تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 در کارگه کوزه گری رفتم دوش ...خیام
در کارگه کوزه گری رفتم دوش


دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش


ناگه یکی کوزه برآورد خروش


کو کوزه گر کوزه خر کوزه فروش


از کوزه گری کوزه خریدم باری


آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری


شاهی بودم که جام زرینم بود


اکنون شده ام کوزه هر خماری


در کارگه کوزه گری کردم رای


در پایه چرح دیدم استاد به پای


می کرد سبو کوزه را دسته وسر


از کله پادشاه واز دست گدای


این کوزه چو من عاشق زاری بوده است


در بند سر زلف نگاری بوده است


این دسته که بر گردن او می بینی


دستی است که بر گردن یاری بوده است


تا چند اسیر عقل هر روزه شویم


در دهر چه صد ساله چه یک روزه شویم


در ده قدح باده از پیش که ما


در کارگه کوزه گران کوزه شویم

 


خیام

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه دوم شهریور 1388  |
 ٭ تا خاك مرا بقالب آميخته اند ، بس فتنه كه از خاك برانگيخته اند : خیام
آنانكه محيط فضل و آداب شدند ،

 
در جمع كمال شمع اصحاب شدند ،


ره زين شب تاريك نبردند بروز ،


گفتند فسانه اي و در خواب شدند

 

 

 


٭ آنانكه ز پيش رفته اند اي ساقي ،

 
در خاك غرور خفته اند اي ساقي ،


رو باده خور و حقيقت از من بشنو :


باد است هر آنچه گفته اند اي ساقي

 

 


٭ آن بيخبران كه در معني سفتند ،


در چرخ به انواع سخنها گفتند ؛


آگه چو نگشتند بر اسرار جهان ،


اول زنخي زدند و آخر خفتند !

 

 

گر آمدنم بمن بدي، نامدمي .


ور نيز شدن بمن بدي، كي شدمي ؟


به زان نبدي كه اندرين دير خراب ،


نه آمدمي، نه شدمي، نه بدمي

 

 

ايكاش كه جاي آرميدن بودي ،


يا اين ره دور را رسيدن بودي ؛


كاش از پي صد هزار سال از دل خاك ،


چون سبزه اميد بر دميدن بودي

 

 

 حکیم عمر خیام نیشابوری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388  |
 حرف دل...خیام
حرف دل


تا چند زنم به روی دریا ها خشت

 بیزار شدم ز بت پرستان کنشت

خیام که گفت دوزخی خواهد بود؟

 که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت؟

بسیار بگشتیم به دور در و دشت

واندر همه آفاق بگشتیم به گشت

کس را نشنیدیم که آ مد ازین راه

یعنی همه رفتند و یکی باز نگشت

این یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت

 چون ابر به کوهسار و چون باد به دشت

هرگز غم د یروز مرا یاد نگشت

 روزی که نیامده است و روزی که گذشت

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت

 از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

جامی و بتی و بربطی و لب کشت

این هر سه مرا نقد و تو را نسیه بهشت

فصل گل و طرف جویبار و لب کشت

 با یک دو سه تازه لعبتی حور سرشت

پیش ار قدح که باده نوشان صبوح

 آسوده ز مسجدند فارغ ز کنشت

چون چرخ به کام یک خردمند نگشت

 خواهی تو فلک هفت شمار خواهی هشت

چون باید مرد و آرزو ها همه هشت

چه مور خورد به گور و گرگ به دشت

تا کی ز چراغ مسجد و دود کنشت

 تا کی ز زیان دوزخ و سود بهشت؟

رو بر سر لوح بین که استاد قضا

 اندر ازل آنچه بودنی بود نوشت

مهتاب به نور دامن شب بشکافت

 می خور که دمی خوشتر از این نتوان یافت

خوش باش و میندیش که مهتاب بسی

 اندر سر گور یک به یک خواهد تافت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387  |
 چند رباعی از حکیم خیام
اين بحر وجود آمده بيرون ز نهفت

 

 کس نيست که اين گوهر تحقيق بسفت

 

هر کس سخنی از سر سودا گفته است

 

زان روی  که هست کس نمی داند گفت

 

خیام

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه نهم بهمن 1387  |
 چند رباعیاز حکیم خیام
دل سر حیات اگر کماهی دانست

 

 در مرگ هم اسرار الهی دانست

 

امروز که با خودی ندانستی هیچ

 

فردا که ز خود روی چه خواهی دانست

 

خیام

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه نهم بهمن 1387  |
 رباعیات خیام
برخیز و بیا بتا برای دل ما

 

حل کن به جمال خویشتن مشکل ما


یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم

 

 زان پیش که کوزه‌ها کنند از گل ما


***
چون عهده نمی‌شود کسی فردا را

 

حالی خوش کن تو این دل شیدا را


می نوش بماهتاب ای ماه که ماه

 

 بسیار بتابد و نیابد ما را


***
قرآن که مهین کلام خوانند آن را

 

 گه گاه نه بر دوام خوانند آن را


بر گرد پیاله آیتی هست مقیم

 

کاندر همه جا مدام خوانند آن را


***
گر می نخوری طعنه مزن مستانرا

 

بنیاد مکن تو حیله و دستانرا


تو غره بدان مشو که می مینخوری

 

 صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا


***
هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا

 

چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا


معلوم نشد که در طربخانه خاک

 

نقاش ازل بهر چه آراست مرا


***
مائیم و می و مطرب و این کنج خراب

 

جان و دل و جام و جامه در رهن شراب


فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب

 

آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب


***
آن قصر که جمشید در او جام گرفت

 

 آهو بچه کرد و شیر آرام گرفت


بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر

 

 دیدی که چگونه گور بهرام گرفت


***
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست

 

 بی باده ارغوان نمیباید زیست


این سبزه که امروز تماشاگه ماست

 

 تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست


***
اکنون که گل سعادتت پربار است

 

دست تو ز جام می چرا بیکار است


می‌خور که زمانه دشمنی غدار است

 

 دریافتن روز چنین دشوار است


***
امروز ترا دسترس فردا نیست

 

 و اندیشه فردات بجز سودا نیست


ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست

 

 کاین باقی عمر را بها پیدا نیست


***
ای آمده از عالم روحانی تفت

 

 حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت

 


می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای

 

خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت


***
ای چرخ فلک خرابی از کینه تست

 

 بیدادگری شیوه دیرینه تست


ای خاک اگر سینه تو بشکافند

 

 بس گوهر قیمتی که در سینه تست


***
ایدل چو زمانه می‌کند غمناکت

 

ناگه برود ز تن روان پاکت


بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند

 

 زان پیش که سبزه بردمد از خاکت


***
این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت

 

 کس نیست که این گوهر تحقیق نسفت


هر کس سخنی از سر سودا گفتند

 

 ز آنروی که هست کس نمیداند گفت


***
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

 

 در بند سر زلف نگاری بوده‌ست


این دسته که بر گردن او می‌بینی

 

 دستی‌ست که برگردن یاری بوده‌ست
.
.
.
حكيم عمر خيام

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هفدهم آذر 1387  |
 خیام نیشابوری
تا چند زنم بروی دریاها خشت


بیزار شدم ز بت‌پرستان کنشت



خیام که گفت دوزخی خواهد بود


که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت

 

ترکیب پیاله‌ای که درهم پیوست


بشکستن آن روا نمیدارد مست



چندین سر و پای نازنین از سر و دست

 


از مهر که پیوست و به کین که شکست



ترکیب طبایع چون بکام تو دمی است


رو شاد بزی اگرچه برتو ستمی است



با اهل خرد باش که اصل تن تو


گردی و نسیمی و غباری و دمی است



چون ابر به نوروز رخ لاله بشست


برخیز و بجام باده کن عزم درست



کاین سبزه که امروز تماشاگه ماست


فردا همه از خاک تو برخواهد رست

چون بلبل مست راه در بستان یافت


روی گل و جام باده را خندان یافت



آمد به زبان حال در گوشم گفت


دریاب که عمر رفته را نتوان یافت



چون چرخ بکام یک خردمند نگشت


خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت



چون لاله بنوروز قدح گیر بدست


با لاله رخی اگر ترا فرصت هست



می نوش بخرمی که این چرخ کهن


ناگاه ترا چون خاک گرداند پست



چون نیست حقیقت و یقین اندر دست


نتوان به امید شک همه عمر نشست



هان تا ننهیم جام می از کف دست


در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست



چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست


چون هست بهرچه هست نقصان و شکست



انگار که هرچه هست در عالم نیست


پندار که هرچه نیست در عالم هست



خاکی که بزیر پای هر نادانی است


کف صنمی و چهره‌ی جانانی است



هر خشت که بر کنگره ایوانی است

 

 
انگشت وزیر یا سلطانی است


.
.
.
حضرت خیام

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387  |
 شعری از خیام
در کارگه کوزه گری رفتم دوش


دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش


ناگه یکی کوزه برآورد خروش


کو کوزه گر کوزه خر کوزه فروش


از کوزه گری کوزه خریدم باری


آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری


شاهی بودم که جام زرینم بود


اکنون شده ام کوزه هر خماری


در کارگه کوزه گری کردم رای


در پایه چرح دیدم استاد به پای


می کرد سبو کوزه را دسته وسر

 


از کله پادشاه واز دست گدا


این کوزه چو من عاشق زاری بوده است


در بند سر زلف نگاری بوده است


این دسته که بر گردن او می بینی


دستی است که بر گردن یاری بوده است


تا چند اسیر عقل هر روزه شویم


در دهر چه صد ساله چه یک روزه شویم


در ده قدح باده از پیش که ما


در کارگه کوزه گران کوزه شویم


خیام

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه دوازدهم بهمن 1386  |
 شعری از خیام
می در کف من نه که دلم در تابست



وین عمر گریز پای چون سیمابست



دریاب کــه آتـش جوانـی آبـست



هُش دار که بیداری دولت خواب است





می نوش که عمر جاودانی این است



خود حاصلت از دور جوانی این است



هنگام گل و مل است و یاران سرمست



خوش باش دمی که زندگانی اينست




با باده نشین که ملک محمود این است



وز چنگ شنو که لحن داود این است



از آمــده و رفتـه دگـر یاد مـکـن



حالی خوش باش زانکه مقصود این است



خیام

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386  |
 
 
بالا