تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 مرا چشميست خون افشان ز دست آن کمان ابرو...حافظ
مرا چشميست خون افشان ز دست آن کمان ابرو


جهان بس فتنه خواهد ديد از آن چشم و از آن ابرو


غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی


نگارين گلشنش روی است و مشکين سايبان ابرو


هلالی شد تنم زين غم که با طغرای ابرويش


که باشد مه که بنمايد ز طاق آسمان ابرو


رقيبان غافل و ما را از آن چشم و جبين هر دم


هزاران گونه پيغام است و حاجب در ميان ابرو


روان گوشه گيران را جبينش طرفه گلزاريست


که بر طرف سمن زارش همی‌گردد چمان ابرو


دگر حور و پری را کس نگويد با چنين حسنی


که اين را اين چنين چشم است و آن را آن چنان ابرو


تو کافردل نمی‌بندی نقاب زلف و می‌ترسم


که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو


اگر چه مرغ زيرک بود حافظ در هواداری


به تير غمزه صيدش کرد چشم آن کمان ابرو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388  |
 سنایی...جام می پر کن که بی جام میم انجام نیست

سنایی

 

  جام می پر کن که بی جام میم انجام نیست

 

تا به کام او شوم این کار جز ناکام نیست


ساقیا ساغر دمادم کن مگر مستی کنم

 

زان که در هجر دلارامم مرا آرام نیست


ای پسر دی رفت و فردا خود ندانم چون بود

 

عاشقی ورزیم و زین به در جهان خودکام نیست


دام دارد چشم ما دامی نهاده بر نهیم

 

کیست کو هم بسته و پا بسته‌ی این دام نیست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام فروردین 1388  |
 ای که در جام رقیبان می پیاپی می‌کنی ...هاتف

ای که در جام رقیبان می پیاپی می‌کنی

 

 خون دل در ساغر عشاق تا کی می‌کنی

 


می‌نوازی غیر را هر لحظه از لطف و مرا

 

دم بدم خون در دل از جور پیاپی می‌کنی


راه اگر گم شد نه جرم ناقه از سرگشتگی است

 

بی گناه ای راه پیما ناقه را پی می‌کنی


ناله و افغان من بشنو خدا را تا به کی

 

گوش بر آواز چنگ و ناله‌ی نی می‌کنی


ساقیا صبح است و طرف باغ و هاتف در خمار

 

 گر نه در ساغر کنون می می‌کنی کی می‌کنی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام فروردین 1388  |
 کدام کس به تو ماند که گویمت که چنویی...سعدی
کدام کس به تو ماند که گویمت که چنویی

 

 ز هر که در نظر آید گذشته‌ای به نکویی


لطیف جوهر و جانی غریب قامت و شکلی

 

 نظیف جامه و جسمی بدیع صورت و خویی


هزار دیده چو پروانه بر جمال تو عاشق

 

 غلام مجلس آنم که شمع مجلس اویی


ندیدم آبی و خاکی بدین لطافت و پاکی

 

 تو آب چشمه حیوان و خاک غالیه بویی


تو را که درد نباشد ز درد ما چه تفاوت

 

 تو حال تشنه ندانی که بر کناره جویی


صبای روضه رضوان ندانمت که چه بادی

 

نسیم وعده جانان ندانمت که چه بویی

 


اگر من از دل یک تو برآورم دم عشقی

 

 عجب مدار که آتش درافتدم به دوتویی

 
به کس مگوی که پایم به سنگ عشق برآمد

 

 که عیب گیرد و گوید چرا به فرق نپویی


دلی دو دست نگیرد دو مهر دل نپذیرد

 

 اگر موافق اویی به ترک خویش بگویی


کنونم آب حیاتی به حلق تشنه فروکن

 

 نه آنگهی که بمیرم به آب دیده بشویی


به اختیار تو سعدی چه التماس برآید

 

 گر او مراد نبخشد تو کیستی که بجویی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام فروردین 1388  |
 ما درد را به ذوق می ناب می‌کشیم ..صائب تبریزی
ما درد را به ذوق می ناب می‌کشیم

 

از آه سر منت مهتاب می‌کشیم


از حیف و میل، پله‌ی میزان ما تهی است

 

از سنگ، ناز گوهر سیراب می‌کشیم


پاکی است شرط صحبت پاکیزه گوهران

 

پیش از پیاله دست و دهن آب می‌کشیم!


بر خاک تشنه جرعه فشانی عبادت است

 

ما باده را به گوشه‌ی محراب می‌کشیم


ترسانده است دولت بیدار، چشم ما

 

از بخت خفته ناز شکر خواب می‌کشیم


صائب به زور گریه‌ی بی‌اختیار،

 

ما در گوش بحر حلقه‌ی گرداب می‌کشیم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام فروردین 1388  |
 خواجوی کرمانی ...ز زلف و روی تو خواهم شبی و مهتابی
خواجوی کرمانی
 

ز زلف و روی تو خواهم شبی و مهتابی

 

که با لب تو حکایت کنم ز هر بابی


خیال روی تو چون جز بخواب نتوان دید

 

شب فراق دریغا اگر بود خوابی


کنونکه تشنه بمردیم و جان بحلق رسید

 

براه بادیه ما را که می‌دهد آبی


هنوز تشنه‌ی آن لعل آبدار توام

 

ز چشمم ار چه ز سر برگذشت سیلابی


اگر چه پیش کسانی خلاف امکانست

 

که تشنه جان بلب آرد میان غرقابی


معینست کزین ورطه جان برون نبرم

 

که نیست بحر غمم را بدیده پایابی


ز شوق نرگس مستت خطیب جامع شهر

 

چو چشم شوخ تو مستست پیش محرابی


رموز حالت مجذوب را چه کشف کند

 

کسی که او متعلق نشد بقلابی


بیا که خون دل از سر گذشت خواجو را

 

مگر بدست کند از لب تو عنابی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام فروردین 1388  |
 وحشی بافقی ....هر چند ناز کردی ، نیازم زیاده شد
وحشی بافقی
 

هر چند ناز کردی ، نیازم زیاده شد

 

دردم فزود و سوز و گدازم زیاده شد

 
هر چند بیش کشت به ناز و کرشمه‌ام

 

رغبت به آن کرشمه و نازم زیاده شد

 
باز آمدی و شعله‌ی شوقم به جان زدی

 

کم گشته بود سوز تو بازم زیاده شد


درد تو کم نشد ز سفر بلکه سد الم

 

از رنج راه دور و درازم زیاده شد


وحشی به فکر چشم غزالی به هر غزل

 

انگیز طبع سحر طرازم زیاده شد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام فروردین 1388  |
 وحشی بافقی ....دلا عزم سفر دارم از آن در گفتم آگه شو
وحشی بافقی
 

دلا عزم سفر دارم از آن در گفتم آگه شو

 

اگر با من رفیقی می‌روم آماده‌ی ره شو


سبک باش ای صباح روز عشرت بس گران خیزی

 

تو هم از حد درازی ای شب اندوه کوته شو


هنوز از شب همان پاس نخست است ای فلک مارا

 

چه شد چون دیگران گو یک شب ما هم سحر گه شو


ز سیمای قصب درماهتاب افتاده جانها را

 

برآی ابر مشکین سایه پوش طلعت مه شو


بهشتی هست نام آن مقام عشق و حیرانی

 

ولی تا عقل هست آنجا نشاید رفت آگه شو


قبول ورد مردم از تک و پوی عبث خیزد

 

نه مردود در کس باش و نه مقبول در گه شو


هوای طبع تشویشات دارد خوش بیا وحشی

 

به اطمینان خاطر گوشه‌ای بنشین مرفه شو

 

اگر با من رفیقی می‌روم آماده‌ی ره شو

 


سبک باش ای صباح روز عشرت بس گران خیزی

 

تو هم از حد درازی ای شب اندوه کوته شو


هنوز از شب همان پاس نخست است ای فلک مارا

 

چه شد چون دیگران گو یک شب ما هم سحر گه شو


ز سیمای قصب درماهتاب افتاده جانها را

 

برآی ابر مشکین سایه پوش طلعت مه شو


بهشتی هست نام آن مقام عشق و حیرانی

 

ولی تا عقل هست آنجا نشاید رفت آگه شو

 
قبول ورد مردم از تک و پوی عبث خیزد

 

نه مردود در کس باش و نه مقبول در گه شو


هوای طبع تشویشات دارد خوش بیا وحشی

 

به اطمینان خاطر گوشه‌ای بنشین مرفه شو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام فروردین 1388  |
 حسين منزوي..اي دريغ از يك شكوفه! نوبهاران را چه شد؟
حسين منزوي


اي دريغ از يك شكوفه! نوبهاران را چه شد؟


حسرتا از يك جوانه! شاخساران را چه شد؟


صد هزاران گل به خاك افتاد و بانگي برنخاست


«عندليبان را» چه پيش آمد؟ هزاران را چه شد؟


ماه خونين است در آيينه‌هاي آبشان


چشمه‌ساران را چه رفت و جويباران را چه شد؟


اسب‌ها پي كرده و مردان به خون غلتيده‌اند


حافظا تا چند مي‌پرسي سواران را چه شد؟


در شكاف هر درختي جابه‌جا خون لخته بست


بيد بن‌ها را چه پيش آمد چناران را چه شد؟


آه بر خاك شهيدان خونشان خوشيد و ماند


خون چرا با خون نشويد ابر؟‌ باران را چه شد؟


ديگر از نسل وضوي عشق با خون كردگان


مرد ميداني نزايد، ‌روزگاران را چه شد؟


شب شبيخون زد به صبح ما و گر چونين نبود


حاصل بي‌خوابي ما شب شماران را چه شد؟


ظلم از حد بر ظلمت، آن كشيده نيزه‌ها


- از شعاع آفتاب- آن شب شكاران را چه شد؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و نهم فروردین 1388  |
 نمي شود به كسي گفت...رسول مقصودی
نمي شود به كسي گفت

 

اندوه خويش را به خدا گفتم

اما ...

گوش خدا به نالۀ من آشنا نبود

ور زانكه خويش را نفريبم ـ هر آينه ـ

بيگانه اند با من يزدان و اهرمن.

مي خواستم به ماه بگويم حديث درد

نوميدم شكفت به خاطر  كه ماه نيز

درد آشناي من نتواند بود

كه ش گوشي از براي شنيدن نيست

ـ مانند آسمان ـ

ديوانگي ست با مه اگر گويم اين سخن

آه ...

بغضي است در گلوي من اما ...

آن را نمي شود به كسي گفت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و نهم فروردین 1388  |
 چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت ...سعدی
چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت

 

که یک دم از تو نظر بر نمی‌توان انداخت

 
بلای غمزه نامهربان خون خوارت

 

چه خون که در دل یاران مهربان انداخت


ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم

 

 که روزگار حدیث تو در میان انداخت


نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت تو

 

 برست و ولوله در باغ و بوستان انداخت

 
تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهار

 

 که دشمنم ز برای تو در زبان انداخت


به چشم‌های تو کان چشم کز تو برگیرند

 

 دریغ باشد بر ماه آسمان انداخت


همین حکایت روزی به دوستان برسد

 

 که سعدی از پی جانان برفت و جان انداخت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388  |
 در این فکرم که خواهی ماند با من مهربان یا نه ...وحشی

در این فکرم که خواهی ماند با من مهربان یا نه

 

به من کم می‌کنی لطفی که داری این زمان یا نه


گمان دارند خلقی کز تو خواریها کشم آخر

 

عزیز من یقین خواهد شد آخر این گمان یا نه


سخن باشد بسی کز غیر باید داشت پوشیده

 

نمی‌دانم که شد حرف منت خاطرنشان یا نه


بود هر آستانی را سگی ای من سگ کویت

 

تو می‌خواهی که من باشم سگ این آستان یا نه


نهانی چند حرفی با تو از احوال خود دارم

 

در این اندیشه‌ام کز غیر می‌ماند نهان یا نه


اگر زینسان تماشای جمال او کنی وحشی

 

 تماشا کن که خواهی گشت رسوای جهان یا نه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388  |
 تو را که هر چه مراد است در جهان داری...حافظ
تو را که هر چه مراد است در جهان داری

 

 چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری

 
بخواه جان و دل از بنده و روان بستان

 

که حکم بر سر آزادگان روان داری


میان نداری و دارم عجب که هر ساعت

 

 میان مجمع خوبان کنی میانداری


بیاض روی تو را نیست نقش درخور از آنک

 

 سوادی از خط مشکین بر ارغوان داری


بنوش می که سبکروحی و لطیف مدام

 

علی الخصوص در آن دم که سر گران داری


مکن عتاب از این بیش و جور بر دل ما

 

مکن هر آن چه توانی که جای آن داری


به اختیارت اگر صد هزار تیر جفاست

 

به قصد جان من خسته در کمان داری


بکش جفای رقیبان مدام و جور حسود

 

 که سهل باشد اگر یار مهربان داری


به وصل دوست گرت دست می‌دهد یک دم

 

برو که هر چه مراد است در جهان داری


چو گل به دامن از این باغ می‌بری حافظ

 

چه غم ز ناله و فریاد باغبان داری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388  |
 کدام یار که ما را پیام یار آرد ...خواجو
کدام یار که ما را پیام یار آرد

 

از آن دیار حدیثی بدین دیار آرد

 
که می‌رود که ز یاران مهربان خبری

 

بدین غریب پریشان دلفگار آرد


بتشنگان بیابان برد بشارت آب

 

ببلبلان چمن مژده‌ی بهار آرد


اگر نه لطف نماید نسیم باد صبا

 

بمرغ زار که بوئی ز مرغزار آرد


خیال روی نگارم اگر نگیرد دست

 

 که طاقت غم هجران آن نگار آرد

 
بسی تحمل خار جفا بباید کرد

 

که تا نهال مودت گلی ببار آرد


ز بهر دفع خمارم که می‌تواند رفت

 

 که جرعه‌ئی می نوشین خوشگوار آرد

 
بجای سرمه‌ام از خاک کوی او گردی

 

برای روشنی چشم اشکبار آرد


سلام و خدمت خواجو بدان دیار برد

 

 پیام یار سفر کرده سوی یار آرد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388  |
 جانا دلم ببردی و جانم بسوختی...عطار
جانا دلم ببردی و جانم بسوختی

 

 گفتم بنالم از تو زبانم بسوختی


اول به وصل خویش بسی وعده دادیم

 

واخر چو شمع در غم آنم بسوختی


چون شمع نیم کشته و آورده جان

 

 به لب در انتظار وصل چنانم بسوختی


کس نیست کز خروش منش نیست آگهی

 

آگاه نیستی که چه سانم بسوختی


جانم بسوخت بر من مسکین دلت نسوخت

 

آخر دلت نسوخت که جانم بسوختی


تا پادشا گشتی بر دیده و دلم

 

اینم به باد دادی و آنم بسوختی


گفتم که از غمان تو آهی برآورم

 

آن آه در درون دهانم بسوختی


گفتی که با تو سازم و پیدا شوم تو را

 

پیدا نیامدی و نهانم بسوختی


یکدم بساز با دل عطار و بیش ازین

 

آتش مزن که عقل و روانم بسوختی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388  |
 در حسن رخ خوبان پیدا همه او دیدم ...عراقی

در حسن رخ خوبان پیدا همه او دیدم

 

در چشم نکورویان زیبا همه او دیدم


در دیده‌ی هر عاشق او بود همه لایق

 

وندر نظر وامق عذرا همه او دیدم


دلدار دل افگاران غم‌خوار جگرخواران

 

یاری ده بی‌یاران، هرجا همه او دیدم


مطلوب دل در هم او یافتم از عالم مقصود

 

من پر غم ز اشیا همه او دیدم


دیدم همه پیش و پس، جز دوست ندیدم کس

 

او بود، همه او، بس، تنها همه او دیدم


آرام دل غمگین جز دوست کسی مگزین

 

 فی‌الجمله همه او بین، زیرا همه او دیدم


دیدم گل بستان ها ، صحرا و بیابان ها

 

 او بود گلستان ها ، صحرا همه او دیدم


هان! ای دل دیوانه، بخرام به میخانه

 

کاندر خم و پیمانه پیدا همه او دیدم


در میکده و گلشن، می‌نوش می روشن

 

میبوی گل و سوسن، کاینها همه او دیدم


در میکده ساقی شو، می در کش و باقی شو

 

جویای عراقی شو، کو را همه او دیدم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388  |
 سوز تب فراق تو درمان پذیر نیست...وحشی بافقی

سوز تب فراق تو درمان پذیر نیست

 

 تا زنده‌ام چو شمع ازینم گزیر نیست


هر درد را که می‌نگری هست چاره‌ای

 

درد محبت است که درمان پذیر نیست


هیچ از دل رمیده ما کس نشان نداد

 

پیدا نشد عجب که به دامی اسیر نیست


بر من کمان مکش، که از آن غمزه‌ام هلاک

 

 بازو مساز رنجه که حاجت به تیر نیست


رفتی و از فراق تو از پا درآمدم

 

باز آ که جز تو هیچکسم دستگیر نیست


سهلست اگر گهی گذرد در ضمیر تو

 

وحشی که جز تو هیچکسش در ضمیر نیست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388  |
 جان هر زنده دلی زنده بجانی دگرست...خواجوی کرمانی

جان هر زنده دلی زنده بجانی دگرست

 

 سخن اهل حقیقت ز زبانی دگرست


خیمه از دایره‌ی کون و مکان بیرون زن

 

 زانکه بالاتر ازین هر دو مکانی دگرست


در چمن هست بسی لاله سیراب ولی

 

 ترک مه روی من از خانه‌ی خانی دگرست


راستی راز لطافت چو روان می‌گردی

 

گوئیا سرو روان تو روانی دگرست


عاشقان را نبود نام و نشانی پیدا

 

زانکه این طایفه را نام و نشانی دگرست


یک زمانم بخدا بخش و ملامت کم گوی

 

 کاین جگر سوخته موقوف زمانی دگرست


تو نه مرد قدح و درد مغانی خواجو

 

خون دل نوش که آن لعل زکانی دگرست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388  |
 ای راحت جان‌ها به تو، آرام جان کیستی ...خاقانی
ای راحت جان‌ها به تو، آرام جان کیستی

 

 دل در هوس جان می‌دهد، تو دلستان کیستی


ای گلبن نادیده دی اصل تو چه وصل تو

 

کی با بوی مشک و رنگ می از گلستان کیستی


از از بتان دلخواه تو، در حسن شاهنشاه تو

 

 ما را بگو ای ماه تو، کز آسمان کیستی


بگشا صدف یعنی دهن بفشان گهر یعنی سخن

 

پنهان مکن یعنی ز من تا عشق‌دان کیستی


چون زیر هر مویی جدا یک شهر جان داری نوا

 

خامی بود گفتن تو را جانا که جان کیستی


با مایی و ما را نه‌ای، جانی از آن پیدا نه‌ای

 

 دانم کز آن ما نه‌ای، برگو از آن کیستی


خاقانی از تیمار تو حیران شد اندر کار تو

 

ای جان او غم‌خوار تو، تو غم‌نشان کیستی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388  |
 در میان باغ و در طـــــرف چـــــــــمن ..بیژن ترقی
در میان باغ و در طـــــرف چـــــــــمن



بلبلی می گفت با جفت این سخن



مـــــا ز سرمای زمستان رسته ایم



دل به امـــــــــید گلستان بسته ایم



در دهـــــــــان بلبلک بود این سـخن



باشــــــــــــــکی آمد ربودش در دهن



در دهان باش می گفت این سخن



عمر کوته بــــین و امید کــــــهن



بیژن ترقی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388  |
 پنجره انتظار ؛ سایه – هوشنگ ابتهاج
ای دل به کوی او ز که پرسم که یار کو؟


در باغ پر شکوفه که پرسد بهار کو؟


نقش و نگار کعبه نه مقصود شوق ماست


نقشی بلندتر زده ایم آن نگار کو؟


جانا نوای عشق ، خموشانه خوشتر است


آن آشنای ره که بود پرده دار کو؟


ماندیم در این نشیب و شب آمد ، خدای را


آن راهبر کجا شد و آن راهوار کو؟


از بس ستم که بر سر ما رفت و کس نگفت


آن پیک ره شناس حکایت گزار کو؟


چنگی به دل نمیزند امشب سرود ما


آن خوش ترانه چنگی شب زنده دار کو؟


ذوق و نشاط را می و ساقی بهانه بود


افسوس ، آن جوانی شادی گسار گو؟


یک شب چراغ روی تو روشن شود ولی


چشمی کنار پنجره انتظار کو؟


خون هزار سرو دلاور به خاک ریخت


ای " سایه " های و های لب جویبار کو؟



پنجره انتظار ؛ سایه – هوشنگ ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388  |
 جانا بجان رسید ز عشق تو کار ما..انوری

جانا بجان رسید ز عشق تو کار ما


دردا که نیستت خبر از روزگار ما


در کار تو ز دست زمانه غمین شدم


ای چون زمانه بد! نظری کن بکار ما


بر آسمان رسد ز فراق تو شبی


فریاد و ناله های دل زار زار ما


دردا و حسرتا که بجز بار غم نماند


با ما بیادگار از آن روزگار ما


بودیم بر کنار ز تیمار روزگار


تا داشت روزگار ترا در کنار ما


آن شد که غمگسار غم ما تو بوده ای


امروز نیست جز غم تو غمگسار ما


آری باختیار دل انوری نبود


دست قضا ببست در اختیار ما


انوری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388  |
 غزلی از عماد خراسانی

غزلی از عماد خراسانی

 

باز آهنگ جنون میزنی ای تار امشب


گویمت رازی و در پرده نگهدار امشب


آنچه زان تار سر زلف کشیدم شب و روز


مو به مو جمله کنم پیش تو اظهار امشب


هر کجا می نگرم جلوه کند نقش نگار


کاش یک بوسه دهد زینهمه رخسار امشب


سوزی و ناله بیجا نکنی ای دل زار


خوب با شمع شدی همدل و همکار امشب


ای بسا شب که به روز تو نشستیم ای شمع


کاش سوزیم چو پروانه بیکبار امشب


آتشست این نه سخن بس کن ازین قصه عماد


ورنه سوزد قملت ، دفتر اشعار امشب

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388  |
 غزل , حبیب یغمایی

غزل , حبیب یغمایی

 

تبه کردم جوانی تا کنم خوش زندگانی را


چه سود از زندگانی چون تبه کردم جوانی را


بود خوشبختی اندر سعی و دانش در جهان اما


در ایران پیروی باید قضای آسمانی را


به قطع رشته جان عهد بستم بارها با خود


بمن آموخت گیتی سست عهدی ، سخت جانی را


نجوید عمر جاویدان هر آنکو همچو من بیند


به یک شام فراق اندوه عمر جاودانی را


کی آگه می شود از روزگار تلخ ناکامان


کسی کو گسترد هر شب بساط کامرانی را


بدامان خون دل از دیده افشاندن کجا داند


با ساغر آنکه می ریزد شراب ارغوانی را


وفا و مهر کی دارد حبیبا آنکه می خواند


به اسم ابلهی رسم وفا و مهربانی را

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388  |
 خوناب خزان ؛ شفیعی کدکنی

خوناب خزان ؛ شفیعی کدکنی

شهر خاموش من! آن روح بهارانت کو؟


شور و شیدایی انبوه هزارانت کو؟


میخزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان


نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو؟


کوی و بازار تو ، میدان سپاه دشمن


شیهه اسب و هیاهوی سوارانت کو؟


گرد غم ریخته سرتاسر بام و در تو


تا بشوید ز رخت ، نم نم بارانت کو؟


سوت و کورست شب و میکده ها خاموشند


نعره و عربده باده گسارانت کو؟


چهره ها در هم و دلها همه بیگانه ز هم


روز و پیوند و صفای دل یارانت کو؟


آسمانت ، همه جا ؛ سقف یکی زندان است


روشنای سحر این شب تارانت کو؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388  |
 آن من کو؟ ؛ غزل ؛ انوری

آن من کو؟ ؛ غزل ؛ انوری

ای مردمان بگویید آرام جان من کو؟


راحت فزای هر کس ، محنت رسان من کو؟


نامش همی نیارم بردن به پیش هر کس


گه گه به ناز گویم سرو روان من کو؟


در بوستان شادی هرکس بچیدن گل


آن گل که نشکفیدست در بوستان من کو؟


جانان من سفر کرد ، با او برفت جانم


باز آمدن از ایشان پیداست آن من کو؟


هر کس به خان و مانی دارند مهربانی


من مهربان ندارم نا مهربان من کو؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388  |
 امشب بر آستان جلال تو ...فروغ فرخ زاد
امشب بر آستان جلال تو


آشفته ام ز وسوسه الهام


جانم از این تلاش به تنگ آمد


ای شعر ، ای الهه خون آشام


دیریست کان سروده خدایی را


در گوش من به مهر نمی خوانی


دانم که باز تشنه خون هستی


اما ، بس است این همه قربانی


خوش غافلی که از سر خود خواهی


با بنده هات به قهر چها کردی


چون مهر خویش در دلش افکندی


او را ز هر چه داشت جدا کردی


دردا که تا به روی تو خندیدم


در رنج من نشستی و کوشیدی


اشکم چو رنگ خون شقایق شد


آن را به جام کردی و نوشیدی

 
چون نام خود بپای تو افکندم


افکندیم به دامن دام ننگ


آه ، ای الهه کیست که می کوبد


آینه امید مرا بر سنگ ؟


در عطر بوسه های گناه آلود


رویای آتشین ترا دیدم


همراه با نوای غمی شیرین


در معبد سکوت تو رقصیدم


اما، دریغ و درد که جز حسرت


هرگز نبوده باده به جام من


افسوس ، ای امید خزان دیده


کو تاج پر شکوفه نام من ؟


از من جز این دو دیده اشک آلود


آخر بگو...چه مانده که بستانی ؟


ای شعر ، ای الهه خون آشام


دیگر بس است ، اینهمه قربانی



"فروغ فرخزاد"

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388  |
 سخت به حالم از تو من، ای مدد حال بیا...اوحدی مراغه ای
سخت به حالم از تو من، ای مدد حال بیا


فال به نام تو زدم، ای تو مرا فال بیا


عهد من از یاد مهل، تا نشوم خوار و خجل


نامه فرستادم و دل، بنگر و در حال بیا


عاشق دیوانه شدم، وز همه بیگانه شدم


بر در می‌خانه شدم، خیز و به دنبال بیا


دور شدی، دیر مکش،بر مچشان زهر و مچش


ای همه شغلی بتو خوش، با همه اشغال بیا


تا به رخت عید کنم، روی به توحید کنم


آخر شعبان چو شدی، اول شوال بیا


پر می و نقلست سرا، با همه پیکار چرا؟


شاهد مجلس، بنشین، زاهد بطال، بیا


می‌روم از دست دگر، واقعه‌ای هست دگر


شد دل من مست دگر، ای تن حمال، بیا


بهمن غم کرد درون، دست به دستان و فسون


رستم جان گشت زبون، ای خرد زال، بیا


عقل بینداخت قلم، شخص هنر ساخت به غم


کفر برانداخت علم، مهدی دجال بیا


این بصر و طرف بهل، وین نظر ژرف بهل


این ورق و حرف بهل، ای سخن لال بیا


روز وصالست مرا، صبح کمالست مرا


غره‌ی سالست مرا، اوحدی، امسال بیا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388  |
 من و تو ؛ شعر : رهی معیری

من و تو ؛ شعر : رهی معیری

 

تو و با لاله رویان ، گل ز شاخ عیش چیدن ها

 


من و چون غنچه ، از دست تو پیراهن دریدن ها

 

تو و چون بخت سرکش ، از من مسکین رمیدن ها


من و چون اشک حسرت ، در پیت هر سو دویدن ها


من و از طعنه هر خار چون بلبل فغان کردن


تو و در دامن اغیار ، چون گل آرمیدن ها


من و پیوند مهر از جان بریدن ، در هوای تو


تو و از مهربانان ، رشته الفت بریدنها


من و همچون غبار از ناتوانی ره نشین گشتن


تو و همچون صبا ، بر خاک من دامن کشیدن ها


به من بفروش ناز ای تازه گل چندانکه میخواهی


که تا جان و دلی دارم من و نازت خریدن ها


اگر غیر از حدیث یار و جز دیدار او باشد


چه حاصل جز ندامت ، از شنیدن ها و دیدن ها


رهی آخر ز غوغای رقیبان رفتم از کویش


من و بار دگر از دور ، آن دزدیده دیدن ها

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388  |
 بر نگه سرد من به گرمی خورشید ...زنده یاد فریدون مشیری
بر نگه سرد من به گرمی خورشید


می نگرد هر زمان دو چشم سیاهت


تشنه این چشمه ام چه سود خدا را

 
شبنم مرا نه تاب نگاهت


جز گل خشکیده ای و برق نگاهی


از تو در این گوشه یادگار ندارم


زان شب غمگین که از کنار تو رفتم


یک نفس از دست غم قرار ندارم


ای گل زیبا بهای هستی من بود

 
گر گل خشکیده ای ز کوی تو بردم


گوشه تنها چه اشک ها فشاندم


وان گل خشکیده را به سینه فشردم


آن گل خشکیده شرح حال دلم بود


از دل پر درد خویش با تو چه گویم


جز به تو درمان درد از که بجویم


من دگر آن نسیتم به خویش مخوانم


من گل خشکیده ام به هیچ نیرزم

 
عشق فریبم دهد که مهر ببندم


مرگ نهیبم زند که عشق نورزم


پای امید دلم اگر چه شکسته است


دست تمنای جان همیشه دراز است


تا نفسی می کشم ز سینه پر درد


چشم خدا بین من به روی تو باز است

*****************************
فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388  |
 اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد..حزین لاهیجی

اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد

 

در دام مانده باشد، صياد رفته باشد

 

آه از دمي كه تنها با داغ او چو لاله

 

در خون نشسته باشم ، چون باد رفته باشد

 

 امشب صداي تيشه از بيستون نيامد

 

شايد به خواب شيرين فرهاد رفته باشد!

 

خونش به تيغ حسرت يا رب! حلال بادا

 

صيدي كه از كمندت آزاد رفته باشد

 

از آه دردناكي سازم خبر دلت را

 

وقتي كه كوه صبرم بر باد رفته باشد

 

رحم است بر اسيري كز گرد دام زلفت

 

با صد اميدواري ناشاد رفته باشد

 

شادم كه از اسيران ، دامن كشان گذشتي

 

گر مشتِ خاكِ ما هم بر باد رفته باشد

 

پرشور از حزين است ، امروز كوه وصحرا

 

مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد !!!

 

حزين لاهيجي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388  |
 دست گیرید و بدستم می گلفام دهید...خواجوی کرمانی

دست گیرید و بدستم می گلفام دهید

 

 باده‌ی پخته بدین سوخته‌ی خام دهید


چون من از جام می و میکده بدنام شدم

 

قدحی می بمن می کش بدنام دهید

 
تا بدوشم ز خرابات به میخانه برند

 

سوی رندان در میکده پیغام دهید

 
گر چه ره در حرم خاص نباشد ما را

 

یک ره ای خاصگیان بار من عام دهید


با شما درد من خسته چو پیوسته دعاست

 

 تا چه کردم که مرا اینهمه دشنام دهید


در چنین وقت که بیگانه کسی حاضر نیست

 

 قدحی باده بدان سرو گلندام دهید


چو از این پسته و بادام ندیدم کامی

 

 کام جان من از آن پسته و بادام دهید


تا دل ریش من آرام بگیرد نفسی

 

 آخرم مژده‌ئی از وصل دلارام دهید


چهره‌ی ازرق خواجو چو ز می خمری شد

 

 جامه از وی بستانید و بدو جام دهید

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388  |
 عشق سیمرغ است، کورا دام نیست...عراقی
عشق سیمرغ است، کورا دام نیست

 

 در دو عالم زو نشان و نام نیست

 


پی به کوی او همانا کس نبرد

 

 کاندر آن صحرا نشان گام نیست

 


در بهشت وصل جان‌افزای او

 

جز لب او کس رحیق آشام نیست

 


جمله عالم جرعه چین جام اوست

 

گرچه عالم خود برون از جام نیست

 


ناگه ار رخ گر براندازد نقاب

 

 سر به سر عالم شود ناکام، نیست

 
صبح و شامم طره و رخسار اوست

 

گرچه آنجا کوست صبح و شام نیست

 


ای صبا، گر بگذری در کوی او

 

نزد او ما را جزین پیغام نیست:

 


کای دلارامی که جان ما تویی

 

 بی تو ما را یک نفس آرام نیست

 
هرکسی را هست کامی در جهان

 

جز لبت ما را مراد و کام نیست


هر کسی را نام معشوقی که هست

 

می‌برد، معشوق ما را نام نیست


تا لب و چشم تو ما را مست کرد

 

 نقل ما جز شکر و بادام نیست


تا دل ما در سر زلف تو شد

 

کار ما جز با کمند و دام نیست


نیک بختی را که در هر دو جهان

 

 دوستی چون توست دشمن کام نیست


با عراقی دوستی آغاز کن

 

گر چه او در خورد این انعام نیست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388  |
 دختری خوابيده در مهتاب..امیر هوشنگ ابتهاج
دختری خوابيده در مهتاب


چون گل نيلوفری بر آب


خواب می بيند


خواب می بنيد كه بيمار است دلدارش


وين سيه رؤيا، شكيب از چشم بيمارش باز می چيند


می نشيند خسته دل در دامن مهتاب


چون شكسته بادبان زورقی بر آب


می كند انديشه با خود


از چه كوشيدم به آزارش؟


وز پشيمانی سركشی گرم می درخشد


در نگاه چشم بيدارش


روز ديگر باز


چون دلداده می ماند به راه او


روی می تابد ز ديدارش


می گريزد از نگاه او


باز می كوشد به آزارش



هوشنگ ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388  |
 چه دل‌ها بردی ای ساقی به ساق فتنه انگیزت..سعدی
چه دل‌ها بردی ای ساقی به ساق فتنه انگیزت


دریغا بوسه چندی بر زنخدان دلاویزت


---
خدنگ غمزه از هر سو نهان انداختن تا کی


سپر انداخت عقل از دست ناوک‌های خون ریزت


---
برآمیزی و بگریزی و بنمایی و بربایی


فغان از قهر لطف اندود و زهر شکرآمیزت


---
لب شیرینت ار شیرین بدیدی در سخن گفتن


بر او شکرانه بودی گر بدادی ملک پرویزت


---
جهان از فتنه و آشوب یک چندی برآسودی


اگر نه روی شهرآشوب و چشم فتنه انگیزت


---
دگر رغبت کجا ماند کسی را سوی هشیاری


چو بیند دست در آغوش مستان سحرخیزت


---
دمادم درکش ای سعدی شراب صرف و دم درکش


که با مستان مجلس درنگیرد زهد و پرهیزت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388  |
 وه كه جدا نمي شود نقش تو از خيال من...سعدی

وه كه جدا نمي شود نقش تو از خيال من



تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من



ناله ي زير و زار من زارترست هر زمان



بس كه به هجر مي دهد عشق تو گوشمال من



نور ستارگان ستد روي چو آفتاب تو



دستنماي خلق شد قامت چون هلال من



پرتو نور روي تو هر نفسي به هر كسي



مي رسد و نمي رسد نوبت اتصال من



خاطر تو به خون من رغبت اگر چنين كند



هم به مراد دل رسد خاطر بد سگال من



برگذري و ننگري باز نگر كه بگذرد



فقر من و غناي تو جور تو احتمال من



چرخ شنيد حال من گفت منال سعديا



كآه تو تيره مي كند آينه ي جمال من





(سعدي)




|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388  |
 غزل ازفرخ خراسانی
سر عشق ای دل مپرس از جان که جان نامحرم است 


بر زبان ناور که در سرها زبان نا محرم است


خلوت دل را مکان باید ورای لا مکان


کاندرین خلوت همه کون و مکان نامحرم است


راز دل با قاصد جانان مگو زنهار نیز


با قلم منویس کاین بیگانه آن نامحرم است


در خرابات مغان مست ار نه ای داخل مشو


هوشیار اندر خرابات مغان نامحرم است


پاک دل باید شدن زین آستان عشق پاک

 
که دل ناپاک در این آستان نامحرم است


محرم دلهای ما دیوانگان ؛ دیوانگیست


عقل و دانش در دل ما عاشقان نامحرم است


گریه و افغان ز هجر او مکن فرخ که هست


گریه در این راه غماز و فغان نامحرم است

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388  |
 مخمسی بر غزل سعدی ؛ فرخ خراسانی

مخمسی بر غزل سعدی ؛ فرخ خراسانی

 

بخدا جز تو گرم دلبر و دلداری هست


یا بتان را به برم قیمت و مقداری هست


یا که در خانه دل غیر تو دیاری هست


مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست


یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست

*************

همه دانند که غیر از تو مرا یاری نیست


همچو من در خم زلف تو گرفتاری نیست


گر دلی هست مرا غیر تو دلداری نیست


گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست


در و دیوار گواهی بدهند کاری هست

************

از همه لاله رخان من به تو دلدادم و بس


من بدیدار تو در هر دو جهان شادم و بس


گر خرابم ز توام هم ز تو آبادم و بس


بکمند سر زلفت نه من و افتادم و بس


که بهر حلقه زلف تو گرفتاری هست

***********

گفته جور و جفا من به تو دیگر نکنم


وعده وصل بمن دادی و باور نکنم


من هم از لطف تو با غیر گله سر نکنم


صبر بر جور رقیبت چکنم گر نکنم


همه دانند که در صحبت گل خاری هست

**********

ای خوش آن صید که در خمّ کمند تو بود


زهی آزاده اسیری که به بند تو بود


خرم آندل که گرفتار و نژند تو بود


من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود


سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست

*********

یا خود از لطف بنه پا بسرایم روزی


یا بده اذن بکویت بسر آیم روزی


تا حدیث غم عشقت بسرایم روزی


من ازین دلق مرقع بدر آیم روزی


تا همه خلق بدانند که زناری هست

********

فرخ از خرمیت طبع برضوان ماند


سخنت چون سخن شیخ غزلخوان ماند


وین حدیث تو و عشق تو بدانسان ماند


عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند


داستانی است که بر سر هر بازاری هست

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388  |
 آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم...زنده یاد احمد شاملو
آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم


خنياگر ِ غم‌گيني‌ست


که آوازش را از دست داده است.



ای کاش عشق را


زبان ِ سخن بود


هزار کاکُلي شاد

در چشمان ِ توست


هزار قناری خاموش


در گلوی من.



عشق را


ای کاش زبان ِ سخن بود


آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم


دل ِ اندُه‌گين ِ شبي‌ست


که مهتاب‌اش را مي‌جويد.



ای کاش عشق را


زبان ِ سخن بود



هزار آفتاب ِ خندان در خرام ِ توست


هزار ستاره‌ی گريان


در تمنای من.



عشق را


ای کاش زبان ِ سخن بود

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388  |
 ز خاک کوی تو هر خار سوسنی است مرا ...خاقانی
ز خاک کوی تو هر خار سوسنی است مرا

 

به زیر زلف تو هر موی مسکنی است مرا


برای آنکه ز غیر تو چشم بردوزم

 

به جای هر مژه بر چشم سوزنی است مرا


ز بسکه بر سر کوی تو اشک ریخته‌ام

 

ز لعل در بر هر سنگ دامنی است مرا


فلک موافقت من کبود درپوشید

 

چو دید کز تو بهر لحظه شیونی است مرا


از آن زمان که ز تو لاف دوستی زده‌ام

 

بهر کجا که رفیقی است دشمنی است مرا


هر آنکه آب من از دیده زیر کاه تو دید

 

یقین شناخت که بر باد خرمنی است مرا


به دام عشق تو درمانده‌ام چو خاقانی

 

 اگر نه بام فلک خوش نشیمنی است مرا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388  |
 عمری به سر دویدم در جست وجوی یار ...امیر هوشنگ ابتهاج
عمری به سر دویدم در جست وجوی یار

 
جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود


دادم در این هوس دل دیوانه را به باد


این جست و جو نبود


هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس


گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم


بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار


مشتاق کیستم


رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت


این است آن پری که ز من می نهفت رو


خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت

 
در خواب آرزو


هر سو مرا کشید پی خویش دربدر


این خوشپسند دیده زیباپرست من

 
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار


بگرفت دست من


و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان


در دورگاه دیده من جلوه می نمود

 
در وادی خیال مرا مست می دواند


وز خویش می ربود


از دور می فریفت دل تشنه مرا


چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود


وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب


دیدم سراب بود


بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز


می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟


کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟


بنما کجاست او

**************************
هوشنگ ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388  |
 ای ستاره ها که بر فراز آسمان...فروغ
ای ستاره ها که بر فراز آسمان


با نگاه خود اشاره گر نشسته اید


ای ستاره ها که از ورای ابرها


بر جهان ما نظاره گر نشسته اید

آری این منم که در دل سکوت شب


نامه های عاشقانه پاره می کنم


ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید


دامن از غمش پر از ستاره میکنم

با دلی که بوئی از وفا نبرده است


جور بیکرانه و بهانه خوشتر است


در کنار این مصاحبان خود پسند


ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من


دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد


ای ستاره ها چه شد که بر لبان او


آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد

جام باده سر نگون و بسرتم تهی


سر نهاده ام بروی نامه های او


سر نهاده ام که در میان این سطور


جستجو کنم نشانی از وفای او

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید


از دو روئی و جفای ساکنان خاک


کاینچنین بقلب آسمان نشان شدید


ای ستاره ها، ستاره های خوب و پاک

من که پشت پا زدم بهر چه هست و نیست


تا که کام او ز عشق خود روا کنم


لعنت خدا بمن اگر بجز جفا


زین سپس بعاشقان باوفا کنم

ای ستاره ها که همچو قطره های اشک


سر بدامن سیاه شب نهاده اید


ای ستاره ها کز آن جهان جاودان


روزنیبسوی این جهان گشاده اید

رفته است و مهرش از دلم نمیرود


ای ستاره ها، چه شد که او مرا نخواست؟


ای ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها


پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟

....


فروغ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388  |
 دوش درآمد ز درم صبحگاه...عطار
دوش درآمد ز درم صبحگاه

حلقه‌ی زلفش زده صف گرد ماه

زلف پریشانش شکن کرده باز

کرده پریشان شکنش صد سپاه

از سر زلفش به دل عاشقان

مژده رسان باد صبا صبحگاه

مست برم آمد و دردیم داد

تا دلم از درد برآورد آه

گفت رخم بین که گر از عشق من

توبه کنی توبه بتر از گناه

گفتمش ای جان چکنم تا مرا

زین می نوشین بدهی گاه گاه

گفت ز خود فانی مطلق بباش

تا برسی زود بدین دستگاه


عطار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388  |
 سعدی...ما گدايان خيل سلطانيم
ما گدايان خيل سلطانيم


شهربند هوای جانانيم


بنده را نام خويشتن نبود


هر چه ما را لقب دهند آنيم


گر برانند و گر ببخشايند


ره به جای دگر نمیدانيم


چون دلارام میزند شمشير


سر ببازيم و رخ نگردانيم


دوستان در هوای صحبت يار


زر فشانند و ما سر افشانيم


مر خداوند عقل و دانش را


عيب ما گو مکن که نادانيم


هر گلی نو که در جهان آيد


ما به عشقش هزاردستانيم


تنگ چشمان نظر به ميوه کنند


ما تماشاکنان بستانيم


تو به سيمای شخص مینگری


ما در آثار صنع حيرانيم


هر چه گفتيم جز حکايت دوست


در همه عمر از آن پشيمانيم


سعديا بی وجود صحبت يار


همه عالم به هيچ نستانيم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388  |
  وحشی بافقی
روم به جای دگر ، دل دهم به یار دگر

 

 هوای یار دگر دارم و دیار دگر

 

 
به دیگری دهم این دل که خوار کرده‌ی تست

 

 چرا که عاشق تو دارد اعتبار دگر

 


میان ما و تو ناز و نیاز بر طرف است

 

به خود تو نیز بده بعد از این قرار دگر

 


خبر دهید به صیاد ما که ما رفتیم

 

 به فکر صید دگر باشد و شکار دگر


خموش وحشی از انکار عشق او کاین حرف

 

 حکایتیست که گفتی هزار بار دگر

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388  |
 سعدی..من آن نیم که دل از مهر دوست بردارم

من آن نیم که دل از مهر دوست بردارم

 

و گر ز کینه دشمن به جان رسد کارم

 


نه روی رفتنم از خاک آستانه دوست

 

نه احتمال نشستن نه پای رفتارم

 


کجا روم که دلم پای بند مهر کسیست

 

 سفر کنید رفیقان که من گرفتارم


نه او به چشم ارادت نظر به جانب ما

 

 نمی‌کند که من از ضعف ناپدیدارم

 


اگر هزار تعنت کنی و طعنه زنی

 

من این طریق محبت ز دست نگذارم

 


مرا به منظر خوبان اگر نباشد میل

 

درست شد به حقیقت که نقش دیوارم

 


در آن قضیه که با ما به صلح باشد دوست

 

اگر جهان همه دشمن شود چه غم دارم

 


به عشق روی تو اقرار می‌کند سعدی

 

همه جهان به درآیند گو به انکارم

 


کجا توانمت انکار دوستی کردن

 

که آب دیده گواهی دهد به اقرارم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388  |
 عراقی..ایندم منم که بیدل و بی‌یار مانده‌ام

ایندم منم که بیدل و بی‌یار مانده‌ام

 

 در محنت و بلا چه گرفتار مانده‌ام؟

 


با اهل مدرسه چو به اقرار نامدم

 

 با اهل مصطبه چه به انکار مانده‌ام؟

 

 
در صومعه چو مرد مناجات نیستم

 

 در میکده ز بهر چه هشیار مانده‌ام؟

 

 
در کعبه چون که نیست مرا جای، لاجرم

 

قلاش وار بر در خمار مانده‌ام

 


ساقی، بیار درد و از این درد یک زمان

 

 بازم رهان، که با غم و تیمار مانده‌ام

 


در کار شو کنون، غم کاری بخور، که من

 

 از کار هر دو عالم بی‌کار مانده‌ام


کاری بکن، که کار عراقی ز دست رفت

 

در کار او ببین که: چه غمخوار مانده‌ام

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388  |
 خواجوی کرمانی...دوش پیری یافتم در گوشه‌ی میخانه‌ئی

دوش پیری یافتم در گوشه‌ی میخانه‌ئی

 

 در کشیده از شراب نیستی پیمانه‌ئی

 


گفت درمستان لایعقل بچشم عقل بین

 

 ور خرد داری مکن انکار هر دیوانه‌ئی

 

 
گر چه ما بنیاد عمر از باده ویران کرده‌ایم

 

کی بود گنجی چو ما در کنج هر ویرانه‌ئی

 


روشنست این کانکه از سودای او در آتشیم

 

 شمع عشقش را کم افتد همچو ما پروانه‌ئی

 

 
دل بدلداری سپارد هر که صاحبدل بود

 

کانکه جانی باشدش نشکیبد از جانانه‌ئی

 


آشنائی را بچشم خویش دیدن مشکلست

 

 زانکه او دیدار ننماید بهر بیگانه‌ئی

 


هر که داند کاندرین ره مقصد کلی یکیست

 

 هر زمانی کعبه‌ئی برسازد از بتخانه‌ئی

 
دل منه بر ملک جم خواجو که شادروان عمر

 

 یا بافسونی می رود بر باد یا افسانه‌ئی

 


حیف باشد چون تو شهبازی که عالم صید تست

 

در چنین دامی شده نخجیر آب و دانه‌ئی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388  |
 حافظ..به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد
به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد

 

 تو را در این سخن انکار کار ما نرسد

 


اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده‌اند

 

 کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد


به حق صحبت دیرین که هیچ محرم راز

 

به یار یک جهت حق گزار ما نرسد


هزار نقش برآید ز کلک صنع و یکی

 

به دلپذیری نقش نگار ما نرسد

 


هزار نقد به بازار کائنات آرند

 

یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد

 

 
دریغ قافله عمر کان چنان رفتند

 

که گردشان به هوای دیار ما نرسد

 

 
دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش

 

که بد به خاطر امیدوار ما نرسد

 
چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را

 

غبار خاطری از ره گذار ما نرسد


بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه او

 

به سمع پادشه کامگار ما نرسد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388  |
 زاهدان خواهند اسیر دام تزویرم کنند...فرخ خراسانی
زاهدان خواهند اسیر دام تزویرم کنند

 

  من نه آن صیدم که با این دام نخجیرم کنند


روح من یاغی است با این بی حقیقت زاهدی

 

 ز از حقیقت قوه ای باید که تدبیرم کنند


حرف مفتی پیش من جز حرف مفتی بیش نیست

 

 فاش گویم هر چه میخواهند تکفیرم کنند


با فقیهان دارم آهنگ جدل ترسم ز آنک

 

 چونکه در منطق فرو مانند تعذیرم کنند


هیچ ندهم گوش هرگز بر فسون واعظان

 

 چون نیم احمق که تا این قوم تسخیرم کنند


ناصحان غیر مشفق زان کشندم سوی شیخ

 

 تا بدین تقریب دور از حضرت پیرم کنند


آیتی از عشقم و فارغ ز کفر و دین ولی

 

 کافر و مسلم بمیل خویش تفسیرم کنند


در بهای ساغری بخشم متاع کفر و دین

 

گر چه یاران منع ازین اسراف و تبذیرم کنند


شورها دارم بسر " فرخ " که گر عنوان کنم

 

 ابلهان دیوانه خوانند و به زنجیرم کنند
.
.
.
فرخ خراسانی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388  |
 
 
 
بالا