تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 دوش مستانه چه خوش گفت قدح پیمایی....فروغی بسطامی
دوش مستانه چه خوش گفت قدح پیمایی


که به از گوشه‌ی می‌خانه ندیدم جایی


آنچنان بی خبرم ساخت نگاه ساقی


که نه از می خبرم هست و نه از مینایی


با تو ای می غم ایام فراموشم شد


که فرح بخش و طرب خیز و نشاط افزایی


ترک سرمستی و در کردن خون هشیاری


طفل نادانی و در بردن دل دانایی


کافر عشق تو آزاده ز هر آیینی


بسته‌ی زلف تو آسوده ز هر سودایی


ذره را پرتو مهر تو کند خورشیدی


قطره را گردش جام تو کند دریای


عشق بازان تو را با مه و خورشید چه کار


که اهل بینش نروند از پی هر زیبایی


بر سر کوی تو جان را خوشی خواهم داد


زان که خوش صورت و خوش سیرت و خوش سیمایی


از کمند تو فروغی به سلامت بجهد


که ستم پیشه و عاشق کش و بی‌پروایی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388  |
 چراغی کاین همه پروانه دارد....فروغی بسطامی
چراغی کاین همه پروانه دارد


یقین کز سوز ما پروا ندارد


نه چشمش مردمان را سرخوشی‌هاست


خوشا دوری که این پیمانه دارد


ز زنجیر سر زلفش توان یافت


که کاری با دل دیوانه دارد


دل خلقی به خاک او گرفتار


چه خرمن‌ها کز این یک دانه دارد


هر آن دل کاشنای کوی او گشت


چه باک از شنعت بیگانه دارد


جهانی سرخوش از افسانه‌ی اوست


چه افسونی در این افسانه دارد


غمش هر لحظه می‌کاود دلم را


مگر گنجی در این ویرانه دارد


ز اعجاز دم عیسی عیان است


که این فیض از لب جانانه دارد


فروغی فارغ است از ماه گردون


که ماهی امشب اندر خانه دارد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیستم مهر 1388  |
 دل ما را ز چه رو زار و حزین باید کرد ...فروغی بسطامی
دل ما را ز چه رو زار و حزین باید کرد

عاشقی کفر نباشد نه چنین باید کرد





باده‌ی صاف به یاران کهن باید کرد

نظر لطف به عشاق غمین باید کرد





ما گدایان را از درگه خود دور مکن

که ترحم به گدایان به از این باید کرد






از بر خسته دلان چند به تندی گذری

بعد از این مرکب آهسته به زین باید کرد





این چنین حسن و لطافت که تو داری تا حشر

سجده بر آدم و حوا و به طین باید کرد





پرتو روی تو روشن کند این عالم را

پس از این روی تو با ماه قرین باید کرد





پرده از صورت زیبای تو باید برداشت

ماه رویان همه را پرده‌نشین باید کرد





همچو طاووس چو سرمست خرامی در باغ

توتیای مژه را خاک زمین باید کرد




روش کبک دری داری و چشم آهو

صید این قسم شکاری به کمین باید کرد





فروغی
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هفدهم مهر 1388  |
 نه حسرت وصالش از دل به در توان کرد...زنده یاد فروغی بسطامی
نه حسرت وصالش از دل به در توان کرد


نه صبر در فراقش زین بیشتر توان کرد


تا وقت باز گشتن چندی عزیز باشی


یک چند از آن سر کو عزم سفر توان کرد


گر بوسه‌ای توان زد یاقوت آن دو لب را


یک عمر ازین تمنا خون در جگر توان کرد


گر کام جان توان یافت از روی و موی دلبر


روزی به شب توان برد، شامی سحر توان کرد


گر بر مراد بلبل آن شاخ گل بخندد


دامان گلستان را از گریه‌تر توان کرد


گر دامن جوانان افتد به دست ما را


پیرانه سر به عالم خود را سمر توان کرد


هر جا که حسن معشوق سرگرم جلوه گردد


جز عاشقی مپندار کار دگر توان کرد


در هر کمین که آن ترک تیر از کمان گشاید


دل را هدف توان ساخت جان را سپر توان کرد


کارم به جان رسیده‌ست از ناصبوری دل


پنداشتم کز آن رو قطع نظر توان کرد


از من به کوی محبوب بی‌قدرتر کسی نیست


کی در غم محبت صبر آن قدر توان کرد


از کوی می فروشان جایی کجا توان رفت


کانجا غم جهان را خاکی به سر توان کرد


گر سر زند ز مشرق آن آفتاب خوبی


هر ذره را فروغی چندین قمر توان کرد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388  |
 تا به مستی نرسد بر لب ساقی لب ما ...فروغی بسطامی
تا به مستی نرسد بر لب ساقی لب ما


بر نیاید ز خرابات مغان مطلب ما

 
عشق پیری است که ساغر زده‌ایم از کف او

 
عقل طفلی است که دانا شده در مکتب ما


تو به از شرب دمادم نتوانیم نمود که جز این


شیوه‌ی شیرین نبود مشرب ما


ملتی نیست به جز کفر محبت ما را


هیچ کیشی نتوان جست به از مطلب ما


یا رب ما اثری در تو ندارد ورنه


لرزه بر عرش فتاد از اثر یا رب ما


کس مبادا به سیه‌روزی ما در ره عشق


که فلک تیره شد از تیرگی کوکب ما


دی سحر داد به ما وعده‌ی دیدار ولی


ترسم از بخت سیه، روز نگردد شب ما


تا نزد عشق به سر خط سعادت ما را


خدمت حضرت معشوق نشد منصب ما


گر ره وادی مقصود فروغی این است


لنگ خواهد شدن اینجا قدم مرکب ما

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388  |
 یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت...فروغی بسطامی
یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت


داد خود را زان مه بیداد گر خواهم گرفت


چشم گریان را به طوفان بلا خواهم سپرد


ناوک مژگان به خوناب جگر خواهم گرفت


نعره ها خواهم زد و در بحر و بر خواهم فتاد


شعله ها خواهم شد و در خشک و تر خواهم گرفت


انتقامم را ز زلفش مو به مو خواهم کشید


آرزویم را ز لعلش سر به سر خواهم گرفت


یا به زندان فراقش بی نشان خواهم شدن


یا گریبان وصالش بی خبر خواهم گرفت


یا بهار عمر من رو بر خزان خواهد نهاد


یا نهال قامت او را به بر خواهم گرفت


یا به پایش نقد جان بی گفتگو خواهم فشاند


یا ز دستش آستین بر چشم تر خواهم گرفت


یا به حاجت در برش دست طلب خواهم گشاد


یا به حجت از درش راه سفر خواهم گرفت


فروغی بسطامی

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم مرداد 1388  |
 صف مژگان تو بشکست چنان دل‌ها را ....فروغی
صف مژگان تو بشکست چنان دل‌ها را

 

که کسی نشکند این گونه صف اعدا را


نیش خاری اگر از نخل تو خواهم خوردن

 

کافرم ، کافر، اگر نوش کنم خرما را


گر ستاند ز صبا گرد رهت را نرگس

 

ای بسا نور دهد دیده‌ی نابینا را


بی‌بها جنس وفا ماند هزاران افسوس

 

که ندانست کسی قیمت این کالا را


حالیا گر قدح باده تو را هست بنوش

 

که نخورده‌ست کس امروز غم فردا را


کسی از شمع در این جمع نپرسد آخر

 

 کز چه رو سوخته پروانه‌ی بی‌پروا را


عشق پیرانه سرم شیفته‌ی طفلی کرد

 

 که به یک غمزه زند راه دو صد دانا را


سیلی از گریه‌ی من خاست ولی می‌ترسم

 

 که بلایی رسد آن سرو سهی بالا را


به جز از اشک فروغی که ز چشم تو فتاد

 

 قطره دیدی که نیارد به نظر دریا را

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه ششم مرداد 1388  |
 به جان تا شوق جانان است ما را..فروغی بسطامی
به جان تا شوق جانان است ما را


 چه آتش‌ها که بر جان است ما را


بلای سختی و برگشته بختی


از آن برگشته مژگان است ما را


از آن آلوده دامانیم در عشق


که خون دل به دامان است ما را


حدیث زلف جانان در میان است


سخن زان رو پریشان است ما را


چنان از درد خوبان زار گشتیم


که بیزاری ز درمان است ما را


ز ما ای ناصح فرزانه بگذر


 که با پیمانه پیمان است ما را


ز بس خو با خیال او گرفتیم


وصال و هجر یکسان است ما را


سر کوی نگاری جان سپردیم


که خاکش آب حیوان است ما را


شبی بی روی آن مه روز کردن


 برون از حد امکان است ما را


گریبان تو تا از دست دادیم


 اجل دست و گریبان است ما را


به غیر از مشکل عشقش فروغی


 چه مشکل‌ها که آسان است ما را

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388  |
 به یک پیمانه با ساقی چنان بستیم پیمان را....فروغی بسطامی
 به یک پیمانه با ساقی چنان بستیم پیمان را


که تا هستیم بشناسیم از کافر مسلمان را


به کوی می‌فروشان با هزاران عیب خوشنودم


که پوشیده‌ست خاکش عیب هر آلوده دامان را


تکبر با گدایان در میخانه کمتر کن


که اینجا مور بر هم می‌زند تخت سلیمان را


تو هم خواهی گریبان چاک زد تا دامن محشر


اگر چون صبح صادق بینی آن چاک گریبان را


نخواهد جمع شد هرگز پریشان حال مشتاقان


مگر وقتی که سازد جمع آن زلف پریشان را


دل و جان نظر بازان همه بر یکدیگر دوزد


نهد چون در کمان ابروی جانان تیر مژگان را


کجا خواهد نهادن پای رحمت بر سر خاکم


کسی کز سرکشی برخاک ریزد خون پاکان را


گر آن شاهد که دیدم من ببیند دیده‌ی زاهد


نخست از سرگذارد مایه‌ی سودای رضوان را


من ار محبوب خود را می‌پرستم، دم مزن واعظ


که از کفر محبت اولیا جستند ایمان را


دمی ای کاش ساقی، لعل آن زیبا جوان گردد


که خضر از بی‌خودی بر خاک ریزد آب حیوان را


فروغی، زان دلم در تنگنای سینه تنگ آید


که نتوان داشت در کنج قفس مرغ گلستان را


فروغی بسطامی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388  |
 من نمی‌گویم که عاقل باش یا دیوانه باش...فروغی بسطامی
من نمی‌گویم که عاقل باش یا دیوانه باش

 

 گر به جانان آشنایی از جهان بیگانه باش


گر سر مقصود داری مو به مو جوینده شو

 

 ور وصال گنج خواهی سر به سر ویرانه باش

 
گر ز تیر غمزه خونت ریخت ساقی دم مزن

 

 ور به جای باده زهرت داد در شکرانه باش


چون قدح از دست مستان می خوری مستانه خور

 

چون قدم در خیل مردان می‌زنی مردانه باش

 
گر مقام خوش‌دلی می‌خواهی از دور سپهر

 

شام در مستی، سحر در نعره‌ی مستانه باش

 
گر شبی در خانه جانانه مهمانت کنند

 

 گول نعمت را مخور مشغول صاحب خانه باش


یا به چشم آرزو سیر رخ صیاد کن

 

 یا به صحرای طلب در جستجوی دانه باش


یا مشامت را ز بوی سنبلش مشکین مخواه

 

 یا هم آغوش صبا یا هم نشین شانه باش


یا گل نورسته شو یا بلبل شوریده‌حال

 

 یا چراغ خانه یا آتش به جان پروانه باش


یا که طبل عاشقی و کوس معشوقی بزن

 

یا به رندی شهره شو یا در جمال افسانه باش


یا به زاهد هم قدم شو یا به شاهد هم نشین

 

 یا خریدار خزف یا گوهر یک دانه باش

 
یا مسلمان باش یا کافر، دورنگی تا به کی

 

 یا مقیم کعبه شو یا ساکن بت خانه باش


یا که در ظاهر فروغی ذکر درویشی مکن

 

یا که در باطن مرید خسرو فرزانه باش

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه نهم فروردین 1388  |
 مردان خدا پرده‌ی پندار دریدند...فروغی بسطامی
مردان خدا پرده‌ی پندار دریدند

یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند

هر دست که دادند از آن دست گرفتند

هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند

یک طایفه را بهر مکافات سرشتند

یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند

یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند

یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند

جمعی به در پیر خرابات خرابند

قومی به بر شیخ مناجات مریدند

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد

یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

فریاد که در رهگذر آدم خاکی

بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند

همت طلب از باطن پیران سحرخیز

زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند

زنهار مزن دست به دامان گروهی

کز حق ببریدند و به باطل گرویدند

چون خلق درآیند به بازار حقیقت

ترسم نفروشند متاعی که خریدند

کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است

کاین جامه به اندازه‌ی هر کس نبریدند

مرغان نظرباز سبک‌سیر فروغی

از دامگه خاک بر افلاک پریدند
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387  |
 شعر از فروغی بسطامی

کفر زلفش رهزن دین است گویی نیست هست

 کافری سرمایه‌اش این است گویی نیست هست
تا چه کرد آن سنبل نورسته در گل‌زار حسن

کش قدم بر فرق نسرین است گویی نیست هست
تا هوای عنبرین مویش مرا بر سر فتاد

مو به مویم عنبرآگین است گویی نیست هست
شانه تا زد چین زلفش را به همراه صبا

کاروان نافه‌ی چین است گویی نیست هست
با صف مژگان به قتل مردم صاحب نظر

 چشم مستش مصلحت بین است گویی نیست هست
با نظربازی که هرگز ترک مهر او نکرد

ترک چشمش بر سر کین است گویی نیست هست
تا ز دستم سر کشید آن گلبن باغ مراد

دیده‌ام پراشک رنگین است گویی نیست هست
وصل جانان قسمت اهل هوس شد ای دریغ

گل نصیب دست گل‌چین است گویی نیست هست
هر کجا کز عشق او عشاق ذکری سر کنند

 الحق آنجا جای تحسین است گویی نیست هست
از دل خونینم ای زلف مسلسل سرمپیچ

زان که اول نافه خونین است گویی نیست هست
گر فروغی گفت من عاشق نی‌ام باور مکن

 کوه‌کن را شور شیرین است گویی نیست هست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه نوزدهم دی 1387  |
 شعری از فروبسطامی
اندوه تو شد وارد کاشانه‌ام امشب

 

مهمان عزيز آمده در خانه‌ام امشب


صد شکر خدا را که نشسته‌ست به شادي

 

گنج غمت اندر دل ويرانه‌ام امشب


من از نگه شمع رخت ديده نورزم

 

تا پاک نسوزد پر پروانه‌ام امشب


بگشا لب افسونگرت اي شوخ پري چهر

 

 تا شيخ بداند ز چه افسانه‌ام امشب


ترسم که سر کوي تو را سيل بگيرد

 

 اي بي‌خبر از گريه مستانه‌ام امشب


يک جرعه‌ي تو مست کند هر دو جهان را

 

چيزي که لبت ريخت به پيمانه‌ام امشب


شايد که شکارم شود آن مرغ بهشتي

 

 گاهي شکن دام و گهي دانه‌ام امشب


تا بر سر من بگذرد آن يار قديمي

 

خاک قدم محرم و بيگانه‌ام امشب


اميد که بر خيل غمش دست بيايد

 

 آه سحر و طاقت هر دانه‌ام امشب


از من بگريزيد که مي‌خورده‌ام امشب

 

با من منشينيد که ديوانه‌ام امشب

 
بي حاصلم از عمر گرانمايه فروغي

 

گر جان نرود در پي جانانه‌ام امشب

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه سوم اسفند 1386  |
 شعری از فروغی بسطامی
پایه عمر گران‌مایه بر آب است برآب

 

 

 

همه جا شاهد این نکته حباب است ، حباب

 

 


باده خور باده به بانک نی و فتوای حکیم

 

 

 زان که دل درد تو را چاره شراب است، شراب

 

 


بر سر کوی خرابات کسی آباد است که مدام

 

 

 

 

 از می دیرینه خراب است، خراب

 

 


گر به تیغم نزند محض گناه است،

 

 

 گناه ور به خونم بکشد عین ثواب است، ثواب

 

 


رسم عشاق جگر خسته نیاز است ، نیاز

 

 

 

خون خوبان ستم پیشه عتاب است ، عتاب

 

 

 
آن که عشق تو نورزید جماد است، جماد

 

 

 

 وان که می با تو ننوشید دواب است، دواب

 

 


تا تو را اهل نظر هیچ تماشا نکنند

 

 

 

 خم به خم زلف تو بر چهره نقاب است، نقاب

 

 


در سفالین قدح از شیشه مکن می به درنگ

 

 

 

 که مدار فلک سفله شتاب است، شتاب

 

 


گر فروغی نرود از سر کویت چه کند

 

 

 

 که ملاقات رقیب تو عذاب است، عذاب

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386  |
 شعری از فروغی بسطامی

یار بی پرده کمر بست به رسوایی ما

 

 

ما تماشایی او ، خلق تماشایی ما

 

 


قامت افروخته می‌رفت و به شوخی می‌گفت

 

 

 که بتی چهره نیفروخت به زیبایی ما

 

 


او ز ما فارغ و ما طالب او در همه حال

 

 

 خود پسندیدن او بنگر و خودرایی ما

 

 


قتل خود را به دم تیغ محبت دیدیم

 

 

 گو عدو کور شود از حسرت بینایی ما

 

 


جان بیاسود به یک ضربت قاتل ما را

 

 

یعنی از عمر همین بود تن آسایی ما

 

 


حالیا مست و خرابیم ز کیفیت عشق

 

 

 پس از این تا چه رسد بر سر سودایی ما

 

 


هر کجا جام می‌آن کودک خندان بخشد

 

 

 باده گو پاک بشو دفتر دانایی ما

 

 


نقد دنیا به بهای لب ساقی دادیم

 

 

 تا کجا صرف شود مایه‌ی عقبایی ما

 

 


شب ما تا به قیامت نشود روز، که هست

 

 

 

 پرده‌ی روز قیامت شب تنهایی ما

 

 


مگرش زلف تو زنجیر نماید ور نه

 

 

 در همه شهر نگنجد دل صحرایی ما

 

 


دل ز وصلت نتوان کند، بهل تا بکند

 

 

سیل هجران تو بنیاد شکیبایی ما

 

 


ناتوان چشم تو بر بست فروغی را دست

 

 

ورنه کی خاسته مردی به توانایی م

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386  |
 شعری از فروغی
اندوه تو شد وارد کاشانه‌ام امشب

 

 

 مهمان عزیز آمده در خانه‌ام امشب

 

 


صد شکر خدا را که نشسته‌ست به شادی

 

 

 

گنج غمت اندر دل ویرانه‌ام امشب

 

 


من از نگه شمع رخت دیده نورزم

 

 

تا پاک نسوزد پر پروانه‌ام امشب

 

 


بگشا لب افسونگرت ای شوخ پری چهر

 

 

تا شیخ بداند ز چه افسانه‌ام امشب

 


ترسم که سر کوی تو را سیل بگیرد

 

 

ای بی‌خبر از گریه مستانه‌ام امشب

 

 


یک جرعه‌ی تو مست کند هر دو جهان را

 

 

چیزی که لبت ریخت به پیمانه‌ام امشب

 

 


شاید که شکارم شود آن مرغ بهشتی

 

 

 گاهی شکن دام و گهی دانه‌ام امشب

 

 


تا بر سر من بگذرد آن یار قدیمی

 

 

 خاک قدم محرم و بیگانه‌ام امشب

 

 

 
امید که بر خیل غمش دست بیاید

 

 

 آه سحر و طاقت هر دانه‌ام امشب

 

 


از من بگریزید که می‌خورده‌ام امشب

 

 

 با من منشینید که دیوانه‌ام امشب

 

 


بی حاصلم از عمر گرانمایه فروغی

 

 

گر جان نرود در پی جانانه‌ام امشب

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیستم آذر 1386  |
 شعری از فروغی بسطامی
کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را

غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور

پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را

خواهم شوی نقاب زرویت بر افکنم

خورشید کعبه ماه کلیسا کنم تو را

زیبا شود به کارگه عشق کار من

هر وقت نظر به صورت زیبا کنم تو را

مستانه کاش در حرم و دیر بگذری

تا قبله گاه مومن و ترسا کنم تو را

بالای خود در آینه ی چشم من ببین

تا با خبر ز عالم بالا کنم تو را

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هجدهم آذر 1386  |
 
 
بالا