تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 خیام نیشابوری
تا چند زنم بروی دریاها خشت


بیزار شدم ز بت‌پرستان کنشت



خیام که گفت دوزخی خواهد بود


که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت

 

ترکیب پیاله‌ای که درهم پیوست


بشکستن آن روا نمیدارد مست



چندین سر و پای نازنین از سر و دست

 


از مهر که پیوست و به کین که شکست



ترکیب طبایع چون بکام تو دمی است


رو شاد بزی اگرچه برتو ستمی است



با اهل خرد باش که اصل تن تو


گردی و نسیمی و غباری و دمی است



چون ابر به نوروز رخ لاله بشست


برخیز و بجام باده کن عزم درست



کاین سبزه که امروز تماشاگه ماست


فردا همه از خاک تو برخواهد رست

چون بلبل مست راه در بستان یافت


روی گل و جام باده را خندان یافت



آمد به زبان حال در گوشم گفت


دریاب که عمر رفته را نتوان یافت



چون چرخ بکام یک خردمند نگشت


خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت



چون لاله بنوروز قدح گیر بدست


با لاله رخی اگر ترا فرصت هست



می نوش بخرمی که این چرخ کهن


ناگاه ترا چون خاک گرداند پست



چون نیست حقیقت و یقین اندر دست


نتوان به امید شک همه عمر نشست



هان تا ننهیم جام می از کف دست


در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست



چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست


چون هست بهرچه هست نقصان و شکست



انگار که هرچه هست در عالم نیست


پندار که هرچه نیست در عالم هست



خاکی که بزیر پای هر نادانی است


کف صنمی و چهره‌ی جانانی است



هر خشت که بر کنگره ایوانی است

 

 
انگشت وزیر یا سلطانی است


.
.
.
حضرت خیام

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387  |
 شعری از خیام
در کارگه کوزه گری رفتم دوش


دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش


ناگه یکی کوزه برآورد خروش


کو کوزه گر کوزه خر کوزه فروش


از کوزه گری کوزه خریدم باری


آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری


شاهی بودم که جام زرینم بود


اکنون شده ام کوزه هر خماری


در کارگه کوزه گری کردم رای


در پایه چرح دیدم استاد به پای


می کرد سبو کوزه را دسته وسر

 


از کله پادشاه واز دست گدا


این کوزه چو من عاشق زاری بوده است


در بند سر زلف نگاری بوده است


این دسته که بر گردن او می بینی


دستی است که بر گردن یاری بوده است


تا چند اسیر عقل هر روزه شویم


در دهر چه صد ساله چه یک روزه شویم


در ده قدح باده از پیش که ما


در کارگه کوزه گران کوزه شویم


خیام

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه دوازدهم بهمن 1386  |
 شعری از خیام
می در کف من نه که دلم در تابست



وین عمر گریز پای چون سیمابست



دریاب کــه آتـش جوانـی آبـست



هُش دار که بیداری دولت خواب است





می نوش که عمر جاودانی این است



خود حاصلت از دور جوانی این است



هنگام گل و مل است و یاران سرمست



خوش باش دمی که زندگانی اينست




با باده نشین که ملک محمود این است



وز چنگ شنو که لحن داود این است



از آمــده و رفتـه دگـر یاد مـکـن



حالی خوش باش زانکه مقصود این است



خیام

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386  |
 
 
بالا