تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 خانه ام اتش گرفته است از استاد اخوان ثالث
خانه ام اتش گرفته است از استاد اخوان ثالث

 

خانه ام آتش گرفته است آتشی جانسوز
 

هر طرف می سوزد این آتش
 

پرده ها و فرش ها را تارشان با پود
 


من به هر سو می دوم گریان
 

در لهیب اتش پر دود


وز میان خنده هایم تلخ
 

و خروش گریه ام ناشاد
 

از درون خسته سوزان
 

می کنم فریاد، ای فریاد، ای فریاد...


از فراز بام هاشان شاد
 

دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
 

بر من آتش به جان ناظر
 

در پناه این مشبک شب
 


من به دستان پر از تاول
 

این طرف را می کنم خاموش
 

وز لهیب آن روم از هوش
 


زان دگر سو شعله برخیزد به گردش دود
 

تا سحرگاهان که می داند که بود من شود نابود.
 


خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
 

صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر
 


وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
 

مهربان همسایگانم از پی امداد؟
 

سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
 

می کنم فریاد ، ای فریاد ، ای فریاد
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه یکم تیر 1387  |
 شعری از اخوان

سبز

با تو دیشب تا کجا رفتم


تا خدا وانسوی صحرای خدا رفتم


من نمی گویم ملایک بال در بالم شنا کردند


من نمی گویم که باران طلا آمد


لیک ای عطر سبز سایه پرورده

 
ای پری که باد می بردت


از چمنزار حریر پر گل پرده


تا حریم سایه های سبز


تا بهار سبزه های عطر


تا دیاری که غریبیهاش می آمد به چشم آشنا ، رفتم


پا به پای تو که می بردی مرا با خویش


همچنان کز خویش و بی خویشی


در رکاب تو که می رفتی


هم عنان با نور


در مجلل هودج سر و سرود و هوش و حیرانی


سوی اقصامرزهای دور


تو قصیل اسب بی آرام من ، تو چتر طاووس نر مستم


تو گرامیتر تعلق ،‌ زمردین زنجیر زهر مهربان من


پا به پای تو


تا تجرد تا رها رفتم


غرفه های خاطرم پر چشمک نور و نوازشها


موجساران زیر پایم رامتر پل بود


شکرها بود و شکایتها


رازها بود و تأمل بود


با همه سنگینی بودن


و سبکبالی بخشودن


تا ترازویی که یک سال بود در آفاق عدل او


عزت و عزل و عزا رفتم


چند و چونها در دلم مردند


که به سوی بی چرا رفتم


شکر پر اشکم نثارت باد


خانه ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من


ای زبرجد گون نگین ،‌ خاتمت بازیچه ی هر باد


تا کجا بردی مرا دیشب


با تو دیشب تا کجا رفتم

 

م -- امید

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه نوزدهم بهمن 1386  |
 اخوان
لحظه ی دیدار نزدیک است


باز من دیوانه ام ، مستم


باز می لرزد ، دلم ، دستم


باز گویی در جهان دیگری هستم

 


های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ


های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست

 


و آبرویم را نریزی ، دل

 


ای نخورده مست

 


لحظه ی دیدار نزدیک است

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیستم دی 1386  |
 مهدی اخوان
لحظهء ديدار نزديك است


باز من ، ديوانه ام مستم


باز مي لرزد دلم ، دستم


باز گويي در جهان ديگري هستم


هاي ! نخراشي به عقلت گونه ام را تيغ


آي ! نپريشي صفاي زلفكم را دست

 


آبرويم را نريزي دل

 


اي نخورده مست

 


لحظه ي ديدار نزديك است .



مهدي اخوان ثالث

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه یازدهم دی 1386  |
 شعري از اخوان

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت

 

سرها در گریبان است

 

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

 

نگه جز پیش پا را دید نتواند

 

که ره تاریک و لغزان است.و

 

وگر دست محبت سوی کس یازی

 

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

 

که سرما سخت سوزان است.

 

و نفس کز گرمگاه سینه میاید برون ابری شود تاریک

 

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

 

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم

 

ز چشم دوستان دور و نزدیگ؟

 

مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین.

 

و هوا بس ناجوانمردانه سرد است .. آی

 

دمت گرم و سرت خوش باد.و

 

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!و

 

منم من میهمان هر شبت، لولی وش مغموم

 

منم من ، سنگ تیپا خورده رنجور

 

منم، دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور

 

نه از رومم، نه از زنگم، همان بی رنگ بی رنگم.و

 

بیا بگشای در ، بگشای دلتنگم

 

حریفا ! میزبانا! میهمان سال و ماهخت پشت در

 

چون موج میلرزد

 

تگرگی نیست، مرگی نیست!و

 

حدیثی گر شنیدی ، قصه سرما و دندان است

 

من امشب آمدستم وام بگذارم

 

حسابت را کنار جام بگذارم

 

چه میگویی که بیگه شد، سحر شد بامداد آمد؟

 

فریبت میدهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگاه نیست

 

حریفا ! گوش سرما برده است، این یادگار سیلی  

 

سرد زمستان است 

 

و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده

 

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهانست

 

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز  یکسانست.

 

و سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت 

 

هوا دلگیر ،درها بسته ، سرها در گریبان: دستها پنهان

 

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین

 

درختان اسکلتهای بلور آجین

 

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه

 

غبارآلوده مهر و ماه زمستان است.

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه دهم دی 1386  |
 شعری از اخوان
گرگ هاری شده ام،خون مرا ظلمت زهر


کرده چون شعله چشم تو سیاه.


تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم،

 


آه،می ترسم،آه!


-
آه میترسم از آن لحظه پر لذت وشوق،


که تو خود را نگری،


مانده نومید ز هر گونه دفاع،


زیره چنگ خشن وحشی و خونخوار منی.


پوپکم!آهوکم!


چه نشستی غاقل؟


کز گزندم نرهی،گر چه پرستار منی.


-
پس از این دره ژرف،


جای خمیازه جادو شده غار سیاه،


پشت آن قله پوشیده ز برف،


نیست چیزی،خبری.


ور ترا گفتم چیز دگری هست،نبود


جز فریب دگری.


-
من از این غفلت معصوم تو،ای شعله پاک!


بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم.


منشین با من،با من منشین،


تو چه دانی که چه افسونگر بی پا و سرم؟


-
تو چه دانی که پس هر نگه ساده من،


چه جنونی،چه نیازی،چه غمی ست؟!


یا نگاه تو،که پر عصمت و ناز،


بر من افتد،چه عذاب و ستمی ست؟


-
دردم این نیست ولی،


دردم این است که من بی تو دگر،


از همه دورم و بی خویشتنم.


پوپکم!آهوکم!


تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم.


مگرم سوی تو راهی باشد،


- چون فروغ نگهت -


ورنه دیگر به چه کار آیم من


بی تو؟- چون مرده چشم سیهت.-


-
منشین اما با من،منشین.


تکیه بر من نکن ای پرده رنگین حریر!


که شراری شده ام.


پوپکم!آهوکم!


گرگ هاری شده ام.


م.امید

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دوم دی 1386  |
 شعري از اخوان
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

 


سرها در گریبان است

 


کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

 


نگه جز پیش پا را دید نتواند،

 


که ره تاریک و لغزان است.

 


وگر دست محبت سوی کس یازی،

 


به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

 


که سرما سخت سوزان است.

 


اخوان ثالث

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و چهارم آذر 1386  |
 باغ من اخوان
باغ من

 



آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

 



ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش

 



باغ بی برگی

 



روز و شب تنهاست

 



با سکوت پاک غمناکش

 



ساز او باران ، سرودش باد

 



جامه اش شولای عریانی ست

 



ور جز اینش جامه ای باید

 



بافته بس شعله ی زر تا پودش باد

 



گو برید ، یا نروید ، هر چه در هر کجاکه خواهد

 



یا نمی خواهد

 



باغبانو رهگذاری نیست

 



باغ نومیدان

 



چشم در راه بهاری نیست

 



گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد

 



ور به رویش برگ لبخندی نمی روید

 



باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟

 



داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت

 



پست خاک می گوید

 

 

باغ بی برگی

 



خنده اش خونی ست اشک آمیز

 



جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

 



پادشاه فصلها ، پاییز

 



.
.
.
.
مهدی اخوان ثالث

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386  |
 
 
بالا