تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 گرانبار شد ، گوشم از پند ها ..فریدون توللی

گرانبار شد ، گوشم از پند ها

برآنم ، که تا بُگسلم بَندها

هر آن دل ، که شد بسته ی دام ِ عشق

رهایی نیابد به ترفندها

 پرستنده ام بر تو ، ای خانه سوز

کجا ترسم ، از شرم ِ پیوند ها

ز تنهاییم ، باغ ِ دل تیره بود

تو جانش دمیده به لبخند ها

کنون ، چامه گویم بران روی و موی

 در آغوش ِ هر چامه ، گل قندها

به افسون ِ آن چشم ِ مستت که هست

مرا تکیه پروردِ سوگندها

که از شور ِ مهرت ، چنان سرخوشم

 که بر کام ِ دل ، آرزومندها

مرا بندگی بین و در سایه گیر

 که شرط است ، لطف از خداوندها

تو نور ِ دلی ، ای فروزنده بخت

که بازت نجویم همانند ها

خوش آندم ، که افشانمت جان به پای

 چو بر گونه ی آذر ، اسپند ها

 

فریدون توللی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388  |
 دوش مستانه چه خوش گفت قدح پیمایی....فروغی بسطامی
دوش مستانه چه خوش گفت قدح پیمایی


که به از گوشه‌ی می‌خانه ندیدم جایی


آنچنان بی خبرم ساخت نگاه ساقی


که نه از می خبرم هست و نه از مینایی


با تو ای می غم ایام فراموشم شد


که فرح بخش و طرب خیز و نشاط افزایی


ترک سرمستی و در کردن خون هشیاری


طفل نادانی و در بردن دل دانایی


کافر عشق تو آزاده ز هر آیینی


بسته‌ی زلف تو آسوده ز هر سودایی


ذره را پرتو مهر تو کند خورشیدی


قطره را گردش جام تو کند دریای


عشق بازان تو را با مه و خورشید چه کار


که اهل بینش نروند از پی هر زیبایی


بر سر کوی تو جان را خوشی خواهم داد


زان که خوش صورت و خوش سیرت و خوش سیمایی


از کمند تو فروغی به سلامت بجهد


که ستم پیشه و عاشق کش و بی‌پروایی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388  |
 عاشق مشوید اگر توانید..سنائی

عاشق مشوید اگر توانید


تا در غم عاشقی نمانید


این عشق به اختیار نبود


دانم که همین قدر بدانید


هرگز مبرید نام عاشق


تا دفتر عشق بر نخوانید


آب رخ عاشقان مریزید


تا آب ز چشم خود نرانید


معشوقه وفا به کس نجوید


هر چند ز دیده خون چکانید


اینست رضای او که اکنون


بر روی زمین یکی نمانید


اینست سخن که گفته آمد


گر نیست درست بر مخوانید


بسیار جفا کشید آخر


او را به مراد او رسانید


اینست نصیحت سنایی


عاشق مشوید اگر توانید

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388  |
 ای مرغ سحر حسرت بستان که داری..وحشی بافقی
ای مرغ سحر حسرت بستان که داری


این ناله به اندازه‌ی حرمان که داری


ای خشک لب بادیه این سوز جگر تاب


در آرزوی چشمه‌ی حیوان که داری


ای پای طلب اینهمه خون بسته جراحت


از زخم مغیلان بیابان که داری


پژمرده شد ای زرد گیا برگ امیدت


امید نم از چشمه‌ی حیوان که داری


ای شعله‌ی افروخته این جان پر آتش


تیز از اثر جنبش دامان که داری


ما خود همه دانند که از تیر که نالیم


این ناله تو از تیزی مژگان که داری


وحشی سخنان تو عجب سینه گداز است


این گرمی طبع از تف پنهان که داری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388  |
 کاش سوی تو دمی رخصت پروازم بود..استاد شفیعی کدکنی
کاش سوی تو دمی رخصت پروازم بود

 

  تا به سوی تو پرم بال و پری بازم بود


یاد آن روز که از همت بیدار جنون

 

 زین قفس تا سر کویت پر پروازم بود

 


دیگر اکنون چه کنم زمزمه در پرده عشق

 

 دور از آن مرغ بهشتی که هماوازم بود


همچو طوطی به قفس با که سخن ساز کنم

 

دور از آن آینه رخسار که همرازم بود

 


خواستم عشق تو پنهان کنم و راه نداشت

 

 پیش این اشک زبان بسته که غمازم بود


رفتی و بی تو ندارد غزلم گرمی و شور

 

  که نگاهت مدد طبع سخن سازم بود


 

استاد شفیعی کدکنی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388  |
 آن را که در هوای تو یک دم شکیب نیست .....شفیعی کدکنی
آن را كه در هواي تو يك دم شكيب نيست


با نامه ايش گر بنوازي غريب نيست


امشب خيالت از تو به ما با صفاتر است


چون دست او به گردن و دست


رقيب نيست


اشك همين صفاي تو دارد ولي چه سود


آينه ي تمام نماي حبيب نيست


فرياد ها كه چون ني ام از دست روزگار


صد ناله هست و از لب جانان نصيب نيست


سيلاب كوه و دره و هامون يكي كند


در آستان عشق فراز و نشيب نيست


آن برق را كه مي گذرد سرخوش از افق


پرواي آشيانه ي اين عندليب نيست

 

 

شفیعی کدکنی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388  |
 شب كه در بستم مست از مي نابش کردم...فرخی یزدی

شب كه در بستم   ومست از مي نابش کردم


  ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم



منزل مردم بيگانه چو شد خانه چشم


آنقدر گريه نمودم كه خرابش كردم



شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع


آتشي در دلش افكند و آبش كردم



غرق خون بود و نمي مرد ز حسرت فرهاد


خواندم افسانه شيرين و به خوابش كردم



زندگي كردن من مردن تدريجي بود


آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم



فرخی یزدی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388  |
 من و انکار شراب این چه حکایت باشد...حافظ
من و انکار شراب این چه حکایت باشد

 غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد


تا به غایت ره میخانه نمی‌دانستم

 ور نه مستوری ما تا به چه غایت باشد


زاهد و عجب و نماز و من و مستی

 و نیاز تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد

 
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است

 عشق کاریست که موقوف هدایت باشد

 
من که شب‌ها ره تقوا زده‌ام با دف و چنگ

 این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد

 
بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند

 پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد


دوش از این غصه نخفتم که رفیقی می‌گفت

 حافظ ار مست بود جای شکایت باشد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388  |
 این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست...سعدی
این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست

تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست

دل زنده می‌شود به امید وفای یار

جان رقص می‌کند به سماع کلام دوست

تا نفخ صور بازنیاید به خویشتن

هرک اوفتاد مست محبت ز جام دوست

من بعد از این اگر به دیاری سفر کنم

هیچ ارمغانیی نبرم جز سلام دوست

رنجور عشق به نشود جز به بوی یار

ور رفتنیست جان ندهد جز به نام دوست

وقتی امیر مملکت خویش بودمی

اکنون به اختیار و ارادت غلام دوست

گر دوست را به دیگری از من فراغتست

من دیگری ندارم قایم مقام دوست

بالای بام دوست چو نتوان نهاد پای

هم چاره آن که سر بنهی زیر بام دوست

درویش را که نام برد پیش پادشاه

هیهات از افتقار من و احتشام دوست

گر کام دوست کشتن سعدیست باک نیست

اینم حیات بس که بمیرم به کام دوست
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388  |
 خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن.....حافظ
خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن

 تا ببينم که سرانجام چه خواهد بودن

غم دل چند توان خورد که ايام نماند

 گو نه دل باش و نه ايام چه خواهد بودن

مرغ کم حوصله را گو غم خود خور که بر او

رحم آن کس که نهد دام چه خواهد بودن

باده خور غم مخور و پند مقلد منيوش

اعتبار سخن عام چه خواهد بودن

دست رنج تو همان به که شود صرف به کام

 دانی آخر که به ناکام چه خواهد بودن

پير ميخانه همی‌خواند معمايی دوش

 از خط جام که فرجام چه خواهد بودن

 بردم از ره دل حافظ به دف و چنگ و غزل

 تا جزای من بدنام چه خواهد بودن

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388  |
 دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش...سعدی
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش

 وز شما پنهان نشاید کرد سر می‌فروش

گفت آسان‌گیر بر خود کارها کز روی طبع

سخت می‌گردد جهان بر مردمان سخت‌کوش

وان گهم درداد جامی کز فروغش بر فلک

 زهره در رقص آمد و بربط زنان می‌گفت نوش

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام

نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی

 گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور

 گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش

در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید

 زان که آن‌جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش

بر بساط نکته‌دانان خود‌فروشی شرط نیست

 یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش

ساقیا می ده که رندی‌های حافظ فهم کرد 

آصف صاحب قران جرم‌بخش عیب‌پوش

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388  |
 بلبل آهسته به گل گفت شبی...پروین اعتصامی
بلبل آهسته به گل گفت شبی


که مرا از تو تمنائی هست


من به پیوند تو یک رای شدم


گر ترا نیز چنین رائی هست


گفت فردا به گلستان باز آی


تا ببینی چه تماشائی هست


گر که منظور تو زیبائی ماست


هر طرف چهره‌ی زیبائی هست


پا بهرجا که نهی برگ گلی است


همه جا شاهد رعنائی هست


باغبانان همگی بیدارند


چمن و جوی مصفائی هست


قدح از لاله بگیرد نرگس


همه جا ساغر و صهبائی هست


نه ز مرغان چمن گمشده‌ایست


نه ز زاغ و زغن آوائی هست


نه ز گلچین حوادث خبری است


نه به گلشن اثر پائی هست


هیچکس را سر بدخوئی نیست


همه را میل مدارائی هست


گفت رازی که نهان است ببین


اگرت دیده‌ی بینائی هست


هم از امروز سخن باید گفت


که خبر داشت که فردائی هست


پروين اعتصامي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388  |
 روزگاری شد ز چشم اعتبار افتاده‌ام...صائب تبریزی
روزگاری شد ز چشم اعتبار افتاده‌ام


چون نگاه آشنا از چشم یار افتاده‌ام


دست رغبت کس نمی‌سازد به سوی من دراز


چون گل پژمرده بر روی مزار افتاده‌ام


اختیارم نیست چون گرداب در سرگشتگی


نبض موجم، در تپیدن بیقرار افتاده‌ام


عقده‌ای هرگز نکردم باز از کار کسی


در چمن بیکار چون دست چنار افتاده‌ام


نیستم یک چشم زد ایمن ز آسیب شکست


گوییا آیینه‌ام در زنگبار افتاده‌ام


همچو گوهر گر دلم از سنگ گردد، دور نیست


دور از مژگان ابر نوبهار افتاده‌ام


من که صائب کار یکرو کرده‌ام با کاینات


در میان مردم عالم چه کار افتاده‌ام؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  |
 گویند عارفان هنر و علم کیمیاست...پروین اعتصامی

گویند عارفان هنر و علم کیمیاست

 وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست

 فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد

همدوش مرغ دولت و همعرصه‌ی هماست

 وقت گذشته را نتوانی خرید باز

مفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست

 گر زنده‌ای و مرده نه‌ای، کار جان گزین

 تن پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست

 تو مردمی و دولت مردم فضیلت است

تنها وظیفه‌ی تو همی نیست خواب و خاست

 زان راه باز گرد که از رهروان تهی است

 زان آدمی بترس که با دیو آشناست

 سالک نخواسته است ز گمگشته رهبری

عاقل نکرده است ز دیوانه بازخواست

چون معدنست علم و در آن روح کارگر

پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست

خوشتر شوی بفضل زلعلی که در زمی است

برتر پری بعلم ز مرغی که در هواست

 گر لاغری تو، جرم شبان تو نیست هیچ

زیرا که وقت خواب تو در موسم چراست

دانی ملخ چه گفت چو سرما و برف دید:

 تا گرم جست و خیز شدم نوبت شتاست

جان را بلند دار که این است برتری

 پستی نه از زمین و بلندی نه از سماست

 اندر سموم طیبت باد بهار نیست

 آن نکهت خوش از نفس خرم صباست

 آن را که دیبه‌ی هنر و علم در بر است

 فرش سرای او چه غم ارزانکه بوریاست

 آزاده کس نگفت ترا، تا که خاطرت گاهی

اسیر آز و گهی بسته‌ی هواست

مزدور دیو و هیمه‌کش او شدیم از آن

کاین سفله تن گرسنه و در فکرت غذاست

 تو دیو بین که پیش رو راه آدمی است

 تو آدمی نگر که چو دستیش رهنماست

بیگانه دزد را بکمین میتوان گرفت

 نتوان رهید ز آفت دزدی که آشناست

بشناس فرق دوست ز دشمن بچشم عقل

مفتون مشو که در پس هر چهره چهره‌هاست

جمشید ساخت جام جهان‌بین از آنسبب

کاگه نبود ازین که جهان جام خودنماست

 

زنده یاد پروین اعتصامی.

 

این شعر در کتابهای درسی

 سال چهارم یا پنجم ابتدائی بود.یاد دوران کودکی وروزهای بی

خبری ...بخیر....بابا نان نداشت.ولی ایمان ومروت ومناعت

طبع  ومردانگی .وسفره بی نان گسترده.ودری گشوده

داشت....چه زود گذشت.

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  |
 ما بدين در نه پى حشمت و جاه آمده ايم................حافظ
ما بدين در نه پى حشمت و جاه آمده ايم

 

 از بد حادثه اين جا به پناه آمده ايم


رهرو منزل عشقيم و ز سر حد عدم

 

 تا به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم


سبزه ء خط تو ديديم و ز بستان بهشت

 

 به طلبكارى اين مهر گياه آمده ايم


با چنين گنج كه شد خازن او روح امين

 

به گدائى به در خانه ء شاه آمده ايم


لنگر حلم تو اى كشتى توفيق كجاست

 

 كه درين بحر كرم غرق گناه آمده ايم


آبرو مى رود اى ابر خطاپوش ببار

 

 كه به ديوان عمل نامه سياه آمده ايم


حافظ اين خرقه ء پشمينه بينداز كه ما


از پى قافله با آتش آه آمده ايم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  |
 چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست ..سعدی
چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست


که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست


دگر به روی کسم دیده بر نمی‌باشد


خلیل من همه بت‌های آزری بشکست


مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیال


در سرای نشاید بر آشنایان بست


در قفس طلبد هر کجا گرفتاریست


من از کمند تو تا زنده‌ام نخواهم جست


غلام دولت آنم که پای بند یکیست

 
به جانبی متعلق شد از هزار برست


مطیع امر توام گر دلم بخواهی سوخت


اسیر حکم توام گر تنم بخواهی خست


نماز شام قیامت به هوش بازآید

 
کسی که خورده بود می ز بامداد الست


نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول


معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست


اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینی


چه فتنه‌ها که بخیزد میان اهل نشست


برادران و بزرگان نصیحتم مکنید


که اختیار من از دست رفت و تیر از شست


حذر کنید ز باران دیده سعدی


که قطره سیل شود چون به یک دگر پیوست


خوشست نام تو بردن ولی دریغ بود


در این سخن که بخواهند برد دست به دست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و پنجم مهر 1388  |
 وبلاگ.یا روزنامه هم شهری؟ادرس بلاکهای تبلیغاتی را حذفکردم. عذرا مجیبی
یک پاکسازی اساسی توی نظرات کردم.

 

 بلاگهای تبلیغاتی رو همه حذف کردم.بعد

 

این بمحض دیدن حذف میکنم که انباشته

 

نشه .چیزی حدود صد اگهی تبلیغی.

 

 عزیزان اینجا بلاگ منه.نه  صفحات اگهی

 

های روزنامه هم شهری.

 

 نمیدونم چطور بخودتون اجازه میدین .

 

از حریم دیگران برای کسب ودرامد مایه

 

بذارین.

 

 

کمی هم نزاکت داشته باشید.

 

 

 وحرمت وحریم

 

بشناسید بدنیست؟؟؟.........

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و پنجم مهر 1388  |
 من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم.... امیرهوشنگ ابتهاج
من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم

 بیا ای چشم روشن بین که خورشیدی عجب زادم

ز هر چاک گریبانم چراغی تازه می تابد

که در پیراهن خود آذرخش آسا درافتادم

 چو از هر ذره ی من آفتابی نو به چرخ آمد

 چه باک از آتش دوران که خواهد داد بر بادم

تنم افتاده خونین زیر این آوار شب، اما

دری زین دخمه سوی خانه ی خورشید بگشادم

الا ای صبح آزادی به یاد آور در آن شادی

 کزین شب های ناباور منت آواز می دادم

در آن دوری و بد حالی نبودم از رخت خالی

 به دل می دیدمت وز جان سلامت می فرستادم

سزد کز خون من نقشی بر آرد لعل پیروزت

 که من بر دُرج دل مهری به جز مهر تو ننهادم

به جز دام سر زلفت که آرام دل سایه ست

 به بندی تن نخواهد داد هرگز جان آزادم


هوشنگ ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و چهارم مهر 1388  |
 منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن ...حافظ
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالودم به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

 که در طریقت ما کافریست رنجیدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات

 بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

 مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست

 به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب

 که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه

کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن

 عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس

که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن

ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب

که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن

 مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ

که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و چهارم مهر 1388  |
 جهنم سر گردان...زنده یاد سهراب سپهری
شب را نوشیده ام

 


و بر این شاخه های شکسته می گریم.

 


مرا تنها گذار

 


ای چشم تبدار سرگردان !

 


مرا با رنج بودن تنها گذار.

 


مگذار خواب وجودم را پر پر کنم.

 


مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم

 


و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم.

 



سپیدی های فریب

 


روی ستون های بی سایه رجز می خوانند.

 


طلسم شکسته ی خوابم را بنگر

 


بیهوده به زنجیر مروارید چشم آویخته.

 


او را بگو

 


تپش جهنمی مست !

 


او را بگو: نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام.

 


نوشیده ام که پیوسته بی آرامم.

 


جهنم سرگردان!

 


مرا تنها گذار



 

زنده یاد سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و چهارم مهر 1388  |
 بازم به سر زد امشب ای گل هوای رویت .. امیر هوشنگ ابتهاج
بازم به سر زد امشب ای گل هوای رویت


پایی نمی دهد تا پر وا کنم به سویت


گیرم قفس شکستم وز دام و دانه جستم


کو بال آن خود را باز افکنم به کویت


تا کی چو شمع گریم ای درین شب تار


چون صبح نوشخندی تا جان دهم به بویت

 
از حسرتم بموید چنگ شکسته ی دل


چون باد نو بهاری چنگی زند به مویت


ای گل در آرزویت جان و جوانی ام رفت


ترسم بمیرم و باز باشم در آرزویت


از پا فتادگان را دستی بگیر آخر


تا کی به سر بگردم در راه جست و جویت


تو ای خیال دلخواه زیباتری از آن ماه


کز اشک شوق دادم یک عمر شست و شویت


چون سایه در پناه دیوار غم بیاسای


شادی نمی گشاید ای دل دری به رویت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و چهارم مهر 1388  |
 در وصف نیاید که چه شیرین دهن است آن...سعدی
در وصف نیاید که چه شیرین دهن است آن


اینست که دور از لب و دندان من است آن


عارض نتوان گفت که قرص قمر است این


بالا نتوان خواند که سرو چمن است آن


در سرو رسیده ست ولیکن به حقیقت


از سرو گذشته ست که سیمین بدن است آن


هرگز نبود جسم بدین حسن و لطافت


گویی همه روح است که در پیرهن است آن


خال است بر آن صفحه ی سیمین ِ بناگوش


یا نقطه‌ای از غالیه بر یاسمن است آن


فی الجمله قیامت تویی امروز در آفاق


در چشم تو پیداست که باب فِتن است آن


گفتم که دل از چنبر زلفت برهانم


ترسم نرهانم که شکن بر شکن است آن


هر کس که به جان آرزوی وصل تو دارد


دشوار برآید که محقر ثمن است آن


مردی که ز شمشیر جفا روی بتابد


در کوی وفا مرد مخوانش که زن است آن


گر خسته دلی نعره زند بر سر ِ کویی


عیبش نتوان گفت که بی خویشتن است آن


نزدیک من آنست که هر جرم و خطایی


کز صاحب وجه حَسَن آید حسن است آن


سعدی سر ِ سودای تو دارد نه سر ِ خویش


هر جامه که عیار بپوشد کفن است آن

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و چهارم مهر 1388  |
 اورک سوزلری..اورکدن چخار.اورگه اوتورار..عذرا میجبی
اوزوم ترکم  .. ترکی یازابیلمرم .باشارام اوخویام یازما

 

 بیلمرم .جوخداندی ایسدرم  ترکی دانشیم  یازیم.

 

بوگون   چوخ ترکی شعرلر یادما دوشدی

 

تصمیم تودوم اولاری یازام ..

 

اوشاخلخدان بو ترانه لرینن بومیشم..

 

اورکلردن بولاری اورگمشم.

 

غلط یازسام.مهم دیور. باشارمرام

 

 امان اوچی ویرما منی.من بو داغین مارالیام

 

یارالیام یارالیام.درد الیندن یارالیام

 

بوداغلاردا مارال گزر.تلرینی دارار گزر

 

من یارا نیلمشم.یارمندن کنار گزر

 

بوداغی اشماغ اولماز.نارنجی باشماغ اولماز

 

بیر قوری سوزدن اوتور.یارا ساواشماق اولماز

 

 .....عزیزیم باغد دارا..

 

اچ زلفون باغدا دار ا...

 

بلبلی گلدن اوتور...

 

چکدلر باغدا دارا.....

 

عزیزیمه گوللر..

 

باغدا گوله گوللر...

 

ایگدین یوخسولونی...

 

دیندرلر گوللر....

 

نارنجا باخ نارنجا تلو..

 

درمرم سارالنجا تلو..

 

کباب اولدی اورگیم  تلو....

 

سندن جواب آ لنجا تلو .....

 

بو بیاتلارین قشنگ اهنگلری وار.

 

 اما حیف باشا.رمرام.اوز سسمنن اوخویام.

 

چوخ گوچکدلر.اورکدن چخیپ اورگه اوتورولار.....

 

اوجا دغلار باشندا جیران یول ایلر..

 

اورگون باشندا اوچی کول ایلر..

 

سوگل سوگلسونه جان قربان ایلر....

 

اغاج اولایدیم..یولدا دورایدیم...

 

سن گلن یولا سایه سالایدیم.....

 

داغلار باشی دوماندی گنه دوماندی یار گنه دوماندی...

 

ایرلغین اولمدن منه یاماندی یار منه یاماندی...

 

سویله نه دور بو ادالار بوعشوه بو ناز..

 

گدر ای قیز بوگوزلیک سنده قالماز..

 

یالقزام یالقیز.گل گوزل ای قیز..

 

گل منی محنته اودا سالان وفاسیز..

 

سوله نه دور بو ادالار بوعشوه بو ناز

 

 گیدر بیر گون بو گوزکیک سنه ده قالماز..

 

قلبیم سنین اسیرین.کونلوم سنیدور یار.کونوم سنیدور.

 

انصاف ایله خوش سوزله منی گل دیندیر یار.منی گل دیندیر...

 

سویله نه دور بو ادالار بوعشوه بو ناز..

 

 

گدر ای قیز بوگوزلیک سنده قالماز..

 

آمان اوچی ویرما منی.من بو داغین مارالیام

 

یارالیام یارالیام درد النن یارالیام

 

بوداغلاردا مارال گزر.تلرینی دارار گزر

 

من یارما نیلمشم..یاریم مندن کنار گزر

 

 بولار چوخ چوخ دولار .اما یورولودم.

 

چتندی یازماغی..بولاری.اوزم اخومشام یازمشام.

 

فقط الان پراکنده .یازدیم.

 

دوغوردان ترکی یازماخ چتندی......

 

 

ساغ اولون..بودا انا دیلم

 

 

بو اولین ترکی یازماغمدی..

 

بلکه اورگنیم..ساق اولاسیز

 

 

شهریار حیدر باباسندا دیر

 

بوردا بیر شیر داردا غالپ باغرر

 

مروت سیز انسان  لاری چاغریر

 

الان دوشوندیم که نقرتن او عاشق شوریده

 

 غربته  تک غالمشدی او بیوک انسان

 

تک اولسایمش .وای بیزیم حالمیزا 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و چهارم مهر 1388  |
 روزی دل من که تهی بود و غریب ...اردلان سرفراز
روزی دل من که تهی بود و غریب


از شهر سکوت به دیار تو رسید


در شهر صدا که پر از زمزمه بود


تنها دل من قصه ی مهر تو شنید


چشم تو مرا به شب خاطره برد


در سینه دلم از تو و یاد تو تپید


در سینه ی سردم ، این شهر سکوت

 
دیوار سکوت به صدای تو شکست


شد شهر هیاهو ، این سینه ی من


فریاد دلم به لبانم بنشست

 
خورشید منی ،‌ منم آن بوته ی دشت


من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور


دریای منی ، منم آن قایق خرد


با خود تو مرا می بری تا ساحل دور


کنون تو مرا همه شوری و صدا


کنون تو مرا همه نوری و امید


در باغ دلم بنشین بار دگر


ای پیکر تو ، چو گل یاس سپید




اردلان سرفراز

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و چهارم مهر 1388  |
 اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک ...حافظ
اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک


از آن گناه که نفعی رسد به غیر چـه باک


برو بـه هر چه تو داری بخور دریغ مـخور


کـه بی‌دریغ زند روزگار تیغ هـلاک


بـه خاک پای تو ای سرو نازپرور مـن


کـه روز واقعـه پا وامـگیرم از سر خاک


چه دوزخی چه بهشتی چه آدمی چه پری


به مذهب همه کفر طریقت است امساک


مهـندس فـلـکی راه دیر شش جهتی


چـنان ببست که ره نیست زیر دیر مغاک


فریب دخـتر رز طرفه می‌زند ره عـقـل


مـباد تا بـه قیامـت خراب طارم تاک


بـه راه میکده حافظ خوش از جهان رفتی


دعای اهـل دلـت باد مونـس دل پاک

 

تمام لحظه هام با حافظ وسعدی ودیگر بزرگان شعریست... با این اشعار نفس میکشم...زندگی بدون اشعار ناب بزرگان بخصوص  با صدای استاد عشق وعرفان شجریان بزرگ..ودیگر بزرگان موسیقی..مفهومی نداره..تنها انگیزه برای زیستنم..ودیگر هیچ....

 

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388  |
 هزار دشمنـم ار می‌کنند قصد هـلاک ...حافظ
هزار دشمنـم ار می‌کنند قصد هـلاک


گرم تو دوستی از دشمـنان ندارم باک


مرا امید وصال تو زنده می‌دارد

 
و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک


نفـس نفـس اگر از باد نشنوم بویش


زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک


رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات


بود صـبور دل اندر فراق تو حاشاک


اگر تو زخم زنی به کـه دیگری مرهـم


و گر تو زهر دهی به کـه دیگری تریاک


بـضرب سیفـک قتـلی حیاتـنا ابدا


لان روحی قد طاب ان یکون فداک

 
عنان مپیچ که گر می‌زنی به شمشیرم


سـپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک


تو را چنان که تویی هر نـظر کـجا بیند


به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک


بـه چشم خلق عزیز جهان شود حافظ


کـه بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388  |
 رسیده مژده که ایام غم نخواهد ماند...حافظ
رسیده مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماندو چنین نخواهد ماند


من ارچه در نظر یار خاکسار شدم

رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند


چه جای شکر و شکایت زنقش نیک وبد است

چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند


سرود مجلس جمشید گفته اند این بود

که جام باده بیاورکه جم نخواهد ماند


توانگرا دل درویش خود بدست آور

که مخزن زر وگنج درم نخواهد ماند


بر این رواق زبرجد نوشته اند به زور

که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند


ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ


که نقش جور ونشان ستم نخواهد ماند

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388  |
 شنيدم که چون قوي زيبا بميرد..دکتر مهدی حمیدی شیرازی
شنيدم که چون قوي زيبا بميرد


فريبنده زاد و فريبا بميرد


شب مرگ تنها نشيند به موجي


رود گوشه اي دور و تنها بميرد


در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب


که خود در ميان غزلها بميرد


گروهي بر آنند کاين مرغ شيدا


کجا عاشقي کرد آنجا بميرد


شب مرگ از بيم آنجا شتابد


که از مرگ غافل شود تا بميرد


من اين نکته گيرم که باور نکردم


نديدم که قويي به صحرا بميرد


چو روزي ز آغوش دريا برآمد


شبي هم در آغوش دريا بميرد


تو درياي من بودي آغوش وا کن


که مي خواهد اين قوي زيبا بميرد



دکتر مهدی حمیدی شیرازی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388  |
 در ره عشقت ای صنم ، شيفته ی بلا منم ....قرة العین
در ره عشقت ای صنم ، شيفته ی بلا منم


چند مغايرت کنی ؟ با غمت آشنا منم


پرده به روی بسته ای، زلف به هم شکسته ای

 
از همه خلق رسته ای، از همگان جدا منم


شير تويی ، شکر تويی، شاخه تويی، ثمر تويی


شمس تويی، قمر تويی، ذره منم ، هبا منم


نخل تويی ، رطب تويی ، لعبت نوش لب تويی


خواجه ی با ادب تويی، بنده ی بيحيا منم


کعبه تويی ، صنم تويی، دير تويی، حرم تويی،


دلبر محترم تويی ، عاشق بينوا منم


شاهد شوخ دلربا گفت به سوی من بيا


رسته ز کبر و از ريا ، مظهر کبريا منم


طاهره خاک پای تو ، مست می لقای تو


منتظر عطای تو ، معترف خطا منم



قرة العین

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388  |
 شب تاریک و ره باریک و من مست..بابا طاهر
شب تاریک و ره باریک و من مست


قدح از دست ما افتاد و نشکست


نگه دارنده اش نیکو نگه داشت


و گرنه صد قدح نفتاده بشکست


ز دست چرخ گردون داد دیرم


هزاران ناله و فریاد دیرم


نشسته، دلستانم با خس و خار


دل خود را چگونه شاد دیرم


دلا، خوبان دل خونین پسندند


دلا خون شو ، که خوبان این پسندند


متاع کفر و دین بی مشتری نیست


گروهی آن ، گروهی این پسندند


بابا طاهر

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388  |
 پرنده گفت: «چه بویی، چه آفتابی، ..فروغ فرخ زاد

پرنده گفت: «چه بویی، چه آفتابی،

آه بهار آمده است

 من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت.»

 پرنده از لب ایوان پرید،

 مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود پرنده فکر نمی کرد

 پرنده روزنامه نمی خواند

 پرنده قرض نداشت

پرنده آدم ها را نمی شناخت

پرنده روی هوا و بر فراز چراغ های خطر

 در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را دیوانه وار تجربه می کرد

 پرنده، آه، فقط یک پرنده بود...

 

 از : فروغ فرخزاد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388  |
 ره میخانه و مسجد کدام است...شیخ عطار
ره میخانه و مسجد کدام است


که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رند است


نه در میخانه کاین خمار خام است

میان مسجد و میخانه راهی است


بجویید ای عزیزان کاین کدام است

به میخانه امامی مست خفته است


نمی‌دانم که آن بت را چه نام است

مرا کعبه خرابات است امروز


حریفم قاضی و ساقی امام است

برو عطار کو خود می‌شناسد


که سرور کیست سرگردان کدام است

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388  |
 تفنگت را زمین بگذار ....زنده یاد فریدون مشیری........... عذرا مجیی
تفنگت را زمین بگذار


که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار


تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن


من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن


ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-


تو ای با دوستی دشمن.


زبان آتش و آهن


زبان خشم و خونریزی ست


زبان قهر چنگیزی ست


بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید


فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.


برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار


تفنگت را زمین بگذار


تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو


این دیو انسان کش برون آید.


تو از آیین انسانی چه می دانی؟


اگر جان را خدا داده ست


چرا باید تو بستانی؟


چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را


به خاک و خون بغلطانی؟


گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی


و حق با توست


ولی حق را -برادر جان-


به زور این زبان نافهم آتشبار


نباید جست…


اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار


تفنگت را زمین بگذار

 

زنده یاد فریدون مشیری

 

خیلی چیزای دیگه قلب انسانو نشونه میگیره یکیش ممکنه تفنگ باشه.سلاحی که پسر انسان با مدرک.... پول....زن.وفرزند. وموقعیت اجتماعی.ومقام ومنصب.گرچه خودش سخت کوش بوده باشه. ..وامکانات رفاهی..که مادر برایش رقم زده..با یک قبیله بجنگ مادر  برخیزه..از صد تیر که یک لحظه ادمو خلاص میکنه کشنده تره..واین شعر استاد منزوی رو تداعی می کنه...................

 

 

بي شك. كنار خانه هاي شما.

جايي براي خمره من نيست. .

اينسانكه با ادب منظم حتا درستكار .

اسناد مالكيت خود را.در چنگ مي فشاريد

. اسناد مالكيت.بر.فرزند.دين.دارايي.

 اخلاق.زن.واندكي وطن.

 اما خبر نداريد.كه قامت درشت شما

.ديري است. در بين خمره من .وافتاب.ديوار مي كشد


شعر از زنده یاد استاد منزوی

 

تقدیم به تنها پسرم.......................مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم ...........که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388  |
 زندگی خواب ها...سهراب سپهری
زندگی خواب ها


پرده

 

پنجره ام به تهی باز شد


و من ویران شدم.


پرده نفس می کشید

 

دیوار قیر اندود !


از میان برخیز.


پایان تلخ صداهای هوش ربا !


فرو ریز.

 

لذت خواب می فشارد.


فراموشی می بارد.


پرده نفس می کشد:


شکوفه ی خوابم می پژمرد.

 

تا دوزخ ها بشکافند ،


تا سایه ها بی پایان شوند ،


تا نگاهم رها گردد ،


درهم شکن بی جنبشی ات را


و از مرز هستی من بگذر


سیاه سرد بی تپش گنگ


سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388  |
 روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست...حافظ
روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست

 
در غنچه‌ای هنوز و صدت عندلیب هست

 
گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست


چون من در آن دیار هزاران غریب هست


در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست


هر جا که هست پرتو روی حبیب هست


آن جا که کار صومعه را جلوه می‌دهند


ناقوس دیر راهب و نام صلیب هست


عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد


ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست


فریاد حافظ این همه آخر به هرزه نیست


هم قصه‌ای غریب و حدیثی عجیب هست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388  |
 قدردانی از دوستان. اگر من کم لطف بودم سر نزدم.شمایان سرزدید.عذرا مجیبی
گلی خوشبوی در حمام روزی..............رسید از دست محبوبی بدستم

 

بدو گفتم که مشکی یا عبیری...........که از بوی دلاویز تو مستم

 

بگفتا من گلی ناچیز بودم.................ولکن مدتی با گل نشستم

 

کمال همنشین در من اثر کرد........وگرنه من همان خاکم که هستم

 

 فرصتی پیش اومد وخودمو موظف دونستم این پست رو تقدیم کنم به همه دوستان عزیزی که درین سه سال.همیشه کنارم بودندوبا حضور گرم ونوشته های  سبزشون  دربلاگم. ودلنوشته های ارزشمند واموزنده واشعار وترانه های زیبا وعرفانیه . خیل عظیمی از دوستان دربلاگشون.روزرا  بشب.وشب را بروز رسانم.گاهی انچنان در نوشته ها غرق شدم دیدم هوا روشنه وگاها افتاب دمیده.. متاسفم انچانکه میباید نتونستم به بلاگ تک تک عزیزان سر بزنم.وسپاسگر مهرشون باشم..

 

از همین جا دست همه عزیزان  را بگرمی ومهربوسه می نهم..

  وشعر  بسیار زیبا وپر مفهوم  شیخ اجل حضرت سعدی را 

تقدیم میکنم  بدوستان فرزانه وگرامی .

. با سپاس

 

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388  |
 به کوی میکده یارب سحر چه مشغله بود...حافظ
به کوی میکده یارب سحر چه مشغله بود


که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود


حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنی است


به ناله ی دف و نی در خروش وولوله بود


مباحثی که در آن مجلس جنون می رفت


ورای مدرسه وقال و قیل مسئله بود


دل از کرشمه ی ساقی به شکر بود، ولی


زنامساعدی بختش اندکی گله بود


قیاس کردم و آن جاودانه مست


هزار ساحر چون سامری اش در کله بود


بگفتمش به لبم بوسه ای حوالت کن


بخندید و گفت، کی ات با من این معامله بود؟


زاخترم نظری سعد در ره است که دوش


میان ماه و رخ یار من مقابله بود


دهان یار که درمان درد حافظ داشت


فغان که به وقت مروت، چه تنگ حوصله بود

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیستم مهر 1388  |
  خواجوي كرماني...هم چو شمعم به شبستان حرم یاد کنید

هم چو شمعم به شبستان حرم یاد کنید

 
یا چو مرغم به گلستان ارم یـــاد کنید


روز شـــــادی همه کس یاد کند از یــــاران


یاری آنست که ما را شب غم یاد کنید

گر چنانست که از دلشدگان می پرسيــد


گاه گاهی ز من دلشده هــــم یاد کنید

چشم دارم که من خسته ی دلسوخته را


به نم چشـــم گهــــر بار قلم یـاد کنید

هیچ نقصان نرسد در شرف و قدر شـــــما


در چنین محنت و خواری اگرم یاد کنید

چون من از پای فتـــادم نبود هیـــچ غریب


گر من بی سر و پا را به قدم یـــاد کنید

بلبل خسته ی بی بـــــرگ و نوا را آخـــــر


به نسیم گلی از بــــــاغ کرم یـاد کنید

سوخت در بادیه از حسرت آبی خــــواجو


زان جگر سوخته در بیت حرم یاد کنید

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیستم مهر 1388  |
 چراغی کاین همه پروانه دارد....فروغی بسطامی
چراغی کاین همه پروانه دارد


یقین کز سوز ما پروا ندارد


نه چشمش مردمان را سرخوشی‌هاست


خوشا دوری که این پیمانه دارد


ز زنجیر سر زلفش توان یافت


که کاری با دل دیوانه دارد


دل خلقی به خاک او گرفتار


چه خرمن‌ها کز این یک دانه دارد


هر آن دل کاشنای کوی او گشت


چه باک از شنعت بیگانه دارد


جهانی سرخوش از افسانه‌ی اوست


چه افسونی در این افسانه دارد


غمش هر لحظه می‌کاود دلم را


مگر گنجی در این ویرانه دارد


ز اعجاز دم عیسی عیان است


که این فیض از لب جانانه دارد


فروغی فارغ است از ماه گردون


که ماهی امشب اندر خانه دارد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیستم مهر 1388  |
 عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم ...سعدی
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم


شاکر نعمت و پرورده احسان بودم


چه کند بنده که بر جور تحمل نکند


بار بر گردن و سر بر خط فرمان بودم


خار عشقت نه چنان پای نشاط آبله کرد


که سر سبزه و پروای گلستان بودم


روز هجرانت بدانستم قدر شب وصل


عجب ار قدر نبود آن شب و نادان بودم


گر به عقبی درم از حاصل دنیا پرسند


گویم آن روز که در صحبت جانان بودم


که پسندد که فراموش کنی عهد قدیم


به وصالت که نه مستوجب هجران بودم


خرم آن روز که بازآیی و سعدی گوید

 
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیستم مهر 1388  |
 سبوی حافظه سرشار .. استاد شفیعی کدکنی
سبوی حافظه سرشار

 
و باز ریزش بارانکی ست روشن بار

 
درین بلاغت سبز


حضور روشن ایجاز قطره بر لب برگ


و بالهای نسیم از نثار باران تر


سبوی خاطره لبریز می رسم از راه


به هر چه می بینم


در امتداد جوی و درخت


دوباره ساغری از واژه


می دهم سرشار

 

استاد شفیعی کدکنی

 

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیستم مهر 1388  |
  یاداداشت های پراکنده..عذرا مجیبی
 

 

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد 

یک نکته در این معنی گفتیم و همین باشد

از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار 

صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

 

 

برام خیلی جالب بود بطور تصادفی سری به نوشته های پیشین بلاگ زدم گرچه گاها اینکارو انجام میدادم امروز متفاوت بود....بلاگم سه ساله شد.......

 

 

بکجا میروی ای مونس تنهائی من..؟

خواهی از غصه بمیرد دل شیدائی من؟

اشنا جز تو کسی نیست بفریاد دلم..ز

زین سفر بگذر ورحم ار بتنهائی من..

ورترا میل تماشاست ازین سیر وسفر.

حال من بنگر واحوال تماشائی من.

 عندلیبانه بنالم چو بسویم نگری.

مرو ای پاکترین منظر بینائی من.

یاد داری که شبی باده نابم دادی؟

هم از ان باده فزوده است بشیدائی من.

خواهم ای همدم جانم که تو باشی با من..

گرچه رفت از بر من اهوی صحرائی من.....رسول

 

 اولین پستی رو که گذاشته بودم.دیدم.تاریخش . ..۱۹/۷/۷۶.......کمی به پشت سرم نگریستم وبدورها.... ودورترها ..زمانی به این بلاگ اومدم چون قمار باز قهار ی هر انچه داشته ونداشته .باخته بودم...نه برای برد ورقی میخواستم که دنبالش باشم.نه برای باخت چیزی .فرضا اندیشه ای  ... با هذیان دل شروع کردم.  واز خودم نوشتم.نوشته های پراکنده وپاورقی ووووو... خودمو بی بضاعت دیدم قلممو ناتوان از بیان اونچه در درونمه..به بایگانی سپردم.وبمصداق این شعر.ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه تست....تا حدی با قلم فاصله گرفتم..گفتم بخوانم.تا بیاموزم....جهل واموختن؟.پس نیاموختم....متاسفانه ..باید فاتحه خوندن را بخوانم .. من بعد  مینگرم.......می اندیشم ....همین ودیگر هیچ..بلاگم فقط با تو حرف میزنم ......... ...... چه به پای تو بریزم که سزاوار تو باشه؟..دوستت دارم ...............منو تنها نذاشتی.واین تو بودی که شاهد.تاب وتب ودلتنگیام.وخسته گیام بودی.پس با من بمان.....اولین پستمو  تکرار میکنم وبر میگردم به سه سال پیش .... خوشبختانه.دوبیت شعر زیبا  از  حضرت حافظه... بی مناسبت ندیدم    بزرگداشت....  عارف وغزلسرای بزرگ جهانی  را  به پیشگاه جهانیان بخصوص ایرانیان عزیز تبریک   و   تهنیت عرض کنم  ..... وسر تعظیم  فرود میاورم بعظمت افرینش  وشکوه و جایگاه ملکوتی این بزرگ مرد شعروعرفان وادب.   .واستاد شجریان.غوغا میکنه.وقتی با صدای ملکوتیشون این اشعارو  میخونه جانی هزار باره به اشعار میده .میشنوم ..از زمان خارج میشم  غالب تهی  میکنم. فقط اشگ بدادم میرسه.... ....اما چیزی یادم رفت بنویسم .... بلاگم به حرفام گوش میدی.؟فقط باتو حرف میزنم....سه سال پیش وقتی تو رو گشودم..مادر داشتم..الان اونم ندارم.پس توبمانی که چو جانی دربرم...ای وای مادرم... اهسته باز از بغل پله ها گذشت... باز امدم بخانه چه حالی  نگفتنی ...بردی مرا بخاک سپردی وامدی؟ تنها نمیگذارمت ای بینوا پسر.........از اشعار جاودانی وزیبای استاد محمد حسین شهریار.یادش بزرگ ونامش جاودانه  

 

 

 

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد 

یک نکته در این معنی گفتیم و همین باشد

از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار 

صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

 

 

بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود

 اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش

اى كه در كوچه ء معشوقه ما مى گذرى

بر حذر باش كه سر مى شكند ديوارش

 آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست

 هر كجا هست خدايا به سلامت دارش

حافظ

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیستم مهر 1388  |
 لاابالی چه کند دفتر دانایی را.... سعدی
لاابالی چه کند دفتر دانایی را


طاقت وعظ نباشد سر سودایی را


آب را قول تو با آتش اگر جمع کند


نتواند که کند عشق و شکیبایی را


دیده را فایده آنست که دلبر بیند

 
ور نبیند چه بود فایده بینایی را


عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست


یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را


همه دانند که من سبزه خط دارم دوست


نه چو دیگر حیوان سبزه صحرایی را


من همان روز دل و صبر به یغما دادم


که مقید شدم آن دلبر یغمایی را


سرو بگذار که قدی و قیامی دارد


گو ببین آمدن و رفتن رعنایی را


گر برانی نرود ور برود بازآید


ناگزیرست مگس دکه حلوایی را


بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس


حد همینست سخندانی و زیبایی را


سعدیا نوبتی امشب دهل صبح نکوفت


یا مگر روز نباشد شب تنهایی را

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هجدهم مهر 1388  |
 شبی که پرشده بودم زغصه های غریب ....زنده یاد فریدون مشیری
شبی که پرشده بودم زغصه های غریب


به بال جان سفری تا گذشته ها کردم


چراغ دیده برافروختم به شعله اشک


دل گداخته را جام جان نما کردم

 
هزار پله فرا رفتم از حصار زمان


هزار پنجره بر عمر رفته وا کردم


به شهر خاطره ها چون مسافران غریب


گرفتم از همه کس دامن و رها کردم


هزار آرزوی ناشکفته سوخته را


دوباره یافتم و شرح ماجرا کردم


هزار یاد گریزنده در سیاهی را


دویدم از پی و افتادم و صدا کردم


هزار بار عزیزان رفته را از دور


سلام و بوسه فرستادم و صفا کردم


چه های های غریبانه که سردادم


چه ناله ها که ز جان وجگر جدا کردم


یکی از آن همه یاران رفته بازنگشت


گره به باد زدم قصه با هوا کردم


طنین گمشده ای بود در هیاهوی باد

 
به دست من نرسیده آنچه دست و پا کردم


دریغ از آنهمه گلهای پرپر فریاد

 
که گوشواره گوش کر قضا کردم


همین نصیبم ازین رهگذر که در همه حال


ترا که جان مرا سوختی دعا کردم


فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هجدهم مهر 1388  |
 معلمت همه شوخی ودلبری آموخت....سعدی
معلمت همه شوخی ودلبری آموخت


جفاونازوعتاب وستمگری آموخت


غلام آن لب ضحاک وچشم فتانم


که کیدوسحربه ضحاک وسامری آموخت


مگردهان توآموخت تنگی ازدل من


وجودمن زمیان تولاغری آموخت


توبت چرابه معلم روی که بتگرچین


به چین زلف توآیدبه بتگری آموخت


هزاربلبل دستان سرای عاشق را


ببایدازتوسخن گفتن دری آموخت


بلای عشق توبنیادزهدوبیخ ور یاء


چنان بکندکه صوفی قلندری آموخت


دگرنه عزم سیاحت کندنه یادوطن


کسی که برسرکویت مجاوری آموخت


من آدمی به چنین خوی وقد وروش


ندیده ام مگراین شیوه ازپری آموخت


برفت رونق بازارآفتاب وقمر


زبس که ره به دکان تومشتری آموخت


همه قبیله ی من عالمان دین بودند


مرامعلم عشق توشاعری آموخت


برآب دیده ی سعدی گرت گذارافتد


تورانخست ببایدشناوری آموخت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هجدهم مهر 1388  |
 دل ما را ز چه رو زار و حزین باید کرد ...فروغی بسطامی
دل ما را ز چه رو زار و حزین باید کرد

عاشقی کفر نباشد نه چنین باید کرد





باده‌ی صاف به یاران کهن باید کرد

نظر لطف به عشاق غمین باید کرد





ما گدایان را از درگه خود دور مکن

که ترحم به گدایان به از این باید کرد






از بر خسته دلان چند به تندی گذری

بعد از این مرکب آهسته به زین باید کرد





این چنین حسن و لطافت که تو داری تا حشر

سجده بر آدم و حوا و به طین باید کرد





پرتو روی تو روشن کند این عالم را

پس از این روی تو با ماه قرین باید کرد





پرده از صورت زیبای تو باید برداشت

ماه رویان همه را پرده‌نشین باید کرد





همچو طاووس چو سرمست خرامی در باغ

توتیای مژه را خاک زمین باید کرد




روش کبک دری داری و چشم آهو

صید این قسم شکاری به کمین باید کرد





فروغی
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هفدهم مهر 1388  |
 درآ که در دل خسته توان درآید باز...حافظ
درآ که در دل خسته توان درآید باز


بیا که در تن مرده روان درآید باز

بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست


که فتح باب وصالت مگر گشاید باز

غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت


ز خیل شادی روم رخت زداید باز

به پیش آینه دل هر آن چه می‌دارم


بجز خیال جمالت نمی‌نماید باز

بدان مثل که شب آبستن است روز از تو


ستاره می‌شمرم تا که شب چه زاید باز

بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظ


به بوی گلبن وصل تو می‌سراید باز



حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هفدهم مهر 1388  |
 در سرم عشق تو سودایی خوش است ...فخرادین عراقی
در سرم عشق تو سودایی خوش است


در دلم شوقت تمنایی خوش است


ناله و فریاد من هر نیم‌شب


بر در وصلت تقاضایی خوش است


تا نپنداری که بی‌روی خوشت


در همه عالم مرا جایی خوش است


با سگان گشتن مرا هر شب به روز


بر سر کویت تماشایی خوش است

 
گرچه می‌کاهد غم تو جان من


یاد رویت راحت افزایی خوش است


در دلم بنگر، که از یاد رخت


بوستان و باغ و صحرایی خوش است


تا عراقی واله‌ی روی تو شد


در میان خلق رسوایی خوش است

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هفدهم مهر 1388  |
 ساقی به نور باده برافروز جام ما ....حافظ
ساقی به نور باده برافروز جام ما


مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما


ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم


ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما


هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق


ثبت است بر جریده عالم دوام ما


چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان


کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما


ای باد اگر به گلشن احباب بگذری


زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما


گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری


خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما


مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است


زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما


ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست

 
نان حلال شیخ ز آب حرام ما


حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان


باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما


دریای اخضر فلک و کشتی هلال


هستند غرق نعمت حاجی قوام ما

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هفدهم مهر 1388  |
 آن را که جای نیست همه شهر جای اوست....سعدی
آن را که جای نیست همه شهر جای اوست

 

 درویش هر کجا که شب آید سرای اوست


بی‌خانمان که هیچ ندارد بجز خدای

 

 او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست


مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست

 

چندانکه می‌رود همه ملک خدای اوست


آن کز توانگری و بزرگی و خواجگی بیگانه شد

 

 به هردری  که رسد آشنای اوست


کوتاه دیدگان همه راحت، طلب کنند

 

 عارف بلا، که راحت او در بلای اوست


عاشق که بر مشاهده‌ی دوست دست یافت

 

 در هر چه بعد از آن نگرد اژدهای اوست


بگذار هر چه داری و بگذر که هیچ نیست

 

 این پنج روزه عمر که مرگ از قفای اوست


هر آدمی که کشته‌ی شمشیر عشق شد

 

 گو غم مخور که ملک ابد خونبهای اوست


از دست دوست هر چه ستانی شکر بود

 

 سعدی رضای خود مطلب چون رضای اوست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388  |
 
 
 
بالا