تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 باز آمدم باز آمدم .. از پیش آن یار آمدم .. مولانا
باز آمدم باز آمدم .. از پیش آن یار آمدم ..


در من نگر ..در من نگر .. بهر تو غمخوار آمدم ..


شاد آمدم شاد آمدم .. از جمله آزاد آمدم ..


چندین هزار سال شد تا من به گفتار آمدم ..


آنجا روم آنجا روم .. بالا بُدم بالا روم ..


بازم رهان ..بازم رهان .. کین جا به زنهار آمدم ..


من مرغ لاهوتی بُدم .دیدی که ناسوتی شدم ..


دامش ندیدم ناگهان . در وی گرفتار آمدم ..


من نور پاکم ای پسر . نه مشت خاکم مختصر ..


آخر صدف هم نیستم .. من دُرّ شهوار آمدم ..


ما را به چشم سر مبین .. ما را به چشم سِر ببین ..


آنجا بیا ما را ببین ..کین جا سبکبار آمدم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سی ام تیر 1388  |
 سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست..سعدی با صدای بی همتای استجاد شجریان
سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست


 هرکه در این حلقه نیست فارق از این ماجراست


 گر برود جان ما در طلب وصل دوست


حیف نباشد که دوست، دوست تر از جان ماست


 مالک ملک وجود ، حاکم رد و قبول


هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست


گر بنوازی به لطف ، ور بگدازی به مهر


 حکم تو بر من روان، زجر تو بر من رواست


 هرکه به جور رقیب یا به جفای حبیب


عهد فرامش کند ، مدعی بی وفاست


 سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست

 
گو همه دشنام گو، کز لب شیرین دعاست


سعدی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سی ام تیر 1388  |
 يارب اين شمع دل افروز ز کاشانه کيست...حافظ
يارب اين شمع دل افروز ز کاشانه کيست

 

جان ما سوخت بپرسيد که جانانه کيست


حاليا خانه برانداز دل و دين من است

 

 تا در آغوش که می‌خسبد و همخانه کيست


باده لعل لبش کز لب من دور مباد

 

 راحت روح که  پيمان ده پيمانه کيست


دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو

 

بازپرسيد خدا را که به پروانه کيست


می‌دهد هر کسش افسونی و معلوم نشد

 

که دل نازک او مايل افسانه کيست


يا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبين

 

در يکتای که و گوهر يک دانه کيست


گفتم آه از دل ديوانه حافظ بی تو


 زير لب خنده زنان گفت که ديوانه کيست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388  |
 از تو اي عشق در اين دل چه شررها دارم...عمادخراسانی

از تو اي عشق در اين دل چه شررها دارم


يادگار از تو چه شبها،چه سحر ها دارم


با تو اي راهزن دل،چه سفر ها دارم


گرچه از خود خبرم نيست،خبرها دارم


تو مرا واله و آشفته و رسوا كردي


تو مراغافل از انديشه فردا كردي


باز هم گرم از اين آتش جانسوز تو ام


سرخوش از آه وغم ودرد شب و روز توام


شكوه بيجاست،مرا كشتي و جانم دادي


آنچه از بخت طمع داشتم، آنم دادي


كاش دائم دل ما از تو بلرزد اي عشق


آن دلي كز تو نلرزد،به چه ارزد اي عشق


عماد خراساني

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و هفتم تیر 1388  |
 ای یار ناگزیر که دل در هوای توست...سعدی
ای یار ناگزیر که دل در هوای توست


جان نیز اگر قبول کنی هم برای توست

غوغای عارفان و تمنّّای عاشقان


حرص بهشت نیست که شوق لقای توست

گر تاج می دهی غرض ما قبول تو


ور تیغ می زنی طلب ما رضای توست

گر بنده می نوازی و گر بنده می کشی


زجر و نواخت هرچه کنی رای رای توست

تنها نه من به قید تو درمانده ام اسیر


کز هر طرف شکسته دلی مبتلای توست

قومی هوای نعمت دنیا همی پزند


قومی هوای عقبی و ما را هوای توست

گر ما مقصریم تو بسیار رحمتی


عذری که می رود به امید وفای توست

شاید که در حساب نیاید گناه ما


آن جا که فضل و رحمت بی منتهای توست

سعدی ثنای تو نتواند به شرح گفت


خاموشی از ثنای تو حدّ ثنای توست

سعدی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و ششم تیر 1388  |
 خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست...حافظ
خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست


ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست

 
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار


کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

 
پیوند عمر بسته به موییست هوش دار


غمخوار خویش باش غم روزگار چیست


معنی آب زندگی و روضه ارم


جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست


مستور و مست هر دو چو از یک قبیله‌اند


ما دل به عشوه که دهیم اختیار چیست

 
راز درون پرده چه داند فلک خموش


ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست


سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست


معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست

 
زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست


تا در میانه خواسته کردگار چیست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388  |
 دوش از همه شب ها شب جان‌کاه تری بود ..شفیعی کدکنی
دوش از همه شب ها شب جان‌کاه تری بود

فریاد ازین شب چه شب بی سحری بود

دور از تو من سوخته تب داشتم ای گل

وز شور تو در سینه شرار دگری بود

هر سو به تمنای تو تا صبح نگاهم

چون مرغک طوفان زده‌ی در به دری بود

چون باد سحرگاه گذشتی و ندیدی

در راه تو از بوی گل آشفته تری بود

افسوس که پیش تو ندارد هنرم قدر

ای کاش به جای هنرم سیم و زری بود


"شفیعی کدکنی
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388  |
 از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشد...سعدی
از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشد

می‌برم جور تو تا وسع و توانم باشد

گر نوازی چه سعادت به از این خواهم یافت

ور کشی زار چه دولت به از آنم باشد

چون مرا عشق تو از هر چه جهان بازاستد

چه غم از سرزنش هر که جهانم باشد

تیغ قهر ار تو زنی قوت روحم گردد

جام زهر ار تو دهی قوت روانم باشد

در قیامت چو سر از خاک لحد بردارم

گرد سودای تو بر دامن جانم باشد

گر تو را خاطر ما نیست خیالت بفرست

تا شبی محرم اسرار نهانم باشد

هر کسی را ز لبت خشک تمنایی هست

من خود این بخت ندارم که زبانم باشد

جان برافشانم اگر سعدی خویشم خوانی

سر این دارم اگر طالع آنم باشد
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هفدهم تیر 1388  |
 آن را که غمی چون غم من نیست چه داند....سعدی
آن را که غمی چون غم من نیست چه داند

کز شوق توام دیده چه شب می‌گذراند

وقتست اگر از پای درآیم که همه عمر

باری نکشیدم که به هجران تو ماند

سوز دل یعقوب ستمدیده ز من پرس

کاندوه دل سوختگان سوخته داند

دیوانه گرش پند دهی کار نبندد

ور بند نهی سلسله در هم گسلاند

ما بی تو به دل برنزدیم آب صبوری

در آتش سوزنده صبوری که تواند

هر گه که بسوزد جگرم دیده بگرید

وین گریه نه آبیست که آتش بنشاند

سلطان خیالت شبی آرام نگیرد

تا بر سر صبر من مسکین ندواند

شیرین ننماید به دهانش شکر وصل

آن را که فلک زهر جدایی نچشاند

گر بار دگر دامن کامی به کف آرم

تا زنده‌ام از چنگ منش کس نرهاند

ترسم که نمانم من از این رنج دریغا

کاندر دل من حسرت روی تو بماند

قاصد رود از پارس به کشتی به خراسان

گر چشم من اندر عقبش سیل براند

فریاد که گر جور فراق تو نویسم

فریاد برآید ز دل هر که بخواند

شرح غم هجران تو هم با تو توان گفت

پیداست که قاصد چه به سمع تو رساند

زنهار که خون می‌چکد از گفته سعدی

هرک این همه نشتر بخورد خون بچکاند
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هفدهم تیر 1388  |
 کاروان می‌رود و بار سفر می‌بندند..سعدی
کاروان می‌رود و بار سفر می‌بندند

تا دگربار که بیند که به ما پیوندند

خیلتاشان جفاکار و محبان ملول

خیمه را همچو دل از صحبت ما برکندند

آن همه عشوه که در پیش نهادند و غرور

عاقبت روز جدایی پس پشت افکندند

طمع از دوست نه این بود و توقع نه چنین

مکن ای دوست که از دوست جفا نپسندند

ما همانیم که بودیم و محبت باقیست

ترک صحبت نکند دل که به مهر آکندند

عیب شیرین دهنان نیست که خون می‌ریزند

جرم صاحب نظرانست که دل می‌بندند

مرض عشق نه دردیست که می‌شاید گفت

با طبیبان که در این باب نه دانشمندند

ساربان رخت منه بر شتر و بار مبند

که در این مرحله بیچاره اسیری چندند

طبع خرسند نمی‌باشد و بس می‌نکند

مهر آنان که به نادیدن ما خرسندند

مجلس یاران بی ناله سعدی خوش نیست

شمع می‌گرید و نظارگیان می‌خندند
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هفدهم تیر 1388  |
 در بهار این کوچه.چه قدر گم شده باشم و.پیدا نشده باشم خوب است؟حسین منزوی
در بهار این کوچه

چقدر گم شده باشم.

وپیدا نشده باشم خوب است؟


در پاییز این خیابان


چه قدر نتوانسته باشم


آوازهایم را از باد پس بگیرم


خوب است؟


وچه قدر شعر هایم را


در این خانه


- همین خانه –


پای همین خرمالوها


چال کرده باشم خوب است؟


به گمانم


می شد فقیرترین باغ ها را


دو بار و هر بار هفت پاییز


با آنان


چراغانی کرد


وبیش از این و


خیلی بیش از این و


شاید


آنقدر خیلی بیش از این


که می شد جرات کرد و با آن


به اجرای دیگری از لبخند تو


اندیشید



حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه نهم تیر 1388  |
 دلا در عشق تو صد دفترستم ...غزلی از بابا طاهر شوریده سر وشوریده دل
دلا در عشق تو صد دفترستم

که صد دفتر ز کونین ازبرستم


منم آن بلبل گل ناشکفته

که آذر در ته خاکسترستم


دلم سوجه ز غصه وربریجه

جفای دوست را خواهان ترستم


مو آن عودم میان آتشستان

 که این نه آسمانها مجمرستم


شد از نیل غم و ماتم دلم خون

بچهره خوشتر از نیلوفرستم

 
درین آلاله در کویش چو گلخن

بداغ دل چو سوزان اخگرستم


نه زورستم که با دشمن ستیزم

نه بهر دوستان سیم و زرستم


ز دوران گرچه پر بی جام عیشم

ولی بی دوست خونین ساغرستم


چرم دایم درین مرز و درین کشت

 که مرغ خوگر باغ و برستم


منم طاهر که از عشق نکویان

 دلی لبریز خون اندر برستم

بابا طاهر

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه نهم تیر 1388  |
 عیشم مدام است از لعل دلخواه ...حافظ
عیشم مدام است از لعل دلخواه


کارم به کام است الحمدالله


ای بخت سرکش تنگش ببر کش


گه جام زر کش گه لعل دلخواه


ما را به رندی افسانه کردند


پیران جاهل شیخان گمراه


از دست زاهد کردیم توبه


وز فعل عابد استغفرالله


جانا چه گویم شرح فراقت


چشمی و صد نم جانی و صد اه


کافر مبیناد این غم که دیده است


از قامتت سرو از عارضت ماه


شوق لبت برد از یاد حافظ


درس شبانه ورد سحر گاه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه هشتم تیر 1388  |
 ای پسر دامن اهل قدم از دست مده...خواجوی کرمانی
ای پسر دامن اهل قدم از دست مده

ورت از دست بر آید کرم از دست مده

چون کسی نیست که با او نفسی بتوان برد

برو و همدم خود باش و دم از دست مده

در فنا محو شو و گنج بقا حاصل کن

بگذر از ملک وجود و عدم از دست مده

شادی وصل اگرت دست نخواهد دادن

هجر را باش و سر کوی غم از دست مده

اگر از توبه و سالوس ندامت داری

با ندیمان بسر آر و ندم از دست مده

خرقه از پیرمغان گیر و گرت دست دهد

کنج بتخانه و روی صنم از دست مده

چون یقینی که همه ملکت جم بر بادست

پشت پائی بزن و جام جم از دست مده

یار اگر طالب درد تو بود درمان چیست

از دوا روی بتاب و الم از دست مده

گر چه آن خسرو خوبان ندهد داد کسی

خاک برسر کن و پای علم از دست مده

وگر از پای فتادی و نشد کارت راست

آن سر زلف پر از پیچ و خم از دست مده

چون شدی معتکف کعبه قربت خواجو

در طواف آی و حریم حرم از دست مده
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هفتم تیر 1388  |
 تو را ز حال پریشان ما چه غم دارد...سعدی
تو را ز حال پریشان ما چه غم دارد


اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد


تو را که هر چه مرادست می‌رود از پیش


ز بی مرادی امثال ما چه غم دارد


تو پادشاهی گر چشم پاسبانان همه شب


به خواب درنرود پادشا چه غم دارد


خطاست این که دل دوستان بیازاری


ولیک قاتل عمد از خطا چه غم دارد


امیر خوبان آخر گدای خیل توایم


جواب ده که امیر از گدا چه غم دارد


بکی العذول علی ماجری لا جفانی


رفیق غافل از این ماجرا چه غم دارد


هزار دشمن اگر در قفاست عارف را


چو روی خوب تو دید از قفا چه غم دارد


قضا به تلخی و شیرینی ای پسر رفتست


تو گر ترش بنشینی قضا چه غم دارد


بلای عشق عظیمست لاابالی را


چو دل به مرگ نهاد از بلا چه غم دارد


جفا و هر چه توانی بکن که سعدی را


که ترک خویش گرفت از جفا چه غم دارد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هفتم تیر 1388  |
 مرا خود با تو چیزی در میان هست...سعدی
مرا خود با تو چیزی در میان هست

و گر نه روی زیبا در جهان هست

وجودی دارم از مهرت گدازان

وجودم رفت و مهرت همچنان هست

مبر ظن کز سرم سودای عشقت

رود تا بر زمینم استخوان هست

اگر پیشم نشینی دل نشانی

و گر غایب شوی در دل نشان هست

به گفتن راست ناید شرح حسنت

ولیکن گفت خواهم تا زبان هست

ندانم قامتست آن یا قیامت

که می‌گوید چنین سرو روان هست

توان گفتن به مه مانی ولی ماه

نپندارم چنین شیرین دهان هست

بجز پیشت نخواهم سر نهادن

اگر بالین نباشد آستان هست

برو سعدی که کوی وصل جانان

نه بازاریست کان جا قدر جان هست
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هفتم تیر 1388  |
 رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند


سحر کرشمه صبحم بشارتی خوش داد

که کس همیشه به گیتی دژم نخواهد ماند


سرود مجلس جمشید گفته اند این بود

بیار جام که دوران جم نخواهد ماند


چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است

چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند


من ارچه در نظر یار خاک راه شدم

رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند


چو پرده دار به شمشیر میزند همه را

کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند


غنیمتی شمار ای شمع وصل پروانه

که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه ششم تیر 1388  |
 
 
بالا