سـحرگـه ره روی در سرزمینی
همیگـفـت این معـما با قرینی
که ای صوفی شراب آن گه شود صاف
کـه در شیشـه برآرد اربـعینی
خدا زان خرقـه بیزار اسـت صد بار
کـه صد بت باشدش در آسـتینی
مروت گر چه نامی بینشان اسـت
نیازی عرضـه کـن بر نازنینی
ثوابـت باشد ای دارای خرمـن
اگر رحـمی کنی بر خوشـه چینی
نـمیبینـم نـشاط عیش در کس
نـه درمان دلی نـه درد دینی
درونها تیره شد باشد کـه از غیب
چراغی برکـند خـلوت نـشینی
گر انگـشـت سـلیمانی نـباشد
چـه خاصیت دهد نقـش نـگینی
اگر چـه رسم خوبان تندخوییسـت
چـه باشد گر بـسازد با غـمینی
ره میخانـه بـنـما تا بـپرسـم
مال خویش را از پیش بینی
نـه حافـظ را حضور درس خـلوت
نـه دانشـمـند را علـم الیقینی
|
+| نوشته شده توسط
عذرا مجیبی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388
|