چشم آسمان
در خنجر شهاب
در خط سبز موج
در دیده ی حباب
در عطر زلف او
در حلقه های مو
در بوسه ای که می شکند بر لبان من
در خنده ای که می شکفد بر لبان او
در هرچه هست و نیست
در هر چه بود و هست
در شعله ی شراب
در گریه های مست
در هر کجا که می گذرد سایه ی حیات
سرمست و پر نشاط
آن پیک ناشناخته می خواندم به گوش
خاموش و پر خروش
کانجا که مرد می سترد نام سرنوشت
و آنجا که کار می شکند پشت بندگی
رو کن به سوی عشق
رو کن به سوی چهره ی خندان زندگی


.
.
نادر پور
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هفتم دی 1387  |
 همزاد شعر نادر نادر ژور
همزاد
در خواب های تیره ی افیونی ام ، شبی
او را شناختم
او ، شعله ی پریده ی یک آفتاب بود
چشمی به رنگ آبی سیر غروب داشت
در چشم او هزار نوازش به خواب بود
او را شناختم
از نسل ماه بود
اندامش از نوازش مهتابهای دور
رنگی به رنگ صبح بلورین ، سپید داشت
زلفش چو دود مشکی شب ها ، سیاه بود
او را در آن نگاه نخستین شناختم
اما نگاه منتظرم بی جواب ماند
بر من نگاه کرد و نگاهش ز من گذشت
این آخرین امید ، چه نکامیاب ماند
او را شناختم
همزاد جاودانی من بود و ، نام او
چون نام من به گوش خدا آشنا نبود
می خواستم که بانگ برآرم : بمان بمان
اما در آن سکوت خدایی ، صدا نبود


.
.
نادر پور
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هفتم دی 1387  |
 چشم در راه استاد نادر نادر ژور
چشم در راه
هنوز آن روز ، برق خنده ی خورشید
به بام خانه های دور ، پیدا بود
درون کلبه ی من شمعدان می سوخت
نسیم مست با او در مدارا بود
هوا در زردی خورشید ، می پاشید
گلاب ابر بر گلها و گلدان ها
دمادم طرح وشکلی تازه می بخشید
غبار شیشه را انگشت باران ها
صدای گنگ سازی در فضا می ریخت
تپش های دل درد آشنایی را
نسیم از کوچه ی خاموش می آورد
هنوز آهنگ دورادور پایی را
من آن شب چشم در راه کسی بودم
که می پنداشتم دیگر نمی اید
صدای آشنایی در دلم می گفت
که او بر عهد خود هرگز نمی پاید
دلم همراه شمع نیمه جان می سوخت
غمی در سنه ام فریاد بر می داشت
طنین آتشنیش در دلم می ریخت
هزاران نیش سوزن در تنم می کاشت
شب بی ماه در گل دست و پا می زد
زمین و آسمان در خواب راحت بود
دلم در سینه چون طبل تهی می کوفت
همآواز دل بی تاب ساعت بود
به سوی گنجه ی چوبین خود رفتم
که بی او پر کنم جام شرابم را
تنم از خواب خوش بیزار و دل ، بیدار
به ساغر ریختم داروی خوابم را
لبم را با شراب تلخ آلودم
دلم خندید و چشمم روشنایی یافت
در آن مستی نمی دانم چه پیش آمد
که یادش با من از نو آشنایی یافت
هنوز آغوش گلدان بلور من
پر از گل های عطر آگین شب بو بود
صدای خنده ای از پلکان برخاست
خدایا ! این صدای خنده ی او بود

.
.
نادر پور
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هفتم دی 1387  |
 شعر انگور از نادر نادر پور

شعر انگور


چه مي گوييد ؟

كجا شهد است اين آبي كه در هر دانه شيرين انگور است ؟

كجا شهد است ؟ اين اشك است ،

اشك باغبان پير و رنجور است

كه شب ها راه پيموده ،

همه شب تا سحر بيدار بوده

تاك ها را آب داده ،

پشت را چون چفته هاي مو دو تا كرده ،

دل هر دانه را از اشك چشمان نور بخشيده

تن هر خوشه را با خون دل شاداب پرورده

چه مي گوييد ؟

كجا شهد است اين آبي كه در هر دانه شيرين انگور است ؟

كجا شهد است ؟ اين خون است

خون باغبان پير و رنجور است

چنين آسان مگيريدش !

چنين آسان منوشيدش !

شما هم اي خريداران شعر من ! اگر در دانه هاي نازك لفظم

ويا در خوشه هاس روشن شعرم

شراب و شهد مي بينيد ، غير از اشك و خونم نيست

كجا شهد است ؟ اين اشك است ، اين خون است

شرابش از كجا خوانديد ؟ اين مستي نه آن مستي است

شما از خون من مستيد

از خوني كه مي نوشيد

از خون دلم مستنيد

مرا هر لفظ فريادي است كز دل مي كشم بيرون

مرا هر شعر دريايي است

دريايي است لبريز از شراب خون

كجا شهد است اين اشكي كه در هر دانه لفظ است ؟

كجا شهد است اين خوني كه در هر خوشه شعر است ؟

چنين آسان مفشاريد بر هر دانه لبها را و بر هر خوشه دندان را !

مرا اين كاسه خون است ...

مرا اين ساغر اشك است ...

چنين آسان مگيردش !

چنين آسان منوشيدش

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هشتم فروردین 1387  |
 نادر نادر پور
من در غروب سرد جهان ایستاده ام

 

 


خورشید سرخ شامگهان سایه ی مرا

 

 


از زیر پای ظهر به تدریج و احتیاط

 

 


بیرون کشیده است و به من باز داده است

 

 


وین سایه ی دراز ، همان آفریده نیست

 

 


کز بامداد ، همسفرم بوده تا غروب

 

 


وز کودکی به پیری من ره گشاده است

 

 


آن سایه را درخشش صبح آفریده بود

 

 


وین سایه را فروغ شبانگاه زاده است

 

 


روزی که ناگهان

 

 


از چارچوب پنجره ی روشن بلوغ

 

 


اینده را طلایی و تابنده یافتم

 

 


آن سایه نیز همره نور آفریده شد

 

 


من ، پا به پای او

 

 


آماده ی صعود بدان قله ی بلند

 

 


ازمنزلی به منزل دیگر شتافتم

 

 


گویی که من : سوارم و عالم : پیاده است

 

 


اما ، ظهور ظهر

 

 


رؤیای صبحگاهی اینده ی مرا

 

 


چون عکس نور دیده سراپا سیاه کرد

 

 


هر سایه را که نقش زمین شد ، تباه کرد

 

 


تنها و ناگهان

 

 


آن سایه ای که در پی من ره سپرده بود

 

 


وز هرم نیمروزی خورشید مرده بود

 

 


جانی دوباره یافت

 

 


وینک در آفتاب گریزان عمر من

 

 


رو بر گذشته پشت بر اینده پا به گل

 

 


در انتظار مقدم شب ایستاده است

 

 



نادر نادرپور

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386  |
 شعر مستی نادر نادر پور
مستی
هوا بارانی و من مست و او مست
شراب سرخ شیرین در سبو مست
همه چشم سیاهش سر به سر ناز
همه زلف درازش مو به مو مست


.
نادر پور

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه دهم آذر 1386  |
 
 
بالا