تنها در بی چراغی شب ها میرفتم.
..
دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود.
همه ی ستاره هایم به تاریکی رفته بود
مشت من ساقه ی خشک تپش ها را میفشرد...
لحظه ام از طنین ریزش پیوند ها پر بود
تنها میرفتم میشنوی؟تنها.
من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم.
آیینه ها انتظار تصویرم را میکشیدند
درها عبور غمناک مرا میجستند.
و من میرفتم.میرفتم تا در پایان خودم فرو افتم.
ناگهان تو از بیراهه ی لحظه ها میان دو تاریکی به من
پیوستی.
صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت:
همه ی تپش هایم از آن تو باد چهره ی به شب پیوسته!
همه ی تپش هایم...
من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط های عصیانی پیکرت شعله ی گمشده را بربایم
دستم را به سراسر شب کشیدم
زمزمه ی نیایش در بیداری انگشتانم تراوید.
خوشه ی فضا را فشردم
قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید.
و سرانجام....
در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم...
میان ما سرگردانی بیابان هاست.
بی چراغی شب ها بستر خاکی غربت ها فراموشی
آتش هاست.
میان ما هزارو یک شب جست و جو هاست
...
...
سهراب سپهری
|
+| نوشته شده توسط
عذرا مجیبی در سه شنبه پنجم آذر 1387
|