تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 شعر بسیار زیبایی از حافظ
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر اين غريب


گفت در دنبال دل ره گم کند مسکين غريب


گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار


خانه پروردی چه تاب آرد غم چندين غريب


خفته بر سنجاب شاهی نازنينی را چه غم


گر ز خار و خاره سازد بستر و بالين غريب


ای که در زنجير زلفت جای چندين آشناست


خوش فتاد آن خال مشکين بر رخ رنگين غريب


م ینمايد عکس می در رنگ روی مه وشت


همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرين غريب


بس غريب افتاده است آن مور خط گرد رخت


گر چه نبود در نگارستان خط مشکين غريب


گفتم ای شام غريبان طره شبرنگ تو


در سحرگاهان حذر کن چون بنالد اين غريب


گفت حافظ آشنايان در مقام حيرتند


دور نبود گر نشيند خسته و مسکين غريب

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هفتم شهریور 1387  |
 شعری از حافظ
منم كه شهره ء شهرم به عشق ورزيدن 

 

        منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن 


بمى پرستى از آن نقش خود بر آب زدم 

 

         كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن


وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم 

 

        كه در طريقت ما كافريست رنجيدن 

 
به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات  

 

       بخواست جام مى و گفت عيب پوشيدن 

 
عنان به ميكده خواهيم تافت زين مجلس 

 

        كه وعظ بى عملان واجبست نشنيدن


مراد دل ز تماشاى باغ عالم چيست 

 

        به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن

 


به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه  

 

       كشش چو نبود از آن سو چه سود كوشيدن

 


ز خط يار بياموز مهر با رخ خوب 

 

        كه گرد عارض خوبان خوشست گرديدن


مبوس جز لب ساقى و جام مى حافظ 


كه دست زهد فروشان خطاست بوسيدن

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه یازدهم مرداد 1387  |
 شعری زیبا از حافظ
تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو


پرده غنچه می‌درد خنده دلگشای تو

 

ای گل خوش نسيم من بلبل خويش را مسوز


کز سر صدق می‌کند شب همه شب دعای تو

 

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان


قال و مقال عالمی می‌کشم از برای تو

 

دولت عشق بين که چون از سر فقر و افتخار


گوشه تاج سلطنت می‌شکند گدای تو

 

خرقه زهد و جام می گر چه نه درخور همند


اين همه نقش می‌زنم از جهت رضای تو

 

شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر


کاين سر پرهوس شود خاک در سرای تو

 

شاهنشين چشم من تکيه گه خيال توست


جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو

 

خوش چمنيست عارضت خاصه که در بهار حسن


حافظ خوش کلام شد مرغ سخنسرای تو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه دهم مرداد 1387  |
 شعری از حضرت حافظ
ساقی بيا که يار , ز رخ پرده برگرفت

 
کار چراغ خلوتيان , باز درگرفت


آن شمع سرگرفته دگر , چهره برفروخت


وين پير سالخورده جوانی ز سر گرفت

 
آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت


وان لطف کردکه دشمن حذر گرفت


زنهار از آن عبارت شيرين دلفريب

 
گويی که پسته تو سخن در شکر گرفت


بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود


عيسی دمی , خدا بفرستاد و برگرفت


هر حوروش , که بر مه و خور حسن می فروخت

 
چون تو درآمدی پی کاری دگر گرفت


زين قصّه هفت گنبد افلاک پرصداست


کوته نظر ببين که سخن مختصر گرفت


حافظ تو اين سخن ز که آموختی که بخت


تعويذ کرد شعر تو را و به زر گرفت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه دهم مرداد 1387  |
 شعری زیبا از حضرت حافظ
گفتم غم تو دارم


گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید


گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید


گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز


گفتا ز خوب رویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم


گفتا که شبروست او از راه دیگر آید


گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد


گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید


گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد


گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید


گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت


گفتا تو بندگی کن کاو بنده پرور آید


گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد


گفتا مگوی با کس تا وقت آن در آید



گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد


گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سرآید

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و نهم تیر 1387  |
 شعری از حضرت حافظ
بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت 

 

            و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت 

 

 
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست 

 

          گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت 

 

 
یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض  

 

             پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت 

 

 
در نمی‌گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست 

 

               خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت 

 


خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم   

 

            کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت 

 

 
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن  

 

                   شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت 

 


وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر 

 

          ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت 

 

 
چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت

 

              شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت 


حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سوم تیر 1387  |
 شعری از حضرت حافظ
خلوت گزيده را به تماشا چه حاجتست


چون كوي دوست هست به صحرا چه حاجتست


جانا به حاجتي كه تو را هست با خدا


آخر دمي بپرس كه ما را چه حاجتست


ارباب حاجتيم و زبان سئوال نيست


در حضرت كريم تمنا چه حاجتست


محتاج قصه نيست گرت قصد خون ماست


چون رخت ازآن توست به يغما چه حاجتست


جام جهان نماست ضمير منير دوست


اظهار احتياج خود آنجا چه حاجتست


اي مدعي برو كه مرا با تو كار نيست


احباب حاضرند به اعدا چه حاجتست


آن شد كه بار منت ملاح بردمي


گوهر چو دست داد به دريا چه حاجتست

 


شعر : حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سوم تیر 1387  |
 شعری از حضرت حافظ
مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو


يادم از كشته خويش آمد و هنگام درو


گفتم اي بخت بخسبيدي و خورشيد دميد


گفت با اين همه از سابقه نوميد مشو


گر روي پاك و مجرد چو مسيحا به فلك


از فروغ تو به خورشيد رسد صد پرتو


آسمان گو مفروش اين عظمت كاندر عشق


خرمن مه به جويي ، خوشه پروين به دو جو


تكيه بر اختر شبگرد مكن كين عيار


تاج كاووس ربود و كمر كيخسرو



شعر : حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سوم تیر 1387  |
 شعر بسیار زیبایی از حافظ
سرو چمان من چرا ميل چمن نمي‏كند

 

 همدم گل نمي‏شود ياد سمن نمي‏كند


تا دل هرزه‏گرد من رفت به چين زلف  او_

 

 زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند‏


چون ز نسيم مي‏شود زلف بنفشه پر شكن

 

  وه كه دلم چه ياد از آن عهدشكن نمي‏كند


دل به اميد روي او همدم جان نمي‏شود

 

 جان به هواي كوي او خدمت تن نمي‏كند


پيش كمان ابرويش لابه همي كنم ولي

 

 گوش كشيده است از آن گوش به من نمي‏كند


دي گله‏اي ز طره‏اش كردم و از سر فسوس

 

 گفت كه اين سياه كج گوش به من نمي‏كند


ساقي سيم ساق من گر همه درد مي‏دهد

 

 كيست كه تن چو جام مي جمله دهن نمي‏كند


با همه عطف دامنت آيدم از صبا عجب

 

 كز گذر تو خاك را مشك ختن نمي‏كند


كشته‏ء غمزه‏ء تو شد حافظ ناشنيده پند

 

 تيغ سزاست هر كه را درد سخن نمي‏كند

 

سرو چمان من چرا ميل چمن نمي‏كند

 

 همدم گل نمي‏شود ياد سمن نمي‏كند

 

 تا دل هرزه‏گرد من رفت به چين زلف

 

 او زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند‏

 

چون ز نسيم مي‏شود زلف بنفشه پر شكن

 

  وه كه دلم چه ياد از آن عهدشكن نمي‏كند

 

 دل به اميد روي او همدم جان نمي‏شود

 

 جان به هواي كوي او خدمت تن نمي‏كند

 

 پيش كمان ابرويش لابه همي كنم ولي _


 گوش كشيده است از آن گوش به من نمي‏كند

 

دي گله‏اي ز طره‏اش كردم و از سر فسوس

 

 گفت كه اين سياه كج گوش به من نمي‏كند

 

ساقي سيم ساق من گر همه درد مي‏دهد

 

 كيست كه تن چو جام مي جمله دهن نمي‏كند

 

 با همه عطف دامنت آيدم از صبا عجب

 

 كز گذر تو خاك را مشك ختن نمي‏كند

 

 كشته‏ء غمزه‏ء تو شد حافظ ناشنيده پند

 

 تيغ سزاست هر كه را درد سخن نمي‏كند

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387  |
 شعری از حافظ
 سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

 

دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی


چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

 

ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

 
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت

 

 صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

 

 


سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل

 

شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

 
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست

 

ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

 
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست

 

 ره روی باید جهان سوزی نه خامی

 

بی‌غمی


آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست

 

عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی


خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم

 

 کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی


گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

 

 کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیستم خرداد 1387  |
 شعری ازحافظ
خوش است خلوت اگر یار یار من باشد 

 

             نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد 

 

 
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم  

 

             که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد 

 

 
روا مدار خدایا که در حریم وصال 

 

                      رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد

 

 
همای گو مفکن سایه شرف هرگز   

 

                در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد 

 


بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل 

 

           توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد 

 

 
هوای کوی تو از سر نمی‌رود آری

 

                    غریب را دل سرگشته با وطن باشد 

 

 
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ   

 

         چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد 

 
حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه پنجم خرداد 1387  |
 شعری از حافظ
هر که شد محرم دل در حرم يار بماند


وان که اين کار ندانست در انکار بماند


اگر از پرده برون شد دل من عيب مکن


شکر ايزد که نه در پرده پندار بماند


صوفيان واستدند از گرو می همه رخت


دلق ما بود که در خانه خمار بماند


محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد


قصه ماست که در هر سر بازار بماند


هر می لعل کز آن دست بلورين ستديم


آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند


جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت


جاودان کس نشنيديم که در کار بماند


گشت بيمار که چون چشم تو گردد نرگس


شيوه تو نشدش حاصل و بيمار بماند


از صدای سخن عشق نديدم خوشتر


يادگاری که در اين گنبد دوار بماند


داشتم دلقی و صد عيب مرا می پوشيد


خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند


بر جمال تو چنان صورتگر چين حيران شد


که حديثش همه جا در در و ديوار بماند


به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی


شد که بازآيد و جاويد گرفتار بماند


.
حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه چهارم خرداد 1387  |
 شعری از حافظ
تا صورت زیبای تو از پرده عیان شد‏


یک باره پری از نظر خلق نهان شد‏‎ ‎


گر مطرب عشاق تویی رقص توان کرد‏


ور ساقی مشتاق تویی مست توان شد‏‎ ‎


گیسوی دلاویز تو زنجیر جنون گشت‏


بالای بلاخیز تو آشوب جهان شد‏‎ ‎


نقدی که ز بازار تو بردیم تلف گشت‏


سودی که ز سودای تو کردیم زیان شد‏‎ ‎


جان از الم هجر تو بی صبر و سکون گشت‏


تن از ستم عشق تو بی تاب و توان شد‏‎


هم قاصد جانان سبک از راه نماید


هم‌ جان گران مایه به تن سخت گران شد‏‎


چشمم همه دم در ره آن ماه گهر ریخت


اشکم همه جا در پی آن سرو روان شد‏‎

 ‎
مقصود خود از خاک در کعبه نجستم‏


باید که به جان معتکف دیر مغان شد‎


تا دم زدم از معجزه‌ی پیر خرابات‏


صوفی به یقین آمد، زاهد به گمان شد‏‎ ‎


پیرانه‌سر آمد به کفم دامن طفلی


المنة الله که مرا بخت جوان شد‎

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 شعری از حافظ
به کوی میکده هر سالکی که ره دانست


دری دگر زدن اندیشه تبـه دانـسـت


زمانـه افـسر رندی نداد جز به کسی

 
کـه سرفرازی عالم در این کله دانسـت


بر آستانـه میخانه هر که یافـت رهی


ز فیض جام می اسرار خانقه دانـسـت


هر آن که راز دو عالم ز خـط ساغر خواند

 
رموز جام جم از نقش خاک ره دانسـت


ورای طاعـت دیوانـگان ز ما مطـلـب


کـه شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست


دلم ز نرگس ساقی امان نخواست به جان


چرا که شیوه آن ترک دل سیه دانسـت


ز جور کوکب طالع سحرگهان چشـمـم


چنان گریست که ناهید دید و مه دانست


حدیث حافـظ و ساغر که می‌زند پنـهان


چه جای محتسب و شحنه پادشه دانست


بلندمرتـبـه شاهی که نه رواق سپهر


نـمونـه‌ای ز خـم طاق بارگه دانست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 شعری از حافظ
برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست


مرا فـتاد دل از ره تو را چه افتادسـت


میان او کـه خدا آفریده اسـت از هیچ


دقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست


بـه کام تا نرساند مرا لبـش چون نای


نصیحـت همه عالم به گوش من بادست


گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست

 
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادسـت


اگر چه مستی عشقـم خراب کرد ولی


اساس هستی من زان خراب آبادسـت


دلا مـنال ز بیداد و جور یار کـه یار


تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست


برو فسانه مخوان و فسون مدم حافـظ


کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 شعری از حافظ
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست


پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست


نرگسـش عربده جوی و لبش افسوس کنان


نیم شب دوش به بالین من آمد بنشسـت


سر فرا گوش مـن آورد بـه آواز حزین


گفـت ای عاشق دیرینه من خوابت هست


عاشـقی را کـه چنین باده شبگیر دهـند


کافر عـشـق بود گر نـشود باده پرسـت

 
برو ای زاهد و بر دردکـشان خرده مـگیر


کـه ندادند جز این تحفه به ما روز السـت


آن چـه او ریخت بـه پیمانـه ما نوشیدیم


اگر از خمر بهشت است وگر باده مـسـت


خـنده جام می و زلـف گره گیر نـگار


ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکسـت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 شعری از حافظ
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست


سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست


سرم بـه دنیی و عـقـبی فرو نـمی‌آید


تـبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست


در اندرون مـن خسته دل ندانـم کیسـت


که من خموشم و او در فغان و در غوغاست


دلـم ز پرده برون شد کـجایی ای مـطرب


بـنال هان که از این پرده کار ما به نواست


مرا بـه کار جـهان هرگز الـتـفات نـبود


رخ تو در نظر من چنین خوشـش آراسـت


نخـفـتـه‌ام ز خیالی کـه می‌پزد دل من


خـمار صدشـبـه دارم شرابخانه کجاست


چـنین کـه صومعـه آلوده شد ز خون دلم


گرم به باده بشویید حق به دست شماست


از آن بـه دیر مـغانـم عزیز می‌دارند

 
کـه آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست


چـه ساز بود که در پرده می‌زد آن مـطرب


کـه رفـت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

 
ندای عـشـق تو دیشـب در اندرون دادند


فـضای سینـه حافـظ هنوز پر ز صداست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 شعری از حافظ
ساقی بـه نور باده برافروز جام ما


مـطرب بـگو کـه کار جهان شد به کام ما


ما در پیالـه عـکـس رخ یار دیده‌ایم


ای بی‌خـبر ز لذت شرب مدام ما


هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشـق


ثـبـت اسـت بر جریده عالـم دوام ما


چـندان بود کرشمـه و ناز سـهی قدان


کاید بـه جـلوه سرو صـنوبرخرام ما


ای باد اگر بـه گلشـن احـباب بـگذری


زنـهار عرضـه ده بر جانان پیام ما


گو نام ما ز یاد بـه عـمدا چـه می‌بری


خود آید آن کـه یاد نیاری ز نام ما


مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است


زان رو سـپرده‌اند بـه مـسـتی زمام ما


ترسـم کـه صرفـه‌ای نبرد روز بازخواست


نان حـلال شیخ ز آب حرام ما


حافـظ ز دیده دانه اشکی هـمی‌فـشان


باشد کـه مرغ وصـل کـند قـصد دام ما


دریای اخـضر فـلـک و کشـتی هـلال


هسـتـند غرق نعـمـت حاجی قوام ما

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 شعری از حافظ
صـلاح کار کـجا و مـن خراب کـجا


بـبین تـفاوت ره کز کجاست تا به کجا


دلـم ز صومعه بگرفت و خرقـه سالوس


کـجاسـت دیر مغان و شراب ناب کجا


چـه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را


سـماع وعـظ کـجا نغمـه رباب کجا


ز روی دوست دل دشمـنان چـه دریابد


چراغ مرده کـجا شمـع آفـتاب کـجا


چو کحل بینش ما خاک آستان شماست


کـجا رویم بـفرما از این جـناب کـجا


مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است


کـجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا


بـشد کـه یاد خوشش باد روزگار وصال


خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا


قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست

 
قرار چیسـت صبوری کدام و خواب کـجا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 شعری از حافظ
دل می‌رود ز دستـم صاحـب دلان خدا را


دردا کـه راز پنـهان خواهد شد آشـکارا


کشـتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز


باشد کـه بازبینیم دیدار آشـنا را


ده روزه مهر گردون افسانه است و افـسون

 
نیکی بـه جای یاران فرصـت شـمار یارا


در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبـل


هات الـصـبوح هـبوا یا ایها الـسـکارا


ای صاحـب کرامـت شکرانـه سلامـت


روزی تـفـقدی کـن درویش بی‌نوا را


آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است


با دوسـتان مروت با دشـمـنان مدارا


در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند


گر تو نمی‌پسـندی تـغییر کـن قـضا را


آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثـش خواند


اشـهی لـنا و احـلی من قبله الـعذارا


هنـگام تنگدستی در عیش کوش و مستی


کاین کیمیای هسـتی قارون کـند گدا را


سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد


دلـبر کـه در کف او موم است سنگ خارا


آیینـه سـکـندر جام می اسـت بنـگر


تا بر تو عرضـه دارد احوال مـلـک دارا


خوبان پارسی گو بـخـشـندگان عـمرند


ساقی بده بـشارت رندان پارسا را


حافـظ بـه خود نپوشید این خرقه می آلود


ای شیخ پاکدامـن مـعذور دار ما را

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 ساقی نامه از حضرت حافظ
بیا ساقی آن می کـه حال آورد

 
کرامـت فزاید کـمال آورد


بـه مـن ده که بس بی‌دل افتاده‌ام


وز این هر دو بی‌حاصـل افـتاده‌ام


بیا ساقی آن می که عکسش ز جام


بـه کیخـسرو و جم فرسـتد پیام


بده تا بـگویم بـه آواز نی


کـه جمشید کی بود و کاووس کی


بیا ساقی آن کیمیای فـتوح


کـه با گنـج قارون دهد عـمر نوح


بده تا بـه رویت گـشایند باز


در کامرانی و عـمر دراز


بده ساقی آن می کز او جام جـم


زند لاف بینایی اندر عدم


بـه مـن ده که گردم به تایید جام


چو جـم آگـه از سر عالم تـمام


دم از سیر این دیر دیرینـه زن


صـلایی بـه شاهان پیشینـه زن


هـمان منزل است این جهان خراب


کـه دیده‌سـت ایوان افراسیاب


کـجا رای پیران لشـکرکـشـش


کـجا شیده آن ترک خنجرکشـش


نـه تنـها شد ایوان و قصرش به باد


کـه کـس دخمه نیزش ندارد به یاد


هـمان مرحله‌سـت این بیابان دور


کـه گم شد در او لشکر سلم و تور


بده ساقی آن می که عکسش ز جام


بـه کیخـسرو و جم فرسـتد پیام


چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج


کـه یک جو نیرزد سرای سپـنـج


بیا ساقی آن آتـش تابـناک


کـه زردشـت می‌جویدش زیر خاک


بـه من ده که در کیش رندان مست


چـه آتش‌پرسـت و چه دنیاپرست


بیا ساقی آن بکر مستور مـسـت


کـه اندر خرابات دارد نشـسـت


بـه مـن ده که بدنام خواهم شدن

 
خراب می و جام خواهـم شدن


بیا ساقی آن آب اندیشـه‌سوز


کـه گر شیر نوشد شود بیشه‌سوز


بده تا روم بر فـلـک شیر گیر


بـه هـم بر زنـم دام این گرگ پیر


بیا ساقی آن می که حور بهشـت


عـبیر مـلایک در آن می سرشت


بده تا بـخوری در آتـش کـنـم


مـشام خرد تا ابد خوش کـنـم


بده ساقی آن می کـه شاهی دهد

 
بـه پاکی او دل گواهی دهد


می‌ام ده مـگر گردم از عیب پاک


بر آرم به عشرت سری زین مـغاک


چو شد باغ روحانیان مسـکـنـم


در اینـجا چرا تختـه‌بـند تـنـم


شرابـم ده و روی دولـت بـبین


خرابـم کـن و گنج حکمت بـبین


من آنم که چون جام گیرم به دست


بـبینـم در آن آینه هر چه هست


بـه مـسـتی دم پادشاهی زنم


دم خـسروی در گدایی زنـم


بـه مسـتی توان در اسرار سفت


کـه در بیخودی راز نتوان نهـفـت


کـه حافظ چو مستانه سازد سرود


ز چرخـش دهد زهره آواز رود


مغـنی کـجایی بـه گلبانگ رود


بـه یاد آور آن خـسروانی سرود


کـه تا وجد را کارسازی کـنـم


بـه رقـص آیم و خرقه‌بازی کنـم


بـه اقـبال دارای دیهیم و تخـت


بـهین میوه خـسروانی درخـت


خدیو زمین پادشاه زمان


مـه برج دولـت شـه کامران


کـه تمکین اورنگ شاهی از اوست


تـن آسایش مرغ و ماهی از اوست


فروغ دل و دیده مـقـبـلان


ولی نـعـمـت جان صاحـبدلان


الا ای هـمای هـمایون نـظر


خجسـتـه سروش مـبارک خبر


فلـک را گهر در صدف چون تو نیست


فریدون و جم را خلف چون تو نیست


بـه جای سکـندر بـمان سالـها


بـه دانادلی کشـف کـن حالـها


سر فـتـنـه دارد دگر روزگار


مـن و مسـتی و فتنه چشـم یار


یکی تیغ داند زدن روز کار


یکی را قـلـمزن کـند روزگار


مـغـنی بزن آن نوآیین سرود


بـگو با حریفان بـه آواز رود


مرا با عدو عاقبت فرصـت اسـت


کـه از آسمان مژده نصرت اسـت


مـغـنی نوای طرب ساز کـن


بـه قول وغزل قـصـه آغاز کـن


کـه بار غمم بر زمین دوخـت پای

 
بـه ضرب اصولـم برآور ز جای


مـغـنی نوایی بـه گلبانـگ رود


بـگوی و بزن خـسروانی سرود


روان بزرگان ز خود شاد کـن


ز پرویز و از باربد یاد کـن


مـغـنی از آن پرده نقـشی بیار


بـبین تا چه گفـت از درون پرده‌دار


چـنان برکـش آواز خـنیاگری


کـه ناهید چنـگی به رقـص آوری


رهی زن که صوفی بـه حالـت رود


بـه مسـتی وصلـش حوالت رود


مـغـنی دف و چنـگ را ساز ده


بـه آیین خوش نـغـمـه آواز ده


فریب جـهان قصـه روشن اسـت


بـبین تا چه زاید شب آبستن است


مـغـنی مـلولـم دوتایی بزن


بـه یکـتایی او کـه تایی بزن


هـمی‌بینـم از دور گردون شگفت


ندانـم کـه را خاک خواهد گرفـت


دگر رند مـغ آتـشی میزند


ندانـم چراغ کـه بر می‌کـند


در این خونفشان عرصه رسـتـخیز


تو خون صراحی و ساغر بریز


بـه مسـتان نوید سرودی فرست


بـه یاران رفـتـه درودی فرسـت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387  |
 شعری از حافظ
مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد


قضای آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد


رقيب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت


مگر آه سحرخيزان سوی گردون نخواهد شد


مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند


هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد


خدا را محتسب ما را به فرياد دف و نی بخش


که ساز شرع از اين افسانه بی قانون نخواهد شد


مجال من همين باشد که پنهان عشق او ورزم


کنار و بوس و آغوشش چه گويم چون نخواهد شد


شراب لعل و جای امن و يار مهربان ساقی


دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد


مشوی ای ديده نقش غم ز لوح سينه حافظ


که زخم تيغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد


حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387  |
 شعری از حافظ
مرحبا ای پيک مشتاقان ، بده پيغام دوست


 تا کنم جان از سر رغبت ، فدای نام دوست


 واله و شيداست دايم همچو بلبل در قفس


 طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست


 زلف او دام است و خالش دانه آن دام ، و من


 بر اميد دانه ای افتاده ام در دام دوست


 سر ز مستی برنگيرد تا به صبح روز حشر


 هر که چون من در ازل يک جرعه خورد از جام دوست


 بس نگويم شمه ای از شرح شوق خود  ،  از آنک


 دردسر باشد نمودن بيش از اين ابرام دوست


 گر دهد دستم  ، کشم در ديده همچون توتيا


 خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست


 ميل من سوی وصال و قصد او سوی فراق


 ترک کام خود گرفتم تا برآيد کام دوست


 حافظ اندر درد او می سوز و بی درمان بساز


 زان که درمانی ندارد درد بی آرام دوست


 حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387  |
 شعری از حافظ

سرم خوش است و به بانگ بلند مِي‌گوِيم

 

که من نسِيم حِيات از پِياله مِي‌جوِيم


عبوس زهد به وجه خمار ننشِيند

 

 مرِيد خرقه دردِي کشان خوش خوِيم

 


شدم فسانه به سرگشتگِي و ابروِي دوست

 

 کشِيد در خم چوگان خوِيش چون گوِيم


گرم نه پِير مغان در به روِي بگشاِيد

 

کدام در بزنم چاره از کجا جوِيم


مکن در اِين چمنم سرزنش به خودروِيِي

 

 چنان که پرورشم مِي‌دهند مِي‌روِيم


تو خانقاه و خرابات در مِيانه مبِين

 

خدا گواه که هر جا که هست با اوِيم


غبار راه طلب کِيمِياِي بهروزِيست

 

 غلام دولت آن خاک عنبرِين بوِيم


ز شوق نرگس مست بلندبالاِيِي

 

چو لاله با قدح افتاده بر لب جوِيم


بِيار مِي که به فتوِي حافظ از دل پاک

 

 غبار زرق به فِيض قدح فرو شوِيم


حضرت حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387  |
 شعری از حافظ
دلم رمیده شد و غافلم من درویش    

 

           که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش 

 

 
چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم     

 

          که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش 

 


خیال حوصله بحر می‌پزد هیهات 

 

                  چه‌هاست در سر این قطره محال اندیش 

 

 
بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را     

 

             که موج می‌زندش آب نوش بر سر نیش 

 


ز آستین طبیبان هزار خون بچکد 

 

                 گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش 

 
به کوی میکده گریان و سرفکنده روم      

 

        چرا که شرم همی‌آیدم ز حاصل خویش 

 


نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر   

 

           نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش 

 


بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ    

 

          خزانه‌ای به کف آور ز گنج قارون بیش

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  |
 شعری از حافظ
یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد 

 

               دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد 

 

 
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

     

     خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد 

 
کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی  

 

           حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد 

 


لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست   

 

                 تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

 

 
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار 

 

                  مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد 

 

 
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند 

 

                    کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد 

 

 
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست 

 

        عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد 

 
زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت  

 

   کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد 


حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش   

  

              از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  |
 شعری از حافظ
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

 

                   بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش 

 

 


ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال  

 

               مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش 


رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار

   

           کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش 


تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست 

 

            راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش 


با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام 

 

               هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش 

 


نازها زان نرگس مستانه‌اش باید کشید  

 

              این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش 

 
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند

 

                  دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش 


کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود

   

             عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  |
 شعری از حافظ
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

 

             چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

 
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت   

 

           آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد 

 
اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار 

   

       طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد 

 
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر    

   

            وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

 

 
ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب

 

                نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد 

 
آن که پرنقش زد این دایره مینایی

 

                      کس ندانست که در گردش پرگار چه

کرد  

 
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

 

 

      یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد 


حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 شعری از حافظ
طفيل هستي عشقند ادمي و پري


ارادتي بنما تا سعادتي ببري


بکوش خواجه و از عشق بي نصيب مباش


که بنده را نخرد کس به عيب بي هنري


مي صبوح و شکر خواب صبحدم تا چند


بعذر نيمه شبي کوش و گريه سحري


تو خود چه لعبتي اي شهسوار شيرين کار

 
که در برابر چشمي و غايب از نظري


هزار جان گرامي بسوخت زين غيرت


که هر صباح و مسا شمع مجلس دگري


دعاي گوشه نشينان بلا بگرداند

 
چرا به گوشه چشمي بما نمينگري


بيا که وضع جهان را چنان که من ديدم


گر امتحان بکني مي خوري و غم نخوري

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 شعری از حافظ
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت


آري به اتفاق جهان مي توان گرفت


افشاي راز خلوتيان خواست کرد شمع


شکر خدا که سر دلش در دهان گرفت


مي خواست گل که دم زند از رنگ و بوي دوست


از غيرت صبا نفسش در دهان گرفت


زين آتش نهفته که در سينه من ست


خورشيد شعله ايست که در آسمان گرفت


آسوده بر کنار چو پرگار مي شدم


دوران چو نقطه عاقبتم در ميان گرفت


آن روز شوق ساغر مي خرمنم بسوخت


کاتش ز عکس عارض ساقي در آن گرفت


آسوده بر کنار چو پرگار مي شدم


دوران چو نقطه عاقبتم در ميان گرفت


خواهم شدن به کوي مغان آستين فشان


زين فتنه ها که دامن آخر زمان گرفت


بر برگ گل به خون شقايق نوشته اند


آنکس که پخته شد مي چون ارغوان گرفت


فرصت نگر که چو فتنه در عالم اوفتاد


صوفي به جام مي زد و از غم کران گرفت


مي خور که هر که آخر کار جهان بديد


از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 شعری از حافظ
دوش مي آمد و رخساره بر افروخته بود


تا کجا باز دل غمزده اي سوخته بود


رسم عاشق کشي و شيوه شهرآشوبي


جامه اي بود که بر قامت او دوخته بود


جان عشاق سپند رخ خود مي دانست


و آتش چهره بدين کار برافروخته بود


گرچه مي گفت که زارت بکشم مي ديدم


که نهانش نظري با من دلسوخته بود


کفر زلفش ره دين مي زد و آن سنگين دل


در پيش مشعلي از چهره بر افروخته بود

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 شعری از حافظ
ما ز ياران چشم ياري داشتيم


خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم


تا درخت دوستي کي بر دهد


حاليا رفتيم و تخمي کاشتيم


گفتگو آيين درويشي نبود


ورنه با تو ماجراها داشتيم


گلبن حسنت نه خود شد دلفروز


ما دم همت بر او بگماشتيم


شيوه چشمت فريب جنگ داشت


ما ندانستيم و صلح انگاشتيم


نکته ها رفت و شکايت کس نکرد


جانب حرمت فرو نگذاشتيم


گفت خود دادي به ما دل حافظا


ما محصل بر کسي نگماشتيم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 شعری از حافظ
اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد

 


نهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد



اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگر

 


چگونه کشتی از اين ورطه بلا ببرد



فغان که با همه کس غايبانه باخت فلک

 


که کس نبود که دستی از اين دغا ببرد



گذار بر ظلمات است خضر راهی کو

 


مباد کآتش محرومی آب ما ببرد



دل ضعيفم از آن می‌کشد به طرف چمن

 


که جان ز مرگ به بيماری صبا ببرد



طبيب عشق منم باده ده که اين معجون

 


فراغت آرد و انديشه خطا ببرد



بسوخت حافظ و کس حال او به يار نگفت


مگر نسيم پيامی خدای را ببرد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه دهم فروردین 1387  |
 شعری از حافظ
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی


دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی


دایم گل این بستان شاداب نمیماند


دریاب ضعیفان را در وقت توانایی


دیشب گله زلفش با باد همیکردم


گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی


صد باد صبا این جا با سلسله میرقصند


این است حریف ای دل تا باد نپیمایی


مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد


کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی


یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم


رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی


ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست


شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی


ای درد توام درمان در بستر ناکامی


و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی


در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم


لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی


فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست


کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی


زین دایره مینا خونین جگرم می ده


تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی


حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد


شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه نهم فروردین 1387  |
 شعری از حافظ
دوش از مسجد سوی ميخانه آمد پير ما

 

 چيست ياران بعد ازين تدبير ما

 


ما مريدان روی سوی قبله چون آريم چون

 

 روی سوی خانه خمار دارد پير ما

 


در خرابات طريقت ما بهم منزل شويم

 

 کاين چنين رفتست در عهد ازل تقدير ما

 

عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوش است

 

 عاقلان ديوانه گردند از پی زنجير ما

 


روی خوبت آيتی از لطف بر ما کشف کرد

 

 زان زمان جز لطف و خوبی نيست در تفسير ما

 


با دل سنگينت آيا در گيرد شبی

 

 آه آتش ناک و سوز سينه شبگير ما

 


تير آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش

 

 رحم کن بر جان خود پرهيز کن از تير ما

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هفتم فروردین 1387  |
 شعری از حافظ

می خواه و گل افشان کن از دهر چه می‌جويی


اين گفت سحرگه گل بلبل تو چه می‌گويی



مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را


لب گيری و رخ بوسی می نوشی و گل بويی



شمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن


تا سرو بياموزد از قد تو دلجويی



تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد

 


ای شاخ گل رعنا از بهر که می‌رويی



امروز که بازارت پرجوش خريدار است

 


درياب و بنه گنجی از مايه نيکويی



چون شمع نکورويی در رهگذر باد است

 


طرف هنری بربند از شمع نکورويی



آن طره که هر جعدش صد نافه چين ار

 


خوش بودی اگر بودی بوييش ز خوش خويی



هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد


بلبل به نواسازی حافظ به غزل گويی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386  |
 شعری از حافظ
صــبا به تهنیت پیــر مـی فـــروش آمد

که موسم طرب و عیش وناز و نوش آمد



هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای

درخت ســـــبز شد و مرغ درخروش آمد



تـــنور لاله چنان برفــروخت بــاد بهار

که غنچه غرق عرق گشت و گل بجوش آمد



بگوش هوش نیوش ازمن وبه عشرت کوش

که این سخن ســــــحراز هاتفــم بگوش آمد



زفکر تفرقه باز آی تاشوی مجمــــوع

به حکم آنکه چوشـــد اهرمن سروش آمد



زمــرغ صبح ندانـــم که ســوسن آزاد

چـــه گوشــکرد که باده زبان خموش آمد



چه جای صحبت نامحرمست مجلس انس

سر پیـــاله بپوشــــان که خرقه پوش آمد



زخانقاه به میخانه می رود حافظ

مگرزمســـــــــــــتی زهدوریا بهوش آمد
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386  |
 شعری از حافظ
لعل سيراب به خون تشنه لب يار من است


وز پی ديدن او دادن جان کار من است


شرم از آن چشم سيه بادش و مژگان دراز


هر که دل بردن او ديد و در انکار من است


ساربان رخت به دروازه مبر کان سر کو


شاهراهيست که منزلگه دلدار من است


بنده طالع خويشم که در اين قحط وفا


عشق آن لولی سرمست خريدار من است


طبله عطر گل و زلف عبيرافشانش


فيض يک شمه ز بوی خوش عطار من است


باغبان همچو نسيمم ز در خويش مران


کب گلزار تو از اشک چو گلنار من است


شربت قند و گلاب از لب يارم فرمود


نرگس او که طبيب دل بيمار من است


آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت


يار شيرين سخن نادره گفتار من است


حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هفدهم اسفند 1386  |
 شعری از حافظ
عیشم مدام است از لعل دلخواه

کارم به کام است الحمدلله

ای بخت سرکش تنگش به بر کش

گه جام زر کش گه لعل دلخواه

ما را به رندی افسانه کردند

پیران جاهل شیخان گمراه

از دست زاهد کردیم توبه

و از فعل عابد استغفرالله

جانا چه گویم شرح فراقت

چشمی و صد نم جانی و صد آه

کافر مبیناد این غم که دیده‌ست

از قامتت سرو از عارضت ماه

شوق لبت برد از یاد حافظ

درس شبانه ورد سحرگاه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386  |
 شعری از حافظ
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

 

            دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی 

 

 
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو  

 

                ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی 

 

 
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت 

 

        صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی 

 


سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل   

 

         شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی 

 

 
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست     

 

    ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی 

 


اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست   

 

         ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی 

 

 
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست

 

              عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی 

 

 
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم   

 

          کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی 

 


گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق    

 

   کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه یازدهم اسفند 1386  |
 شعری از حافظ
در همه دير مغان نيست چو من شيدايي


خرقه جايي گرو باده و دفتر جايي


دل كه آيينه صافي است غباري دارد


وز خدا مي طلبم صحبت روشن رايي


شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان

 
ورنه پروانه ندارد به سخن پروايي


كشتي باده بياور كه مرا بي رخ دوست


گشته هر گوشه چشم از غم دل دريايي


در همه دير مغان نيست چو من شيدايي


خرقه جايي گرو باده و دفتر جايي


دل كه آيينه صافي است غباري دارد


وز خدا مي طلبم صحبت روشن رايي


شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان


ورنه پروانه ندارد به سخن پروايي


زين دايره مينا خونين جگرم مي ده


تا حل كنم اين مشكل در ساغر مينايي

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه یازدهم اسفند 1386  |
 شعری از حافظ
ناگهان پرده بر انداخته ای یعنی چه؟!


مست ازخانه برون تاخته ای یعنی چه؟!


زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب


این همه با همه در ساخته ای یعنی چه؟!


شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای!


قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه؟!


سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان


از میان تیغ به ما اخته ای یعنی چه؟!

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هشتم اسفند 1386  |
 شعری از حافظ
نفس بر امد و کام از تو بر نمی اید


فغان که بخت من از خواب در نمی اید


صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش


که اب زندگیم در نظر نمی اید


مگر به روی دلارای یار ما,ور نی


به هیچ وجه دگر کار بر نمی اید


مقیم زلف تو شد دلک چه خوش سوادی دید؟


کزان غریب بلاکش خبر نمی اید


بسم حکایت دل هست با نسیم سحر


ولی به بخت من امشب سحر نمی اید


در این خیال بسر شد مجال عمر و هنوز


بلای زلف سیاهت بسر نماید


ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس


کنون زحلقه زلفت بدر نماید

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هشتم اسفند 1386  |
 شعری از حافظ
ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست


با ما مگو به جز سخن دلنشان دوست


حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود


یا از دهان انکه شنید از دهان دوست


ای یار اشنا علم کاروان کجاست ؟


تا سر نهیم در قدم ساربان دوست


دردا و حسرتا که عنانم زدست رفت


دستم نمیرسد که بگیرم عنان دوست


رنجور عشق دوست چنانم که هرکه دید


رحمت کند الا دل نامهربان دوست


گر دوست بنده را بکشد یا بپرورد


تسلیم از ان بنده و فرمان از ان دوست


بی حسرت از جهان نرود هیچ کس به در


الا شهید عشق به تیر از کمان دوست


بعد از تو در دل سعدی هیچ گذر نکرد


ان کیست در جهان که بگیرد مکان دوست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هشتم اسفند 1386  |
 شعری از حافظ
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی 

           دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی 

 
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو   

               ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی 

 
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت 

        صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی 

 
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل    

        شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

 
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست   

      ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی 


اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست       

     ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی 

 
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست   

           عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی 


خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم     

        کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی 

 
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق 

      کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 شعری از حافظ
تا سر زلف تو در دست نسيم افتادست


دل سودازده از غصه دو نيم افتادست


چشم جادوی تو خود عين سواد سحر است


ليکن اين هست که اين نسخه سقيم افتادست


در خم زلف تو آن خال سيه دانی چيست


نقطه دوده که در حلقه جيم افتادست


زلف مشکين تو در گلشن فردوس عذار


چيست طاووس که در باغ نعيم افتادست


دل من در هوس روی تو ای مونس جان


خاک راهيست که در دست نسيم افتادست


همچو گرد اين تن خاکی نتواند برخاست


از سر کوی تو زان رو که عظيم افتادست


سايه قد تو بر قالبم ای عيسی دم


عکس روحيست که بر عظم رميم افتادست


آن که جز کعبه مقامش نبد از ياد لبت


بر در ميکده ديدم که مقيم افتادست


حافظ گمشده را با غمت ای يار عزيز


اتحاديست که در عهد قديم افتادست
.
حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه ششم اسفند 1386  |
 شعری از حافظ</