سروده اي از"سهراب سپهري"
بمناسبت درگذشت"فروغ فرخزاد"
بزرگ بود/و از اهالي اين شهر بود/و با تمام افق هاي باز
، نسبت
داشت/
و لحن آب و زمين را،چه خوب مي فهميد./
صدايش/به شكل حزن پريشان واقعيت بود/و پلك
هايش/مسير نبض
عناصررا/
به ما نشا ن ميداد./
و دستها يش/هواي صا ف سخاوت را/ورق زد/ و مهرباني
را/ به سمت
ما كوچاند./
واو، به شكل خلوت خود بود/و عاشقانه ترين انحناي وقت
خودش
را/براي آينه
تفسير كرد./ و او، به شيوه باران/پر از طراوت تكرار بود./ و
او، به سبك
درخت/
ميان عافيت نور، منعكس ميشد./هميشه، كودكي بادرا
صدا
ميزد/هميشه،رشته ي
صحبت را/به چفت آب، گره ميزد./
براي ما، يك شب/سجود سبز محبت را/چنان صريح ادا
كرد/كه ما، به
عاطفه ي
سطح خاك، دست كشيديم/و مثل لهجه ي يك سطل آب
تازه شديم./
و بارها ديديم/كه با چقدر سبد/هواي چيد ن يك خوشه
ي بشا رت
داشت./
ولي، نشد/كه روبرو ي وضوح كبوتران بنشيند/و رفت تا
لب هيچ/ و پشت
حوصله
نور ها دراز كشيد/ و هيچ فكر نكرد/كه ما، ميان پريشاني
ژ
تلفظ درها،
براي خورد ن
سيب/چقدر تنها مانديم؟/چقدر تنها مانديم؟/
|
+| نوشته شده توسط
عذرا مجیبی در دوشنبه دهم دی 1386