هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش ميسرم که نجوشم
بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمايل تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم
سعدی
فكر بلبل همه آنست كه گل شد يارش
گل در انديشه كه چون عشوه كند در كارش
دلربائى همه آن نيست كه عاشق بكشند
خواجه آنست كه باشد غم خدمتگارش
جاى آنست كه خون موج زند در دل لعل
زين تغابن كه خزف مى شكند بازارش
بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود
اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
حافظ
حکايتي ز دهانت به گوش جان آمد
دگر نصيحت مردم حکايتست به گوشم
مگر تو روي بپوشي و فتنه باز نشاني
که من قرار ندارم که ديده از تو بپوشم
سعدی
امشب ای ماه بدرد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
کاهش جان تومن دارم و من میدانم
که تواز دوری خورشید چها میبینی
توهم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی بسر بالینی
شهریار
من رميده دل آن به که در سماع نيايم
که گر ز پاي درآيم به در برند به دوشم
بيا به صلح من امروز و در کنار من امشب
که ديده خواب نکردست از انتظار تو دوشب
سعدی
مرا به هيچ بدادي و من هنوز برآنم
که از وجود تو مويي به عالمي نفروشم
مرا بگوي که سعدي طريق عشق رها کن
سخن چه فايده گفتن چو پند مي ننيوشند
به راه باديه رفتن به از نشستن باطل
که گر مراد نيابم به قدر وسع بکوشم
سعدی
خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست
ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
پیوند عمر بسته به موییست هوش دار
غمخوار خویش باش غم روزگار چیست
حافظ
|
+| نوشته شده توسط
عذرا مجیبی در جمعه بیست و دوم آبان 1388
|