تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار...حافظ
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار

 

 ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار


نکته‌ای روح فزا از دهن دوست بگو

 

نامه‌ای خوش خبر از عالم اسرار بیار


تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام

 

شمه‌ای از نفحات نفس یار بیار


به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز

 

بی غباری که پدید آید از اغیار بیار


گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب

 

 بهر آسایش این دیده خونبار بیار


خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست

 

 خبری از بر آن دلبر عیار بیار


شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن

 

 به اسیران قفس مژده گلزار بیار


کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست

 

عشوه‌ای زان لب شیرین شکربار بیار


روزگاریست که دل چهره مقصود ندید

 

 ساقیا آن قدح آینه کردار بیار


دلق حافظ به چه ارزد به می‌اش رنگین کن

 

وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار


حاقظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387  |
 باز کن پنجره ها را که نسیم ...مشیری
باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست

باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت

برگ ها پژمردند

تشنگی با جگر خاک چه کرد

هیچ یادت هست

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد

با سرو سینه گلهای سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد

هیچ یادت هست

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی

تو چرا اینهمه دلتنگ شدی

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

بـــــــــــاور کـــن ....!!!

.
.
.
فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387  |
 بهار خاموش..بر آن فانوس كش دستي نيفروخت..زنده یاد احمد شاملو
بهار خاموش
.
.
.

.
بر آن دوكي كه بر رف بي صدا ماند


بر آن آئينة زنگار بسته


بر آن گهواره كش دستي نجنباند


بر آن حلقه كه كس بر در نكوبيد


بر آن در كش كسي نگشود ديگر


بر آن پله كه بر جا مانده خاموش


كسش ننهاده ديري پاي بر سر


بهار منتظر بي مصرف افتاد!


به هر بامي درنگي كرد و بگذشت


به هر كوئي صدائي كرد و ایستاد


ولي نامد جواب از قريه، نز دشت.


نه دود از كومه ئي برخاست در ده


نه چوپاني به صحرا دم به ني داد


نه گل روئيد، نه زنبور پر زد


نه مرغ كدخدا برداشت فرياد.


به صد اميد آمد، رفت نوميد


بهار آري بر او نگشود كس در.


درين ويران به رويش كس نخنديد


كسي تاجي ز گل ننهاد بر سر.


كسي از كومه سر بيرون نياورد


نه مرغ از لانه، نه دود از اجاقي.


هوا با ضربه هاي دف نجنبيد


گل خودروي بر نامد ز باغي.


نه آدم ها، نه گاوآهن، نه اسبان


نه زن، نه بچه . . . ده خاموش، خاموش.


نه كبكنجير مي خواند به دره


نه بر پسته شكوفه مي زند جوش.


به هيچ ارابه ئي اسبي نبستند


سرود پتك آهنگر نيامد


كسي خيشي نبرد از ده به مزرع


سگ گله به عوعو در نيامد.


كسي پيدا نشد غمناك و خوشحال


كه پا بر جادة خلوت گذارد


كسي پيدا نشد در مقدم سال


كه شادان يا غمين آهي برآرد.


غروب روز اول ليك، تنها


درين خلوتگه غوكان مفلوك


به ياد آن حكايت ها كه رفته ست


ز عمق بركه يك دم ناله زد غوك . . .


بهار آمد، نبود اما حياتي


درين ويرانسراي محنت آور


بهار آمد، دريغا از نشاطي


كه شمع افروزد و بگشايدش در!
.
.
.
ا.شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387  |
 خواجوی کرمانی..ای خوشه چین سنبل پرچینت سنبله
 ای خوشه چین سنبل پرچینت سنبله

 

 وی بر قمر ز عنبر تر بسته سلسله


وی تیر چشم مست تو پیوسته در کمان

 

 وی آفتاب روی تو طالع ز سنبله

 
بازار لاله بشکن و مقدار گل ببر

 

 برلاله زن گلاله و برگل فکن کله


در ده شراب روشن و در تیره شب مرا

 

 از عکس جام باده برافروز مشعله

 
فصل بهار و موسم نوروز خوش بود

 

 در سر نوای بلبل و در دست بلبله


گل جامه چاک کرده و نرگس فتاده مست

 

وز عندلیب در چمن افتاده غلغله


در وادی فراق چو خواجو قدم زند

 

 از خون دل گیاش بروید ز مرحله

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387  |
 جهان انجمن شد بر تخت اوي ..فردوسی بزرگ
جهان انجمن شد بر تخت اوي

 

 از آن بر شده فره بخت اوي



به جمشيد بر گوهر افشاندند

 

 مر آن روز را روز نو خواندند



سر سال نو هرمز فرودين

 

  بر آسوده از رنج تن، دل ز کين



به نوروز نو شاه گيتي فروز

 

 بر آن تخت بنشست فيروزروز



بزرگان به شادي بياراستند

 

 مي و رود و رامشگران خواستند


فردوسی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387  |
 رطل گران ده صبوح زانکه رسیده است صبح ...عطار نیشابوری
رطل گران ده صبوح زانکه رسیده است صبح

 
تا سر شب بشکند تیغ کشیده است صبح


روی نهفته است تیر روی نهاده است مهر


پشت بداده است ماه هین که رسیده است صبح


بر سر زنگی شب همچو کلاه است ماه


بر در قفل سحر همچو کلید است صبح


ای بت بربط‌نواز پرده‌ی مستان بساز


کز رخ هندوی شب پرده دریده است صبح


صبح برآمد زکوه وقت صبوح است خیز


کز جهت غافلان صور دمیده است صبح

 
سوخته گردد شرار کز نفس سوخته


گنبد فیروزه را فرق بریده است صبح


بوی خوش باد صبح مشک دمد گوییا


کز دم آهوی چین مشک مزید است صبح


نی که از آن است صبح مشک فشان کز هوا


نافه‌ی عطار را بوی شنیده است صبح

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387  |
 تنم تنها نمی‌خواهد که در کاشانه بنشیند..خواجوی کرمانی
تنم تنها نمی‌خواهد که در کاشانه بنشیند


دلم را دل نمی‌آید که بی جانانه بنشیند


ز دست بنده کی خیزد که با سلطان درآمیزد


که کس با شمع نتواند که بی پروانه بنشیند


دلی کز خرمن شادی نشد یک دانه‌اش حاصل


چنین در دام غم تا کی ببوی دانه بنشیند


اگر پیمان کند صوفی که دست از می فرو شویم


بخلوت کی دهد دستش که بی پیمانه بنشیند


مرا گویند دل برکن بافسون از لب لیلی


ولی کی آتش مجنون بدین افسانه بنشیند.


دلم شد قصر شیرین وین عجب کان خسرو خوبان.


 بدینسان روز و شب تنها در این ویرانه بنشیند.


چو یار آشنا ما را غلام خویش می‌خواند


غریبست این که هر ساعت چنان بیگانه بنشیند


بتی کز عکس رخسارش چراغ جان شود روشن


چه دود دل که برخیزد چو او در خانه بنشیند


خرد داند که گر خواجو رهائی یابد از قیدش

 
چرا دور از پری رویان چنین دیوانه بنشیند 
 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387  |
 قاصد به خاک بر سر کویش فتاده کیست ..هاتف اصفهانی
قاصد به خاک بر سر کویش فتاده کیست


بر خاک آستانه‌ی او سرنهاده کیست

 
چون بر سمند آید و خلقیش در رکاب


همراه او سوار کدام و پیاده کیست


در کوی او عزیز کدام است و کیست خار


در بزم او نشسته که و ایستاده کیست


عزت ز محرمان بر او بیشتر کراست


دارد کسی که حرمت از ایشان زیاده کیست


آن کس که ساغر می نابش دهد کدام


وان کس که می‌ستاند از او جام باده کیست


رندی که باز بسته در عیش بر جهان


تنها به روی او در عشرت گشاده کیست


اغیار سر نهاده فراغت به پای یار


محرومتر ز هاتف از پا فتاده کیست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387  |
 ای برقرار خوبی، با تو قرار من چه...خاقانی
ای برقرار خوبی، با تو قرار من چه


از سکه گشت کارم، تدبیر کار من چه


زرین رخم ز عشقت بی‌آب و سنگ مانده


بر سنگ تو ندانم آب و عیار من چه


بر بوی وصل تا کی درد سر فراقت

 
آن می هنوز در خم چندین خمار من چه


دادم به باد عمری در انتظار روزی


این روز بی‌مرادی در انتظار من چه


دیدم به طالع خود عشق آمد اختیارم


این داغ ناامیدی بر اختیار من چه


زنهار تا نگویی کاین غم به صبر بنشان


گر صبر غم نشاندی پس زینهار من چه


گوئی به هیچ عهدی یک آشنا نبوده است

 
این قحط آشنایان در روزگار من چه


خاقانیا چه گویی آید به دست یاری

 
چون یار نیست ممکن سوداش یار من چه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387  |
 مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم...حافظ با صدای بی نظیر استاد شجریان
مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم


که پیش چشم بیمارت بمیرم

نصاب حسن در حد کمال است


زکاتم ده که مسکین و فقیرم

چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی


به سیب بوستان و شهد و شیرم

چنان پر شد فضای سینه از دوست


که فکر خویش گم شد از ضمیرم

قدح پر کن که من در دولت عشق


جوان بخت جهانم گر چه پیرم

قراری بسته‌ام با می فروشان


که روز غم بجز ساغر نگیرم

مبادا جز حساب مطرب و می


اگر نقشی کشد کلک دبیرم

در این غوغا که کس کس را نپرسد


من از پیر مغان منت پذیرم

خوشا آن دم کز استغنای مستی


فراغت باشد از شاه و وزیرم

من آن مرغم که هر شام و سحرگاه


ز بام عرش می‌آید صفیرم

چو حافظ گنج او در سینه دارم


اگر چه مدعی بیند حقیرم

حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387  |
 بهارا زنده مانی زندگی بخش...ابتهاج
بهارا زنده مانی زندگی بخش


به فروردين ما فرخندگی بخش


مگو کاين سرزمين شوره زار است


چو فردا در رسد رشگ بهار است


بهارا باش کاين خون گل آلود


برآرد سرخ گل چون آتش از دود


ميان خون و آبش ره گشائيم


از اين موج و از اين توفان برآئيم


به نوروز دگر هنگام ديدار


به آئين دگر آيی پديدار


ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387  |
 كنون‌ خورد بايد مي‌ خوشگوار...فردوسی
كنون‌ خورد بايد مي‌ خوشگوار


كه‌ مي‌ بوي‌ مشك‌ آيد از كوهسار


هوا پر خروش‌ و زمين‌ پر زجوش‌


خنك‌ آنكه‌ دل‌ شاد دارد بنوش‌


همه‌ بوستان‌ ريز برگ‌ گل‌ است‌


همه‌ كوه‌ پر لاله‌ و سنبل‌ است‌


به‌ پاليز بلبل‌ بنالد همي‌


گل‌ از ناله‌ او ببالد همي‌


شب‌ تيره‌، بلبل‌ نخسبد همي‌


گل‌ از باد و باران‌ بجنبد همي‌


بخندد همي‌ بلبل‌ و هر زمان‌


چو بر گل‌ نشيند، گشايد زبان‌


ندانم‌ كه‌ عاشق‌ گل‌ آمد گر ابر


كه‌ از ابر بينم‌ خروش‌ هژبر


بدرد همي‌ پيش‌ پيراهنش‌


درخسان‌ شود آتش‌ اندر تنش‌



فردوسی بزرگ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387  |
 درد محبت، درمان ندارد..خواجوی کرمانی
درد محبت، درمان ندارد


راه مودت، پايان ندارد

از جان شيرين ممکن بود صبر


اما ز جانان امکان ندارد

آن را که در جان عشقی نباشد


دل بر کن از وی کو جان ندارد

ذوق فقيران خاقان نيابد


عيش گدايان سلطان ندارد

ای دل ز دلبر پنهان چه داری


دردی که جز او درمان ندارد

بايد که هر کو بيمار باشد


درد از طبيبان پنهان ندارد

در دين خواجو مؤمن نباشد


هر کو به کفرش ايمان ندارد

خواجوی کرمانی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387  |
 زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا..مولانا
زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا

چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا

چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید

چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا

زهی ماه زهی ماه زهی با ده همراه

که جان را و جهان را بیا راست خدایا

زهی شور زهی شور که انگیخته عالم

زهی کار زهی بار که آن جا ست خدایا

فرو ریخت فرو ریخت شهنشاه سواران

زهی گرد زهی گرد که برخا ست خدایا

فتا دیم فتا دیم بدان سان که نخیزیم

ندانیم ندانیم چه غوغا ست خدایا

زهرکوی زهرکوی یکی دود دگرگون

دگر بار دگر بار چه سوداست خدایا

نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم

چه بندست چه زنجیر که برپا ست خدایا

چه نقشیست چه نقشیست در این تابه دلها

غریبست غریبست ز بالا ست خدایا

خموشید خموشید که تا فاش نگردید

که اغیار گرفتست چپ و راست خدایا



مولانا
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387  |
 ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم ...وحشی بافقی
ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم

 
امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم


دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند


از گوشه‌ی بامی که پریدیم ، پریدیم


رم دادن صید خود از آغاز غلط بود


حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم


کوی تو که باغ ارم روضه‌ی خلد است

 
انگار که دیدیم ندیدیم، ندیدیم


سد باغ بهار است و صلای گل و گلشن


گر میوه‌ی یک باغ نچیدیم ، نچیدیم


سرتا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل


هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم


وحشی سبب دوری و این قسم سخنها


آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387  |
 غزلی عرفانی بسبک خواجه حافظ از میرزا تقی خان بینش از رجال عصر مشروطه

غزلی عرفانی بسبک خواجه حافظ از میرزا تقی خان

 

 بینش از رجال عصر مشروطه

 

مرا بمیکده خوش گفت پیر باده فروش


وفا بکس نکند روزگار باده بنوش


بگیر ساغر و درکش برغم زاهد و شیخ


که بشنوی ز سماوات بانگ نوشانوش


مرا از آن می دوشین صبوحی در ده


که تا بصبح قیامت در اوفتم مدهوش


شبی ز پیر مغان حکمتی طلب کردم


نهفته گفت مرا این دو پند نغز بگوش


بهیچ نرخ ز اهل غرور عشوه مخر


بهربها که دهد دست خویشتن مفروش


دلا مخور غم فردا و دم غنیمت دان


که آید و گذرد بر من و تو چون دی و دوش


ببارگاه غنا روز واپسین ؛ بینش


می شبانه و ورد سحر رود همدوش

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387  |
 در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد..پژمان بختیاری
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

 کس جای در این خانه ویرانه ندارد


دل را به کف هر که دهم باز پس آرد

کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

 
در بزم جهان جز دل حسرت کش مانیست

 آن شمع که می‌سوزد و پروانه ندارد

 
دل خانه عشقست خدا را به که گویم

کارایشی از عشق کس این خانه ندارد


گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی

 گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد

 
در انجمن عقل فروشان ننهم پای

دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

 
تا چند کنی قصه اسکندر و دارا

ده روزه عمر این همه افسانه ندارد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم اسفند 1387  |
 رسید مژده که آمد بـهار و سـبزه دمید...حافظ
رسید مژده که آمد بـهار و سـبزه دمید


وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید


صـفیر مرغ برآمد بط شراب کـجاسـت


فـغان فـتاد به بلبل نقاب گل که کشید


ز میوه‌های بهـشـتی چـه ذوق دریابد


هر آن که سیب زنـخدان شاهدی نـگزید


مـکـن ز غصه شکایت که در طریق طلب


بـه راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید


ز روی ساقی مه وش گلی بـچین امروز


کـه گرد عارض بستان خط بنفشـه دمید


چـنان کرشمـه ساقی دلم ز دست ببرد


که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید


من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت


کـه پیر باده فروشش به جرعه‌ای نـخرید


بـهار می‌گذرد دادگـسـترا دریاب


کـه رفت موسم و حافظ هنوز می‌نچشید

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم اسفند 1387  |
 از این تعلق بیهوده تا به من چه رسد...سعدی
از این تعلق بیهوده تا به من چه رسد

 

 وزان که خون دلم ریخت تا به تن چه رسد


به گرد پای سمندش نمی‌رسد مشتاق

 

که دستبوس کند تا بدان دهن چه رسد

 
همه خطای منست این که می‌رود بر من

 

 ز دست خویشتنم تا به خویشتن چه رسد

 
بیا که گر به گریبان جان رسد دستم

 

ز شوق پاره کنم تا به پیرهن چه رسد


که دید رنگ بهاری به رنگ رخسارت

 

که آب گل ببرد تا به یاسمن چه رسد

 
رقیب کیست که در ماجرای خلوت ما

 

فرشته ره نبرد تا به اهرمن چه رسد


ز هر نبات که حسنی و منظری دارد

 

 به سرو قامت آن نازنین بدن چه رسد


چو خسرو از لب شیرین نمی‌برد مقصود

 

قیاس کن که به فرهاد کوهکن چه رسد

 
زکات لعل لبت را بسی طلبکارند

 

 میان این همه خواهندگان به من چه رسد


رسید ناله سعدی به هر که در آفاق

 

و گر عبیر نسوزد به انجمن چه رسد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم اسفند 1387  |
 بامدادان به تماشای چمن سرخوش و مست..غزلی شیوا از محمد علیخان ناصح

بامدادان به تماشای چمن سرخوش و مست


دوست می آمد و گل در برو و ساغر در دست


دل سودایی ازو چشم براه نگهی


بوسه زن ساغر می بر لب آن باده پرست


گل من بود بنظّارگی حجله باغ


سرو و گل را چو همیداد صبا دست به دست


بگرفتم ز سر عجز و نیازش دامن


گفتم ای سرو به پیش قد رعنای تو پست


از همه نقش جهان خامه اندیشه من


هیچ نقشی بجز از نقش خیال تو نبست


تا تو برخاستی ای سایه دولت ز سرم


دیده در خون دل از دست فراق تو نشست


نه توان لحظه ای از وصل تو گشتن دلشاد


نه توان از غم هجرت بشکیبایی رست


بجفا چرخ گسست آنچه بپیوست به مهر


لیک پبوند من و عشق نیارست گستت


راستی کس نپسندد ز تو این کجروشی


بدرستی که نشاید دل مظلوم شکست


عشق زد بانگ بناگه که سخن در بر دوست


با ادب گو که کس از بی ادبی طرف نبست


گفتم ای دوست ببخشای بر این گستاخی


زانکه مستم من و معذور بود مردم مست


همه مستند در این میکده گیتی نام


لیک مستان تو را با دگران فرقی هست


فرقه مست و ریا طایفه مست غرور


من و دل مست می عشق تو از روز الست


گر بشمشیر جفا رشته عمرم گسلی


ترک الفت نکند دل که بمهرت پیوست


همه چون از تو رسد در بر عشاق یکیست


شادی و محنت و خار و گل و جلاب و کبست


ایخوش آن سر که بتیغ تو در افتاد ز پای


خنک آن سینه که از ناوک تو پیکان جست


جز غم عشق ندارد غم دیگر ناصح


آنکه شد بسته این دام ز هر دام بجست

 

غزلی شیوا از محمد علیخان ناصح

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم اسفند 1387  |
 دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد .مولانا
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

 
بزیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد

 
درین بازار عطاران، مرو هر سو چو بی کاران


بدکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

 
ترازو گر نداری پس تُرا، زو ره زند هر کس

 
یکی قلبی بیاراید، تو پنداری که زر دارد


ترا بر در نشاند او بطراری که می آید

 
تو منشین منتظر بر در، که آن خانه دو در دارد


بهر دیگی که می جوشد، میاور کاسه و منشین


که هر دیگی که می جوشد، درون چیزی دگر دارد


نه هر کلکی شکر دارد، نه هر زیری زبر دارد


نه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری گهر دارد


بنال ای بلبل دستان، ازیرا نالهٔ مستان

 
میان صخره و خارا اثر دارد، اثر دارد


به نُه سر گر نمی گُنجی، که اندر چشمهٔ سوزن


اگر رشته نمی گنجد، ازان باشد که سر دارد

 
چراغست این دل بیدار، بزیر دامنش می دار


ازین باد و هوا بگذر، هوایش شور و شر دارد


چو تو از باد بگذشتی، مقیم چشمهٔ گشتی


حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد


چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی


که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم اسفند 1387  |
 از در درآمدي و من از خود به در شدم ...سعدی
از در درآمدي و من از خود به در شدم


گويي کز اين جهان به جهان دگر شدم

گوشم به راه تا که خبر مي دهد ز دوست


صاحب خبر بيامد و من بي خبر شدم

چون شبنم اوفتاده بدم پيش آفتاب


مهرم به جان رسيد و به عيوق بر شدم

گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق

 
ساکن شود بديدم و مشتاق تر شدم

دستم نداد قوت رفتن به پيش يار


چندي به پاي رفتم و چندي به سر شدم

تا رفتنش ببينم و گفتنش بشنوم


ازپاي تا به سر همه سمع و بصر شدم

من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت


کاول نظر به ديدن او ديده ور شدم

بيزارم از وفاي تو يک روز و يک زمان


مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم

او را خود التفات نبدش به صيد من

 
من خويشتن اسير کمند نظر شدم

گويند روي سرخ تو سعدي چه زرد کرد


اکسير عشق بر مسم اوفتاد و زر شدم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387  |
 به پیشواز بهار ؛ با سهراب سپهری

به پیشواز بهار ؛ با سهراب سپهری

 

مانده تا برف زمين آب شود


مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر


ناتمام است درخت


زير برف است تمناي شنا كردن كاغذ در باد


و فروغ تر چشم حشرات


و طلوع سر غوك از افق درك حيات


مانده تا سيني ما پر شود از صحبت سمبوسه و عيد


در هوايي كه نه افزايش يك ساقه طنيني دارد


و نه آواز پري مي رسد از روزن منظومه برف


تشنه زمزمه ام


مانده تا مرغ سرچينه هذياني اسفند صدا بردارد


پس چه بايد بكنم


من كه در لخت ترين موسم بي چهچه سال


تشنه زمزمه ام؟


بهتر آن است كه برخيزم


رنگ را بردارم


روي تنهايي خود نقشه مرغي بكشم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیستم اسفند 1387  |
 به پیشواز بهار...عنصری

به پیشواز بهار

باد نوروزي همي در بوستان بتگر شود


تا زصنعش هر درختي لعبتي ديگر شود


باغ همچون كلبه بزاز پرديبا شود


راغ همچون طبله عطار پرعنبر شود


روي بند هر زميني حله چيني شود


گوشوار هر درختي رشته گوهر شود


چون حجابي لعبتان خورشيد را بيني به ناز


گه برون آيد زميغ و گه به ميغ اندر شود


افسر سيمين فرو گيرد زسر كوه بلند


بازمينا چشم و زيبا روي و مشكين سر شود



********


عنصری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیستم اسفند 1387  |
 سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است..منزوی
سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است


که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است



تمام روز ، اگر بی تفاوتم ؛ اما


شبم قرین شکنجه ، دچار بیداری است



رها کن آنچه شنیدی و دیده ای ، هر چیز


به جز من و تو و عشق من و تو ، تکراری است



مرا ببخش ! بدی کرده ام به تو، گاهی


کمال عشق ، جنون است ودیگرآزاری است



مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست


ببخش اگر نفسم ، سرد و زرد و زنگاری است



بهشت من ! به نسیم تبسمی دریاب


جهان- جهنم ما را- ، که غرق بیزاری است



حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیستم اسفند 1387  |
 بهار آمد بیا تا داد عمر رفته بستانیم...ابتهاج
بهار آمد بیا تا داد عمر رفته بستانیم

 

  به پای سرو آزادی سر و دستی بر افشانیم


به عهد گل زبان سوسن آزاد بگشاییم

 

  که ما خود درد این خون خوردن خاموش می دانیم


جمال سرخ گل در غنچه پنهان است ای بلبل

 

. سرودی خوش بخوان کز مژده صبحش بخندانیم


گلی کز خنده اش گیتی بهشت عدن خواهد شد

 

 ز رنگ و بوی او رمزی به گوش دل فرو خوانیم


سحر کز باغ پیروزی نسیم آرزو خیزد

 

 چه پرچمهای گلگون کاندر آن شادی برقصانیم


الا ای ساحل امید سعی عاشقان دریاب

 

 که ما کشتی در این طوفان به سودای تو می رانیم


به دست رنج هر ناممکنی ممکن شود آری

 

  بیا تا حلقه اقبال محرومان بجنبانیم


شقایق خوش رهی در پرده خون می زند سایه

 

 چه بیراهیم اگر همخوانی این نغمه نتوانیم



( گزیده ای از غزل "در پرده خون" هوشنگ ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387  |
 تا دامن از من کشیدی ای سرو سیمین تن من..رهی معیری
تا دامن از من کشیدی ای سرو سیمین تن من


هر شب ز خونابه‌ی دل پر گل بود دامن من

بنشین چو گل در کنارم تا بشکفد گل ز خارم


ای روی تو لاله زارم و ای موی تو سوسن من

تا عشق و رندی‌ست کیشم یکسان بود نوش و نیشم


من دشمن جان خویشم گر او بود دشمن من

قسمت اگر زهر اگر مار، بالین اگر خار اگر گل

 
غمگین نباشم که باشد کوی رضا مسکن من

ای گریه دل را صفا ده، رنگی به رخسار ما ده

 
خاکم به باد فنا ده، ای سیل بنیان کن من

وی مرغ شب همرهی کن زاری به حال رهی کن


تا بر دلم ره نیابد صیاد صید افکن من

 

رهی معیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387  |
 گر چه مستيم و خرابيم چو شب هاي دگر...عماد

گر چه مستيم و خرابيم چو شب هاي دگر


باز كن ساقي مجلس سر ميناي دگر


امشبي را كه در انيم غنيمت شمريم


شايد اي جان نرسيديمبه فرداي دگر


مست مستم مشكن قدر خود اي پنجه غم


من به ميخانه ام امشب تو برو جاي دگر


چه به ميخانه چه محراب حرامم باشد


گر به جز عشق توام هست تمناي دگر


تاروم از پي يار دگري مي بايد


جز دل من دلي و جز تو دلاراي دگر


گر بهشتي است رخ تست نگارا كه در ان


ميتوان كرد به هر لحظه تماشاي دگر


از تو زيبا صنم اين قدر جفا زيبا نيست


گيرم اين دل نتوان داد به زيباي دگر


مي فروشان همه دانند عمادا كه بود


عاشقان را حرم و دير و كليساي دگر


عماد خراساني

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387  |
 گروه شیدا با صدای زیبای پریسا
گروه شیدا با صدای زیبای پریسا

همچو فرهاد بود کوه کنی پیشه ما ؟

کوه ما سینه ما ، ناخن ما تیشه ما

بهر یک جرعه می منت ساقی نکشیم

اشک ما باده ما ، دیده ما شیشه ما

ماه من ماه من

بیا ای تاج سرم بیا بنشین به برم

دل به یار بی وفای خویشتن

دادم و دیدم سزای خویشتن

زخم فرهاد و من از یک تیشه بود

او به سر زد من به پای خویشتن

هر که ننشیند به جای خویشتن

افتد و بیند سزای خویشتن

اگر دل می بری جانا روا باشد که دل داری

میان دلبران الحق به دل بردن سزاواری

دلا دیگر چه می گردی تو در کوی حبیب من

الهی خون شوی ای دل تو هم گشتی رقیب من

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387  |
 حال عالم سر بسر پرسیدم از فرزانه‌ای گفت:خواجه ابوسعید ابوالخیر
 حال عالم سر بسر پرسیدم از فرزانه‌ای گفت:

 

یا خاکیست یا بادیست یا افسانه‌ای


گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟ گفت:

 

 یا کوریست یا کریست یا دیوانه‌ای


گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟ گفت:

 

یا برقیست یا شمعیست یا پروانه‌ای

 
بر مثال قطره‌ی برفست در فصل تموز

 

هیچ عاقل در چنین جاگاه سازد خانه‌ای


یا مثال سیل خانست آب در فصل بهار

 

هیچ زیرک در چنین منزل فشاند دانه‌ای


فیلسوفی گفت: اندر جانب هندوستان

 

حکمتی دیدم نوشته بر در بت خانه‌ای


گفتم: آن حکمت چه حکمت بود؟ گفت: این حکمتست

 

آدمی را سنگ و شیشه چرخ چون دیوانه‌ای


نعمت دنیا و دنیا نزد حق بیگانه است

 

 هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانه‌ای؟

 

 

خواجه ابوسعید ابوالخیر

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هفدهم اسفند 1387  |
 هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشی...سعدی
هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشی

 

 نیکبخت آن که تو در هر دو جهانش باشی

 
غم و اندیشه در آن دایره هرگز نرود

 به حقیقت که تو چون نقطه میانش باشی


هرگزش باد صبا برگ پریشان نکند

 بوستانی که چو تو سرو روانش باشی


همه عالم نگران تا نظر بخت بلند

بر که افتد که تو یک دم نگرانش باشی

 
تشنگانت به لب ای چشمه حیوان مردند

 تشنه‌تر آن که تو نزدیک دهانش باشی


گر توان بود که دور فلک از سر گیرند

تو دگر نادره دور زمانش باشی


وصفت آن نیست که در وهم سخندان گنجد

 ور کسی گفت مگر هم تو زبانش باشی


چون تحمل نکند بار فراق تو کسی

 با همه درد دل آسایش جانش باشی


ای که بی دوست به سر می‌نتوانی که بری

 شاید ار محتمل بار گرانش باشی


سعدی آن روز که غوغای قیامت باشد

 چشم دارد که تو منظور نهانش باشی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هفدهم اسفند 1387  |
 تو خود به صحبت امثال ما نپردازی ...سعدی
تو خود به صحبت امثال ما نپردازی

نظر به حال پریشان ما نیندازی


وصال ما و شما دیر متفق گردد

که من اسیر نیازم تو صاحب نازی


کجا به صید ملخ همتت فروآید

 بدین صفت که تو باز بلندپروازی


به راستی که نه همبازی تو بودم من

تو شوخ دیده مگس بین که می‌کند بازی


ز دست ترک ختایی کسی جفا چندان

 نمی‌برد که من از دست ترک شیرازی


و گر هلاک منت درخورست باکی نیست

 قتیل عشق شهیدست و قاتلش غازی

 
کدام سنگ دلست آن که عیب ما گوید

 گر آفتاب ببینی چو موم بگدازی


میسرت نشود سر عشق پوشیدن

که عاقبت بکند رنگ روی غمازی


چه جرم رفت که با ما سخن نمی‌گویی

چه دشمنیست که با دوستان نمی‌سازی


من از فراق تو بیچاره سیل می‌رانم

 مثال ابر بهار و تو خیل می‌تازی

 
هنوز با همه بدعهدیت دعاگویم

که گر به قهر برانی به لطف بنوازی


تو همچو صاحب دیوان مکن که سعدی را

 

به یک ره از نظر خویشتن بیندازی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هفدهم اسفند 1387  |
 زندگی...فروغ فرخ زاد
زندگی


آه اي زندگي منم كه هنوز

 
با همه پوچي از تو لبريزم


نه به فكرم كه رشته پاره كنم

 
نه بر آنم كه از تو بگريزم


همه ذرات جسم خاكي من


از تو اي شعر گرم در سوزند

 
آسمانهاي صاف را مانند

 
كه لبالب ز باده ي روزند


با هزاران جوانه ميخواند


بوته نسترن سرود ترا


هر نسيمي كه مي وزد در باغ


مي رساند به او درود ترا


من ترا در تو جستجو كردم


نه در آن خوابهاي رويايي


در دو دست تو سخت كاويدم


پر شدم پر شدم ز زيبايي


پر شدم از ترانه هاي سياه


پر شدم از ترانه هاي سپيد

 
از هزاران شراره هاي نياز


از هزاران جرقه هاي اميد

 
حيف از آن روزها كه من با خشم


به تو چون دشمني نظر كردم


پوچ پنداشتم فريب ترا

 
ز تو ماندم ترا هدر كردم


غافل از آنكه تو به جايي و من

 
همچو آبي روان كه در گذرم


گمشده در غبار شون زوال


ره تاريك مرگ مي سپرم


آه اي زندگي من آينه ام


از تو چشمم پر از نگاه شود

 
ورنه گر مرگ بنگرد در من

 
روي آينه ام سياه شود


عاشقم عاشق ستاره صبح

 
عاشق ابرهاي سرگردان


عاشق روزهاي باراني


عاشق هر چه نام توست بر آن

 
مي مكم با وجود تشنه خويش


خون سوزان لحظه هاي ترا


آنچنان از تو كام ميگيرم


فروغ فرخ زاد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هفدهم اسفند 1387  |
 دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد...حافظ
دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد


گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد


گفتم به باد می‌دهدم باده نام و ننگ


گفتا قبول کن سخن و هر چه بادا باد


سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست


از بهر این معامله غمگین مباش و شاد


بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ


در معرضی که تخت سلیمان رود به باد


حافظ گرت ز پند حکیمان ملالت است


کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه شانزدهم اسفند 1387  |
 ما را ز خیال تو چه پروای شراب است...حافظ
ما را ز خیال تو چه پروای شراب است

 خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است


گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست

 هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است


افسوس که شد دلبر و در دیده گریان

 تحریر خیال خط او نقش بر آب است


بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود

  زین سیل دمادم که در این منزل خواب است

 
معشوق عیان می‌گذرد بر تو ولیکن

  اغیار همی‌بیند از آن بسته نقاب است


گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دید

 در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است


سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم

 دست از سر آبی که جهان جمله سراب است


در کنج دماغم مطلب جای نصیحت

  کاین گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب است


حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز

  بس طور عجب لازم ایام شباب است

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه شانزدهم اسفند 1387  |
 رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید...حافظ
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

  وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

 
صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست

 فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید

 
ز میوه‌های بهشتی چه ذوق دریابد

 هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید

 
مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب

 به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید

 
ز روی ساقی مه وش گلی بچین امروز

 که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید

 
چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد

 که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید

 
من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت

 که پیر باده فروشش به جرعه‌ای نخرید

 
بهار می‌گذرد دادگسترا دریاب

 که رفت موسم و حافظ هنوز می‌نچشید

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه شانزدهم اسفند 1387  |
 برخیز که می‌رود زمستان ...سعدی
برخیز که می‌رود زمستان

بگشای در سرای بستان

 
نارنج و بنفشه بر طبق نه

 منقل بگذار در شبستان


وین پرده بگوی تا به یک بار

 زحمت ببرد ز پیش ایوان

 
برخیز که باد صبح نوروز

در باغچه می‌کند گل افشان


خاموشی بلبلان مشتاق

 در موسم گل ندارد امکان


آواز دهل نهان نماند

 در زیر گلیم و عشق پنهان


بوی گل بامداد نوروز

و آواز خوش هزاردستان

 
بس جامه فروختست و دستار

 بس خانه که سوختست و دکان


ما را سر دوست بر کنارست

 آنک سر دشمنان و سندان


چشمی که به دوست برکند

دوست بر هم ننهد ز تیرباران


سعدی چو به میوه می‌رسد دست

 سهلست جفای بوستانبان

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه شانزدهم اسفند 1387  |
 اهل گردم، دل ديوانه اگر بگذارد...عماد
اهل گردم، دل ديوانه اگر بگذارد


نخورم مي، غم جانانه اگر بگذارد

گوشه ای گيرم و فارق ز شر و شور شوم


حسرت گوشهء ميخانه اگر بگذارد

عهد کردم نشوم همدم پيمان شکنان


هوس گردش پيمانه اگر بگذارد

معتقد گردم و پابند و ز حيرت برهم


حيرت اين همه افسانه اگر بگذارد

شمع می خواست نسوزد کسی از آتش او


ليک پروانهء ديوانه اگر بگذارد

دگر از اهل شدن کار تو بگذشت عماد


چند گويی دل ديوانه اگر بگذارد؟

عماد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه شانزدهم اسفند 1387  |
 ای عشق همه بهانه از تست...امیر هوشنگ ابتهاج

ای عشق همه بهانه از تست

 من خامشم این ترانه از تست

آن بانگ بلند صبحگاهی

وین زمزمه شبانه از تست

من اندوه خویش را ندانم

این گریه بی بهانه از تست

ای آتش جان پاکبازان

 در خرمن من زبانه از تست

افسون شده تو را زبان نیست

 ور هست همه فسانه از تست

کشتی مرا چه بیم دریا ؟

طوفان زتو و کرانه از تست

گر باده دهی وگرنه غم نیست

مست از تو شرابخانه از تست

من میگذرم خموش و گمنام

آوازه جاودانه از تست

چون سایه مرا ز خاک بر گیر

کاینجا سر و آستانه از تست

هوشنگ ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه شانزدهم اسفند 1387  |
 خواب در روضه رضوان نکند اهل نعیم ....سعدی
امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیم

خواب در روضه رضوان نکند اهل نعیم


خاک را زنده کند تربیت باد بهار

 سنگ باشد که دلش زنده نگردد به نسیم


بوی پیراهن گم کرده خود می‌شنوم

گر بگویم همه گویند ضلالیست قدیم


عاشق آن گوش ندارد که نصیحت شنود

 درد ما نیک نباشد به مداوای حکیم

 
توبه گویندم از اندیشه معشوق بکن

هرگز این توبه نباشد که گناهیست عظیم


ای رفیقان سفر دست بدارید از ما

که بخواهیم نشستن به در دوست مقیم


ای برادر غم عشق آتش نمرود انگار

بر من این شعله چنانست که بر ابراهیم


مرده از خاک لحد رقص کنان برخیزد

گر تو بالای عظامش گذری وهی رمیم


طمع وصل تو می‌دارم و اندیشه هجر

دیگر از هر چه جهانم نه امیدست و نه بیم


عجب از کشته نباشد به در خیمه دوست

 عجب از زنده که چون جان به درآورد سلیم


سعدیا عشق نیامیزد و شهوت با هم

 پیش تسبیح ملایک نرود دیو رجیم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه شانزدهم اسفند 1387  |
 یا رب هلاک من مکن الا به دست دوست ...سعدی
یا رب هلاک من مکن الا به دست دوست


تا وقت جان سپردنم اندر نظر بود


گر جان دهی و گر سر بیچارگی نهی


در پای دوست هر چه کنی مختصر بود

 
ما سر نهاده‌ایم تو دانی و تیغ و تاج


تیغی که ماه روی زند تاج سر بود


مشتاق را که سر برود در وفای یار

 
آن روز روز دولت و روز ظفر بود


ما ترک جان از اول این کار گفته‌ایم


آن را که جان عزیز بود در خطر بود


آن کز بلا بترسد و از قتل غم خورد


او عاقلست و شیوه مجنون دگر بود


با نیم پختگان نتوان گفت سوز عشق


خام از عذاب سوختگان بی‌خبر بود


جانا دل شکسته سعدی نگاه دار


دانی که آه سوختگان را اثر بود

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه شانزدهم اسفند 1387  |
 چنان به موي تو آشفته‌ام به بوي تو مست...سعدی
چنان به موي تو آشفته‌ام به بوي تو مست


که نيستم خبر از هر چه در دو عالم هست

دگر به روي کسم ديده بر نمي‌باشد


خليل من همه بت‌هاي آزري بشکست

مجال خواب نمي‌باشدم ز دست خيال


در سراي نشايد بر آشنايان بست

در قفس طلبد هر کجا گرفتاريست


من از کمند تو تا زنده‌ام نخواهم جست

غلام دولت آنم که پاي بند يکيست


به جانبي متعلق شد از هزار برست

مطيع امر توام گر دلم بخواهي سوخت


اسير حکم توام گر تنم بخواهي خست

نماز شام قيامت به هوش بازآيد


کسي که خورده بود مي ز بامداد الست

نگاه من به تو و ديگران به خود مشغول


معاشران ز مي و عارفان ز ساقي مست

اگر تو سرو خرامان ز پاي ننشيني


چه فتنه‌ها که بخيزد ميان اهل نشست

برادران و بزرگان نصيحتم مکنيد


که اختيار من از دست رفت و تير از شست

حذر کنيد ز باران ديده سعدي


که قطره سيل شود چون به يک دگر پيوست

خوشست نام تو بردن ولي دريغ بود


در اين سخن که بخواهند برد دست به دست



سعدي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه شانزدهم اسفند 1387  |
 به دیار عشق تو مانده ام ز کسی ندیده عنایتی..قرة العین
به دیار عشق تو مانده ام ز کسی ندیده عنایتی


به غریبیم نظری فکن چو تو پادشاه ولایتی

گُنهی بود مگر ای صنم که ز سر عشق تو دم زنم


فهجر تنی و قتلتنی و اخذتنی بجنایتی

شده راه طاقت و صبر طی بکشم فراق تو تا به کی


همه بند بند مرا چو نی بُوَد از غم تو حکایتی

عجز العقول لدر که هلک النفوس لو همه


به کمال تو که برد رهی نبود بجز تو نهایتی

چو صبا برت گذر آورد ز بلاکشان خبر آورد


رخ زرد و چشم تر آورد چه شود کنی تو عنایتی

قدمی نهی تو به بسترم سحری ز فیض خود از کرم


به هوای قرب تو بر پرم به دو بال دهم بجناحتی

برهانیم چو از این مکان بکشانیم سوی لامکان


گذرم ز جان و جهانیان که تو جان و جانده خلقتی

قرة العین

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه شانزدهم اسفند 1387  |
 نه به اندازه‌ی خود یار گزیدی، ای دل..اوحدی مراغه ای

نه به اندازه‌ی خود یار گزیدی، ای دل


تا رسیدی به بلایی که شنیدی، ای دل


سپر ناوک آن غمزه چرا گشتی باز؟


که به زخمی چو کبوتر برمیدی، ای دل


صفت بار بلایی، که کنون بر دل ماست


بارها گفتم و از من نشنیدی، ای دل


بی‌دلی رفتی و خود را بشکستی، ای تن


ترک سر گفتی و پشتم بخمیدی، ای دل


پیرهن چند کنم پاره ز سودای تو من؟


بس کن این پرده که بر من بدریدی، ای دل


هر دم از غصه جهانی بفروشی بر ما


سر خود گیر، که ما را نخریدی، ای دل


گرد این درد مپوی و سخن درد مگوی


گر ز قدش نتوان جست کنار، از لب او


اوحدی در کشد از دست تو دامن روزی


کین فضیحت به سر او تو کشیدی، ای دل

 

اوحدی مراغه ای

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387  |
 سخت به حالم از تو من، ای مدد حال بیا...اوحدی مراغه ای
سخت به حالم از تو من، ای مدد حال بیا


فال به نام تو زدم، ای تو مرا فال بیا


عهد من از یاد مهل، تا نشوم خوار و خجل

 
نامه فرستادم و دل، بنگر و در حال بیا


عاشق دیوانه شدم، وز همه بیگانه شدم


بر در می‌خانه شدم، خیز و به دنبال بیا


دور شدی، دیر مکش،بر مچشان زهر و مچش

 
ای همه شغلی بتو خوش، با همه اشغال بیا


تا به رخت عید کنم، روی به توحید کنم


آخر شعبان چو شدی، اول شوال بیا


پر می و نقلست سرا، با همه پیکار چرا؟


شاهد مجلس، بنشین، زاهد بطال، بیا


می‌روم از دست دگر، واقعه‌ای هست دگر


شد دل من مست دگر، ای تن حمال، بیا


بهمن غم کرد درون، دست به دستان و فسون


رستم جان گشت زبون، ای خرد زال، بیا


عقل بینداخت قلم، شخص هنر ساخت به غم


کفر برانداخت علم، مهدی دجال بیا


این بصر و طرف بهل، وین نظر ژرف بهل


این ورق و حرف بهل، ای سخن لال بیا


روز وصالست مرا، صبح کمالست مرا


غره‌ی سالست مرا، اوحدی، امسال بیا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387  |
 قاصد به خاک بر سر کویش فتاده کیست ...هاتف
قاصد به خاک بر سر کویش فتاده کیست

 
بر خاک آستانه‌ی او سرنهاده کیست

 
چون بر سمند آید و خلقیش در رکاب


همراه او سوار کدام و پیاده کیست


در کوی او عزیز کدام است و کیست خار


در بزم او نشسته که و ایستاده کیست


عزت ز محرمان بر او بیشتر کراست


دارد کسی که حرمت از ایشان زیاده کیست

 
آن کس که ساغر می نابش دهد کدام


وان کس که می‌ستاند از او جام باده کیست


رندی که باز بسته در عیش بر جهان


تنها به روی او در عشرت گشاده کیست


اغیار سر نهاده فراغت به پای یار


محرومتر ز هاتف از پا فتاده کیست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387  |
 همچو شمعم بشبستان حرم یاد کنید..خواجوی کرمانی
همچو شمعم بشبستان حرم یاد کنید


یا چو مرغم بگلستان ارم یاد کنید


روز شادی همه کس یاد کند از یاران


یاری آنست که ما را شب غم یاد کنید


گر چنانست که از دلشدگان می‌پرسید


گاه گاهی ز من دلشده هم یاد کنید


چون شد اقطاع شما تختگه ملک وجود


کی از این کشته شمشیر عدم یاد کنید


چشم دارم که من خسته‌ی دلسوخته را


به نم چشم گهربار قلم یاد کنید


هیچ نقصان نرسد در شرف و قدر شما

 
در چنین محنت و خواری اگرم یاد کنید

 
چون من از پای فتادم نبود هیچ غریب


گر من بی سر و پا را به قدم یاد کنید


در چمن چون قدح لاله عذاران طلبند


جام گیرید و ز عشرتگه جم یاد کنید

 
ور در ایوان سلاطین ره قربت باشد

 
ز مقیمان سر کوی ستم یاد کنید


بلبل خسته‌ی بی برگ و نوا را آخر


بنسیم گلی از باغ کرم یاد کنید

 
سوخت در بادیه از حسرت آبی خواجو


زان جگر سوخته در بیت حرم یاد کنید

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387  |
 مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم..حافظ..حتما با صدای استاد شجریان باید خوند وشنید
مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم


که پیش چشم بیمارت بمیرم

نصاب حسن در حد کمال است


زکاتم ده که مسکین و فقیرم

چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی


به سیب بوستان و شهد و شیرم

چنان پر شد فضای سینه از دوست


که فکر خویش گم شد از ضمیرم

قدح پر کن که من در دولت عشق


جوان بخت جهانم گر چه پیرم

قراری بسته‌ام با می فروشان


که روز غم بجز ساغر نگیرم

مبادا جز حساب مطرب و می


اگر نقشی کشد کلک دبیرم

در این غوغا که کس کس را نپرسد


من از پیر مغان منت پذیرم

خوشا آن دم کز استغنای مستی


فراغت باشد از شاه و وزیرم

من آن مرغم که هر شام و سحرگاه


ز بام عرش می‌آید صفیرم

چو حافظ گنج او در سینه دارم


اگر چه مدعی بیند حقیرم



حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387  |
 جواني حسرتا با من وداع جاوداني کرد..شهریار
جواني حسرتا با من وداع جاوداني کرد


وداع جاوداني حسرتا با من جواني کرد

بهار زندگاني طي شد و کرد آفت ايام


به من کاري که با سرو و سمن باد خزاني کرد

قضاي آسماني بود مشتاقي و مهجوري


چه تدبيري توانم با قضاي آسماني کرد

شراب ارغواني چاره‌ي رخسار زردم نيست


بنازم سيلي گردون که چهرم ارغواني کرد

هنوز از آبشار ديده دامان رشک دريا بود


که ما را سينه‌ي آتشفشان آتشفشاني کرد

چه بود ار باز مي‌گشتي به روز من توانائي


که خود ديدي چها با روزگارم ناتواني کرد

جواني کردن اي دل شيوه‌ي جانانه بود اما


جواني هم پي جانان شد و با ما جواني کرد

جواني خود مرا تنها اميد زندگاني بود


دگر من با چه اميدي توانم زندگاني کرد

جوانان در بهار عمر ياد از شهريار آريد


که عمري در گلستان جواني نغمه خواني کرد



شهريار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387  |
 رند و دردی کش و مستم چه توان کرد چو هستم...خواجوی کرمانی
رند و دردی کش و مستم چه توان کرد چو هستم


بر من ای اهل نظر عیب مگیرید که مستم

هر شبم چشم تو در خواب نمایند که گویند


نیست از باده شکیبم چکنم باده پرستم

ترک سر گفتم و از پای تو سر بر نگرفتم


در تو پیوستم و از هر دو جهان مهر گسستم

دست شستم ز دل و دیده خونبار ولیکن


نقش رخسار تو از لوح دل و دیده نشستم

گفتی از چشم خوش دلکش من نیستی آگه


بدو چشمت که ز خود نیستم آگاه که هستم

تا دل اندر گره زلف پریشان تو بستم


دست بنهاده ز غم بر دل و جان بر کف دستم

تا قیامت تو مپندار که هشیار توان شد


زین صفت مست می عشق تو کز جام الستم

چشم میگون ترا دیدم و سرمست فتادم


گره زلف تو بگشادم و زنار ببستم

تو اگر مهرگسستی و شکستی دل خواجو


بدرستی که من آن عهد که بستم نشکستم



خواجو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387  |
 
 
 
بالا