تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 بیاد عارف شعری بسیار زیبا از هوشنگ ابتهاج
بياد عارف شعري بسيار دلنشين از هوشنگ ابتهاج


تصنیف بیاد عارف


اهنگساز:محمد رضا لطفی


شعر:هوشنگ ابتهاج(ه.ا.سایه)


با همکاری گروه شیدا

 

بنشین بیادم شبی تر کن از این می لبی که یاد یاران خوش است


یاد اور این خسته را کاین مرغ پر بسته را یاد بهاران خوش است


مرغی که زد ناله ها هر نفس در قفس


عمری زد از خون دل نقش گل در قفس یاد باد


داد داد عارف با داغ دل زاد


داد ای دل عارف با داغ دل زاد


ای بلبلان چون در این قفس وقت گل رسد زین پاییز یاد ارید


چون بر دمد ان بهار خوش در کنار گل از ما نبز یاد ارید


داد داد عارف با داغ دل زاد


داد ای دل عارف با داغ دل زاد


عارف اگر در عشق گل جان خسته بر باد داد


بر بلبلان درس عاشقی خوش در این چمن یاد داد


گر بایدت دامان گل ای یار ای یار


پروا مکن چون بجان رسد از خود ازار


داد داد عارف با داغ دل زاد


داد ای دل عارف

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نوزدهم مرداد 1387  |
 بهار سوگوار از هنوشنگ ابتهاج
بهار سوگوار


نه لب گشایدم از گل ، نه دل کشد به نبید


چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید


نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت


به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید


بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد


ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید


به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن


ببین در اینه ی جویبار گریه ی بید


به دور ما که همه خون دل به ساغر هاست


ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید ؟


چه جای من ؟ که درین روزگار بی فریاد


ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید


ازین چراغ توام چشم روشنایی نیست


که کس ز آتش بیداد غیر دود ندید


گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز


که هست در پی شام سیاه صبح سپید

 
کراست سایه درین فتنه ها امید امان ؟


شد آن زمان که دلی بود در امان امید


صفای اینه ی خواجه بین کزین دم سرد


نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشید

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387  |
 شعر زیبایی از استاد ابتهاج
شبی که آوای نی تو شنیدم


چو آهوی تشنه پی تو دویدم


دوان دوان تا لبه چشمه رسیدم


نشانه ای از نی و نغمه ندیدم


تو ای پری کجائی ؟ که رخ نمینمائی


از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی


من همه جا پی تو گشته ام


از مه مهر نشان گرفته ام


بوی ترا زگل شنیده ام


دامن گل از آن گرفته ام


تو ای پری کجائی ؟ که رخ نمینمائی


از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی


دل من سرگشته ی تو


نفسم آغشته ی تو


به باغ رویاها چو گلت بویم


بر آب و آئینه چو مهت جویم


تو ای پری کجائی ؟


در این شب یلدا ز پی ات پویم


به خواب و بیداری سخنت گویم


تو ای پری کجائی ؟


مه و ستاره درد من میدانند


که همچو من پی تو سرگردانند


شبی کنار چشمه پیدا شو


میان اشک من چو گل وا شو


تو ای پری کجائی ؟ که رخ نمینمائی


از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی


شعر از استاد هوشنگ ابتهاج - سایه
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387  |
 شعری از ابتهاج
بگذر شبي به خلوت اين همنشين درد


تا شرح ان دهم که غمت با دلم چه کرد


خون ميرود نهفته از اين زخم اندرون


ماندم خموش و اه که فرياد داشت درد


اين طرفه بين که با همه سيل بلا که ريخت


داغ محبت تو به دلها نگشت سرد


من برنخيزم از سر راه وفاي تو


از هستي ام اگر چه بر انگيختندگرد


روزي که جان فدا کنمت باورت شود


دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد


در کوي او که جز دل بيدار ره نيافت


کي مي رسند خانه برستان خوابگرد


خوني که ريخت از دل ما سايه حيف نيست


گر زين ميانه اب خورد تيغ هم نبرد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387
 ساقی نامه


بیا ساقی آن می کـه حال آورد

 
کرامـت فزاید کـمال آورد


بـه مـن ده که بس بی‌دل افتاده‌ام


وز این هر دو بی‌حاصـل افـتاده‌ام


بیا ساقی آن می که عکسش ز جام


بـه کیخـسرو و جم فرسـتد پیام


بده تا بـگویم بـه آواز نی


کـه جمشید کی بود و کاووس کی


بیا ساقی آن کیمیای فـتوح


کـه با گنـج قارون دهد عـمر نوح


بده تا بـه رویت گـشایند باز


در کامرانی و عـمر دراز


بده ساقی آن می کز او جام جـم


زند لاف بینایی اندر عدم


بـه مـن ده که گردم به تایید جام


چو جـم آگـه از سر عالم تـمام


دم از سیر این دیر دیرینـه زن


صـلایی بـه شاهان پیشینـه زن


هـمان منزل است این جهان خراب


کـه دیده‌سـت ایوان افراسیاب


کـجا رای پیران لشـکرکـشـش


کـجا شیده آن ترک خنجرکشـش


نـه تنـها شد ایوان و قصرش به باد

 
کـه کـس دخمه نیزش ندارد به یاد


هـمان مرحله‌سـت این بیابان دور


کـه گم شد در او لشکر سلم و تور


بده ساقی آن می که عکسش ز جام


بـه کیخـسرو و جم فرسـتد پیام


چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج

 
کـه یک جو نیرزد سرای سپـنـج


بیا ساقی آن آتـش تابـناک


کـه زردشـت می‌جویدش زیر خاک


بـه من ده که در کیش رندان مست


چـه آتش‌پرسـت و چه دنیاپرست


بیا ساقی آن بکر مستور مـسـت


کـه اندر خرابات دارد نشـسـت


بـه مـن ده که بدنام خواهم شدن

 
خراب می و جام خواهـم شدن


بیا ساقی آن آب اندیشـه‌سوز


کـه گر شیر نوشد شود بیشه‌سوز


بده تا روم بر فـلـک شیر گیر


بـه هـم بر زنـم دام این گرگ پیر


بیا ساقی آن می که حور بهشـت


عـبیر مـلایک در آن می سرشت


بده تا بـخوری در آتـش کـنـم


مـشام خرد تا ابد خوش کـنـم


بده ساقی آن می کـه شاهی دهد


بـه پاکی او دل گواهی دهد


می‌ام ده مـگر گردم از عیب پاک


بر آرم به عشرت سری زین مـغاک


چو شد باغ روحانیان مسـکـنـم


در اینـجا چرا تختـه‌بـند تـنـم


شرابـم ده و روی دولـت بـبین


خرابـم کـن و گنج حکمت بـبین


من آنم که چون جام گیرم به دست

 
بـبینـم در آن آینه هر چه هست


بـه مـسـتی دم پادشاهی زنم

 
دم خـسروی در گدایی زنـم


بـه مسـتی توان در اسرار سفت


کـه در بیخودی راز نتوان نهـفـت


کـه حافظ چو مستانه سازد سرود


ز چرخـش دهد زهره آواز رود


مغـنی کـجایی بـه گلبانگ رود


بـه یاد آور آن خـسروانی سرود


کـه تا وجد را کارسازی کـنـم


بـه رقـص آیم و خرقه‌بازی کنـم


بـه اقـبال دارای دیهیم و تخـت


بـهین میوه خـسروانی درخـت


خدیو زمین پادشاه زمان


مـه برج دولـت شـه کامران


کـه تمکین اورنگ شاهی از اوست


تـن آسایش مرغ و ماهی از اوست


فروغ دل و دیده مـقـبـلان


ولی نـعـمـت جان صاحـبدلان


الا ای هـمای هـمایون نـظر


خجسـتـه سروش مـبارک خبر


فلـک را گهر در صدف چون تو نیست


فریدون و جم را خلف چون تو نیست


بـه جای سکـندر بـمان سالـها


بـه دانادلی کشـف کـن حالـها


سر فـتـنـه دارد دگر روزگار


مـن و مسـتی و فتنه چشـم یار


یکی تیغ داند زدن روز کار


یکی را قـلـمزن کـند روزگار


مـغـنی بزن آن نوآیین سرود


بـگو با حریفان بـه آواز رود


مرا با عدو عاقبت فرصـت اسـت


کـه از آسمان مژده نصرت اسـت


مـغـنی نوای طرب ساز کـن


بـه قول وغزل قـصـه آغاز کـن


کـه بار غمم بر زمین دوخـت پای


بـه ضرب اصولـم برآور ز جای


مـغـنی نوایی بـه گلبانـگ رود


بـگوی و بزن خـسروانی سرود


روان بزرگان ز خود شاد کـن


ز پرویز و از باربد یاد کـن


مـغـنی از آن پرده نقـشی بیار


بـبین تا چه گفـت از درون پرده‌دار


چـنان برکـش آواز خـنیاگری


کـه ناهید چنـگی به رقـص آوری


رهی زن که صوفی بـه حالـت رود


بـه مسـتی وصلـش حوالت رود


مـغـنی دف و چنـگ را ساز ده


بـه آیین خوش نـغـمـه آواز ده


فریب جـهان قصـه روشن اسـت


بـبین تا چه زاید شب آبستن است


مـغـنی مـلولـم دوتایی بزن


بـه یکـتایی او کـه تایی بزن


هـمی‌بینـم از دور گردون شگفت


ندانـم کـه را خاک خواهد گرفـت


دگر رند مـغ آتـشی میزند


ندانـم چراغ کـه بر می‌کـند


در این خونفشان عرصه رسـتـخیز


تو خون صراحی و ساغر بریز


بـه مسـتان نوید سرودی فرست


بـه یاران رفـتـه درودی فرسـت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هشتم فروردین 1387  |
 شعری از ابتهاج
وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی


  تا با تو بگویم غم شب های جدایی


  بزم تو مرا می طلبد ، آمدم ای جان


  من عودم و از سوختنم نیست رهایی


  تا در قفس بال و پر خویش اسیرست


  بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی


 با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست


  تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی


 عمری ست که ما منتظر باد صباییم


  تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی


ای وای بر آن گوش که بس نغمه ی این نای


 بشنید و نشد آگه از اندیشه ی نایی


  افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع


  در اینه ات دید و ندانست کجایی


  آواز بلندی تو و کس نشنودت باز


  بیرونی ازین پرده ی تنگ شنوایی


  در اینه بندان پریخانه ی چشمم


 بنشین که به مهمانی دیدار خود ایی


 بینی که دری از تو به روی توگشایند


  هر در که براین خانه ی ایینه گشایی


 چون سایه مرا تنگ در آغوش گرفته ست


  خوش باد مرا صحبت این یار سرایی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386  |
 شعری از ابتهاج
دیگر این پنجره بگشای که من



به ستوه آمدم از این شب تنگ



دیرگاهی ست که در خانه همسایه من خوانده خروس



وین شب تلخ عبوس



می فشارد به دلم پای درنگ



دیرگاهی ست که من در دل این شام سیاه



پشت این پنجره بیدار و خموش



مانده ام چشم به راه



همه چشم و همه گوش



مست آن بانگ دلاویز که می آید نرم



محو آن اختر شب تاب که می سوزد گرم



مات این پرده شبگیر که می بازد رنگ



آری این پنجره بگشای که صبح



می درخشد پس این پرده تار



می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس



وز رخ آینه ام می سترد زنگ فسوس



بوسه مهر که در چشم من افشانده شرار



خنده روز که با اشک من آمیخته رنگ



هوشنگ ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوم بهمن 1386  |
 شعری از ابتهاج
سایه ی سرگردان

پای بند قفسم باز و پر بازم نیست


سر گل دارم و پروانه ی پروازم نیست


گل به لبخند و مرا گریه گرفته ست گلو


چون دلم تنگ نباشد که پر بازم نیست


گاهم از نای دل خویش نوایی برسان


که جزین ناله ی سوز تو دمسازم نیست


در گلو می شکند ناله ام از رقت دل


قصه ها هست ولی طاقت ابرازم نیست


ساز هم با نفس گرم تو آوازی داشت


بی تو دیگر سر ساز و دل آوازم نیست


آه اگر اشک منت باز نگوید غم دل


که درین پرده جیزن همدم و همرازم نیست


دلم از مهر تو درتاب شد ای ماه ولی


چه کنم شیوه ی ایینه ی غمازم نیست


به گره بندی آن ابروی باریک اندیش


که به جز روی تو در چشم نظر بازم نیست


سایه چون باد صبا خسته ی سرگردانم


تا به سر سایه ی آن سرو سرافرازم نیست


سایه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و نهم دی 1386  |
 شعری از ابتهاج
چند این شب و خاموشی ؟

 

 وقت است که برخیزم


وین آتش خندان را با صبح برانگیزم


گر سوختنم باید افروختنم باید

 


ای عشق بزن در من کز شعله نپرهیزم

 


صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد


تا خود به کجا آخر با خاک در آمیزم


چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان


صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم


برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش


وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم


چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم


چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم


ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند


زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم



ه.الف.سایه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و نهم دی 1386  |
 شعری از ابتهاج
بر می آیی شکفته و پیروز

 


وز آمدن تو زندگی خندان

 


می آیی و بر لب تو صد لبخند

 


می آیی و در دل تو صد امید

 


می آیی و از فروغ شادی ها

 


تابنده به دامن تو صد خورشید

 


وز بهر تو بازگشته صد آغوش

 


در سینه گرم توست ای فردا

 


درمان امیدهای غم فرسود

 


در دامن پاک توست ای فردا

 


پایان شکنجه های خون آلود

 


ای فردا ای امید بی نیرنگ




" هوشنگ ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386  |
 شعری از ابتهاج
شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت



دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت



شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست



دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت



نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست



صدای خنده فغان گشت ودر ترانه گرفت



زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر



نگاه کرد ودو چشم مرا نشانه گرفت

امید عافیتم بود روزگار نخواست



قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت



زهی بخیل ستمگرکه هر چه داد به من



به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت



چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا



به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت



چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت



ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت



دل گرفته ی من همچو ابر بارانی



گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت.



" ه .ا. سایه
"

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386  |
 شعری از ابتهاج
شبی که آوای نی تو شنیدم


چو آهوی تشنه پی تو دویدم


دوان دوان تا لبه چشمه رسیدم


نشانه ای از نی و نغمه ندیدم


تو ای پری کجائی ؟ که رخ نمینمائی


از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی


من همه جا پی تو گشته ام


از مه مهر نشان گرفته ام


بوی ترا زگل شنیده ام


دامن گل از آن گرفته ام


تو ای پری کجائی ؟ که رخ نمینمائی


از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی


دل من سرگشته ی تو


نفسم آغشته ی تو


به باغ رویاها چو گلت بویم


بر آب و آئینه چو مهت جویم


تو ای پری کجائی ؟


در این شب یلدا ز پی ات پویم


به خواب و بیداری سخنت گویم


تو ای پری کجائی ؟


مه و ستاره درد من میدانند


که همچو من پی تو سرگردانند


شبی کنار چشمه پیدا شو


میان اشک من چو گل وا شو


تو ای پری کجائی ؟ که رخ نمینمائی


از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی


شعر از استاد هوشنگ ابتهاج - سایه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و سوم دی 1386  |
 سماع سوختن از ابتهاج


سماع سوختن



عشق شادی ست ، عشق آزادی ست


عشق آغاز آدمی زادی ست


عشق آتش به سینه داشتن است


دم همت بر او گماشتن است


عشق شوری زخود فزاینده ست


زایش کهکشان زاینده ست


تپش نبض باغ در دانه ست


در شب پیله رقص پروانه ست


جنبشی در نهفت پرده ی جان


در بن جان زندگی پنهان


زندگی چیست ؟ عشق ورزیدن


زندگی را به عشق بخشیدن


زنده است آن که عشق می ورزد


دل و جانش به عشق می ارزد


آدمی زاده را چراغی گیر


روشنایی پرست شعله پذیر


خویشتن سوزی انجمن فروز


شب نشینی هم آشیانه ی روز


آتش این چراغ سحر آمیز


عشق آتش نشین آتش خیز


آدمی بی زلال این آتش


مشت خاکی ست پر کدورت و غش


تنگ و تاری اسیر آب و گل است


صنمی سنگ چشم و سنگ دل است


صنما گر بدی و گر نیکی


تو شبی ، بی چراغ تاریکی


آتشی در تو می زند خورشید


کنده ات باز شعله ای نکشید ؟


چون درخت آمدی ، زغال مرو


میوه ای ، پخته باش ، کال مرو


میوه چون پخته گشت و آتشگون


می زند شهد پختگی بیرون


سیب و به نیست میوه ی این دار


میوه اش آتش است آخر کار


خشک و تر هر چه در جهان باشد


مایه ی سوختن در آن باشد


سوختن در هوای نور شدن


سبک از حبس خویش دور شدن


کوه هم آتش گداخته بود


بر فراز و فرود تاخته بود


آتشی بود آسمان آهنگ


دم سرد که کرد او را سنگ ؟


ثقل و سردی سرشت خارا نیست


نور در جسم خویش زندانی ست


سنگ ازین سرگذشت دل تنگ است


فکر پرواز در دل سنگ است


مگرش کوره در گذار آرد


آن روان روانه باز آرد


سنگ بر سنگ چون بسایی تنگ


بر جهد آتش از میان دو سنگ


برق چشمی است در شب دیدار


خنده ای جسته از لبان دو یار


خنده نور است کز رخ شاداب


می تراود چو ماهتاب از آب


نور خود چیست ؟ خنده ی هستی


خنده ای از نشاط سرمستی


هستی از ذوق خویش سرمست است


رقص مستانه اش ازین دست است


نور در هفت پرده پیچیده ست


تا درین آبگینه گردیده ست


رنگ پیراهن است سرخ و سپید


جان نور برهنه نتوان دید


بر درختی نشسته ساری چند


چند سار است بر درخت بلند ؟


زان سیاهی که مختصر گیرند


آٍسمان پر شود چو پر گیرند


ذره انباشتی و تن کردی


خویشتن را جدا ز من کردی


تن که بر تن همیشه مشتاق است


جفت جویی ز جفت خود طاق است


رود بودی روان به سیر و سفر


از چه دریا شدی درنگ آور ؟


ذره انباشی چو توده ی دود


ورنه هر ذره آفتابی بود


تخته بند تنی ، چه جای شکیب ؟


بدرآی از سراچه ی ترکیب


مشرق و مغرب است هر گوشه


آسمان و زمین در آغوشت


گل سوری که خون جوشیده ست

 


شیره ی آفتاب نوشیده ست


آن که از گل و گلاب می گیرد


شیره ی آفتاب می گیرد


جان خورشید بسته در شیشه ست


شیشه از نازکی در اندیشه ست


پری جان اوست بوی گلاب


می پرد از گلابدان به شتاب


لاله ها پیک باغ خورشیدند


که نصیبی به خاک بخشیدند


چون پیامی که بود ، آوردند


هم به خورشید باز می گردند


برگ ، چندان که نور می گیرد


باز پس می دهد چو می میرد


وامدار است شاخ آتش جو


وام خورشید می گزارد او


شاخه در کار خرقه دوختن است


در خیالش سماع سوختن است


در دل دانه بزم یاران است


چون شب قدر نور باران است


عطر و رنگ و نگار گرد همند


تا سپیده دمان ز گل بدمند


چهره پرداز گل ز رنگ و نگار


نقش خورشید می برد در کار


گل جواب سلام خورشیدست


دوست در روی دست خندیدست


نرم و نازک از آن نفس که گیاه


سر بر آرد ز خاک سرد و سیاه


چشم سبزش به سوی خورشیدست


پیش از آتش به خواب می دیدست


دم آهی که در دلش خفته ست


یال خورشید را بر آشفته ست


دل خورشید نیز مایل اوست


زان که این دانه پاره ی دل اوست


دانه از آن زمان که در خاک است


با دلش آفتاب ادرک است


سرگذشت درخت می داند


رقم سرنوشته می خواند


گرچه با رقص و ناز در چمن است


سرنوشت درخت سوختن است


آن درخت کهن منم که زمان


بر سرم راند بس بهار و خزان


دست و دامن تهی و پا در بند


سر کشیدم به آسمان بلند


شبم از بی ستارگی ، شب گور


در دلم گرمی ستاره ی دور


آذرخشم گهی نشانه گرفت


که تگرگم به تازیانه گرفت


بر سرم آشیانه بست کلاغ


آسمان تیره گشت چون پر زاغ


مرغ شب خوان که با دلم می خواند


رفت و این آشیانه خالی ماند


آهوان گم شدند در شب دشت


آه از آن رفتگان بی برگشت


گر نه گل دادم و بر آوردم


بر سری چند سایه گستردم


دست هیزم شکن فرود آمد


در دل هیمه بوی دود آمد


کنده ی پر آتش اندیشم


آرزومند آتش خویشم

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هجدهم دی 1386  |
 هوشنگ ابتهاج
خيال امدنت ديشبم به سر مي زد

 

.نيامدي كه ببيني دلم چه پر مي زد.

 

بخواب رفتم ونيلوفري بر اب شكفت

 

خيال روي تو نقشي به چشم تر مي زد

 

.شراب لعل تو مي ديدم ودلم مي خواست

 

.هزار وسوسه امچنگ در جگر مي زد

 

.شراب لعل تو مي ديدم ودلم مي خواست

 

.هزار وسوسه ام جنگ در جگر مي زد

 

.زهي اميد كه كامي از ان دهان مي جست.

 

زهي خيال كه دستي در ان كمر مي زد

 

.دريچه اي به تماشاي باغ وا مي شد

 

دلم چو مرغ گرفتار بال وپر مي زد

 

.تمام شب به خيال تو رفت ومي ديدم.

 

كه پشت پرده اشكم سپيده سر مي زد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه چهاردهم دی 1386  |
 ابتهاج
اين عشق چه عشق است ؟ندانيم كه چونست

 

عقل است وجنون است ونه عقل ونه جنون است

 

فرزانه چه دريابد وديوانه چه داند؟ از مستي اين باده

 

كه هر روز فزون است

 

 ماهي است نهان بر سر اين بحر خروشان

 

كاين موج سر اسيمه بلند است ونگون است

 


حالي وخيالي است كه بر عقل نهد بند

 


اين طرفه چه اهوست كزو شير زبون است؟

 


ان تيغ كجا بود كه ناگه رگ جان زد؟

 

پنهان نتوان داشت كه اين جا همه خون است

 


با مطلع ابروي تو هوش از سر من رفت

 


پيداست كه بيت الغزل چشم تو چون است

 


با زلف تو كارم به كجا مي كشد اخر؟

 

حالي كه زدستم سر اين رشته برون است

 


سايه سخن از نازكي وخوش بدني نيست

 


او خود همه جان است كه در جامه درون است

 


برخيز بشيدايي ودر زلف وي اويز

 


ان بخت كه مي خواستي از وقت كنون است

 


با خلعت خاكي طلبي ظلمت خورشيد

 


رخساره بر افروز كه او اينه گون است

 


ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه دهم دی 1386  |
 ارغوان از ابتهاج

آفتابی

 



نیست

 


هوشنگ ابتهاج

 



(ه ،ا، سايه فروردين 1363)



ارغوان!

 



شاخه همخون جدا مانده من

 


آسمان تو چه رنگست امروز؟

 


آفتابي است هوا؟

 


يا گرفته است هنوز؟

 



من درين گوشه كه از دنيا بيرون است،

 


آسماني به سرم نيست،

 


از بهاران خبرم نيست،

 



آنچه ميبينم ديوار است

 


آه، اين سخت سياه

 


آن چنان نزديك است

 


كه چو بر ميكشم از سينه نفس

 


نفسم را بر ميگرداند

 


ره چنان بسته كه پرواز نگه

 


در همين يك قدمی مي‌ماند

 


كورسويي ز چراغی رنجور

 


قصه پرداز شب ظلمانی است

 


نفسم ميگيرد

 


كه هوا هم اينجا زندانی است

 



هرچه با من اينجاست

 


رنگ رخ باخته است

 


آفتابی هرگز

 


گوشه چشمی هم

 


بر فراموشی اين دخمه نينداخته است

 



اندر اين گوشه خاموش فراموش شده،

 


كز دم سردش هر شمعی خاموش شده،

 


ياد رنگينی در خاطر من

 


گريه مي‌انگيزد

 


ارغوانم آنجاست

 


ارغوانم تنهاست

 


ارغوانم دارد مي گريد

 


چون دل من كه چنين خون آلود

 


هر دم از ديده فرو ميريزد

 



ارغوان

 


اين چه رازی است كه هر بار بهار

 


با عزای دل ما مي آيد

 


كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است

 


وين چنين بر جگر سوختگان

 


داغ بر داغ مي‌افزايد

 



ارغوان

 


پنجه خونين زمين

 


دامن صبح بگير

 


وز سواران خرامنده خورشيد بپرس

 


كي برين دره غم مي‌گذرند؟

 



ارغوان

 


خوشه خون

 


بامدادان كه كبوترها

 


برلب پنجره، باز سحرغلغه مي‌آغازند،

 


جام گلرنگ مرا

 


بر سر دست بگير،

 


به تماشاگه پرواز ببر

 


آه بشتاب كه هم پروازان

 


نگران غم هم پروازند

 



ارغوان

 


بيرق گلگون بهار

 


تو بر افراشته باش

 


شعر خونبار مني

 


ياد رنگين رفيقانم را

 


بر زبان داشته باش

 



تو بخوان نغمه ناخوانده من

 


ارغوان،

 


شاخه همخون جدا مانده من

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386  |
 ابتهاج
درين سراي بيكسي ، كسي بدر نميزند

 


به دشت پرملال ما پرنده پر نميزند

 


يكي ز شب گرفتگان چراغ بر نميكند

 


كسي به كوچه سار شب در سحر نميزند

 


نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار

 


دريغ كز شبي چنين سپيده سر نميزند

 


دل خراب من دگر خراب تر نميشود

 


كه خنجر غمت ازين خراب تر نميزند

 


گذرگهي است پر ستم كه اندرو بغير غم

 


يكي صلاي آشنا به رهگذر نميزند

 


چه چشم پاسخ است ازين دريچه هاي بسته ات؟

 


برو كه هيچكس ندا به گوش كر نميزند

 


نه سايه دارم و نه بر ، بيفكنندم و سزاست

 


اگر نه ، بر درخت تر كسي تبر نميزند

 


ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و چهارم آذر 1386  |
 
 
بالا