تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 شعری از نادر نادر پور

شعر انگور


چه مي گوييد ؟

كجا شهد است اين آبي كه در هر دانه شيرين انگور است ؟

كجا شهد است ؟ اين اشك است ،

اشك باغبان پير و رنجور است

كه شب ها راه پيموده ،

همه شب تا سحر بيدار بوده

تاك ها را آب داده ،

پشت را چون چفته هاي مو دو تا كرده ،

دل هر دانه را از اشك چشمان نور بخشيده

تن هر خوشه را با خون دل شاداب پرورده

چه مي گوييد ؟

كجا شهد است اين آبي كه در هر دانه شيرين انگور است ؟

كجا شهد است ؟ اين خون است

خون باغبان پير و رنجور است

چنين آسان مگيريدش !

چنين آسان منوشيدش !

شما هم اي خريداران شعر من ! اگر در دانه هاي نازك لفظم

ويا در خوشه هاس روشن شعرم

شراب و شهد مي بينيد ، غير از اشك و خونم نيست

كجا شهد است ؟ اين اشك است ، اين خون است

شرابش از كجا خوانديد ؟ اين مستي نه آن مستي است

شما از خون من مستيد

از خوني كه مي نوشيد

از خون دلم مستنيد

مرا هر لفظ فريادي است كز دل مي كشم بيرون

مرا هر شعر دريايي است

دريايي است لبريز از شراب خون

كجا شهد است اين اشكي كه در هر دانه لفظ است ؟

كجا شهد است اين خوني كه در هر خوشه شعر است ؟

چنين آسان مفشاريد بر هر دانه لبها را و بر هر خوشه دندان را !

مرا اين كاسه خون است ...

مرا اين ساغر اشك است ...

چنين آسان مگيردش !

چنين آسان منوشيدش

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هشتم فروردین 1387  |
 نادر نادر پور
من در غروب سرد جهان ایستاده ام

 

 


خورشید سرخ شامگهان سایه ی مرا

 

 


از زیر پای ظهر به تدریج و احتیاط

 

 


بیرون کشیده است و به من باز داده است

 

 


وین سایه ی دراز ، همان آفریده نیست

 

 


کز بامداد ، همسفرم بوده تا غروب

 

 


وز کودکی به پیری من ره گشاده است

 

 


آن سایه را درخشش صبح آفریده بود

 

 


وین سایه را فروغ شبانگاه زاده است

 

 


روزی که ناگهان

 

 


از چارچوب پنجره ی روشن بلوغ

 

 


اینده را طلایی و تابنده یافتم

 

 


آن سایه نیز همره نور آفریده شد

 

 


من ، پا به پای او

 

 


آماده ی صعود بدان قله ی بلند

 

 


ازمنزلی به منزل دیگر شتافتم

 

 


گویی که من : سوارم و عالم : پیاده است

 

 


اما ، ظهور ظهر

 

 


رؤیای صبحگاهی اینده ی مرا

 

 


چون عکس نور دیده سراپا سیاه کرد

 

 


هر سایه را که نقش زمین شد ، تباه کرد

 

 


تنها و ناگهان

 

 


آن سایه ای که در پی من ره سپرده بود

 

 


وز هرم نیمروزی خورشید مرده بود

 

 


جانی دوباره یافت

 

 


وینک در آفتاب گریزان عمر من

 

 


رو بر گذشته پشت بر اینده پا به گل

 

 


در انتظار مقدم شب ایستاده است

 

 



نادر نادرپور

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386  |
 شعر مادر نادر نادر پور
مادر! گناه زندگیم را به من ببخش

 


زیرا اگر گناه من این بود ، از تو بود

 


هرگز نخواستم که ترا سرزنش کنم

 


اما ترا به راستی از زادن چه سود ؟

 


در دل مگو که از تو و رنج تو آگهم

 


هرگز مرا چنانکه خودستی گمان مدار

 


هرگز فریب چهره ی آرام من مخور

 


هرگز سر از سکوت مدامم گران مدار

 


من آتشم که در دل خود سوزم ای دریغ

 


من آتشم که در تو نگیرد شرار من

 


دردم یکی نبود که زودش دوا کنی

 


آن به که دل نبندی ازین پس به کار من

 


مادر !‌ من آن امید ز کف رفته ی توام

 


کز هر چه بگذری ، نتوانی بدو رسید

 


زان پیشتر که مرگ تنم در رسد ز راه

 


مرگ دلم ز مردن صد آرزو رسید

 


هر شب که در به روی من آهسته واکنی

 


در چشم خوابنک تو خوانم ملامتت

 


گویی به من که باز چه دیر آمدی ، چه دیر

 


بس کن خدای را که تبه شد سلامتت

 


از بیم آنکه رنج ترا بیشتر کنم

 


می خندمت به روی و نمی گویمت جواب

 


مادر! چه سود ازین که بهم ریزم این سکوت ؟

 


مادر !‌ چه سود از این که براندازم این نقاب ؟

 


تا کی بدین امید که ره در دلم بری

 


بندی نگاه خود به نگاه خموش من ؟

 


تا کی همین که حلقه به در آشنا کنم

 


آهنگ گامهای تو اید به گوش من ؟

 


مادر !‌ من آن امید ز کف رفته ی توام

 


درد مرا مپرس و گناه مرا ببخش

 


دانی ، خطای بخت من است آنچه می کنم

 


پس این خطای بخت سیاه مرا ببخش

 


مادر !‌ تو بی گناهی و من نیز بی گناه

 


اما سزای هستی ما ، در کنار ماست

 


از یکدگر رمیده و بیگانه مانده ایم

 


وین درد ، درد زندگی و روزگار ماست



نادر نادرپور

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه دهم آذر 1386  |
 
 
بالا