تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 شعری از سهراب
مرغ مهتاب می خواند



ابری در اتاقم میگرید



گلهای چشم پشیمانی می شکفد



درتابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد



مغرب جان می کند

 



می میرد



گیاه نارنجی خورشید



در مرداب اتاقم می روید کم کم



بیدارم



نپنداریم درخواب



سایه شاخه ای بشکسته

 

آهسته خوابم کرد



اکنون دارم می شنوم



آهنگ مرغ مهتاب



و گلهای چشم پشیمانی را پر پر می کنم



سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوم بهمن 1386  |
 سهراب

سروده اي از"سهراب سپهري"


بمناسبت درگذشت"فروغ فرخزاد"


بزرگ بود/و از اهالي اين شهر بود/و با تمام افق هاي باز

 

 ، نسبت

 

داشت/


و لحن آب و زمين را،چه خوب مي فهميد./


صدايش/به شكل حزن پريشان واقعيت بود/و پلك

 

هايش/مسير نبض

 

عناصررا/


به ما نشا ن ميداد./


و دستها يش/هواي صا ف سخاوت را/ورق زد/ و مهرباني

 

 را/ به سمت

 

ما كوچاند./


واو، به شكل خلوت خود بود/و عاشقانه ترين انحناي وقت

 

 خودش

 

را/براي آينه


تفسير كرد./ و او، به شيوه باران/پر از طراوت تكرار بود./ و

 

 او، به سبك

 

درخت/


ميان عافيت نور، منعكس ميشد./هميشه، كودكي بادرا

 

صدا

 

ميزد/هميشه،رشته ي


صحبت را/به چفت آب، گره ميزد./


براي ما، يك شب/سجود سبز محبت را/چنان صريح ادا

 

كرد/كه ما، به

 

عاطفه ي


سطح خاك، دست كشيديم/و مثل لهجه ي يك سطل آب

 

 تازه شديم./


و بارها ديديم/كه با چقدر سبد/هواي چيد ن يك خوشه

 

ي بشا رت

 

داشت./

 


ولي، نشد/كه روبرو ي وضوح كبوتران بنشيند/و رفت تا

 

لب هيچ/ و پشت

 

 حوصله


نور ها دراز كشيد/ و هيچ فكر نكرد/كه ما، ميان پريشاني

 

ژ

 

تلفظ درها،

 

براي خورد ن


سيب/چقدر تنها مانديم؟/چقدر تنها مانديم؟/

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه دهم دی 1386
 
 
بالا