تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 مزن بر دل ز نوک غمزه تيرم..حافظ .. شنیدن این اهنگ لطافت وزیبائی هنری شعرو صدچندان میکنه
مزن بر دل ز نوک غمزه تيرم


که پيش چشم بيمارت بميرم


نصاب حسن در حد کمال است


زکاتم ده که مسکين و فقيرم


چو طفلان تا کي اي زاهد فريبي


به سيب بوستان و شهد و شيرم


چنان پر شد فضاي سينه از دوست


که فکر خويش گم شد از ضميرم


قدح پر کن که من در دولت عشق


جوان بخت جهانم گر چه پيرم


قراري بسته ام با مي فروشان


که روز غم بجز ساغر نگيرم


مبادا جز حساب مطرب و مي


اگر نقشي کشد کلک دبيرم


در اين غوغا که کس کس را نپرسد


من از پير مغان منت پذيرم


خوشا آن دم کز استغناي مستي


فراغت باشد از شاه و وزيرم


من آن مرغم که هر شام و سحرگاه


ز بام عرش مي آيد صفيرم


چو حافظ گنج او در سينه دارم


اگر چه مدعي بيند حقيرم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388  |
 ٭ تا خاك مرا بقالب آميخته اند ، بس فتنه كه از خاك برانگيخته اند : خیام
آنانكه محيط فضل و آداب شدند ،

 
در جمع كمال شمع اصحاب شدند ،


ره زين شب تاريك نبردند بروز ،


گفتند فسانه اي و در خواب شدند

 

 

 


٭ آنانكه ز پيش رفته اند اي ساقي ،

 
در خاك غرور خفته اند اي ساقي ،


رو باده خور و حقيقت از من بشنو :


باد است هر آنچه گفته اند اي ساقي

 

 


٭ آن بيخبران كه در معني سفتند ،


در چرخ به انواع سخنها گفتند ؛


آگه چو نگشتند بر اسرار جهان ،


اول زنخي زدند و آخر خفتند !

 

 

گر آمدنم بمن بدي، نامدمي .


ور نيز شدن بمن بدي، كي شدمي ؟


به زان نبدي كه اندرين دير خراب ،


نه آمدمي، نه شدمي، نه بدمي

 

 

ايكاش كه جاي آرميدن بودي ،


يا اين ره دور را رسيدن بودي ؛


كاش از پي صد هزار سال از دل خاك ،


چون سبزه اميد بر دميدن بودي

 

 

 حکیم عمر خیام نیشابوری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388  |
 ستاره ای بدرخشــید و مـاه مجلس شـد...حافظ
ستاره ای بدرخشــید و مـاه مجلس شـد

 

 دل رمیده ی ما را انیس و مونس شد



نگار من که بمکتب نرفت وخط ننوشت

 

بغمـزه مساله امــوز صـد مدرس شد





بـبـوی او دل بیمـار عاشقـان چو صبا

 

فدای عارض نسرین وچشم نرگس شد



بصدرمصطبه ام مینشاند اکنون دوست

 

 گدای شهر نــگه کن که میر مجلس شد



لب از ترشح می پــاک کن برای خـدا

 

که خاطرم بهــزاران گنــه مشوش شد



کرشمه ی تــو شرابی بعاشقان پیـمود

 

 که علم بیخبـر افتـاد و عقـل بیحس شد



ز راه میکـده یــاران عنـان بگــردانیـد

 

 چراکه حافظ ازین راه رفت ومفلس شد

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388  |
 چو بشنوى سخن اهل دل مگو كه خطاست...حافظ
چو بشنوى سخن اهل دل مگو كه خطاست

 

 سخن شناس نه يى جان من خطا اين جاست

 
سرم به دنيى و عقبى فرو نمى آيد

 

 تبارك اللّه از اين فتنه ها كه در سرماست


در اندرون من خسته دل ندانم كيست

 

 كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست


دلم ز پرده برون شد كجائى اى مطرب

 

 بنال هان كه از اين پرده كار ما به نواست


مرا به كار جهان هرگز التفات نبود

 

 رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست


نخفته ام بخيالى كه مى پزد دل من

 

 خمار صد شبه دارم شرابخانه كجاست


چنين كه صومعه آلوده شد ز خون دلم

 

گرم به باده بشوئيد حق به دست شماست


از آن به دير مغانم عزيز مى دارند

 

كه آتشى كه نميرد هميشه در دل ماست


چه ساز بود كه در پرده مى زد آن مطرب

 

كه رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست


نداى عشق تو ديشب در اندرون دادند


فضاى سينه ء حافظ هنوز پر ز صداست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388  |
 حافظ
تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی

ور نه هر فتنه که بینی همه از خود بینی

به خدایی که تویی بنده بگزیده او

که بر این چاکر دیرینه کسی نگزینی

گر امانت به سلامت ببرم باکی نیست

بی دلی سهل بود گر نبود بی‌دینی

ادب و شرم تو را خسرو مه رویان کرد

آفرین بر تو که شایسته صد چندینی

عجب از لطف تو ای گل که نشستی با خار

ظاهرا مصلحت وقت در آن می‌بینی

صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم

عاشقان را نبود چاره بجز مسکینی

باد صبحی به هوایت ز گلستان برخاست

که تو خوشتر ز گل و تازه‌تر از نسرینی

شیشه بازی سرشکم نگری از چپ و راست

گر بر این منظر بینش نفسی بنشینی

سخنی بی‌غرض از بنده مخلص بشنو

ای که منظور بزرگان حقیقت بینی

نازنینی چو تو پاکیزه دل و پاک نهاد

بهتر آن است که با مردم بد ننشینی

سیل این اشک روان صبر و دل حافظ برد

بلغ الطاقه یا مقله عینی بینی

تو بدین نازکی و سرکشی ای شمع چگل

لایق بندگی خواجه جلال الدینی
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388  |
 ه.ا.سايه
مي‌شنوم مي‌شنوم آشناست

موسقي چشم تو در گوش من

موج نگاه تو هم‌آواز ناز

ريخت چو مهتاب در آغوش من



مي‌شنوم در نگه گرم توست

گم‌شده گلبانگ بهشت اميد

اين همه گشتم من و دل‌خواه من

درنگه گرم تو مي‌آرميد



زمزمه‌ي شعر نگاه تو را

مي‌شنوم با دل و جان آشناست

اشك زلال غزل حافظ است

نغمه‌ي مرغان بهشتي نواست



مي‌شنوم در نگه گرم توست

نغمه‌ي آن شاهد رؤيا نشين

باز ز گلبانگ تو سر مي‌كشد

شعله‌ي اين آرزوي آتشين



موسقي چشم تو گويا‌تر است

از لب پرناله و آواز من

وه كه تو هم گر بتواني شنيد

زين نگه نغمه‌سرا راز من



ه.ا.سايه
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388  |
 سیاوش کسرائی
ما روزی عاشقانه بر می گردیم


بر درد فراق چاره گر می گردیم


از پا نفتاده ایم و تا سر داریم


در گرد جهان به درد سر می گردیم


خندان ما را دوباره خواهی دیدن


هرچند که با دیده تر می گردیم


خاکستر ما اگر که انبوه کنند


ما در دل آن توده شرر می گردیم


گر طالع ما غروب غمگینی داشت


ای بار سپیده سحر می گردیم


چون نوبت پرواز عقابان برسد

 
ما سوختگان صاحب پر می گردیم


نایافتنی نیست کلید دل تو


نا یافته ایم ؟ بیشتر می گردیم


از رفتن و بدرود سخن ساز مکن


ای خوب ! بگو بگو که بر می گردیم



سیاوش کسرائی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388  |
 زنده یاد فریدون مشیری
چه غم كه در دل اين برج‌هاي سيماني

 

ز باغ و باغچه دورم، در اين اتاق صبور

 

همين درخت پر از برگ سبز تازه و نغز

 

كه قاب پنجره‌ام را تمام پوشانده است

 

به چشم من باغي است.

 

وگر هزار درخت

 

بر آن بيفزايند

 

جمال پنجرة من نمي‌كند تغيير

 

كه بسته راز تسلاي من به صحبت پير

 

-« چو قسمت ازلي بي حضور  ما كردند

 

گر اندكي نه به وفق رضاست  خرده مگير»

 

باغ در پنجره

 

فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388  |
 معینی کرمانشاهی

يادش به خير آن شب خوش كه نوشيدم از دست تو جامي



زان شب دگر كه بي خبر گشتي از عاشق بي سر انجامي

 

 بعد از آن شب دگر مست و بي خبر



من نيارم به لب غير نامت كلامي

 

تو هم ياد ما كن گهي با سلامي و پيامي



كاش اين دل ناشكيباي ما در آن شب عشق و روياي ما

 

تا ابد مست و مدهوش از باده م مي شد



چه مي شد جهان اگر به كام دو دل داده مي شد



از آن شبها چه كشيده ام خدا كند تو هم بداني



به جز رنج وغم نديده ام خدا كند تو هم بداني



يار كسي شو كه قدرت بداند

 

 خاك رهت را به مژگان نشاند


معینی کرمانشاهی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388  |
 معینی کرمانشاهی
كام جهان از تو اين سوز نهان از من

 

 عيش مدام از تو اين اشك روان از من



ناله شب ها از منو بزم طرب از تو

 

بخت جوان از تو غمهاي جهان از من



نگرانم نگرانم كه تو يار دگراني

 

 تو عزيز منو اما به كنار دگراني



بگذر ديگر ز جان من تنها شد ه ام جانا

 

 ديگرهم به جان تو رسوا شده ام جانا



بگذشته ز مستي از مي زدگانم

 

رسواي جمع رسوا شدگانم



چه كرده ام چه گفته ام كه ان عمر گرامي

 

باغم سر آرم با كار كسي كاري ندارم



من بي دل عمري تنها بودم بودم

 

 به اميد وصل فردا بودم بودم



معینی کرمانشاهی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388  |
 ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر...سعدی
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر


به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر


در آفاق گشادست ولیکن بستست


از سر زلف تو در پای دل ما زنجیر


من نظر بازگرفتن نتوانم همه عمر


از من ای خسرو خوبان تو نظر بازمگیر


گر چه در خیل تو بسیار به از ما باشد


ما تو را در همه عالم نشناسیم نظیر


در دلم بود که جان بر تو فشانم روزی


باز در خاطرم آمد که متاعیست حقیر


این حدیث از سر دردیست که من می‌گویم


تا بر آتش ننهی بوی نیاید ز عبیر


گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست


رنگ رخسار خبر می‌دهد از سر ضمیر


عشق پیرانه سر از من عجبت می‌آید


چه جوانی تو که از دست ببردی دل پیر


من از این هر دو کمانخانه ابروی تو چشم


برنگیرم و گرم چشم بدوزند به تیر


عجب از عقل کسانی که مرا پند دهند


برو ای خواجه که عاشق نبود پندپذیر


سعدیا پیکر مطبوع برای نظرست


گر نبینی چه بود فایده چشم بصیر

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388  |
 در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم...سعدی
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم


بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم


به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم


به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم


به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم


نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم


به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم


ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم


حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم


جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم


می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان


مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم


هزار بادیه سهلست با وجود تو رفتن


و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم


سعدی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388  |
 سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت....حافظ
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

 
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت


تنم از واسطه’دوری دلبر بگداخت


جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت


سوز دل بین که زبس آتش اشکم دل شمع


دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت


آشنایی نه! غریب است که دلسوز من است


چون من از خو یش برفتم دل بیگانه بسوخت


خرقهءزهد مرا آب خرابات ببرد


خانهءعقل مرا آتش میخانه بسوخت


چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست


همچو لاله جگرم بی می و پیمانه بسوخت


ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی


که نخفتم به شب و شمع به افسانه بسوخت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388  |
 درخت دوستى بنشان كه كام دل به بار آرد...حافظ

درخت دوستى بنشان كه كام دل به بار آرد

 

 نهال دشمنى بر كن كه رنج بى شمار آرد


شب صحبت غنيمت دان كه بعد از روزگار ما

 

بسى گردش كند گردون بسى ليل و نهار آرد


بهار عمر خواه اى دل و گر نه اين چمن هر سال

 

چو نسرين صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد

 
چو مهمان خراباتى به عزت باش با رندان

 

كه درد سر كشى جانا گرت مستى خمار آرد


خدا را چون دل ريشم قرارى بست با زلفت

 

بفرما لعل نوشين را كه زودش با قرار آرد


عمارى دار ليلى را كه مهد ماه در حكم است

 

 خدايا در دل اندازش كه بر مجنون گذار آرد

 
درين باغ از خدا خواهد دگر پيرانه سر حافظ


نشيند بر لب جوئى و سروى در كنار آرد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388  |
 دمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمی ارزد...حافظ
دمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمی ارزد


به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد


بکوی می فروشانش بجامی بر نمی گیرند


زهی سجاده تقوی که یک ساغر نمی ارزد


رقیبم سرزنشها کرد کز این باب رخ برتاب


چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی ارزد


شکوه تاج سلطانی که بیم جان درو در جست


کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد


بس آسان می نمود اول غم دریا به بوی سود


غلط کردم که یک طوفان بصد گوهر نمی ارزد


ترا آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی


که شادی جهانگیری غم لشکر نمی ارزد


چو حافظ در قناعت کوش و ز دنیای دون بگذر


که یک جو منت دونان بصد من زر نمی ارزد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388  |
 لاله ديدم روي زيبا توام آمد بياد ...رهی معیری
لاله ديدم روي زيبا ی توام آمد بياد

 
شعله ديدم سركشي هاي توام آمد بياد

 

سوسن و گل آسماني مجلسي آراستند


روي و موي مجلس آراي توام آمد بياد

 

بود لرزان شعله شمعي در آغوش نسيم


لرزش زلف سمنساي توام آمد بياد

 

در چمن پروانه اي آمد ولي ننشسته رفت


با حريفان قهر بيجاي تو ام آمد بياد

 

از بر صيد افكني آهوي سرمستي رميد


اجتناب رغبت افزاي توام آمد بياد

 

پاي سروي جويباري زاري از حد برده بود

 
هايهاي گريه در پاي توام آمد بياد

 

شهر پرهنگامه از ديوانه اي ديدم رهي


از تــــو و ديوانگي هاي تــوام آمد بياد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388  |
 به جان تا شوق جانان است ما را..فروغی بسطامی
به جان تا شوق جانان است ما را


 چه آتش‌ها که بر جان است ما را


بلای سختی و برگشته بختی


از آن برگشته مژگان است ما را


از آن آلوده دامانیم در عشق


که خون دل به دامان است ما را


حدیث زلف جانان در میان است


سخن زان رو پریشان است ما را


چنان از درد خوبان زار گشتیم


که بیزاری ز درمان است ما را


ز ما ای ناصح فرزانه بگذر


 که با پیمانه پیمان است ما را


ز بس خو با خیال او گرفتیم


وصال و هجر یکسان است ما را


سر کوی نگاری جان سپردیم


که خاکش آب حیوان است ما را


شبی بی روی آن مه روز کردن


 برون از حد امکان است ما را


گریبان تو تا از دست دادیم


 اجل دست و گریبان است ما را


به غیر از مشکل عشقش فروغی


 چه مشکل‌ها که آسان است ما را

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388  |
 ميگريم و مي خندم ، ديوانه چنين بايد...استاد معینی کرمانشاهی
ميگريم و مي خندم ، ديوانه چنين بايد


ميسوزم وميسازم ، پروانه چنين بايد


مي كوبم ومي رقصم ، مي نالم وميخوانم


در بزم جهان شور، مستانه چنين بايد


من اين همه شيدايي ، دارم ز لب جامي


در دست تو اي ساقي ، پيمانه چنين بايد


خلقم زپي افتادند ، تا مست بگيرندم


در صحبت بي عقلان ، فرزانه چنين بايد


يكسو بردم عارف ، يكسو كشدم عامي


بازيچه ي هر دستي ، طفلانه چنين بايد


موي تو و تسبيح شيخم ، بدر از ره برد


يا دام چنان بايد ، يا دانه چنين بايد


بر تربت من جانا ، مستي كن ودست افشان


خنديدن بر دنيا ، رندانه چنين بايد
.
.
.
معینی کرمانشاهی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388  |
 بیار باده، که ما را به هیچ حال امشب ...اوحدی مراغه ای

بیار باده، که ما را به هیچ حال امشب


برون نمی‌رود آن صورت از خیال امشب


به حکم آنکه ندارم حضور بی‌رخ دوست


مرا نماز حرامست و می حلال امشب


ز باده خوردن اگر منع می‌کنندم خلق


بدین سخن نتوان رفت در جوال امشب


ز عشرت و طرب و باده هیچ باقی نیست


ولی چه سود؟ که دوریم از آن جمال امشب


گرم نه وعده‌ی دیدار باز دادی دل


بلای هجر نمی‌کردم احتمال امشب


هلال، اگر نه چو ابروی یار من بودی


نکردمی نظر مهر در هلال امشب


شینیده‌ای که: بنالند عاشقان بی‌دوست؟


تو نیز عاشقی، ای اوحدی، بنال امشب


اوحدی مراغه‌ای

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388  |
 به یک پیمانه با ساقی چنان بستیم پیمان را....فروغی بسطامی
 به یک پیمانه با ساقی چنان بستیم پیمان را


که تا هستیم بشناسیم از کافر مسلمان را


به کوی می‌فروشان با هزاران عیب خوشنودم


که پوشیده‌ست خاکش عیب هر آلوده دامان را


تکبر با گدایان در میخانه کمتر کن


که اینجا مور بر هم می‌زند تخت سلیمان را


تو هم خواهی گریبان چاک زد تا دامن محشر


اگر چون صبح صادق بینی آن چاک گریبان را


نخواهد جمع شد هرگز پریشان حال مشتاقان


مگر وقتی که سازد جمع آن زلف پریشان را


دل و جان نظر بازان همه بر یکدیگر دوزد


نهد چون در کمان ابروی جانان تیر مژگان را


کجا خواهد نهادن پای رحمت بر سر خاکم


کسی کز سرکشی برخاک ریزد خون پاکان را


گر آن شاهد که دیدم من ببیند دیده‌ی زاهد


نخست از سرگذارد مایه‌ی سودای رضوان را


من ار محبوب خود را می‌پرستم، دم مزن واعظ


که از کفر محبت اولیا جستند ایمان را


دمی ای کاش ساقی، لعل آن زیبا جوان گردد


که خضر از بی‌خودی بر خاک ریزد آب حیوان را


فروغی، زان دلم در تنگنای سینه تنگ آید


که نتوان داشت در کنج قفس مرغ گلستان را


فروغی بسطامی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388  |
 درختانی را از خواب بیرون می آورم ...احمد رضا احمدی
شعري دلنشين از احمد رضا احمدي
 

درختانی را از خواب بیرون می آورم

 
درختانی را در آگاهی کامل از روز


در چشمان تو گم می کنم


تو که

 
با همه ی فقر و سفره بی نان


در کنارم نشسته ای

 
لبخند برلب داری


در چهر جهت اصلی


چهار گل رازقی کاشته ای


عطر رازقی ما را درخشان


مملو از قضاوتی زودگذر به شب می سپارد


همه چیز را دیده ایم


تجربه های سنگین ما


ما را پاداش می دهد


که آرام گریه کنیم


مردم گریز


نشانی خانه خویش را گم کرده ایم


لطف بنفشه را می دانیم


اما دیگر بنفشه را هم نگاه نمی کنیم


ما نمی دانیم


شاید در کنار بنفشه


دشنه ای را به خک سپرد باشند


باید گریست


باید خاموش و تار


به پایان هفته خیره شد


شاید باران


ما


من و تو


چتر را در یک روز بارانی


در یک مغازه که به تماشای


گلهای مصنوعی


رفته بودیم


گم کردیم

 

احمد رضا احمدی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388  |
 بارید صدای تو و گل کرد ترنم ...زنده یاد حسین منزوی
بارید صدای تو و گل کرد ترنم


انبوه و درخشنده چنان خوشه ی انجم


تعبیر زمینی هم اگر خواسته باشی


چون خوشه ی انجم نه که چون خوشه ی گندم


عشق از دل تردید بر آمد به تجلا


چون دست تیقن ز گریبان توهم


خورشید شدی سر زدی از خویش که من باز


روشن شوم از ظلمت و پیدا شوم از گم

 
آرامش مرداب به دریا نبرازد


زین بیشترم دم بده آری به تلاطم


شوقی که سخن با تو بگویم ،‌ گذرم داد


موسای کلیمانه ز لکنت به تکلم


بسم الهت ای دوست بر آن غنچه که خنداند


صد باغ گل از من به یکی نیمه تبسم


شعر آمد و بارید به همراه صدایت


الهام به شکل غزلی یافت تجسم


دادم بده ای یار ! از آن پیش که شعرم


با پیرهن کاغذی اید به تظلم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388  |
 از نگاه یاران به یاران ندا می رسد..زنده یاد فریدون مشیری
از نگاه یاران به یاران ندا می رسد



دوره ی رهایی رهایی فرا می رسد



این شب پریشان پریشان سحر می شود



روز نو گُل افشان گل افشان به ما می رسد



بخت آن ندارم که یارم کند یاد من



حال من که گوید که گوید به صیاد من



گرچه شد به نیزار گرفتار به بیداد او



عاقبت رسد عشق رسد عشق به فریاد من



از نگاه یاران به یاران ندا می رسد



دوره ی رهایی رهایی فرا می رسد



ساقیا کجایی کجایی که در آتشم



وز غمش ندانی چه ها می کشم



ساقی از در و بام در و بام بلا می رسد



بر دلم از این عشق از این عشق چه ها می رسد



از نگاه یاران به یاران ندا می رسد



دوره ی رهایی، رهایی فرا می رسد



فریدون مشیری

 

با صدای زیبا وبی نظیر استاد تعریف

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388  |
 ای گمشده دل کجات جویم / در دام که مبتلات جویم ..هاتف اصفهانی
 

 ای گمشده دل کجات جویم

 

 در دام که مبتلات جویم


دیروز چو آفتاب بودی

 

  امروز چو کیمیات جویم

 
ای مرغ ز آشیان رمیده

 

 در دامگه بلات جویم


ای کشته‌ی غمزه‌ی نکویان

 

 از چشم که خونبهات جویم


ای بیمار ز جان گذشته

 

 کز هر که رسم دوات جویم


گاهی به دوات چاره خواهم

 

 گاهی به دعا شفات جویم


کس چاره‌ی درد تو نداند

 

 درمان مگر از خدات جویم


هاتف پی دل فتاده رفتی

 

 ای هر جایی کجات جویم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388  |
 من از روز ازل، ديوانه بودم...رهی معیری
من از روز ازل، ديوانه بودم


ديوانه روي تو، سرگشته کوي تو


سرخوش از باده ي، مستانه بودم


در عشق و مستي، افسانه بودم


نالان از تو شد چنگ و عود من


تار موي تو، تار و پود من


بي باده مدهوشم ~ ساغر نوشم

 

 ز چشمه نوش تو


مستي دهد ما را ~ گل رخسارا!

 

 بهار آغوش تو


چو به ما نگري ~ غم دل ببري

 

کز باده نوشين تري


سوزم همچون گل، از سوداي دل


دل، رسواي تو، من رسواي دل


گرچه به خاک و خون ~ کشيدي مرا

 

  روزي که ديدي مرا


باز آ که در شام غمم

 

 صبح اميدي مرا ~ صبح اميدي مرا


» ترانه سرا : ( رهي معيري )


» آهنگساز : ( مرتضي محجوبي

 

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388  |
 ای سفر کرده، دلم بی‌تو بفرسود،بیا ...اوحدی مراغه ای
ای سفر کرده، دلم بی‌تو بفرسود،بیا


غمت از خاک درت بیشترم سود، بیا


سود من جمله ز هجر تو زیان خواهد شد


گر زیانست درین آمدن از سود، بیا


مایه‌ی راحت و آسایش دل بودی تو


تا برفتی تو دلم هیچ نیاسود بیا


ز اشتیاق تو در افتاد به جانم آتش


وز فراق تو در آمد به سرم دود، بیا


ریختم در طلبت هر چه دلم داشت، مرو


باختم در هوست هر چه مرا بود، بیا


گر ز بهر دل دشمن نکنی چاره‌ی من


دشمنم بر دل بیچاره ببخشود، بیا


زود برگشتی و دیر آمده بودی به کفم


دیر گشت آمدنت، دیر مکش، زود بیا


کم شود مهر ز دوری دگران را لیکن


کم نشد مهر من از دوری و افزود، بیا


گر بپالودن خون دل من داری میل


اوحدی خون دل از دیده بپالود، بیا



اوحدی مراغه‌ای

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388  |
 ای ماه شب دریا ای چشمه زیبائی..خواجوی کرمانی
ای ماه شب دریا ای چشمه زیبائی


یک چشمه و صد دریا فری و فریبائی


من زشتم و زندانی اما مه رخشنده


در پرده نه زیبنده است با آنهمه زیبائی


افلاک چراغان کن کآفاق همه چشمند


غوغای شبابست و آشوب تماشائی


سیمای تو روحانی در آینه دریاست


ارزانی دریا باد این آینه سیمائی


زرکوب کواکب راخال رخ دریا کن


بنگار چو میناگر این صفحه مینائی


با چنگ خدایان خیز آشفته و شورانگیز


ای زهره شهر آشوب ای شهره به شیدائی


چنگ ابدیت را بر ساز مسیحا زن


گو در نوسان آید ناقوس کلیسائی


چون خواجه تن تنها با سوز تو دمسازم


ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388  |
 ز دریچه های چشمم نظری به ماه داری..شهریار
ز دریچه های چشمم نظری به ماه داری


چه بلند بختی ای دل که به دوست راه داری


به شب سیاه عاشق چکند پری که شمعی است


تو فروغ ماه من شو که فروغ ماه داری


بگشای روی زیبا ز گناه آن میندیش


به خدا که کافرم من تو اگر گناه داری


من از آن سیاه دارم به غم تو روز روشن


که تو ماهی و تعلق به شب سیاه داری


تو اگر به هر نگاهی ببری هزارها دل


نرسد بدان نگارا که دلی نگاهداری


دگران روند تنها به مثل به قاضی اما


تو اگر به حسن دعوی بکنی گواه داری


به چمن گلی که خواهد به تو ماند از وجاهت


تو اگر بخواهی ای گل کمش از گیاه داری


به سر تو شهریارا گذرد قیامت و باز


چه قیامتست حالی که تو گاه گاه داری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388  |
 نگر تا ای دل بیچاره چونی..عطار
نگر تا ای دل بیچاره چونی

چگونه می‌روی سر در نگونی

چگونه می‌کشی صد بحر آتش

چو اندر نفس خود یک قطره خونی

زمانی در تماشای خیالی

زمانی در تمنای جنونی

اگر خواهی که باشی از بزرگان

مباش از خرده‌گیران کنونی

چرا باشی نه کافر نه مسلمان

که تو نه رهروی نه رهنمونی

ز یک یک ذره سوی دوست راه است

ولی ره نیست بهتر از زبونی

زبون عشق شو تا بر کشندت

که هرگاهی که کم گشتی فزونی

خود از رفعت ورای هر دو کونی

چرا هم‌صحبت این نفس دونی

دلا تو چیستی هستی تو یا نه

وگر نه نیستی نه هست چونی

منی یا نه منی عینی تو یا غیر

و یا از هرچه اندیشم برونی

چه می‌گویم تو خود از خود نهانی

که دو انگشت حق را در درونی

تو ای عطار اگر چه دل نداری

ولیکن اهل دل را ذوفنونی


عطار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388  |
 گفتمش از چه دلم بردی و خونم خوردی...خواجوی کرمانی
گفتمش از چه دلم بردی و خونم خوردی

گفت از آنروی که دل دادی و جان نسپردی

گفتمش جان ز غمت دادم و سر بنهادم

گفت خوش باش که اکنون ز کفم جان بردی

گفتمش در شکرت چند بحسرت نگرم

گفت درخویش نگه کن که بچشمش خردی

گفتمش چند کنم ناله و افغان از تو

گفت خاموش که ما را بفغان آوردی

گفتمش همنفسم ناله وآه سحرست

گفت فریاد ز دست تو که بس دم سردی

گفتمش رنگ رخم گشت ز مهر تو چو کاه

گفت بر من بجوی گر تو بحسرت مردی

گفتمش در تو نظر کردم و دل بسپردم

گفت آخر نه مرا دیدی و جان پروردی

گفتمش بلبل بستان جمال تو منم

گفت پیداست که برگرد قفس می‌گردی

گفتمش کز می لعل تو چنین بی‌خبرم

گفت خواجو خبرت هست که مستم کردی
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388  |
 هوس باد بهارم به سوی صحرا برد..حافظ
هوس باد بهارم به سوی صحرا برد

باد بوی تو بیاورد و قرار از ما برد

هرکجا بود دلی چشم تو برد از راهش

نه دل خسته بیمار مرا تنها برد

آمد و گرم ببرد آب رخم اشک چو سیم

زر به زر داد کسی کامد و این کالا برد

دل سنگین ترا اشک من آورد به راه

سنگ را سیل تواند به لب دریا برد

دوش دست طربم سلسله‏ی شوق تو بست

پای خیل خردم لشکر غم از جا برد

راه ما غمزه‏ی آن ترک‏کمان ابرو زد

رخت ما هندوی آن سرو سهی بالا برد

جام می پیش لبت دم ز روان‏بخشی زد

آب وی آن لب جان‏بخش روان‏افزا برد

بحث بلبل بر حافظ مکن از خوش سخنی

پیش طوطی نتوان نام هزارآوا برد


حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388  |
 (فریدون مشیری)
با تب تنهایی جانکاه خویش٬

زیر باران می سپارم راه خویش.


سیل غم در سینه غوغا می کند٬

قطره‌ی دل میل دریا می کند٬


قطره‌ی تنها کجا٬ دریا کجا٬

دور ماندم از رفیقان تا کجا!


همدلی کو تا شوم همراه او٬

سر نهم هر‌جا که خاطر‌خواه او!


شاید از این تیرگی‌ها بگذریم.

ره به‌سوی روشنایی‌ها بریم.


می‌روم٬ شاید کسی پیدا شود.

بی تو کی این قطره‌دل٬ دریا شود؟

(فریدون مشیری
)
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388  |
 بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد ...امیر هوشنگ ابتهاج...سایه
بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
 نسیمی بوی فروردین نیاورد
 پرستو آمد و از گل خبر نیست
 چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟
 چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟
 که آیین بهاران رفتش از یاد
 چرامی نالد ابر برق در چشم
 چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟
 چرا خون می چکد از شاخه ی گل
 چه پیش آمد ؟ کجا شد بانگ بلبل ؟
چه درد است این ؟ چه درد است این ؟ چه درد است ؟
 که در گلزار ما این فتنه کردست ؟
 چرا در هر نسیمی بوی خون است ؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است ؟
چرا سر برده نرگس در گریبان ؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان ؟
 چرا پروانگان را پر شکسته ست ؟
 چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست ؟
 چرا مطرب نمی خواند سرودی ؟
چرا ساقی نمی گوید درودی ؟
 چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟
 چه دشت است این که خا کش خون گرفته ست ؟
 چرا خورشید فروردین فروخفت ؟
 بهار آمد گل نوروز نشکفت
 مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست ؟
 که این لب بسته و آن رخ نهفته ست ؟
 مگر دارد بهار نورسیده
 دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
 که روی از سوگ و غم در پرده برده ست ؟
 مگر خورشید را پاس زمین است ؟
 که از خون شهیدان شرمگین است
 بهارا ، تلخ منشین ،خیز و پیش ای
 گره وا کن ز ابرو ،چهره بگشای
 بهارا خیز و زآن ابر سبک رو
 بزن آبی به روی سبزه ی نو
 سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
 نوایی نو به مرغان چمن بخش
 بر آر از آستین دست گل افشان
 گلی بر دامن این سبزه بنشان
 گریبان چا ک شد از ناشکیبان
 برون آور گل از چا ک گریبان
 نسیم صبحدم گو نرم برخیز
 گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
 که می بارد بر آن باران آتش
 بهارا بنگر این خا ک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمناک
 که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
 که از خون جوانان لاله گون گشت
 بهارا دامن افشان کن ز گلبن
 مزار کشتگان را غرق گل کن
 بهارا از گل و می آتشی ساز
 پلاس درد و غم در آتش انداز
 بهارا شور شیرینم برانگیز
 شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
 مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
 گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و توفان خشمگین کن
 جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
 بهارا زنده مانی ، زندگی بخش
 به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
 هنوز اینجا نفس ها آتشین است
 مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
 چو فردا بنگری ، پر بید مشک است
 مگو کاین سرزمینی شوره زار است
 چو فردا در رسد ، رشک بهار است
 بهارا باش کاین خون گل آلود
 بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
 بر اید سرخ گل ، خواهی نخواهی
 وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان براییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دل آباد بینم
 به نوروز دگر ، هنگام دیدار
 به ایین دگر آیی پدیدار 

سایه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388  |
 شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت...حافظ
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

 

روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت


گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود

 

بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت


بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم

 

وز پی اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت


عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد

 

دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت


شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن

 

در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت


همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم

 

کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388  |
 منتخب اشعار از سعدی..حافظ..بابا طاهر..شیخ بهائی وووو

منتخب اشعار

 

گر نبود خنگ مطلا لگام

 

 زد بتوان بر قدم خویش گام


ور نبود مشربه از زر ناب

 

 با دو کف دست توان خورد آب


ور نبود بر سر خوان این و آن

 

 هم بتوان ساخت به نان جوین


ور نبود جامه اطلس تو را

 

 دلق کهن ساتر تن بس تو را


شانه عاج ار نبود بهر ریش

 

شانه توان کرد به انگشت خویش


جمله که بینی همه دارد عوض

 

 وز عوضش هست میسر غرض


آنچه ندارد عوض ای هوشیار

 

 عمر عزیز است غنیمت شمار

***

شیخ بهایی

_________________________________________

اگر دستم رسد بر چرخ گردون

 

  از او پرسم که این چونست و آن چون


یکی را داده ای صد گونه نعمت

 

 یکی را قرص جو آلوده در خون

***
بابا طاهر عریان

_________________________________________

دیو اگر صومعه داری کند اندر ملکوت

 

همچو ابلیس همان طینت ماضی دارد


نا کس است آنکه بدراعه و دستار کسی است

 

 دزد دزد است و گر جامه قاضی دارد

***

حضرت سعدی

________________________________________

معدوم شد مروت و منسوخ شد وفا

 

زان هر دو نام ماند چو سیمرغ و کیمیا


شد راستی خیانت و شد زیرکی سفه

 

 شد دوستی عداوت و شد مردمی هبا


آمد نصیب من ز مردمان دو چیز

 

 از دشمنان خصومت و از دوستان ریا

***
عبدالواسع جبلی

________________________________________


از حشمت اهل جهل به کیوان رسیده اند

 

 جز آه اهل فضل به کیوان نمی رسد


وز دستبرد جور زمان اهل فضل را

 

 این غصه بس که دست سوی جانان نمی رسد

***
حضرت حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388  |
 در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست ...سعدی

در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست


زرق نفروشم و زهدی ننمایم کان نیست


ای که منظور ببینی و تأمل نکنی


گر تو را قوت این هست مرا امکان نیست


ترک خوبان خطا عین صوابست ولیک


چه کند بنده که بر نفس خودش فرمان نیست


من دگر میل به صحرا و تماشا نکنم


که گلی همچو رخ تو به همه بستان نیست


ای پری روی ملک صورت زیباسیرت

 
هر که با مثل تو انسش نبود انسان نیست


چشم برکرده بسی خلق که نابینااند


مثل صورت دیوار که در وی جان نیست


درد دل با تو همان به که نگوید درویش


ای برادر که تو را درد دلی پنهان نیست


آن که من در قلم قدرت او حیرانم


هیچ مخلوق ندانم که در او حیران نیست

 
سعدیا عمر گران مایه به پایان آمد

 
همچنان قصه سودای تو را پایان نیست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388  |
 حسین منزوی
من هرگز اسمان را


زیبا ندیده بودم


ازینسان


چشم تو اسمان را


قابی گرفته است


یا انکه اسمان


ایینه دار چشم تو گشته است


حتا


زان پیشتر که چشمی در من

 
شعر سیاه گویایی باشد


چشمی


طلوع ابی دریا بود


شاید همیشه هر سفر جست وجوی من


انگیزه اش سراغ تو بوده است


وان اتش که اینهمه سال


می سوخت پشت مه


یک شعله از چراغ تو بوده است


چشمت به رنگ عشق


روزی که رنگ لبخند نارنجی است


رنگ ملال خاکستری


ورنگ عشق ابی


نیلوفری که چیده ام از چشمت


چتری بزرگتر شده باشد


شاید


تا عشق


در سایه اش به ناز بیاساید


حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388  |
 به یاد استاد مسلم عشق بیژن ترقی..
چو مجنون گیرم از عاشقان نشانه کعبه دل بشکسته را می برم به خانه کعبه
شکایت می برم از تو بر خدای تو ، زان همه بلای تو ، تا رسد او به دادم
در آن آشفتگی ، با دلی شکسته تر ، گریه ها کنم ، که در اشک خود غرقه گردم
آنجا اگر اشکی دود بر دیده دلداده ای ، سیلی به پا نماید
آنجا اگر آهی کشد افتاده غمدیده ای ، دود از فلک بر آید
در آن مدهوشی من از خدا خواهم تو را عاشق کند عاشق رسوا
چو از عاشقی دیدی بلا رو می کنی آنگه تو بر کعبه دلها

مجنون چو حدیث عشق بشنید اول بگریست پس بخندید
از جای چو مار حلقه برجست در زلف زلف کعبه زد دست
یا رب به خدایی خداییت آنگه به کمال کبریاییت
کز عشق به غایتی رسانم کو ماند اگر چه من نمانم
پرورده عشق شد سرشتم جز عشق مباد سرنوشتم
از چشمه عشق ده مرا نور این سرمه ز چشم من مکن دور
بیش از این جور و جفا و سرکشی حال مسکینان چو می دانی نکن
از چشمه عشق ده مرا نور این سرمه ز چشم من مکن دور
گر چه شده ام چو موی از غم یک موی مباد از سرش کم
از عمر من آن چه هست برجای بستان و به عمر لیلی افزای
گر چه ز شراب عشق مستم عاشق تر از ین کنم که هستم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388  |
 در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع ...حافظ
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست

بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد

همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو

کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع

در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست

این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست

ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است

با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت

تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو

چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین

تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع

آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت

آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388  |
 جانا بسوخت جان من از آرزوی تو ...عطار
جانا بسوخت جان من از آرزوی تو

 

دردم ز حد گذشت ز سودای روی تو


چندین حجاب و بنده به ره بر گرفته‌ای

 

تا هیچ خلق پی نبرد راه کوی تو


چون مشک در حجاب شدی در میان جان

 

تا ناقصان عشق نیابند بوی تو


گشتی چو گنج زیر طلسم جهان نهان

 

تا جز تو هیچ‌کس نبرده ره به سوی تو


در غایت علوی تو ارواح پست شد

 

کو دیده‌ای که در نظر آرد علوی تو


در وادی غم تو دل مستمند ما

 

خالی نبود یک نفس از جستجوی تو


بسیار جست و جوی توکردم که عاقبت عمرم

 

رسید و می نرسد گفت و گوی تو


از بس که انتظار تو کردم به روز و شب

 

عطار را بسوخت دل از آرزوی تو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388  |
 به دست هجر تو زارم تو نیز می‌دانی ...مولانا
به دست هجر تو زارم تو نیز می‌دانی

 

طمع به وصل تو دارم، تو نیز می‌دانی


چو در دل آمد عشق تو و قرار گرفت

 

نماند صبر و قرارم، تو نیز می‌دانی


نهفته شد گل، و بلبل پرید از چمنم

 

بدرد خسته‌ی خارم، تو نیز می‌دانی


به ناله باز سپیدم، بسان فاخته شد

 

به کوهسار چو سارم، تو نیز می‌دانی

 
انار بودم خندان، بران عقیق لبت

 

کنون چو شعله‌ی نارم، تو نیز می‌دانی

.
.
.
مولوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388  |
 چه خوشست باده خوردن به صبوح در گلستان ..خواجوی کرمانی
چه خوشست باده خوردن به صبوح در گلستان

که خبر دهد ز جنت دم صبح و باد بستان

چو دل قدح بخندد ز شراب ناردانی

دل خسته چون شکیبد ز بتان نار پستان

بسحر که جان فزاید لب یار و جام باده

بنشین و کام جانرا از لب پیاله بستان

چو نمی‌توان رسیدن بخدا ز خودپرستی

بخدا که در ده از می قدحی بمی پرستان

برو ای فقیه و پندم مده اینزمان که مستم

تو که چشم او ندیدی چه دهی صداع مستان

که ز دست او تواند بورع خلاص جستن

که بعشوه چشم مستش بکند هزار دستان

چو سخن نگفت گفتم که چنین که هست پیدا

ز دهان او نصیبی نرسد بتنگدستان

تو جوانی و نترسی ز خدنگ آه پیران

که چو باد بر شکافد سپه هزار دستان

به چمن خرام خواجو دم صبح و ناله می‌کن

که ببوستان خوش آید نفس هزار دستان
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388  |
 چمني كه تا قيامت گل او ببار بادا ...مولانا
چمني كه تا قيامت گل او ببار بادا

 

 صنمي كه بر جمالش دو جهان نثار بادا



ز پگاه مير خوبان به شكار مي خرامد

 

  كه به تير غمزه او دل ما شكار بادا


به دو چشم من ز چشمش چه پيامهاست هر دم

 

  كه دو چشمم از پيامش خوش و پرخمار بادا


در زاهدي شكستم به دعا نمود نفرين

 

 كه برو كه روزگارت همه بي قرار بادا



نه قرار ماند و ني دل به دعاي او ز ياري

 

  كه بخون ماست تشنه كه خداش يار بادا


تن ما به ماه ماند كه ز عشق مي گدازد

 

 دل ما چو چنگ زهره كه گسسته تار بادا


بگداز ماه منگر بگسستگي زهره

 

 تو حلاوت غمش بين كه يكش هزار بادا


چه عروسيست در جان كه جهان ز عكس رويش

 

 چو دو دست نوعروسان تر و پرنگار بادا


به عذار جسم منگر كه بپوسد و بريزد

 

 به عذار جان نگركه خوش و خوش عذار بادا


تن تيره همچو زاغي و جهان تن زمستان

 

  كه برغم اين دو ناخوش ابدا بهار بادا



كه قوام اين دو ناخوش به چهار عنصر آمد

 

 كه قوام بندگانت به جز اين چهار بادا


مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388  |
 چه خوش بودی دلا گر روی او هرگز نمی‌دیدی ...وحشی بافقی

چه خوش بودی دلا گر روی او هرگز نمی‌دیدی

 

جفاهای چنین از خوی او هرگز نمی‌دیدی


سخن‌هایی که در حق تو سر زد از رقیب من

 

 گرت می‌بود دردی سوی او هرگز نمی‌دیدی


بدین بد حالی افکندی مرا ای چشم تر آخر

 

چه بودی گر رخ نیکوی او هرگز نمی‌دیدی


ز اشک ناامیدی کاش ای دل کور می‌گشتی

 

 که زینسان غیر را پهلوی او هرگز نمی‌دیدی


ترا سد کوه محنت کاشکی پیش آمدی وحشی

 

که می‌مردی و راه کوی او هرگز نمی‌دیدی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه پنجم اردیبهشت 1388  |
 ناچار هر که صاحب روی نکو بود ...سعدی
ناچار هر که صاحب روی نکو بود

 

هر جا که بگذرد همه چشمی در او بود


ای گل تو نیز شوخی بلبل معاف دار

 

کان جا که رنگ و بوی بود گفت و گو بود


نفس آرزو کند که تو لب بر لبش نهی

 

بعد از هزار سال که خاکش سبو بود


پاکیزه روی در همه شهری بود ولیک

 

 نه چون تو پاکدامن و پاکیزه خو بود

 


ای گوی حسن برده ز خوبان روزگار

 

مسکین کسی که در خم چوگان چو گو بود


مویی چنین دریغ نباشد گره زدن بگذار

 

تا کنار و برت مشک بو بود


پندارم آن که با تو ندارد تعلقی نه آدمی

 

که صورتی از سنگ و رو بود

 
من باری از تو بر نتوانم گرفت

 

 چشم گم کرده دل هرآینه در جست و جو بود


بر می‌نیاید از دل تنگم نفس تمام

 

چون ناله کسی که به چاهی فرو بود


سعدی سپاس دار و جفا بین و دم مزن

 

 کز دست نیکوان همه چیزی نکو بود

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه پنجم اردیبهشت 1388  |
 مجلس ما دگر امروز به بستان ماند...سعدی
مجلس ما دگر امروز به بستان ماند

 

 عیش خلوت به تماشای گلستان ماند


می حلالست کسی را که بود خانه بهشت

 

خاصه از دست حریفی که به رضوان ماند

 
خط سبز و لب لعلت به چه ماننده کنی

 

من بگویم به لب چشمه حیوان ماند

 
تا سر زلف پریشان تو محبوب منست

 

روزگارم به سر زلف پریشان ماند

 
چه کند کشته عشقت که نگوید غم دل

 

تو مپندار که خون ریزی و پنهان ماند


هر که چون موم به خورشید رخت نرم نشد

 

 زینهار از دل سختش که به سندان ماند


نادر افتد که یکی دل به وصالت ندهد

 

یا کسی در بلد کفر مسلمان ماند


تو که چون برق بخندی چه غمت دارد از آنک

 

 من چنان زار بگریم که به باران ماند


طعنه بر حیرت سعدی نه به انصاف زدی

 

کس چنین روی نبیند که نه حیران ماند

 
هر که با صورت و بالای تواش انسی نیست

 

حیوانیست که بالاش به انسان ماند

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه پنجم اردیبهشت 1388  |
 روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر ...حافظ
روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر

 

پیش شمع آتش پروا نه به جان گو درگیر

 
در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغ

 

 بر سر کشته خویش آی و ز خاکش برگیر


ترک درویش مگیر ار نبود سیم و زرش

 

در غمت سیم شمار اشک و رخش را زر گیر


چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک

 

آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گیر


در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص

 

ور نه با گوشه رو و خرقه ما در سر گیر


صوف برکش ز سر و باده صافی درکش

 

 سیم درباز و به زر سیمبری در بر گیر


دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش

 

بخت گو پشت مکن روی زمین لشکر گیر


میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش

 

بر لب جوی طرب جوی و به کف ساغر گیر


رفته گیر از برم وز آتش و آب دل و چشم

 

گونه‌ام زرد و لبم خشک و کنارم تر گیر


حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را

 

که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه پنجم اردیبهشت 1388  |
 تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست...خاقانی
تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست

 

نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست


گوئی اندر کشور ما بر نمی‌خیزد وفا

 

یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست


خون به خون می‌شوی کز راحت نشانی مانده نیست

 

خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست


از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک

 

 هرگز از کاشانه‌ی کرکس همائی برنخاست


باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون

 

از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست


وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر

 

کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست


کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو

 

 از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست


درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را

 

کاندر او تا اوست خصل بی‌دغائی برنخاست


میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان

 

کز جهان تاریک‌تر زندان سرائی برنخاست


از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک

 

هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست

 
از کس و ناکس ببر خاقانی آسا کز جهان

 

هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه پنجم اردیبهشت 1388  |
 ای که با سلسله زلف دراز آمده‌ای..حافظ
ای که با سلسله زلف دراز آمده‌ای


فرصتت باد که ديوانه نواز آمده‌ای



ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت


چون به پرسيدن ارباب نياز آمده‌ای



پيش بالای تو ميرم چه به صلح و چه به جنگ


چون به هر حال برازنده ناز آمده‌ای



آب و آتش به هم آميخته‌ای از لب لعل


چشم بد دور که بس شعبده بازآمده‌ای



آفرين بر دل نرم تو که از بهر ثواب


کشته غمزه خود را به نماز آمده‌ای



زهد من با تو چه سنجد که به يغمای دلم


مست و آشفته به خلوتگه راز آمده‌ای



گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلوده‌ست


مگر از مذهب اين طايفه بازآمده‌ای

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه چهارم اردیبهشت 1388  |
 الهي سينه اي ده آتش افروز ..وحشی بافقی
الهي سينه اي ده آتش افروز

 

در آن سينه، دلي و آن دل همه سوز



هر آن دل را كه سوزي نيست دل نيست

 

  دل افسرده غير از آب و گل نيست



دلم پر شعله گردان سينه پر دود

 

 زبانم كن به گفتن آتش آلود



كرامت كن دروني درد پرورد

 

 دلي دروي درون درد و برون درد



به سوزي ده كلامم را روايي

 

كز آن گرمي كند آتش گدايي



دلم را داغ عشقي بر جبين نه

 

 زبانم را بيان آتشين ده



سخن كز سوز دل تابي ندارد

 

 چكد گر آب از او آبي ندارد



دلي افسرده دارم سخت بي نور

 

 چراغي زو به غايت روشني دور



بده گرمي دل افسرده ام را

 

فروزان كن چراغ مرده ام را



ندارد راه فكرم روشنايي 

 

ز لطف پرتوي دارم گدايي



اگر لطف تو نبود پرتو انداز

 

 كجا فكر و كجا گنجينه راز



ز گنج راز در هر كنج سينه

 

 نهاده خازن تو صد دفينه



ولي لطف تو گر نبود به صد رنج

 

  پشيزي كس نيابد زان همه گنج



چو در هر كنج صد گنجينه داري

 

 نمي خواهم كه نوميدم گذاري



به راه اين اميد پيچ در پيچ

 

 مرا لطف تو مي بايد دگر هيچ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه چهارم اردیبهشت 1388  |
 
 
 
بالا