تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 طایر دولت اگر باز گذاری بکند ...حافظ
طایر دولت اگر باز گذاری بکند

 
یار بازآید و با وصل قراری بکند


دیده را دستگه در و گهر گر چه نماند


بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند


دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من

 
هاتف غیب ندا داد که آری بکند


کس نیارد بر او دم زند از قصه ما


مگرش باد صبا گوش گذاری بکند


داده‌ام باز نظر را به تذروی پرواز


بازخواند مگرش نقش و شکاری بکند


شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی


مردی از خویش برون آید و کاری بکند


کو کریمی که ز بزم طربش غمزده‌ای

 
جرعه‌ای درکشد و دفع خماری بکند


یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب


بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند


حافظا گر نروی از در او هم روزی


گذری بر سرت از گوشه کناری بکند

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388  |
 یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد...فخرالدین عراقی

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد

به وداعی دل غمدیده ی ما شاد نکرد

آن جوان بخت که میزد رقم خیر و قبول

بنده ی پیر ندانم ز چه آزاد نکرد؟

کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک

رهنمونیم به پای علم داد نکرد

دل به امید صدایی که مگر در تو رسد

ناله ها کرد در این کوه ، که فرهاد نکرد

سایه تا باز گرفتی ز چمن ، مرغ سحر

آشیان در شکن طره شمشاد نکرد

شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار

زان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد

کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد

هر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد

مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق

که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد

غزلیات عراقیست سرود حافظ

که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388  |
 مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند ..حافظ
مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند

 
که اعتراض بر اسرار علم غیب کند


کمال سر محبت ببین نه نقص گناه


که هر که بی‌هنر افتد نظر به عیب کند


ز عطر حور بهشت آن نفس برآید بوی


که خاک میکده ما عبیر جیب کند


چنان زند ره اسلام غمزه ساقی


که اجتناب ز صهبا مگر صهیب کند


کلید گنج سعادت قبول اهل دل است


مباد آن که در این نکته شک و ریب کند

 
شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد


که چند سال به جان خدمت شعیب کند


ز دیده خون بچکاند فسانه حافظ


چو یاد وقت زمان شباب و شیب کند

 

ممنونم دوست بزرگوار از حضور ویاد اوری.

 

شعر حضرت حافظ

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه هجدهم آبان 1388  |
 چراغ روی تو را شمع گشت پروانه ........ حافظ

چراغ روی تو را شمع گشت پروانه

 

مرا ز حال تو با حال خویش پروا نه

 

 خرد که قید مجانین عشق می‌فرمود

 

 به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه

 

 به بوی زلف تو گر جان به باد رفت

 

چه شد هزار جان گرامی فدای جانانه

 

 من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش

 

نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه

 

چه نقشه‌ها که برانگیختیم و سود نداشت

 

 فسون ما بر او گشته است افسانه

 

بر آتش رخ زیبای او به جای سپند

 

 به غیر خال سیاهش که دید به دانه

 

به مژده جان به صبا داد شمع در نفسی

 

ز شمع روی تواش چون رسید پروانه

 

 مرا به دور لب دوست هست پیمانی

 

 که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه

 

حدیث مدرسه و خانقه مگوی

 

که باز فتاد در سر حافظ هوای میخانه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 دل سراپرده محبت اوست...حافظ
دل سراپرده محبت اوست

 

 دیده آیینه دار طلعت اوست


من که سر درنیاورم به دو کون

 

 گردنم زیر بار منت اوست


تو و طوبی و ما و قامت یار

 

فکر هر کس به قدر همت اوست


گر من آلوده دامنم چه عجب

 

همه عالم گواه عصمت اوست


من که باشم در آن حرم که صبا

 

پرده دار حریم حرمت اوست


بی خیالش مباد منظر چشم

 

زان که این گوشه جای خلوت اوست


هر گل نو که شد چمن آرای

 

ز اثر رنگ و بوی صحبت اوست


دور مجنون گذشت و نوبت ماست

 

 هر کسی پنج روز نوبت اوست


ملکت عاشقی و گنج طرب

 

هر چه دارم ز یمن همت اوست


من و دل گر فدا شدیم چه باک

 

غرض اندر میان سلامت اوست


فقر ظاهر مبین که حافظ را

 

 سینه گنجینه محبت اوست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 سال​ها دل طلب جام جم از ما می​کرد...حافظ
سال​ها دل طلب جام جم از ما می​کرد


 



گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است

 


طلب از گمشدگان لب دریا می​کرد

 



مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش

 


کو به تایید نظر حل معما می​کرد

 



دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست

 


و اندر آن آینه صد گونه تماشا می​کرد

 



گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم

 


گفت آن روز که این گنبد مینا می​کرد



بی دلی در همه احوال خدا با او بود

 


او نمی​دیدش و از دور خدا را می​کرد


سامری پیش عصا و ید بیضا می​کرد



گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند

 


جرمش این بود که اسرار هویدا می​کرد

 



فیض روح القدس ار باز مدد فرماید

 


دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می​کرد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 بنال بلبل اگر با منت سر یاریست ...حافظ
بنال بلبل اگر با منت سر یاریست


که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست


در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست


چه جای دم زدن نافه‌های تاتاریست


بیار باده که رنگین کنیم جامه زرق


که مست جام غروریم و نام هشیاریست


خیال زلف تو پختن نه کار هر خامیست


که زیر سلسله رفتن طریق عیاریست


لطیفه‌ایست نهانی که عشق از او خیزد



که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست


جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال


هزار نکته در این کار و بار دلداریست


قلندران حقیقت به نیم جو نخرند


قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست


بر آستان تو مشکل توان رسید آری


عروج بر فلک سروری به دشواریست


سحر کرشمه چشمت به خواب می‌دیدم


زهی مراتب خوابی که به ز بیداریست


دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ


که رستگاری جاوید در کم آزاریست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 خلوت گزيده را به تماشا چه حاجتست...حافظ
خلوت گزيده را به تماشا چه حاجتست


چون كوي دوست هست به صحرا چه حاجتست


جانا به حاجتي كه تو را هست با خدا


آخر دمي بپرس كه ما را چه حاجتست


ارباب حاجتيم و زبان سئوال نيست


در حضرت كريم تمنا چه حاجتست


محتاج قصه نيست گرت قصد خون ماست


چون رخت ازآن توست به يغما چه حاجتست


جام جهان نماست ضمير منير دوست


اظهار احتياج خود آنجا چه حاجتست


اي مدعي برو كه مرا با تو كار نيست


احباب حاضرند به اعدا چه حاجتست


آن شد كه بار منت ملاح بردمي


گوهر چو دست داد به دريا چه حاجتست


شعر : حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388  |
 سـحرگـه ره روی در سرزمینی ...حافظ
سـحرگـه ره روی در سرزمینی


همی‌گـفـت این معـما با قرینی


که ای صوفی شراب آن گه شود صاف

 
کـه در شیشـه برآرد اربـعینی

 
خدا زان خرقـه بیزار اسـت صد بار


کـه صد بت باشدش در آسـتینی


مروت گر چه نامی بی‌نشان اسـت


نیازی عرضـه کـن بر نازنینی


ثوابـت باشد ای دارای خرمـن


اگر رحـمی کنی بر خوشـه چینی


نـمی‌بینـم نـشاط عیش در کس


نـه درمان دلی نـه درد دینی


درون‌ها تیره شد باشد کـه از غیب


چراغی برکـند خـلوت نـشینی

 
گر انگـشـت سـلیمانی نـباشد


چـه خاصیت دهد نقـش نـگینی


اگر چـه رسم خوبان تندخوییسـت


چـه باشد گر بـسازد با غـمینی

 
ره میخانـه بـنـما تا بـپرسـم

 
مال خویش را از پیش بینی


نـه حافـظ را حضور درس خـلوت


نـه دانشـمـند را علـم الیقینی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  |
 ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت ...حافظ
ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت


و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت


خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز


کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت


درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد


اندیشه آمرزش و پروای ثوابت


راه دل عشاق زد آن چشم خماری


پیداست از این شیوه که مست است شرابت


تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت


تا باز چه اندیشه کند رای صوابت


هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی


پیداست نگارا که بلند است جنابت


دور است سر آب از این بادیه هش دار


تا غول بیابان نفریبد به سرابت


تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل


باری به غلط صرف شد ایام شبابت


ای قصر دل افروز که منزلگه انسی


یا رب مکناد آفت ایام خرابت


حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد


صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  |
 نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی ....حافظ
نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی

 گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی

تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت

 به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی

بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا را

 ز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست

  تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است

 اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی

امید در کمر زرکشت چگونه ببندم

 دقیقه‌ایست نگارا در آن میان که تو دانی

یکیست ترکی و تازی در این معامله حافظ

 حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دهم آبان 1388  |
 دوش از مسجد سوی ميخانه آمد پير ما...حافظ
دوش از مسجد سوی ميخانه آمد پير ما

  چيست ياران بعد ازين تدبير ما

ما مريدان روی سوی قبله چون آريم چون

  روی سوی خانه خمار دارد پير ما

در خرابات طريقت ما بهم منزل شويم

 کاين چنين رفتست در عهد ازل تقدير ما

 عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوش است

 عاقلان ديوانه گردند از پی زنجير ما

روی خوبت آيتی از لطف بر ما کشف کرد

 زان زمان جز لطف و خوبی نيست در تفسير ما

با دل سنگينت آيا در گيرد شبی

 آه آتش ناک و سوز سينه شبگير ما

تير آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش

 رحم کن بر جان خود پرهيز کن از تير ما

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نهم آبان 1388  |
 چراغ روی تو را شمع گشت پروانه ...حافظ
چراغ روی تو را شمع گشت پروانه


مرا ز حال تو با حال خویش پروا نه


خرد که قید مجانین عشق می‌فرمود


به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه


به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شد


هزار جان گرامی فدای جانانه


من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش


نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه


چه نقشه‌ها که برانگیختیم و سود نداشت


فسون ما بر او گشته است افسانه


بر آتش رخ زیبای او به جای سپند


به غیر خال سیاهش که دید به دانه

 
به مژده جان به صبا داد شمع در نفسی


ز شمع روی تواش چون رسید پروانه


مرا به دور لب دوست هست پیمانی


که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه


حدیث مدرسه و خانقه مگوی که باز


فتاد در سر حافظ هوای میخانه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی... حضرت حافظ واستاد شجریان بیداد میکنند...
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

 

دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی



چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

 


ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی



زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت


صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی



سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل


شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی



در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست


ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی



اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست


ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی​غمی



آدمی در عالم خاکی نمی​آید به دست


عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

 

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم

 

کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

 

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

 

کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

 

 

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

 

کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هفتم آبان 1388  |
 ياری اندر کس نمی‌بينيم ياران را چه شد ...حافظ

ياری اندر کس نمی‌بينيم ياران را چه شد

 

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

 

 آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پی کجاست

 

 خون چکيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد

 

 کس نمی‌گويد که ياری داشت حق دوستی

 

حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد

 

 لعلی از کان مروت برنيامد سال‌هاست

 

 تابش خورشيد و سعی باد و باران را چه شد

 

 شهر ياران بود و خاک مهربانان اين ديار

 

 مهربانی کی سر آمد شهرياران را چه شد

 

گوی توفيق و کرامت در ميان افکنده‌اند

 

کس به ميدان در نمی‌آيد سواران را چه شد

 

 صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

 

عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد

 

 زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت

 

 کس ندارد ذوق مستی ميگساران را چه شد

 

 حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش

 

 از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه ششم آبان 1388  |
 بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم...حافظ
بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم


كز بهر جرعه‌اي همه محتاج اين دريم


روز نخست چون دم رندي زديم و عشق


شرط آن بود كه جز ره آن شيوه نسپريم


جاييكه تخت و مسند جم مي‌رود به باد


گر غم خوريم خوش نبود به كه مي خوريم


تا بو كه دست بر كمر او توان زدن


در خون دل نشسته چو ياقوت احمريم


واعظ مكن نصيحت شوريدگان كه ما


با خاك كوي دوست به فردوس ننگريم


چون صوفيان به حالت رقصند و مقتدا


ما نيز هم به شعبده دستي برآوريم


از جرعه تو خاك و زمين دُرّ و لعل يافت


بيچاره ما كه پيش تو از خاك كمتريم


حافظ چو ره كنگره كاخ وصل نيست


با خاك آستانه اين در به سر بريم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه چهارم آبان 1388  |
 دارم امید عاطفتی از جانب دوست ..حافظ
دارم امید عاطفتی از جانب دوست


کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست


دانم که بگذرد ز سر جرم من که او


گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست


چندان گریستم که هر کس که برگذشت


در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست


هیچ است آن دهان و نبینم از او نشان


موی است آن میان و ندانم که آن چه موست


دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت


از دیده‌ام که دم به دمش کار شست و شوست


بی گفت و گوی زلف تو دل را همی‌کشد

 
با زلف دلکش تو که را روی گفت و گوست


عمریست تا ز زلف تو بویی شنیده‌ام


زان بوی در مشام دل من هنوز بوست


حافظ بد است حال پریشان تو ولی


بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سوم آبان 1388  |
 گر چه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود ...حافظ
گر چه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود

تا ريا ورزد و سالوس مسـلـمان نـشود

رندي آموز و کرم کن که نه چندان هنر است

حيواني کـه ننوشد مي و انسان نـشود

گوهر پاک بـبايد کـه شود قابـل فيض

ور نه هر سنگ و گلي لؤ‌لؤ‌ و مرجان نشود

اسم اعظم بکند کار خود اي دل خوش باش

کـه به تلبيس و حيل ديو مسلمان نشود

عشـق مي‌ورزم و اميد که اين فن شريف

چون هـنرهاي دگر موجب حرمان نـشود

دوش مي‌گفـت که فردا بدهم کام دلـت

سـبـبي ساز خدايا که پشيمان نـشود

حسـن خلقي ز خدا مي‌طلبم خوي تو را

تا دگر خاطر ما از تو پريشان نـشود

ذره را تا نـبود هـمـت عالي حافـظ

طالـب چشمـه خورشيد درخشان نشود
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سوم آبان 1388  |
 گر من از باغ تو يک ميوه بچينم چه شود...حافظ
گر من از باغ تو يک ميوه بچينم چه شود

 

 پيش پايی به چراغ تو ببينم چه شود


يا رب اندر کنف سايه آن سرو بلند

 

 گر من سوخته يک دم بنشينم چه شود


آخر ای خاتم جمشيد همايون آثار

 

گر فتد عکس تو بر نقش نگينم چه شود


واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزيد

 

 من اگر مهر نگاری بگزينم چه شود


عقلم از خانه به دررفت و گر می اين است

 

ديدم از پيش که در خانه دينم چه شود


صرف شد عمر گران مايه به معشوقه و می

 

تا از آنم چه به پيش آيد از اينم چه شود


خواجه دانست که من عاشقم و هيچ نگفت

 

حافظ ار نيز بداند که چنينم چه شود

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه دوم آبان 1388  |
 من و انکار شراب این چه حکایت باشد...حافظ
من و انکار شراب این چه حکایت باشد

 غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد


تا به غایت ره میخانه نمی‌دانستم

 ور نه مستوری ما تا به چه غایت باشد


زاهد و عجب و نماز و من و مستی

 و نیاز تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد

 
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است

 عشق کاریست که موقوف هدایت باشد

 
من که شب‌ها ره تقوا زده‌ام با دف و چنگ

 این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد

 
بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند

 پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد


دوش از این غصه نخفتم که رفیقی می‌گفت

 حافظ ار مست بود جای شکایت باشد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388  |
 خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن.....حافظ
خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن

 تا ببينم که سرانجام چه خواهد بودن

غم دل چند توان خورد که ايام نماند

 گو نه دل باش و نه ايام چه خواهد بودن

مرغ کم حوصله را گو غم خود خور که بر او

رحم آن کس که نهد دام چه خواهد بودن

باده خور غم مخور و پند مقلد منيوش

اعتبار سخن عام چه خواهد بودن

دست رنج تو همان به که شود صرف به کام

 دانی آخر که به ناکام چه خواهد بودن

پير ميخانه همی‌خواند معمايی دوش

 از خط جام که فرجام چه خواهد بودن

 بردم از ره دل حافظ به دف و چنگ و غزل

 تا جزای من بدنام چه خواهد بودن

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388  |
 دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش...سعدی
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش

 وز شما پنهان نشاید کرد سر می‌فروش

گفت آسان‌گیر بر خود کارها کز روی طبع

سخت می‌گردد جهان بر مردمان سخت‌کوش

وان گهم درداد جامی کز فروغش بر فلک

 زهره در رقص آمد و بربط زنان می‌گفت نوش

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام

نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی

 گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور

 گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش

در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید

 زان که آن‌جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش

بر بساط نکته‌دانان خود‌فروشی شرط نیست

 یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش

ساقیا می ده که رندی‌های حافظ فهم کرد 

آصف صاحب قران جرم‌بخش عیب‌پوش

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388  |
 ما بدين در نه پى حشمت و جاه آمده ايم................حافظ
ما بدين در نه پى حشمت و جاه آمده ايم

 

 از بد حادثه اين جا به پناه آمده ايم


رهرو منزل عشقيم و ز سر حد عدم

 

 تا به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم


سبزه ء خط تو ديديم و ز بستان بهشت

 

 به طلبكارى اين مهر گياه آمده ايم


با چنين گنج كه شد خازن او روح امين

 

به گدائى به در خانه ء شاه آمده ايم


لنگر حلم تو اى كشتى توفيق كجاست

 

 كه درين بحر كرم غرق گناه آمده ايم


آبرو مى رود اى ابر خطاپوش ببار

 

 كه به ديوان عمل نامه سياه آمده ايم


حافظ اين خرقه ء پشمينه بينداز كه ما


از پى قافله با آتش آه آمده ايم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  |
 منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن ...حافظ
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالودم به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

 که در طریقت ما کافریست رنجیدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات

 بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

 مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست

 به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب

 که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه

کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن

 عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس

که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن

ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب

که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن

 مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ

که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و چهارم مهر 1388  |
 اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک ...حافظ
اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک


از آن گناه که نفعی رسد به غیر چـه باک


برو بـه هر چه تو داری بخور دریغ مـخور


کـه بی‌دریغ زند روزگار تیغ هـلاک


بـه خاک پای تو ای سرو نازپرور مـن


کـه روز واقعـه پا وامـگیرم از سر خاک


چه دوزخی چه بهشتی چه آدمی چه پری


به مذهب همه کفر طریقت است امساک


مهـندس فـلـکی راه دیر شش جهتی


چـنان ببست که ره نیست زیر دیر مغاک


فریب دخـتر رز طرفه می‌زند ره عـقـل


مـباد تا بـه قیامـت خراب طارم تاک


بـه راه میکده حافظ خوش از جهان رفتی


دعای اهـل دلـت باد مونـس دل پاک

 

تمام لحظه هام با حافظ وسعدی ودیگر بزرگان شعریست... با این اشعار نفس میکشم...زندگی بدون اشعار ناب بزرگان بخصوص  با صدای استاد عشق وعرفان شجریان بزرگ..ودیگر بزرگان موسیقی..مفهومی نداره..تنها انگیزه برای زیستنم..ودیگر هیچ....

 

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388  |
 هزار دشمنـم ار می‌کنند قصد هـلاک ...حافظ
هزار دشمنـم ار می‌کنند قصد هـلاک


گرم تو دوستی از دشمـنان ندارم باک


مرا امید وصال تو زنده می‌دارد

 
و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک


نفـس نفـس اگر از باد نشنوم بویش


زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک


رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات


بود صـبور دل اندر فراق تو حاشاک


اگر تو زخم زنی به کـه دیگری مرهـم


و گر تو زهر دهی به کـه دیگری تریاک


بـضرب سیفـک قتـلی حیاتـنا ابدا


لان روحی قد طاب ان یکون فداک

 
عنان مپیچ که گر می‌زنی به شمشیرم


سـپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک


تو را چنان که تویی هر نـظر کـجا بیند


به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک


بـه چشم خلق عزیز جهان شود حافظ


کـه بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388  |
 رسیده مژده که ایام غم نخواهد ماند...حافظ
رسیده مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماندو چنین نخواهد ماند


من ارچه در نظر یار خاکسار شدم

رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند


چه جای شکر و شکایت زنقش نیک وبد است

چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند


سرود مجلس جمشید گفته اند این بود

که جام باده بیاورکه جم نخواهد ماند


توانگرا دل درویش خود بدست آور

که مخزن زر وگنج درم نخواهد ماند


بر این رواق زبرجد نوشته اند به زور

که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند


ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ


که نقش جور ونشان ستم نخواهد ماند

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388  |
 روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست...حافظ
روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست

 
در غنچه‌ای هنوز و صدت عندلیب هست

 
گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست


چون من در آن دیار هزاران غریب هست


در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست


هر جا که هست پرتو روی حبیب هست


آن جا که کار صومعه را جلوه می‌دهند


ناقوس دیر راهب و نام صلیب هست


عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد


ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست


فریاد حافظ این همه آخر به هرزه نیست


هم قصه‌ای غریب و حدیثی عجیب هست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388  |
 به کوی میکده یارب سحر چه مشغله بود...حافظ
به کوی میکده یارب سحر چه مشغله بود


که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود


حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنی است


به ناله ی دف و نی در خروش وولوله بود


مباحثی که در آن مجلس جنون می رفت


ورای مدرسه وقال و قیل مسئله بود


دل از کرشمه ی ساقی به شکر بود، ولی


زنامساعدی بختش اندکی گله بود


قیاس کردم و آن جاودانه مست


هزار ساحر چون سامری اش در کله بود


بگفتمش به لبم بوسه ای حوالت کن


بخندید و گفت، کی ات با من این معامله بود؟


زاخترم نظری سعد در ره است که دوش


میان ماه و رخ یار من مقابله بود


دهان یار که درمان درد حافظ داشت


فغان که به وقت مروت، چه تنگ حوصله بود

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیستم مهر 1388  |
 درآ که در دل خسته توان درآید باز...حافظ
درآ که در دل خسته توان درآید باز


بیا که در تن مرده روان درآید باز

بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست


که فتح باب وصالت مگر گشاید باز

غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت


ز خیل شادی روم رخت زداید باز

به پیش آینه دل هر آن چه می‌دارم


بجز خیال جمالت نمی‌نماید باز

بدان مثل که شب آبستن است روز از تو


ستاره می‌شمرم تا که شب چه زاید باز

بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظ


به بوی گلبن وصل تو می‌سراید باز



حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هفدهم مهر 1388  |
 ساقی به نور باده برافروز جام ما ....حافظ
ساقی به نور باده برافروز جام ما


مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما


ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم


ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما


هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق


ثبت است بر جریده عالم دوام ما


چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان


کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما


ای باد اگر به گلشن احباب بگذری


زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما


گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری


خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما


مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است


زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما


ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست

 
نان حلال شیخ ز آب حرام ما


حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان


باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما


دریای اخضر فلک و کشتی هلال


هستند غرق نعمت حاجی قوام ما

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هفدهم مهر 1388  |
 مزرع سـبز فلـک دیدم و داس مـه نو ...حافظ
مزرع سـبز فلـک دیدم و داس مـه نو


یادم از کشته خویش آمد و هـنـگام درو


گفتـم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید


گـفـت با این همه از سابقه نومید مشو


گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلـک


از چراغ تو بـه خورشید رسد صد پرتو


تـکیه بر اختر شب دزد مکـن کاین عیار


تاج کاووس بـبرد و کـمر کیخـسرو


گوشوار زر و لعل ار چـه گران دارد گوش


دور خوبی گذران است نصیحت بـشـنو


چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن


بیدقی راند که برد از مـه و خورشید گرو


آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق

 
خرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو


آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت


حافـظ این خرقـه پشمینـه بینداز و برو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه چهاردهم مهر 1388  |
 ما درس سحر در ره میخانه نهادیم...حافظ..فقط با صدای ملکوتی استاد شجریان.
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم

 محصول دعا در ره جانانه نهادیم

 در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش

 این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم

سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد

تا روی در این منزل ویرانه نهادیم

در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را

 مهر لب او بر در این خانه نهادیم

در خرقه از این بیش منافق نتوان بود

 بنیاد از این شیوه رندانه نهادیم

چون می​رود این کشتی سرگشته که آخر

 جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم

 المنه لله که چو ما بی​دل و دین بود

آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم

قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظ

یا رب چه گداهمت و بیگانه نهادیم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دوازدهم مهر 1388  |
 يک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود.. حافظ

يک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود

 و از لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود

 از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب

 رجعتی می‌خواستم ليکن طلاق افتاده بود

در مقامات طريقت هر کجا کرديم سير

عافيت را با نظربازی فراق افتاده بود

 ساقيا جام دمادم ده که در سير طريق

 هر که عاشق وش نيامد در نفاق افتاده بود

 ای معبر مژده‌ای فرما که دوشم آفتاب

در شکرخواب صبوحی هم وثاق افتاده بود

نقش می‌بستم که گيرم گوشه‌ای زان چشم مست

 طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود

 گر نکردی نصرت دين شاه يحيی از کرم

کار ملک و دين ز نظم و اتساق افتاده بود

 حافظ آن ساعت که اين نظم پريشان می‌نوشت

 طاير فکرش به دام اشتياق افتاده بود

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه یازدهم مهر 1388  |
 دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزد...حافظ

دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزد

 به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی‌ارزد

 به کوی می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرند

 زهی سجاده تقوا که یک ساغر نمی‌ارزد

 رقیبم سرزنش‌ها کرد کز این به آب رخ برتاب

 چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی‌ارزد

 شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است

کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی‌ارزد

چه آسان می‌نمود اول غم دریا به بوی سود

غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی‌ارزد

تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی

 که شادی جهان گیری غم لشکر نمی‌ارزد

چو حافظ در قناعت کوش و از دنیی دون بگذر

 که یک جو منت دونان دو صد من زر نمی‌ارزد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه دهم مهر 1388  |
 روشنی طلعت تو ماه ندارد...حافظ
روشنی طلعت تو ماه ندارد


پیش تو گل رونق گیاه ندارد

گوشه ابروی توست منزل جانم


خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد


تا چه کند با رخ تو دود دل من


آینه دانی که تاب آه ندارد

 
شوخی نرگس نگر که پیش تو بشکفت

 
چشم دریده ادب نگاه ندارد


دیدم و آن چشم دل سیه که تو داری

 
جانب هیچ آشنا نگاه ندارد


رطل گرانم ده ای مرید خرابات


شادی شیخی که خانقاه ندارد


خون خور و خامش نشین که آن دل نازک


طاقت فریاد دادخواه ندارد


گو برو و آستین به خون جگر شوی


هر که در این آستانه راه ندارد


نی من تنها کشم تطاول زلفت


کیست که او داغ آن سیاه ندارد

 
حافظ اگر سجده تو کرد مکن عیب


کافر عشق ای صنم گناه ندارد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هشتم مهر 1388  |
 چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد ....حافظ
چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد


نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد


به هرزه بی می و معشوق عمر می‌گذرد


بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد


هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین

 
نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد


چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن


که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد


به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت


بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد


صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل


فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد


نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ


طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه ششم مهر 1388  |
 مرحبا ای پيک مشتاقان ، بده پيغام دوست...حافظ
مرحبا ای پيک مشتاقان ، بده پيغام دوست


تا کنم جان از سر رغبت ، فدای نام دوست


واله و شيداست دايم همچو بلبل در قفس


طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

زلف او دام است و خالش دانه آن دام ، و من


بر اميد دانه ای افتاده ام در دام دوست


سر ز مستی برنگيرد تا به صبح روز حشر


هر که چون من در ازل يک جرعه خورد از جام دوست


بس نگويم شمه ای از شرح شوق خود ، از آنک


دردسر باشد نمودن بيش از اين ابرام دوست


گر دهد دستم ، کشم در ديده همچون توتيا


خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست


ميل من سوی وصال و قصد او سوی فراق


ترک کام خود گرفتم تا برآيد کام دوست


حافظ اندر درد او می سوز و بی درمان بساز


زان که درمانی ندارد درد بی آرام دوست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه پنجم مهر 1388  |
 به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است...حافظ

به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است

 بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است

 گرت ز دست برآید مراد خاطر ما

به دست باش که خیری به جای خویشتن است

 به جانت ای بت شیرین دهن که همچون شمع

 شبان تیره مرادم فنای خویشتن است

 چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبل

 مکن که آن گل خندان برای خویشتن است

 به مشک چین و چگل نیست بوی گل محتاج

 که نافه‌هاش ز بند قبای خویشتن است

 مرو به خانه ارباب بی‌مروت دهر

 که گنج عافیتت در سرای خویشتن است

 بسوخت حافظ و در شرط عشقبازی او

 هنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه سوم مهر 1388  |
 رفتم به باغ صبح دمي تا بچینم گلي...حافظ
رفتم به باغ صبح دمي تا بچینم گلي


آمد به گوش ناگهم آواز بلبلي


مسكين چو من به عشق گلي گشته مبتلا


واندر چمن فكنده ز فرياد غلغلي


مي‌گشتم اندر آن چمن و باغ دم به دم


مي‌كردم اندر آن گل و بلبل تأملي


گل يار حسن گشته و بلبل قرين عشق


  آن را تفضلي نه و اين را تبدلي


چون كرد در دلم اثر آواز عندليب


گشتم چنان كه هيچ نماندم تحملي


بس گل شكفته مي‌شود اين باغ را ولي


كس بي بلاي خار نچيدست از او گلي


حافظ مدار اميد فرج از مدار چرخ


دارد هزار عيب و ندارد تفضلي

 

بازم حضرت حافظ گل سرسبد افرینش

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388  |
 گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید...حافظ

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید

 گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

 گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز

گفتا ز خوب رویان این کار کم تر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم

 گفتا که شبروست او از راه دیگر آید

 گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد

گفتا خنک نسیمی کز بوی دلبر آید

 گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

 گفتا تو بندگی کن کاو بنده پرور آید

 گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد

 گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

 گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد

 گفتا خموش«حافظ»کاین غصه هم سرآید

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388  |
 بنال بلبل اگر با منت سر ياريست ..حافظ

بنال بلبل اگر با منت سر ياريست

 كه ما دو عاشق زاريم و كارما زاريست

 در آن زمين كه نسيمى وزد ز طره ء دوست

 چه جاى دم زدن نافه هاى تاتاريست

 بيار باده كه رنگين كنيم جامه ء زرق

كه مست جام غروريم و نام هشياريست

 خيال زلف تو پختن نه كار هر خاميست

كه زير سلسله رفتن طريق عياريست

 لطيفه ايست نهانى كه عشق از و خيزد

 كه نام آن نه لب لعل و خط زنگاريست

جمال شخص نه چشمست و زلف و عارض و خال

هزار نكته درين كار و بار دلداريست

 قلندران حقيقت به نيم جو نخرند

 قباى اطلس آن كس كه از هنر عاريست

 بر آستان تو مشكل توان رسيد آرى

 عروج بر فلك سرورى به دشواريست

 سحر كرشمه ء چشمت بخواب مى ديدم

زهى مراتب خوابى كه به ز بيداريست

دلش به ناله ميازار و ختم كن حافظ

كه رستگارى جاويد در كم آزاريست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388  |
 مرا چشمیست خون افشان بدست ان کمان ابرو....؟
مرا چشمیست خون افشان بدست ان کمان ابرو

جهان بس فتنه خواهد دید از ان چشم و از ان ابرو


غلام چشم ان ترکم که در خواب خوش مستی

نگارین گلشنش رویست و مشکین سایبان ابرو


هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش

 که باشد مه که بنماید ز طاق اسمان ابرو


رقیبان غافل و ما را از ان چشم و جبین هر دم

هزاران گونه پیغامست و حاجب در میان ابرو


روان گوشه گیران را جبینش طرفه گلزاریست

که بر طرف سمن زارش همی گردد چمان ابرو


دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی

که این را این چنین چشمیست و ان را انچنان ابرو


تو کافر دل نمی بندی نقاب زلف و می ترسم

که محرابم بگرداند خم ان دلستان ابرو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388  |
 زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد...حافظ

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد

 از سر پیمان گذشت با سر پیمانه شد

 شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب

 باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد

 صوفی مجنون که دی جام و قدح می شکست

 باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد

 مغبچه ای می گذشت راهزن دین و دل

 در پی آن آشنا با همه بیگانه شد

 آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت

 چهره ی خندان شمع آفت پروانه شد

 گریه ی شام و سحر شکر که ضایع نگشت

 قطره ی باران ما گوهر یکدانه شد

 نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری

 حلقه ی اوراد ما گردش پیمانه شد

 منزل حافظ کنون بارگه کبریاست

 دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388  |
 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست ...حافظ
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست


آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست


هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود


در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست


ما را ز منع عقل مترسان و می بیار


کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست


از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد


جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست


او را به چشم پاک توان دید چون هلال


هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست


فرصت شمر طریقه رندی که این نشان


چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست


نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو


حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیستم شهریور 1388  |
 پيرانه سرم عشق جوانى به سر افتاد ...حافظ

پيرانه سرم عشق جوانى به سر افتاد

وان راز كه در دل بنهفتم به در افتاد


از راه نظر مرغ دلم گشت هوا گير

 اى ديده نگه كن كه به دام كه در افتاد

 
دردا كه از آن آهوى مشكين سيه چشم

 چون نافه بسى خون دلم در جگر افتاد


از رهگذر خاك سر كوى شما بود

 هر نافه كه در دست نسيم سحر افتاد

 
مژگان تو تا تيغ جهانگير بر آورد

بس كشته ء دل زنده كه بر يكدگر افتاد


بس تجربه كرديم درين دير مكافات

 با درد كشان هر كه درافتاد بر افتاد


گر جان بدهد سنگ سيه لعل نگردد

 باطينت اصلى چكند بد گهر افتاد


حافظ كه سر زلف بتان دست كشش بود

 
بس طرفه حريفيست كش اكنون به سر افتاد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیستم شهریور 1388  |
 كنون كه بر كف گل جام باده صافست ...حافظ
كنون كه بر كف گل جام باده صافست

 به صد هزار زبان بلبلش در اوصافست

 
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گير

 

 چه وقت مدرسه و بحث كشف كشافست


فقيه مدرسه دى مست بود و فتوى داد

 

 كه مى حرام ولى به ز مال اوقافست


به درد وصاف ترا حكم نيست خوش در كش

 

كه هرچه ساقى ما داد عين الطافست

 
ببر ز خلق وز عنقا قياس كار بگير

 

 كه صيت گوشه نشينان ز قاف تا قافست


حديت مدعيان و خيال همكاران

 

همان حكايت زر دوز و بوريا بافست

 
خموش حافظ و اين نكته هاى چون زر سرخ


نگاهدار كه قلاب شهر صرافست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388  |
 قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود..حافظ

 

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبوده

  ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود

 من دیوانه چو زلف تو رها می کردم

 هیچ لایق ترم از حلقه زنجیر نبود

 یارب این آینه حسن چه جوهــر دارد

که در او آه مرا قوت تأثیر نبود

سر ز حیرت به در میکده ها بر کردم 

چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود

 نازنین تر ز قدت در چمن ناز نرست

خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود

 تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم 

حاصلم دوش به جز ناله ی شبگیر نبود

 آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع

جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود

آیـتـی بود عذاب انده حافظ بی تو

که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نهم شهریور 1388  |
 در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد....حافظ
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد


عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد


جلوه​ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت


عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد


عقل می​خواست کز آن شعله چراغ افروزد


برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد


مدعی خواست که آید به تماشاگه راز


دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد


دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند


دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد


جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت


دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد


حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت


که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نهم شهریور 1388  |
 ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم....حافظ

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم


از بد حادثه این جا به پناه آمده‌ایم


ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم


تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‌ایم


سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت


به طلبکاری این مهرگیاه آمده‌ایم


با چنین گنج که شد خازن او روح امین


به گدایی به در خانه شاه آمده‌ایم


لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست


که در این بحر کرم غرق گناه آمده‌ایم


آبرو می‌رود ای ابر خطاپوش ببار


که به دیوان عمل نامه سیاه آمده‌ایم


حافظ این خرقه پشمینه مینداز که ما


از پی قافله با آتش آه آمده‌ایم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نهم شهریور 1388  |
 
 
 
بالا