تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 چه جای ماه...زنده یاد فریدون مشیری
چه جای ماه


که حتی شعاع فانوسی


درین سیاهی جاوید کور سو نزند


به جز طنین قدم های عابران ملول

 

صدای پای کسی


سکوت مرتعش شهر را نمی شکند


به هیچ کوی و گذر


صدای خنده ی مستانه ای نمی پیچد


کجا رها کنم این بار غم که بر دوش است؟


چراغ میکده ی آفتاب خاموش است!

 


فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه سی و یکم مرداد 1388  |
 تو تنها دری هستی،ای همزبان قدیمی...زنده یاد مشیری
تو تنها دری هستی،ای همزبان قدیمی


که در زندگی بر رخم باز بوده ست.


تو بودی و لبخند مهر تو ،گر روشنایی


به رویم نگاهی گشوده ست.


مرا با درخت و پرنده، نسیم و ستاره،


تو پیوند دادی.


تو شوق رهایی، به این جان افتاده در بند، دادی.


تو آ غوش همواره بازی


بر این دست همواره بسته


تو نیروی پرواز و آواز من ،بر فرازی


ز من نا گسسته.


تو دروازه ی مهر و ماهی!


تو مانند چشمی،که دارد به راهی نگاهی.


تو همچون دهانی ،که گاهی


رساند به من مژده ی دلبخواهی.


تو افسانه گو،با دل تنگ من ،از جهانی


من از باده ی صبح و شام تو مستم


من اینک، کنار تو،در انتظارم


چراغ امیدی فرا راه دارم.


گر آن مژده ای همزبان قدیمی

 
به من در رسانی


به جان تو، جان می دهم ،مژدگانی


فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه سی و یکم مرداد 1388  |
 من باهارم تو زمین من زمینم تو درخت من درختم تو باهار ....شاملو

من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي كنه
ميون جنگلا تاقم مي كنه.

تو بزرگي مث ِ شب.
اگه مهتاب باشه يا نه
تو بزرگي مث ِ شب.
خود ِ مهتابي تو اصلاً، خود ِ مهتابي تو.
تازه ، وقتي بره مهتاب و هنوز
شب ِ تنها
بايد
راه ِ  دوري رو بره تا دم  ِ دروازه ي روز
مث ِ شب گود و بزرگي
مث ِ شب.

تازه ، روزم كه بياد تو تميزي مث ِ شبنم
مث ِ صبح.
تو مث ِ مخمل ِ ابري
مث ِ بوي علفي
مث ِ اون ململ ِ مه نازكي :
اون ململ ِ مه
كه رو عطر ِ علفا ، مثل ِ بلاتكليفي
هاج و واج مونده مردد
ميون موندن و رفتن
ميون ِ مرگ و حيات.
مث ِ برفايي تو.
تازه آبم كه بشن برفا و عريون بشه كوه
مث ِ اون قله ي مغرور و بلندي
كه به ابراي ِ سياهي و به باداي ِ بدي مي خندي ...

من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي كنه
ميون جنگلا تاقم مي كنه.

" احمد شاملو "

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه سی و یکم مرداد 1388  |
 صوفى ار باده به اندازه خورد نوشش باد...حافظ
صوفى ار باده به اندازه خورد نوشش باد

 ورنه انديشهء اين كار فراموشش باد

 
آن كه يك جرعه مى از دست تواند دادن

دست با شاهد مقصود در آغوشش باد


پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت

 آفرين بر نظر پاك خطاپوشش باد


شاه تركان سخن مدعيان مى شنود

 شرمى از مظلمه ء خون سياوشش باد

 
گر چه از كبر سخن با من درويش نگفت

 جان فداى شكرين پسته ء خاموشش باد


چشمم از آينه داران خط و خالش گشت

 لبم از بوسه ربايان بر و دوشش باد

 
نرگس مست نوازش كن مردم دارش

 خون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد

 
به غلامى تو مشهور جهان شد حافظ


حلقه ء بندگى زلف تو در گوشش باد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه سی ام مرداد 1388  |
 جمالت آفتاب هر نظر باد...حافظ
جمالت آفتاب هر نظر باد

 

 ز خوبى روى خوبت خوبتر باد


هماى زلف شاهين شهپرت را

 

  دل شاهان عالم زير پر باد


كسى كو بسته ء زلفت نباشد

 

 چو زلفت درهم و زير و زبر باد

 
دلى كو عاشق رويت نباشد

 

 هميشه غرقه در خون جگر باد

 
بتا چون غمزه ات ناوك فشاند

 

دل مجروح من پيشش سپر باد


چو لعل شكرينت بوسه بخشد

 

 مذاق جان من زو پرشكر باد


مرا از تست هر دم تازه عشقى

 

ترا هر ساعتى حسنى دگر باد


به جان مشتاق روى تست حافظ


ترا در حال مشتاقان نظر باد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه سی ام مرداد 1388  |
  پاسخ یک نظر...عذرا مجیبی
 
  پاسخ یک کامنت
 
جمعه 30 مرداد1388 ساعت: 15:30
هیچوقت بخاطر کسی دفترچه خاطراتتو هزینه نکن.........حتی اگر اون شخص حافظ باشه.................جرات نوشتن از خود نعمتی است که هر کسی شایسته اون نیست..........................موفق
 
 
باشید................
 
 
پاسخ یک نظر.....نتونستم وارد نظرات بشم..برای اینکه بنداشتن شهامت نوشتن متهم نشم.. پاسخ مختصری دادم ..با سپاس
 
 
 
با درود دوست خوبم..نویسنده.. .. ممنونم سر زدید واما از متن نوشته تون ....خدمتتون عرض کنم که من  برای نوشتن دلتنگیام اومم نت وچیزی حدود بالغ بر صدوخورده ای از خودمو وزندگیم نوشتم ودوستان بسیار لطف داشتند واستقبال کردند. همین نظرات ببینده گان عزیز گواه این مدعاست ولی دوسه مورد فردی بیمار فحاشی کرده بود وحتا تهدید.. نه نقد بود  نه مخالفت ..صرفا فحاشی  نه از ترس بلکه برای ارامش خاطر اون  بیمار.. عطایش را بلغایش بخشیدم ودیگه نوشته ای از خودم نمایش نمیدم..وقتی تنگ نظرانی حتا دردهای خصوصی ودلتنگیهای شبه هذیان  وشخصی را بر نمی تابند ..باید با قلم خدا حافظی کرد.. بمصداق این شعر...چون دوست دشمن است شکایت کجا برم؟
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه سی ام مرداد 1388  |
 یا داشت های پراکنده...عذرا مجیبی..وچیزی شبیه هذیان
ب  با نگاهی بسبد خانوار خریداران شهروند اندوهی بزرگ بدلم نشست برای خرید نرفته بودم تقریبا سالهاست که جز تهیه لوازم حیاتی از نز دیکترین مکان رغبتی بخرید لوازم غیر ضروری نمیبینم بخصوص بفروشگاهها وبوتیک های پر زرق وبرق که جز اجناس بنجل وبی مصرف با چندین برابر قیمت وعرضه بمشتریان نوکیسه وتازه بدوران رسیده که شبیه همه چی هستند جز خودشان رفتارشان طوری است گویا ایستگاه میرو فتح کردند وتازه بزمین پا نهادند.البته درین نگرش بی انصافی است همه رو در یک ردیف قرار بدیم هستند انسانهائی که خودشان هستند وهدفمند وبا اراده که اگر راهشون به اونجا هم بیفته معقولانه واصولی انتخاب میکنند ازین مقوله بگذریم خدائیش دلم سوخت که چه بیرحمانه پولهای بی زبان بحسابهای اشخاص ویژه ای ریخته میشه وتازه رفتار با مشتریانشونم گستاخانه وبی ادبانه است واما توی همین افرادم هستند بسیار کسانی که پولهای باد اورد را زنانشان که هنری جز پول جیب شوهرانشان را ندارند به اتش میکشندواما درون سبدها چیز بدرد بخوری یافت نمیشه وبزحمت پیمودن راه دارز وگذاشتن وقت مایحتاج ارزشمندی یافت نمیشه جز زرق وبرق واشیائ مصرفی زائد که حتا بیشتر خریداران لیاقت حمل این اجناسم ندارند...پس کناری نشستم..واز افکاری که تو ذهنم بود..چند سوژه زیبا البته بنظر خودم برگزیدم که فقط به تیترشان گذرا اشاره میکنم یکم.......پسری که معتقده بین مادرش وخودش فاصله بعیدی افتاده؟ دقیقا..چون در امد ماهانه 150000 هزار تومان با 500 میلیون تومان فاصله زیاده وراهای خرج کردنش .متاسفم که این فاصله نه تنها کمتر نخواهد شد بلکه بر ابعادش افزوده خواهد شد وجای مهر مادر ی کینه در دل خواهی کاشت؟ وای پای پسرم خورد بسنگ ....................مثنوی خوانیهای دانشگاه نرفته ها.....وبالعکس..در پست بعدی توضیح خواهم داد سوم ..یکم .............  دوم .ارث پدری....  سوم ...............افاده ها طبق طبق ........   چهارم.. از کجا بکجا رسیدیم؟.....     پنجم ..................حیف از ان  عمری که با غم طی شد؟...............  ششم ................پسری که مادرش را بخاطر ناله های شبانه  از فراق  فرزند شهیدش..برد ودر گورستان رها کرد....................؟ هفتم................... .................زیر ذره بین پسر چه میگذرد؟  هشتم ...........................واخری سیاه چاله چیست؟
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه سی ام مرداد 1388  |
 داشتم این اهنگو با صدای استاد شجریان گوش میکردم بقدری زیباست شعرواهنگ وصدای ملکوتی استاد حیفم او مد

شبي ياد دارم كه چشمم نخفت

شنيدم كه پروانه با شمع بگفت

كه من عاشقم گر بسوزم  رواست

تورا گريه و سوز و زاري چراست؟

بگفت: اي هوادار مسكين من

برفت انگبين يار شيرين من

چو شيريني از من به در ميرود

چو فرهادم آتش به سر ميرود

همي گفت و هر لحظه سيلاب درد

فرو مي دويدش به رخسار زرد

 تو بگريزي از پيش يك شعله خام

من ايستاده ام تا بسوزم تمام

تورا آتش عشق اگر پر بسوخت

مرا بين كه از پاي تا سر بسوخت

 

مرابين كه از پا مرا بين كه از پاي تا سر بسوخت

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه سی ام مرداد 1388  |
 سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت ...حافظ
سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت


آتشى بود درين خانه كه كاشانه بسوخت


تنم از واسطه ء دورى دلبر بگداخت


جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت


سوز دل بين كه ز بس آتش اشكم دل شمع


دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت


ماجرا كم كن و بازآ كه مرا مردم چشم


خرقه از سر به درآورد و به شكرانه بسوخت


آشنائى نه غريبست كه دلسوز منست


چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت


خرقه ء زهد مرا آب خرابات ببرد


خانه عقل مرا آتش ميخانه بسوخت


ترك افسانه بگو حافظ و مى نوش دمى


كه نخفتيم شب و شمع به افسانه بسوخت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388  |
 گر نخل وفا بر ندهد چشم تری هست...عرفی شیرازی
گر نخل وفا بر ندهد چشم تری هست


تا ریشه در آب است امید ثمری هست


هر چند رسد آیت یاس از در و دیوار


بر بام و در دوست پریشان نظری هست


چندین به پریشانی آن طره چه نازی


در زلف تو از زلف تو آشفته تری هست


منکر نشوی گر به غلط دم زنم از عشق


این نشئه مرا گر نبود با دگری هست


آن دل که پریشان شود از ناله ی بلبل


در دامنش آمیز که با وی خبری هست


هرگز قدری غم ز دلم دور نبوده است


شادی است که او را سر و برگ سفری هست


تا گفت خموشی به تو راز دل عرفی


دانست که در ناحیه غماز تری هست


عرفی شیرازی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388  |
 بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمی‌دانم ... شیخ عطار نیشابوری
بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمی‌دانم


که شادی در همه عالم ازین خوشتر نمی‌دانم


گر از عشقت برون آیم به ما و من فرو نایم


ولیکن ما و من گفتن به عشقت در نمی‌دانم


ز بس کاندر ره عشق تو از پای آمدم تا سر


چنان بی پا و سرگشتم که پای از سر نمی‌دانم


به هر راهی که دانستم فرو رفتم به بوی تو


کنون عاجز فرو ماندم رهی دیگر نمی‌دانم


به هشیاری می از ساغر جدا کردن توانستم


کنون از غایت مستی می از ساغر نمی‌دانم


به مسجد بتگر از بت باز می‌دانستم و اکنون


درین خمخانه‌ی رندان بت از بتگر نمی‌دانم


چو شد محرم ز یک دریا همه نامی که دانستم


درین دریای بی نامی دو نام‌آور نمی‌دانم


یکی را چون نمی‌دانم سه چون دانم که از مستی


یکی راه و یکی رهرو یکی رهبر نمی‌دانم


کسی کاندر نمکسار اوفتد گم گردد اندر وی


من این دریای پر شور از نمک کمتر نمی‌دانم


دل عطار انگشتی سیه رو بود و این ساعت


ز برق عشق آن دلبر بجز اخگر نمی‌دانم



حضرت عطار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388  |
 هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی ...حافظ..به هر دری بزنم اول واخرش حافظه
هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی

که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی

ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق

نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

 بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور

که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی

گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است

 خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی

 ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد

که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی

 چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است

 مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی

 دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت

ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی

ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست

 بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی

خیال چنبر زلفش فریبت می‌دهد حافظ

 نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388  |
 ای طفل شوخ چشم !(سیاوش کسرایی
ای طفل شوخ چشم !

بنما مرا به علت دیوانگی به خلق


سنگم بزن ، به هلهله دنبال من بیفت

بر من روا بدار سخن های ناپسند

اما مخند بیهوده ، بر اشک من مخند

بر اشک من مخند که این اشک بی امان

اشک ستوه نیست ز سنگ جفای تو

اشکی است بر گرسنگی کوچه های شهر

اشکی است بر برهنگی چشم های تو

(سیاوش کسرایی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388  |
 چه بی تابانه می خواهمت...زنده یاد احمد شاملو
چه بی تابانه می خواهمت


ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!


چه بی تابانه تو را طلب می کنم!


بر پشت سمندی


گویی، نو زین


که قرارش نیست


و فاصله


تجربه ئی بیهوده ست


بوی پیرهنت


این جا، واکنون...


کوه ها در فاصله


سردند


دست، در کوچه و بستر


حضور مانوس دست تو را می جوید


و به راه اندیشیدن


یاس را، رج می زند


بی نجوای انگشتانت


فقط...


و جهان از هر سلامی خالی است


احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388  |
 خوشم به بند تو ، صیدت رها ز دام مکن ...استاد حسین منزوی زنجانی
خوشم به بند تو ، صیدت رها ز دام مکن

 
رهین لطف کمند توام ، رهام مکن


تو را قسم به حریم شکیب و حرمت صبر

 
که با شتاب خود این عشق را حرام مکن


سر ستاره مبر زیر پای ظلمت شب

 
چراغ صاعقه را برخی ظلام مکن


به کینه می گسلد از امیدمان رگ و پی


تو را که گفت این تیغ در نیام مکن ؟


تو را که گفت که مگشا دریچه بر رخ گل ؟


تو را که گفت به رنگین کمان سلام مکن ؟


به غیر مهر مخواه از سرشت ویژه ی خویش


از آفتاب به جز آفتاب وام مکن


مجال عیش به قدر دمی و بازدمی است


به غیر عشق از این فرصت اغتنام مکن

 
هنوز مانده که یاس من و تو غنچه کند


تو را که گفت که این باغ را تمام مکن ؟
.
.
.
 غزل ...  استادحسین منزوی زنجانی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388  |
 مرا عاشق چنان بايد که هر باری که برخيزد...مولانا
مرا عاشق چنان بايد که هر باری که برخيزد


قيامت های پرآتش ز هر سويی برانگيزد

 
دلی خواهيم چون دوزخ که دوزخ را فروسوزد


دو صد دريا بشوراند ز موج بحر نگريزد


ملک ها را چه منديلی به دست خويش درپيچد


چراغ لايزالی را چو قنديلی درآويزد


چو شيری سوی جنگ آيد دل او چون نهنگ آيد


بجز خود هيچ نگذارد و با خود نيز بستيزد

 
چو هفت صد پرده دل را به نور خود بدراند


ز عرشش اين ندا آيد بناميزد بناميزد


چو او از هفتمين دريا به کوه قاف رو آرد


از آن دريا چه گوهرها کنار خاک در ريزد



مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388  |
 قصه ی بی سر و سامانی من ...دکتر حمید مصدق
قصه ی بی سر و سامانی من


باد با برگ درختان می گفت


باد با من می گفت:


”چه تهیدستی مرد“


ابرباور میکرد


من در آیینه رخ خود دیدم


و به تو حق دادم


آه می بینم، می بینم


تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی


من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم


چه امید عبثی


من چه دارم که تو را در خور؟


هیچ


من چه دارم که سزاوار تو؟


هیچ


تو همه هستی من، هستی من


تو همه زندگی من هستی


تو چه داری؟


همه چیز


تو چه کم داری؟هیچ


بی تو در می ابم


چون چناران کهن


از درون تلخی واریزم را


کاهش جان من این شعر من است


آرزو می کردم


که تو خواننده ی شعرم باشی


راستی شعر مرا میخوانی؟


نه، دریغا، هرگز


باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی


کاشکی شعر مرا می خواندی....

 

 

 بخشی از دومنظومه دکتر حمید مصدق

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388  |
 سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی ... حافظ
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی


دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی


چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو


ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی


زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت


صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی


سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل


شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

 
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست


ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

 
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست


ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی


آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست


عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی


خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم


کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی


گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق


کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی


با صدای بی نظیر استاد عشق

 

 وعرفان شجریان بزرگ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388  |
 امدگان و رفتگان ، از دو کرانه ي زمان... استادامیر هوشنگ ابتهاج
نامدگان و رفتگان ، از دو کرانه ي زمان


سوي تو مي دوند ، هان اي تو هميشه در ميان


 در چمن تو مي چرد آهوي دشت آسمان


 گرد سر تو مي پرد باز سپيد کهکشان


هر چه به گرد خويشتن مي نگرم درين چمن


اينه ي ضمير من جز تو نمي دهد نشان


 اي گل بوستان سرا از پس پرده ها در آ


 بوي تو مي کشد مرا وقت سحر به بوستان


 اي که نهان نشسته اي باغ درون هسته اي


 هسته فروشکسته اي کاين همه باغ شد روان


مست نياز من شدي ، پرده ي ناز پس زدي


از دل خود بر آمدي ، آمدن تو شد جهان


آه که مي زند برون ، از سر و سينه موج خون


 من چه کنم که از درون دست تو مي کشد کمان


پيش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم ؟


 کز نفس تو دم به دم مي شنويم بوي جان


 پيش تو ، جامه در برم نعره زند که بر درم


 آمدمت که بنگرم گريه نمي دهد امان


 امیر هوشنگ ابتهاج . سايه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388  |
 سوز جان بگذار و بگذر ...دکتر حمید مصدق
 مرا با سوز جان بگذار و بگذر


اسیر وناتوان بگذار و بگذر

 
چو شمعی سوختم از آتش عشق


مرا آتش  به جان بگذار و بگذر


دلی چون لاله بی داغ غمت نیست


بر این دل هم نشان بگذار و بگذر


مرابا یک جهان اندوه جانسوز


تو ای نامهربان بگذار و بگذر


دوچشمی را که مفتون رخت بود


کنون گوهرفشان بگذار و بگذر


درافتادم به گرداب غم عشق


مرا در این میان بگذارو بگذر


به او گفتم حمید از هجر فرسود


به من گفتا : جهان بگذار و بگذر



حمید مصدق

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388  |
 تو را نادیدن ما غم نباشد...سعدی
تو را نادیدن ما غم نباشد


که در خیلت به از ما کم نباشد


من از دست تو در عالم نهم روی


ولیکن چون تو در عالم نباشد


من اول روز دانستم که این عهد


که با من می‌کنی محکم نباشد


که دانستم که هرگز سازگاری


پری را با بنی آدم نباشد


من از دست کمانداران ابرو


نمی آرم گذر کردن به هر سو


بهشت است آنکه من دیدم نه رخسار


کمند است آن که وی دارد نه گیسو


بیا تا جان شیرین در تو ریزم


که بخل و دوستی با هم نباشد


نخواهم بی تو یک دم زندگانی


که طیب عیش بی همدم نباشد


شعر از : سعدی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388  |
 باغبان گر پنج روزي صحبت گل بايدش ..حافظ واستاد شجریان که واقعا بیداد میکنه
باغبان گر پنج روزي صحبت گل بايدش
بر جفاي خار هجران صبر بلبل بايدش


اي دل اندر بند زلفش از پريشاني منال
مرغ زيرك چون بدام افتد تحمل بايدش

رند عالم سوز را با مصلحت بيني چه كار
كار ملك است آنكه تدبير و تحمل بايدش

تكيه بر تقوي و دانش در طريقت كافري است
راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش

با چنين زلف و رخش بادا نظر بازي حرام
هر كه روي ياسمين و جعد سنبل بايدش

نازها زان نرگس مستانه‌اش بايد كشيد
اين دل شوريده تا آن جعد و كاكل بايدش

ساقيا در گردش ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش

كيست حافظ تا ننوشد باده بي آواز رود
عاشق مسكين چرا چندين تحمل بايدش

 

 

این اشعارو  با صدای استاد شجریان باید شنید .واقعا نمیشه نوشت  چه حال وحسی به ادم دست میده به این فکر  م که دنیای اون بزرگان چه شکلیه؟  وچه فضائی داره؟ من شنونده مدهوش میشم... از ذوق وهیجان عضلاتم منقبض میشه وبسختی نفس میکشم وضربان قلبمو   که  تند وتند میزنه میشنوم ..تازه شعرو میفهمم  وپی بعظمتشون میبرم بسیار سفر باید تا پخته شود خامی...همه اینا رو با اشگی که سرازیر میشه میشنوم ومینویسم....انان که مضامین ادب میجویند.........در شعر وهنر طریق نو میپویند....عاقل نبرد غبطه به انان هرگز....کانان سخن از زبان ما میگویند.

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388  |
 بسر افکنده مرا سايه ای از تنهائی .... زنده یاداستاد حسین منزوی
بسر افکنده مرا سايه ای از تنهائی


چتر نيلوفر اين باغچه بودائی


بين تنهائی و من راز بزرگی ست بزرگ .

 
هم از آنگونه که دربين تو زيبائی


بارَش از غيرو خودی هر چه سبکتر؛ خوشتر


تا به ساحل برسد رهسپُر ِ در يائی


آفتابا توو آن کهنه درنگت در روز


من شهابم من و اين شيوه ی شب پيمائی


بو سه ای داد ی و تا بوسه ی ديگر مستم


کس شرابی نچشيداست بدين گيرائی


تا تو برگردی و از نو غزلی بنويسم


می گذارم که قلم پر شود از شيدائی




راز بزرگ تنهائی ( زنده یاد استادحسین منزوی) زنجانی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388  |
 مرثيه‌هاي غروب..با ياد مهدي اخوان ثالث....زنده یاد فریدون مشیری..از اشعار جاودانی ان استاد
مرثيه‌هاي غروب

با ياد مهدي اخوان ثالث


افق مي‌گفت: - « آن افسانه‌گو
-«آن افسانه گوي شهر سنگستان،
به دنبال « كبوترهاي جادوي بشارت‌گو»
سفر كرده‌ست
شفق مي‌گفت:
«من مي‌ديدمش، تنها، تكيده، ناتوان، دلتنگ،
ملول از روزگاراني كه در اين شهر سر كرده‌ست.»
سپيدار كهن پرسيد: -
«به فريادش رسيد آيا،«حريق و سيل يا آوار»؟»
صنوبر گفت: -
«توفاني گران‌تر زان‌چه او مي‌خواست،
پيرامون او برخاست
كه كوبيدش به صد ديوار و پيچيدش به هم طومار!»
سپاه زاغ‌ها از دور پيدا شد
سكوتي سهمگين بر گفتگوها حكم‌فرما شد.
پس از چندي، پر و بالي به هم زد مرغ حق،
آرام و غمگين خواند:
-«دريغ از آن سخن سالار كه جان فرسود،
از بس گفت تنها
درد دل با غار... !»
توانم گفت او قرباني غم‌هاي مردم شد
صداي مرغ حق در هاي و هوي شوم زاغاني كه،
همچون ابر،
رخسار افق را تيره مي‌كردند، كم‌كم محوشد، گم شد!
گل سرخ شفق پژمرد،
گوهرهاي رنگين افق را تيرگي‌ها برد
صداي مرغ حق، بار دگر چون آخرين آهي كه از چاهي برون آيد
(چه جاي چاه، از ژرفاي نوميدي) چنين برخاست:
-«مگر اسفندياري، رستمي، از خاك برخيزد
كه اين دل‌مرده شهر مردمانش سنگ را
زان خواب جاوديي برانگيزد.»
پس از آن، شب فرو افتاد و با شب
پرده سنگين تاريكي، فراموشي
پس از آن، روزها، شب‌ها گذر كردند
سراسر بهت و خاموشي
پس از آن، سال‌هاي خون دل نوشي
هنوز اما، شباهنگام
شباهنگان گواهانند
كه آوايي حزين از جاي جاي شهر سنگستان
بسان جويباري جاودان جاري‌ست...
مگر همواره بهرامان ورجاوند، مي‌نالند،
سر درغار
«كجايي اي حريق، اي سيل، اي آوار!»

 

 سراینده زنده یاد استاد فریدون مشیری.

.شعری جاودانه...جاودانه ها ..جاودانه اند

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388  |
 صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمد..مولانا
صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمد

بگذر بدین حوالی که جهان به هم برآمد

به دو چشم نرگسینت به دو لعل شکرینت

به دو زلف عنبرینت که کساد عنبر آمد

به پلنگ عزت تو به نهنگ غیرت تو

به خدنگ غمزه تو که هزار لشکر آمد

به حق دل لطیفی خوش و مقبل و ظریفی

که بر او وظیفه تو ابدا مقرر آمد

که خلیل حق که دستش همه سال بت شکستی

به خیال خانه تو شب و روز بتگر آمد

تو مپرس حال مجنون که ز دست رفت لیلی

تو مپرس حال آزر که خلیل آزر آمد

به جهانیان نماید تن مرده زنده کردن

چو مسیح خوبی تو سوی گور عازر آمد

چه خوش است داغ عشقت که ز داغ عشق هر جان

ز خراج و عشر و سخره ابدا محرر آمد

به سوار روح بنگر منگر به گرد قالب

که غبار از سواری حسن و منور آمد

ز حجاب گل دلا تو به جهان نظاره‌ای کن

که پس گل مشبک دو هزار منظر آمد

دو سه بیت ماند باقی تو بگو که از تو خوشتر

که ز ابر منطق تو دل و سینه اخضر آمد

مولانا
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388  |
 تا اين همه جلوه هاي پندار ...مفتون امینی
تا اين همه جلوه هاي پندار

 
بر پرده نغز زندگانيست


تا اين همه سرد و گرم پرشور


در عالم مستي و جواني است


تا اين همه آرزو و اميد


با آن همه حسن و دلستاني است


تا بودن و خواستن به يكجا است


تا بزم بلند آسمان ها


از شمع ستاره ها تهي نيست


تا جنگل و كوه و دريا


از نغمه آشنا تهي نيست


تا روح بزرگ آدمي زاد


از عاطفه و صفا تهي نيست


عشق و غزل و ترانه باقيست


شعر از يد الله مفتون امينی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388  |
 در دل و جان خانه کردی عاقبت..مولانا...با صدای ملکوتی استاد شجریان بزرگ
در دل و جان خانه کردی عاقبت


هر دو را ویرانه کردی عاقبت


امدی کاتش در این عالم زنی


وا نگشتی تا نکردی عاقبت


ای ز عشقت عالمی ویران شده


قصد این ویرانه کردی عاقبت


ای دل مجنون و از مجنون بدتر!


مردی مردانه کردی عاقبت


عشق را بی خویش بردی در حرم


عقل را دیوانه کردی عاقبت


شمع عالم بود عقل چاره گر


شمع را پروانه کردی عاقبت


من تورا مشغول می کردم دلا


یاد ان افسانه کردی عاقبت

 

تصنیف دل مجنون


اواز افشاری


غزل:مولوی


اهنگساز:استاد شجریان

 

با صدای ملکوتی.استاد بزرگ شجریان..

.روح وروانم..  وحیاتم با اثارشون گره خورده...

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388  |
 ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست...سعدی
ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست
با ما مگو به جز سخن دلنشان دوست
حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود
یا از دهان انکه شنید از دهان دوست
ای یار اشنا علم کاروان کجاست ؟
تا سر نهیم در قدم ساربان دوست
دردا و حسرتا که عنانم زدست رفت
دستم نمیرسد که بگیرم عنان دوست
رنجور عشق دوست چنانم که هرکه دید
رحمت کند الا دل نامهربان دوست
گر دوست بنده را بکشد یا بپرورد
تسلیم از ان بنده و فرمان از ان دوست
بی حسرت از جهان نرود هیچ کس به در
الا شهید عشق به تیر از کمان دوست
بعد از تو در دل سعدی هیچ گذر نکرد
ان کیست در جهان که بگیرد مکان دوست
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388  |
 در اين شبگير ...زنده یاد مهدی اخوان ثالث
در اين شبگير
کدامين جام و پيغام صبوحي مستتان کرده‌ست؟ اي مرغان

که چونين بر برهنه شاخه‌هاي اين درخت برده خوابش دور
غريب افتاده از اقران بستانش در اين بيغوله‌ي مهجور
قرار از دست داده، شاد می‌شنگيد و می‌خوانيد؟
خوشا، ديگر خوشا حال شما، اما
سپهر پير بد عهد است و بی‌مهر است، می‌دانيد؟
کدامين جام و پيغام؟ اوه
بهار، آنجا نگه کن، با همين آفاق تنگ خانه‌ي تو باز هم آن کوه‌ها پيداست
شنل برفينه‌شان دستار گردن گشته، جنبد، جنبش بدرود
زمستان گو بپوشد شهر را در سايه‌هاي تيره و سردش
بهار آنجاست، ها، آنک طلايه‌ي روشنش‌، چون شعله‌اي در دود
بهار اينجاست، در دلهاي ما، آوازهاي ما
و پرواز پرستوها در آن دامان ابرآلود
هزاران کاروان از خوب‌تر پيغام و شيرين‌تر خبرپويان و گوش آشنا جويان
تو چه شنفتي به جز بانگ خروس و خر
در اين ده‌کور دور افتاده از معبر
چنين غمگين و هاياهاي
کدامين سوگ می‌گرياندت اي ابر شبگيران اسفندي؟
اگر دوريم اگر نزديک
بيا با هم بگرييم اي چو من تاريک

مهدي اخوان ثالث
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388  |
 تا به مستی نرسد بر لب ساقی لب ما ...فروغی بسطامی
تا به مستی نرسد بر لب ساقی لب ما


بر نیاید ز خرابات مغان مطلب ما

 
عشق پیری است که ساغر زده‌ایم از کف او

 
عقل طفلی است که دانا شده در مکتب ما


تو به از شرب دمادم نتوانیم نمود که جز این


شیوه‌ی شیرین نبود مشرب ما


ملتی نیست به جز کفر محبت ما را


هیچ کیشی نتوان جست به از مطلب ما


یا رب ما اثری در تو ندارد ورنه


لرزه بر عرش فتاد از اثر یا رب ما


کس مبادا به سیه‌روزی ما در ره عشق


که فلک تیره شد از تیرگی کوکب ما


دی سحر داد به ما وعده‌ی دیدار ولی


ترسم از بخت سیه، روز نگردد شب ما


تا نزد عشق به سر خط سعادت ما را


خدمت حضرت معشوق نشد منصب ما


گر ره وادی مقصود فروغی این است


لنگ خواهد شدن اینجا قدم مرکب ما

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388  |
 آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کرد...ملك الشعرا بهار
آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کرد

 

 خلق را از طره‌ات آشفته‌تر خواهیم کرد


اول از عشق جهانسوزت مدد خواهیم خواست

 

 پس جهانی را ز شوقت پر شرر خواهیم کرد


جان اگر باید، به کویت نقد جان خواهیم یافت

 

 سر اگر باید، به راهت ترک سر خواهیم کرد


هرکسی کام دلی آورده در کویت به دست

 

 ما هم آخر در غمت خاکی به سر خواهیم کرد


تا که ننشیند به دامانت غبار از خاک ما

 

 روی گیتی را ز آب دیده تر خواهیم کرد


یا ز آه نیمشب، یا از دعا، یا از نگاه

 

هرچه باشد در دل سختت اثر خواهیم کرد


لابه‌ها خواهیم کردن تا به ما رحم آوری

 

ور به بی‌رحمی زدی، فکر دگر خواهیم کرد


چون بهار از جان شیرین دست برخواهیم داشت

 

 پس سر کوی تو را پرشور و شر خواهیم کرد

 

ملك الشعرا بهار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388  |
 نوشتم این غزل نغزباسواددودیده ... زنده یاداستاد محمد حسین شهریار
نوشتم این غزل نغزباسواددودیده

 
که بلکه رام غزل گردی ای غزال رمیده


سیاهی شب هجر و امیدصبح سعادت


سپید کرد مرادیده،تا دمید سپیده


ندیده خیرجوانی،غم تو کردمراپیر


بروکه پیر شوی ای جوان خیرندیده


به اشگ شوق رساندم ترابه این قد واکنون


به دیگران رسدت میوه،ای نهال رسیده


زماه شرح ملال توپرسم ای مه بی مهر


شبی که ماه نمایدملول ورنگ پریده


بهارمن،توهم از بلبلی حکایت من پرس


که از خزان گلش خارهابه دیده خلیده


به گردباد هم ازمن گرفته آتش شوقی


که خاک غم بسر افشان،به کوه و دشت دویده


هوای پیرهن چاک آن پری است که مارا


کشد به حلقه دیوانگان جامه دریده


فلک به موی سپید و تن تکیده مراخواست


که دوک و پنبه برازدبه زال پشت خمیده


خبرزداغ دل شهریار میشوی اما


درآن زمان که زخاکش هزارلاله دمیده

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم مرداد 1388  |
 ستاره امشب کسی ندیده شاعر ژرویز وکیلی..سپاسگزارم از دوستی که برام فرستاد
ستاره امشب کسی ندیده


مگر ستاره کجا رمیده


مه آرمیده رنگش پریده


ابر سیا رو به سر کشیده


چشمای ابرِ سیاه پر آبه


می خواد بباره دلش خرابه


کو یک ستاره در آسمونم


بختم سیاهه خودم می دونم


بنال ای نی،بنال امشب به آوای جدایی


بگو با یار بی مِهرَم که دور از ما چرایی

 
رویم ای دل به دنیایی که رنگ غم ندیده


به دنیایی که رنگِ حسرت و ماتم ندیده


خواننده: ویگن شاعر: پرویز وکیلی

 

 آهنگساز: عطاءالله خرم


دستگاه: دستگاه شور

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم مرداد 1388  |
 من مست می عشقم هشیار نخواهم شد...عراقی همدانی

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد

 وز خواب خوش هستی بیدار نخواهم شد

 امروز چنان مستم از باده ی دوشینه

تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد

 تا هست ز نیک و بد در کیسه ی من نقدی

در کوی جوانمردی عیّار نخواهم شد

 آن رفت که می رفتم در صومعه هر باری

جز بر در میخانه این بار نخواهم شد

 از توبه و قرّابی بیزار شدم، لیکن

از رندی و قلاّشی بیزار نخواهم شد 

 چون یار من او باشد بی یار نخواهم ماند

 چون غمخورم او باشد غمخوار نخواهم شد

تا دلبرم او باشد دل بر دگری ننهم

تا غمخورم او باشد غمخوار نخواهم داشت 

چون ساخته ی دردم در حلقه نیارامم

 چون سوخته ی عشقم در ناز نخواهم شد

تا هست عراقی را در درگه او بازی

بر درگه این و آن بسیار نخواهم شد

 

 عراقی همدانی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم مرداد 1388  |
 یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت...فروغی بسطامی
یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت


داد خود را زان مه بیداد گر خواهم گرفت


چشم گریان را به طوفان بلا خواهم سپرد


ناوک مژگان به خوناب جگر خواهم گرفت


نعره ها خواهم زد و در بحر و بر خواهم فتاد


شعله ها خواهم شد و در خشک و تر خواهم گرفت


انتقامم را ز زلفش مو به مو خواهم کشید


آرزویم را ز لعلش سر به سر خواهم گرفت


یا به زندان فراقش بی نشان خواهم شدن


یا گریبان وصالش بی خبر خواهم گرفت


یا بهار عمر من رو بر خزان خواهد نهاد


یا نهال قامت او را به بر خواهم گرفت


یا به پایش نقد جان بی گفتگو خواهم فشاند


یا ز دستش آستین بر چشم تر خواهم گرفت


یا به حاجت در برش دست طلب خواهم گشاد


یا به حجت از درش راه سفر خواهم گرفت


فروغی بسطامی

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم مرداد 1388  |
 من ، مستم...من، مستم و ميخانه پرستم.استاد سیاوش کسرائی
من ، مستم.


من، مستم و ميخانه پرستم.

راهم منماييد،


پايم بگشاييد!

وين جام جگر سوز مگيريد ز دستم!


مي، لاله و باغم


مي، شمع و چراغم.


مي، همدم من،


هم‌نفسم، عطر دماغم.


خوشرنگ،


خوش آهنگ


لغزيده به جامم.


از تلخي طعم وي، انديشه مداريد،


گواراست به كامم.



در ساحل اين آتش.


من غرق گناهم


همراه شما نيستم، اي مردم بتگر!


من نامه سياهم.



فرياد رسا!


در شب گسترده پر و بال


از آتش اهريمن بدخو، به امان دار


هم ساغر پر مي


هم تاك كهنسال.


كان تاك زرافشان دهدم خوشه زرين


وين ساغر لبريز


اندوه زدايد ز دلم با مي ديرين



با آنكه در ميكده را باز ببستند


با آنكه سبوي مي ما را بشكستند


با محتسب شهر بگوييد كه: هشدار!


هشدار!


كه من مست مي هر شبه هستم



سياوش كسرايي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم مرداد 1388  |
 من فکر می کنم...هرگز نبوده قلب من..زنده یاد احمد شاملیو
من فکر می کنم

 

هرگز نبوده قلب من


این گونه ، گرم و سرخ:


احساس می کنم


در بدترین دقایق این شام مرگزای


چندین هزار چشمه ی خورشید


در دلم، می جوشد از یقین


احساس می کنم


در هر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس


چندین هزار جنگل شاداب


ناگهان ، می روید از زمین


آه ای یقین گمشده ، ای ماهی گریز


در برکه های آینه لغزیده تو به تو!


من آبگیر صافیم، اینک ! به سحر عشق


از برکه های آینه راهی به من بجو


من فکر می کنم


هرگز نبوده دست من


این سان بزرگ و شاد:


احساس می کنم


در چشم من


به آبشر اشک سرخگون


خورشید بی غروب سرودی کشد نفس


احساس می کنم ،در هر رگم


به هر تپش قلب من، کنون


بیدار باش قافله ای می زند جرس


آمد شبی برهنه ام از در


چو روح آب


در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه


گیسوی خیس او خزه بو ، چون خزه به هم


من بانگ بر کشیدم از آستان یاس:


آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم!


احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم مرداد 1388  |
 پرنده از لب ایوان پرید، مثل پیامی پرید و رفت...فروغ فرخ زاد
پرنده گفت: چه بوئی ، چه آفتابی ، آه


بهار آمده است


و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت


پرنده از لب ایوان پرید، مثل پیامی پرید و رفت


پرنده کوچک بود


پرنده فکر نمی کرد


پرنده روزنامه نمی خواند


پرنده قرض نداشت


پرنده آدم ها را نمی شناخت


پرنده روی هوا


و بر فراز چراغ های خطر


در ارتفاع بی خبری می پرید


و لحظه های آبی را


دیوانه وار تجربه می کرد


پرنده ، آه ، فقط یک پرنده بود


فروغ فرخزاد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم مرداد 1388  |
 گفت روزي به من خداي بزرگ ...زنده یاد استاد عشق فریدون مشیری

گفت روزي به من خداي بزرگ

 نشدي از جهان من خشنود!

 اين همه لطف و نعمتي كه مراست

چهره‌ات را به خنده‌اي نگشود!

 اين هوا، اين شكوفه، اين خورشيد

 عشق، اين گوهر جهان وجود

 اين بشر، اين ستاره، اين آهو

اين شب و ماه و آسمان كبود!

 اين همه ديدي و نياوردي

همچو شيطان، سري به سجده فرود!

در همه عمر جز ملامت من

گوش من از تو صحبتي نشنود!

 وين زمان هم در آستانه مرگ

بي‌شكايت نمي‌كني بدرود!

گفتم: آري درست فرمودي

كه درست است هرچه حق فرمود

خوش سرايي‌ست اين جهان،

 ليكن جان آزادگان در آن فرسود

جاي اين‌ها كه بر شمردي، كاش

 در جهان ذره‌اي عدالت بود.

 

 

 عدالت.زنده یاد مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388  |
 حـاصــل کــــارگـه کــون و مکان ایـنهمه نیست ..حافظ
حـاصــل کــــارگـه کــون و مکان ایـنهمه نیست
بــاده پیـش آر کــه اســباب جهـــان اینهمه نیست

پنـج روزی کـــه در ایـن مــرحـــله مهلت داری
خوش بیــاسای زمـانی که زمـــــان اینهمه نیست

از دل و جــان شـــرف صحبت جانان غرض است
غـرض این اسـت وگرنه دل و جان اینهمه نیست

منت ســــدره و طــــوبـی ز پــی ســایه مکـــش
که چو خوش بنگری ای سرو روان اینهمه نیست

دولت آن اســت که بی خـــون دل آیــد بـــه کنــار
 ورنــه با ســعی و عمـل باغ جنـان اینهمه نیست

بــــر لـب بـحــر فنـــا منتـــظـریـم ای ســــــاقــی
 فرصـتی دان که ز لب تا بـه دهــان اینهمه نیست

نـــام حـــافـظ رقـــم نیــــک پـذیـرفت ولـــــی

پیــــش رنـدان رقـــم سود و زیان اینهمه نیست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388  |
 دلُم بی وصـل تِه شـــــادی مبینـاد...بابا طاهر
دلُم بی وصـل تِه شـــــادی مبینـاد
 ز درد و محـنت آزادی مبینـاد
خـراب آبـــــــادِ دل بــی مقـــدم تو
 الهـــی هــــــرگز آبـــــادی مبینـاد

مو آن دلــــــــداده بـــی خـــانمانُم
 مو آن محنت نصـیبِ سخت جـانُم
مو آن سرگشـــته خارُم در بیابان
 که چون بادی وزد هر سـو دوانُم

گـلی که خـود بدادُم پیــچ و تابش
بـه اشـــک دیـدگـــــــانُم دادُم آبـش
در این گلشـن خـــدایا کـی روا بی
 گـل از مـو دیگــری گیـره گـلابش

دو چشـمـونِت پیـــاله پر ز می
 بی دو زلفـــونِت خــراجِ مُلک ری بی
همـــــی وعده کری امـروز و فردا
 نمی دونُم کـه فـــــردای تو کی بی

نســـیمی کــــز بـن آن کـــاکـل آیـو
 مـــرا خوش تر ز بــوی سنبل آیو
چو شو گیرُم خیالـش را درآغوش
 ســـــحر از بســــتُرم بـوی گـل آیو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388  |
 اي ساكن جان من آخر به كجا رفتي *...مولانا
 اي ساكن جان من آخر به كجا رفتي

 در خانه نهان گشتي يا سوي هوا رفتي


چون عهد دلم ديدي از عهد بگرديدي

  چون مرغ بپريدي اي دوست كجا رفتي


در روح نظر كردي چون روح سفر كردي

* از خلق حذر كردي وز خلق جدا رفتي



رفتي تو بدين زودي تو باد صبا بودي

* ماننده بوي گل با باد صبا رفتي



ني باد صبا بودي ني مرغ هوا بودي

* از نور خدا بودي در نور خدا رفتي


اي خواجه اين خانه چون شمع درين خانه

 * وز ننگ چنين خانه بر سقف سما رفتي


.
مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388  |
 خواهم آمد سر هر ديواري ، ميخكي خواهم كاشت..سهراب سپهری

خواهم آمد سر هر ديواري ، ميخكي خواهم كاشت


پاي هر پنجره اي ، شعري خواهم خواند


هر كلاغي را ، كاجي خواهم داد


مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك !


آشتي خواهم داد


آشنا خواهم كرد


راه خواهم رفت


نور خواهم خورد


دوست خواهم داشت


دوست خواهم داشت


(سهراب
)

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388  |
 در پي هر گريه ....مشیری

در پي هر گريه

من، بر اين ابري كه اين سان سوگوار

اشك بارد زار زار

دل نمي‌سوزانم اي ياران، كه فردا بي‌گمان

در پي اين گريه مي‌خندد بهار.

 

ارغوان مي‌رقصد، از شوق گل‌افشاني

نسترن مي‌تابد و باغ است نوراني

بيد، سرسبز و چمن، شاداب، مرغان مست مست

گريه كن! اي ابر پربار زمستاني

گريه كن زين بيشتر، تا باغ را فردا بخنداني!

 

گفته بودند از پس هر گريه آخر خنده‌اي‌ست

اين سخن بيهوده نيست

زندگي مجموعه‌اي از اشك و لبخند است

خنده شيرين فروردين

بازتاب گريه پربار اسفند است.

 

اي زمستان! اي بهار

بشنويد از اين دل تا جاودان اميدوار:

گريه امروز ما هم،  ارغوان خنده مي‌آرد به بار

 

زنده یاد فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیستم مرداد 1388  |
 هرگز از مرگ نه هراسیده ام...زنده یاد استاد احمد شاملو
هرگز از مرگ نه هراسیده ام


اگر چه دستانش، از ابتذال ، شکننده تر بود


هراس من- باری- همه از مردن در سرزمینی است


که مزد گورکن


از آزادی آدمی


افزون تر باشد


جستن، یافتن ، و آنگاه


به اختیار بر گزیدن


و از خویشتن خویش


باروئی افکندن


اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد


حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم


احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیستم مرداد 1388  |
 کجايي ؟ اي ز جان خوشتر ، شبت خوش باد ، من رفتم...عراقی
کجايي ؟ اي ز جان خوشتر ، شبت خوش باد ، من رفتم

 بيا در من خوشي بنگر، شبت خوش باد من رفتم

نگارا، بر سر کويت دلم را هيچ اگر بيني

 ز من دلخسته ياد آور، شبت خوش باد من رفتم

ز من چون مهر بگسستي ، خوشي در خانه بنشستي

 مرا بگذاشتي بر در، شبت خوش باد من رفتم

تو با عيش و طرب خوش باش ، من با ناله و زاري

 مرا کان نيست اين بهتر، شبت خوش باد من رفتم

 مرا چون روزگار بد ز وصل تو جدا افکند

بماندم عاجز و مضطر، شبت خوش باد من رفتم

بماندم واله و حيران ميان خاک و خون غلتان

دو لب خشک و دو ديده تر ، شبت خوش باد من رفتم

منم امروز بيچاره، ز خان و مانم آواره

نه دل در دست و نه دلبر، شبت خوش باد من رفتم

 مرا گويي که: اي عاشق، نه اي وصل مرا لايق

 تو را چون نيستم در خور، شبت خوش باد من رفتم

همي گفتم که: ناگاهي، بميرم در غم عشقت

نکردي گفت من باور، شبت خوش باد من رفتم

 عراقي مي‌سپارد جان و مي‌گويد ز درد دل:

 کجايي ؟ اي ز جان خوشتر ، شبت خوش باد من رفتم

 

 

 عراقي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388  |
 سر گوری که روزی بود آتشگاه عشق من..ابتهاج
سر گوری که روزی بود آتشگاه عشق من
وز لهیب آرزویی روشن و خوش تاب
شعله می افراشت
وینک از خاکستری پوشیده
کز وی جز خموشی چشم نتوان داشت
می چکد اشک نگاهم تلخ
می چکد اشک نگاهم نیز در آن جام زهرآگین
کز شرنگ بوسه لبریز است
وز فسونی تازه می خواند مرا هر دم که
بازآ این چه پرهیز است
وز نهیب گور سرد چشم او
کاندر آن هر گونه امیدی فرو مرده ست
پای واپس می نهم
بی نیاز بوسه ای پرشور
کز فریبی تازه می رقصد در آن لبخند
بی نیاز از خنده ای دلبند
کز فسونی تازه می جوشد در آن آواز
می چکد اشک نگاهم باز
بر سر گوری که روزی بود آتشگاه عشق من
وینک از خاکستر اندوه پوشیده ست
در میان این خموش آباد بی حاصل
در سکوت چیره این شام بی فرجام
می چکد اشک نگاهم بر مزار دل
می سراید قصه درد مرا با سنگ چشم او
با غمی کاندر دلم زد چنگ
وز پلاس هستی ام بگسیخت تار و پود
می رود می گویمش بدرود
وز نگاه خسته و پژمرده چون مهتاب پاییز ملال انگیز
می گذارم بر مزار آرزوهایم گلی ویران
یادگار آن امید گم شده آن عشق یادآویز

هوشنگ ابتهاج
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388  |
 در نهانخانـه عشرت صنـمی خوش دارم ....حافظ
در نهانخانـه عشرت صنـمی خوش دارم


کز سر زلف و رخش نعـل در آتـش دارم


عاشـق و رندم و میخواره به آواز بـلـند


وین همـه منصـب از آن حور پریوش دارم


گر تو زین دست مرا بی سر و سامان داری

 
مـن بـه آه سحرت زلف مـشوش دارم


گر چنین چهره گشاید خط زنگاری دوسـت


مـن رخ زرد بـه خونابه منـقـش دارم


گر بـه کاشانـه رندان قدمی خواهی زد


نقـل شـعر شکرین و می بی‌غش دارم

 
ناوک غـمزه بیار و رسن زلف کـه مـن


جـنـگ‌ها با دل مـجروح بلاکـش دارم

حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است


بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388  |
  ...بهار دلنشین خواننده:استاد بنان باصدای بی نظیرش...شاعر: بیژن ترقی
تا بهاردلنشین آمده سوی چمن

ای بهار آرزو برسرم سایه فکن

 چون نسیم نوبهار برآشیانم کن‌گذر

تا که‌گلباران شودکلبة ویران من

 تا بهار زندگی آمد بیا آرام‌جان

 تا نسیم ازسوی‌گل آمد بیا دامن‌کشان

 چون سپندم برسر آتش نشان

بنشین دمی چون سِرشکم درکنار

 بنشین نشان سوزنهان

 باز آ ببین درحیرتم

بشکن سکوت خلوتم

چون لالة تنها ببین برچهره داغ حسرتم

 ای روی تو آیینه‌ام عشقت غم دیرینه‌ام

 بازآچو گل دراین بهار سر را بنه برسینه‌ام

 بهار دلنشین خواننده:

 بنان شاعر: بیژن ترقی

 آهنگساز: روح‌اله خالقی

 دستگاه: آواز بیات‌اصفهان

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388  |
 یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود...حافظ
یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود

 دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک

  بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود

دل چو از پیر خرد نقل معانی میکرد

 عشق میگفت به شرح آن چه بر او مشکل بود

آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است

  آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

 چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم

 خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود

بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق

  مفتی عقل در این مساله لایعقل بود

راستی خاتم فیروزه بواسحاقی

 خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ

 که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هجدهم مرداد 1388  |
 
 
 
بالا