تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 شبی که پرشده بودم زغصه های غریب .....زنده یاد فریدون مشیری
شبی که پرشده بودم زغصه های غریب

 
به بال جان سفری تا گذشته ها کردم


چراغ دیده برافروختم به شعله اشک


دل گداخته را جام جان نما کردم


هزار پله فرا رفتم از حصار زمان


هزار پنجره بر عمر رفته وا کردم


به شهر خاطره ها چون مسافران غریب

 
گرفتم از همه کس دامن و رها کردم


هزار آرزوی ناشکفته سوخته را


دوباره یافتم و شرح ماجرا کردم


هزار یاد گریزنده در سیاهی را


دویدم از پی و افتادم و صدا کردم


هزار بار عزیزان رفته را از دور


سلام و بوسه فرستادم و صفا کردم


چه های های غریبانه که سردادم


چه ناله ها که ز جان وجگر جدا کردم


یکی از آن همه یاران رفته بازنگشت


گره به باد زدم قصه با هوا کردم


طنین گمشده ای بود در هیاهوی باد

 
به دست من نرسیده آنچه دست و پا کردم


دریغ از آنهمه گلهای پرپر فریاد


که گوشواره گوش کر قضا کردم


همین نصیبم ازین رهگذر که در همه حال


ترا که جان مرا سوختی دعا کردم


فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388  |
 رفتم به باغ صبح دمي تا بچینم گلي...حافظ
رفتم به باغ صبح دمي تا بچینم گلي


آمد به گوش ناگهم آواز بلبلي


مسكين چو من به عشق گلي گشته مبتلا


واندر چمن فكنده ز فرياد غلغلي


مي‌گشتم اندر آن چمن و باغ دم به دم


مي‌كردم اندر آن گل و بلبل تأملي


گل يار حسن گشته و بلبل قرين عشق


  آن را تفضلي نه و اين را تبدلي


چون كرد در دلم اثر آواز عندليب


گشتم چنان كه هيچ نماندم تحملي


بس گل شكفته مي‌شود اين باغ را ولي


كس بي بلاي خار نچيدست از او گلي


حافظ مدار اميد فرج از مدار چرخ


دارد هزار عيب و ندارد تفضلي

 

بازم حضرت حافظ گل سرسبد افرینش

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388  |
 من به سیبی خشنودم....زنده یاد سهراب سپهری
من به سیبی خشنودم


و به بوئیدن یک بوتهء بابونه


من به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارم.


من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد.


و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف کند.


من صدای پر بلدرچین را می شناسم.


رنگ های شکم هوبره را ، اثر پای بز کوهی را.


خوب می دانم ریواس کجا می روید


سار کی می آید ، کبک کی می خواند ، باز کی می میرد ،


ماه در خواب بیابان چیست،


مرگ در ساقهء خواهش


و تمشک لذت ، زیر دندان هم آغوشی


زندگی رسم خوشایندی است.


زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،


پرشی دارد اندازهء عشق.
.
.
سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388  |
 چو شب به راه تو ماندم كه ماه من باشي....ابتهاج

چو شب به راه تو ماندم كه ماه من باشي

 چراغ خلوت اين عاشق كهن باشي

بسان سبز پريشان سرگذشت شبم

 نيامدي كه مهتاب اين چمن باشي

تو يار خواجه نگشتي به صد هنر هيهات

 كه بر مراد دل بي قرار من باشي

تو را به آينه داران چه التفات بود

چنين كه شيفته حسن خويشتن باشي

 دلم ز نازكي خود شكست در غم عشق

 وگرنه از تو نيايد كه دل شكن باشي

وصال آن لب شيرين به خسروان دادند

 تو را نصيب همين بس كه كوه كن باشي

خموش سايه كه فرياد بلبل از خاميست

 چو شمع سوخته آن به كه بي سخن باشي

 

 امیر هوشنگ ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سی ام شهریور 1388  |
 سزای چون تو گلی گر چه نیست خانه ما...رهی معیری
سزای چون تو گلی گر چه نیست خانه ما


بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ما


تو ای ستاره خندان کجا خبر داری؟


زناله سحر و گریه شبانه ما


چو بانگ رعد خروشان که پیچد اندر کوه


جهان پر است ز گلبانگ عاشقانه ما


نوای گرم نی از فیض آتشین نفسی است


زسوز سینه بود گرمی ترانه ما


چنان زخاطر اهل جهان فراموشیم


که سیل نیز نگیرد سراغ خانه ما


به خنده رویی دشمن مخور فریب رهی


که برق خنده کنان سوخت آشیانه ما.



رهی معیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سی ام شهریور 1388  |
 گاهی گر از ملال محبت برانمت...زنده یاد استاد محمد حسین شهریار
گاهی گر از ملال محبت برانمت

دوری چنان مکن که به شیون بخوانمت


چون آه من به راه کدورت مرو که اشک

پیک شفاعتی است که از پی دوانمت

سرو بلند من که به دادم نمی رسی

دستم اگر رسد به خدا می رسانمت

پیوند جان جدا شدنی نیست ماه من

تنی نیستی که جان دهم و وارهانمت

دست نوازشی به سر و گوش من بکش

سازی شدم که شور و نوایی بخوانمت

چوپان دشت عشقم و نای غزل به لب

دارم غزال چشم سیه می چرانمت

لبخند کن معاوضه با جان شهریار

تا من به شوق این دهم و آن ستانمت



از استاد محمد حسین : شهریار
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388  |
 من با تو کاملم ...زنده یاد فروغ فرخ زاد
من با تو کاملم


من با تو رازی روشن



من با تو نام هستی ام ای دوست


ای یار مهربانی و تنهایی


من با تو روشنان را


فریاد می کنم


از عمق ظلمت شب یلدایی


و کهکشانی اینک در چشم های تو


ای دوست ای یگانه ترین یار


من


با تو کاملم


راز روای رودم


گرم سرودم ای دوست


من راز چشمه ها را میدانم


من راز رودها را می دانم


و راز دریاها را


من در تمام هستی جاری شدم


و راز چشمه ها را با رود باز گفتم


و راز رودها را با دریا


فریاد لاله بودم در قلب سخت سنگ


نجوای رویش بودم در بطن سرد خاک


من سنگ را شکافتم و لاله وش شکفتم


من خاک را دریدم و سرسبز روییدم


گلسنگ را پرنده آوازخوان شدم


و با خیال آب


یک سینه راز گفتم


و در تمام شب


با نای خونین خواندم


من با تو کاملم





زنده یاد فروغ فرخ زاد
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388  |
 نه حسرت وصالش از دل به در توان کرد...زنده یاد فروغی بسطامی
نه حسرت وصالش از دل به در توان کرد


نه صبر در فراقش زین بیشتر توان کرد


تا وقت باز گشتن چندی عزیز باشی


یک چند از آن سر کو عزم سفر توان کرد


گر بوسه‌ای توان زد یاقوت آن دو لب را


یک عمر ازین تمنا خون در جگر توان کرد


گر کام جان توان یافت از روی و موی دلبر


روزی به شب توان برد، شامی سحر توان کرد


گر بر مراد بلبل آن شاخ گل بخندد


دامان گلستان را از گریه‌تر توان کرد


گر دامن جوانان افتد به دست ما را


پیرانه سر به عالم خود را سمر توان کرد


هر جا که حسن معشوق سرگرم جلوه گردد


جز عاشقی مپندار کار دگر توان کرد


در هر کمین که آن ترک تیر از کمان گشاید


دل را هدف توان ساخت جان را سپر توان کرد


کارم به جان رسیده‌ست از ناصبوری دل


پنداشتم کز آن رو قطع نظر توان کرد


از من به کوی محبوب بی‌قدرتر کسی نیست


کی در غم محبت صبر آن قدر توان کرد


از کوی می فروشان جایی کجا توان رفت


کانجا غم جهان را خاکی به سر توان کرد


گر سر زند ز مشرق آن آفتاب خوبی


هر ذره را فروغی چندین قمر توان کرد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388  |
 ای دیر بدست آمده بس زود برفتی...انوری
ای دیر بدست آمده بس زود برفتی


آتش زدی اندر من و چون دود برفتی


چون آرزوی تنگدلان دیر رسیدی


چون دوستی سنگدلان زود برفتی


زان پیش که در باغ وصال تو دل من


از داغ فراق تو بر آسود برفتی


ناگشته من از بند تو آزاد بجستی


نا کرده مرا وصل تو خشنود برفتی


آهنگ به جان من دلسوخته کردی


چون در دل من عشق بیفزود برفتی



انوری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388  |
 اي زندگي من و توانم همه تو
اي زندگي من و توانم همه تو

جاني و دلي، دل و جانم همه تو

 تو هستي من شدي، ‌از آني همه من

 من نيست شدم در تو، از آنم همه تو

هر روز دلم در غم تو زارتر است

وز من دل ِ بي رحم تو بيزار تر است

بگذاشتي ام، ‌غم تو مگذاشت مرا

حقا كه غمت از تو وفادارتر است

 من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نكنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به يادگار دردي دارم

 كان درد به صد هزار درمان ندهم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388  |
 دو شاخه نرگست ای یار دلبند ...زنده یاد فریدون مشیری
دو شاخه نرگست ای یار دلبند

 
چه خوش عطری درین ایوان پراکند


اگر صد گونه غم داری چو نرگس


به روی زندگی لبخند لبخند


گل نارنج و تنگ آب و ماهی

 
صفای آسمان صبحگاهی


بیا تا عیدی از حافظ بگیریم


که از او می ستانی هر چه خواهی


سحر دیدم درخت ارغوانی


کشیده سر به بام خسته جانی


بهارت خوش که فکر دیگرانی


سری از بوی گلها مست داری


کتاب و ساغری در دست داری

 
دلی را هم اگر خشنود کردی


به گیتی هرچه شادی هست داری


چمن دلکش زمین خرم هوا تر


نشستن پای گندم زار خوشتر


امید تازه را دریاب و دریاب


غم دیرینه را بگذار و بگذر


فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388  |
 گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید...حافظ

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید

 گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

 گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز

گفتا ز خوب رویان این کار کم تر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم

 گفتا که شبروست او از راه دیگر آید

 گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد

گفتا خنک نسیمی کز بوی دلبر آید

 گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

 گفتا تو بندگی کن کاو بنده پرور آید

 گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد

 گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

 گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد

 گفتا خموش«حافظ»کاین غصه هم سرآید

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388  |
 ما نوای خویش را در بینوائی یافتیم ..خواجوی کرمانی
ما نوای خویش را در بینوائی یافتیم


فخر بر شاهان عالم در گدائی یافتیم


ز آشنا بیگانه گشتیم از جهان و جان غریب


در جوار قرب جانان آشنائی یافتیم


سالها بانگ گدائی بر در دلها زدیم


لاجرم بر پادشاهان پادشائی یافتیم


ای بسا شب کاندرین امید روز آورده‌ایم


تا کنون از صبح وصلش روشنائی یافتیم


ترک دنیی گیر و عقبی زانکه در عین الیقین


زهد و تقوی را خلاف پارسائی یافتیم


چون ازین ظلمت سرای خاکدان بیرون شدیم


هر دو عالم روشن از نور خدائی یافتیم


سالکان راه حق را در بیابان فنا


از چهار و پنج و هفت و شش جدائی یافتیم


از جناب بارگاه مالک ملک وجود


هر زمان توقیع قدر کبریائی یافتیم


کفر و دین یکسان شمر خواجو که در لوح بیان


کافری را برتر از زهد ریائی یافتی

________

خواجوی کرمانی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388  |
 بنال بلبل اگر با منت سر ياريست ..حافظ

بنال بلبل اگر با منت سر ياريست

 كه ما دو عاشق زاريم و كارما زاريست

 در آن زمين كه نسيمى وزد ز طره ء دوست

 چه جاى دم زدن نافه هاى تاتاريست

 بيار باده كه رنگين كنيم جامه ء زرق

كه مست جام غروريم و نام هشياريست

 خيال زلف تو پختن نه كار هر خاميست

كه زير سلسله رفتن طريق عياريست

 لطيفه ايست نهانى كه عشق از و خيزد

 كه نام آن نه لب لعل و خط زنگاريست

جمال شخص نه چشمست و زلف و عارض و خال

هزار نكته درين كار و بار دلداريست

 قلندران حقيقت به نيم جو نخرند

 قباى اطلس آن كس كه از هنر عاريست

 بر آستان تو مشكل توان رسيد آرى

 عروج بر فلك سرورى به دشواريست

 سحر كرشمه ء چشمت بخواب مى ديدم

زهى مراتب خوابى كه به ز بيداريست

دلش به ناله ميازار و ختم كن حافظ

كه رستگارى جاويد در كم آزاريست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388  |
 مرا چشمیست خون افشان بدست ان کمان ابرو....؟
مرا چشمیست خون افشان بدست ان کمان ابرو

جهان بس فتنه خواهد دید از ان چشم و از ان ابرو


غلام چشم ان ترکم که در خواب خوش مستی

نگارین گلشنش رویست و مشکین سایبان ابرو


هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش

 که باشد مه که بنماید ز طاق اسمان ابرو


رقیبان غافل و ما را از ان چشم و جبین هر دم

هزاران گونه پیغامست و حاجب در میان ابرو


روان گوشه گیران را جبینش طرفه گلزاریست

که بر طرف سمن زارش همی گردد چمان ابرو


دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی

که این را این چنین چشمیست و ان را انچنان ابرو


تو کافر دل نمی بندی نقاب زلف و می ترسم

که محرابم بگرداند خم ان دلستان ابرو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388  |
 زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد...حافظ

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد

 از سر پیمان گذشت با سر پیمانه شد

 شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب

 باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد

 صوفی مجنون که دی جام و قدح می شکست

 باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد

 مغبچه ای می گذشت راهزن دین و دل

 در پی آن آشنا با همه بیگانه شد

 آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت

 چهره ی خندان شمع آفت پروانه شد

 گریه ی شام و سحر شکر که ضایع نگشت

 قطره ی باران ما گوهر یکدانه شد

 نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری

 حلقه ی اوراد ما گردش پیمانه شد

 منزل حافظ کنون بارگه کبریاست

 دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388  |
 « دوستت دارم »...زنده یاد فریدون مشیری
« دوستت دارم »


،را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام


دامنی پر کن از این گل که دهی


،هدیه به خلق


،که بری خانه دشمن


که فشانی برِ دوست


راز خوشبختی هرکس به پراکندن اوست
.
.
.
« فریدن مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388  |
 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست ...حافظ
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست


آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست


هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود


در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست


ما را ز منع عقل مترسان و می بیار


کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست


از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد


جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست


او را به چشم پاک توان دید چون هلال


هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست


فرصت شمر طریقه رندی که این نشان


چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست


نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو


حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیستم شهریور 1388  |
 روزها فکر من اینست و همه شب سخنم...مولانا
روزها فکر من اینست و همه شب سخنم


که چرا غافل از احوال دل خویشتنم


از کجا آمده ام آمدن بحر چه بود؟


به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم


مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا


یا چه بوده ست مراد وی از این ساختنم


جان که از عالم علوی ست، یقین می دانم


رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم


مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک


دوسه روزی قفسی ساخته اند از بدنم


ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست


به هوای سر کویش پرو بالی بزنم


کیست در گوش که او می شنود آوازم؟


یا چه جهان است، نگویی، که منش پیرهنم؟


تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی


یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم


می وصلم بچشان، تا در زندان ابد


از سر عربده مستانه به هم در شکنم


من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم


آنکه آورد مرا باز برد در وطنم


تو مپندار که من شعر به خود می گویم


تا که هوشیارم و بیدار یکی دم نزنم


شمس تبریز، اگر روی به من بنمايي


ولله این قالب مردار به هم درشكنم


مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیستم شهریور 1388  |
 بگذار سر به سينه من ، تا که بشنوی ...اشتباه نکنم این سروده از زنده یاد فریدون مشیریست
بگذار سر به سينه من ، تا که بشنوی ،


آهنگ اشتياق دلی دردمند را.


شايد که بيش ازين نپسندی به کار عشق ،


آزار اين رميده سر در کمند را.


بگذار سر به سينه من ، تا بگويمت :


اندوه چيست ، عشق کدام است .غم کجاست ؟


بگذار تا بگويمت : اين مرغ خسته جان ،


عمری است در هوای تو از آشيان جداست .


دلتنگم آنچنان که : اگر ببينمت به کام ،


خواهم که بنالم به دامنت


شايد که جاودانه بمانی کنار من ،


ای نازنين – که هيچ وفا نيست با منت –


تو ، آسمان آبی آرام و روشنی ،


من ، چون کبوتری که پرم در هوای تو


يک شب ستاره های ترا دانه چين کنم !


با اشک شرم خويش بريزم به پای تو ،


بگذار تا ببوسمت . ای نوشخند صبح ،


بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب ،


بيمار خنده های تو ام ، بيشتر بخند !


خورشيد آرزوی منی ، گرم تر بتاب

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیستم شهریور 1388  |
 من با تو کاملم ...فروغ فرخ زاد
من با تو کاملم


من با تو رازی روشن


من با تو نام هستی ام ای دوست


ای یار مهربانی و تنهایی


من با تو روشنان را


فریاد می کنم


از عمق ظلمت شب یلدایی


و کهکشانی اینک در چشم های تو


ای دوست ای یگانه ترین یار


من


با تو کاملم


راز روای رودم


گرم سرودم ای دوست


من راز چشمه ها را میدانم


من راز رودها را می دانم


و راز دریاها را


من در تمام هستی جاری شدم


و راز چشمه ها را با رود باز گفتم


و راز رودها را با دریا


فریاد لاله بودم در قلب سخت سنگ


نجوای رویش بودم در بطن سرد خاک


من سنگ را شکافتم و لاله وش شکفتم


من خاک را دریدم و سرسبز روییدم


گلسنگ را پرنده آوازخوان شدم


و با خیال آب


یک سینه راز گفتم


و در تمام شب


با نای خونین خواندم


من با تو کاملم

 

 

زنده یاد فروغ فرخ زاد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیستم شهریور 1388  |
 پيرانه سرم عشق جوانى به سر افتاد ...حافظ

پيرانه سرم عشق جوانى به سر افتاد

وان راز كه در دل بنهفتم به در افتاد


از راه نظر مرغ دلم گشت هوا گير

 اى ديده نگه كن كه به دام كه در افتاد

 
دردا كه از آن آهوى مشكين سيه چشم

 چون نافه بسى خون دلم در جگر افتاد


از رهگذر خاك سر كوى شما بود

 هر نافه كه در دست نسيم سحر افتاد

 
مژگان تو تا تيغ جهانگير بر آورد

بس كشته ء دل زنده كه بر يكدگر افتاد


بس تجربه كرديم درين دير مكافات

 با درد كشان هر كه درافتاد بر افتاد


گر جان بدهد سنگ سيه لعل نگردد

 باطينت اصلى چكند بد گهر افتاد


حافظ كه سر زلف بتان دست كشش بود

 
بس طرفه حريفيست كش اكنون به سر افتاد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیستم شهریور 1388  |
 كنون كه بر كف گل جام باده صافست ...حافظ
كنون كه بر كف گل جام باده صافست

 به صد هزار زبان بلبلش در اوصافست

 
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گير

 

 چه وقت مدرسه و بحث كشف كشافست


فقيه مدرسه دى مست بود و فتوى داد

 

 كه مى حرام ولى به ز مال اوقافست


به درد وصاف ترا حكم نيست خوش در كش

 

كه هرچه ساقى ما داد عين الطافست

 
ببر ز خلق وز عنقا قياس كار بگير

 

 كه صيت گوشه نشينان ز قاف تا قافست


حديت مدعيان و خيال همكاران

 

همان حكايت زر دوز و بوريا بافست

 
خموش حافظ و اين نكته هاى چون زر سرخ


نگاهدار كه قلاب شهر صرافست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388  |
 ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانی ...شیخ بهائی
ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانی


تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی


بهر امتحان ای دوست، گر طلب کنی جان را


آنچنان برافشانم، کز طلب خجل مانی


بی‌وفا نگار من، می‌کند به کار من


خنده‌های زیر لب، عشوه‌های پنهانی


دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم


در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟


ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمی‌خواهیم


حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی


رسم و عادت رندیست، از رسوم بگذشتن


آستین این ژنده، می‌کند گریبانی


زاهدی به میخانه، سرخ روز می‌دیدم


گفتمش:مبارک باد بر تو این مسلمانی


زلف و کاکل او را چون به یاد می‌آرم


می‌نهم پریشانی بر سر پریشانی


خانه‌ی دل ما را از کرم، عمارت کن!


پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی


ما سیه گلیمان را جز بلا نمی‌شاید


بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388  |
 پس از توفان پس از تندر پس از باران ...دکتر حمید مصدق

پس از توفان پس از تندر پس از باران

سرشك سبز برگ از شاخه هاي جنگل خاموش

 مي افتاد نه بيد ز باد نه برگ از برگ

مي جنبيد شكاف ابرها راهي به نور ماه

 مي دادند دوباره راه را بر ماه مي بستند

 و من همچون نسيمي از فراز شاخه ها پرواز مي كردم

تو را مي خواستم اي خوب،

اي خوبي به ديدار تو من مي آمدم با شوق

با شادي ***

 تو را مي بينم اي گيسو پريشان در غبار ياد

 تو با من مهربانتر از مني با من

تو با من مهرباني مي كني چون مهر مهري مهربان با من ***

پس از توفان پس از تندر

پس از باران گل آرامش آوازي به رنگ چشمهاي روشنت دارد

 نسيمي كز فراز باغ مي آيد چه خوش بوي تنت دارد

 من اينك در خيال خويش خواب خوب مي بينم

تو مي آئي و از باغ تنت صد بوسه مي چينم ***

 

حميد مصدق

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388  |
 قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود..حافظ

 

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبوده

  ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود

 من دیوانه چو زلف تو رها می کردم

 هیچ لایق ترم از حلقه زنجیر نبود

 یارب این آینه حسن چه جوهــر دارد

که در او آه مرا قوت تأثیر نبود

سر ز حیرت به در میکده ها بر کردم 

چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود

 نازنین تر ز قدت در چمن ناز نرست

خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود

 تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم 

حاصلم دوش به جز ناله ی شبگیر نبود

 آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع

جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود

آیـتـی بود عذاب انده حافظ بی تو

که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نهم شهریور 1388  |
 چون خواب ناز بود که باز از سرم گذشت...ابتهاج
چون خواب ناز بود که باز از سرم گذشت


نامهربان من که به ناز از برم گذشت


چون ابر نوبهار بگریم درین چمن


از حسرت گلی که ز چشم ترم گذشت


منظور من که منظره افروز عالمی ست


چون برق خنده ای زد و از منظرم گذشت


آخر به عزم پرسش پروانه شمع بزم


آمد ولی چو باد به خاکسترم گذشت


دریای لطف بودی و من مانده با سراب


دل آنگهت شناخت که آب از سرم گذشت


منت کش خیال توام کز سر کرم


همخوابه ی شبم شد و بر بسترم گذشت


جان پرورست لطف تو ای اشک ژاله ، لیک


دیر آمدی و کار گل پرپرم گذشت


خوناب درد گشت و ز چشمم فرو چکید


هر آرزو که از دل خوش باورم گذشت


صد چشمه اشک غم شد و صد باغ لاله داغ


هر دم که خاطرات تو از خاطرم گذشت


خوش سایه روشنی است تماشای یار را


این دود آه و شعله که بر دفترم گذشت



ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نهم شهریور 1388  |
 بر من كه صبوحي زده‌ام خرقه حرامست ...سعدی
بر من كه صبوحي زده‌ام خرقه حرامست

اي مجلسيان راه خرابات كدامست



هر كس به جهان خرميي پيش گرفتند

ما را غمت اي ماه پري چهره تمامست


برخيز كه در سايه سروي بنشينيم

كان جا كه تو بنشيني بر سرو قيامست


دام دل صاحب نظرانت خم گيسوست

وان خال بناگوش مگر دانه دامست


با چون تو حريفي به چنين جاي در اين وقت

گر باده خورم خمر بهشتي نه حرامست


با محتسب شهر بگوييد كه زنهار

در مجلس ما سنگ مينداز كه جامست


غيرت نگرارد كه بگويم كه مرا كشت

تا خلق ندانند كه معشوقه چه نامست


دردا كه بپختيم در اين سوز نهاني

وان را خبر از آتش ما نيست كه خامست


سعدي مبر انديشه كه در كام نهنگان

چون در نظر دوست نشيني همه كامست
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نهم شهریور 1388  |
 در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد....حافظ
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد


عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد


جلوه​ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت


عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد


عقل می​خواست کز آن شعله چراغ افروزد


برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد


مدعی خواست که آید به تماشاگه راز


دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد


دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند


دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد


جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت


دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد


حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت


که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نهم شهریور 1388  |
 ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم....حافظ

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم


از بد حادثه این جا به پناه آمده‌ایم


ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم


تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‌ایم


سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت


به طلبکاری این مهرگیاه آمده‌ایم


با چنین گنج که شد خازن او روح امین


به گدایی به در خانه شاه آمده‌ایم


لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست


که در این بحر کرم غرق گناه آمده‌ایم


آبرو می‌رود ای ابر خطاپوش ببار


که به دیوان عمل نامه سیاه آمده‌ایم


حافظ این خرقه پشمینه مینداز که ما


از پی قافله با آتش آه آمده‌ایم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نهم شهریور 1388  |
 خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست....سعدی
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

طاقت ِ بار ِ فراق این همه ایامم نیست


خالی از ذکر ِ تو عضوی چه حکایت باشد

سر ِ مویی به غلط در همه اندامم نیست

میل ِ آن دانه ی خالم نظری بیش نبود

چون بدیدم ره ِ بیرون شدن از دامم نیست

شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن

بامدادت که نبینم طمع ِ شامم نیست

چشم از آن روز که برکردم و رویت دیدم

به همین دیده سر ِ دیدن ِ اقوامم نیست

نازنینا مکن آن جور که کافر نکند

ور جهودی بکنم بهره در اسلامم نیست

گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف

من که در خلوت ِ خاصم خبر از عامم نیست

نه به زرق آمده‌ام تا به ملامت بروم

بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست

به خدا و به سراپای تو کز دوستیت

خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی

به دو چشم ِ تو که چشم از تو به انعامم نیست

سعدیا نامتناسب حیوانی باشد

هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نهم شهریور 1388  |
 منم که گوشه میخانه خانقاه من است ...حافظ
منم که گوشه میخانه خانقاه من است


دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است


گرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باک


نوای من به سحر آه عذرخواه من است


ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله


گدای خاک در دوست پادشاه من است


غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماست


جز این خیال ندارم خدا گواه من است

 
مگر به تیغ اجل خیمه برکنم ور نی


رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است


از آن زمان که بر این آستان نهادم روی


فراز مسند خورشید تکیه گاه من است


گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ


تو در طریق ادب باش و گو گناه من است

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هشتم شهریور 1388  |
 پاسخ یک کامنت..عذرا مجیبی
با درود دوست خوبم اگر شما نظرات وکامنت های بلاگ خودتونو مرور کنید کار بزرگی انجام دادید... در ضمن از نقد منصفانه شما هم سپا سگزارم اگر کامنت های منو در بلاگتون میخونیدید ویا زحمت میکشیدید روی اسم اشعار رسول مقصودی کلیک میکردید وحد اقل یک شعر از ایشون مطالعه میفرمودید چنین بی گدار به اب نمیزدید من قبلا هم براتون کامنت گذاشته  ونوشته بودم  هم در بلاگم هم در بلاگتون   اولا  کسی  ادعای دانش وخرد   وفضل وکمالات  نکرده  دلتنگیهامو در 120 شایدم بیشتر در زمینه های مختلف نوشتم ودوستان خوندن   یک ساله انها را جمع اوری کردم ودیگه در معرض دید نیست...هنوز نوشته ای ازم نخوندیدید این گونه داد سخن دادید  این سومین باره براتون مینویسم که نوشته هامو بایگانی کردم واون متنم برای انهائی است که سه ساله نوشته هامو میخوندن  وکامنت ها هم اونجور که نظریه شماست بی ارزش نیست در عجبم چطور به خودتون این اجازه رو میدید که مخاطبان را اینگونه ازشون نام ببرید نمیدونم شاید وهمین انگیزه حضورم درین محیطه ومن کیستم  وچیکاره ام  به خودم مربوطه ... گر چه هیچ کسی نیستم همینو میدونم که ناکس نیستم ...اگر کسیم نباشم .متاسفانه شما چند روزی نیست بلاگ منو میخونید پس نظرتون نمیتونه جوابگوی نوشته های سه ساله ام باشه..هر فردی مخاطب خاص خودشو داره امیدوارم جنابعالی خرد ودانشتون جهانی باشه وما را در جهل ونادانیمون به حال خودمان بگذارید... در ضمن من خودمو درمورد شما پاسخگو نمیدونم   فقط  خواستم اشاره ای  کرده باشم به  چندین کامت نیشدار وتمسخر کننده ان دانشمند.همه چیز را همه گان دانند...؟ ودر اخر من برای کسیم دعوتنامه نفرستادم ...عزیزانی هستند که این سه سالو همراهم بودند 
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هشتم شهریور 1388  |
 تغیرات بلاگفا وقط مکرر سرور واختلال در وبلاگ عذرا مجیبی
 مهرماه ۸۸ بلاگم  سه ساله میشه

 متاسفانه با تغبرات ماههای اخیر وعدم ارائه سرویس بهینه چون دوسال گذشته   قط ووصل های مکر  وب گذرمو از کار انداخت وهمه نظرات دوستان ونمودارهای روزانه که تنها مشوق حضور درین محیط بود نامرئی شد وپرید بمدیریت بلاگفا چندین بار  گزارش کردم ولی کماکان مشکلم برطرف نشده نزدیک یک ماهه   ..حال سوالم از دوستان اینه ؟ از چه طریقی میشه این مشکلو حل کرداز تنضیمات که نتیجه ای حاصل نشد ..نمیدونم ایا فعال سازی دوباره وب گذر نظرات سه ساله رو برمیگردونه ؟ یا مشکل از خود سرور بلاگفاست پریدن ناگهانی بالغ بر سه هزاروپانصد ببیننده....چی میتونه باشه؟لطفا منو راهنمائی کنید دوستان گرانقدر دیگه انگیزه ای برای موندن وبیهوده کاری ندارم... در اخر اضافه کنم تا اینجای راهم خود خودم بودم خوب وبدشو دیگران باید قضاوت کنند حتا یک نفرم نبوده یک سوالی یا اشکالی ازش بپرسم....خوب سهم منم این بوده....همیشه قبل از این که فکر کنی تنها میمانی..گرچه تنهائی تنها میراث وسهم من از زندگی بوده...کاش انسانها معنی وابعاد  تنهائی را انچه که هست تصور کنند وبفهمند  نه انچه میپندارند ...اگر وب گذرم فعال نشه ترجیح میدم از دوستان حداحافظی کنم که تنهاانگیزه برای بودن همانا حضور دوستانی است که حتا یک نفرشان را نمیشناسم جز با مهر وقلمشون...با سپاس اینم از یک جمعه دلگیر دیگه...روز شمار زندگی ودیگر هیچ؟.........................

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه ششم شهریور 1388  |
 دوشینه به خواب اندر دیدم..دوستی فرستاده بدون ذکر نا م شعر..نت را هم گشت زدم..نیافتم..

دوشینه به خواب اندر دیدم به میخانه

شیخی شده پا برجا در کسوت پیرانه

 من جامه تقوی را بگرفته بدم ، اما

 و آن شیخ بدادم می با دست کریمانه

 گفتم که مرا کاری با می نبود ، باری

 تسخر زد و گفت : آری ،‌می‌نوش دلیرانه

 ناگاه ندا آمد از عقل مآل اندیش

پندم بشنو جانا برگرد به کاشانه

 جان ودل و دینم را بنهاده و برگفتم:

اینست قمار آخر افسون تو افسانه

 آوخ که ندانستم بیهوده تبه کردم

شیرین لحظاتم را با عاقل و فرزانه

 گفتش ز قمار آخر بر گوی به ما اینک

 از حال خود و شمع و از آتش و پروانه

گفتم که مکن نفی ام در جلوه او دیدم

 اسرار انا الحق و دار و سر و پیمانه

از خواب چو جستم من اشک رخ خود دیدم

 هریک به زبان خود گفتند صمیمانه : ”

 یاران چه غریبانه رفتند از این خانه

هم سوخته شمع ما ، هم سوخته پروانه ”

 

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه پنجم شهریور 1388  |
 بوي محبوبه شب ...زنده یاد فریدون مشیری

بوي محبوبه شب

 ماه تابيد و چو ديد آن همه خاموش مرا

 نرم باز آمد و بگرفت درآغوش مرا

 گفت: -خاموش درين جا چه نشستي؟ -

گفتم بوي محبوبه ي شب مي برد از هوش مرا

 بوي محبوبه ي شب ، بوي جنون پرور عشق

 وه، چه جادوست که از هوش برد بوش مرا

بوي محبوبه ي شب ، نغمه ي چنگي ست لطيف

که ز افلاک کند زمزمه در گوش مرا

بوي محبوبه ي شب همچو شرابي گيراست

 مست و شيدا کند اين جام پراز نوش مرا

  بوي محبوبه ي شب جلوه ي جادويي اوست

آن که کرده ست به يکباره فراموش مرا

 

فريدون مشيري

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه پنجم شهریور 1388  |
 دوستان دختر رز توبه ز مستورى كرد ...حافظ
دوستان دختر رز توبه ز مستورى كرد

 

شد سوى محتسب و كار به دستورى كرد


آمد از پرده به مجلس عرقش پاك كنيد

 

 تانگويند حريفان كه چرا دورى كرد


مژدگانى بده اى دل كه دگر مطرب عشق

 

 راه مستانه زد و چاره ء مخمورى كرد

 
نه به هفت آب كه رنگش به صد آتش نرود

آن چه با خرقه زاهد مى انگورى كرد

 
غنچه ء گلبن و صلم ز نسيمش بشكفت

 مرغ خوشخوان طرب از برگ گل سورى كرد

 
حافظ افتادگى از دست مده زانكه حسود


عرض و مال و دل و دين در سر مغرورى كرد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه پنجم شهریور 1388  |
 بلبلى خون دلى خورد و گلى حاصل كرد ...حافظ
بلبلى خون دلى خورد و گلى حاصل كرد


باد غيرت به صدش خار پريشان دل كرد


طوطيى را به خيال شكرى دل خوش بود


ناگهش سيل فنا نقش امل باطل كرد


آه و فرياد كه از چشم حسود مه چرخ


در لحد ماه كمان ابروى من منزل كرد


قره العين من آن ميوه دل يادش باد


كه چه آسان بشد و كار مرا مشكل كرد


ساروان بار من افتاد خدا را مددى


كه اميد كرمم همره اين محمل كرد


روى خاكى و نم چشم مرا خوار مدار


چرخ فيروزه طربخانه ازين كه گل كرد

 
نزدى شاهرخ و فوت شد امكان حافظ


چه كنم بازى ايام مرا غافل كرد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه پنجم شهریور 1388  |
 برگهای زرد ... شعرزنده یاد فریدون مشیری

برگهای زرد

 
روی راهی از ازل کشیده تا ابد

 
مثل چشم های منتظر نگاه میکنند


در نگاهشان چگونه بنگرم


چگونه ننگرم ؟


از میانشان چگونه بگذرم


چگونه نگذرم ؟


بسته راه چاره ام


از درون اینه


چهره های شکسته خسته

 


بانگ می زند که

 
وقت رفتن است


چهره ای شکسته خسته


از برون جواب می دهد


نوبت من است؟


من در انتظار یک شایاره ام


حرفهای خویش را


از تمام مردم جهان نهفته ام


با درخت و چاه و چشمه هم نگفته ام


مثل قصه شنیده آه


نشنود کسی دوباره ام


ای که بعد من درون گاهواره ات


سالهای سال


می روی به سوی مهر


می روی به سوی ماه


یک درنگ


یک نگاه


روی راهی از ازل کشیده تا ابد

 
در میان برگهای زرد


می تپد به یاد تو هنوز


قلب پاره پاره ام


مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهارم شهریور 1388  |
 نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم...رهی معیری
نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم


و گر پرسی چه می خواهی ؟ ترا خواهم ترا خواهم


نمی خواهم که با سردی چو گل خندم ز بی دردی


دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم


چه غم کان نوش لب در ساغرم خونا به میریزد


من از ساقی ستم جویم من از شاهد جفا خواهم


ز شادیها گریزم در پناه نامرادیها


به جای راحت از گردون بلا خواهم بلا خواهم


چنان با جان من ای غم ذر آمیزی که پنداری


تو از عالم مرا خواهی من از عالم ترا خواهم


بسودای محالم ساغر می خنده خواهد زد


اگر پیمانه عیشی درین ماتم سرا خواهم


نیابد تا نشان از خاک من ایینه رخساری


رهی خاکستر خود را هم آغوش صبا خواهم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سوم شهریور 1388  |
 در کارگه کوزه گری رفتم دوش ...خیام
در کارگه کوزه گری رفتم دوش


دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش


ناگه یکی کوزه برآورد خروش


کو کوزه گر کوزه خر کوزه فروش


از کوزه گری کوزه خریدم باری


آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری


شاهی بودم که جام زرینم بود


اکنون شده ام کوزه هر خماری


در کارگه کوزه گری کردم رای


در پایه چرح دیدم استاد به پای


می کرد سبو کوزه را دسته وسر


از کله پادشاه واز دست گدای


این کوزه چو من عاشق زاری بوده است


در بند سر زلف نگاری بوده است


این دسته که بر گردن او می بینی


دستی است که بر گردن یاری بوده است


تا چند اسیر عقل هر روزه شویم


در دهر چه صد ساله چه یک روزه شویم


در ده قدح باده از پیش که ما


در کارگه کوزه گران کوزه شویم

 


خیام

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه دوم شهریور 1388  |
 بداغ نامرادی سوختم ای اشک طوفانی...استاد خليل الله خليلی...ممنونم از دوستی که این شعر زیبا را ارسال

بداغ نامرادی سوختم ای اشک طوفانی

 به تنگ آمد دلم زين زندگی ای مرگ جولانی

 در اين مکتب نميدانم چه رمز مهملم يارب

 که نی معنی شدم، نی نامه و نی زيب عنوانی

 از اين آزادگی بهتر بود صد ره به چشم من

 صدای شيون زنجير و قيد کنج زندانی

 به هر وضعيکه گردون گشت کام من نشد حاصل

 مگر اين شام غم را مرگ سازد صبح پايانی

 جوانی سلب گشت و حيف کآمال جوانی هم

 يکايک محو شد مانند اعلام پريشانی

زيک جو منت اين ناکسان بردن بود بهتر

که بشکافم بمشکل صخره سنگی را بمژگانی

 گناهم چيست، گردونم چرا آزرده ميدارد

 ازين کاسه گدا ديگر چه جستم جز لب نانی

 

 استاد خليل الله خليلی

 

با درود فراوان به دوستان بزرگواری که منو همراهی کردند تا از گلستان وبوستان واقیانوس متلاطم شعر وادب وعرفان وموسیقی  که سفره ایست بگستردگی ابدیت وبی منت ورایگان وبروی جهانیان گشوده شده .وگل چینی است از اشعار بزرگان این پهنه وبخش عظیمی ازین اشعارو دوستان گرانمایه کامنت فرستادند درین مجموعه گرد اوردم وتقدیم علاقمندان نمو دم ..ومن نیازمند وبی بضاعت از دانش وخرد تنها تماشاگر  وعلاقمند این  دریای متلاطمم..کاش قطره ای بودم ودیگر هیچ.....عاجزانه از خردمندان وصاحبان اصلی این گنجینه ها طلب بخشش دارم برای هرنوع کاستی وبی مایه گی ..... با سپاس

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه دوم شهریور 1388  |
 بر خاطر آزاده غباری ز کسم نيست...رهی معیری

بر خاطر آزاده غباری ز کسم نيست

 سرو چمنم شکوه يی از خار و خسم نيست

 از کوی تو بی ناله و فرياد گذشتم

چون قافله ی عمر نوای جرسم نيست

 افسرده ترم از نفس باد خزانی

کان نوگل خندان نفسی هم نفسم نيست

 صياد ز پيش آيد و گرگ اجل از پی

 آن صيد ضعيفم که ره پيش و پسم نيست

بی حاصلی و خواری من بين که درين باغ

چون خار بدامان گلی دسترسم نيست

 از تنگدلی پاس دل تنگ ندارم

چندان کشم اندوه که اندوه کشم نيست

امشب رهی از ميکده بيرون ننهم پای

آزردۀ دردم، دو سه پيمانه بسم نيست

 

 رهی معیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه دوم شهریور 1388  |
 غلام حلقه به گوش تو زار باز آمد ...عراقی
غلام حلقه به گوش تو زار باز آمد

 

 خوشی درو بنگر، کز ره دراز آمد


به لطف، کار دل مستمند خسته بساز

 

 که خستگان را لطف تو در کارساز آمد


چه باشد ار بنوازی نیازمندی را؟

 

که با خیال رخت دم به دم به راز آمد


چه کرده‌ام که ز درگاه وصل جان افزا

 

نصیب خسته دلم هجر جانگداز آمد؟


بر آستان درت صدهزار دل دیدم

 

 مگر که خاک سر کوت دلنواز آمد؟


غبار خاک درت بر سر کسی که نشست

 

 ز سروران جهان گشت و سرفراز آمد


به هر طرف که شدم تا که شاد بنشینم

 

 غم تو پیش دل من دو اسبه باز آمد


به روی خرم تو شادمان نشد افسوس!

 

 دل عراقی از آن دم که عشقباز آمد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه یکم شهریور 1388  |
 
 
بالا