تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 محبوب من بیا ...........................حمید مصدق

محبوب من بیا

 

تا اشتیاق بانگ تو در جان خسته ام

 

 شور و نشاط عشق برانگیزد

 

 من غرق مستی ام از تابش وجود تو

 

 در جام جان چنین سرشار هستی ام

 

من بازتاب صولت زیبایی توام

 

ایینه شکوه دلارایی توام

 

حمید مصدق

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388  |
 تو را صدا کردم .. دکتر.حمید مصدق
تو را صدا کردم


تو عطری بودی و نور


تو نور بودی و عطر گریز رنگ خیال

 
درون دیده من ابر بود و باران بود


صدای سوت ترن


صوت سوگواران بود


ز پشت پرده باران


تو را نمی دیدم


تو را که می رفتی


مرا نمی دیدی


مرا که می ماندم


میان ماندن و رفتن


حصار فاصله فرسنگهای سنگی بود


غروب غمزدگی


سایه های دلتنگی


تو را صدا کردم
.
.
.
حمید مصدق

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه یازدهم آذر 1388  |
 آرزوی نقش بر آب ...دکتر حمید مصدق

آرزوی نقش بر آب

 

در من غم بیهودگیها می زند موج

 

در تو غروری از توان من فزونتر

 

 در من نیازی می کشد پیوسته فریاد

 

 در توگریزی می گشاید هر زمان پر

 

 ای کاش در خاطر گل مهرت نمی رست

 

 ای کاش در من آرزویت جان نمی یافت

 

ای کاش دست روز و شب با تار و پودش

 

 از هر فریبی رشته عمرم نمی بافت

 

اندیشه روز و شبم پیوسته این است

 

 من برتو بستم دل ؟ دریغ از دل که بستم

 

 افسوس بر من گوهر خود را فشاندم

 

 در پای بتهایی که باید می شکستم

 

 ای خاطرات مرا با خویشتن تنها گذارید

 

 در این غروب سرد درد انگیز پاییز

 

 با محنتی گنگ و غریبم واگذارید

 

 اینک دریغا آرزوی نقش بر آب

 

 اینک نهال عاشقی بی برگ و بی بر

 

 در من غم بیهودگیها می زند موج

 

در تو غروری از توان من فزونتر

 

 حمید مصدق

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هفتم آبان 1388  |
 پس از توفان پس از تندر پس از باران ...دکتر حمید مصدق

پس از توفان پس از تندر پس از باران

سرشك سبز برگ از شاخه هاي جنگل خاموش

 مي افتاد نه بيد ز باد نه برگ از برگ

مي جنبيد شكاف ابرها راهي به نور ماه

 مي دادند دوباره راه را بر ماه مي بستند

 و من همچون نسيمي از فراز شاخه ها پرواز مي كردم

تو را مي خواستم اي خوب،

اي خوبي به ديدار تو من مي آمدم با شوق

با شادي ***

 تو را مي بينم اي گيسو پريشان در غبار ياد

 تو با من مهربانتر از مني با من

تو با من مهرباني مي كني چون مهر مهري مهربان با من ***

پس از توفان پس از تندر

پس از باران گل آرامش آوازي به رنگ چشمهاي روشنت دارد

 نسيمي كز فراز باغ مي آيد چه خوش بوي تنت دارد

 من اينك در خيال خويش خواب خوب مي بينم

تو مي آئي و از باغ تنت صد بوسه مي چينم ***

 

حميد مصدق

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388  |
 قصه ی بی سر و سامانی من ...دکتر حمید مصدق
قصه ی بی سر و سامانی من


باد با برگ درختان می گفت


باد با من می گفت:


”چه تهیدستی مرد“


ابرباور میکرد


من در آیینه رخ خود دیدم


و به تو حق دادم


آه می بینم، می بینم


تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی


من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم


چه امید عبثی


من چه دارم که تو را در خور؟


هیچ


من چه دارم که سزاوار تو؟


هیچ


تو همه هستی من، هستی من


تو همه زندگی من هستی


تو چه داری؟


همه چیز


تو چه کم داری؟هیچ


بی تو در می ابم


چون چناران کهن


از درون تلخی واریزم را


کاهش جان من این شعر من است


آرزو می کردم


که تو خواننده ی شعرم باشی


راستی شعر مرا میخوانی؟


نه، دریغا، هرگز


باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی


کاشکی شعر مرا می خواندی....

 

 

 بخشی از دومنظومه دکتر حمید مصدق

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388  |
 سوز جان بگذار و بگذر ...دکتر حمید مصدق
 مرا با سوز جان بگذار و بگذر


اسیر وناتوان بگذار و بگذر

 
چو شمعی سوختم از آتش عشق


مرا آتش  به جان بگذار و بگذر


دلی چون لاله بی داغ غمت نیست


بر این دل هم نشان بگذار و بگذر


مرابا یک جهان اندوه جانسوز


تو ای نامهربان بگذار و بگذر


دوچشمی را که مفتون رخت بود


کنون گوهرفشان بگذار و بگذر


درافتادم به گرداب غم عشق


مرا در این میان بگذارو بگذر


به او گفتم حمید از هجر فرسود


به من گفتا : جهان بگذار و بگذر



حمید مصدق

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388  |
 در كوي تو مستانه..حمید مصدق
در كوي تو مستانه


مي‌افتم و مي‌خيزم


دلداده و ديوانه


مي‌افتم و مي‌خيزم


من مست و پريشانم


مي نالم و مي مويم


مدهوش ز پيمانه


مي‌افتم و مي‌خيزم


تا آنكه تو را يابم


مي‌گردم و مي‌جويم


پس بر در آن خانه


مي‌افتم و مي‌خيزم


چو شمع شب عاشق


مي سوزم و مي گريم


از عشق چو پروانه


مي‌افتم و مي‌خيزم


گر دست دهد روزي


تا خاك رهت گردم


در پاي تو جانانه


مي‌افتم و مي‌خيزم


گفتي كه ز جان برخيز


در ملك عدم بنشين


زينروست كه مستانه


مي‌افتم و مي‌خيزم


من مست قدح نوشم


از چشم تو مدهوشم


سلانه به سلانه


مي‌افتم و مي‌خيزم


ديوانه رويت من


چون گردن به كويت من


اي دلبر فرزانه


مي‌افتم و مي‌خيزم


باز آي و گرنه مي


هستي ز كفم گيرد


اينسان كه به ميخانه


مي‌افتم و مي‌خيزم


شعر از: حميد مصدق

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه پنجم خرداد 1388  |
 دکتر حمید مصدق
 
هان چه حاصل از آشنايي ها

گر پس از آن بود جدايي ها

من ,و با تو چه مهرباني ها

تو و بامن چه بيوفايي ها

من و از عشق راز پوشيدن

تو و با عشوه خودنمايي ها

در دل سرد سنگ تو نگرفت

آتش اين سخنسرايي ها

چشم شوخ تو طرفه تفسیری ست
 
اشکارا به بي حيايي ها

مهر روي تو جلوه كرد و دميد
 
در شب تيره روشنايي ها

گفته بودم كه دل به كس ندهم

تو ربودي به دلربايي ها

چون در آيينه روي خود نگري

مي شوي گرم خودستايي ها

موي ما هر دو شد سپيد وهنوز

تويي و عاشق آزمايي ها

شور عشقت شراب شيرين بود
 
اي خوشا شور آشنايي ها
 

حميد مصدق
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387  |
 ابی خاکستری سیاه از دومنظومه دکتر حمید مصدق

 

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب  ، شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران  باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما  چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران  باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم  که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
 ”گر چه شب تاریک است دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
 پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
 می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی  تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست  از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو  دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
 در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و  مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم  و دراین راه تباه  عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
در سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را    تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد  به تو زیبایی را
بگذر از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای  کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من  در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من  امپراتوری پر وسعت خود را هر روزشوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند  نام تو را می خواند
گل قاصد ایا  با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد  به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
 چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست زندگی زیبایی ست
می توان  بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان از میان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو   هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت  یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ در تمام در و دشت سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا  باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم  خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را  از سر شاخه به بانگ هی ، هی  می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را  از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم دوستی همچون سروی سرسبز چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم  هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم  دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ  قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز این بر آورده درخت اندوه حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی که تباه گشت و گذشت  و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد که قناریها را پر بستند
و کبوترها را  آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری

تو توانایی انرا داری

که به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من ان چه را می بخشی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه سوم آبان 1387  |
 شعری بس زیبا از دکتر حمید مصدق
سفر سوم

 
هنگام هنگامه سفر بود


 من در جنوب نقش جنون دیدم


 آمیزه های آتش و خون دیدم


 و میل به جنایت


 و میل به جنایت تنها


 در جان جانیان خطرنک نیست


از چشم من زبانه کشید آتش


 این خشم شعله ور


هنگامه سفر


 گهواره فلزی دریایی

 
می بردم آن زمان


 تا ساحل جزیره آغشته با جنون

 
 آنجا برای من


 پنداشتی جزیره ممنوع بوده است نه نامسکون


در آن جزیره که آنجا


شاید که سیب سرخ هشیواری ست


گویا که گاه فرصت بیداری ست


 دیدم که آن جزیره


 آبشخور شگرف هیولای آهنی ست


آن شب


من مست مست بودم


و میل به جنایت


در عمق جان مضطربم شعله می کشید

 
ای کاش کور بودم


 دیدم شگرف هیولاها


 دریای پک را


آلوده می کنند


گهواره فلزی دریا ها


 می برد این مسافر غمگین خسته را


هنگام بازگشت


 آنک جزیره بی من تنهاست


 اینک در انحصار هیولاهاست


 ای کاش گهواره گور می شد


آنجا طنین خنده و پچ پچ بود


 می سخوت جان خسته این عاشق این حسود


 دیدم نهنگ را

 
 کامش گشوده طعمه طلب کن


گهواره فلزی ما را تعقیب می کند


گفتم


 در کام این نهنگ


 شاید که ایمنی ست


ایا


 این ترس ذاتی من بود


که آن نهنگ گرسنه دریا


از لقمه لذیذ تنم بی نصیب ماند ؟


 می سوختم


 در شعله های خشم خروشان خویشتن

 
 دلاله محبت


 عفریته پلید به پیری نشسته می دانست


 در من توان نماند و شکیبایی


 می برد دیو را


 تا حجله گاه پک اهورا


آه


 ای جانیان لحظه عصیان

 

رفاقتی


 در من نمانده است نه صبری نه طاقتی


 دیدم که دیو بود و فرشته


 کز حجله شکسته قانون برون شدند


اینک نه جلوه ای ز اهورا


 اهریمنند هر دو


عفریته پلید به پیری نشسته می خندید

 
 من می گریستم


 دیدم پرنده را که ز ساحل پریده بود


 دریا تمام شد


 آغاز خشکسالی خشکی رسیده بود

 
 در من جنوب


 یاد آور جنون و جهالت

 
 یاد آور شکوفه هشیاری ست


 من با بطالت پدرم هرگز


بیعت نمی کنم

 

دکتر حمید مصدق

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه چهارم مرداد 1387  |
 شعری از دکتر حمید مصدق
با سروهای سبز جوان در شهر

 
 از روز پیش وعده دیدار داشتم


 دیوانگی ست


 نیست ؟


اینک تو نیستی که ببینی


با هر جوانه خنجر فریادی ست


 افسوس


 خاموش گشته در من


آن پر شکوه شعله خشم ستاره سوز


 ای خوبتربیا


 این شعله نهفته به دهلیز سینه را


 چون آتش مقدس زردشت برفروز


ای خوبتر بیا


 که محنت برادر من غرق در الم


 کوهی ست بر دلم


 گفتی که


 آفتاب طلوعی دوباره خواهد کرد


 اینک امید من تو بگو آفتاب کو ؟


 در خلوت شبانه این شهر مرده وار


هشدار گام به آهشتگی گذار


اینجا طنین گام تو آغاز دشمنی ست


یک دست با تو نه


 یک دست با تو نیست


دیدم امید من برخاسات

 
خشمناک


 خندید


ندید و خیل خوف


 در خلوت شبانه من موج می گرفت


با هق هق گریستن من


 دیدم طنین خنده او اوج می گرفت


 افروخت مشعلی


 شب را به نور شعله منور ساخت


 و پشت پلک پنجره ها داد بر کشید


از پشت پلکتان بتکانید


 گرد فرون مانده به مژگان را


 فریاد کرد و گفت


ای چشمهایتان خورشید زندگی


خورشید از سراچه چشم شما شکفت


اما


یک پنجره گشوده نشد


یک پلک چشم نیز


و راه


 راهی نه جز ادامه اندوه


و خیل خواب خستگی و رخوت


افتاده روی پلک کسان چون کوه

 

دکتر حمید مصدق

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه چهارم مرداد 1387  |
 شعری از دکتر حمید مصدق

دیگر تبار تیره انسان برای زیست


 محتاج قصه های دروغین خویش نیست

 


 ما ذهن پک کودک معصوم را

 


 با قصه های جن و پری

 


و قصرهای نور

 


 آلوده می کنیم

 


ایا هنوز هم

 


دلبسته کالسکه زرینی ؟

 


 ایا هنوز هم

 


 در خواب ناز قصر های طلایی را

 


می بینی ؟
 

 

دکتر حمید مصدق

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه چهارم مرداد 1387  |
 شعری از حمید مصدق
محبوب من بیا

تا اشتیاق بانگ تو در جان خسته ام

شور و نشاط عشق برانگیزد

من غرق مستی ام

از تابش وجود تو

در جام جان چنین سرشار هستی ام

من بازتاب صولت زیبایی توام

ایینه شکوه دلارایی توام

حمید مصدق

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386  |
 شعری از حمید مصدق
 نه نه نه


 این هزار مرتبه گفتم نه


 دیگر توان نمانده توانایی


در بند بند من


 از تاب رفته است


 شب با تمام وحشت خود خواب رفته است


و در تمام این شب تاریک


تاریک چون تفاهم من با تو


انسان افسانه مکرر اندوه و رنج را


 تکرار می کند


 گفتی


 امیدهاست


 در نا امید بودن من

 
 اما


 این ابر تیره را نم باران نبود و نیست


 این ابر تیره را سر باریدن


انسان به جای آب


 هرم سراب سوخته می نوشد


گلهای نو شکفته


 این لاله های سرخ


گل نیست


 خون رسته ز خک است


 باور کن اعتماد


 از قلبهای کال


 بار رحیل بسته


 و مهربانی ما را


 خشم و تنفر افزون


 از یاد برده است


 باورنمی کنی ؟


که حس پک عاطفه در سینه مرده است


 خشم و تنفر افزون


 از یاد برده است


 باورنمی کنی ؟


|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه پنجم اسفند 1386  |
 شعری از حمید مصدق
زمانی دور در ایرانشهر

همه در بیم

نفس در تنگای سینه ها محبوس

همه خاموش

و هر فریاد در زنجیر

و پای آرزو در بند

هزاران آهنگ و آوای خروشان بود و شب خاموش

فضای سینه از فریاد پر بود و لب خاموش

و باد سرد

چونان کولی ولگرد

به هر خانه به هر کاشانه سر میکرد

و با خشمی خروشان

شعله روشنگر اندیشه را

میکشت

شب تاریک را تاریک تر میکرد

در آن دوران

در ایرانشهر

همه روزش چو شبها تار

همه شبها ز غم سرشار

نه در روزش امیدی بود

نه شامش را سحرگاه سپیدی بود

نه یک دل در تمام شهر شادان بود

خوراک صبح و ظهر و شام ماران دو کتف اژدهاک پیر

مدام از مغز سرهای جوانان

این جوانمردان ایران بود

جوانان را به سر شوری ست توفان زا

امید زندگی در دل

ز بند بندگی بیزار

و اینرا اژدهاک پیر میدانست

از اینرو بیشتر بیم و هراسش از جوانان بود

لب هر در

به روي كوچه ها آهسته وا مي شد

و از دهليز قلب خانه ها با خوف

سراپا واژه انسان رها مي شد

هزاران سايه كمرنگ

در يك كوچه با هم آشنا مي شد

طنين مي شد

صدا مي شد

صداي بي صدايي بود و

فرمان اهورايي

بپا خيزيد !

كف دستانتان را قبضه شمشير مي بايد

كماندارانتان را دركمانها تير مي بايد

شما را اين زمان بايد

دلي آگاه

همه با همدگر همراه

نترسيدن ز جان خويش

روان گشتن به رزم دشمن بد كيش

نهادن رو به سوي اين دژ ديوان جان آزار

شكستن شيشه نيرنگ

بريدن رشته تزوير

دريدن پرده پندار

اگر مردانه روي آريد و برداريد

از روي زمين از دشمنان آثار

شود بي شك

تن و جانتان ز بند بند گي آزاد

دلها شاد

تن از سستي رها سازيد

روانها را به مهر اورمزدا آشنا سازيد

از آن ماست پيروزي

خداي عهد وپيمان ميترا،

پشت و پناهم باش

بر اين عهد و بر اين ميثاق

گواهي باش

در اين تاريك پر خوف و خطر

خورشيد را هم باش !

خداي عهد و پيمان، ميترا،

دير است، اما زود

مگر سازيم بنياد ستم نابود

به نيروي خرد از جاي برخيزيم

و با ديو ستم آن سان در آويزيم

و بستيزيم

كه تا از بن

بناي آژدهاكي را بر اندازيم

به دست دوستان از پیکر دشمن

سر اندازيم

و طرحي نو در اندازيم

در آن شب از دل و از جان

به فرمان سپهسالار كاوه مردم ايران

ز دل راندند

نفاق و بندگي و خسته جاني را

و بنشاندند

صفا و صلح و عيش و شادماني را

نوازش داد باد صبحدم بر قله البرز

درفش کاویانی را

ببخشید که طولانی شد . شعر از استاد حمید مصدق بود
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و نهم دی 1386  |
 شعری از حمید مصدق
دل وحشت زده در سینه من میلرزید


دست من ضربه به دیوار زندان کوبید


ای همسایه زندانی من


ضربه دست مرا پاسخ گوی


ضربه دست مرا پاسخ نیست


تا به کی باید تنها تنها


وندر این زندان زیست


ضربه هرچند به دیوار فرو کوبیدم


پاسخی نشنیدم


سالها رفت که من


کرده ام با غم تنهایی خو


دیگر از پاسخ خود نومیدم


راستی هان


چه صدایی آمد؟


ضربه ای کوفت به دیواره زندان دستی؟


ضربه میکوبد همسایه زندانی من


پاسخی میجوید


دیده را میبندم


در دل از وحشت تنهایی او میخندم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386  |
 شعری از حمید مصدق

ای داد،

تند باد!

توفان و سیل و صاعقه هر سوی ره گشاد .

دیگر به اعتماد که باید بود؟

دیوار اعتماد فرو ریخت.

و کسوت بلند تمنا،

بر قامت بلند تو کوتاه تر نمود.

پایان آشنایی،

آغاز رنج تفرقه ای سخت دردناک .

هر سوی سیل،

سنگین و سهمناک

من از کدام نقطه

آغاز می کنم؟

توفان و سیل و صاعقه،

اینک دریچه را

من با کدام جرات،

سوی ستاره ی سحری باز می کنم؟



"حمید مصدق

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386  |
 حمید مصدق منظومه


*****
در شبان غم تنهايي خويش


عابد چشم سخنگوي توام


من درين تاريكي


من درين تيره شب جانفرساي


زائر ظلمت گيسوي توام


0000


گيسوان تو، پرشان تر از انديشه ي من


گيسوان تو، شب بي پايان

 


جنگل عطر آلود


..
شكن گيسوي تو

 




موج درياي خيال


كاش با زورق انديشه شبي


از شط گيسوي مواج تو، من


بوسه زن بر سر هر موج، گذر ميكردم


كاش بر اين شط مواج سياه


همه ي عمر سفر ميكردم


....
من هنوز از اثر عطر نفس هاي تو


سرشار سرور


گيسوان تو در انديشه ي من


گرم رقصي موزون


كاشكي پنجه ي من


در شب گيسوي پرپيچ تو راهي مي جست


چشم من، چشمه ي زاينده ي اشگ


گونه ام بستر رود


كاشكي همچو حبابي بر آب


در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود


....
شب تهي از مهتاب


شب تهي از اختر


ابر خاكستري بي باران پوشانده


آسمان را يكسر


ابر خاكستري بي باران دلگير است


و سكوت تو،پس پرده خاكستري سرد كدورت، افسوس


سخت دلگير تر است


....
شوق باز آمدن سوي توام هست،اما


تلخي سرد كدورت در تو


پاي پوينده ي راهم بسته


ابر خاكستري بي باران


راه بر مرغ نگاهم بسته


0000


واي،باران،باران


شيشه ي پنجره را باران شست


از دل من اما

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هشتم دی 1386  |
 شعري از حميد مصدق

زير خاكستر ذهنم باقي ست

 

 

 


آتشي سركش و سوزنده هنوز

 

 


يادگاري است ز عشقي سوزان

 

 

 


كه بودم گرم و فروزنده هنوز

 

 


عشقي آنگونه كه بنيان مرا

 

 

 


سوخت از ريشه و خاكستر كرد

 

 


غرق درحيرتم از اينكه چرا

 

 


مانده ام زنده هنوز

 

 


گاهگاهي كه دلم مي گيرد

 

 


پيش خودم مي گويم

 

 


آن كه جانم را سوخت

 

 


ياد مي آرد از اين بنده هنوز

 

 


سخت جاني را ببين

 

 


كه نمردم از هجر

 

 


مرگ صد بار به از

 

 


بي تو بودن باشد

 

 


گفتم از عشق تو من خواهم مرد

 

 

 

 


چون نمردم هستم

 

 


پيش چشمان تو شرمنده هنوز

 

 

 


گرچه از فرط غرور

 

 


بعد تو ليك پس از آنهمه سال

 

 


كس نديده به لبم خنده هنوز

 

 


گفته بودند كه از دل برود يار چو از ديده برفت

 

 


سالها هست كه از ديده من رفتي ليك

 

 


دلم از مهر تو آكنده هنوز

 

 


دفتر عمر مرا

 

 


دست ايام ورقها زده است

 

 


زير بار غم عشق

 

 

 


قامتم خم شد و پشتم بشكست

 

 


در خيالم اما

 

 

 


همچنان روز نخست

 

 

 


تويي آن قامت بالنده هنوز

 

 


در قمار غم عشق

 


دل من بردي و با دست تهي

 

 


منم آن عاشق بازنده هنوز

 


آتشي عشق پس از مرگ نگردد خاموش

 


گر كه گورم بشكافند عيان مي بينند

 


زير خاكستر جسمم باقي است

 


آتش سركش و سوزنده هنوز

 



حميد مصدق

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه هفتم آبان 1386  |
 
 
بالا