تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 دشت هايي چه فراخ ..كوه هايي چه بلند ..زنده یاد سهراب سپهری
دشت هايي چه فراخ


كوه هايي چه بلند


در گلستانه چه بوي علفي مي آيد


من در اين آبادي پي چيزي مي گردم


پي خوابي شايد پي نوري ريگي لبخندي


پشت تبريزيها


غفلت پاكي بود كه صدايم مي زد


پاي نيزاري ماندم باد مي آمد گوش مي دادم


چه كسي بامن حرف مي زد


سوسماري لغزيد


راه افتادم


يونجه زاري سر راه


بعد جاليز خيار بوته هاي گل رنگ


و فراموشي خاك


لب آبي


گيوه ها را كندم


و نشستم پاها در آب


من چه سبزم امروز


و چه اندازم تنم هوشيارم


نكند اندوهي سر رسد از سر كوه


چه كسي پشت درختان است


هيچ مي چرد گاوي در كوه


ظهر تابستان است


سايه ها مي دانند كه چه تابستاني است


سايه هايي بي لك


گوشه اي روشن و پاك


كودكان احساس


جاي بازي اينجاست


زندگي خالي نيست


مهرباني هست سيب هست ايمان هست


آري


تا شقايق هست زندگي بايد كرد


در دل من چيزيست مثل يك بيشه نور

 

مثل خواب دم صبح


و چنان بي تابم


كه دلم مي خواهد


بدوم تاته دشت


بروم تا سر كوه


دور ها آوايي است كه مرا مي خواند...



“گلستانه”


اثر سهراب سپهري


 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388  |
 آب را گل نکنیم....زنده یاد سهراب سپهری
آب را گل نکنیم

 

در فرودست انگار کفتری می خورد آب

 

یا که در بیشۀ دور سیره ای پر می شوید

 

یا که در آبادی ..کوزه ای پر می گردد

 

آب را گل نکنیم

 

شاید این آب روان.. می رود پای سپیداری

 

 تا فرو شوید اندوه دلی

 

دست درویشی شاید

 

نان خشکیده فرو برده در آب

 

زن زیبایی آمده لب رود

 

آب را گل نکنیم

 

  روی زیبا دو برابر شده باشد

 

چه گوارا این آب !

 

چه زلال این رود !

 

.مردم بالا دست چه صفایی دارند !

 

چشمه هاشان جوشان

 

گاوهاشان شیر افشان باد !

 

 من ندیدم دهشان

 

بی گمان پای چپر هاشان جا پای خداست

 

ماهتاب آنجا می کند روشن پهنای کلام

 

بی گمان در ده بالا دست چینه ها کوتاه است

 

غنچه ای می شکفد

 

اهل ده باخبرند چه دهی باید باشد

 

کوچه باغش پر موسیقی باد !

 

 مردمان سر رو د

 

آب را می فهمند

 

گل نکردندش

 

 

ما نیز

 

آب را گل نکنیم

 

سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  |
 چرا گرفته دلت، ....زنده یاد سهراب سپهری
چرا گرفته دلت،

 

مثل آنكه تنهایی

 

چقدر هم تنها خیال می كنم

 

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی

 

دچار یعنی عاشق و فكر كن كه چه تنهاست

 

 اگر ماهی كوچك ، دچار آبی دریای بیكران باشد

 

 دچار باید بود و گرنه زمزمه حیات

 

میان دو حرف حرام خواهد شد

 

 و عشق صدای فاصله هاست

 

 همیشه عاشق تنهاست

 

و دست عاشق در دست ترد ثانیه ها ست

 

 اتاق خلوت پاكی است برای فكر ،

 

چه ابعاد ساده ای دارد

 

 دلم عجیب گرفته است

 

 خیال خواب ندارم

 

 سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  |
 زندگی خواب ها...سهراب سپهری
زندگی خواب ها


پرده

 

پنجره ام به تهی باز شد


و من ویران شدم.


پرده نفس می کشید

 

دیوار قیر اندود !


از میان برخیز.


پایان تلخ صداهای هوش ربا !


فرو ریز.

 

لذت خواب می فشارد.


فراموشی می بارد.


پرده نفس می کشد:


شکوفه ی خوابم می پژمرد.

 

تا دوزخ ها بشکافند ،


تا سایه ها بی پایان شوند ،


تا نگاهم رها گردد ،


درهم شکن بی جنبشی ات را


و از مرز هستی من بگذر


سیاه سرد بی تپش گنگ


سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388  |
 غمی غمناک...زنده یاد سهراب سپهری
غمی غمناک


شب سردی است ، و من افسرده.


راه دوری است ، و پایی خسته.


تیرگی هست و چراغی مرده.

می‌کنم ، تنها ، از جاده عبور:


دور ماندند ز من آدم ها.


سایه‌ای از سر دیوار گذشت ،


غمی افزود مرا بر غم‌ ها.

فکر تاریکی و این ویرانی‌


بی خبر آمد تا با دل من


قصه‌ ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من


اندکی صبر ، سحر نزدیک است.


هر دم این بانگ برآرم از دل :


وای ، این شب چقدر تاریک است !

خنده‌ای کو که به دل انگیزم ؟


قطره‌ای کو که به دریا ریزم ؟


صخره‌ای کو که بدان آویزم ؟

مثل این است که شب نمناک است .


دیگران را هم غم هست به دل،


غم من ، لیک ، غمی غمناک است


سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه دوم مهر 1388  |
 من به سیبی خشنودم....زنده یاد سهراب سپهری
من به سیبی خشنودم


و به بوئیدن یک بوتهء بابونه


من به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارم.


من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد.


و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف کند.


من صدای پر بلدرچین را می شناسم.


رنگ های شکم هوبره را ، اثر پای بز کوهی را.


خوب می دانم ریواس کجا می روید


سار کی می آید ، کبک کی می خواند ، باز کی می میرد ،


ماه در خواب بیابان چیست،


مرگ در ساقهء خواهش


و تمشک لذت ، زیر دندان هم آغوشی


زندگی رسم خوشایندی است.


زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،


پرشی دارد اندازهء عشق.
.
.
سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388  |
 خواهم آمد سر هر ديواري ، ميخكي خواهم كاشت..سهراب سپهری

خواهم آمد سر هر ديواري ، ميخكي خواهم كاشت


پاي هر پنجره اي ، شعري خواهم خواند


هر كلاغي را ، كاجي خواهم داد


مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك !


آشتي خواهم داد


آشنا خواهم كرد


راه خواهم رفت


نور خواهم خورد


دوست خواهم داشت


دوست خواهم داشت


(سهراب
)

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388  |
 به پیشواز بهار ؛ با سهراب سپهری

به پیشواز بهار ؛ با سهراب سپهری

 

مانده تا برف زمين آب شود


مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر


ناتمام است درخت


زير برف است تمناي شنا كردن كاغذ در باد


و فروغ تر چشم حشرات


و طلوع سر غوك از افق درك حيات


مانده تا سيني ما پر شود از صحبت سمبوسه و عيد


در هوايي كه نه افزايش يك ساقه طنيني دارد


و نه آواز پري مي رسد از روزن منظومه برف


تشنه زمزمه ام


مانده تا مرغ سرچينه هذياني اسفند صدا بردارد


پس چه بايد بكنم


من كه در لخت ترين موسم بي چهچه سال


تشنه زمزمه ام؟


بهتر آن است كه برخيزم


رنگ را بردارم


روي تنهايي خود نقشه مرغي بكشم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیستم اسفند 1387  |
 پرده را برداریم :سهراب سپهری


پرده را برداریم :


بگذاریم كه احساس هوایی بخورد


بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته كه می خواهد بیتوته كند


بگذاریم غریزه پی بازی برود


كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد


بگذاریم كه تنهایی آواز بخواند


چیز بنویسد


به خیابان برود

ساده باشیم


ساده باشیم چه در باجه یك بانك چه در زیر درخت

كار ما نیست شناسایی "راز" گل سرخ

،
كار ما شاید این است


كه در "افسون" گل سرخ شناور باشیم ...

سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه پنجم اسفند 1387  |
 گاه زخمی که به پا داشته ام .. سهراب سپهری
گاه زخمی که به پا داشته ام


زیر و بم های زمین را به من آموخته است


گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است


و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس


و نترسیم از مرگ


مرگ پایان کبوترنیست


مرگ وارونه یک زنجره نیست


مرگ در ذهن اقاقی جاری است


مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد


مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید


مرگ با خوشه انگور می اید به دهان


مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند


مرگ مسوول قشنگی پر شاپرک است


مرگ گاهی ریحان می چیند

 
مرگ گاهی ودکا می نوشد


گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد


و همه می دانیم


ریه های لذت پر کسیژن مرگ است


در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم


پرده را برداریم


بگذاریم که احساس هوایی بخورد


بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند


بگذاریم غریزه پی بازی برود

 
کفش ها راباکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد

 
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
.
.
.
.
.
.
کار ما شاید این است



که میان گل نیلوفر و قرن



پی آواز حقیقت بدویم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیستم دی 1387  |
 تنها در بی چراغی شب ها میرفتم...شعری دلنشین وزیبا از زنده یاد سهراب سپهری
تنها در بی چراغی شب ها میرفتم.

..
دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود.


همه ی ستاره هایم به تاریکی رفته بود


مشت من ساقه ی خشک تپش ها را میفشرد...


لحظه ام از طنین ریزش پیوند ها پر بود


تنها میرفتم میشنوی؟تنها.


من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم.


آیینه ها انتظار تصویرم را میکشیدند


درها عبور غمناک مرا میجستند.


و من میرفتم.میرفتم تا در پایان خودم فرو افتم.


ناگهان تو از بیراهه ی لحظه ها میان دو تاریکی به من

 

 پیوستی.


صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت:


همه ی تپش هایم از آن تو باد چهره ی به شب پیوسته!


همه ی تپش هایم...


من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام


تا در خط های عصیانی پیکرت شعله ی گمشده را بربایم


دستم را به سراسر شب کشیدم


زمزمه ی نیایش در بیداری انگشتانم تراوید.


خوشه ی فضا را فشردم


قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید.


و سرانجام....


در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم...


میان ما سرگردانی بیابان هاست.


بی چراغی شب ها بستر خاکی غربت ها فراموشی

 

 آتش هاست.


میان ما هزارو یک شب جست و جو هاست
...
...
سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه پنجم آذر 1387  |
 شعری از سهراب
مرغ مهتاب می خواند



ابری در اتاقم میگرید



گلهای چشم پشیمانی می شکفد



درتابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد



مغرب جان می کند

 



می میرد



گیاه نارنجی خورشید



در مرداب اتاقم می روید کم کم



بیدارم



نپنداریم درخواب



سایه شاخه ای بشکسته

 

آهسته خوابم کرد



اکنون دارم می شنوم



آهنگ مرغ مهتاب



و گلهای چشم پشیمانی را پر پر می کنم



سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوم بهمن 1386  |
 سهراب

سروده اي از"سهراب سپهري"


بمناسبت درگذشت"فروغ فرخزاد"


بزرگ بود/و از اهالي اين شهر بود/و با تمام افق هاي باز

 

 ، نسبت

 

داشت/


و لحن آب و زمين را،چه خوب مي فهميد./


صدايش/به شكل حزن پريشان واقعيت بود/و پلك

 

هايش/مسير نبض

 

عناصررا/


به ما نشا ن ميداد./


و دستها يش/هواي صا ف سخاوت را/ورق زد/ و مهرباني

 

 را/ به سمت

 

ما كوچاند./


واو، به شكل خلوت خود بود/و عاشقانه ترين انحناي وقت

 

 خودش

 

را/براي آينه


تفسير كرد./ و او، به شيوه باران/پر از طراوت تكرار بود./ و

 

 او، به سبك

 

درخت/


ميان عافيت نور، منعكس ميشد./هميشه، كودكي بادرا

 

صدا

 

ميزد/هميشه،رشته ي


صحبت را/به چفت آب، گره ميزد./


براي ما، يك شب/سجود سبز محبت را/چنان صريح ادا

 

كرد/كه ما، به

 

عاطفه ي


سطح خاك، دست كشيديم/و مثل لهجه ي يك سطل آب

 

 تازه شديم./


و بارها ديديم/كه با چقدر سبد/هواي چيد ن يك خوشه

 

ي بشا رت

 

داشت./

 


ولي، نشد/كه روبرو ي وضوح كبوتران بنشيند/و رفت تا

 

لب هيچ/ و پشت

 

 حوصله


نور ها دراز كشيد/ و هيچ فكر نكرد/كه ما، ميان پريشاني

 

ژ

 

تلفظ درها،

 

براي خورد ن


سيب/چقدر تنها مانديم؟/چقدر تنها مانديم؟/

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه دهم دی 1386
 
 
بالا