تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نيست .حضرت حافظ .صدای ملکوتی استاد شجریان بزرگ.

سينه مالامال درد است، ای دريغا مرهمی

 

 دل ز تنهايی به جان آمد، خدا را همدمی

 

 چشم آسايش که دارد، از سپهر تيزرو

 

ساقيا جامی به من ده تا بياسايم دمی

 

 زيرکی را گفتم اين احوال چيست؟ خنديد و گفت:

 

صعب روزی، بوالعجب کاری، پريشان عالمی

 

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع، چو گل

 

 شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی؟

 

 در طريق عشقبازی، امن و آسايش بلاست

 

 ريش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

 

 اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نيست

 

رهروی بايد، جهانسوزی، نه خامی، بی‌غمی

 

 آدمی در عالم خاکی نمی‌آيد به دست

 

 عالمی ديگر ببايد ساخت، وز نو آدمی

 

خيز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهيم

 

 کز نسيمش بوی جوی موليان آيد همی

 

 گريه حافظ چه سنجد پيش استغنای عشق

 

 کاندر اين دريا نمايد هفت دريا شبنمی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388  |
 دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی‌گیرد.. حافظ
دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی‌گیرد

 


ز هر در می‌دهم پندش ولیکن در نمی‌گیرد

 


خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو

 


که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی‌گیرد

 


بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین

 


که فکری در درون ما از این بهتر نمی‌گیرد

 


صراحی می‌کشم پنهان و مردم دفتر انگارند

 


عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی‌گیرد

 


من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی

 


که پیر می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرد

 


از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش

 


که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی‌گیرد

 


سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز

 


برو کاین وعظ بی‌معنی مرا در سر نمی‌گیرد

 


نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است

 


دلش بس تنگ می‌بینم مگر ساغر نمی‌گیرد

 


میان گریه می‌خندم که چون شمع اندر این مجلس

 


زبان آتشینم هست لیکن در نمی‌گیرد

 


چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را

 


که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی‌گیرد

 


سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است

 


چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی‌گیرد

 


من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار

 


اگر می‌گیرد این آتش زمانی ور نمی گیرد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نهم آذر 1388  |
 ساقی بـه نور باده برافروز جام ما ...حافظ
ساقی بـه نور باده برافروز جام ما

 


مـطرب بـگو کـه کار جهان شد به کام ما

 


ما در پیالـه عـکـس رخ یار دیده‌ایم

 


ای بی‌خـبر ز لذت شرب مدام ما

 


هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشـق

 


ثـبـت اسـت بر جریده عالـم دوام ما

 


چـندان بود کرشمـه و ناز سـهی قدان

 


کاید بـه جـلوه سرو صـنوبرخرام ما

 


ای باد اگر بـه گلشـن احـباب بـگذری

 


زنـهار عرضـه ده بر جانان پیام ما

 


گو نام ما ز یاد بـه عـمدا چـه می‌بری

 


خود آید آن کـه یاد نیاری ز نام ما

 


مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است

 


زان رو سـپرده‌اند بـه مـسـتی زمام ما

 


ترسـم کـه صرفـه‌ای نبرد روز بازخواست

 


نان حـلال شیخ ز آب حرام ما

 


حافـظ ز دیده دانه اشکی هـمی‌فـشان

 


باشد کـه مرغ وصـل کـند قـصد دام ما

 


دریای اخـضر فـلـک و کشـتی هـلال

 


هسـتـند غرق نعـمـت حاجی قوام ما

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نهم آذر 1388  |
 دوش دیدم که مـلایک در میخانـه زدند ....حافظ
دوش دیدم که مـلایک در میخانـه زدند


گـل آدم بسرشتـند و به پیمانـه زدند


ساکـنان حرم سـتر و عفاف ملـکوت


با مـن راه نشین باده مسـتانـه زدند


آسـمان بار امانـت نتوانست کـشید


قرعـه کار بـه نام مـن دیوانـه زدند


جنـگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه


چون ندیدند حقیقت ره افـسانـه زدند


شـکر ایزد که میان من و او صلح افـتاد


صوفیان رقص کنان ساغر شکرانـه زدند


آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع


آتـش آن است که در خرمن پروانه زدند


کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب


تا سر زلف عروسان سخن شانـه زدند

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه پنجم آذر 1388  |
 نـماز شام غریبان چو گریه آغازم ..حافظ

نـماز شام غریبان چو گریه آغازم

 

بـه مویه‌های غریبانـه قصـه پردازم

 

 بـه یاد یار و دیار آن چنان بـگریم زار

 

 کـه از جهان ره و رسم سـفر براندازم

 

مـن از دیار حبیبم نـه از بـلاد غریب

 

مـهیمـنا بـه رفیقان خود رسان بازم

 

خدای را مددی ای رفیق ره تا مـن

 

 بـه کوی میکده دیگر عـلـم برافرازم

 

خرد ز پیری مـن کی حـساب برگیرد

 

 کـه باز با صنمی طفل عشق می‌بازم

 

 بـجز صبا و شمالم نمی‌شناسد کس

 

 عزیز مـن که بجز باد نیست دمـسازم

 

هوای مـنزل یار آب زندگانی ماسـت

 

 صـبا بیار نـسیمی ز خاک شیرازم

 

سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی

 

 شـکایت از که کنم خانگیست غمازم

 

 ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می‌گفت

 

 غـلام حافـظ خوش لهجه خوش آوازم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهارم آذر 1388  |
 خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم ..حافظ
خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم

 

 
دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم

 


سزای تکیه گهت منظری نمی‌بینم

 


منم ز عالم و این گوشه معین چشم

 


بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو

 


ز گنج خانه دل می‌کشم به روزن چشم

 


سحر سرشک روانم سر خرابی داشت

 


گرم نه خون جگر می‌گرفت دامن چشم

 


نخست روز که دیدم رخ تو دل می‌گفت

 


اگر رسد خللی خون من به گردن چشم

 

 
به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش

 


به راه باد نهادم چراغ روشن چشم

 


به مردمی که دل دردمند حافظ را

 


مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهارم آذر 1388  |
 من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم‏...حافظ

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم‏

 

 محتسب داند که من این کارها کمتر کنم‏

 

من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها‏

 

 توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم‏

 

 عشق دردانه‌ست و من غواص و دریا میکده

 

 سر فروبردم در آن جا تا کجا سر برکنم

 

لاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نام فسق‏

 

 داوری دارم بسی یا رب که را داور کنم‏

 

بازکش یک دم عنان ای ترک شهرآشوب من‏

 

 تا ز اشک و چهره راهت پرزر و گوهر کنم

 

من که از یاقوت و لعل اشک دارم گنج‌ها

 

کی نظر در فیض خورشید بلنداختر کنم‏

 

چون صبا مجموعه ءگل را به آب لطف شست

 

کجدلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر کنم

 

 عهد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبار‏

 

عهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم‏

 

من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دست‏

 

 کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم‏

 

گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم

 

گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم‏

 

عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطف دوست‏

 

 تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم

 

دوش لعلش عشوه‌ای می‌داد حافظ را ولی

 

من نه آنم کز وی این افسانه‌ها باور کنم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سوم آذر 1388  |
 بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم...حافظ

بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم

 

 زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چکنم

 

آه کز طعنه بد خواه ندیدم رویت

 

نیست چون اینه ام روی ز اهن چکنم

 

 برو ای زاهد و بر درد کشان خرده مگیر

 

 کارفرمای قدر میکند این من چکنم

 

برق غیرت چو چنین میجهد از مکمن غیب

 

تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم

 

 شاه ترکان چو پسندید و بچاهم انداخت

 

دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم

 

مددی گر به چراغی نکند اتش طور

 

چاره تیره شب وادی ایمن چکنم

 

 حافظ خلد برین خانه موروث منست

 

 اندر ین منزل ویرانه نشیمن چکنم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه سی ام آبان 1388  |
 ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت ...حافظ..ویکی دیگر از شاهکارها
ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت


بنگر که از کجا به کجا می‌فرستمت


حیف است طایری چو تو در خاکدان غم


 زین جا به آشیان وفا می‌فرستمت


در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست

 
می‌بینمت عیان و دعا می‌فرستمت


هر صبح و شام قافله‌ای از دعای خیر 

 
در صحبت شمال و صبا می‌فرستمت


تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب


 جان عزیز خود به نوا می‌فرستمت


ای غایب از نظر که شدی همنشین دل


 می‌گویمت دعا و ثنا می‌فرستمت


در روی خود تفرج صنع خدای کن


کایینه خدای نما می‌فرستمت


تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند


قول و غزل به ساز و نوا می‌فرستمت


ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت 


با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت


حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست


بشتاب هان که اسب و قبا می‌فرستمت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 حسـن تو همیشه در فزون باد ...حافظ
حسـن تو همیشه در فزون باد


رویت همه ساله لالـه گون باد


اندر سر ما خیال عشـقـت


هر روز کـه باد در فزون باد


هر سرو که در چـمـن درآید


در خدمـت قامتت نـگون باد


چشـمی که نه فتنه تو باشد


چون گوهر اشک غرق خون باد


چـشـم تو ز بـهر دلربایی


در کردن سـحر ذوفـنون باد


هر جا که دلیسـت در غـم تو


بی صبر و قرار و بی سکون باد


قد هـمـه دلـبران عالـم


پیش الـف قدت چو نون باد


هر دل که ز عشق توست خالی


از حلـقـه وصـل تو برون باد


لعـل تو که هست جان حافظ


دور از لـب مردمان دون باد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 خیال روی تو در هر طریق همره ماست ....حافظ
خیال روی تو در هر طریق همره ماست

 


نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست

 


به رغم مدعیانی که منع عشق کنند

 


جمال چهره تو حجت موجه ماست

 


ببین که سیب زنخدان تو چه می‌گوید

 


هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست

 


اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد

 


گناه بخت پریشان و دست کوته ماست

 


به حاجب در خلوت سرای خاص بگو

 


فلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست

 


به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است

 


همیشه در نظر خاطر مرفه ماست

 


اگر به سالی حافظ دری زند بگشای

 


که سال‌هاست که مشتاق روی چون مه ماست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 زهی خجسته زمانی که یار بازآید...حافظ
زهی خجسته زمانی که یار بازآید

 


به کام غمزدگان غمگسار بازآید

 


به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم

 


بدان امید که آن شهسوار بازآید

 


اگر نه در خم چوگان او رود سر من

 


ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید

 


مقیم بر سر راهش نشسته‌ام چون گرد

 


بدان هوس که بدین رهگذار بازآید

 


دلی که با سر زلفین او قراری داد

 


گمان مبر که بدان دل قرار بازآید

 


چه جورها که کشیدند بلبلان از دی

 


به بوی آن که دگر نوبهار بازآید

 


ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ

 


که همچو سرو به دستم نگار بازآید

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388  |
 کـنون که می‌دمد از بوستان نسیم بهشت ...حافظ
کـنون که می‌دمد از بوستان نسیم بهشت

 


مـن و شراب فرح بخش و یار حورسرشت

 


گدا چرا نزند لاف سـلـطـنـت امروز

 


که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت

 

 
چمـن حـکایت اردیبهـشـت می‌گوید

 


نه عاقل است که نسیه خرید و نقدبهشت

 

 بـه می عمارت دل کن که این جهان خراب

 


بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت

 


وفا مـجوی ز دشمـن کـه پرتوی ندهد

 


چو شمع صومعه افروزی از چراغ کنشـت

 


مکـن به نامه سیاهی ملامت من مست

 


که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت

 


قدم دریغ مدار از جـنازه حافـظ

 


که گر چه غرق گناه است می‌رود به بهشت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388  |
 کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند...حافظ
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند

 


ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند

 

 
قاصد منزل سلمی که سلامت بادش

 


چه شود گر به سلامی دل ما شاد کند

 


امتحان کن که بسی گنج مرادت بدهند

 


گر خرابی چو مرا لطف تو آباد کند

 


یا رب اندر دل آن خسرو شیرین انداز

 


که به رحمت گذری بر سر فرهاد کند

 


شاه را به بود از طاعت صدساله و زهد

 


قدر یک ساعته عمری که در او داد کند

 


حالیا عشوه ناز تو ز بنیادم برد

 


تا دگرباره حکیمانه چه بنیاد کند

 


گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنیست

 


فکر مشاطه چه با حسن خداداد کند

 


ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز

 


خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388  |
 زهی خجسته زمانی که یار بازآید...حافظ
زهی خجسته زمانی که یار بازآید

 


به کام غمزدگان غمگسار بازآید

 


به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم

 


بدان امید که آن شهسوار بازآید

 


اگر نه در خم چوگان او رود سر من

 


ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید

 


مقیم بر سر راهش نشسته‌ام چون گرد

 


بدان هوس که بدین رهگذار بازآید

 


دلی که با سر زلفین او قراری داد

 


گمان مبر که بدان دل قرار بازآید

 


چه جورها که کشیدند بلبلان از دی

 


به بوی آن که دگر نوبهار بازآید

 


ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ

 


که همچو سرو به دستم نگار بازآید

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388  |
 کو همه لطف که در روی تو دیدم همه شب ....حافظ
کو همه لطف که در روی تو دیدم همه شب


وان حدیث چو شکر کز تو شنیدم همه شب


گر چه از شمع تو می‌سوخت چو پروانه دلم


گرد شمع رخ خوب تو پریدم همه شب


شب به پیش رخ چون ماه تو چادر می‌بست


من چو مه چادر شب می‌بدریدم همه شب

 
جان ز ذوق تو چو گربه لب خود می‌لیسد


من چو طفلان سر انگشت گزیدم همه شب


سینه چون خانه زنبور پر از مشغله بود


کز تو ای کان عسل شهد کشیدم همه شب


دام شب آمد جان‌های خلایق بربود


چون دل مرغ در آن دام طپیدم همه شب


آنک جان‌ها چو کبوتر همه در حکم ویند


اندر آن دام مر او را طلبیدم همه شب

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388  |
 الا ای طوطی گویای اسرار ....حافظ
الا ای طوطی گویای اسرار


مـبادا خالیت شـکر ز مـنـقار


سرت سبز و دلـت خوش باد جاوید


که خوش نقشی نمودی از خط یار


سخـن سربسته گفتی با حریفان


خدا را زین مـعـما پرده بردار


بـه روی ما زن از ساغر گـلابی


کـه خواب آلوده‌ایم ای بخت بیدار


چه ره بود این که زد در پرده مطرب


که می‌رقصند با هم مست و هشیار


از آن افیون که ساقی در می‌افکند


حریفان را نه سر ماند نه دسـتار


سـکـندر را نمی‌بخشـند آبی


بـه زور و زر میسر نیست این کار


بیا و حال اهـل درد بـشـنو


بـه لـفـظ اندک و معنی بسیار


بـت چینی عدوی دین و دل‌هاست


خداوندا دل و دینـم نـگـه دار


بـه مسـتوران مگو اسرار مستی


حدیث جان مـگو با نـقـش دیوار


بـه یمـن دولـت منصور شاهی


عـلـم شد حافظ اندر نظم اشعار


خداوندی بـه جای بـندگان کرد


خداوندا ز آفاتـش نـگـه دار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388  |
 شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش .....حافظ
شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش


که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش


سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش


مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش

 
بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن


به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش


کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار


که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش


بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم


به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش


نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست


سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش


کمان ابروی جانان نمی‌پیچد سر از حافظ


ولیکن خنده می‌آید بدین بازوی بی زورش

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388  |
 دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود...حافظ
دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود

 


تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود

 


چهل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت

 


تدبیر ما به دست شراب دوساله بود

 


آن نافه مراد که می‌خواستم ز بخت

 


در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود

 


از دست برده بود خمار غمم سحر

 


دولت مساعد آمد و می در پیاله بود

 


بر آستان میکده خون می‌خورم مدام

 


روزی ما ز خوان قدر این نواله بود

 


هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید

 


در رهگذار باد نگهبان لاله بود

 


بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح

 


آن دم که کار مرغ سحر آه و ناله بود

 


دیدیم شعر دلکش حافظ به مدح شاه

 


یک بیت از این قصیده به از صد رساله بود

 

 
آن شاه تندحمله که خورشید شیرگیر

 


پیشش به روز معرکه کمتر غزاله بود

 


تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود

 


چهل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت

 


تدبیر ما به دست شراب دوساله بود

 

 
آن نافه مراد که می‌خواستم ز بخت

 


در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود

 


از دست برده بود خمار غمم سحر

 


دولت مساعد آمد و می در پیاله بود

 


بر آستان میکده خون می‌خورم مدام

 


روزی ما ز خوان قدر این نواله بود

 


هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید

 


در رهگذار باد نگهبان لاله بود

 


بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح

 


آن دم که کار مرغ سحر آه و ناله بود

 


دیدیم شعر دلکش حافظ به مدح شاه

 


یک بیت از این قصیده به از صد رساله بود

 


آن شاه تندحمله که خورشید شیرگیر

 


پیشش به روز معرکه کمتر غزاله بود

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388  |
 شاهدان گر دلبری زین سان کنـند ...حافظ
شاهدان گر دلبری زین سان کنـند


زاهدان را رخنه در ایمان کـنـند


هر کـجا آن شاخ نرگس بشکـفد


گـلرخانـش دیده نرگسدان کنند


ای جوان سروقد گویی بـبر


پیش از آن کز قامتت چوگان کنـند


عاشقان را بر سر خود حکم نیست


هر چـه فرمان تو باشد آن کنـند


پیش چشمم کمتر است از قطره‌ای


این حـکایت‌ها که از طوفان کنـند


یار ما چون گیرد آغاز سـماع


قدسیان بر عرش دست افشان کنند


مردم چشمم به خون آغشتـه شد


در کـجا این ظلم بر انسان کنـند


خوش برآ با غصه‌ای دل کاهـل راز


عیش خوش در بوته هجران کنـند


سر مکـش حافظ ز آه نیم شـب


تا چو صبحت آینه رخشان کـنـند

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و دوم آبان 1388  |
 ما را ز خیال تو چه پروای شراب است ....حافظ
ما را ز خیال تو چه پروای شراب است

 

خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است

 

 گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست

 

هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است

 

 افسوس که شد دلبر و در دیده گریان

 

 تحریر خیال خط او نقش بر آب است

 

 بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود

 

زین سیل دمادم که در این منزل خواب است

 

 معشوق عیان می‌گذرد بر تو ولیکن

 

 اغیار همی‌بیند از آن بسته نقاب است

 

گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دید

 

 در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است

 

سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم

 

دست از سر آبی که جهان جمله سراب است

 

در کنج دماغم مطلب جای نصیحت

 

 کاین گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب است

 

 حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز

 

 بس طور عجب لازم ایام شباب است

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و دوم آبان 1388  |
 ای نسیم سحر ارامگه یار کجاست؟....حافظ
ای نسیم سحر ارامگه یار کجاست؟


منزل آن مه عاشق كش عيار كجاست؟


شب تار است و ره وادى ايمن در پيش


آتش طور كجا موعد ديدار كجاست


هر كه آمد به جهان نقش خرابى دارد


در خرابات بگوئيد كه هشيار كجاست


آن كس است اهل بشارت كه اشارت داند


نكته ها هست بسى محرم اسرار كجاست


هر سر موى مرا با تو هزاران كار است


ما كجائيم و ملامتگر بيكار كجاست


باز پرسيد ز گيسوى شكن در شكنش


كاين دل غمزده سرگشته گرفتار كجاست


عقل ديوانه شد آن سلسله ء مشكين كو


دل ز ما گوشه گرفت ابروى دلدار كجاست


ساقى و مطرب و مى جمله مهياست ولى


عيش بى يار مهيا نشود يار كجاست


حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج


فكر معقول بفرما گل بى خار كجاست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و دوم آبان 1388  |
 هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم ...حافظ..وسعدی وشهریار
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

 

نبود بر سر آتش ميسرم که نجوشم

 

بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

 

شمايل تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم

 

 سعدی

 

 

فكر بلبل همه آنست كه گل شد يارش


گل در انديشه كه چون عشوه كند در كارش


دلربائى همه آن نيست كه عاشق بكشند


خواجه آنست كه باشد غم خدمتگارش


جاى آنست كه خون موج زند در دل لعل


زين تغابن كه خزف مى شكند بازارش


بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود


اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش

 

 حافظ

 

حکايتي ز دهانت به گوش جان آمد


دگر نصيحت مردم حکايتست به گوشم


مگر تو روي بپوشي و فتنه باز نشاني


که من قرار ندارم که ديده از تو بپوشم

 

 

 سعدی

 

 

 

امشب ای ماه بدرد دل من تسکینی


آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی


کاهش جان تومن دارم و من میدانم


که تواز دوری خورشید چها میبینی


توهم ای بادیه پیمای محبت چون من


سر راحت ننهادی بسر بالینی

 

 

شهریار

 

 

 

 

من رميده دل آن به که در سماع   نيايم


که گر ز پاي درآيم به در برند به دوشم


بيا به صلح من امروز و در کنار من امشب


که ديده خواب نکردست از انتظار تو دوشب

 

 

سعدی

 

 

 

مرا به هيچ بدادي و من هنوز برآنم


که از وجود تو مويي به عالمي نفروشم


مرا بگوي که سعدي طريق عشق رها کن


سخن چه فايده گفتن چو پند مي ننيوشند


به راه باديه رفتن به از نشستن باطل


که گر مراد نيابم به قدر وسع بکوشم

 

 

سعدی

 

 

 

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست

 

ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست


هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

 

 کس را وقوف نیست که انجام کار چیست


پیوند عمر بسته به موییست هوش دار

 

 غمخوار خویش باش غم روزگار چیست

 

 

حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و دوم آبان 1388  |
 خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود... حافظ
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود


به هر درش که بخوانند، بی‌خبر نرود

طمع در آن لب شيرين نکردنم اولی


ولی چگونه مگس از پی شکر نرود


سواد ديده غمديده‌ام به اشک مشوی


که نقش خال توام هرگز از نظر نرود

ز من چو باد صبا بوی خود دريغ مدار


چرا که بی سر زلف توام به سر نرود

دلا مباش چنين هرزه‌گرد و هرجايی


که هيچ کار ز پيشت بدين هنر نرود

مکن به چشم حقارت، نگاه در من مست


که آبروی شريعت بدين قدر نرود

من گدا هوس سروقامتی دارم


که دست در کمرش جز به سيم و زر نرود

تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری


وفای عهد من از خاطرت به در نرود

سياه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بينم


چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود

به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفيد


چو با شه در پی هر صيد مختصر نرود


بيار باده و اول به دست حافظ ده


به شرط آن که ز مجلس سخن به در نرود

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388  |
 چه مستي است ندانم كه رو به ما آورد....حافظ
چه مستي است ندانم كه رو به ما آورد


كه بود ساقي و اين باده از كجا آورد


تو نيز باده به چنگ آر و راه صحرا گير


كه مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد


دلا چو غنچه شكايت ز كار بسته مكن


كه باد صبح نسيم گره گشا آورد


رسيدن گل و نسرين به خير و خوبي باد


بفشه شاد و گش آمد سمن صفا آورد


صبا به خوش خبري هدهد سليمان است


كه مژده طرب از گلشن سبا آورد


علاج ضعف دل ما كرشمه ساقي است


بر آر سر كه طبيب آمد و دوا آورد


مريد پير مغانم ز من مرنج اي شيخ


چرا كه وعده تو كردي و او به جا آورد


به تنگ چشمي آن ترك لشكري نازم


كه حمله بر من درويش يك قبا آورد


فلك غلامي حافظ كنون به طوع كند


كه التجا به در دولت شما آورد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388  |
 طایر دولت اگر باز گذاری بکند ...حافظ
طایر دولت اگر باز گذاری بکند

 
یار بازآید و با وصل قراری بکند


دیده را دستگه در و گهر گر چه نماند


بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند


دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من

 
هاتف غیب ندا داد که آری بکند


کس نیارد بر او دم زند از قصه ما


مگرش باد صبا گوش گذاری بکند


داده‌ام باز نظر را به تذروی پرواز


بازخواند مگرش نقش و شکاری بکند


شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی


مردی از خویش برون آید و کاری بکند


کو کریمی که ز بزم طربش غمزده‌ای

 
جرعه‌ای درکشد و دفع خماری بکند


یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب


بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند


حافظا گر نروی از در او هم روزی


گذری بر سرت از گوشه کناری بکند

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388  |
 یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد...فخرالدین عراقی

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد

به وداعی دل غمدیده ی ما شاد نکرد

آن جوان بخت که میزد رقم خیر و قبول

بنده ی پیر ندانم ز چه آزاد نکرد؟

کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک

رهنمونیم به پای علم داد نکرد

دل به امید صدایی که مگر در تو رسد

ناله ها کرد در این کوه ، که فرهاد نکرد

سایه تا باز گرفتی ز چمن ، مرغ سحر

آشیان در شکن طره شمشاد نکرد

شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار

زان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد

کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد

هر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد

مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق

که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد

غزلیات عراقیست سرود حافظ

که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388  |
 مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند ..حافظ
مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند

 
که اعتراض بر اسرار علم غیب کند


کمال سر محبت ببین نه نقص گناه


که هر که بی‌هنر افتد نظر به عیب کند


ز عطر حور بهشت آن نفس برآید بوی


که خاک میکده ما عبیر جیب کند


چنان زند ره اسلام غمزه ساقی


که اجتناب ز صهبا مگر صهیب کند


کلید گنج سعادت قبول اهل دل است


مباد آن که در این نکته شک و ریب کند

 
شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد


که چند سال به جان خدمت شعیب کند


ز دیده خون بچکاند فسانه حافظ


چو یاد وقت زمان شباب و شیب کند

 

ممنونم دوست بزرگوار از حضور ویاد اوری.

 

شعر حضرت حافظ

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه هجدهم آبان 1388  |
 چراغ روی تو را شمع گشت پروانه ........ حافظ

چراغ روی تو را شمع گشت پروانه

 

مرا ز حال تو با حال خویش پروا نه

 

 خرد که قید مجانین عشق می‌فرمود

 

 به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه

 

 به بوی زلف تو گر جان به باد رفت

 

چه شد هزار جان گرامی فدای جانانه

 

 من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش

 

نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه

 

چه نقشه‌ها که برانگیختیم و سود نداشت

 

 فسون ما بر او گشته است افسانه

 

بر آتش رخ زیبای او به جای سپند

 

 به غیر خال سیاهش که دید به دانه

 

به مژده جان به صبا داد شمع در نفسی

 

ز شمع روی تواش چون رسید پروانه

 

 مرا به دور لب دوست هست پیمانی

 

 که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه

 

حدیث مدرسه و خانقه مگوی

 

که باز فتاد در سر حافظ هوای میخانه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 دل سراپرده محبت اوست...حافظ
دل سراپرده محبت اوست

 

 دیده آیینه دار طلعت اوست


من که سر درنیاورم به دو کون

 

 گردنم زیر بار منت اوست


تو و طوبی و ما و قامت یار

 

فکر هر کس به قدر همت اوست


گر من آلوده دامنم چه عجب

 

همه عالم گواه عصمت اوست


من که باشم در آن حرم که صبا

 

پرده دار حریم حرمت اوست


بی خیالش مباد منظر چشم

 

زان که این گوشه جای خلوت اوست


هر گل نو که شد چمن آرای

 

ز اثر رنگ و بوی صحبت اوست


دور مجنون گذشت و نوبت ماست

 

 هر کسی پنج روز نوبت اوست


ملکت عاشقی و گنج طرب

 

هر چه دارم ز یمن همت اوست


من و دل گر فدا شدیم چه باک

 

غرض اندر میان سلامت اوست


فقر ظاهر مبین که حافظ را

 

 سینه گنجینه محبت اوست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 سال​ها دل طلب جام جم از ما می​کرد...حافظ
سال​ها دل طلب جام جم از ما می​کرد


 



گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است

 


طلب از گمشدگان لب دریا می​کرد

 



مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش

 


کو به تایید نظر حل معما می​کرد

 



دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست

 


و اندر آن آینه صد گونه تماشا می​کرد

 



گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم

 


گفت آن روز که این گنبد مینا می​کرد



بی دلی در همه احوال خدا با او بود

 


او نمی​دیدش و از دور خدا را می​کرد


سامری پیش عصا و ید بیضا می​کرد



گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند

 


جرمش این بود که اسرار هویدا می​کرد

 



فیض روح القدس ار باز مدد فرماید

 


دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می​کرد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 بنال بلبل اگر با منت سر یاریست ...حافظ
بنال بلبل اگر با منت سر یاریست


که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست


در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست


چه جای دم زدن نافه‌های تاتاریست


بیار باده که رنگین کنیم جامه زرق


که مست جام غروریم و نام هشیاریست


خیال زلف تو پختن نه کار هر خامیست


که زیر سلسله رفتن طریق عیاریست


لطیفه‌ایست نهانی که عشق از او خیزد



که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست


جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال


هزار نکته در این کار و بار دلداریست


قلندران حقیقت به نیم جو نخرند


قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست


بر آستان تو مشکل توان رسید آری


عروج بر فلک سروری به دشواریست


سحر کرشمه چشمت به خواب می‌دیدم


زهی مراتب خوابی که به ز بیداریست


دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ


که رستگاری جاوید در کم آزاریست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 خلوت گزيده را به تماشا چه حاجتست...حافظ
خلوت گزيده را به تماشا چه حاجتست


چون كوي دوست هست به صحرا چه حاجتست


جانا به حاجتي كه تو را هست با خدا


آخر دمي بپرس كه ما را چه حاجتست


ارباب حاجتيم و زبان سئوال نيست


در حضرت كريم تمنا چه حاجتست


محتاج قصه نيست گرت قصد خون ماست


چون رخت ازآن توست به يغما چه حاجتست


جام جهان نماست ضمير منير دوست


اظهار احتياج خود آنجا چه حاجتست


اي مدعي برو كه مرا با تو كار نيست


احباب حاضرند به اعدا چه حاجتست


آن شد كه بار منت ملاح بردمي


گوهر چو دست داد به دريا چه حاجتست


شعر : حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388  |
 سـحرگـه ره روی در سرزمینی ...حافظ
سـحرگـه ره روی در سرزمینی


همی‌گـفـت این معـما با قرینی


که ای صوفی شراب آن گه شود صاف

 
کـه در شیشـه برآرد اربـعینی

 
خدا زان خرقـه بیزار اسـت صد بار


کـه صد بت باشدش در آسـتینی


مروت گر چه نامی بی‌نشان اسـت


نیازی عرضـه کـن بر نازنینی


ثوابـت باشد ای دارای خرمـن


اگر رحـمی کنی بر خوشـه چینی


نـمی‌بینـم نـشاط عیش در کس


نـه درمان دلی نـه درد دینی


درون‌ها تیره شد باشد کـه از غیب


چراغی برکـند خـلوت نـشینی

 
گر انگـشـت سـلیمانی نـباشد


چـه خاصیت دهد نقـش نـگینی


اگر چـه رسم خوبان تندخوییسـت


چـه باشد گر بـسازد با غـمینی

 
ره میخانـه بـنـما تا بـپرسـم

 
مال خویش را از پیش بینی


نـه حافـظ را حضور درس خـلوت


نـه دانشـمـند را علـم الیقینی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  |
 ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت ...حافظ
ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت


و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت


خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز


کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت


درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد


اندیشه آمرزش و پروای ثوابت


راه دل عشاق زد آن چشم خماری


پیداست از این شیوه که مست است شرابت


تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت


تا باز چه اندیشه کند رای صوابت


هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی


پیداست نگارا که بلند است جنابت


دور است سر آب از این بادیه هش دار


تا غول بیابان نفریبد به سرابت


تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل


باری به غلط صرف شد ایام شبابت


ای قصر دل افروز که منزلگه انسی


یا رب مکناد آفت ایام خرابت


حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد


صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  |
 نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی ....حافظ
نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی

 گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی

تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت

 به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی

بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا را

 ز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست

  تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است

 اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی

امید در کمر زرکشت چگونه ببندم

 دقیقه‌ایست نگارا در آن میان که تو دانی

یکیست ترکی و تازی در این معامله حافظ

 حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دهم آبان 1388  |
 دوش از مسجد سوی ميخانه آمد پير ما...حافظ
دوش از مسجد سوی ميخانه آمد پير ما

  چيست ياران بعد ازين تدبير ما

ما مريدان روی سوی قبله چون آريم چون

  روی سوی خانه خمار دارد پير ما

در خرابات طريقت ما بهم منزل شويم

 کاين چنين رفتست در عهد ازل تقدير ما

 عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوش است

 عاقلان ديوانه گردند از پی زنجير ما

روی خوبت آيتی از لطف بر ما کشف کرد

 زان زمان جز لطف و خوبی نيست در تفسير ما

با دل سنگينت آيا در گيرد شبی

 آه آتش ناک و سوز سينه شبگير ما

تير آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش

 رحم کن بر جان خود پرهيز کن از تير ما

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نهم آبان 1388  |
 چراغ روی تو را شمع گشت پروانه ...حافظ
چراغ روی تو را شمع گشت پروانه


مرا ز حال تو با حال خویش پروا نه


خرد که قید مجانین عشق می‌فرمود


به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه


به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شد


هزار جان گرامی فدای جانانه


من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش


نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه


چه نقشه‌ها که برانگیختیم و سود نداشت


فسون ما بر او گشته است افسانه


بر آتش رخ زیبای او به جای سپند


به غیر خال سیاهش که دید به دانه

 
به مژده جان به صبا داد شمع در نفسی


ز شمع روی تواش چون رسید پروانه


مرا به دور لب دوست هست پیمانی


که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه


حدیث مدرسه و خانقه مگوی که باز


فتاد در سر حافظ هوای میخانه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی... حضرت حافظ واستاد شجریان بیداد میکنند...
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

 

دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی



چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

 


ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی



زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت


صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی



سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل


شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی



در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست


ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی



اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست


ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی​غمی



آدمی در عالم خاکی نمی​آید به دست


عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

 

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم

 

کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

 

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

 

کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

 

 

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

 

کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هفتم آبان 1388  |
 ياری اندر کس نمی‌بينيم ياران را چه شد ...حافظ

ياری اندر کس نمی‌بينيم ياران را چه شد

 

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

 

 آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پی کجاست

 

 خون چکيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد

 

 کس نمی‌گويد که ياری داشت حق دوستی

 

حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد

 

 لعلی از کان مروت برنيامد سال‌هاست

 

 تابش خورشيد و سعی باد و باران را چه شد

 

 شهر ياران بود و خاک مهربانان اين ديار

 

 مهربانی کی سر آمد شهرياران را چه شد

 

گوی توفيق و کرامت در ميان افکنده‌اند

 

کس به ميدان در نمی‌آيد سواران را چه شد

 

 صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

 

عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد

 

 زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت

 

 کس ندارد ذوق مستی ميگساران را چه شد

 

 حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش

 

 از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه ششم آبان 1388  |
 بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم...حافظ
بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم


كز بهر جرعه‌اي همه محتاج اين دريم


روز نخست چون دم رندي زديم و عشق


شرط آن بود كه جز ره آن شيوه نسپريم


جاييكه تخت و مسند جم مي‌رود به باد


گر غم خوريم خوش نبود به كه مي خوريم


تا بو كه دست بر كمر او توان زدن


در خون دل نشسته چو ياقوت احمريم


واعظ مكن نصيحت شوريدگان كه ما


با خاك كوي دوست به فردوس ننگريم


چون صوفيان به حالت رقصند و مقتدا


ما نيز هم به شعبده دستي برآوريم


از جرعه تو خاك و زمين دُرّ و لعل يافت


بيچاره ما كه پيش تو از خاك كمتريم


حافظ چو ره كنگره كاخ وصل نيست


با خاك آستانه اين در به سر بريم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه چهارم آبان 1388  |
 دارم امید عاطفتی از جانب دوست ..حافظ
دارم امید عاطفتی از جانب دوست


کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست


دانم که بگذرد ز سر جرم من که او


گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست


چندان گریستم که هر کس که برگذشت


در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست


هیچ است آن دهان و نبینم از او نشان


موی است آن میان و ندانم که آن چه موست


دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت


از دیده‌ام که دم به دمش کار شست و شوست


بی گفت و گوی زلف تو دل را همی‌کشد

 
با زلف دلکش تو که را روی گفت و گوست


عمریست تا ز زلف تو بویی شنیده‌ام


زان بوی در مشام دل من هنوز بوست


حافظ بد است حال پریشان تو ولی


بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سوم آبان 1388  |
 گر چه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود ...حافظ
گر چه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود

تا ريا ورزد و سالوس مسـلـمان نـشود

رندي آموز و کرم کن که نه چندان هنر است

حيواني کـه ننوشد مي و انسان نـشود

گوهر پاک بـبايد کـه شود قابـل فيض

ور نه هر سنگ و گلي لؤ‌لؤ‌ و مرجان نشود

اسم اعظم بکند کار خود اي دل خوش باش

کـه به تلبيس و حيل ديو مسلمان نشود

عشـق مي‌ورزم و اميد که اين فن شريف

چون هـنرهاي دگر موجب حرمان نـشود

دوش مي‌گفـت که فردا بدهم کام دلـت

سـبـبي ساز خدايا که پشيمان نـشود

حسـن خلقي ز خدا مي‌طلبم خوي تو را

تا دگر خاطر ما از تو پريشان نـشود

ذره را تا نـبود هـمـت عالي حافـظ

طالـب چشمـه خورشيد درخشان نشود
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سوم آبان 1388  |
 گر من از باغ تو يک ميوه بچينم چه شود...حافظ
گر من از باغ تو يک ميوه بچينم چه شود

 

 پيش پايی به چراغ تو ببينم چه شود


يا رب اندر کنف سايه آن سرو بلند

 

 گر من سوخته يک دم بنشينم چه شود


آخر ای خاتم جمشيد همايون آثار

 

گر فتد عکس تو بر نقش نگينم چه شود


واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزيد

 

 من اگر مهر نگاری بگزينم چه شود


عقلم از خانه به دررفت و گر می اين است

 

ديدم از پيش که در خانه دينم چه شود


صرف شد عمر گران مايه به معشوقه و می

 

تا از آنم چه به پيش آيد از اينم چه شود


خواجه دانست که من عاشقم و هيچ نگفت

 

حافظ ار نيز بداند که چنينم چه شود

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه دوم آبان 1388  |
 من و انکار شراب این چه حکایت باشد...حافظ
من و انکار شراب این چه حکایت باشد

 غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد


تا به غایت ره میخانه نمی‌دانستم

 ور نه مستوری ما تا به چه غایت باشد


زاهد و عجب و نماز و من و مستی

 و نیاز تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد

 
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است

 عشق کاریست که موقوف هدایت باشد

 
من که شب‌ها ره تقوا زده‌ام با دف و چنگ

 این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد

 
بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند

 پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد


دوش از این غصه نخفتم که رفیقی می‌گفت

 حافظ ار مست بود جای شکایت باشد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388  |
 خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن.....حافظ
خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن

 تا ببينم که سرانجام چه خواهد بودن

غم دل چند توان خورد که ايام نماند

 گو نه دل باش و نه ايام چه خواهد بودن

مرغ کم حوصله را گو غم خود خور که بر او

رحم آن کس که نهد دام چه خواهد بودن

باده خور غم مخور و پند مقلد منيوش

اعتبار سخن عام چه خواهد بودن

دست رنج تو همان به که شود صرف به کام

 دانی آخر که به ناکام چه خواهد بودن

پير ميخانه همی‌خواند معمايی دوش

 از خط جام که فرجام چه خواهد بودن

 بردم از ره دل حافظ به دف و چنگ و غزل

 تا جزای من بدنام چه خواهد بودن

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388  |
 دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش...سعدی
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش

 وز شما پنهان نشاید کرد سر می‌فروش

گفت آسان‌گیر بر خود کارها کز روی طبع

سخت می‌گردد جهان بر مردمان سخت‌کوش

وان گهم درداد جامی کز فروغش بر فلک

 زهره در رقص آمد و بربط زنان می‌گفت نوش

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام

نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی

 گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور

 گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش

در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید

 زان که آن‌جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش

بر بساط نکته‌دانان خود‌فروشی شرط نیست

 یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش

ساقیا می ده که رندی‌های حافظ فهم کرد 

آصف صاحب قران جرم‌بخش عیب‌پوش

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388  |
 ما بدين در نه پى حشمت و جاه آمده ايم................حافظ
ما بدين در نه پى حشمت و جاه آمده ايم

 

 از بد حادثه اين جا به پناه آمده ايم


رهرو منزل عشقيم و ز سر حد عدم

 

 تا به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم


سبزه ء خط تو ديديم و ز بستان بهشت

 

 به طلبكارى اين مهر گياه آمده ايم


با چنين گنج كه شد خازن او روح امين

 

به گدائى به در خانه ء شاه آمده ايم


لنگر حلم تو اى كشتى توفيق كجاست

 

 كه درين بحر كرم غرق گناه آمده ايم


آبرو مى رود اى ابر خطاپوش ببار

 

 كه به ديوان عمل نامه سياه آمده ايم


حافظ اين خرقه ء پشمينه بينداز كه ما


از پى قافله با آتش آه آمده ايم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  |
 منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن ...حافظ
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالودم به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

 که در طریقت ما کافریست رنجیدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات

 بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

 مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست

 به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب

 که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه

کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن

 عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس

که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن

ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب

که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن

 مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ

که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و چهارم مهر 1388  |
 اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک ...حافظ
اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک


از آن گناه که نفعی رسد به غیر چـه باک


برو بـه هر چه تو داری بخور دریغ مـخور


کـه بی‌دریغ زند روزگار تیغ هـلاک


بـه خاک پای تو ای سرو نازپرور مـن


کـه روز واقعـه پا وامـگیرم از سر خاک


چه دوزخی چه بهشتی چه آدمی چه پری


به مذهب همه کفر طریقت است امساک


مهـندس فـلـکی راه دیر شش جهتی


چـنان ببست که ره نیست زیر دیر مغاک


فریب دخـتر رز طرفه می‌زند ره عـقـل


مـباد تا بـه قیامـت خراب طارم تاک


بـه راه میکده حافظ خوش از جهان رفتی


دعای اهـل دلـت باد مونـس دل پاک

 

تمام لحظه هام با حافظ وسعدی ودیگر بزرگان شعریست... با این اشعار نفس میکشم...زندگی بدون اشعار ناب بزرگان بخصوص  با صدای استاد عشق وعرفان شجریان بزرگ..ودیگر بزرگان موسیقی..مفهومی نداره..تنها انگیزه برای زیستنم..ودیگر هیچ....

 

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388  |
 
 
 
بالا