تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 خاموشي لبم نه ز بي دردي و رضاست...امیر هوشنگ ابتهاج
خاموشي لبم نه ز بي دردي و رضاست


در چشم من ببين كه چه غوغاست در دلم


من ناي خوش نوايم و خاموشم اي دريغ


لب بر لبم بنه كه نواهاست در دلم

 
دستي به سينه ي من ِ شوريده سر گذار


بنگر چه آتشي زتو بر پاست در دلم


زين موج اشك تفته و توفان آه سرد


اي ديده هوش دار كه درياست در دلم


باري اميد خويش به دلداري ام فرست


داني كه آرزوي تو تنهاست در دلم


گم شد ز چشم سايه نشان تو و هنوز


صد گونه داغ عشق تو پيداست در دلم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سوم آبان 1388  |
 من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم.... امیرهوشنگ ابتهاج
من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم

 بیا ای چشم روشن بین که خورشیدی عجب زادم

ز هر چاک گریبانم چراغی تازه می تابد

که در پیراهن خود آذرخش آسا درافتادم

 چو از هر ذره ی من آفتابی نو به چرخ آمد

 چه باک از آتش دوران که خواهد داد بر بادم

تنم افتاده خونین زیر این آوار شب، اما

دری زین دخمه سوی خانه ی خورشید بگشادم

الا ای صبح آزادی به یاد آور در آن شادی

 کزین شب های ناباور منت آواز می دادم

در آن دوری و بد حالی نبودم از رخت خالی

 به دل می دیدمت وز جان سلامت می فرستادم

سزد کز خون من نقشی بر آرد لعل پیروزت

 که من بر دُرج دل مهری به جز مهر تو ننهادم

به جز دام سر زلفت که آرام دل سایه ست

 به بندی تن نخواهد داد هرگز جان آزادم


هوشنگ ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و چهارم مهر 1388  |
 بازم به سر زد امشب ای گل هوای رویت .. امیر هوشنگ ابتهاج
بازم به سر زد امشب ای گل هوای رویت


پایی نمی دهد تا پر وا کنم به سویت


گیرم قفس شکستم وز دام و دانه جستم


کو بال آن خود را باز افکنم به کویت


تا کی چو شمع گریم ای درین شب تار


چون صبح نوشخندی تا جان دهم به بویت

 
از حسرتم بموید چنگ شکسته ی دل


چون باد نو بهاری چنگی زند به مویت


ای گل در آرزویت جان و جوانی ام رفت


ترسم بمیرم و باز باشم در آرزویت


از پا فتادگان را دستی بگیر آخر


تا کی به سر بگردم در راه جست و جویت


تو ای خیال دلخواه زیباتری از آن ماه


کز اشک شوق دادم یک عمر شست و شویت


چون سایه در پناه دیوار غم بیاسای


شادی نمی گشاید ای دل دری به رویت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و چهارم مهر 1388  |
 باغبان مژده گل می شنوم از چمنت..امیر هوشنگ ابتهاج
باغبان مژده گل می شنوم از چمنت


قاصدی کو که سلامی برساند ز منت؟

وقتِ آن است که با نغمه مرغان سحر


پر و بالی بگشایی به هوای وطنت

خون دل خوردن و دلتنگ نشستن تا چند؟


دیگر ای غنچه برون آر سر از پیرهنت

آبت از چشمه دل داده ام،ای باغ امید


که به صد عشوه بخندند گل و یاسمنت

بوی پیراهن یوسف ز صبا می شنوم


مژده ای دل که گلستان شده بیت الحزنت

بر لبت مژده آزادی ما می گذرد


جان صد مرغ گرفتار فدای دهنت

دوستان بر سر پیمان درست اند،بیا


که نگون باد سر دشمن پیمان شکنت

خود به زخم تبر خلق در آمد از پای


آن که می خواست کزین خاک کند ریشه کنت

بشنو از سبزه که در گوش گل تازه چه گفت:


با بهار آمدی،ای به ز بهار آمدنت!

بنشِن در غزل سایه که چون آیت عشق


از سر صدق بخوانند به هر انجمنت!



هوشنگ ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دوازدهم مهر 1388  |
 چند یاد چمن و حسرت پرواز کنم...امیر هوشنگ ابتهاج

چند یاد چمن و حسرت پرواز کنم


بشکنم این قفس و بال و پری باز کنم


بس بهار آمد و پروانه و گل مست شدند


من هنوز آرزوی فرصت پرواز کنم


خار حسرت زندم زخمه به تار دل ریش


چون هوای گل و مرغان هم آواز کنم


بلبلم ، لیک چو گل عهد ببندد با زاغ


من دگر با چه دلی لب به سخن باز کنم


سرم ای ماه به دامان نوازش بکذار


تا در آغوش تو سوز غزلی ساز کنم


به نوایم برسان زان لب شیرین که چو نی


شکوه های شب هجران تو آغاز کنم


با دم عیسوی ام گر بنوازی چون نای


از دل مرده بر آرم دم و اعجاز کنم


بوسه می خواستم از آنمه و خوش می خندید


که نیازت بدهم آخر اگر ناز کنم


سایه خون شد دلم از بس که نشستم خاموش


خیز تا قصه ی آن سرو سرافراز کنم



سایه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه چهارم مهر 1388  |
 چو شب به راه تو ماندم كه ماه من باشي....ابتهاج

چو شب به راه تو ماندم كه ماه من باشي

 چراغ خلوت اين عاشق كهن باشي

بسان سبز پريشان سرگذشت شبم

 نيامدي كه مهتاب اين چمن باشي

تو يار خواجه نگشتي به صد هنر هيهات

 كه بر مراد دل بي قرار من باشي

تو را به آينه داران چه التفات بود

چنين كه شيفته حسن خويشتن باشي

 دلم ز نازكي خود شكست در غم عشق

 وگرنه از تو نيايد كه دل شكن باشي

وصال آن لب شيرين به خسروان دادند

 تو را نصيب همين بس كه كوه كن باشي

خموش سايه كه فرياد بلبل از خاميست

 چو شمع سوخته آن به كه بي سخن باشي

 

 امیر هوشنگ ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سی ام شهریور 1388  |
 چون خواب ناز بود که باز از سرم گذشت...ابتهاج
چون خواب ناز بود که باز از سرم گذشت


نامهربان من که به ناز از برم گذشت


چون ابر نوبهار بگریم درین چمن


از حسرت گلی که ز چشم ترم گذشت


منظور من که منظره افروز عالمی ست


چون برق خنده ای زد و از منظرم گذشت


آخر به عزم پرسش پروانه شمع بزم


آمد ولی چو باد به خاکسترم گذشت


دریای لطف بودی و من مانده با سراب


دل آنگهت شناخت که آب از سرم گذشت


منت کش خیال توام کز سر کرم


همخوابه ی شبم شد و بر بسترم گذشت


جان پرورست لطف تو ای اشک ژاله ، لیک


دیر آمدی و کار گل پرپرم گذشت


خوناب درد گشت و ز چشمم فرو چکید


هر آرزو که از دل خوش باورم گذشت


صد چشمه اشک غم شد و صد باغ لاله داغ


هر دم که خاطرات تو از خاطرم گذشت


خوش سایه روشنی است تماشای یار را


این دود آه و شعله که بر دفترم گذشت



ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نهم شهریور 1388  |
 امدگان و رفتگان ، از دو کرانه ي زمان... استادامیر هوشنگ ابتهاج
نامدگان و رفتگان ، از دو کرانه ي زمان


سوي تو مي دوند ، هان اي تو هميشه در ميان


 در چمن تو مي چرد آهوي دشت آسمان


 گرد سر تو مي پرد باز سپيد کهکشان


هر چه به گرد خويشتن مي نگرم درين چمن


اينه ي ضمير من جز تو نمي دهد نشان


 اي گل بوستان سرا از پس پرده ها در آ


 بوي تو مي کشد مرا وقت سحر به بوستان


 اي که نهان نشسته اي باغ درون هسته اي


 هسته فروشکسته اي کاين همه باغ شد روان


مست نياز من شدي ، پرده ي ناز پس زدي


از دل خود بر آمدي ، آمدن تو شد جهان


آه که مي زند برون ، از سر و سينه موج خون


 من چه کنم که از درون دست تو مي کشد کمان


پيش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم ؟


 کز نفس تو دم به دم مي شنويم بوي جان


 پيش تو ، جامه در برم نعره زند که بر درم


 آمدمت که بنگرم گريه نمي دهد امان


 امیر هوشنگ ابتهاج . سايه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388  |
 سر گوری که روزی بود آتشگاه عشق من..ابتهاج
سر گوری که روزی بود آتشگاه عشق من
وز لهیب آرزویی روشن و خوش تاب
شعله می افراشت
وینک از خاکستری پوشیده
کز وی جز خموشی چشم نتوان داشت
می چکد اشک نگاهم تلخ
می چکد اشک نگاهم نیز در آن جام زهرآگین
کز شرنگ بوسه لبریز است
وز فسونی تازه می خواند مرا هر دم که
بازآ این چه پرهیز است
وز نهیب گور سرد چشم او
کاندر آن هر گونه امیدی فرو مرده ست
پای واپس می نهم
بی نیاز بوسه ای پرشور
کز فریبی تازه می رقصد در آن لبخند
بی نیاز از خنده ای دلبند
کز فسونی تازه می جوشد در آن آواز
می چکد اشک نگاهم باز
بر سر گوری که روزی بود آتشگاه عشق من
وینک از خاکستر اندوه پوشیده ست
در میان این خموش آباد بی حاصل
در سکوت چیره این شام بی فرجام
می چکد اشک نگاهم بر مزار دل
می سراید قصه درد مرا با سنگ چشم او
با غمی کاندر دلم زد چنگ
وز پلاس هستی ام بگسیخت تار و پود
می رود می گویمش بدرود
وز نگاه خسته و پژمرده چون مهتاب پاییز ملال انگیز
می گذارم بر مزار آرزوهایم گلی ویران
یادگار آن امید گم شده آن عشق یادآویز

هوشنگ ابتهاج
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388  |
 ای دل به کوی او ز که پرسم که یار کو؟...سایه
ای دل به کوی او ز که پرسم که یار کو؟


در باغ پر شکوفه که پرسد بهار کو؟


نقش و نگار کعبه نه مقصود شوق ماست


نقشی بلندتر زده ایم آن نگار کو؟


جانا نوای عشق ، خموشانه خوشتر است


آن آشنای ره که بود پرده دار کو؟


ماندیم در این نشیب و شب آمد ، خدای را


آن راهبر کجا شد و آن راهوار کو؟


از بس ستم که بر سر ما رفت و کس نگفت


آن پیک ره شناس حکایت گزار کو؟


چنگی به دل نمیزند امشب سرود ما


آن خوش ترانه چنگی شب زنده دار کو؟


ذوق و نشاط را می و ساقی بهانه بود


افسوس ، آن جوانی شادی گسار گو؟


یک شب چراغ روی تو روشن شود ولی


چشمی کنار پنجره انتظار کو؟


خون هزار سرو دلاور به خاک ریخت


ای سایه های و های لب جویبار کو؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه ششم مرداد 1388  |
 ه.ا.سايه
مي‌شنوم مي‌شنوم آشناست

موسقي چشم تو در گوش من

موج نگاه تو هم‌آواز ناز

ريخت چو مهتاب در آغوش من



مي‌شنوم در نگه گرم توست

گم‌شده گلبانگ بهشت اميد

اين همه گشتم من و دل‌خواه من

درنگه گرم تو مي‌آرميد



زمزمه‌ي شعر نگاه تو را

مي‌شنوم با دل و جان آشناست

اشك زلال غزل حافظ است

نغمه‌ي مرغان بهشتي نواست



مي‌شنوم در نگه گرم توست

نغمه‌ي آن شاهد رؤيا نشين

باز ز گلبانگ تو سر مي‌كشد

شعله‌ي اين آرزوي آتشين



موسقي چشم تو گويا‌تر است

از لب پرناله و آواز من

وه كه تو هم گر بتواني شنيد

زين نگه نغمه‌سرا راز من



ه.ا.سايه
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388  |
 بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد ...امیر هوشنگ ابتهاج...سایه
بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
 نسیمی بوی فروردین نیاورد
 پرستو آمد و از گل خبر نیست
 چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟
 چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟
 که آیین بهاران رفتش از یاد
 چرامی نالد ابر برق در چشم
 چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟
 چرا خون می چکد از شاخه ی گل
 چه پیش آمد ؟ کجا شد بانگ بلبل ؟
چه درد است این ؟ چه درد است این ؟ چه درد است ؟
 که در گلزار ما این فتنه کردست ؟
 چرا در هر نسیمی بوی خون است ؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است ؟
چرا سر برده نرگس در گریبان ؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان ؟
 چرا پروانگان را پر شکسته ست ؟
 چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست ؟
 چرا مطرب نمی خواند سرودی ؟
چرا ساقی نمی گوید درودی ؟
 چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟
 چه دشت است این که خا کش خون گرفته ست ؟
 چرا خورشید فروردین فروخفت ؟
 بهار آمد گل نوروز نشکفت
 مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست ؟
 که این لب بسته و آن رخ نهفته ست ؟
 مگر دارد بهار نورسیده
 دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
 که روی از سوگ و غم در پرده برده ست ؟
 مگر خورشید را پاس زمین است ؟
 که از خون شهیدان شرمگین است
 بهارا ، تلخ منشین ،خیز و پیش ای
 گره وا کن ز ابرو ،چهره بگشای
 بهارا خیز و زآن ابر سبک رو
 بزن آبی به روی سبزه ی نو
 سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
 نوایی نو به مرغان چمن بخش
 بر آر از آستین دست گل افشان
 گلی بر دامن این سبزه بنشان
 گریبان چا ک شد از ناشکیبان
 برون آور گل از چا ک گریبان
 نسیم صبحدم گو نرم برخیز
 گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
 که می بارد بر آن باران آتش
 بهارا بنگر این خا ک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمناک
 که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
 که از خون جوانان لاله گون گشت
 بهارا دامن افشان کن ز گلبن
 مزار کشتگان را غرق گل کن
 بهارا از گل و می آتشی ساز
 پلاس درد و غم در آتش انداز
 بهارا شور شیرینم برانگیز
 شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
 مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
 گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و توفان خشمگین کن
 جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
 بهارا زنده مانی ، زندگی بخش
 به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
 هنوز اینجا نفس ها آتشین است
 مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
 چو فردا بنگری ، پر بید مشک است
 مگو کاین سرزمینی شوره زار است
 چو فردا در رسد ، رشک بهار است
 بهارا باش کاین خون گل آلود
 بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
 بر اید سرخ گل ، خواهی نخواهی
 وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان براییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دل آباد بینم
 به نوروز دگر ، هنگام دیدار
 به ایین دگر آیی پدیدار 

سایه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388  |
 پنجره انتظار ؛ سایه – هوشنگ ابتهاج
ای دل به کوی او ز که پرسم که یار کو؟


در باغ پر شکوفه که پرسد بهار کو؟


نقش و نگار کعبه نه مقصود شوق ماست


نقشی بلندتر زده ایم آن نگار کو؟


جانا نوای عشق ، خموشانه خوشتر است


آن آشنای ره که بود پرده دار کو؟


ماندیم در این نشیب و شب آمد ، خدای را


آن راهبر کجا شد و آن راهوار کو؟


از بس ستم که بر سر ما رفت و کس نگفت


آن پیک ره شناس حکایت گزار کو؟


چنگی به دل نمیزند امشب سرود ما


آن خوش ترانه چنگی شب زنده دار کو؟


ذوق و نشاط را می و ساقی بهانه بود


افسوس ، آن جوانی شادی گسار گو؟


یک شب چراغ روی تو روشن شود ولی


چشمی کنار پنجره انتظار کو؟


خون هزار سرو دلاور به خاک ریخت


ای " سایه " های و های لب جویبار کو؟



پنجره انتظار ؛ سایه – هوشنگ ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388  |
 دختری خوابيده در مهتاب..امیر هوشنگ ابتهاج
دختری خوابيده در مهتاب


چون گل نيلوفری بر آب


خواب می بيند


خواب می بنيد كه بيمار است دلدارش


وين سيه رؤيا، شكيب از چشم بيمارش باز می چيند


می نشيند خسته دل در دامن مهتاب


چون شكسته بادبان زورقی بر آب


می كند انديشه با خود


از چه كوشيدم به آزارش؟


وز پشيمانی سركشی گرم می درخشد


در نگاه چشم بيدارش


روز ديگر باز


چون دلداده می ماند به راه او


روی می تابد ز ديدارش


می گريزد از نگاه او


باز می كوشد به آزارش



هوشنگ ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388  |
 عمری به سر دویدم در جست وجوی یار ...امیر هوشنگ ابتهاج
عمری به سر دویدم در جست وجوی یار

 
جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود


دادم در این هوس دل دیوانه را به باد


این جست و جو نبود


هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس


گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم


بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار


مشتاق کیستم


رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت


این است آن پری که ز من می نهفت رو


خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت

 
در خواب آرزو


هر سو مرا کشید پی خویش دربدر


این خوشپسند دیده زیباپرست من

 
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار


بگرفت دست من


و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان


در دورگاه دیده من جلوه می نمود

 
در وادی خیال مرا مست می دواند


وز خویش می ربود


از دور می فریفت دل تشنه مرا


چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود


وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب


دیدم سراب بود


بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز


می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟


کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟


بنما کجاست او

**************************
هوشنگ ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388  |
 بهارا زنده مانی زندگی بخش...ابتهاج
بهارا زنده مانی زندگی بخش


به فروردين ما فرخندگی بخش


مگو کاين سرزمين شوره زار است


چو فردا در رسد رشگ بهار است


بهارا باش کاين خون گل آلود


برآرد سرخ گل چون آتش از دود


ميان خون و آبش ره گشائيم


از اين موج و از اين توفان برآئيم


به نوروز دگر هنگام ديدار


به آئين دگر آيی پديدار


ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387  |
 بهار آمد بیا تا داد عمر رفته بستانیم...ابتهاج
بهار آمد بیا تا داد عمر رفته بستانیم

 

  به پای سرو آزادی سر و دستی بر افشانیم


به عهد گل زبان سوسن آزاد بگشاییم

 

  که ما خود درد این خون خوردن خاموش می دانیم


جمال سرخ گل در غنچه پنهان است ای بلبل

 

. سرودی خوش بخوان کز مژده صبحش بخندانیم


گلی کز خنده اش گیتی بهشت عدن خواهد شد

 

 ز رنگ و بوی او رمزی به گوش دل فرو خوانیم


سحر کز باغ پیروزی نسیم آرزو خیزد

 

 چه پرچمهای گلگون کاندر آن شادی برقصانیم


الا ای ساحل امید سعی عاشقان دریاب

 

 که ما کشتی در این طوفان به سودای تو می رانیم


به دست رنج هر ناممکنی ممکن شود آری

 

  بیا تا حلقه اقبال محرومان بجنبانیم


شقایق خوش رهی در پرده خون می زند سایه

 

 چه بیراهیم اگر همخوانی این نغمه نتوانیم



( گزیده ای از غزل "در پرده خون" هوشنگ ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387  |
 ای عشق همه بهانه از تست...امیر هوشنگ ابتهاج

ای عشق همه بهانه از تست

 من خامشم این ترانه از تست

آن بانگ بلند صبحگاهی

وین زمزمه شبانه از تست

من اندوه خویش را ندانم

این گریه بی بهانه از تست

ای آتش جان پاکبازان

 در خرمن من زبانه از تست

افسون شده تو را زبان نیست

 ور هست همه فسانه از تست

کشتی مرا چه بیم دریا ؟

طوفان زتو و کرانه از تست

گر باده دهی وگرنه غم نیست

مست از تو شرابخانه از تست

من میگذرم خموش و گمنام

آوازه جاودانه از تست

چون سایه مرا ز خاک بر گیر

کاینجا سر و آستانه از تست

هوشنگ ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه شانزدهم اسفند 1387  |
 در این سرای بی كسی اگر سری در آمدی...ابتهاج
در این سرای بی كسی اگر سری در آمدی


هزار كاروان دل ز هر دری در آمدی

ز بس كه بال زد دلم به سینه در هوای او


اگر دهان گشودمی كبوتری در آمدی

سماع سرد بی غمان خمار ما نمی برد


بسان شعله كاشكی قلندری در آمدی

خوشا هوای آن حریف و آه آتشین او


كه هر نفس ز سینه‌اش سمندری در آمدی

یكی نبود از این میان كه تیر بر هدف زند


دریغ اگر كمانكشی دلاوری در آمدی

فرو خلید در دلم غمی كه نیست مرهمش


اگر نه خار او بُدی به نشتری در آمدی

اگر به قصد خون من نبود دست غم چرا


از آستین عشق او چو خنجری در آمدی

شب سیاه آینه ز عكس آرزو تهی‌ست


چه بودی ار پری رخی ز چادری در آمدی


سرشك سایه یاوه شد در این كویر سوخته


اگر زمانه خواستی چه گوهری در آمدی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387  |
 نشود فاش كسي آنچه ميان من و تست..ابتهاج
نشود فاش كسي آنچه ميان من و تست


تا اشارات نظر نامه‌رسان من و تست

گوش كن با لب خاموش سخن مي‌گويم


پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و تست

روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد


حاليا چشم جهاني نگران من و تست

گرچه در خلوت راز دل ما كس نرسيد


همه جا زمزمه‌ي عشق نهان من و تست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ار نه


اي بسا باغ و بهاران كه خزان من و تست

اين همه قصه‌ي فردوس و تمناي بهشت


گفت‌وگويي و خيالي ز جهان من و تست

نقش ما گو ننگارند به ديباچه‌ي عقل


هركجا نامه‌ي عشق است، نشان من و تست

سايه زآتشكده‌ي ماست فروغ مه و مهر


وه از اين آتش روشن كه به جان من و تست



هوشنگ ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه نهم اسفند 1387  |
 ای فردا امیر هوشنگ ابتهاج
ای فردا 


 می خوانم و می ستایمت پر شور


 ای پرده دل فریب رویا رنگ


 می بوسمت ای سپیده گلگون

 
ای فردا ای امید بی نیرنگ


 دیری ست که من پی تو می پویم


 هر سو که نگاه می کنم آوخ 


 غرق است در اشک و خون نگاه من


 هر گام که پیش می روم برپاست


 سر نیزه خون فشان به راه من


 وین راه یگانه راه بی برگشت


 ره می سپریم همره امید

 
  آگاه ز رنج و آشنا با درد

 
یک مرد اگر به خاک می افتد

 
  بر می خیزد به جای او صد مرد 


 این است که کاروان نمی ماند

 
آری ز درون این شب تاریک 


  ای فردا من سوی تو می رانم 


  رنج است و درنگ نیست می تازم 


  مرگ است و شکست نیست می دانم 


 آبستن فتح ماست این پیکار 


 می دانمت ای سپیده نزدیک 


  ای چشمه تابنک جان افروز


 کز این شب شوم بخت بد فرجام


 بر می ایی شکفته و پیروز

 
  وز آمدن تو زندگی خندان


  می ایی و بر لب تو صد لبخند 


 می ایی و در دل تو صد امید

 
  می ایی و از فروغ شادی ها 


 تابنده به دامن تو صد خورشید 


  وز بهر تو بازگشته صد آغوش


 در سینه گرم توست ای فردا 


  درمان امیدهای غم فرسود

 
در دامن پاک توست ای فردا 


  پایان شکنجه های خون آلود

 
ای فردا ای امید بی نیرنگ


 امیر هوشنگ ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه سوم بهمن 1387  |
 سايه..گریز
سايه

گریز
از هم گریختیم
و آن نازنین پیاله دلخواه را دریغ
بر خک ریختیم
جان من و تو تشنه پیوند مهر بود
دردا که جان تشنه خود را گداختیم
بس دردنک بود جدایی میان ما
از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم
دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت
اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت
و آن عشق نازنین که میان من و تو بود
دردا که چون جوانی ما پایمال گشت
با آن همه نیاز که من داشتم به تو
پرهیز عاشقانه منناگزیر بود
من بارها به سوی تو بازآمدم ولی
هر بار دیر بود
اینک من و تو ایم دو تنهای بی نصیب
هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش
سرگذشته در کشکش طوفان روزگار
گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش
.
.
هوشنگ ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نهم دی 1387  |
 نیلوفر از امیر هوشنگ ابتهاج

نیلوفر
ای کدامین شب
یک نفس بگشای
جنگل انبوه مژگان سیاهت را
تا بلغزد بر بلور برکه چشم کبود تو
پیکر مهتابگون دختری کز دور
با نگاه خویش می جوید
بوسه شیرین روزی آفتابی را
از نوازش های گرم دست های من
دختری نیلوفرین شبرنگ مهتابی
می تپد بی تاب در خواب هوسناک امید خویش
پای تا سر یک هوس آغوش
و تنش لغزان و خواهش بارمی جوید
چون مه پیچان به روی دره های خواب آلود سپیده دم
بسترم را
تا بلغزد از طلب سرشار
همچو موج بوسه مهتاب
روی گندم زار
تا بنوشد در نوازشهای گرم دستهای من
شبنم یک عشق وحشی را
ای کدامین شب باک نفس بگشای سیاهت را

.
.
.
سایه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نهم دی 1387  |
 هوشنگ ابتهاج ..وشعری بسیار دلنشین
باغبان مژده ی گل می شنوم از چمنت
قاصدک کو که سلامی برساند ز منت ؟
وقت آن است که با نغمه ی مرغان سحر
پر و بالی بگشایی به هوای وطنت
خون دل خوردن و دلتنگ نشستن تا چند ؟
دیگر ای غنچه برون آر سر از پیرهنت
آبت از چشمه ی دل داده ام ، ای باغ امید
که به صد عشوه بخندند گل و یاسمنت
بوی پیراهن یوسف ز صبا می شنوم
مژده ای دل که گلستان شده بیت الحزنت
بر لبت مژده ی آزادی ما می گذرد
جان صد مرغ گرفتار فدای دهنت
دوستان بر سر پیمان درست اند ، بیا
که نگون باد سر دشمن پیمان شکنت
خود به زخم تبر خلق در آمد از پای
آن که می خواست کزین خاک کند ریشه کنت
بشنو از سبزه که در گوش گل تازه چه گفت
با بهار آمدی ، ای به ز بهار آمدنت
بنشین در غزل سایه که چون ایت عشق
از سر صدق بخوانند به هر انجمنت



هوشنگ ابتهاج
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هفتم دی 1387  |
 شعر زیبایی از هوشنگ ابنهاج...گریز

گریز


از هم گریختیم


و آن نازنین پیاله دلخواه را دریغ


بر خاک ریختیم


جان من و تو تشنه پیوند مهر بود

 
دردا که جان تشنه خود را گداختیم


بس دردناک بود جدایی میان ما


از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم


دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت


اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت

 
و آن عشق نازنین که میان من و تو بود

 
دردا که چون جوانی ما پایمال گشت

 
با آن همه نیاز که من داشتم به تو


پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود

 
من بارها به سوی تو بازآمدم ولی


هر بار دیر بود


اینک من و تو ایم دو تنهای بی نصیب


هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش


سرگذشته در کشاکش طوفان روزگار


گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش

 

امیر هوشنگ ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیستم آبان 1387  |
 شعری بسیار زیبا از امیر هوشنگ ابتهاج
رفتي اي جان و ندانيم كه جاي تو كجاست


مرغ شبخوان كـــجايي و نـواي تو كجاسـت

آن چه بيگانگي و اين چه غريبي است كه نيست


آشـــنايـــي كــه بپرســيم ســـراي تو كـــجاســت

چه پريشانم از اين فكر پريشان شب و روز


كه شـب و روز كجايي و كـجاي تو كجاست

هـــنر خـــويش به دنيا نــفروشــــي زنهار


گوهري در همه عالم به بهاي تو كجاست

كــــوه از اين قــصه پر غصه به فريـاد آمـــد


آه و آه از دل سنگ تو ، صداي تو كجاست

دل ز غم هاي گلوگــير گره در گره است


سايه آن زمزمه گريه گشاي تو كجاست

هوشنگ ابتهاج - ه.ا. سايه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دوازدهم آبان 1387  |
 در کوچه سار شب شعر از هوشنگ ابتهاج
درین سرای بی کسی، کسی به در نمی زند


به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند


یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند


کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند


نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار


دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند


گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم


یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند


دل خراب من دگر خراب تر نمی شود


که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند


چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟


برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند


نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست


اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387  |
 بیاد عارف شعری بسیار زیبا از هوشنگ ابتهاج
بياد عارف شعري بسيار دلنشين از هوشنگ ابتهاج


تصنیف بیاد عارف


اهنگساز:محمد رضا لطفی


شعر:هوشنگ ابتهاج(ه.ا.سایه)


با همکاری گروه شیدا

 

بنشین بیادم شبی تر کن از این می لبی که یاد یاران خوش است


یاد اور این خسته را کاین مرغ پر بسته را یاد بهاران خوش است


مرغی که زد ناله ها هر نفس در قفس


عمری زد از خون دل نقش گل در قفس یاد باد


داد داد عارف با داغ دل زاد


داد ای دل عارف با داغ دل زاد


ای بلبلان چون در این قفس وقت گل رسد زین پاییز یاد ارید


چون بر دمد ان بهار خوش در کنار گل از ما نبز یاد ارید


داد داد عارف با داغ دل زاد


داد ای دل عارف با داغ دل زاد


عارف اگر در عشق گل جان خسته بر باد داد


بر بلبلان درس عاشقی خوش در این چمن یاد داد


گر بایدت دامان گل ای یار ای یار


پروا مکن چون بجان رسد از خود ازار


داد داد عارف با داغ دل زاد


داد ای دل عارف

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نوزدهم مرداد 1387  |
 بهار سوگوار از هنوشنگ ابتهاج
بهار سوگوار


نه لب گشایدم از گل ، نه دل کشد به نبید


چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید


نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت


به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید


بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد


ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید


به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن


ببین در اینه ی جویبار گریه ی بید


به دور ما که همه خون دل به ساغر هاست


ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید ؟


چه جای من ؟ که درین روزگار بی فریاد


ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید


ازین چراغ توام چشم روشنایی نیست


که کس ز آتش بیداد غیر دود ندید


گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز


که هست در پی شام سیاه صبح سپید

 
کراست سایه درین فتنه ها امید امان ؟


شد آن زمان که دلی بود در امان امید


صفای اینه ی خواجه بین کزین دم سرد


نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشید

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387  |
 شعر زیبایی از استاد ابتهاج
شبی که آوای نی تو شنیدم


چو آهوی تشنه پی تو دویدم


دوان دوان تا لبه چشمه رسیدم


نشانه ای از نی و نغمه ندیدم


تو ای پری کجائی ؟ که رخ نمینمائی


از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی


من همه جا پی تو گشته ام


از مه مهر نشان گرفته ام


بوی ترا زگل شنیده ام


دامن گل از آن گرفته ام


تو ای پری کجائی ؟ که رخ نمینمائی


از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی


دل من سرگشته ی تو


نفسم آغشته ی تو


به باغ رویاها چو گلت بویم


بر آب و آئینه چو مهت جویم


تو ای پری کجائی ؟


در این شب یلدا ز پی ات پویم


به خواب و بیداری سخنت گویم


تو ای پری کجائی ؟


مه و ستاره درد من میدانند


که همچو من پی تو سرگردانند


شبی کنار چشمه پیدا شو


میان اشک من چو گل وا شو


تو ای پری کجائی ؟ که رخ نمینمائی


از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی


شعر از استاد هوشنگ ابتهاج - سایه
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387  |
 شعری از ابتهاج
بگذر شبي به خلوت اين همنشين درد


تا شرح ان دهم که غمت با دلم چه کرد


خون ميرود نهفته از اين زخم اندرون


ماندم خموش و اه که فرياد داشت درد


اين طرفه بين که با همه سيل بلا که ريخت


داغ محبت تو به دلها نگشت سرد


من برنخيزم از سر راه وفاي تو


از هستي ام اگر چه بر انگيختندگرد


روزي که جان فدا کنمت باورت شود


دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد


در کوي او که جز دل بيدار ره نيافت


کي مي رسند خانه برستان خوابگرد


خوني که ريخت از دل ما سايه حيف نيست


گر زين ميانه اب خورد تيغ هم نبرد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387
 ساقی نامه


بیا ساقی آن می کـه حال آورد

 
کرامـت فزاید کـمال آورد


بـه مـن ده که بس بی‌دل افتاده‌ام


وز این هر دو بی‌حاصـل افـتاده‌ام


بیا ساقی آن می که عکسش ز جام


بـه کیخـسرو و جم فرسـتد پیام


بده تا بـگویم بـه آواز نی


کـه جمشید کی بود و کاووس کی


بیا ساقی آن کیمیای فـتوح


کـه با گنـج قارون دهد عـمر نوح


بده تا بـه رویت گـشایند باز


در کامرانی و عـمر دراز


بده ساقی آن می کز او جام جـم


زند لاف بینایی اندر عدم


بـه مـن ده که گردم به تایید جام


چو جـم آگـه از سر عالم تـمام


دم از سیر این دیر دیرینـه زن


صـلایی بـه شاهان پیشینـه زن


هـمان منزل است این جهان خراب


کـه دیده‌سـت ایوان افراسیاب


کـجا رای پیران لشـکرکـشـش


کـجا شیده آن ترک خنجرکشـش


نـه تنـها شد ایوان و قصرش به باد

 
کـه کـس دخمه نیزش ندارد به یاد


هـمان مرحله‌سـت این بیابان دور


کـه گم شد در او لشکر سلم و تور


بده ساقی آن می که عکسش ز جام


بـه کیخـسرو و جم فرسـتد پیام


چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج

 
کـه یک جو نیرزد سرای سپـنـج


بیا ساقی آن آتـش تابـناک


کـه زردشـت می‌جویدش زیر خاک


بـه من ده که در کیش رندان مست


چـه آتش‌پرسـت و چه دنیاپرست


بیا ساقی آن بکر مستور مـسـت


کـه اندر خرابات دارد نشـسـت


بـه مـن ده که بدنام خواهم شدن

 
خراب می و جام خواهـم شدن


بیا ساقی آن آب اندیشـه‌سوز


کـه گر شیر نوشد شود بیشه‌سوز


بده تا روم بر فـلـک شیر گیر


بـه هـم بر زنـم دام این گرگ پیر


بیا ساقی آن می که حور بهشـت


عـبیر مـلایک در آن می سرشت


بده تا بـخوری در آتـش کـنـم


مـشام خرد تا ابد خوش کـنـم


بده ساقی آن می کـه شاهی دهد


بـه پاکی او دل گواهی دهد


می‌ام ده مـگر گردم از عیب پاک


بر آرم به عشرت سری زین مـغاک


چو شد باغ روحانیان مسـکـنـم


در اینـجا چرا تختـه‌بـند تـنـم


شرابـم ده و روی دولـت بـبین


خرابـم کـن و گنج حکمت بـبین


من آنم که چون جام گیرم به دست

 
بـبینـم در آن آینه هر چه هست


بـه مـسـتی دم پادشاهی زنم

 
دم خـسروی در گدایی زنـم


بـه مسـتی توان در اسرار سفت


کـه در بیخودی راز نتوان نهـفـت


کـه حافظ چو مستانه سازد سرود


ز چرخـش دهد زهره آواز رود


مغـنی کـجایی بـه گلبانگ رود


بـه یاد آور آن خـسروانی سرود


کـه تا وجد را کارسازی کـنـم


بـه رقـص آیم و خرقه‌بازی کنـم


بـه اقـبال دارای دیهیم و تخـت


بـهین میوه خـسروانی درخـت


خدیو زمین پادشاه زمان


مـه برج دولـت شـه کامران


کـه تمکین اورنگ شاهی از اوست


تـن آسایش مرغ و ماهی از اوست


فروغ دل و دیده مـقـبـلان


ولی نـعـمـت جان صاحـبدلان


الا ای هـمای هـمایون نـظر


خجسـتـه سروش مـبارک خبر


فلـک را گهر در صدف چون تو نیست


فریدون و جم را خلف چون تو نیست


بـه جای سکـندر بـمان سالـها


بـه دانادلی کشـف کـن حالـها


سر فـتـنـه دارد دگر روزگار


مـن و مسـتی و فتنه چشـم یار


یکی تیغ داند زدن روز کار


یکی را قـلـمزن کـند روزگار


مـغـنی بزن آن نوآیین سرود


بـگو با حریفان بـه آواز رود


مرا با عدو عاقبت فرصـت اسـت


کـه از آسمان مژده نصرت اسـت


مـغـنی نوای طرب ساز کـن


بـه قول وغزل قـصـه آغاز کـن


کـه بار غمم بر زمین دوخـت پای


بـه ضرب اصولـم برآور ز جای


مـغـنی نوایی بـه گلبانـگ رود


بـگوی و بزن خـسروانی سرود


روان بزرگان ز خود شاد کـن


ز پرویز و از باربد یاد کـن


مـغـنی از آن پرده نقـشی بیار


بـبین تا چه گفـت از درون پرده‌دار


چـنان برکـش آواز خـنیاگری


کـه ناهید چنـگی به رقـص آوری


رهی زن که صوفی بـه حالـت رود


بـه مسـتی وصلـش حوالت رود


مـغـنی دف و چنـگ را ساز ده


بـه آیین خوش نـغـمـه آواز ده


فریب جـهان قصـه روشن اسـت


بـبین تا چه زاید شب آبستن است


مـغـنی مـلولـم دوتایی بزن


بـه یکـتایی او کـه تایی بزن


هـمی‌بینـم از دور گردون شگفت


ندانـم کـه را خاک خواهد گرفـت


دگر رند مـغ آتـشی میزند


ندانـم چراغ کـه بر می‌کـند


در این خونفشان عرصه رسـتـخیز


تو خون صراحی و ساغر بریز


بـه مسـتان نوید سرودی فرست


بـه یاران رفـتـه درودی فرسـت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هشتم فروردین 1387  |
 شعری از ابتهاج
وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی


  تا با تو بگویم غم شب های جدایی


  بزم تو مرا می طلبد ، آمدم ای جان


  من عودم و از سوختنم نیست رهایی


  تا در قفس بال و پر خویش اسیرست


  بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی


 با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست


  تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی


 عمری ست که ما منتظر باد صباییم


  تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی


ای وای بر آن گوش که بس نغمه ی این نای


 بشنید و نشد آگه از اندیشه ی نایی


  افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع


  در اینه ات دید و ندانست کجایی


  آواز بلندی تو و کس نشنودت باز


  بیرونی ازین پرده ی تنگ شنوایی


  در اینه بندان پریخانه ی چشمم


 بنشین که به مهمانی دیدار خود ایی


 بینی که دری از تو به روی توگشایند


  هر در که براین خانه ی ایینه گشایی


 چون سایه مرا تنگ در آغوش گرفته ست


  خوش باد مرا صحبت این یار سرایی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386  |
 شعری از ابتهاج
دیگر این پنجره بگشای که من



به ستوه آمدم از این شب تنگ



دیرگاهی ست که در خانه همسایه من خوانده خروس



وین شب تلخ عبوس



می فشارد به دلم پای درنگ



دیرگاهی ست که من در دل این شام سیاه



پشت این پنجره بیدار و خموش



مانده ام چشم به راه



همه چشم و همه گوش



مست آن بانگ دلاویز که می آید نرم



محو آن اختر شب تاب که می سوزد گرم



مات این پرده شبگیر که می بازد رنگ



آری این پنجره بگشای که صبح



می درخشد پس این پرده تار



می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس



وز رخ آینه ام می سترد زنگ فسوس



بوسه مهر که در چشم من افشانده شرار



خنده روز که با اشک من آمیخته رنگ



هوشنگ ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوم بهمن 1386  |
 شعری از ابتهاج
سایه ی سرگردان

پای بند قفسم باز و پر بازم نیست


سر گل دارم و پروانه ی پروازم نیست


گل به لبخند و مرا گریه گرفته ست گلو


چون دلم تنگ نباشد که پر بازم نیست


گاهم از نای دل خویش نوایی برسان


که جزین ناله ی سوز تو دمسازم نیست


در گلو می شکند ناله ام از رقت دل


قصه ها هست ولی طاقت ابرازم نیست


ساز هم با نفس گرم تو آوازی داشت


بی تو دیگر سر ساز و دل آوازم نیست


آه اگر اشک منت باز نگوید غم دل


که درین پرده جیزن همدم و همرازم نیست


دلم از مهر تو درتاب شد ای ماه ولی


چه کنم شیوه ی ایینه ی غمازم نیست


به گره بندی آن ابروی باریک اندیش


که به جز روی تو در چشم نظر بازم نیست


سایه چون باد صبا خسته ی سرگردانم


تا به سر سایه ی آن سرو سرافرازم نیست


سایه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و نهم دی 1386  |
 شعری از ابتهاج
چند این شب و خاموشی ؟

 

 وقت است که برخیزم


وین آتش خندان را با صبح برانگیزم


گر سوختنم باید افروختنم باید

 


ای عشق بزن در من کز شعله نپرهیزم

 


صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد


تا خود به کجا آخر با خاک در آمیزم


چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان


صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم


برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش


وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم


چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم


چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم


ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند


زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم



ه.الف.سایه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و نهم دی 1386  |
 شعری از ابتهاج
بر می آیی شکفته و پیروز

 


وز آمدن تو زندگی خندان

 


می آیی و بر لب تو صد لبخند

 


می آیی و در دل تو صد امید

 


می آیی و از فروغ شادی ها

 


تابنده به دامن تو صد خورشید

 


وز بهر تو بازگشته صد آغوش

 


در سینه گرم توست ای فردا

 


درمان امیدهای غم فرسود

 


در دامن پاک توست ای فردا

 


پایان شکنجه های خون آلود

 


ای فردا ای امید بی نیرنگ




" هوشنگ ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386  |
 شعری از ابتهاج
شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت



دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت



شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست



دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت



نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست



صدای خنده فغان گشت ودر ترانه گرفت



زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر



نگاه کرد ودو چشم مرا نشانه گرفت

امید عافیتم بود روزگار نخواست



قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت



زهی بخیل ستمگرکه هر چه داد به من



به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت



چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا



به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت



چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت



ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت



دل گرفته ی من همچو ابر بارانی



گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت.



" ه .ا. سایه
"

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386  |
 شعری از ابتهاج
شبی که آوای نی تو شنیدم


چو آهوی تشنه پی تو دویدم


دوان دوان تا لبه چشمه رسیدم


نشانه ای از نی و نغمه ندیدم


تو ای پری کجائی ؟ که رخ نمینمائی


از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی


من همه جا پی تو گشته ام


از مه مهر نشان گرفته ام


بوی ترا زگل شنیده ام


دامن گل از آن گرفته ام


تو ای پری کجائی ؟ که رخ نمینمائی


از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی


دل من سرگشته ی تو


نفسم آغشته ی تو


به باغ رویاها چو گلت بویم


بر آب و آئینه چو مهت جویم


تو ای پری کجائی ؟


در این شب یلدا ز پی ات پویم


به خواب و بیداری سخنت گویم


تو ای پری کجائی ؟


مه و ستاره درد من میدانند


که همچو من پی تو سرگردانند


شبی کنار چشمه پیدا شو


میان اشک من چو گل وا شو


تو ای پری کجائی ؟ که رخ نمینمائی


از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی


شعر از استاد هوشنگ ابتهاج - سایه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و سوم دی 1386  |
 سماع سوختن از ابتهاج


سماع سوختن



عشق شادی ست ، عشق آزادی ست


عشق آغاز آدمی زادی ست


عشق آتش به سینه داشتن است


دم همت بر او گماشتن است


عشق شوری زخود فزاینده ست


زایش کهکشان زاینده ست


تپش نبض باغ در دانه ست


در شب پیله رقص پروانه ست


جنبشی در نهفت پرده ی جان


در بن جان زندگی پنهان


زندگی چیست ؟ عشق ورزیدن


زندگی را به عشق بخشیدن


زنده است آن که عشق می ورزد


دل و جانش به عشق می ارزد


آدمی زاده را چراغی گیر


روشنایی پرست شعله پذیر


خویشتن سوزی انجمن فروز


شب نشینی هم آشیانه ی روز


آتش این چراغ سحر آمیز


عشق آتش نشین آتش خیز


آدمی بی زلال این آتش


مشت خاکی ست پر کدورت و غش


تنگ و تاری اسیر آب و گل است


صنمی سنگ چشم و سنگ دل است


صنما گر بدی و گر نیکی


تو شبی ، بی چراغ تاریکی


آتشی در تو می زند خورشید


کنده ات باز شعله ای نکشید ؟


چون درخت آمدی ، زغال مرو


میوه ای ، پخته باش ، کال مرو


میوه چون پخته گشت و آتشگون


می زند شهد پختگی بیرون


سیب و به نیست میوه ی این دار


میوه اش آتش است آخر کار


خشک و تر هر چه در جهان باشد


مایه ی سوختن در آن باشد


سوختن در هوای نور شدن


سبک از حبس خویش دور شدن


کوه هم آتش گداخته بود


بر فراز و فرود تاخته بود


آتشی بود آسمان آهنگ


دم سرد که کرد او را سنگ ؟


ثقل و سردی سرشت خارا نیست


نور در جسم خویش زندانی ست


سنگ ازین سرگذشت دل تنگ است


فکر پرواز در دل سنگ است


مگرش کوره در گذار آرد


آن روان روانه باز آرد


سنگ بر سنگ چون بسایی تنگ


بر جهد آتش از میان دو سنگ


برق چشمی است در شب دیدار


خنده ای جسته از لبان دو یار


خنده نور است کز رخ شاداب


می تراود چو ماهتاب از آب


نور خود چیست ؟ خنده ی هستی


خنده ای از نشاط سرمستی


هستی از ذوق خویش سرمست است


رقص مستانه اش ازین دست است


نور در هفت پرده پیچیده ست


تا درین آبگینه گردیده ست


رنگ پیراهن است سرخ و سپید


جان نور برهنه نتوان دید


بر درختی نشسته ساری چند


چند سار است بر درخت بلند ؟


زان سیاهی که مختصر گیرند


آٍسمان پر شود چو پر گیرند


ذره انباشتی و تن کردی


خویشتن را جدا ز من کردی


تن که بر تن همیشه مشتاق است


جفت جویی ز جفت خود طاق است


رود بودی روان به سیر و سفر


از چه دریا شدی درنگ آور ؟


ذره انباشی چو توده ی دود


ورنه هر ذره آفتابی بود


تخته بند تنی ، چه جای شکیب ؟


بدرآی از سراچه ی ترکیب


مشرق و مغرب است هر گوشه


آسمان و زمین در آغوشت


گل سوری که خون جوشیده ست

 


شیره ی آفتاب نوشیده ست


آن که از گل و گلاب می گیرد


شیره ی آفتاب می گیرد


جان خورشید بسته در شیشه ست


شیشه از نازکی در اندیشه ست


پری جان اوست بوی گلاب


می پرد از گلابدان به شتاب


لاله ها پیک باغ خورشیدند


که نصیبی به خاک بخشیدند


چون پیامی که بود ، آوردند


هم به خورشید باز می گردند


برگ ، چندان که نور می گیرد


باز پس می دهد چو می میرد


وامدار است شاخ آتش جو


وام خورشید می گزارد او


شاخه در کار خرقه دوختن است


در خیالش سماع سوختن است


در دل دانه بزم یاران است


چون شب قدر نور باران است


عطر و رنگ و نگار گرد همند


تا سپیده دمان ز گل بدمند


چهره پرداز گل ز رنگ و نگار


نقش خورشید می برد در کار


گل جواب سلام خورشیدست


دوست در روی دست خندیدست


نرم و نازک از آن نفس که گیاه


سر بر آرد ز خاک سرد و سیاه


چشم سبزش به سوی خورشیدست


پیش از آتش به خواب می دیدست


دم آهی که در دلش خفته ست


یال خورشید را بر آشفته ست


دل خورشید نیز مایل اوست


زان که این دانه پاره ی دل اوست


دانه از آن زمان که در خاک است


با دلش آفتاب ادرک است


سرگذشت درخت می داند


رقم سرنوشته می خواند


گرچه با رقص و ناز در چمن است


سرنوشت درخت سوختن است


آن درخت کهن منم که زمان


بر سرم راند بس بهار و خزان


دست و دامن تهی و پا در بند


سر کشیدم به آسمان بلند


شبم از بی ستارگی ، شب گور


در دلم گرمی ستاره ی دور


آذرخشم گهی نشانه گرفت


که تگرگم به تازیانه گرفت


بر سرم آشیانه بست کلاغ


آسمان تیره گشت چون پر زاغ


مرغ شب خوان که با دلم می خواند


رفت و این آشیانه خالی ماند


آهوان گم شدند در شب دشت


آه از آن رفتگان بی برگشت


گر نه گل دادم و بر آوردم


بر سری چند سایه گستردم


دست هیزم شکن فرود آمد


در دل هیمه بوی دود آمد


کنده ی پر آتش اندیشم


آرزومند آتش خویشم

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هجدهم دی 1386  |
 هوشنگ ابتهاج
خيال امدنت ديشبم به سر مي زد

 

.نيامدي كه ببيني دلم چه پر مي زد.

 

بخواب رفتم ونيلوفري بر اب شكفت

 

خيال روي تو نقشي به چشم تر مي زد

 

.شراب لعل تو مي ديدم ودلم مي خواست

 

.هزار وسوسه امچنگ در جگر مي زد

 

.شراب لعل تو مي ديدم ودلم مي خواست

 

.هزار وسوسه ام جنگ در جگر مي زد

 

.زهي اميد كه كامي از ان دهان مي جست.

 

زهي خيال كه دستي در ان كمر مي زد

 

.دريچه اي به تماشاي باغ وا مي شد

 

دلم چو مرغ گرفتار بال وپر مي زد

 

.تمام شب به خيال تو رفت ومي ديدم.

 

كه پشت پرده اشكم سپيده سر مي زد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه چهاردهم دی 1386  |
 ابتهاج
اين عشق چه عشق است ؟ندانيم كه چونست

 

عقل است وجنون است ونه عقل ونه جنون است

 

فرزانه چه دريابد وديوانه چه داند؟ از مستي اين باده

 

كه هر روز فزون است

 

 ماهي است نهان بر سر اين بحر خروشان

 

كاين موج سر اسيمه بلند است ونگون است

 


حالي وخيالي است كه بر عقل نهد بند

 


اين طرفه چه اهوست كزو شير زبون است؟

 


ان تيغ كجا بود كه ناگه رگ جان زد؟

 

پنهان نتوان داشت كه اين جا همه خون است

 


با مطلع ابروي تو هوش از سر من رفت

 


پيداست كه بيت الغزل چشم تو چون است

 


با زلف تو كارم به كجا مي كشد اخر؟

 

حالي كه زدستم سر اين رشته برون است

 


سايه سخن از نازكي وخوش بدني نيست

 


او خود همه جان است كه در جامه درون است

 


برخيز بشيدايي ودر زلف وي اويز

 


ان بخت كه مي خواستي از وقت كنون است

 


با خلعت خاكي طلبي ظلمت خورشيد

 


رخساره بر افروز كه او اينه گون است

 


ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه دهم دی 1386  |
 ارغوان از ابتهاج

آفتابی

 



نیست

 


هوشنگ ابتهاج

 



(ه ،ا، سايه فروردين 1363)



ارغوان!

 



شاخه همخون جدا مانده من

 


آسمان تو چه رنگست امروز؟

 


آفتابي است هوا؟

 


يا گرفته است هنوز؟

 



من درين گوشه كه از دنيا بيرون است،

 


آسماني به سرم نيست،

 


از بهاران خبرم نيست،

 



آنچه ميبينم ديوار است

 


آه، اين سخت سياه

 


آن چنان نزديك است

 


كه چو بر ميكشم از سينه نفس

 


نفسم را بر ميگرداند

 


ره چنان بسته كه پرواز نگه

 


در همين يك قدمی مي‌ماند

 


كورسويي ز چراغی رنجور

 


قصه پرداز شب ظلمانی است

 


نفسم ميگيرد

 


كه هوا هم اينجا زندانی است

 



هرچه با من اينجاست

 


رنگ رخ باخته است

 


آفتابی هرگز

 


گوشه چشمی هم

 


بر فراموشی اين دخمه نينداخته است

 



اندر اين گوشه خاموش فراموش شده،

 


كز دم سردش هر شمعی خاموش شده،

 


ياد رنگينی در خاطر من

 


گريه مي‌انگيزد

 


ارغوانم آنجاست

 


ارغوانم تنهاست

 


ارغوانم دارد مي گريد

 


چون دل من كه چنين خون آلود

 


هر دم از ديده فرو ميريزد

 



ارغوان

 


اين چه رازی است كه هر بار بهار

 


با عزای دل ما مي آيد

 


كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است

 


وين چنين بر جگر سوختگان

 


داغ بر داغ مي‌افزايد

 



ارغوان

 


پنجه خونين زمين

 


دامن صبح بگير

 


وز سواران خرامنده خورشيد بپرس

 


كي برين دره غم مي‌گذرند؟

 



ارغوان

 


خوشه خون

 


بامدادان كه كبوترها

 


برلب پنجره، باز سحرغلغه مي‌آغازند،

 


جام گلرنگ مرا

 


بر سر دست بگير،

 


به تماشاگه پرواز ببر

 


آه بشتاب كه هم پروازان

 


نگران غم هم پروازند

 



ارغوان

 


بيرق گلگون بهار

 


تو بر افراشته باش

 


شعر خونبار مني

 


ياد رنگين رفيقانم را

 


بر زبان داشته باش

 



تو بخوان نغمه ناخوانده من

 


ارغوان،

 


شاخه همخون جدا مانده من

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386  |
 ابتهاج
درين سراي بيكسي ، كسي بدر نميزند

 


به دشت پرملال ما پرنده پر نميزند

 


يكي ز شب گرفتگان چراغ بر نميكند

 


كسي به كوچه سار شب در سحر نميزند

 


نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار

 


دريغ كز شبي چنين سپيده سر نميزند

 


دل خراب من دگر خراب تر نميشود

 


كه خنجر غمت ازين خراب تر نميزند

 


گذرگهي است پر ستم كه اندرو بغير غم

 


يكي صلاي آشنا به رهگذر نميزند

 


چه چشم پاسخ است ازين دريچه هاي بسته ات؟

 


برو كه هيچكس ندا به گوش كر نميزند

 


نه سايه دارم و نه بر ، بيفكنندم و سزاست

 


اگر نه ، بر درخت تر كسي تبر نميزند

 


ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و چهارم آذر 1386  |
 
 
بالا