تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 ( مرگ رنگ)...زنده یاد سهراب سپهری
( مرگ رنگ)



رنگي كنار شب



بي حرف مرده است.



مرغي سياه آمده از راه هاي دور



مي خواند از بلندي بام شب شكست.



سر مست فتح آمده از راه



اين مرغ غم پرست.



در اين شكست رنگ



از هم گسسته رشتة هر آهنگ.



تنها صداي مرغك بي باك



گوش سكوت ساده مي آرايد



با گوشوار پژواك.



مرغ سياه آمده از راه هاي دور



بنشسته روي بام بلند شب شكست



چون سنگ، بي تكان.



لغزانده چشم را



بر شكل هاي درهم پندارش.



خوابي شگفت مي دهد آزارش:



گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب.



در جاده هاي عطر



پاي نسيم مانده ز رفتار.



هر دم پي فريبي، اين مرغ غم پرست



نقشي كشد به ياري منقار.



بندي گسسته است.



خوابي شكسته است.



رؤياي سرزمين



افسانة شكفتن گل هاي رنگ را



از ياد برده است.



بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:



رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است.

 


سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه سی ام آبان 1388  |
 بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم...حافظ

بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم

 

 زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چکنم

 

آه کز طعنه بد خواه ندیدم رویت

 

نیست چون اینه ام روی ز اهن چکنم

 

 برو ای زاهد و بر درد کشان خرده مگیر

 

 کارفرمای قدر میکند این من چکنم

 

برق غیرت چو چنین میجهد از مکمن غیب

 

تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم

 

 شاه ترکان چو پسندید و بچاهم انداخت

 

دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم

 

مددی گر به چراغی نکند اتش طور

 

چاره تیره شب وادی ایمن چکنم

 

 حافظ خلد برین خانه موروث منست

 

 اندر ین منزل ویرانه نشیمن چکنم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه سی ام آبان 1388  |
 ابزار والات وتکنولوژی..اگر از کار بیفته.....عذرا مجیبی
ای کاش تمام اين ابزار والات  وافسار ویوق را که بعنوان سمبل تمدن دادن پس بگيرن..
موبايل
نت
ماشين
تلويزيون
دوربين عکاسي
شايد
مردم
بتونن
چند قدميشونو
ببينن

تازه میفهمیم که ما انسانها چقدر بی نیازیم وچقدر خوشبخت وچقدر برای دوست داشتن انسانها وقت داریم وزیبائی هائی که در اطرفمون هست اما نمیبینیم ؟؟نکبت تمدن از رفاه واسایشش بیشتره واینو زنده یاد استاد محمد حسین شهریار در کتاب ماندگار وشاهکار ادبیات اذریش چه زیبا سروده

گوز یاشنا باخان اولسا قان اخماز

انسان اولان خنجر بلینه تاخماز

اما حیف کور تودوغون بوراخماز

بهشتمیز جهنم اولماقدادور

ذیحجه میز محرم اولماقدادور

ترجمه ش میشه

اگر به اشگ خونین چشم انسانها بنگریم خون جاری نمیشه بجای اشگ.اگر نامرد نباشیم از پشت بکسی خنجر نمیزنیم..اما حیف کور دیگه نمیتونه ببینه وزمان داره از دست میره البته ترجمه ترکی بلد نیستم فقط برداشتمو نوشتم...حیف وصد حیف که همیشه زود دیر میشه؟؟

سیاسی نیست فقط واقعیتی تلخ است..اویدوخ تمدنین یالان سوزنه..گول تمدنو خوردیم یادش ونامش همیشه جاوید استاد مسلم عشق وشوریده گی..استاد محمد حسین شهریار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه سی ام آبان 1388  |
 اسامی روزها..ملت کم وکاستی نداره...عذرا مجیبی
بنظرم کم وکاستی ملت نداره

 

 شکر خدا تمام روزهاش اسم داره

 

 جشن ومهمانی وکادو وتبریک....

 

روز زن

 

هفته زن

 

روز مادر

 

سالگرد اشنائی

 

سالگرد نامزدی

 

سالگرد عقد

 

سالگرد عروسی

 

سالگرد تولد

 

روز مرد

 

روز پدر

 

روز دختر

 

سالگرد جشن تولد

 

 ویاددبود مرده ها

 

واین قصه سر دراز دارد

 

وما همچنان دوره میکنیم شب را و روز راو هنوز را

 

چقدر خوشبختی نمیشه جم وجورش کرد؟؟....

 

یا در حال تبریک گفتنیم...یا تسلیت؟

 

وای از خوشبختی داریم میمیریم...

 

خوش بحالمون................ عوام الناس

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه سی ام آبان 1388  |
 قلعه حیوانات....عذرا مجیبی
 جالبه بدونم اون حیوانات وقتی با خودشان خلوت میکنند به همدیگه چه چیزی را تعریف میکنند؟ ما خیلی زرنگیم..شکممون خیلی گنده است..اشتهامون خیلی زیاده.. رومون عین سنگ پای قزوینه یارو هالوست. چیزی حالیش نیست.جنسمون خیلی مرغوبه.یارو رو دور انداختیم.چه ابله بود که ما رو دوست حساب کرد.حالشو جا اوردیم..ما خیلی زیبا هستیم . در برابر زرنگی وخوشگلی ما بزانو در اومد.ما هنرپیشه های خوبی هستیم ورل خودمونو به نحو احسنت بازی میکنیم بدون اینکه کسی موذیگری وشیادی ودزدی وتقلبات وراز ورمز ما رو بدونه.اصلا خوب خرائی گیر اوردیم. در یک چشم بهم زدن بایکوتشون کردیم...خوب گیرم همه اینا درست باشه وشما همونائی هستید که خودتان فکر میکنید نه اونچه که دیگران شما را میبینند ومیشناسند. .میشه دستاتونو بعلامت پیروزی بالا ببرید؟حیفه بی وجدانید گرنه همه اونها قصبی ودزدیند وروزی نه چندان دور مشت شماها باز خواهد شد وان روز شاید خیلی دور نباشه.به امید انروز واین یک شوک بزرگ بود برای اونها که جز عشق ورزیدن گناهی نداشتند وبی پیرایه وصادقانه دلبستند...واما منابع مالی که در اثر تلاش وکسب مدارج عالی بدون پشتوانه مالی وفقدان پدر وپشتکار خانواده وتلاش شبانه روزی حاصل شد در طبق اخلاص به انانی تقدیم شد که دونمایه وحقیر بودند وفاقد عشق وشعور وجدان وهمینم شوک بزرگی برای اندسته بود که بدون تلاش همه چی برایگان وعاشقانه تقدیم شد بازنده این جریان نه تنبله نه بیعرضه فقط عشق حاکمه بر دلهاشون وبرنده همانا سارقان سر گردنه اند .......پس عشق هرگز نمیمیرد..وزمان وصبوری وخرد...در مسلخ عشق جز نکو را نکشند..روبه صفتان زشتخو را نکشند......... جوجه رو اخر پائیز باید شمرد....گربه سانان یادتونه؟


این نوشته سیاسی نیست

با شعری از زنده یاد ایرج میرزا

داد معشوقه به عاشق پیغام


که کند مادر تو با من جنگ


هر کجا بیندم از دور کند


چهره پر چین و جبین پر آژنگ


با نگاه غضب آلوده زند


بر دل نازک من تیر خدنگ


از در خانه مرا طرد کند


همچو سنگ از دهن قلماسنگ


مادرسنگ دلت تا زنده است


شهد در کام من و توست شرنگ


نشوم یکدل و یکرنگ تورا


تا نسازی دل او از خون رنگ


گرتوخواهی به وصالم برسی


بایداین ساعت و بی خوف و درنگ


روی و سینه تنگش بدری


دل برون آری از آن سینه تنگ


گرم و خونین به منش بازآری


تابرد زآیینه قلبم زنگ


عاشق بی خبر ناهنجار


بل نه آن فاسق بی عصمت و ننگ


حرمت مادری از یاد ببرد


مست از باده و دیوانه ز بنگ


رفت و مادر را افکند به خاک


سینه بدرید و دل آورد به چنگ


قصد سر منزل معشوقه نمود


دل مادر به کفش چون نارنگ


از قضا خورد دم در به زمین


واندکی رنجه شد او را آرنگ


آن دل گرم که جان داشت هنوز


اوفتاد از کف آن بی فرهنگ


از زمین باز چو برخاست نمود


پی برداشتن دل آهنگ


دید کز آن دل آغشته به خون


آید آهسته برون این آهنگ


آه دست پسرم یافت خراش


وای پای پسرم خورد به سنگ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه سی ام آبان 1388  |
 شهروند..وخرید شهروندان..وسبد خانوار..عذرا مجیبی
با نگاهی بسبد خانوار خریداران شهروند اندوهی بزرگ بدلم نشست برای خرید نرفته بودم تقریبا سالهاست که جز تهیه لوازم حیاتی از نز دیکترین مکان رغبتی بخرید لوازم غیر ضروری نمیبینم بخصوص بفروشگاهها وبوتیک های پر زرق وبرق که جز اجناس بنجل وبی مصرف با چندین برابر قیمت وعرضه بمشتریان نوکیسه وتازه بدوران رسیده که شبیه همه چی هستند جز خودشان رفتارشان طوری است گویا ایستگاه میرو فتح کردند وتازه بزمین پا نهادند.البته درین نگرش بی انصافی است همه رو در یک ردیف قرار بدیم هستند انسانهائی که خودشان هستند وهدفمند وبا اراده که اگر راهشون به اونجا هم بیفته معقولانه واصولی انتخاب میکنند ازین مقوله بگذریم خدائیش دلم سوخت  چه بیرحمانه پولهای بی زبان بحسابهای اشخاص ویژه ای ریخته میشه. وتازه رفتار با مشتریانشونم گستاخانه وبی ادبانه است. واما توی همین افرادم هستند بسیار کسانی که پولهای باد اورد را زنانشان که هنری جز پول جیب شوهرانشان را ندارند به اتش میکشند..واما درون سبدها چیز بدرد بخوری یافت نمیشه وبزحمت پیمودن راه داراز وگذاشتن وقت.. مایحتاج ارزشمندی نیست..جز زرق وبرق واشیائ مصرفی زائد که حتا بیشتر خریداران لیاقت حمل این اجناسم ندارند...وقتی به متصدی دریافت وجه اعتراض کردم شما با اینهمه فروش روزانه میلونی.. چرا چندین نیمکت یا صندلی ویا مکانی برای نوشیدن یک لیوان اب ویا هر نوع نوشیدنی در نظر نمیگیریدتا خریدار بتواند اندکی با ارامش وبدون خستگی چندین ساعتهء سر پا ایستادن به خریدش ادامه دهد با توجه بمراجعه کنندگان که بیشتر بانوان هستند وکودک یا کودکانی را با خود بهمراه دارند....با سکوت سرد او مواجه شدم ...پس از فروشگاه خارج شدم وکناری نشستم وبا روشن کردن یک سیگار وخرید یک اب معدنی از بیرون گلوئی تر کردم..از افکاری که تو ذهنم بود..چند


سوژه زیبا البته بنظر خودم برگزیدم که فقط به تیترشان گذرا اشاره میکنم

یکم.......پسری که معتقده بین مادرش وخودش فاصله بعیدی افتاده؟ دقیقا..چون در امد ماهانه 150000 هزار تومان با 500 میلیون تومان فاصله زیاده وراهای خرج کردنش .متاسفم که این فاصله نه تنها کمتر نخواهد شد بلکه بر ابعادش افزوده خواهد شد وجای مهر مادر ی کینه در دل خواهی کاشت؟ وندائی که وای پای پسرم خورد بسنگ
دوم....................مثنوی خوانیهای دانشگاه نرفته ها.....وبالعکس..در پست بعدی توضیح خواهم داد
سوم..............ارث پدری....
چهارم...............افاده ها طبق طبق ........
پنجم از کجا بکجا رسیدیم؟.....

ششم..................حیف ان عمری ..که با غم طی شد؟............... هفتم................پسری  مادرش را بخاطر ناله های شبانه برای فرزند شهیدش..برد ودر گورستان رها کرد....................؟
هشتم ...................... . نهم................زیر ذره بین پسر چه میگذرد؟ دهم ...........................واخریش سیاه چاله چیست؟
پست های بعدی این مواردو بسط خواهم داد...با سپاس
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه سی ام آبان 1388  |
 هذیان دل...زندگی در سایه..عذرا مجیبی

زندگی در سایه ....تازه اگر سایه ای باشد. دوران کودکی .درحصار تعصبات خشک وبی پایه پدر ومشت ولگد برادر. جوانی همسر این بار افتادن از اونطرف بالا پشت بوم ودرگیرشدن با همسر ی همیشه خمار یا الکلی . سیر کردن در عالم هپروت.وبا قوت لایموت زندگی کردن در خیابان جمشید دنبال همسر گشتن  هفته ها با دوکودک رها شده بدون غذا وهوای سالم زیستگاه وفاقد امنیت.. یا در خمارخانه بودند یا در انجمن های شعری. بعدش در اثر افراط در مواد مخدر با کوله باری رنج درد وبدهی ومستاجری .وحراج کردن اثاث خونه . حتا لباسهای خودوبچه ها والبوم خانوادگی... با وانت اومدن بردند ..من خونه نبودم وایشون فروخته بودند وچوب حراج .. بعد تنهایی وشروع یک بحران دیگر.... نخند شوهر نداری نپوش شوهر نداری. رفت وامد نکن شوهر نداری. سیاه پوش باش تا اخر عمرت .وکار شبانه روزی جهت امرار معاش وتهمت وافترا از این واون واطرافیان یعنی بمیر...............

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه سی ام آبان 1388  |
 .بدترین ودلخراشترین صحنه چیست؟ توزندگی.....عذرا مجیبی
وقتی ازش می پرسن بد ترین ودلخراشترین صحنه ای که در عمرت دیدی چیه ؟ بلافاصله میگه جدا کردن فرزندی از مادرش می پرسن چرا؟ توضیح میده .......اون بچه شو بسیار دوست میداشت مثل اکثر مادران ولی متفاوت بود. دوکودکش بطرز فاجعه امیزی توسط همسرش یک جنین ۴ ماهه ویک جنین ۶ ماهه با تزریق چندین امپول سقط وبقتل رسیده بودند واین بار دوست نداشت فرزند سومش قربانی جهالت وسنگدلی وبیرحمی همسرش قرار بگیره گرچه زن بسیار معصوم وبی پناهی بود ودرد دلش رو بکسی نمیگفت  دوروبرش فردی جز مادر سنگدل اون مرد نبود واو تقریبا از ارتباط با خانواده وبستگان محروم بود مثل مرغی پرکنده و  کرک وکز کرده دوهفته ای یک ساعت هنگام غروب مادرشوهرش اونو میبرد پدرو مادرشو ببینه ازین طرفم خانواده اش اجازه رفتن بمنزلش را نداشتند حال یکی نبود بهش بگه زن حسابی توی این قتلگاه چه اجباریه بمونی وفزرندی را ناخواسته وارد این معرکه کنی هرچه بود خوشبختانه اون کودک  پسری بسیار زیبا بود پا بزندگی مادرش گذاشت  تازه شروع مصیبت ها بود فرزندشو میگرفتند واونو از خونه بیرون می کردند بیچاره مادر سینه اش پر شیر بود واه وناله می کرد وسینه اش توسط خواهرش مکیده وتخلیه میشد واین داستان ادامه داشت وهرگز نتونست از شیر دهی بفرزندش لذت ببره خلاصه اونو به شیر خشک عادت دادن که درغیاب مادر بهانه اونو نگیره ومن این صحنه رو بارها وبارها دیده بودم لذا هیچ صحنه ای را دلخراشتر از جدا کردن طفل از مادر ندیدم ومتاسفانه مجری این فجایا بیشتر زنا بودن  اگر مادر شوهر کمی وجدان داشت وبه وجدانش مراجعه می کرد وخودشو جای اون مادر قرار میداد هرگز چنین مصیبت هایی گریبان زنو نمی گرفت واین نوشته در سطح عمیق ترشم قابل بررسی است زنی بعد از ازدواج تاریخ وزندگی نامه شوهرشو پاک میکنه اونو ایزوله می کنه و سرشار از کینه وحسادت دوست داره مردو تاریخ شو خط خطی کنه ویک تاریخ وبیوگرافی جدید براش بنویسه که همان تحمیل خانواده اش به مرده اینم نوعی زن ازاریه که تو سط خود زنان رقم می خوره درین نوشته نیتی نیست که زنو محکوم کنیم  متاسفانه این   خیانت ها انکار ناپذیره در پیرامونمون در جریانه یک کودکو وقتی بخوان از شیر بگیرن هزاران طرفند میزنندبچه بترسه ویا سینه مادرو فلفل میزنن کودک نتونه نزدیکش بشه وبا هله هوله وفریب موفق میشن اون بچه رو از شیر بگیرن  من شاهد جدا ساختن تنها پسر خانواده ای بودم که مادر یک تنه بدون پدر بزرگش کرده بود وبشدت بهم وابسطه بودند وتمامی طرفند ها بکار رفت تا این که این مرد ناچار از بین ماد وزنش زنشو انتخواب کرد واینم دست پخت زنان ماست وقتی با هم سنخاشون حرف میزنن میگن شوهر من بچه ننه است به مادرش وابسطه است حالا معلوم نیست چرا وقتی به زنش وابسطه میشه ومادرو به بایگانیه تاریخ میسپاره میشه مرد وشوهر ایده ال  چی شد به این نکته پرداختم نمیدونم بعد از سال ها ترک رادیو وتلویزیون وهرنوع کالای فرهنگی بی مصرف وبی محتوای موجود در جامعه چند شب پیش هوس کردیم بریم فیلمی رو که در حال اکرانه ببینیم واون فیلم همانا در مورد سقط جنین وپیشگیری .به نام دعوت  بود ..فیلم نامه ظاهرا فمنیستی بود همه جا زنان حضور داشتندخیلی هم پر رنگ  بقدری این فیلم بی محتوا وفاقد هر گونه پیام .حتا گزارشی هم نبود. سی چهل تا معضلو تکرار میکردند در حد شعار .به بیننده چیزی منتقل نکرد واین فیلم منو یاد هزاران بدبختی پیرامونم انداخت که اگر به یکی ازین فهرست بلند بالای اقای حاتمی کیا بنگریم وانگشت روی یکیش میذاشت وبسطش میداد شاید بینده پیامی دریافت می کرد... خدا را شکر کردم که از همه این کالاهای به اصطلاح فرهنگی سالهاست دوری جسته ام واینهم هذیانی بود مثل سایر نوشته هام با سپاس فراوان

پا ورقی بخش 62..هذیانی دیگر
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه سی ام آبان 1388  |
 هذیان دل وعروسکهای دوران کودکی..عذرا مجیبی
اوه یاد عروسکهای پارچه ایم که خواهر بزرگم ومادرم درست میکردند بخیر.. حیف اونا رو نگهشون نداشتم .. بقدری زیبا درست میکردند..گویا با ادم حرف میزنه.. پارچه سفید کتانی را برش میدادند . صورتشو با نخ گلدوزی. برنگ چهره انسان...لبان قرمز. چشمانی مشگی ومژه های مشگی ..نمیتونم بتصویر بکشم . برشو روی پارچه انجام میدادند بعد گلدوزی میکردند .. مثل یک انسان میشد..دستها از پنبه پر میشد..پاها با پودر نمک...موهای فری بلند از نخ مشگی رنگ..بقدری شباهت به انسان داشت..نمیشه تصور کرد ... مادر بزرگ خدا بیامرزم با اون سادگی وقلب زیبا ..وایمان کاملش..ومعصومیتش...میگفت ساختن عروسک..دخالت در کار خداست..وخدا شریک نمیخواد..واین عروسگها..روز قیامت از شما که سازنده اش هستید..طلب روح میکنه..وشما در محکمه الهی گناهکار ومقصر میشید..الان که این متنو نوشتم دیدم چقدر اساطیری میزیستند..ومیاندیشیدند..حیف وصد حیف که طوفان وسیل بی رحم تمدن...همه رو نابود کرد
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه سی ام آبان 1388  |
 هذیان دل..جمعه وپریش نویسی...عذرا مجیبی
بازم روز جمعه ودلتنگی وبهانه ای برای هذیان گویی وپریش نویسی راستش یک ماهی میشه نتونستم برگی را با قلم سیاه کنم هروقت سراغ نوشتن میام ده ها سوژه یک باره هجوم میارن ومن در لا بلاي کلمات وواژه ها گم میشم دست از نوشتن بر میدارم کلمات در رقصی ناموزون راه را بر من می بندند وتنها اشگ بدادم می رسه وشعری از حافظ با صدای سحر امیز شجریان منو به خماری می بره ودیگه راه عقل وتفکر ونوشتن بسته میشه ومنو بفکر وامیداره اگر نبود این دنیای مجازی واین اشعار بزرگان وموسیقی چه میشد کرد عده ای معتقدند که همین اشعارم افیون وتخدیر کننده است تا حدی حق دارند ولی اگر به اینها هم پناه نبریم ایا چاهی درون دورها هست که محرم رازمون باشه وبگیم اون گفتنی ها را گمون نکنم.. حتا شعرا ودیگر رهروان با ا ونهمه شوریده گی نتونستن گره ازون رنج تلخ درون ویا بگفته شادروان هدایت ان زخمها که چون خوره روح را در انزوا می خورند گشوده باشند واما وقتی تو با دنیایی از کلمات می خوای بازی کنی این هیولای همیشه بیدار درون وتخیلات نا ممکن تو رو از اندیشیدن وتفکر باز میداره جز هذیان گویی چیکاری میشه کردگاهی خیام گونه دیدن وزیستن تنها راه فرار ونجات دیده میشه ولی ایا خیام خود مگر انگونه که دید وگفت ونوشت زیست هر گز تازه همه اون اشعار حکایت از درونی پر التهاب وهجوم وعمق دردورنج وتنهایی وعصیان میتونه باشه البته من هرگز از دیدگاه فلاسفه وبزرگان حرف نمی زنم همه این نوشتار ترشحات مسموم ویا تلخی است که بازم اونی که می خوای بنویسم نمیشه ونمیتوان نوشت پس میشه اون تخیلات درونی وازار دهنده را بیان کرد کاش من زاده نمیشدم.کاش تن به ازدواج یا اسارت نمیدادم..کاش هرگز فرزندی نمی اوردم واونو نا خواسته وارد این ناکجا اباد وبن بست نمی کردم.کاش شاعر بودم ونویسنده وتصویر گر اصلا کاش نبودم وهوا را الوده نمی کردم وده ها کاش دیگه ولی واقعیت تلخ اینه که همه اونا کاش هستش واقعیت یک کتاب تموم نشدنی است نمیدونم راستش چی مینویسم همینو میدونم ناگزیرم بنویسم وراه گریزی نیست وهمه این نوشتار نه برای خود ی نشان دادن واعلام واظهار وجود که به نحوی نبود خود را درین معرکه ومیدان تاخت وتاز دروغ وریا وتضاهر وهزار چهره گی وبیگانگی ها وتنهایی انسان باید نوشت ودیگرم هیچ با سپاس عذرا وجمعه متروک
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه سی ام آبان 1388  |
 هذیان دل..مشاوره..وطلاق.عذرا مجیبی
يك مقاله خونده بود كه مردي همسرشو طلاق داده زن رفته مشاوره روانشناس ازش پرسيده علتشو ميدوني؟ زن گفته نه..سپس فرمي داده پركنه وبسوالات مطرح شده پاسخ بده.. زن شروع كرده به پر كردن پرسشنامه وهمه رو جواب داده وقتي مشاور برگه رو خونده گفته منم جاي شوهرت بودم طلاقت ميدادم.زن چرا؟ مشاور..اخه زن حسابي تو يك تنه بار مسوليتو بدوش گرفتي اون نقشي تو زتدگيت نداشته..زن اخه من عاشقش بودم ودوسش داشتم نمي خواستم اون مشكلات زندگي رو حس كنه دلم نمي اومد.. مشاور..ولي همه اين بار كشيت باعث شده اون ازت فاصله گرفته اون دوست داشتن نيست بلكه دوركردن اون از حيطه مسوليتشه..زن خداي من اون همه فداكاري اخرشم طلاق؟ مشاور زن بايد مردو در بحران قرار بده نه ارامش..زن من از مادرم اموختم كه مرد را بايد مثل بچه تر وخشك كرد..مشاور تو يك برده واسيري نه عاشق عشقي كه اسارت بياره بايد نمازشو خوند .. زن دوباره فرمو ميگيره واين بار خيلي با وسواس وتاني بسوالات وجواب هايي كه داده وبه رنجي كه جهت رفاه همسرش وبچه هاش كشيده فكر مي كنه اه بلندي مي كشه واز اطاق خارج ميشه ادامه داره با سپاس
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه سی ام آبان 1388  |
 دانی که چرا نام تو در نامه نیارم ...خواجوی کرمانی
دانی که چرا نام تو در نامه نیارم

 

 زیرا که نخواهم که کسی نام تو داند

 
گویند که صبرآتش عشقت بنشاند


زان سرو قد آزاد نشستن که تواند


ساقی قدحی زان می دوشینه بمن ده


باشد که مرا یکنفس از خود برهاند


موری اگر از ضعف بگیرد سردستم


تا دم بزنم گرد جهانم بدواند


افکند سپهرم بدیاری که وجودم


گر خاک شود باد به کرمان نرساند


فریاد که گر تشنه در این شهر بمیرم


جز دیده کس آبی بلبم بر نچکاند


گویم که دمی با من دلسوخته بنشین


برخیزد و برآتش تیزم بنشاند


چون می‌گذری عیب نباشد که بپرسی


کان خسته‌ی دلسوخته چون می‌گذراند


برحسن مکن تکیه که دوران لطافت


با کس بنمی ماند و کس با تو نماند


دانی که چرا نام تو در نامه نیارم


زیرا که نخواهم که کسی نام تو داند


روزی که نماند ز غم عشق تو خواجو


اسرار غمش برورق دهر بماند



خواجوى كرمانى

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه سی ام آبان 1388  |
 خواهم آن عشق که هستی ز سرما ببرد....وحشی بافقی
خواهم آن عشق که هستی ز سرما ببرد


بیخودی آید و ننگ خودی از ما ببرد


خانه آتش زدگانیم ستم گو میتاز


آنچه اندوخته باشیم به یغما ببرد


شاخ خشکیم به ما سردی عالم چه کند


پیش ما برگ و بری نیست که سرما ببرد


دوزخ جور برافروز که من تاقویم


نشنیدم که مرا اخگری از جا ببرد


جرعه‌ی پیر خرابات بران رند حرام


که به پیش دگری دست تمنا ببرد


وحشی از رهزن ایام چه اندیشه کنی


ما چه داریم که از ما ببرد یانبرد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت ...حافظ..ویکی دیگر از شاهکارها
ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت


بنگر که از کجا به کجا می‌فرستمت


حیف است طایری چو تو در خاکدان غم


 زین جا به آشیان وفا می‌فرستمت


در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست

 
می‌بینمت عیان و دعا می‌فرستمت


هر صبح و شام قافله‌ای از دعای خیر 

 
در صحبت شمال و صبا می‌فرستمت


تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب


 جان عزیز خود به نوا می‌فرستمت


ای غایب از نظر که شدی همنشین دل


 می‌گویمت دعا و ثنا می‌فرستمت


در روی خود تفرج صنع خدای کن


کایینه خدای نما می‌فرستمت


تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند


قول و غزل به ساز و نوا می‌فرستمت


ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت 


با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت


حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست


بشتاب هان که اسب و قبا می‌فرستمت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 زنی جوان دارای دوفرزند..هذیان
زن  جوان دارای دوفرزند   شا غل وتنها .خانواده اش  در  شهرستان هستند...تنها امکانات مادیش  حقوق خود  و همسربا یک سال دوندگی موفق  بدریافت شد ه ..  سنوات خدمتیش کم بود حقوق ۱۰ روز به ازای هر یک سال در نظر گرفته ان   دوتا حقوق می شد مبلغی معادل......  تومان با توجه به اینکه مستاجرم بوده  باید خیلی زود یک سروسامانی بزندگیش  میداد  با انتقال بدون جانشین موافقت نکردند ناگزیر پدر که سخت از تنهایی دختر جوانش  نگران بود گفت  میام پیش بچه ها میمونم تو برو سر کارت. یکی دوماهی با مادر موندن برادرام میومدن بخصوص برادر بزرگم خیلی نا راحت بود  دوست خودش بود احساس  مسولیت  می کرد تا حدی در رقم زدن سرنوشت موثر بوده در هر حال تقاضای انتقال را داده  و در دست بر رسی بود خیلی سخت گیری می کردن پدر از تهران  دل خوشی  نداشت   بچه ها را با خود  می بر ه میگه    دنبال انتقالیت باش هر چه زودتر بهتر خونه یکی از بستگان دور مستاجر بود از کار وخونه  نگرانی نداشتن  فامیلا عمو دختر عمه دختر خاله ها سر میزدن وبالعکس دوری  بچه ها ثقیل بود اکثر شبا را با گریه سر می کرد وهر دوهفته چندتا شب کاریارو پشت هم می انداخت تا بتونه بر ه  پیش بچه ها  دخترش خیلی کوچولو بود   پسر تا حدی خویشتن دار  نا گزیر دخترو  اورد ومیبرد بخش   صدای همکارا در میاد  طبق معمول این خانما هستن  همیشه حتا برای مرگ همسر همکارشون وکودک  سه ونیم  ساله    حسودی می کنن  اعتراض برخی  رییس بخشو  که  بانویی  درد اشنا بود به پاسخ واد میداره  .. به پرسنل معترض   میگه  خودتون بچه تونو میارین توی این محیط الوده؟. همکارتون   مستاصل شده دختر زیباشو میار ه توبخش الوده.. ودیگه همه ساکت میشن   .. بچه  پیش مادره  چیزی  مهم نبود   حتا الودگی بیمار ستان ..بخش اطفال  بود  نگرانی نداشت   می رفتن تو اطاق بازی ..همه شون با هم بازی می کردن  اینم مسکن بود .نمیشد دایمی باشه پدر اومد وبردش  کم کم امید وار می شد انتقالی   داره درست میشه با پارتی بازی   بدبختانه متداول هستش  دکتر قریب رئیس بیمارستان بودند توصیه نامه ای برده حضورا مشکلاتو برشمرد ..  انسانهائی بزرگ ود رد اشنا ومتواضع.. بلا فاصله با انتقال بدون جانشین موافقت  میکنه  .. کاش هرگز از تهران نمی رفت .. در استانها شعبه نداشت ناگزیر به یک روستا رفت  .. بچه ها   ترکیم بلد نبودند از تهران ومرکز  به یک روستای  نزدیک  شهرش  منتقل شد ...................زندگی وارد یک فاز  دیگه شد................
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 يار من خسرو خوبان و لبش شيرين است...سیف فرقانی
يار من خسرو خوبان و لبش شيرين است


خبرش نيست که فرهاد وي اين مسکين است



نکنم رو ترش ار تيز شود کز لب او


سخن تلخ چو جان در دل من شيرين است



ديد خورشيد رخش وز سر انصاف به ماه


گفت من سايه‌ي او بودم و خورشيد اين است



با رخ او که در او صورت خود نتوان ديد

 


هر که در آينه‌اي مي‌نگرد خودبين است


پاي در بستر راحت نکنم وز غم او

 


شب نخسبم که مرا درد سر از بالين است



خار مهرش چو برآورد سر از پاي کسي

 


رويش از خون جگر چون رخ گل رنگين است



دلستان تر نبود از شکن طره‌ي او

 


آن خم و تاب که در گيسوي حورالعين است

 



در ره عشق که از هر دو جهان است برون

 


دنيي اي دوست ز من رفت و سخن در دين است

 

 

گر کسي ماه نديده‌ست که خنديد آن است

 


ور کسي سرو نديده‌ست که رفته است اين است



سيف فرغاني تا از تو سخن مي‌گويد

 


مرغ روح از سخنش طوطي شکرچين است

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 غروبا كه ميشه روشن چراغا ...با صدای بی نظیر منوچهر سخائی..عذرا مجیبی
غروبا كه ميشه روشن چراغا


ميان از مدرسه خونه كلاغا


ياد حرفاي اون روزت مي افتم


كه تا گفتي به جون و دل شنفتم

 
عجب غافل بودم من


اسير دل بودم من


اسير دل نبودم


اگه عاقل بودم من



يادت مياد به من گفتي چي كار كن


گفتي از مدرسه امروز فرار كن


فرار كردم من اون روز زنگ آخر


نرفتم مدرسه تا سال ديگر


عجب غافل بودم من


اسير دل بودم من


اسير دل نبودم


اگه عاقل بودم من



غروبه بر ميگردن باز كلاغا


به يادم باز مياد اون كوچه باغا


هنوز تو اون كوچه رو اون اقاقي


دلي كه كنده بوديم مونده باقي


دلي كه كنده بوديم مونده باقي


عجب غافل بودم من


اسير دل بودم من


اسير دل نبودم


اگه عاقل بودم من

 

شعر نوذر پورنگ

 

با صدای گرم وزیبای منوچهر سخائی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 یاد داشت های یک بیمار..... روانی ..هذیان
یاد داشت های یک بیمار روانی ... زنی در کانون سالمندان..... روزها  هم چنان در حال سپری شدنه وسرباز ایستادن نیست. مسائل  وبرنامه هایی در حال شکل گیریه  که ارامش  روح وروان  وشخصیت انسان   وخانواده  رو خدشه دار میکنه... از اندیشیدن  ودیدن واقعیت های یپرامون وجامعه  دور میشه  .  تا   بجنبی سقوط کردی  . . واسیبی که دیدی وافتادی .برخاستن محاله. سلامتی  جسم ورو ان   رو نشونه  میگیره  ..  چیزهائی  وجود داره که خسته گی بیش از حد و ساعات طولانی کاری وفکری .وخوش بینی بیش از حد وشلوغ کردن سرت به   سرابها  ودروغها وخوش رقصی های  حیواناتی که   دوروبرت را گرفته و مگسان دور شیرینی اند  . عکس العمل تو  ....داد وبیداد وبه انحراف کشیدن  گفتمان که  بیشتر شبیه مشتمانهای چاله میدانی بود.. و در اخر گستاخی وبی نزاکتی .معضلاتی که در حال شکل گیری بود .بشدتش افزوده ونهادینه  شد ه .زن بار دیگر ازوخواست یک ساعتی را جهت گفتمان   در نظر بگیرد .وبعد از شنیدن ویاد اوری وتا حدی هشداردادن حال  بجا یا نابجا  فقط شنونده باشد   .و تنها به این بسنده کند..   فلانی. این برداشت ویا این دیدگاه شما  توهمی بیش نیست ومن گوش فرا دادم  .در افکار وبینشت تجدید نظر کن.وزن اسوده خاطر میشد ....   اون زخم تا تبدیل به یک غده سرطانی نشده. تنها   گوشه ای از پرونده ضخیم زندگی رو اشکال می کنه  اگر روزی یک  بازنگری در زندگیش بکنه ببینه وبفهمه  یک دلسوزی  به او  وبه سرنوشت وحیثیتش بی تفاوت نبوده گرچه هرگز اون یک ساعت در زندگیش منظورنشده ونخواهد شد...پس باید منتظر عواقب وپیش امدهائی که در  برنامه منسجم چهل وچند ساله توسط یک گروه شبه انسان  تدارک دیده شده او را بسقوط نکشاند دست بردار نیست..متاسفانه همیشه زود دیر میشود.ودیگر فرصتی وکسی برای دلسوزی وگفتن وجودنداره .... بخشی از خاطرات زنی در اسایشگاه....  
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 حسـن تو همیشه در فزون باد ...حافظ
حسـن تو همیشه در فزون باد


رویت همه ساله لالـه گون باد


اندر سر ما خیال عشـقـت


هر روز کـه باد در فزون باد


هر سرو که در چـمـن درآید


در خدمـت قامتت نـگون باد


چشـمی که نه فتنه تو باشد


چون گوهر اشک غرق خون باد


چـشـم تو ز بـهر دلربایی


در کردن سـحر ذوفـنون باد


هر جا که دلیسـت در غـم تو


بی صبر و قرار و بی سکون باد


قد هـمـه دلـبران عالـم


پیش الـف قدت چو نون باد


هر دل که ز عشق توست خالی


از حلـقـه وصـل تو برون باد


لعـل تو که هست جان حافظ


دور از لـب مردمان دون باد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 از لذتی جان گرفته ام که از ان من نیست ....محبت قطره ای وولی
از لذتی جان گرفته ام که از ان من نیست ..

با نامی زیسته ام که از ان من نیست..

زنده یاد احمد شاملو............

همه چیز اولش از منم شروع میشه این منیت  باید یک تعریفی داشته باشه..

خونه من .زن من دختر من پسر من شوهر من .ماشین من  وووو.....

هیچ کدومش از ان تو نیست حتا نامی که بعاریه روت گذاشتن ....

 نا خواسته با گریه چشم  بجهان گشودی ..  این نوشتار   ازار دهنده است ... وقتی  فیلسوفان  بزرگ ویا دهها اندیشمند  در  جهان  با اونهمه خرد نتونستن  این معما را حل کنند تنها  برمنیتشان غلبه کرده وخود را تا حدی رها ساختند وبی نیاز ... قلم زدن من توی این عرصه بس عبث می نماید... چاره نیست  هرکسی باندازه داشته هاش حق زیستن داره...اندیشیدن ونوشتن ..کوه ها با همند وتنهایند ..انسان یک موجود کاملا بی پناهه  هر لحظه دارم لمس می کنم وبا این بی پناهی دارم ادامه می دم به امید کدامین معجزه ؟کدام انگیزه ؟ وبرای کی ؟ وچرا هاشو هنوز م نمیدونم ... چرا  ها باعث رنجم شده .. در یک اقیانوس متلاطم  رها شدی ..داری غرق می شی داد می زنی دست وپا می زنی..گوشی برای شنیدن چشمی برای دیدن ودستی جهت گرفتن  نیست..  منتظر کدوم ناجی هستی ؟ چنین بی پروا به اب زدی..؟ همه  نظاره گرند غرق بشی  ...     گاهی فکر می کنم هنوز که سر پام چرا خودمو رها نکنم از منت ها ودست هایی که هرگز نمی خواهند ونیاموخته اند که دست غریقی را بگیرند یک مدت طولانی دلم برای یک پانسیون مختلط همونی که بالزاک خلق کر ده تنگ شده بود ولی در شهر گویا چنان مکانی برای چون منی رها شده  با این خواسته بی مورد نیست ونخواهد بودوقتی بگذشته می نگرم میبینم چقدر نابخرد بودم که دنبال همه می رفتم ومحبت نا خواسته وعشق نطلبیده  وکمک نا بجا ودستگیری وایثار از جان ومالی که نداشتم می کردم نمیدونستم که محبت را باید توی قطره چکون چشوند تا له له بزنند الان میفهمم چقدر جاهل بودم منتظر نمی شدم تا تقاضایی بشه الانم همینطورم وعرضه می کردم واسم اینو گذاشته بودم    ایثارو فداکاری  ویا هر کوفت وزهر مار دیگه ویا عشق وعاطفه وانسانیت من همیشه از غافله عقب بودم ما در یک جامعه دیکتاتوری  ومستبدبزرگ شدیم خمیر مایه ما همونه.... عرضه هر نوع کالایی جز در اون مایه ها بیهوده ویاوه است افراد بی تعهد وبی مسو ولیت که رها ساخته بودند همه چیزوشونو بعد از به بار نشستن  قطره های  قطره چکانیشون به یک اب باریکه تبدیل شده ومحبت ندیده ها انرا رودخانه واقیانوس پهناور میپندارند عین اهن ربا خودشونو می چسبونن وهی گدایی محبت می کنن  تازه یک مزه ای می فهمند یا می چشند که بهش میگن محبت وبا تمام در امدشون می خوان اونو بخرن وگدایی کنن  وبخرن حتا با پولهای کلان ...   جدا  با پول گدایی کردنم مزه خاص خودشو داره مگه نه؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 پا ورقی هذیان دل ....حرف زدن شهامت میخواد..عذرا مجیبی

پا ورقی

 

حرف زدن شهامت میخواد وهم چنین اعتراض کردن بجا نه بیمورد ..بیشتر شنونده بود تا گوینده در پنهان کاری وارتباط مخفی سرامد بود نه خود بلکه همه متعلقین ولی انروز که یک نفر خام گیر اورده بود البته اونجوری میپنداشت هرکسی دیگران را هالو وخام پندارد سخت در اشتباه است. در هر حال سر صحبتو باز کرده بود وتند وتند از افتخارات نزدیکانش بر میشمرد..ببین خاله ام بیست بار ازدواج کرده هی طلاق میگرفت ازدواج میکرد پایبند هیچ چیز نبود حتا بچه هاش..... مادر بزرگم هیچ وقت خونه پیداش نمیشد هرچند کتکم میخورد ولی ددری بود ... از خونه میزد بیرون دائیام اول انقلاب رفتن خارج همه بستگانم الان اروپان   بستگانم پناهنده شدن الان اونورن پدر مادرم خیلی زرنگند تو پناهندگی اونا نقش بسزائی داشتند ولی هیچ کی سر در نیاورد.. خودمم که نمیدونی از همه سوء استفاده میکنم تمامی دوستام بهم مشاوره میدن وکارهامو راه میندازن بعدشم که خرم از پل گذشت پلو تخریب میکنم پشت سرمم هر انچه هست به اتش میکشم..این بخشی از حرفائی بود که در یک قدم زدن کوتاه  شنیده  بود ... خدا تلفنو ازمون نگیره بقیه حرفا اینقدر زیاده  بعدا  بهت زنگ میزنم  گاها گوشیم داغ میکنه اینقدر حرفا دارم که بزنم  ما خیلی زرنگیم.خیلیم بهمدیگه متصلیم . وابسطه نیستیم  ..اخه بما نیاموختن دوست داشتن وعشق چیه .کار خوبی کردن هرکسی باید فقط خودش خوش باشه پول  اونم مفتش شوهر اونم خرش  بچه اونم حمالش خوشگذرونی .......

 

 

 واین قصه سر دراز دارد

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 ياد دوران كودكي ...وترانه های زیبا وجاودانی..عذرا مجبی
ترانه هايي را كه تو بلاگ ميذارم اكثرشو  زمزمه ميكنم
وتا حدي اشعارشم حفظم چيزي كه برام جالبه اينه همه شو دوران نوجواني وشايدم در سن خيلي پائين ياد گرفتم يادم مياد كه يه راديو فيلپس داشتيم خونه وپدرم شبهاي پنجشنبه سخنراني زنده ياد فیسوف بنام راشدو گوش ميداد ومن درون سن وسال منگ ميشدم كه ايشون راجع به چه چيزي هرهفته يك ساعت سخنراني ميكنند وپدرم ازون سخنرانی چه برداشتی داره ..گرچه هنوزم از فلسفه چيزي حاليم نيست ..بعدش راديو رو ميذاشتن تو كمد وقفلش ميكردند.. دو برادر شيطونم وقتي پدر ميرفت مسجد براي گزاردن نماز قفلشو باز ميكردند وما اهنگهاي درخواستي را گوش ميكرديم وقبل از اومدنشون راديو را سرجاش ميذاشتيم دزدکی گوش کردن بموسیقی شوروحالی ایجاد کرد خواهروبرادرا نیم صدائی داشتند واونا رو که روی یک ورق کاغذ هر برگی یک ریال میفروختند می خریدم با یک بار شنیدن وخوندن همه شونو حفظ شدم و زمزمه میکنم... و بموسیقی علاقمندم  هنوزم ادامه داره ..وهر انچه ياد گرفتم دزديهاي دوران كودكيه ..ياد دوران كودكي واون مردان بزرگ .. وصادق وقانع وپرهيز گار كه پول شخصيشان نبود وچه مناعت طبعي داشتند اگر نان نداشتند دري گشوده وسفره اي گسترده ودلي به بزرگي دريا داشتند..وچه سخاوتمندانه زيستند وچه بي نياز رفتند.يادش گرامي
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 پاورقی....عذرا مجیبی

پاورقی

طیف عظیمی از مردم معتقدند که باید خوش گذروند وهمیشه در عالم هپروت بود بخصوص بعد انقلاب یک قشر نوکیسه وتازه بدوران رسیده راه افتادن توی خیابونا وجاده ها .زمینی هوائی واگر گیرشون بیاد فضائی در حال مسافرت به اینسو وانسو هستند بدون اینکه بدانند چه هدفی را دنبال میکنند خوشبختی وخوشی که منظورشونه چیه وحد وحدودش وگنجایشش تا چه سقفی است وایا بدون تجاوز بحریم مالی جانی عشقی وعاطفی یکدیگر میتوان خوش گذروند؟ مگر صرفا یک موجود خودخواه وشکم باره وبی عاطفه بود وبی مسولیت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 قلعه حیوانات بخش یک..هذیان دل.....عذرا مجیبی

قلعه حیوانات بخش یک

اصطلاح معروفیه .. گربه رو باید دم حجله کشت . .   درستی .یا نادرستیش ر و.  نادیده بگیریم محتوا وپیامش جای تامله خیلیم  تلخه..چرا که کلمه کشتن وقتل رو یدک می کشه... در دوره ای بسر میبریم که گربه ها به دم حجله نمی رسند ودر خیابونا ذبح میشن جنسیتم نمیشناسه بستگی به حیوانیت وجنگلیه. که درون بیشه پرورش یافته. پس بگزارشی درین زمینه توجه کنید...........در جنگلی حیوانات مختلفی بصورت گروهی می زیستند گرچه رنگ ونوع وجنسیتشون متفاوت بود وقبیله وار می زیستند در یک چیز مشترک بودند اونم یافتن طعمه ودریدنش بود..حمله بقدری سازمان یافته ووحشیانه وناگهانی صورت گرفت که قربانی هر انچه را هم که بخودش تعلق داشت از هول جانش به ارزانی وگاها در موضع ضعف وحتا تنفر از عزیزان به قتلگاه فرستاد واز تماشای این حیات وحش وولعشان بقدری گیج ومنگ یشد که خود وتاریخچه وموجودیتش را نیز بفراموشی سپرد علتش جام شوکرانی بود که با رقص روی اتش بحلقش ریخته بودند وساقی کهنه کارو درندهء بزرگ گرداننده این مجموعه بود هر درنده ای نقشی داشت واین یوزپلنگ کهنه کار شغلش انسان فروشی وهالو پنداشتن حیوانات شبه انسان یا انسانهای شبه حیوان..کلاه برداری وشیادی بود خوشبختانه کاتب تیزبین ودور اندیش ودلسوز کاری به حیوانات ونوع دریدنشون وایفای نقششون نداره می بینه .تامل میکنه. می نویسه .. سیاسی نیست......چیزی شبیه هذیان..... نقش هر درنده در پست های بعدی نگارش خواهد شد...
 
 
باسپاس ادامه داره
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 یادا داشت روزانه......عذرا مجیبی

یادا داشت روزانه....

برای پر کردن تنهائی  . .دلتنگی های  کشنده .. انسانها متفاوت . این خلاء را پر میکنند...خوشا به حال خردمندان وفرهیخته گان که همیشه وقت کم میارن برای ارائه هنر وداشته هاشون... انها حسابشان جداست ودیگرانی که مشغول خدمت بمردمند جایگاهشون ویژه است.. یک عده دوستانی دارند.. یکی ساز بلده وکوکش میکنه ..ان دیگری دنبال پر کردن چشم وشکم حریصشه.. وخیلیا میزنن بکوه وبیابون که من قبلا خیلی میرفتم ولی الان دیگه کوهستان نمایشگاهی شده که نه تنها لذتبخشی وارامش خودشو از دست داده... متاسفانه تماشاگران نمایشگاه.... کوهستانم بتسخیر خود در اورده وبا دست اندازی بحریم بکر وزیبای طبیعت انجا را به زباله دانی تبدیل کرده اند. اگر کمی انصاف داشته باشیم شهرداری ومسولین سرویس های خوبی ارائه میدهند ولی حیف وصد حیف که ان بانوی همه فن حریف هنوز با انهمه خود ارائی دستشوئی رفتن را بلد نیست واگر سری به سرویس بهداشتی نه اقایان. بلکه بانوان بزنیم حتما از من ایرادی نمی گیرید وبیراهه نرفتم پس راه طبیعتم بطرق مختلف بروی ادم بسته شده انهایی که کوهستان میروند منظور منو حتما متوجه میشوند که چقدر دلم برای درختان ورودخانه که به جای اب.. قوطی های کنسرو وبطری های نوشابه ونایلونهای رنگارنگ در رودخانه شناوره.. فضا وهوا را هم مسموم کرد ه میسوزه.. ناگزیر باید خانه نشینی را بر گزید ورفت سرقت ودزدی تو سایت ها ی شعری وادبی وکپی رایت بدون پرداختن دیناری به مولفین اثار خدایم گواهه تمام وجودم میلرزه که ما همه از هم میدزدیم؟؟؟وخودم را بخاطر حرص وولعی که بشعر دارم هرگز نخواهم بخشید .. وامدار اهل قلم واندیشه هستم بدون اینکه ذره ای بر نداشته هام بیافزایم ... خدایا مرا ببخش بخاطر این جهل و دست اندازی وحرص واز ووارد شدن .. بحریم بزرگان این پهنه ..... با سپاس
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 خنده درمانی..یا .خنده وشادی کاذب...عذرا مجیبی

خنده درمانی..یا خنده وشادی کاذب؟




خندیدن بسیار زیباست وخنده بر هر درد بی دردی دواست بعد انقلاب مردم ایران به اشو ودیگر فلاسفه روی اوردند ودر کلاسهای مدتیشن ویوگا شرکت میکنند من از نزدیک شاهد تعداد زیادی از اشنایانم بودم  به این نوع کلاسها روی اوردنددر واقع زیبا نگر وخوشبین  وشاداب شوند وبا درون خود واسترس ها ونا بسا مانیها کنار بیان وارامش وخنده را جایگزین افسردگی ویاس وبدبینی را از خود دور کنند. متاسفانه این افرادکم هم نیستند در پیرامونم ..نه تنها شاداب وخنده رو نیستند   نوعی رخوت وسستی وحتا در خود فرو رفتن را شدیدا در وجودشون حس میکنم ..وقتی به اون کلاسها میرن تنها یک نفرند ولی با کودک درون ودیگریشان که من خیلی وارد اون حیطه نمیشم  اطلاعاتی ندارم..تنها رفته وچهار نفره بر میگردند افرادی گیج ومنگند وتنها تعدایم افسرده چون خودشان توی اون کلاسها بتورشان میخوره  .جز مزاحمت ووقت گیری ازونهام چیزی دستگیر شون نمیشه ما ایرانیها در بدترین شکل ممکن دچار افسردگی واسترس ونا امیدی هستیم  در صد بسیار بالائی     بمشاوره روی  اوردند  اونها هم جز سر کیسه کردن مردم نتونستن کاری از پیش ببرند. واکثریت دارن داروهای ارامبخش وضد افسردگی ویا  الکل خودشونو تخدیر میکنند. دید منفی به این کلاسها وگرد همایی ها نیست  .  هدفی جز شاد کردن وشاد زیستن  بی دغدغه  به خود فرو رفتن  را .غنیمتی شاید.. این سوال پیش میاد ..میشه ملتو با قلقلک وبزور بخنده واداشت؟ این بیماری قرنه وکاریشم نمیشه کرد حتا کلینک های خنده درمانیم موثر نبوده وفقط تله پوله وموارد زیر درین بحران دخیله 

. نداشتن تامین اجتماعی .امنیت مالی وجانی وارامش . کمبود تفریح گاهای عمومی. نبودن فضای سبز کافی. الودگی هوا والودگی صوتی .عدم همکاری همسران با کودکان وزنانشان بعلت مشغله زیاد کاری .یا بی تعهدی در قبال خانواده گرچه بی انصافیست فقط جنسیت را در نظر بگیرم بر هر دوجنسم این ایرادات وارده بر زنان کمتر  نمیتونن شانه خالی کنن از بار مسئو لیت . نبود امنیت شغلی بیکاری .اعتیاد.. و تورم وگرانی لجام گسیخته... وقتی در چهار دیواریت نتونی در طول سال یک گردهمایی داشته باشی موزیک گوش کنی همسایه ها مجازند به پلیس گزارش کنند بساط شادیتو بهم بریزند ؟؟.. نداشتن اموزش صحیح واموزگاران مجرب ودلسوز. برنامه های تفریحی سالم در مدارس .عدم اعتماد بدوست حتا نزدیکترین کس.  ادم بسیار خوشبین وشادابی بودم ولی دیدن چهره درهم نزدیکانم  از زندگی نومید م کرده وبی تفاوتی مردم ودولت بکودکان معصوم ومادران وکهنسالان .. واقعیت تلخی است که چشم پوشی کردن ونادیده گرفتن وننوشتنش به معنی نبود این بحرانها نیست برنامه های بی محتوا وخشن تلویزیون... در عین حال باورم اینه یاس ونومیدی چاره ساز نیست باید تا اخرین توانت سعی در دگرگونی این وضعیت کرد وخنده را جایگزین اخم ونومیدی ویاس وحرمان نمود..........



زهشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد
بزن بر طبل بیعاری که اونهم عالمی دارد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 به یاد بزرگ زنی که دوستش داشتم ودارم.....عذرا مجیبی

به یاد بزرگ زنی که دوستش داشتم ودارم..

هنوزم اشگ اون مادر جلو چشمامه وبی اراده اشگام سرازیر میشه تعریف می کرد ... زندگیم  توام با محرومیت وفقر بوده ودر بیکاری همسر  خانه نشینم تنها نان اور خونه  پسرم بود  همسرم   اهل دزدی وبند وبست نبود .   بقدری مناعت طبع داشت  ومعضلات  کسی پی به اون ناملایمات نبرد ودر خود شکسته ودم بر نیا ور دیم...خدائیش هرگزم نارضایتی ایشونو  ندیده ونشنیده بودم. بقدری در عشق فرزندان وکارهای خونه ودیگر مشکلات غرق بود.  خودشو فراموش میکردحتا نداشتن نان یومیه وگرسنگی بچه هاشو... وابستگی عاطفی شدید به فرزند ذکور بزرگش که تنها مونسش بود ونان اور بچه هاش ازون بتی ساخته بود نه تنها برای او برای خواهر وبرادراش که نون خورش بودند وخدائیش پسر از هیچ مضایقه نمی کرد ومرد سخاوتمندی بود. در خونه پدری رو هم چنان   با سفره بی نان.. ولی پهن شده برای  بستگان واشنایان  گسترده نگه داشته بود. نان وپنیری یافت میشد  جلوی گرسنه گی 9 نفرو بگیره وبا امد وشد های خانه مردی سرشناس وبزرگ ووالا وخردمند بی نان. هم چنان ابرو داری کنه. می گفت بعد از خدا پسرم تنها تکیه گاهمه این زن یک مشت استخوان متحرک بودبا خودش دنیایی از عشق وعاطفه  ودوست داشتن حمل می کرد.. وقتی یادش میفتم میفهمم چه بار سنگینی بر دوش داشته وچه عشق متعالی.این شعرو میخونم. بار محبت از همه باری گرانتر است. انکس کشد بدوش کز همه  کس ناتوانتر است.  برخی از حرفاش  دگرگونم کرد .. بعد از ازدواج  فرزندم وجدائیش از خانواده  بد جوری حس بی پناهی  میکنم ..با تخریب شخصیت وبسخره گرفتن اقتدار وحرمت وجایگاه مادریم  چند سالی یک بار به اصرار میر م  خونه اش  .. مردی که سفره  اش بروی هر کس وناکسی گشوده است ..  بمن سیب تعارف کردند ومن مشغول پوست کندن سیب بودم  نگاهم متوجه خیره شدن پسرم 
 شد دیگه نمیدونستم با اون میوه چه کنم .. نگاهش تلخ وتحقیر کننده بود بعدها از زبان خودش شنیدم  تو  با ولع خونه من داری.... میخوری ؟بازم اشگش ریخت ومنم اشگم سرازیر شد؟؟؟؟ از بین اینهمه نان خور بر سفره اش وتملق گویان ومگسان گردشیرینی بیشمارچرا؟. لقمه منو میشمرد؟؟؟ سهم من چیست؟
 
 
 
 

آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم 

 


             در آستانه پر نیلوفر، 

 


                      که به آسمان بارانی می اندیشید 

 



و آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم


  

              در آستانه پر نیلوفر باران، 

 


                       که پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود
 


و آنگاه بانوی پر غرور باران را


 

               در آستانه نیلوفرها،


 

                       که از سفر دشوار آسمان باز می آمد.
 

 

احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 5 سیر عرق سگی...عذرا مجیبی
سال ۸۳ ...وپدر۷۰ ساله ودائم الخمر

 

با یک بطری مشروب که دستش بود از پله ها بالا میرفت وکلماتی را خیلی ارام بزبان میاورد لعنت به این دولت مشروبم در انحصار خودشه ...5.. سیر عرق سگی میخریدیم وحال میکرد یم حالا برای تهیه این زهرمار باید برم چند کیلو کشمش بخرم وخودم ازش عرق بگیرم گرچه خیلیم ارزان تموم میشه 4 کیلو کشمشو 3000 تومان خریدم وهمسرش دنبالش حرکت میکرد با تمام شدن پله ها او در منزل دخترش ارام گرفت وبا بساط گسترده پذیرائی وبوی جوجه کباب بطری را گشود وگیلاسها رو پرکرد وبسلامتی حاضرین سرکشیددو دامادشم با این عرق به اصطلاح خودش سگی او را همراهی کردند وشروع کرد به بدمستی کردن وتکرار همون گفته ها که تقریبا 60 ساله گیلاسشو بسلامتی وجیب دیگران سرمیکشه . فیلم اقای هالو با هنرمندی عزت الله انتضامی ونصیریان وفخری خروش  تداعی شد...........

 

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 در مسلخ عشق جز نکو را نکشند...عذرا مجیبی
مرا به هیچ بدادی ومن هنوز بر انم

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم



 رسید  اونجا ساعت ده شب بود ..    هذیان  دل  زنی  که زن بود..در را  گشود از دیدنش  جا خورد گرچه میدونست امدنشو ... با تلخی وکمیم سر دجواب سلام داد..  اونو  دیر وقته  میشناسه    چنین  برخوردو شخصیت وشناختی .  نا اشنا ودور از انتظار نبود .یک ساعتی تنها  نشسته بودروی مبل. اگر دخترش   نمیگفت حتا رغبتی به اوردن یک چایی هم نداشت.. با یک چایی پذیرایی شد. وغذایی که از ظهر مونده بود شامم خورد لقمه اولو که برداشت.گفت شوهرم رفته یکساعت تو صف نونوائی ایستاده تونسته ده تا نون بگیره .  بفکر فرو رفت     حضورم بعد از سال ها اینقدر سنگین وغیر قابل تحمل شده؟ عشق وحرمت رایگان هدیه کردم.همین گناهم بس ....دسته گلی   که با  هزاران بدبختی پرورده .. با زور وتوسل به رندی وحیله ودروغ  بچنگ  اورده   ...گلی که در کمتر بوستانی یافت میشه صداقت عشق دوست داشتن بی ریایی وسخاوت ومادیات وعلم همه رو یکجا داره... بله بی کیسه ها ودوران ندیده ها  یک شبه تصاحب کردن اینهمه دارایی  مغرور ش  میکنه. ودچار توهم وخود بزرگ بینی میشه   بخصوص بی ریشه باشی ونا مشروع بدست بیاری ...  .یکیشم حرمت وبهایی بود که اون گل  بهش  داده بود... وقتی ادم از خود خرد وشناخت نداشته باشه از خدا هم نترسه کسی ناظر بر اعمالش نیست.وجدان که نداره .نظرش بر اینه خداهم وجود خارجی نداره  .....    خودش افتاده  وفروتن شایدم هالوست؟  روبه صفتانی که چون زالو دارن خونش را میمکند.وجلوش خودشونو بموش مردگی میزنن.وخنجر از پشت می نهند ..  دنباله اش  جالبتره دوساعت بیشتر از حضور  م   نگذشته بود   دیدم جاشو پهن کرد وسرشو کشید وگفت شب بخیر .مونده بودم اخه  اون جا خونه خودم بود.  حتا اگر بعنوان یک مهمان وغریبه هم رفته بودم ادب حکم میکرد حد اقل تعارف کنه جاتونو بندازم .واقعا شاخ در اوردم رفتم پتویی اوردم وخواستم بخوابم  از بغضی که همیشه فرو خوردم خوابم نبرد.. وتا ساعتی از نیمه شب بیدار موندم وفکر کردم وغصه خوردم ..تا این که پاشدم با یک ارامبخش و خواب اور قوی خودمو ازون وضعیت نجات دادم وخوابم برد صبحش زیبا تر بود وقتی بیدار شدم دیدم اون لباساشو پوشیده وگفت من دارم میرم .نمیدونستم چی بگم ساعت هشت صبح بدون یک استکان چایی اون منو گذاشت ورفت. خیلی طول کشید تا تونستم وسایل چایی رو مرتب کنم ویک گلویی تر کنم واونا ساعت ۱۱ بیدار شدن وقتی سراغشو گرفتن گفتم رفتن اما نزدیک ناهار دوباره زنگ در بصدا در اومد .وایشون بر گشتن با لباسی مرتب وموهای بیگودی پیچیده وطلاهایی که میدرخشید. وبازم حس کردم حضورم خیلی سنگینی میکنه براش. وقتی نشست دیدم نایلونی   از کیفش در اورد  باز کردوهدیه ای بمن داد میدونی چی بود؟؟؟؟  حوله یک بار مصرف اکبندم نبود مصرف شده وشسته شده ... ازونایی که تو هتل میذارن با دوتا سنجاق  سربرای موهای دختر ۴ ساله  موندم ایا بپذیرم  .نپذیرم.  دوباره به چهره اش خیره شدم دیذم کادویی که داده خودشم همونقدر نرخشه وهمونقدر میارزه گرچه از اروپا برگشته باشه ودوست دیرینه واما معصومیتی که تو چهره گلم هست وشرم حضوری که همواره داشتم تو زندگیم مانع از ان شد که گپ نزنم وبروی خودم نیاوردم .     عشق عقل وبینش ادمو ازش میگیره  حتا یک جانبه ومصنوعی باشه وحساب شده...  بخصوص محجوب وبا سخاوت باشی   که دار وندار تو  با همه تقسیم کنی. خاکی بی غل وغش  .بازم به خودم بالیدم  انسانی در  گلستان وبوستان بی خار وخس بزرگ شده.. بزرگست وبزرگش میدارم  تا جائی که سقوط نکرده... شاید بفهمد. شایدم تو خواب عمیق فرو رود وهرگز بیدار نشود. اگرم بیدار شد دیگه خیلی دیره ... باید بنویسم گرنه خفه میشم هرچیزمو بگیرن  قلم بی مایه مو نمیتونن بگیرن وجلوی احساسمو ودیدگاهمو وشناختمو از پیرامونم....  رفتار بی شرمانه ..در مسلخ عشق جز نکو را نکشند.....روبه صفتان زشت خو را نکشند.....وقتی حرفاش تمام شد.اشگ مجالش نداد....رفت
 
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 قلعه حیوانات ودیگر هیچ.....عذرا مجیبی
تنازع


زمانی که به زنجیر کشیده می شود


جگر گوشه صدفها


بگردن روسپیان


ولگد مال می شود


چرم ستوران


به پای ادمیان


ولخته می بندد


خون درماندگان


به چنگال درندگان


چندان بدور نیست


که بشری از تماشاگران


مجسمه ازادی


قبر چوبین مردگان را


به جستجوی زباله


که دریا از کشتار نخستین به یادگار دارد


تا قعر اقیانوس بکاود


لیکن درین ماجرا


انصاف را جای انست


آنک آنک


بنگرید عرق شرم بر جبین ایشمن؟

 

 

شب را چراغي مي بايد مهتاب وار

 تا كودك پيمودن از بطن ديدن بزايد

 ورنه كسي را از پرتگاه هولناك اميد

 گريز گاهي نميتواند بود

 تدبير زيستن را چراغي است

 واحساس ديدار همرهان را فانوسي است

 چراغها خانه را روشن مي كنند

 ولي در فضاي پهناور شب

 كورسويي بيش ندارند

 چراغها پيش پا را روشن مي كنند

بي نثار فروغي به شاهراه گمشده

 چرا كه انيشتن اموزگارانه

 مغزها را براي انفجار بارور مي كند

 فانوسها روشنتر بودند ولي دردا

 كه تند باد ها در كشتن انها

 شتابي هراسناك دارند

 چرا كه هنگامه اي چنان گريز ناك است

كه پدران دلباخته عروسان خويشند

 ومادران رقيب دخترانشان

 وعشق كالايي است بازاري

 كه تنها به سكه زرينش مي توان خريد

 چراغها خاموشند وفانوس ها در رهگذر بادها

تلاشي مذبوحانه دارند

 وما را در قعر ظلمت جز ماندن نا گزير

 

 .گريزي نيست



 

 

 

 

نمي شود به كسي گفت

 

اندوه خويش را به خدا گفتم

اما ...

گوش خدا به نالۀ من آشنا نبود

ور زانكه خويش را نفريبم ـ هر آينه ـ

بيگانه اند با من يزدان و اهرمن.

مي خواستم به ماه بگويم حديث درد

نوميدم شكفت به خاطر  كه ماه نيز

درد آشناي من نتواند بود

كه ش گوشي از براي شنيدن نيست

ـ مانند آسمان ـ

ديوانگي ست با مه اگر گويم اين سخن

آه ...

بغضي است در گلوي من اما ...

آن را نمي شود به كسي گفت

 

 

اي صفحۀ سپيد!

 با من تو از تمام كسان مهربانتري

 كه سينۀ زلال و سپيدت را

 اينگونه بي دريغ گشائي به روي من

  بی هيچگونه تشويشي

 از بيم جاهلاني كهِ ت پاره مي كنند

 بي هيچگونه بدانديشي

 مانند موشها كه به ديوارند

اي صفحۀ سپيد!

 اكنون كه گفتگوي دلم با تو مي رود

 زنهار تا گمان نبري من نيز

 مي خواهم اينكه خود را تنها به سايه ام

 بشناسانم. نه!

 هيچم چنين مباد!

 من خويش را

 هرگز جدا ز خلق نمي دانم.

اي صفحۀ سپيد من! آنك كژدم!

من سينۀ سپيد ترا با نُك قلم

 اينك سياه لانۀ كژدم هايي كردم

 كه نيش هاي چندش آورشان سوي چشم من

 با جنبشي عجيب كج و راست مي شوند.

 

 

 

 

 

اشعار بالا همون حسی است که بیشتر اوقات باهاش زندگی میکنم وبا خودم کلنجار میرم.ایا درین نا کجا اباد کسی یافت میشود که پای سخنان کسی بنشیند .همه گزینه  ها رو ازمودم از مردانی که دیگه مرد نیستند ونامردند  .از بستگان که جز تمسخروژست روشنفکری   کاری ازشون ساخته نیست. دوستی هم ندارم.یعنی هیچ کس دوستی ندارد.. وانسان همچنان تنهاست .وغوطه ور در منجلاب  دست وپا میز ند .... مشاور بول  اخاذی میکند.... وکیلم فکر کردم.متاسفانه دیدم همه بنوعی محلل گونه ویا هالو.اند...همه چیزو سبک سنگین میکنند اول زن وسن وسالش وزیبائیش  وقد وقواره اش...   بفرکن  بتونن اونو از دست شوهرش بیرون بیارن...وخیلی دیگران دیگه که همون ضعف در وجودشون نهادینه شده وبمبلغ میاندیشند.وزن واگرم به پای حرفم بنشینند.صد در صد پرونده بر علیه خودم ساخته میشه خر بیارو وباقاله  بار کن  قانونم که جنگلیه... ترجیح دادم با صفحه سپید که بهترین دوست وراز داره در میان نهم.. خواهم نوشت....کی.وچگونه..بستگی بفضا وشرایط روحیم داره.....من نمیدانستم دل هر کس دل نیست ....؟ کسیم هم یافت میشه با عقل وخرد. ونه پیش داوری وپول ومقام وزرن تطمیع نشه........نیافتم......

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 درها را باز کنید ...سیاوش کسرائی
 درها را باز کنید 

 

 پنجه ها را فراختر بگشایید


کوچه بدهید


 کوچه بدهید

 
اوست که می اید


من با هزار نشان می شناسمش


مادربزرگ گفت


خروسخوان می اید


 می دانم


 هم اوست که می اید


 نه پری بر کلاه


 نه پیرایه ای بر تن


 این یل


پهلوان ماست


نامش !؟


هرچه بنامیدش


چیزی با صفت کار مداوم


از دستانش می شناسمش


هزاردستان است


ببینید


چه خوب راهش را می گشاید


چه استوار


گام برمیدارد

 
بله خیلی ها می شناسندش


بوسه ها


گل و گلاب

 
و چراغانی برای اوست


 دور بوده اما


 دیر نکرده


 خشن است اما روراست


نه نترسید نه


 هیچکس را


یارای گستاخی با او


 نیست


 پیغامش را می آورد


 جواب همه را می دهد


 و کارش را


 تمام و کمال می کند


 پس


راه را باز کنید کوچه بدهید


و آماده باشید

 
این اوست که می رسد

 

     سیاوش کسرایی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 شکوه روشنایی...زنده یاد فریدون مشیری

شکوه روشنایی

 

افق تاریک


دنیا تنگ


نومیدی توان فرساست


 می دانم


 ولیکن ره سپردن در سیاهی


رو به سوی روشنی زیباست


 می دانی


به شوق نور در ظلمت قدم بردار


 به این غم های جان آزار دل مسپار

 
که مرغان گلستان زاد

 
که سرشارند از آواز آزادی


 نمی دانند هرگز لذت و ذوق رهایی را


و رعنایان تن در تورپرورده


نمی دانند در پایان تاریکی

 

شکوه روشنایی را  

 

فریدون مشیری  

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را..استاد شهریار..وحال وروز من..عذرا مجیبی
 جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را.... نجستم زندگانی و گم کردم جوانی را.....استاد شهریار...... روز جمعه همیشه دلگیره بخصوص در تهران. اولا که بلاگفا اومده بودم گاها هذیان مینوشتم  ومرتب پست های جدید میذاشتم بخصوص جمعه ها  خیلی از دوستان چون سریال دنباله داری نوشته هامو پی میگرفتن وتشویق میکردند..تا اینکه یکی دوتا کامنت دریافتم   ..  چرا اسرار زندگیتونو برملا میکنین؟..ودر غالب به اصطلاح دلسوزی ویا همدردی.تذکراتی و غیر...؟ در جواب کامنت نوشتم دیگه دوران از طوطی وزاغ وروباه واردک وکلاغ نوشتن سپری شده دوست دارم از خودم بنویسم.نه شاهکار ادبی. من نیچه وبالزاک وهدایت نیستم یک فرد کاملا معمولیم   ساده وبدون کلمات رنگی وغیر  متعارف  ولعاب دار.....برای خودم  اگر مخاطبیم دارم شاید همین ساده نویسی است .. نه تنها باعث نشد  دیگه از خودم ننویسم.  برای دلم  دیگه پست نذاشتم پناه بردم بشعر.وعاریه گرفتن  شایدم دزدی.دنیای نت ومجازی  ۹۰ در صدش سرقت از همدیگره ...چو دزدی با چراغ اید.گزیده تر برد کالا...وبنده دزد بی چراغم وکالائ انچنانی نصیبم نمیشه در ضمن تخصصی هم ندارم.. .واما برگردم سر اصل مطلب.چرا من تهران زندگی میکنم..تا جائی که یادمه یک بار در سن ۶ سالگی پدرم هجرت کرد بتهران  .خانواده اش همه در تهران سکونت داشتند.نتونستن بمونن بخاطر بی تابیهای مادرم وخودشون که انگیزه ای برای ساکن شدن درین شهر که انصافا بسیار زیبا وخلوت . وخود تهرانیهای شریف واصیل. انسانهای وارسته  مهمان نواز وبا کلاسی بودند..ومهاجرینم خیلی زود با اون فرهنگ اخت میشدند.بهمون خاطر الانم اگر با اون خانواده ها در ارتباط باشیم فرهنگ پذیریشونو حتما احساس خواهیم کرد..گرچه کودکی  بیش نبودم. . بعدها فهمیدم ودیدم...
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 یادداشت های روزانه...عذرا مجیبی
یک کا ر بانکی داشتم باید کلی مدارک  با خود میبردم..لابلای ورق پاره های گذشته  گشتن وسیر کردن خالی از لطف نیست. زندگی همونجا ها ساری وجاریست. وادمو با خود بدورها میبره.اوراقی که هویتم بودند وارزش داشتند..اول گواهی فوت همسر..بعداز ۳۵ سال  با  اون برگ منو برسمیت میشناسند؟. دوم شناسنامه..دفترچه خدمات درمانی.کارت بیمه مکمل.کارت بازنشستگی.اخرین فیش  حقوقی .یا اخرین حکم.دفترچه پس انداز  .کارت .دریافت حقوق.کارت ملی..کدپستی..  ویک اتفاق جدید.هرشب بخوابی روز بخوای از خونه بیرون بری باید پلاکتو حتما بازنگری کنی هر چند روزی نمره پلاک در خونه ات  عوض شده بدون اطلاع تو..وووو...بگذریم که صدها بار هرجا بری یک گونیم  مدارک وفتوکپی  باید همرات باشه. تشکیل  یک پرونده قطور..با اینهمه هیچ یک ازون مدارک نمایانگر هویت تونیست.جالبتر از همه عکساشو بر رسی کردم.هیچ کدومش خودم نبودم.تقصیر ندارن اونور مرز بری با اینهمه مدارک وتصاویر متناقض بهت شک کنند .وحاصلش اوارگی در فرودگاه.ووحشت کشور میزبان که اینفرد کیست؟.یک یادداشت نوشتم برای مدیر گیشه.ایشون هم خندیدند.هم بفکر فرو رفتند..خوش بحال پدر واجدادمون  که فاقد شناسنامه بودند.. چقدر اعتبار داشتند..ودلم گرفت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 خیال روی تو در هر طریق همره ماست ....حافظ
خیال روی تو در هر طریق همره ماست

 


نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست

 


به رغم مدعیانی که منع عشق کنند

 


جمال چهره تو حجت موجه ماست

 


ببین که سیب زنخدان تو چه می‌گوید

 


هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست

 


اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد

 


گناه بخت پریشان و دست کوته ماست

 


به حاجب در خلوت سرای خاص بگو

 


فلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست

 


به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است

 


همیشه در نظر خاطر مرفه ماست

 


اگر به سالی حافظ دری زند بگشای

 


که سال‌هاست که مشتاق روی چون مه ماست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 من از زماني که قلب خود را گم کرده است ميترسم
من از زماني که قلب خود را گم کرده است ميترسم

 


من از تصوير بيهودگي اين همه دست

 


و از تجسم بيگانگي اين همه صورت ميترسم

 


من مثل دانش آموزي

 


که درس هندسه اش را

 


ديوانه وار دوست مي دارد تنها هستم

 


و فکر ميکنم...

 


و فکر ميکنم...

 


و فکر ميکنم...

 


و قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است

 


و ذهن باغچه دارد آرام آرام

 


از خاطرات سبز تهي ميشود

 

 

فروغ نازنین

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 مادر تمام زندگيش...سجاده ايست گسترده...فروغ نازنین
مادر تمام زندگيش

 


سجاده ايست گسترده

 


در آستان وحشت دوزخ

 


مادر هميشه در ته هر چيزي

 


دنبال جاي پاي معصيتي ميگردد

 


و فکر ميکند که باغچه را کفر يک گياه

 


آلوده کرده است.

 


مادر تمام روز دعا ميخواند

 


مادر گناهکار طبيعيست

 


و فوت ميکند به تمام گلها

 


و فوت ميکند به تمام ماهيها

 


و فوت ميکند به خودش

 


مادر در انتظار ظهور است

 


و بخششي که نازل خواهد شد

 

 

فروغ نازنین

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 هميشه خواب ها...زنده یاد فروغ نازنین
هميشه خواب ها

 


از ارتفاع ساده لوحي خود پرت مي شوند و مي ميرند

 


من شبدر چهارپري را مي بويم

 


که روي گور مفاهيم کهنه روييده ست

 


آيا زني که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جواني

 


من بود؟

 


آيا دوباره من از پله هاي کنجکاوي خود بالا خواهم رفت

 


تا به خداي خوب، که در پشت بام خانه قدم مي زند سلام

 


بگويم؟

 


حس مي کنم که وقت گذشته ست

 


 حس مي کنم که " لحظه" سهم من از برگ هاي تاريخ ست

 


حس مي کنم که ميز فاصله ي کاذبي ست در ميان گيسوان

 


من و دست هاي اين غريبه ي غمگين

 


حرفي به من بزن

 


آيا کسي که مهرباني يک جسم زنده را به تو مي بخشد

 


جز درک حس زنده بودن از تو چه مي خواهد؟

 


حرفي به من بزن

 


من در پناه پنجره ام

 


با آفتاب رابطه دارم.ا

 

 

فروغ نازنین

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 زهی خجسته زمانی که یار بازآید...حافظ
زهی خجسته زمانی که یار بازآید

 


به کام غمزدگان غمگسار بازآید

 


به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم

 


بدان امید که آن شهسوار بازآید

 


اگر نه در خم چوگان او رود سر من

 


ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید

 


مقیم بر سر راهش نشسته‌ام چون گرد

 


بدان هوس که بدین رهگذار بازآید

 


دلی که با سر زلفین او قراری داد

 


گمان مبر که بدان دل قرار بازآید

 


چه جورها که کشیدند بلبلان از دی

 


به بوی آن که دگر نوبهار بازآید

 


ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ

 


که همچو سرو به دستم نگار بازآید

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388  |
 اي چو فرهاد دلم عاشق شيرين لبت...سیف فرقانی
اي چو فرهاد دلم عاشق شيرين لبت


مستي امشبم از باده‌ي دوشين لبت



نيست شيرين که ز فرهاد براي بوسي



ملک خسرو طلبد شکر رنگين لبت



وه چه شيرين صنمي تو که دهان من هست

 


تا به امسال خوش از بوسه‌ي پارين لبت



محتسب سال دگر بر سر کويت آرد

 


همچنين بي خودم از باده‌ي نوشين لبت



طبع شوريده‌ي من اين همه شيرين کاري

 


مي کند در سخن امروز به تلقين لبت

 



سيف فرغاني چون وصف تو مي‌کرد گرفت

 


طبعم اندر شکر افشاندن آيين لبت

 


مستي امشبم از باده‌ي دوشين لبت

 



نيست شيرين که ز فرهاد براي بوسي

 


ملک خسرو طلبد شکر رنگين لبت

 



وه چه شيرين صنمي تو که دهان من هست

 


تا به امسال خوش از بوسه‌ي پارين لبت

 



محتسب سال دگر بر سر کويت آرد

 


همچنين بي خودم از باده‌ي نوشين لبت



طبع شوريده‌ي من اين همه شيرين کاري

 


مي کند در سخن امروز به تلقين لبت

 

سيف فرغاني چون وصف تو مي‌کرد گرفت

 


طبعم اندر شکر افشاندن آيين لبت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388  |
 دلم بربود دوش آن نرگس مست...سیف فرقانی
دلم بربود دوش آن نرگس مست

 


اگر دستم نگيري رفتم از دست



چه نيکو هر دو با هم اوفتادند

 


دلم با چشمت، اين ديوانه آن مست

 



نمي‌دانم دهانت هست يا نيست

 


نمي‌دانم ميانت نيست يا هست



تويي آن بي‌دهاني کو سخن گفت

 


تويي آن بي‌مياني کو کمر بست

 



بجانم بنده‌ي آزاده‌اي کو

 


گرفتار تو شد وز خويشتن رست



دگر با سيف فرغاني نيايد

 


دلي کز وي بريد و در تو پيوست



گدايي کز سر کوي تو برخاست


به سلطانيش بنشاندند و ننشست

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388  |
 آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ زنده یاد استاد محمد حسین شهریار

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

 

 

 

بی ‌وفا حالا که من افتاده ‌ام از پا چرا؟

 

 

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

 

 

سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا؟

 

 

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

 

 

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟

 

 

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم

 

 

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

 

 

وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار

 

 

اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟

 

 

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

 

 

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا؟

 

 

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

 

 

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا؟

 

 

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند

 

 

در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا؟

 

 

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

 

 

خامشی شرط وفا داری بود غوغا چرا؟

 

 

شهریارا بی‌جیب خود نمی‌کردی سفر

 

 

این سفر راه قیامت میروی تنها چرا؟

 

 

 

 

شاعر : استاد شهريار

 
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388  |
 کـنون که می‌دمد از بوستان نسیم بهشت ...حافظ
کـنون که می‌دمد از بوستان نسیم بهشت

 


مـن و شراب فرح بخش و یار حورسرشت

 


گدا چرا نزند لاف سـلـطـنـت امروز

 


که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت

 

 
چمـن حـکایت اردیبهـشـت می‌گوید

 


نه عاقل است که نسیه خرید و نقدبهشت

 

 بـه می عمارت دل کن که این جهان خراب

 


بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت

 


وفا مـجوی ز دشمـن کـه پرتوی ندهد

 


چو شمع صومعه افروزی از چراغ کنشـت

 


مکـن به نامه سیاهی ملامت من مست

 


که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت

 


قدم دریغ مدار از جـنازه حافـظ

 


که گر چه غرق گناه است می‌رود به بهشت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388  |
 کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند...حافظ
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند

 


ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند

 

 
قاصد منزل سلمی که سلامت بادش

 


چه شود گر به سلامی دل ما شاد کند

 


امتحان کن که بسی گنج مرادت بدهند

 


گر خرابی چو مرا لطف تو آباد کند

 


یا رب اندر دل آن خسرو شیرین انداز

 


که به رحمت گذری بر سر فرهاد کند

 


شاه را به بود از طاعت صدساله و زهد

 


قدر یک ساعته عمری که در او داد کند

 


حالیا عشوه ناز تو ز بنیادم برد

 


تا دگرباره حکیمانه چه بنیاد کند

 


گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنیست

 


فکر مشاطه چه با حسن خداداد کند

 


ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز

 


خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388  |
 زهی خجسته زمانی که یار بازآید...حافظ
زهی خجسته زمانی که یار بازآید

 


به کام غمزدگان غمگسار بازآید

 


به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم

 


بدان امید که آن شهسوار بازآید

 


اگر نه در خم چوگان او رود سر من

 


ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید

 


مقیم بر سر راهش نشسته‌ام چون گرد

 


بدان هوس که بدین رهگذار بازآید

 


دلی که با سر زلفین او قراری داد

 


گمان مبر که بدان دل قرار بازآید

 


چه جورها که کشیدند بلبلان از دی

 


به بوی آن که دگر نوبهار بازآید

 


ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ

 


که همچو سرو به دستم نگار بازآید

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388  |
 مسلمانان مرا وقتی دلی بود....حافظ ..
مسلمانان مرا وقتی دلی بود

 

 که با وی گفتمی گر مشکلی بود

 

 به گردابی چو می‌افتادم از غم

 

 به تدبيرش اميد ساحلی بود

 

دلی همدرد و ياری مصلحت بين

 

 که استظهار هر اهل دلی بود

 

 ز من ضايع شد اندر کوی جانان

 

 چه دامنگير يا رب منزلی بود

 

هنر بی‌عيب حرمان نيست ليکن

 

ز من محرومتر کی سائلی بود

 

 بر اين جان پريشان رحمت آريد

 

که وقتی کاردانی کاملی بود

 

مرا تا عشق تعليم سخن کرد

 

حديثم نکته هر محفلی بود

 

 مگو ديگر که حافظ نکته‌دان است

 

 که ما ديديم و محکم جاهلی بود

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388  |
 چو آفتاب در ای از درم شراب بنوش...زنده یاد فریدون مشیری
چو آفتاب در ای از درم شراب بنوش


شراب شبنم جان را چو آفتاب بنوش


چراغ میکده دیوان حافظ است بیا


شبی به خلوت رندان و شعر ناب بنوش


زمانه جام گلاب ترا گل آب کند


بیا شراب بیامیز و با گلاب بنوش


چو گل به چشمه خورشید رو کن ای دریا


نه تلخ کاسه وارونه حباب بنوش


به گریه گفتمش از بوسه ای دریغ مدار


به خنده گفت که این باده را به خواب بنوش


مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388  |
 کو همه لطف که در روی تو دیدم همه شب ....حافظ
کو همه لطف که در روی تو دیدم همه شب


وان حدیث چو شکر کز تو شنیدم همه شب


گر چه از شمع تو می‌سوخت چو پروانه دلم


گرد شمع رخ خوب تو پریدم همه شب


شب به پیش رخ چون ماه تو چادر می‌بست


من چو مه چادر شب می‌بدریدم همه شب

 
جان ز ذوق تو چو گربه لب خود می‌لیسد


من چو طفلان سر انگشت گزیدم همه شب


سینه چون خانه زنبور پر از مشغله بود


کز تو ای کان عسل شهد کشیدم همه شب


دام شب آمد جان‌های خلایق بربود


چون دل مرغ در آن دام طپیدم همه شب


آنک جان‌ها چو کبوتر همه در حکم ویند


اندر آن دام مر او را طلبیدم همه شب

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388  |
 الا ای طوطی گویای اسرار ....حافظ
الا ای طوطی گویای اسرار


مـبادا خالیت شـکر ز مـنـقار


سرت سبز و دلـت خوش باد جاوید


که خوش نقشی نمودی از خط یار


سخـن سربسته گفتی با حریفان


خدا را زین مـعـما پرده بردار


بـه روی ما زن از ساغر گـلابی


کـه خواب آلوده‌ایم ای بخت بیدار


چه ره بود این که زد در پرده مطرب


که می‌رقصند با هم مست و هشیار


از آن افیون که ساقی در می‌افکند


حریفان را نه سر ماند نه دسـتار


سـکـندر را نمی‌بخشـند آبی


بـه زور و زر میسر نیست این کار


بیا و حال اهـل درد بـشـنو


بـه لـفـظ اندک و معنی بسیار


بـت چینی عدوی دین و دل‌هاست


خداوندا دل و دینـم نـگـه دار


بـه مسـتوران مگو اسرار مستی


حدیث جان مـگو با نـقـش دیوار


بـه یمـن دولـت منصور شاهی


عـلـم شد حافظ اندر نظم اشعار


خداوندی بـه جای بـندگان کرد


خداوندا ز آفاتـش نـگـه دار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388  |
 سکوت چيست، ؟فروغ نازنین
سکوت چيست،

 

 چيست، اي يگانه ترين يار؟

 


سکوت چيست بجز حرفهاي ناگفته

 


من از گفتن ميمانم، اما زبان گنجشکان

 


زبان زندگي جمله هاي جاري جشن طبيعتست.

 


زبان گنجشکان يعني : بهار. برگ. بهار.

 


زبان گنجشکان يعني : نسيم. عطر. نسيم

 


زبان گنجشکان در کارخانه ميميرد.ا

 


فروغ نازنین

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388  |
 
 
 
بالا